بلبل نامه عطار

مجادله کردن بلبل با موش خوار و جواب او

بیا ای مرغ نابالغ کجائی

ز عمر نازنین غافل چرائی

دریغا برگ عمرت رفت بر باد

دمی ناکرده خود را از جهان شاد

اگر پرت بدی یعنی که دانش

اگر بالت بدی یعنی که بینش

بپری تا درخت جاودانی

وگرنه تا ابد اینجا بمانی

ز شوق آشیان ای مرغ افلاک

شدی افتان و خیزان بر سر خاک

مکن سستی که دوران سخت تند است

ز پیران کار طفلان ناپسند است

بزرگی و ولی آزار خواری

کم آزادی ولی مردار خواری

مشام آکنده از گند مردار

چو زاغ وسگ شوی برگند مردار

مکن با زاغ و با سگ هم نشینی

چو خواهی گلشن سیمرغ بینی

تو هشیاری دل چون بارداری

تو از مردار خوردن دان که خواری

بمرداری فرود آوردهٔ سر

چرا تازی بدانش بر سر افسر

چرا عاشق نباشی تا بباشی

برون از زاهدان رومی خراشی

تو مستی باش تا هشیار گردی

ز عمر خویشتن بیزار گردی

...

0
بلبل نامه عطار نظر دهید...

نصیحت پذیرفتن موش خوار

ز من پندی فرا گیر ای خردمند

عتاب و خشم را بر پای نه بند

کلاه فاقه را بر فرق سر نه

بدان حرصی که باشد کمترش ده

ز قهرش دیدهٔ پر فتنه بر دوز

چو باد انش به بی خوابی بیاموز

مسلط کن برو صیاد خود را

بجای نان مده پالوده بد را

گر او را خوار کردی همچو یوسف

عزیز مصر کردی همچو یوسف

ببسته سدهٔ فر سعادت

بیان عالم الغیب و شهادت

مشعبد وار زیر حقه دارد

نه چندان مهره کانراکس شمارد

بهر یاری که وقتش اقتضا کرد

بدزدد مهرهٔ عمر زن و مرد

همی گردند پیاپی گردش او

دو چاکر در رهش رومی و هندو

زمین سفلیان را آسمان است

سرای علویان را آستان است

بگوش هوش بشنو این سخن را

فدای این سخن کن جان و تن را

چو فرصت هست کاری بیشتر بود

پشیمانی گر آید کی کند سود

چراغ دل ز شمع جان برافروز

اصول علم استادان بیاموز

به جان گر خدمت استاد کردی

ز خدمت برخوری استاد گردی

ولی اندیشهٔ تو آن ندارد

معما گفتن تو جان ندارد

...

0
بلبل نامه عطار نظر دهید...

آمدن هدهد در نصیحت بلبل باو که راه بسی باریکست

بیا ای هدهد صاحب هدایت

چه داری تا خبر از هر ولایت

قباپوشی ولی دردی نداری

گله داری ولی مردی نداری

ز تن بیرون کن و کن خاک بر سر

قبائی بی بقا تاج مزور

کسی باشد سزای تاجداری

که باشد در تبارش شهریاری

کسی باشد سزای قرب شاهی

که باشد لائق فر الهی

سر اهل امل گر تاجدار است

بیندیش آن برای تاجدار است

مرقع پوشی و تاج مرصع

مرصع نی مناسب با مرقع

طریق تاجداری عقل و دادست

ترا حاصل بدست از جمله بادست

ترا چون بر سر کوهست خورشید

چه میداری بروز رفته امید

بپرهان بر درخت زندگانی

وگرنه بی هنر اینجا بمانی

ترا همت بقدر هستی خویش

مرا همت بقدر از آسمان بیش

بمرداری فرود آوردهٔ سر

چرا ننهی ز دانش بر سر افسر

کسان رنجند ز رنگ و بوی مردار

نگه دارند مشام از گند مردار

من آن مرغم که می‌نالم بگلزار

تو آن مرغی که میخاری سر خار

تو کردی بی وفائی با سلیمان

منش هستم دعاگو با دل و جان

مگر نشنیدهٔ ای مرغ کوچک

خلاف امریا شد نامبارک

تو تا در بند گی بی جان نگردی

قبول حضرت سلطان نگردی

مرا از دور رمزی می‌نمایند

مرا پیوسته درها می‌گشایند

نشینی بر سر پا سر کشیده

سر و پایت برون هر سو بریده

روا دای که رندان خرابات

برند از خون تو سازند طلسمات

ملوک ملک عالم چون سکندر

ز بهر داد دارند تاج بر سر

برو از سر بنه این تاج بیداد

که بی دادی دهد هر تاج بر باد

...

