بخش11 الهی نامه عطار

(۶) حکایت سلطان محمود با ایاز در گرمابه

مگر روزی ایاز سیم اندام

چو جانها سوخت تنها شد بحمّام

رفیقی گفت با محمود پیروز

که محبوبت بحمّامست امروز

چو شه را این سخن در گوش آمد

چو دریائی دلش در جوش آمد

چو مردی حال کرده شاه عالی

سوی حمّام شد خالی و حالی

بدید القصّه روی آن پری‌وش

وزو دیوار گرمابه پُر آتش

ز عکس صورتش دیوار حمام

همه رقّاص گشته از در و بام

چو خسرو حُسنِ سر تا پای او دید

همه جان وقف یک یک جای او دید

دلش چون ماهئی بر تابه افتاد

وزان آتش دران گرمابه افتاد

ایاز افتاد در پایش که ای شاه

چه افتادت بگو امروز در راه

که عقل تو که عقلی بود کامل

چنان عقلی چو عقلی گشت زائل

شهش گفتا چو رویت در نظر بود

ز یک یک بندِ تو دل بیخبر بود

کنون چون دیده آمد بنده بندت

شدم چون بند بندت مستمندت

مرا از عشق رویت جان همی سوخت

کنون صد آتش دیگر برافروخت

چو یک یک بندت آمد دلنوازم

کنون من با کدامین عشق بازم

دلا معشوق را در جان نشان تو

نثارش کن ز چشم دُر فشان تو

چو او بنشست بر تخت دل تو

بینداخت آن همه رخت دل تو

تو از شادی او از جای میرو

گهی بر سر گهی بر پای میرو

تماشا می‌کن و می‌خور جهانی

که تو خوردی جهانی هر زمانی

ولی گر خلق گرد آید هزاران

کنند از جهل بر تو تیرباران

چو معشوق تو با تو در حضورست

اگر آهی کنی از کار دورست

...

0
بخش11 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۷) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ می‬زدند

بکاری بایزید عالم افروز

بصرّافان گذر می‌رد یک روز

یکی قلاش را در پیش ره دید

ز سر تا پای او غرق گنه دید

چنان می‌زد کسی حدّش بغایت

که خون می‌ریخت بی‌حدّ و نهایت

دران سختی نمی‌کرد آه قلّاش

که می‌خندید و پس می‌گفت ای کاش

که دایم همچنینم می‌زدندی

به تیغ آتشینم می‌زدندی

چنان زان رند شیخ دین عجب ماند

که در آن جایگه تا وقتِ شب ماند

چو آخر حدِّ او آمد بانجام

ازو پرسید پنهان پیر بسطام

که چندین زخم خورده خون برفته

تو چون گل مانده خندان و شکفته

نه آهی کرده نه اشکی فشانده

منم در کارِ تو حیران بمانده

مرا آگاه کن تا سرِّ این چیست

که در محنت توان خوش خوش چنین زیست

چنین گفت آن زمان قلّاش مهجور

که بود ای شیخ معشوق من از دور

ستاده بود جائی بر کناره

نبودش هیچ کاری جز نظاره

چو من می‌دیدمش استاده در راه

نبودم آن زمان از درد آگاه

مرا آن لحظه گر صد زخم بودی

بچشمم چشم زخمی کی نمودی

ستاده بهرِ من معشوق بر پای

چگونه من نباشم پای بر جای

چو بشنود این سخن مرد یگانه

ز چشمش گشت سَیل خون روانه

بدل می‌گفت ای پیر سیه روز

ازین قلّاش راه دین بیاموز

همه کار تو در دین باژگونه ست

ببین تا خود تو چونی او چگونه‌ست

ترا زین رند دین می‌باید آموخت

گر آموزی چنین می‌باید آموخت

بسی باشد که در دین اهلِ تسلیم

ز کمتر بندهٔ گیرند تعلیم

...

0
بخش11 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۸) حکایت عبدالله مبارک با غلام

مگر ابن المبارک بامدادی

بره می‌رفت برفی بود و بادی

غلامی دید یک پیراهن او را

که می‌لرزید از سرما تن او را

بدو گفتا چرا با خواجه این راز

نگوئی تا ترا جامه کند ساز

غلامک گفت من با خواجهٔ خویش

چه گویم چون مرا بیند کم و پیش

چو او می‌بیندم روشن چه گویم

چو او به داند از من من چه جویم

چو بشنید این سخن ابن المبارک

برآمد آتش از جانش بتارک

بزد یک نعره و بیهوش افتاد

چنان گویا کسی خاموش افتاد

زبان بگشاد چون با خویش آمد

که ما را رهبری در پیش آمد

الا ای راه بینان حقیقت

درآموزید ازین هندو طریقت

که می‌داند که در هر سینهٔ چیست

ز چندین خلق داغش بر دل کیست

دلی کز داغ او آگاه گردد

رهش در یک نفس کوتاه گردد

که هر دل را که از داغش نشانست

بیک دم پای کوبان جان فشانست

چنان کان حبشی ازداغش خبر یافت

بیک دم عمر ضایع کرده دریافت

...

