خسرونامه عطار

سپری شدن کار خسرو

چنین گفت او که کرد از وی روایت

کسی کو بود راوی حکایت

که چون خسرو ز رنج و غم بیاسود

همیشه شادمان و کامران بود

نیاسود از سرود رود ونخجیر

نه از جام می و نز نغمهٔ زیر

بدینسان تا که شد بسیار سالش

نیامد هیچ نقصان در کمالش

وزان پس بد شبی اندر بر گل

بصد ناز و خوشی در بستر گل

دل بیناش خوابی سهمگین دید

که همچون بید از سهمش بلرزید

برون شد روز دیگر سوی نخجیر

مگر کز وی بگردد بد بتدبیر

شدند اندر رکاب وی خرامان

ز خویشان و ندیمان وغلامان

تنی صد را سواران گزیده

شکاری افگنان کار دیده

سگ و شاهین و چرغ ویوز و شهباز

همی بردند مردان سر افراز

دوانیدند اندر دشت هر سو

یکایک در شکار مرغ و آهو

بیفگندند بسیاری شکاری

از آهو و ز کبک کوهساری

پدید آمد پی گوران بسیار

همی بردند زان پی ره بهنجار

فتادند از عقبشان در بیابان

بران اسپان چون دیوان شتابان

ازان گوران نیامد هیچ درپیش

بیفگندند چیزی از کم و بیش

بدینسان تا بشد یک نیمهٔ روز

بگشت از چرخ مهر گیتی افروز

ز تاب آفتاب و زخم گرما

شدند ازتشنگی حیران و شیدا

همی رفتند از هر سوی پویان

همه کوه و بیابان راه جویان

چو بسیاری زهر جانب برفتند

امید از جان شیرین برگرفتند

قضا را سبزهیی دیدند سیراب

دران جانب دوانیدند بشتاب

یکی چشمه بدانجا آبکی کم

زمین گردش گرفته اندکی نم

بگرد چشمه اندر حلقه کردند

از آن چشمه یکایک آب خوردند

بیاران گفت شاه نام بردار

که من امروز دیدم رنج بسیار

ندارم چشمهٔ خورشید را تاب

بباید خفت پیش چشمهٔ آب

چو شاه این گفت حالی بارگاهش

کشیدند و بگرد او سپاهش

بگرد چشمه فرش خسروی را

بیفگندند شاه منزوی را

درون شد شه نه کس را خواند ونه گفت

بدل ناخوش جلابی خورد و خوش خفت

ز بسخوشی که دل در خواب بودش

سپهر پیر خوابی دید زودش

چنان خوابیش دید وحیله آمیخت

که جانش برد و از خوابش نه انگیخت

قضا را افعیی هر روز در تاب

ز گرما آمدی تا چشمهٔ آب

بران نم ساعتی خفتی و بودی

چو تفّش کم شدی رفتی چو دودی

بوقت خویش باز آمد دران روز

بدانجاخفته بد شاه دل افروز

چو شه درخواب بود و جای خالی

بزد بر شاه و خشکش کرد حالی

چو شه را کشت خاک تر برفت او

هم آنجا حلقهیی زد خوش بخفت او

شهٔ دلداده جان در قهر مانده

لب چون نوش او پر زهر مانده

فلک چون گوی سرگردانش کرده

بجان آورده آنگه جانش برده

بداد از بیخودی جان بی ستوهی

بیک جو زهر مردی همچو کوهی

بیک ساعت چنان شد خسرو یل

که با صد ساله مرده شد مقابل

شکاری را، برون شد شه دریغا

شکار او شد چنین ناگه دریغا

همه عالم نه ماهست و نه میغست

ولی بحری پر از موج دریغست

اگر هر ذرّه را از هم کنی باز

دریغا یابیش انجام و آغاز

چو دارد هر که زاد او مرگ از پس

سخن زو چیست انّاللّه و بس

چو طفل از پرده عزم این جهان کرد

چو زاد او ماتم خود آن زمان کرد

ازان در گریه آمد چون بزاد او

که اندر ماتم خویش اوفتاد او

چه گرمرغی دلارام اوفتادی

بسی بگری که در دام اوفتادی

چو زادن از برای مرگ آمد

کرا این زیستن پر برگ آمد

ز یک دم تا بمیری خوارو عاجز

بدیگر دم نگردی زنده هرگز

چرا باشی ز عمری مانده در دام

که یک یک دم بباید مرد ناکام

ترا این زندگانی آشکاره

نهانی هست مرگ باره باره

برو عمری گزین زین به که داری

که آن بهتر که این مهمل گذاری

سرافشانان چو عیب عمر دیدند

شهادت لاجرم شاهد گزیدند

چه خواهی کرد در جایی که هرگز

کسی قادر نشد ناگشته عاجز

تو از بادی طلسمی کرده بر پای

کجا ماند طلسم از باد برجای

چرات ازعالم و از خویش بس نیست

که بنیاد تو جز بر یک نفس نیست

