بلبل نامه عطار

در ختم حکایت

بشرح جان اگر ادراک داری

قدم بر فرق هفت افلاک داری

وگرنه با تو گفتم شرح اسرار

بود چون پیش اخشم بوی گلزار

چه سود آید ازین آیینه داری

که پیش چشم کور آیینه داری

تو شهبازی و مرغان خشم و شهوت

بپایت برنهادند بند غفلت

زیند دست غفلت پای بگشای

بفرق سر ره بی سر به پیمای

...

بلبل نامه عطار نظر دهید...

در مناجات باری تعالی

خداوندا توئی دانای عالم

ز عالم برتری و از جان عالم

نه گیتی بود نی ابلیس و آدم

نه عالم بود و نی ذرات عالم

تو آن پروردگار کردگاری

که بی حبر و قلم صورت نگاری

به دست خود گل آدم سرشتی

به سر بر سرگذشت ما نوشتی

بکیوان برکشی آن را که خواهی

بخذلان درکشی آن راکه خواهی

گناهم گر زماهی تا بماه است

ولیکن رحمتت بیش از گناه است

به بخشی جرم عطار ای خداوند

نداری جان اودر غفلت و بند

حکیمی و علیمی و قدیمی

غفوری و شکوری و حلیمی

بیامرزی برحمت جمله عالم

که حی وغافر الذنبی و حاکم

...

بلبل نامه عطار نظر دهید...

مجادله کردن بلبل با موش خوار و جواب او

بیا ای مرغ نابالغ کجائی

ز عمر نازنین غافل چرائی

دریغا برگ عمرت رفت بر باد

دمی ناکرده خود را از جهان شاد

اگر پرت بدی یعنی که دانش

اگر بالت بدی یعنی که بینش

بپری تا درخت جاودانی

وگرنه تا ابد اینجا بمانی

ز شوق آشیان ای مرغ افلاک

شدی افتان و خیزان بر سر خاک

مکن سستی که دوران سخت تند است

ز پیران کار طفلان ناپسند است

بزرگی و ولی آزار خواری

کم آزادی ولی مردار خواری

مشام آکنده از گند مردار

چو زاغ وسگ شوی برگند مردار

مکن با زاغ و با سگ هم نشینی

چو خواهی گلشن سیمرغ بینی

تو هشیاری دل چون بارداری

تو از مردار خوردن دان که خواری

بمرداری فرود آوردهٔ سر

چرا تازی بدانش بر سر افسر

چرا عاشق نباشی تا بباشی

برون از زاهدان رومی خراشی

تو مستی باش تا هشیار گردی

ز عمر خویشتن بیزار گردی

...

بلبل نامه عطار نظر دهید...

نصیحت پذیرفتن موش خوار

ز من پندی فرا گیر ای خردمند

عتاب و خشم را بر پای نه بند

کلاه فاقه را بر فرق سر نه

بدان حرصی که باشد کمترش ده

ز قهرش دیدهٔ پر فتنه بر دوز

چو باد انش به بی خوابی بیاموز

مسلط کن برو صیاد خود را

بجای نان مده پالوده بد را

گر او را خوار کردی همچو یوسف

عزیز مصر کردی همچو یوسف

ببسته سدهٔ فر سعادت

بیان عالم الغیب و شهادت

مشعبد وار زیر حقه دارد

نه چندان مهره کانراکس شمارد

بهر یاری که وقتش اقتضا کرد

بدزدد مهرهٔ عمر زن و مرد

همی گردند پیاپی گردش او

دو چاکر در رهش رومی و هندو

زمین سفلیان را آسمان است

سرای علویان را آستان است

بگوش هوش بشنو این سخن را

فدای این سخن کن جان و تن را

چو فرصت هست کاری بیشتر بود

پشیمانی گر آید کی کند سود

چراغ دل ز شمع جان برافروز

اصول علم استادان بیاموز

به جان گر خدمت استاد کردی

ز خدمت برخوری استاد گردی

ولی اندیشهٔ تو آن ندارد

معما گفتن تو جان ندارد

...

بلبل نامه عطار نظر دهید...