0
بخش11 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۹) حکایت حبشی که پیش پیغامبر آمد

یکی حبشی بر پیغامبر آمد

که تَوبه می‌کنم وقتش درآمد

اگر عفوست وگر توبه قبولست

مرا بر پشتی چون تو رسولست

پیمبر گفت چون تو توبه کردی

یقین می‌دان که آمرزیده گردی

دگر ره گفت آن حبشی که آنگاه

که بودم در گناه خویش گمراه

گناهم حق چو نپسندیده باشد

میان آن گناهم دیده باشد

پیمبر گفت پس تو می‌ندانی

که بر حق ذرّهٔ نبوَد نهانی

گناهت ذرّه ذرّه دیده باشد

ولیکن از کَرَم پوشیده باشد

چو حبشی این سخن بشنید ناگاه

برآورد از دل پر خون یکی آه

چنان آن آهش از دل تاختن کرد

که مرغ جانش را بیخویشتن کرد

به پیش مصطفی بر خاک افتاد

سوی حق پاک رفت و پاک افتاد

صلا در داد یاران را پیمبر

که بشتابید ای اصحاب یکسر

که تا برکشتهٔ حق غرق تشویر

بگوئید و بپیوندید تکبیر

کسی کو کشتهٔ شرم و حیا شد

اگر مُرد او تن او توتیا شد

اگر تو ذرّهٔ خاکش ببوئی

بوَد صد بحر پر تشویر گوئی

...

0
بخش11 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۰) حکایت آن مرد که عروس خود را بکر نیافت

عروسی خواست مردی چون نگاری

بمهر خود ندیدش برقراری

چو آن شوهر بمهر خود ندیدش

نشان دختر بخرد ندیدش

همه تن چون گلاب آنجا عرق کرد

چو گل جان را بجای جامه شق کرد

چو مرد از شرم زن را آنچنان دید

وزان دلتنگی او را بیم جان دید

دل آن مرد خست از خجلت او

بصحّت برگرفت آن علّت او

بدو گفتا که من ایمان ندارم

اگر این سرِّ تو پنهان ندارم

نگردد مادرت زین راز آگاه

پدر را خود کجا باشد درین راه

چو خالی نیست از عیب آدمی زاد

اگر عیبی ترا در راه افتاد

بپوشم تا بپوشد کردگارم

که من بیش از تو در تن عیب دارم

تو دل خوش دار و چندین زین مکن یاد

دگر هرگز مبادت زین سخن یاد

چو شد روز دگر بگذشت این حال

بریخت آن مرغ زرّین را پر وبال

چنان در ورطهٔ بیماری افتاد

که در یک روز در صد زاری افتاد

رگ و پی همچو چنگش در فغان ماند

همه مغزش چو خرما استخوان ماند

چو شوهر دید روی چون زر او

طبیب آورد حالی بر سر او

کجا یک ذرّه درمان را اثر بود

که هر دم زرد روئی تازه‌تر بود

زبان بگشاد شوهر در نهانی

که کُشتی خویشتن را در جوانی

اگر آن خواستی تا من بپوشم

بپوشیدم وزین معنی خموشم

وگر آن بود رای تو کزین کار

مرا نبوَد خبر نابوده انگار

چرا زین غم بسی تیمار خوردی

که تا خود را چینن بیمار کردی

چنین گفت آنگه آن زن کای نکوجُفت

ز چون تو مرد ناید جز نکو گفت

تو آنچ از تو سزد گفتی و کردی

غم جان من بیچاره خوردی

ولی من این خجالت را چه سازم

که می‌دانم که میدانی تو رازم

چو تو هستی خبردار از گناهم

کجا برخیزد این آتش ز راهم

بگفت این وز خجلت بیخبر گشت

سیه شد روزش و حالش دگر گشت

چو چیزی را که بودش آن ببخشید

نماندش هیچ چیزی جان ببخشید

اگر یک قطره شد در بحر کل غرق

چرا ریزی ازین غم خاک بر فرق

مشو چون قطره زین غم بی سر و پا

که اولیتر بوَد قطره بدریا

چرا زادی چو می‌مُردی چنین زار

ترا نازاده مُردن به شرروار

چرا برخاستی چون می‌بخفتی

چرا می‌آمدی چون می‌برفتی

...

