بخش14 الهی نامه عطار

(۱۸) حکایت عیسی علیه السلام با جهودان

بکوئی می فرو شد عیسی پاک

جهودانش بسی دشنام بی باک

بدادند و خوشی آن پاک زاده

دعا می‌گفتشان روئی گشاده

یکی گفتش نمی‌کردی پریشان

ز دشنام و دعاگوئی بر ایشان؟

مسیحش گفت هر دل جان که دارد

از آن خود کند خرج آن که دارد

ترا نقدی که در دریای جانست

اگر موجی زند از جنسِ آنست

ولیکن تا دم آخر نیاید

ترا نقد درون ظاهر نیاید

محکّ جانِ مردان آن زمانست

که اعمی آن زمان صاحب عیانست

غم فردا ترا امروز باید

دلت از خوفِ آن جانسوز باید

بباید هر دمت صد بار مردن

که بتوانی تو این وادی سپردن

اگر از ابر بارد بر توآتش

تو می‌باید که باشی در میان خوش

اگر در وقتِ جان دادن خوش آئی

بمعنی گرم‌تر از آتش آئی

...

0
بخش14 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۹) حکایت آن دزد که گرفتار شد

مگر شد ناگهی دزدی گرفتار

ز گرد راه بردندش سوی دار

امان می‌خواست از عجز و نیازی

که ریزد آب و بگزارد نمازی

که یا رب در چنین وقتی وجائی

که می‌بینم بهر موئی بلائی

ببین تاتیغِ قهرت بر سر دار

چه می‌آرد برویم آخر کار

تو از قهرم چنین حیران گرفته

من از مهر تو ترک جان گرفته

چنینم من که گفتم تو چنانی

کنون جان می‌دهم دیگر تو دانی

چنین ده جان اگر جان می‌دهی تو

وگرنه عمر تاوان می‌دهی تو

اگر خونت زند از قهر او جوش

مکن هرگز بلطف او را فراموش

سبک رو چون گرانجانی زره نیست

بشادی زو که غم رادستگه نیست

عروسی جهان ماتم نیرزد

که صد شادی او یک غم نیرزد

چو خواهد کرد گردونت پیاده

سواری را بکن ابرو گشاده

...

0
بخش14 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۲۰) حکایت دیوانۀ چوب سوار

یکی دیوانه چوبی بر نشسته

بتگ می‌شد چو اسپی تنگ بسته

دهانی داشت همچون گل ز خنده

چو بلبل جوش در عالم فکنده

یکی پرسید ازو کای مردِ درگاه

چنین گرم ازچه می‌تازی تودر راه

چنین گفت او که در میدانِ عالم

هوس دارم سواری کرد یک دم

که چون دستم فرو بندند ناکام

نجنبد یک سر مویم بر اندام

اگر هستی درین میدان تو بر کار

نصیب خویشتن مردانه بردار

چو از ماضی و مستقبل خبر نیست

بجز عمر تو نقدی ما حضر نیست

مده این نقد را بر نسیه بر باد

که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد

چو یک نقطه‌ست از عمر تو بر کار

هزاران چرخ زن بر وی چو پرگار

خوشی با نقدِ این الوقت می‌ساز

چو بیکاران به پیش و پس مشو باز

اگر تو پس روی و پیش آئی

بلای روزگار خویش آئی

...

0
بخش14 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۲۱) حکایت سپهدار که قلعۀ کرد با دیوانه

سپهداری برای کوتوالی

بجائی قلعهٔ می‌کرد عالی

یکی دیونهٔ آمد پدیدار

به پیش خویش خواندش آن سپهدار

بدو گفتا ببین کین قلعه چونست

ز رفعت جفت طاق سر نگونست

ازین قلعه کسی کاعزاز دارد

ببین تا چه بلا زو باز دارد

زبان بگشاد آن دیوانه حالی

بدو گفتا تو مردی تیره حالی

بلا چون ز آسمان می‌افتد آغاز

بقلعه می‌روی پیش بلا باز

بلای خویشتن چون تو تمامی

بلائی نیز مطلب ای گرامی

ز خویش و از بلای خویش آنگاه

خلاصی باشدت کلّی درین راه

که افتاده شوی و پست گردی

نمانی زنده تا که هست گردی

...