آمدن هدهد در نصیحت بلبل باو که راه بسی باریکست

بیا ای هدهد صاحب هدایت

چه داری تا خبر از هر ولایت

قباپوشی ولی دردی نداری

گله داری ولی مردی نداری

ز تن بیرون کن و کن خاک بر سر

قبائی بی بقا تاج مزور

کسی باشد سزای تاجداری

که باشد در تبارش شهریاری

کسی باشد سزای قرب شاهی

که باشد لائق فر الهی

سر اهل امل گر تاجدار است

بیندیش آن برای تاجدار است

مرقع پوشی و تاج مرصع

مرصع نی مناسب با مرقع

طریق تاجداری عقل و دادست

ترا حاصل بدست از جمله بادست

ترا چون بر سر کوهست خورشید

چه میداری بروز رفته امید

بپرهان بر درخت زندگانی

وگرنه بی هنر اینجا بمانی

ترا همت بقدر هستی خویش

مرا همت بقدر از آسمان بیش

بمرداری فرود آوردهٔ سر

چرا ننهی ز دانش بر سر افسر

کسان رنجند ز رنگ و بوی مردار

نگه دارند مشام از گند مردار

من آن مرغم که می‌نالم بگلزار

تو آن مرغی که میخاری سر خار

تو کردی بی وفائی با سلیمان

منش هستم دعاگو با دل و جان

مگر نشنیدهٔ ای مرغ کوچک

خلاف امریا شد نامبارک

تو تا در بند گی بی جان نگردی

قبول حضرت سلطان نگردی

مرا از دور رمزی می‌نمایند

مرا پیوسته درها می‌گشایند

نشینی بر سر پا سر کشیده

سر و پایت برون هر سو بریده

روا دای که رندان خرابات

برند از خون تو سازند طلسمات

ملوک ملک عالم چون سکندر

ز بهر داد دارند تاج بر سر

برو از سر بنه این تاج بیداد

که بی دادی دهد هر تاج بر باد

...

بلبل نامه عطار نظر دهید...

جواب دادن هدهد بلبل را و اجازت دادن بلبل را

به بلبل گفت هدهدکای پریشان

چرا کردی تو بیدادی بدیشان

مکن بی علمی ای دین داده بر باد

که بی علمی کند بر جمله بیداد

درون خسته دل مخراش و مخروش

چو دیگ پخته شو تا کی زنی شوش

چو عشق دلبران گنج روانست

چنان بهتر که اندر دل نهانست

برو در عاشقی می‌سوز و می‌ساز

مکن راز دل خود پیش کس باز

ز بند جان خود برخیز و بنشین

مکن زین پس حکایتهای پیشین

حکایت کهنه شد از بسکه گفتند

درون فرسوده شد از بسکه گفتند

سخن نونو چو گل یابد شکفتن

نه چون بلبل حکایت بازگفتن

حدیث عشق اگرچه هست شیرین

ولی مردم ببرهان گشته ره بین

برو ز اینجا سر آشوب و داور

ز علم ارسکهٔ داری بیاور

بقدر خود بگو تا خود چه داری

بمیدان اندر آگر مرد کاری

چرا بیهوده گفتن پیشه کردی

نه چون مردان بخود اندیشه کردی

چو کار روزگارم کارزار است

مرا امروز با تو کار زار است

حدیثم داستان دوستان است

خطابم با خطیب بوستان است

به پیچش درکشم تا خود چگوید

چه گوید جز ره نعره نپوید

مکن فریاد و خاموشی گزین تو

به بین در روی خود عین الیقین تو

چو بگشایم به یک نقطه زبان را

به بندم نطق مرغ بوستان را

سؤالت اول از توحید پرسم

دوم ایمان سوم تجرید پرسم

مرا اول سخن با تو زذات است

به آخر ماجرا اندر صفات است

بیا بنشین ز اول بازگو تا

چرا ایزد ندارد مثل و همتا

ز هدهد بلبل عاشق زبون شد

ز عشق گل به یک ره سرنگون شد

سری بنهاد پیش هدهد آنگاه

خطا کردم مگیر استغفرالله

مرا دل ریش بود از درد هجران

از آن تندی نمودم با عزیزان

سپر بنهاد در پیش پیمبر

کاجازت تا روم در پیش دلبر

فزون زین طاقت هجران ندارم

چنانستم که گوئی جان ندارم

مخواه از عاشق و دیوانه خدمت

که او خود سوخت از درد محبت

سلیمانش اشارت دادو فرمود

کزین پس حال تو معلوم ما بود

بمرغان گفت با عشقش گذارید

چو تاب قوت نطقش ندارید

برون شد بلبل از پیش سلیمان

پی معشوقهٔ خود تا گلستان

وصال دوستش چون شد میسر

سخن نتوان نوشتن زین فزونتر

حدیثم داستان دوستان شد

خطابم با خطیب بوستان شد

چو بلبل نامه آخر شد به توفیق

چو مردان راه حق میرو بتحقیق

ایا عطار جان عاشقانی

تو آگاه ازعطای غیب دانی

خداوندا توئی معبود و دیان

سمیعی و بصیر وفرد و رحمن

به بخشائی گناه جمله عالم

از آن پس این ضعیف خسته راهم

بسی گفتم به شرح ازجان حکایت

حکایت را رسانیدم به غایت

...

بلبل نامه عطار نظر دهید...

پاسخ دادن گربه موش را وندامت کردن موش از افعال خود و راضی شدن به قضا

مگر بیهوده هان ای موش خاموش

چو افتادی در آتش در همی جوش

خلاف شرع و دین کردی شدی مست

اگر خونت بریزم جای آن هست

مرا استاد پندی داد نیکو

کز آن پند آمدم فرخنده مه رو

مرا گفتا که تو بیرون مبر سر

اگر فیلی و خصم از پشه کمتر

مشو ایمن که کم یا بیش گردد

زنیش او ترا دل ریش گردد

مشو از فکر او ایمن که ناگاه

در اندازد ترا از مکر در چاه

نکردم پند استادان فراموش

مرا آن پند شد چون حلقه در گوش

ببر از من امید رستگاری

بجز مردن دگر کاری نداری

نخواهی رستگار آمد ز دستم

که بسیاری کمین تو نشستم

...