0
بخش11 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۱) حکایت اسکندر و کلمات حکیم بر سر او

چو اسکندر بزاری در زمین خفت

حکیمی بر سر خاکش چنین گفت

که شاها تو سفر بسیار کردی

ولیکن نه چنین کین بار کردی

بسی گِرد جهان گشتی چو افلاک

کنون گشتی تو از گشت جهان پاک

چرا چون می‌شدی می‌آمدی تو

چرا می‌آمدی چون می‌شدی تو

نه ازگنج آگهی اینجا که هستی

نه آگه تا که آنجا می‌فرستی

چرا بایست چندین بند آخر

ازین آمد شدن تا چند آخر

...

0
بخش11 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۲) حکایت دیوانه

یکی دیوانهٔ بی پا و سر بود

که هر روزش زهر روزی بتر بود

دلش بگرفته بود از خلق وز خویش

نه از پس هیچ ره بودش نه از پیش

زبان بگشاد کای دانندهٔ راز

چو نیست این آفرینش را سری باز

ترا تا کی ز بُردن و آوریدن

دلت نگرفت یا رب ز آفریدن

مرا گوئی چو رفتی زین جهان تو

نشانی باز ده ما را بجان تو

چو جانم بی‌جهان ماند از جهان باز

کسی جوید نشان از بی‌نشان باز

نمی‌دانم که درمانم چه چیزست

دل من چیست یا جانم چه چیزست

ندارد چاره این بیچارهٔ خویش

زناهمواری هموارهٔ خویش

فرو رفتم بهر کوئی وسوئی

ولی برنامدم از هیچ روئی

بسی گرد جهان برگشته‌ام من

برای این چنین سرگشته‌ام من

ز بستان الستم باز کندند

نگونسارم بدین زندان فکندند

ازان سر گشته و گم کرده راهم

که یک دم برکنار دایه خواهم

از آنجا کامدم بی‌خویش و بی‌کس

اگر آنجا رسم این دولتم بس

اگر آنجا رسم ورنه درین سوز

بسر می‌گردم از حیرت شب و روز

دلم پُر درد و جانم پُر دریغست

که روزم تیره ماهم زیرِ میغست

اگر پایم درین منزل بماند

دلم ناچیز گردد گِل بماند

ز کوری پشت بر اسرار کردیم

بغفلت خرقه را زنّار کردیم

خرد دادیم و خر طبعی خریدیم

ادب دادیم و گستاخی گزیدیم

اگر دل هم درین سودا بماند

تکاپوئی بدست ما بماند

چه سود از عمر چون سودی ندیدیم

وگر دیدیم به بودی ندیدیم

دلا چندم کُشی چندم گدازی

که نه سر می نهی نه می فرازی

چو دردت هست، مردی مرد بنشین

بمردی بر سر این درد بنشین

چو از دردی تو هردم سرنگون تر

مرا تا چند گردانی بخون در

چو شمعم هر زمان بر سر نهی گاز

بدستی دیگرم جلوه دهی باز

اگر از پای افتم گوئیم خیز

وگر در تگ دَوَم گوئی مشو تیز

اگر نزدیک وگر از دور باشم

همی تا من منم مهجور باشم

ندارم از ده و مه دِه نشانی

رهائی دِه مرا زین دِه زمانی

چو بو ایّوب خود را خانهٔ ساز

چو خانه ساختی در نِه بهم باز

که تا ناگاه مهد مصطفائی

شود هم خانهٔ چون تو گدائی

اگر تو کافری ایمانت بخشد

وگر درماندهٔ درمانت بخشد

ترا چون پیر رهبر دستگیرست

مریدی کن که اصل مرد پیرست

چو از حق پیر مرشد مطلق آمد

بعینه کار او کار حق آمد

...

1+
بخش11 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۳) حکایت حسن بصری و شمعون