0
بخش14 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۲۲) حکایت سلطان محمود با مظلوم

مگر محمود می‌شد بامدادی

کسی آمد وزو می‌خواست دادی

فغان می‌کرد و پیشش راه بگرفت

درآمد پس عنان شاه بگرفت

یکی پرسید کان مظلومت ای شاه

فلان وقتت عنان بگرفت در راه

عنان نکشیدی آنگه باز هیچی

کنون پس این عنان بهر چه پیچی

شهش گفتا که بودم آن زمان مست

که بگرفت او عنان من بیک دست

کنون هر موی این مظلوم دستیست

که از هر موی وی بر من شکستیست

چو چندین دست بینم در عنانم

اگر دستم دهد چون اسپ رانم؟

گرفتارم میان این همه دست

نمی‌دانم که چون بیرون توان جَست

چو افتادن درین ره سودِ مردست

بیفتد هر که اینجا اهل دردست

بلندی چون درین ره پست گیرند

عنان پادشه بی دست گیرند

کسی باید بخون درگشته صد بار

که تا گردد ز افتادن خبردار

کسی کاندر میان ناز باشد

کجا برهاندش دَر باز باشد

...

0
بخش14 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۲۳) حکایت مجنون

یکی پرسید از مجنون که چونی

که بس بیچارهٔ و بس زبونی

چنین گفت او که هستم من خری پیر

بدن سوراخ از بار گلوگیر

تنم گرچه نزار و ناتوانست

همه روزی همه بارش گرانست

وگر آسایشی را بعدِ صد غم

ز پشتش جامه برگیرند یک دم

هزاران خرمگس آید گزنده

همه در ریشِ او نیش اوفکنده

که گویم کاش این بیچاره هرگز

ندیدی از چنین آسایشی عز

اگر باشی تو کار افتادهٔ راه

چنین کارت بسی افتد باِکراه

چو کار افتادگی نبود بغایت

ترا بس خنده آید زین حکایت

چو مشغولی بناز و کامرانی

تو کار افتادگی را می‌ندانی

کسی باید مرا افتاده در کار

بروزی ماتم خود کرده صد بار

بحق زنده شده وز خویش مرده

نه از پس ماندگان کز پیش مرده

تو تا عاشق نگردی نیک جانباز

نیابی سرِّ کار افتادگان باز

کسی کو در میان ناز ماندست

ز جان بازانِ عاشق باز ماندست

...

0
بخش14 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۲۴) حکایت جوان نمک فروش که بر ایاز عاشق شد