دمی کز تو برامد آن نفس پاک

فرو شد روزت و دیگر کفی خاک

من و من چند گویی چند پیچی

که یک من خاک و دیگر هیچ هیچی

منی خاکی تو من من گفتنت چیست

تو هیچی این همه آشفتنت چیست

من و من چند گویی کاین من تو

دمست و بس همان من دشمن تو

طلسمی کز دمی گرمست بر جای

چو آن دم سرد گشت افتاد از پای

چو آن دم رفت ناماند مگر هیچ

مزن دم خویش را دان و دگر هیچ

ولیکن تا که ندهند آن دمت باز

خبر ندهد کسی زان عالمت باز

تو این دم مردخو کرده بنازی

بعادت میکنی کاری مجازی

قدم در نه درین دریای بی بن

که از تو نام ماند ناز میکن

جهان در فربهی و در گدازت

فراغت داد از آز و نیازت

جهان را از غم تو هیچ غم نیست

که از شادی تو شادیش کم نیست

اگر تو غم خوری گر شاد باشی

بیک نرخست تا آزاد باشی

اگر صد چون تو هر روزی بمیرد

زمین گردی، فلک سوزی نگیرد

منه بر گردن ای غافل بسی بار

که در گردن کنی خود را بسی کار

هزاران بار اگر برپشت گیری

چنانست آنکه بر انگشت گیری

چرا بر دست چندین پیچ داری

که بشمردی هزاران هیچ داری

که خواهد در حسابی باز ماندن

که آخر دست ازان باید فشاندن

زهر دستی حسابی یاد داری

ولی در دست آخر باد داری

بآخر چون نماز دیگری بود

نه شاه آمد نه خوابش را سری بود

سپه رفتند و شه در خواب دیدند

برِ او افعیی پرتاب دیدند

میان زهرشه را غرقه کرده

ز سر تا پای خود را حلقه کرده

تن شه تیره تر ازمشک گشته

چو کافوری ز سردی خشک گشته

چو دیدندش چنان یاران و خویشان

چگویم من که چون گشتند ایشان

ز اشک آن چشمه را جیحون گرفتند

بسنگ آن مار را در خون گرفتند

چه سود از افعیی در پیش کرده

که بود آن شوم کار خویش کرده

چو زان بد زهر، دل پرداز گشتند

بسوی کشتهٔ خود باز گشتند

خبر بردند سوی پیر فرتوت

که خسرو کشته شد، بفرست تابوت

ز یار خویش گلرخ را خبر کن

جهانگیر جهان را پیش درکن

درین ماتم برانگیزان قیامت

که ننشیند چنین جایی ملامت

درامد قاصد ناخوش خبر زود

خبر بر گفت تا شه را خبر بود

برامد تند بادی بی سلامت

جهان پر شور شد همچون قیامت

جگر خون شد ازان بادی که برخاست

زهی زاری و فریادی که برخاست

خروشی در میان روم افتاد

که خسرو را شکاری شوم افتاد

چو دریا کشوری پرجوش میشد

کسی کان میشنید از هوش میشد

جهانگیر از پس قیصر برون رفت

کنون کار مصیبت بین که چون رفت

چو دیگر روز صبح افتاد بر راه

جهانی خلق گرد آمد بدرگاه

کسی ناگاه گلرخ را خبر کرد

که جانان تو جان بادادگر کرد

چنین بود و چنین بنیوش حالش

دریغا خسرو و حسن و جمالش

بجه از جای و در پیش آر ره را

برون بر رخت کاوردند شه را

چگویم من که گل زین حال چون شد

در آتش اوفتاد و غرق خون شد

برون آمد ز در آن شمع خوبان

زنان دو دست برسر پای کوبان

پلاس افگنده بر سر روی خسته

کنب بر سر بجای موی بسته

بنخ نخ، پیرهن را چاک کرده

ز پای افتاده بر سر خاک کرده

بریده موی عنبر بار از سر

فگنده جامهٔ زر کار از بر

زمین از اشک در طوفان گرفته

همه بازار ازو افغان گرفته

بناخن نقره نیلی فام کرده

بافسون تن چونیل خام کرده

نه دل در سینه و نه عقل بر جای

نه مقنع بر سر ونه کفش در پای

ز سوز دلبرش دل گشته بریان

جهانی خلق بر گل گشته گریان

ز حلقش تا فلک آواز میشد

بپیش کشتهٔ خود باز میشد

فغان برداشته گل تا بعیّوق

که عاشق زین به آید نزد معشوق

نماندم تا ز تو ماندم جدا من

کجا رفتی کجا جویم ترا من

چراکردی چنین قصد شکاری

که خود گشتی شکار روزگاری

چو گلرخ را بدینسان پای بستی

شدی ناگاه و کردی پیشدستی

منم از درد تو چون مار پیچان

تو چون گشتی بدرد ازمار بیجان