حسن در بصره استاد جهان بود

یکی همسایه گبرش ناتوان بود

مگر هشتاد سال آتش پرستی

گرفته بود پیشه جَور و مستی

بنام آن گبر شمعون بود در جمع

همه سر پیشِ آتش داشت چون شمع

چو بیماریِ او از حد برون شد

حسن را دردِ دل در دل فزون شد

بدل گفتا که باید رفت امروز

عیادت را و پرسیدن در آن سوز

چه گر گبری ز بی سرمایگانست

ولیکن آخر از همسایگانست

شد القصّه حسن نزدیکِ شمعون

میان خاک دیدش خفته در خون

سیه گشته ز دود آتشش روی

نه جامه در برش پاکیزه نه موی

زبان بگشاد شیخ و گفت ای پیر

بترس آخر ز حق تا کی ز تقصیر

همه عمر از هوس بر باد دادی

میان آتش و دود اوفتادی

بیازردی خدای خویشتن را

گرو کردی بدوزخ جان و تن را

تو پنداری کز آتش سود دیدی

نمی‌دانی کز آتش دود دیدی

مکن ای خفته تا یابی رهائی

که گر شیری تو با حق برنیائی

چرا از آتشی دل می‌فروزی

که گر بربایدت حالی بسوزی

دران آتش که یک ذرّه وفا نیست

ازو موئی وفا جستن روا نیست

گر آتش را وفا بودی زمانی

ترا دادی دمی باری امانی

تو کآتش می‌پرستی روزگاریست

بسوزد آخرت وین طرفه کاریست

ولی من کز دل و جان حق پرستم

بر آتش در نگر این لحظه دستم

که تا آگه شوی تو ای گنه کار

که جز حق نیست در عالم نگهدار

بگفت این و در آتش برد دستی

که در موئیش نامد زان شکستی

چو دست شیخ دید آن گبر فرتوت

ز دست شیخ شد حیران و مبهوت

بتافت از پرده صبح آشنائی

چو شمعی یافت شمعون روشنائی

حسن را گفت شیخا این چه حالست

که اکنون مدّت هفتاد سالست

که من آتش پرستی پیشه دارم

کنون از حق بسی اندیشه دارم

درین معرض که جان بر لب رسیدست

دل تاریک را صبحی دمیدست

چه سازم چارهٔ کارم چه دانی

که بسیاری نماند از زندگانی

زبان بگشاد شیخ و گفت ای پیر

مسلمان شو ترا اینست تدبیر

پس آنگه گفت شمعون کای نکوکار

بسی آزرده‌ام حق را بگفتار

اگر تو این زمانم یار گردی

خطی بدهی و پذرفتار گردی

که حق عفوم کند بی هیچ آزار

دهد در جنّتم تشریفِ دیدار

من ایمان آرم و با راه آیم

ولی چون خط دهی آنگاه آیم

حسن بنوشت خطی و نکو کرد

پذیرفتاری مقصود او کرد

دگرباره بگفت ای شیخِ دین دار

عدول بصره می‌باید بیکبار

که بنویسند بر این خط گواهی

که می‌ترسم من از قهر الهی

حسن فرمانِ آن گبر کهن کرد

بزرگان را گواه آن سخن کرد

خط آورد و بشمعون دادآنگاه

مسلمان گشت شمعون نکو خواه

چو خط بستد حسن را گفت ای پیر

چو جانم در رباید مرگ تقدیر

مرا چون پاک شستی در کفن نِه

بدست خویش در خاک کهن نه

بگفت این و برآمد جانِ پاکش

جهانی خلق گرد آمد بخاکش

نهادند آن خطش در دست آنگاه

نشستند آن جماعت تا شبانگاه

نخفت آن شب حسن در فکر می‌بود

همه شب در نماز و ذکر می‌بود

بدل می‌گفت زیرک اوستادم

که نادانسته خطی باز دادم

دلیری کردم و از جهل بود آن

ندانم تا قوی یا سهل بود آن

چو می‌ترسم که من خود غرقه می‌رم

چگونه غرقهٔ را دست گیرم

چو محرومم ز ملکِ آب و گل من

چگونه ملکِ حق کردم سجل من

درین اندیشه بود او تا سحرگاه

رسولی در رسید از خواب ناگاه

چنان درخواب دید آن شمع ایمان

که شمعون بود در جنت خرامان

ز عزِّ پادشاهی تاج بر سر

ز تشریف الهی حلّه در بر

لبی خندان رخی تابان چو خورشید

مسلّم کرده دارالمکِ جاوید

حسن گفتش که هین چونی درین دار

چنین گفتا چه می‌پرسی ببین کار

سرای من بهشت جاودان کرد

بفضل خویش دیدارم عیان کرد

کنون تو از پذیرفتاری خویش

شدی فارغ بگیر این خط میندیش

حسن گفتا چو گشتم باز هشیار

خطم در دست بود و دیده بیدار

اگر درمان کنی درمان چنین کن

پذیرفتاری ایمان چنین کن

...

0
بخش11 الهی نامه عطار نظر دهید...

جواب پدر

پدر گفتش چه گر اندک بوَد جاه

کزان اندک بسی مانی تو در چاه

دگر ره گر بطاعت بنگری باز

ترا حالی حجابی افتد آغاز

چو از طاعت حجابی پیشت آید

حجاب از جاه جستن بیشت آید

...

0
بخش11 الهی نامه عطار نظر دهید...