جوانی بود سرگردان همیشه

نمک بفروختن بودیش پیشه

بگرد شهر می‌کردی تگ و تاز

بهر کوچه فرو می‌دادی آواز

ایاز دلستان را دید یک روز

بسوخت از پای تا فرقش در آن سوز

جهان در عشق وی بر وی سیه شد

ولیکن بود روشن کان ز مه شد

جهان از مه سیه چون گردد آخر

که تا دل زو بصد خون گردد آخر؟

شبانروزی دلی پر خون چو مستی

همه بر درگه سلطان نشستی

میان خاکِ راه افتاده بودی

نمک در پیشِ خود بنهاده بودی

نبودی بی نمک در عشقِ آن ماه

ازان افتاده شور افتاد در راه

گهی آواز دردادی بخواری

گهی کردی چو آتش بیقراری

ایاز سیم بر چون بر گذشتی

ز اشکش آبِ او از سرگذشتی

بیفتادی و عقل از وی برفتی

ز مدهوشیش جان از تن نهفتی

ز سوز عشق آن مبهوت گمراه

مگر محمود را کردند آگاه

زمانی سر به پیش افکند محمود

گهی نالید و گه می‌سوخت چون عود

بدل با خویش گفت این حدِّ او نیست

که عشق و مال با شرکت نکو نیست

بخواند القصّه او را پادشا زود

نمک بر سر درآمد آن گدا زود

زبان بگشاد محمود و بدو گفت

که بپذیر ای گدا از من نکو گفت

بترک عشقِ این بت روی من گوی

و یا نه ترکِ جان خویشتن گوی

جوابش داد عاشق گفت ای شاه

تو بر تختی و من استاده بر راه

ایازت را تو داری جاودانه

مرا زو نیست حاصل جز فسانه

میان عزّ و ناز و پادشاهی

نشسته پیشِ تست آن را که خواهی

چوآن بت را تو داری من چه جویم

چو او با تست من ترک که گویم

مرا عشقست از وی جاودانه

که دایم می‌زند در جان زبانه

دمی گر عشقِ او بیشم نگردد

بجز قربان شدن کیشم نگردد

چو بکشد عشقِ او روزیم صد راه

نترسم هم اگر می‌بکشدم شاه

که عاشق هیچ برجانی نلرزد

که در چشمش جوَی جانی نیرزد

شهش گفت ای ز سر تا پا همه ننگ

تو با من کی توانی بود هم سنگ

تو هرگز عشق نتوانی نکو باخت

بچه سرمایه خواهی عشقِ او باخت

گدا گفتش که این سرمایه پیوست

ترا یک ذرّه نیست امّا مرا هست

تو چون پر آلتی از نوعِ شاهی

ولیکن بی نمک چندان که خواهی

چو من دارم نمک تا چند بازی

ز عشق بی نمک چندین چه نازی

تو مال و ملک و زرّ و زور داری

نمک باید چو من گر شور داری

شهش گفتا که حجّت گوی عاشق

ترا دیدم نهٔ در عشق لایق

گدا گفتش اگر من حجّت آرم

وگر عاشق شوم باکی ندارم

تو از ملکت همی بر سر نیائی

نپردازی بعشق از پادشائی

من از عشق ایاز تو زمانی

نپردازم به سودای جهانی

من از وی می‌نپردازم بدو کَون

تو با وی می‌نپردازی ز صد لون

کنون تو عشقِ خویش و عشقِ من بین

تفاوت زین گدا و خویشتن بین

شهش گفت ای گدای زینهاری

کدامین جای او را دوست داری

چنین گفت او که من زهره ندارم

که عشق آن صنم در خاطر آرم

ندارم جای آن هرگز چه سازم

که با یک جای آن بت عشق بازم

که گر یک موی او بینم زمانی

شود هر موی من آتش فشانی

ندارم طاقت یک جای او من

چه گردم گردِ سر تا پای او من

شهش گفتا که از سر تا بپایش

چو عاشق نیستی بر هیچ جایش

ز عشق او چرا پس بیقراری

بگو تا از کجاست این دوستداری

چنین گفت او که جانم پر خروشش

تو می‌دانی که چیست از دُرِّ گوشش

چو آمد حلقهٔ گوشش پدیدار

بجانم حلقهٔ گوشش خریدار

هوای عشقِ آن بت را نَیَم کس

که عشق دُرِّ گوشِ او مرا بس

شهش گفت آنکه زین گوهر نشان یافت

ز بحر جسم یا از بحرِ جان یافت؟

گدا گفتش چنین دُرّ ای جهاندار

ز بحر عشق او آمد پدیدار

چو بحر عشق را غوّاص گردی

بخلوت آن گهر را خاص گردی

شهش گفتا درین بحر ای جوانمرد

چگونه عزم غوّاصی توان کرد

گداگفتش که تو با پیل و لشکر

ز مشرق تا بمغرب ملک و کشور

درین دریا ندانی بود غوّاص

که این را مفردی باید باخلاص

دو عالم را برافکنده بیک بار

فرو رفته بدین دریا نگونسار

نفس بگرفته دست از جان بشسته

گهر در قعرِ دریا باز جسته

تو بگشاده همه عالم پر و بال

نیابی بوی آن دُر در همه حال

شهش گفتا که سلطان هیچ نشتافت

چنین دُرّی که گفتی رایگان یافت

ببین اینک که در گوش ایاسست

که آن حلقه بگوش حق شناسست

مرا بی آنکه باید شد نگونسار

چنین دُرّی بدست آمد بیکبار

تو جان می‌کَن که این دُر خاصهٔماست

مرا دُرّ و ترا گردابِ دریاست

گدا گفتش که بِه زین کن تفکّر

تو هرگز کی بدست آوردهٔ دُر

که این دُر آنِ تو آنگاه بودی

که اندر گوشِ شاهنشاه بودی

چو در گوش تو نبوَد ای سرافراز

ترا با دُر چه کار، این دَر مکن باز

اگر شاه جهان بودی وفا کوش

شهستی نه غلامش حلقه در گوش

خوش اندر رفته عاشق تا بعیّوق

فکنده حلقه اندر گوشِ معشوق

اگر عاشق توئی چندین مزن جوش

تو می‌باید که باشی حلقه در گوش

چو تو در گوش آن حلقه نداری

مزن از عشق دم گر هوشیاری

ز خجلت شاه گوئی غرقِ خون شد

فرود آمد ز تخت و اندرون شد

گدا را با نمک از پیش راندند

ندانم تا سخن بر خویش خواندند

...