0
بلبل نامه عطار نظر دهید...

جواب دادن هدهد بلبل را و اجازت دادن بلبل را

به بلبل گفت هدهدکای پریشان

چرا کردی تو بیدادی بدیشان

مکن بی علمی ای دین داده بر باد

که بی علمی کند بر جمله بیداد

درون خسته دل مخراش و مخروش

چو دیگ پخته شو تا کی زنی شوش

چو عشق دلبران گنج روانست

چنان بهتر که اندر دل نهانست

برو در عاشقی می‌سوز و می‌ساز

مکن راز دل خود پیش کس باز

ز بند جان خود برخیز و بنشین

مکن زین پس حکایتهای پیشین

حکایت کهنه شد از بسکه گفتند

درون فرسوده شد از بسکه گفتند

سخن نونو چو گل یابد شکفتن

نه چون بلبل حکایت بازگفتن

حدیث عشق اگرچه هست شیرین

ولی مردم ببرهان گشته ره بین

برو ز اینجا سر آشوب و داور

ز علم ارسکهٔ داری بیاور

بقدر خود بگو تا خود چه داری

بمیدان اندر آگر مرد کاری

چرا بیهوده گفتن پیشه کردی

نه چون مردان بخود اندیشه کردی

چو کار روزگارم کارزار است

مرا امروز با تو کار زار است

حدیثم داستان دوستان است

خطابم با خطیب بوستان است

به پیچش درکشم تا خود چگوید

چه گوید جز ره نعره نپوید

مکن فریاد و خاموشی گزین تو

به بین در روی خود عین الیقین تو

چو بگشایم به یک نقطه زبان را

به بندم نطق مرغ بوستان را

سؤالت اول از توحید پرسم

دوم ایمان سوم تجرید پرسم

مرا اول سخن با تو زذات است

به آخر ماجرا اندر صفات است

بیا بنشین ز اول بازگو تا

چرا ایزد ندارد مثل و همتا

ز هدهد بلبل عاشق زبون شد

ز عشق گل به یک ره سرنگون شد

سری بنهاد پیش هدهد آنگاه

خطا کردم مگیر استغفرالله

مرا دل ریش بود از درد هجران

از آن تندی نمودم با عزیزان

سپر بنهاد در پیش پیمبر

کاجازت تا روم در پیش دلبر

فزون زین طاقت هجران ندارم

چنانستم که گوئی جان ندارم

مخواه از عاشق و دیوانه خدمت

که او خود سوخت از درد محبت

سلیمانش اشارت دادو فرمود

کزین پس حال تو معلوم ما بود

بمرغان گفت با عشقش گذارید

چو تاب قوت نطقش ندارید

برون شد بلبل از پیش سلیمان

پی معشوقهٔ خود تا گلستان

وصال دوستش چون شد میسر

سخن نتوان نوشتن زین فزونتر

حدیثم داستان دوستان شد

خطابم با خطیب بوستان شد

چو بلبل نامه آخر شد به توفیق

چو مردان راه حق میرو بتحقیق

ایا عطار جان عاشقانی

تو آگاه ازعطای غیب دانی

خداوندا توئی معبود و دیان

سمیعی و بصیر وفرد و رحمن

به بخشائی گناه جمله عالم

از آن پس این ضعیف خسته راهم

بسی گفتم به شرح ازجان حکایت

حکایت را رسانیدم به غایت

...

0
بلبل نامه عطار نظر دهید...

در ختم حکایت

بشرح جان اگر ادراک داری

قدم بر فرق هفت افلاک داری

وگرنه با تو گفتم شرح اسرار

بود چون پیش اخشم بوی گلزار

چه سود آید ازین آیینه داری

که پیش چشم کور آیینه داری

تو شهبازی و مرغان خشم و شهوت

بپایت برنهادند بند غفلت

زیند دست غفلت پای بگشای

بفرق سر ره بی سر به پیمای

...

0
بلبل نامه عطار نظر دهید...

در مناجات باری تعالی

خداوندا توئی دانای عالم

ز عالم برتری و از جان عالم

نه گیتی بود نی ابلیس و آدم

نه عالم بود و نی ذرات عالم

تو آن پروردگار کردگاری

که بی حبر و قلم صورت نگاری

به دست خود گل آدم سرشتی

به سر بر سرگذشت ما نوشتی

بکیوان برکشی آن را که خواهی

بخذلان درکشی آن راکه خواهی

گناهم گر زماهی تا بماه است

ولیکن رحمتت بیش از گناه است

به بخشی جرم عطار ای خداوند

نداری جان اودر غفلت و بند

حکیمی و علیمی و قدیمی

غفوری و شکوری و حلیمی

بیامرزی برحمت جمله عالم

که حی وغافر الذنبی و حاکم

...