بلبل نامه عطار نظر دهید...

آمدن مرغان بدیوان و دیدن ایشان بلبل را و از هیبت او خاموش شدن ایشان را

به دیوان آمدند مرغان چو دیوان

همی کردند پر از آشوب دیوان

چو بلبل را بدیدند لال گشتند

در آن حالت همه از حال گشتند

سلیمان گفت بلبل را کجائی

چرا در معرض مرغان نیایی

چرا خاموش گشتی ای سخندان

ز لعل خود بر افشان دُرّ و مرجان

زبان بگشای و شرح حال برگوی

سراسر قصهٔ اقوال برگوی

چو مرغان آمدند اکنون بداور

چه داری حجت قاطع بیاور

...

بلبل نامه عطار نظر دهید...

جواب دادن بلبل سلیمان(ع) را که هر مرغ لائق اسرار توحید نیست

جوابش داد و گفت ای چشمهٔ نور

ز رخسار تو بادا چشم بد دور

چه گویم با که گویم این حقیقت

زبان وهم کی داند طبیعت

که باشند این دو سه پژمرده دلها

بمانده پایشان در آب و گلها

طمع از دام و دانه نابریده

شراب وصل دلبر ناچشیده

چو سنگ افسرده اندر بی نیازی

به سر بردند عمر خود به بازی

ندارم بهرهٔ از حال ایشان

از آن ببریده‌ام از قال ایشان

ز مرغان من برای آن رمیدم

که کس را مشتری خود ندیدم

اگر آهی برآرم از دل تنگ

بسوزد بر فلک مریخ و خرچنگ

بدرد زهره حالی زهرهٔ خویش

عطارد خاک سازد بهرهٔ خویش

به چاه افتد مه و گردد چو ماهی

به صحرای وجود ای از تو شاهی

به اقبال تو ای دادار عالم

که باد ابر مرادت کار عالم

بگویم حال مرغان ستمکار

بگویم تا چه داند هر کسی کار

سراسر قصه‌هاشان باز جویم

وز آن پس دانش و اعزاز جویم

...

بلبل نامه عطار نظر دهید...

آمدن سیمرغ بخدمت سلمیان و نموداری حال گفتن به بلبل

تو سیمرغی و یک مرغت هنر نیست

چو مرغان اندرین راهت گذر نیست

تو تا کی در درون خانه گردی

بمیدان آی اگر مرد نبردی

به دریای عدم رفتی چو ماهی

بصحرای وجود آ گر تو شاهی

حریف مجلس عشاق میباش

بجام شوق اومشتاق میباش

اگر خلوت نشین بی ریائی

چو زاغان مردهٔ شهوت چرائی

اگر خلوت نشین سالکی تو

چرا در بند دنیا هالکی تو

بجز نامی نداری در جهان فاش

همان شکلی که صورت کرده نقاش

برون آوازه داری چون مبیره

درونت چون برون دیگ تیره

تو در عالم بسی آوازه داری

ولی مرغی حزین و سوگواری

اگر هستی بیا در نیستی رو

غم نادیدنت برما بیک جو

سلیمان کرد نامت شاه مرغان

ببر خار ستم از راه مرغان

اگر سرلشکری لشکر کشی کن

وگرنه خاک شو نی آتشی کن

وگر از خود بسی پروا نداری

چرا چون شمع صد پروانه داری

نه شمعی و نه پروانه چه مرغی

نه خویشی و نه بیگانه چه مرغی

از آن ببریده از جمع اصحاب

که تا آسان کنی هم خورد و هم خواب

تو گردر جمع باشی جمع گردی

تو باشی شمع او را شمع گردی

میان خلق باش و با خدا باش

چو جان با تن نشین وز تن جدا باش

چو در کثرت شوی وحدت طلب کن

نظر در جسم و جان بوالعجب کن

چو می‌گردی بگرد خویش تنها

چرا چون من زنی مانند تنها

به تنهائی کجا خواهی رسیدن

به یاری می‌توان منزل بریدن

به تنهائی کس داند نشستن

که نقش غیر تاند پاک شستن

به تنهائی کسی باشد طلبکار

که نبود او به بند خود گرفتار

اگر نه پایمال دیو گردی

بگرد زرق و عذر و دیو گردی

وگرنه پایمال نفس مانی

معذب در بلای جاودانی

به بندد اهرمن راه مجالش

به بادی بر دهد هر دم خیالش

به دست دیو در ماند گرفتار

حقیقت را نبیند راه و هنجار

...

بلبل نامه عطار نظر دهید...