0
بخش14 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۰) حکایت روباه که در دام افتاد

بدام افتاد روباهی سحرگاه

بروبه بازی اندیشید در راه

که گر صیّاد بیند همچنینم

دهد حالی بگازر پوستینم

پس آنگه مرده کرد او خویشتن را

ز بیم جان فرو افکند تن را

چو صیّاد آمد او را مرده پنداشت

نمی‌یارست روبه را کم انگاشت

ز بُن ببرید حالی گوش او لیک

که گوش او بکار آید مرا نیک

بدل روباه گفتا ترکِ غم گیر

چو زنده ماندهٔ یک گوشه کم گیر

یکی دیگر بیامد گفت این دم

زبان او بکار آید مرا هم

زبانش را برید آن مرد ناگاه

نکرد از بیمِ جان یک ناله روباه

دگر کس گفت ما را از همه چیز

بکار آید همی دندانِ او نیز

نزد دم تا که آهن درفکندند

بسختی چند دندانش بکندند

بدل روباه گفتا گر بمانم

نه دندان باش ونه گوش و زبانم

دگر کس آمد و گفت اختیارست

دل روبه که رنجی را بکارست

چو نام دل شنید از دور روباه

جهان برچشمِ او شد تیره آنگاه

بدل می‌گفت با دل نیست بازی

کنون باید بکارم حیله سازی

بگفت این و بصد دستان و تزویر

بجَست از دام همچون از کمان تیر

حدیث دل حدیثی بس شگفتست

که دو عالم حدیثش درگرفتست

روا داری که در خونم نشانی؟

حدیث دل مگو دیگر تو دانی

چو دل خون شد بگو از دل چه گویم

ز دل با مردم غافل چه گویم

دلم آنجا که معشوقست آنجاست

من آنجا کی رسم این کی شود راست

دل من گُم شد از من ناپدیدار

نه من از دل نه دل از من خبردار

چو دائم از دل خود بی‌نشانم

نشانی کی بود ازدلستانم

...

1+
بخش14 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۱) حکایت سلطان محمود با ایاز

مگر سلطان دین محمود یک روز

ایاز خویش را گفت ای دلفروز

کرا دانی تو از مه تا بماهی

که ازمن بیش دارد پادشاهی

غلامش گفت ای شاه جهاندار

منم در مملکت بیش از تو صد بار

چو ملکم این چنین زیر نگین است

چه جای ملکت روی زمین است

پس آنگه شاه گفت آن نازنین را

که ای بنده چه حجّت داری این را

زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاه

چه می‌پرسی چو زین رازی تو آگاه

اگرچه پادشاهی حاصل تست

ولیکن پادشاه تو دل تست

دل تو زیرِ دست این غلامست

مرا این پادشاهی خود تمامست

توئی شاه و دلت شاه تو امروز

ولی من بر دل تو شاه پیروز

فلک را رشک می‌آید ز جاهم

که من پیوسته شاه شاه خواهم

چه گرملک تو ملکی مطلق آمد

ولی ملک ایازت بر حق آمد

چو اصل تو دلست و دل نداری

بگو تا مملکت را بر چه کاری

...

0
بخش14 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۲) حکایت محمد عیسی با دیوانه

محمد ابن عیسی کز لطیفه

سبق بُرد از ندیمان خلیفه

مگر می‌رفت بر رخشی نشسته

سر افساری مرصّع تنگ بسته

غلامانش شده یک سر سواره

همه بغداد مانده در نظاره

ز هر کُنجی یکی می‌گفت این کیست

که بس با زینت و با زیب و بازیست

بره می‌رفت زالی با عصائی

چنین گفتا که کیست این مبتلائی

که حقّ از حضرتش مهجور کردست

بمکر از پیشِ خویشش دور کردست

که گر از خویش معزولش نکردی

بدین بیهوده مشغولش نکردی

شنید این راز مرد از هوشیاری

فرود آمد ازان مرکب بزاری

مُقّر آمد که حال من چنانست

که شرحش پیرزن را در زبانست

بگفت این و بتوبه راه برداشت

بکلّی دل ز مال و جاه برداشت

نگونساری خویشش چون یقین شد

بکُنجی رفت و از مردانِ دین شد

بسی تو خواجگی کردی نهانی

گدائی، خواجگی کردن ندانی

بیک جَو چو نداری حکم بر خویش

که نتوانی جَوی دادن بدرویش

چو نتوانی که برخود حکم رانی

چگونه بر کسی دیگر توانی

...

0
بخش14 الهی نامه عطار نظر دهید...