0
بلبل نامه عطار نظر دهید...

پیغام فرستادن بلبل بدست بادصبا و اشتیاق او به گل

چو می‌رفتند بر بالای کهسار

نسیم صبحدم آمدبه گلزار

به دامانش بزد بلبل به دستان

ز بهر دلستان آن هر دو دستان

نسیم صبحدم را گفت برخیز

برو در دامن معشوقم آویز

بگو با من ترا آرام چونست

مرا بی تو جگر یک قطره خونست

چنانم در فراقت ای دل آرام

نه صبرم ماند و نی هوش نه آرام

دلم مشتاق تست ای جان شیرین

چو میل خاطر خسرو به شیرین

اگر بار دگر رویت به بینم

به خلوت یک زمان پیشت نشینم

غم گیتی به یک جو برنگیرم

نباشم مردهٔ گر زان چه مهرم

به جز چشمم کسی رویت مبیناد

غم گیتی سر کویت مبیناد

اگر عمرت بود زین پس بمانم

وگرنه جان به عشقت برفشانم

...

0
بلبل نامه عطار نظر دهید...

خطاب بلبل به طوطی و نصیحت کردن او را بخدمت پیر

به طوطی گفت ای مرغ شکرخوار

تو هرگز بودهٔ با من جگرخوار

فصاحت می‌فروشی بی ملاحت

ملاحت باید آنگه بس فصاحت

تو را گر طبع زیرک یار دیدند

به قهر از صحبت یاران بریدند

چو استاد سخن بگشاد چشمت

بروی آینه افتاد چشمت

تو در آیینهٔ روی خویش دیدی

تو پنداری سخن از خود شنیدی

تو در آیینه دیدی روی خود را

نداری دیدهٔ عقل و خرد را

دریغا بر سر باطل بماندی

ز استاد سخن غافل بماندی

منه این آینه زین بیشتر پیش

رخ استاد را ز آیینهٔ خویش

تو این آیینه را گر باز دانی

به روی آینه کی باز مانی

اگر در آینه آتش به بینی

هم آیین خود آیینی به بینی

طلب کن خویش را ز آیینه بیرون

قفس بشکن بپر بر اوج گردون

مشو مغرور این نطق مزور

مکن خود را بنادانی هنرور

بسی در کسوت زیبائی خود

که زیبائی چو تو بینند بی حد

به نادانی اگر خود وانمودی

گرفتار قفس هرگز نبودی

اگر علم همه عالم بخوانی

چو بی عشقی ازو حرفی ندانی

به خود رفتن ره نادیده جهلست

به ره رفتن براه رفته سهلست

...

0
بلبل نامه عطار نظر دهید...

فغان کردن گل در هجر بلبل و شکایت از روزگار

نسیم صبحدم آمد به گلشن

به چشمش گلش آمد همچو گلخن

گل از بلبل بکلی دست شسته

دریده پیرهن در خون نشسته

هزاران خار در پا دست در گل

فراق بلبلش بنشسته در دل

چو سرو اندر چمن افتان و خیزان

به زاری زار می‌گفت ای عزیزان

به هم خوش بود ما را در گلستان

حسد بردند بر ما جمله مرغان

حسودان را به جز کوری مبادا

میان همدمان دوری مبادا

همینش کار باشد چرخ گردان

که دوری افکند با دوستداران

...

0
بلبل نامه عطار نظر دهید...

حکایت

شنید ستم من از پیر فتوت

به مکتب خانهٔ شهر مروت

زبان حال و رأی کسوت قال

بیاموزد نبی از عقل فعال

مثال خوش ترا خواهم نمودن

که صد دولت ترا خواهد گشودن

بفرما تا بیارند مرد استاد

یکی آیینهٔ سازند ز پولاد

ز هندوستان بیارند طوطیان را

پر از شکر بریزند آشیان را

به گرد آینه طوطی بیاورد

بخلوتخانهٔ شاه جهان برد

پس آیینه شد زیر گلیمی

چو موسی کرد با طوطی کلیمی

گمان بردش دل کژ بین طوطی

که طوطی می‌کند تلقین طوطی

بدین تصنیف شد طوطی سخندان

ملک زینسان کند تلقین انسان

ز سیمرغ وز بلبل و ز چکاوک

همین یک مرغ دارد طبع زیرک

ز جنس آدمی پیغمبرانند

که استعداد آن دارند و دانند

همی آید ملک تا حدانسان

نشیند از پس آیینهٔ جان

بیاموزد نبی را علم انسان

نبی آن علم را آرد بگفتار

...

0
بلبل نامه عطار نظر دهید...