نخواهم زنده بر روی زمین من

چگونه بینمت آخر چنین من

بدیدار پسر آن پیر فرتوت

برهنه پای میشد پیش تابوت

دریده پیرهن، خیل وحشم را

فگنده سر نگون چتر و علم را

هزاران اسپ یال و دم بریده

لگام و زین او از هم دریده

هزاران ماهرخ رخسار کنده

بمرجان روی چون گلنار کنده

همه خاک زمین بر سر نشسته

جهان در خاک و خاکستر نشسته

چو از دروازه پیدا گشت تابوت

روان شد بر زمین روم یاقوت

نه چندان خاک پاشیدند هر جای

که کس را هیچ خاکی ماند در پای

نه چندان اشک باریدند هر سوی

که خاکی ماند گل ناکرده در گوی

نه چندان سوز و زاری بود آن روز

که بتوان گفت درصد سال آن سوز

پی تابوت میشد گل چو مستان

گهی رخسار خستی گاه پستان

گهی سر بر سر تابوت میزد

گهی خاک آب چون یاقوت میزد

گهی خوش های هایی می برآورد

گهی آهی ز جایی می بر آورد

زمانی میفتاد از هوش میشد

زمانی با دلی پر جوش میشد

چنان فریاد میکرد از دل تنگ

که از زاریش خون میشد دل سنگ

ازان عهد وفایش یاد میکرد

چو چنگی هر رگش فریاد میکرد

کنیزان گرد او هنگامه کرده

ببر در از پلاسی جامه کرده

جهان گر تیره گردانی بماتم

ز فعل خود نه استد باز عالم

چو سوی قصر بردندش ز بیرون

تن او را فرو شستند از خون

بخوابانید گل بر تخت زرّینش

نشد یک دمزدن فارغ ز بالینش

زمانی پرده از رویش گشادی

زمانی روی بر رویش نهادی

زمانی اشک بر رویش فشاندی

زمانی سیل بر رویش براندی

بنگذاشت آن سمنبر کان تن پاک

نهند از تخت زرّین در دل خاک

شبانروزی بران تختش رها کرد

چه گویم من که آن بیدل چها کرد

چه گر خسرو نهان شد زیر کافور

ولکین بد تن سیمینش پر نور

دو بادامش بپژمرد از لطیفی

چوجوزی در گوافتاد از ضعیفی

دو لعل سبز پوش او بزودی

چو نیل خام شد از بس کبودی

سر زلفش که دام جان و دل بود

همی شد تا بریزد زیر گل زود

دهانش را که بودی چشمهٔ خور

بمحلوجش بیاگندند و کافور

بآخر چون کفن پوشید خسرو

گلش شد تا بگنبد خانه، پس رو

شه روی زمین چون رویش این بود

کفن پوشید و شد زیر زمین زود

گل تر، پیرهن را نیلگون کرد

چو نیلوفر بافسون سر برون کرد

کبود از بهر آن پوشید آن ماه

که شد روزش سیه بی طلعت شاه

چو گلرخ در کبودی شد بزودی

ز خجلت ماه شد زیر کبودی

چو شد بر دخمه شه را گورخانه

مجاور گشت گل بر آستانه

بسی گفتند گل را، کم نشد سوز

برون نامد از آن گنبد شب و روز

فرو میریخت اشک از چشم نمناک

بمشک زلف میرفت از زمین خاک

چو در دل داشت گل زانگونه یاری

نبودش روز و شب جز گریه کاری

چو آن بیدل بزاری خون گرستی

ز صد ابر بهار افزون گرستی

هر اشکی کو در آن ماتم شمردی

ز دل بگداختی وز دم فسردی

شده یکبارگی بروی جهان تنگ

جهان بر خویش کرده چون دهان تنگ

فغان میکرد و میگفت ای دل افروز

کجا جویم ترا در عالم امروز

چرا گل راز خود مهجور داری

ز نزدیکانت دامن دور داری

تهی چون بینم از تو تخت ای دوست

بمردم من ز مرگت سخت ای دوست

نخواهم جان شیرین در جوانی

ز مرگ تلخ تو ای زندگانی

بناخن سنگ کندن هست آسان

شکیبا بودن از روی تو نتوان

چوناخن گر ببرّندم سر از تن

براید زارزومندی سر از من

کجا رفتی بدین زودی نگارا

زهی حسرت دریغا رنج ما را

منم جانی و چندان شور دروی

که نتوان کرد چندین زور دروی

شبانروزی بوصلم غرقه بودی

که با من چون نگین در حلقه بودی

کنون از حلقه بیرونم نهادی

شدی در خاک و درخونم نهادی

بسی شب در غمم تا روز بودی

کنون چون شمع دل پرسوز بودی

دلم زین غم چو با نیرو بسوزد

یقین دانم که آتش زو بسوزد

توانم سوخت گردون را بیک آه

چنانک آتش بننشیند بیک ماه

ولی ترسم که گر آهی برآرم

گریز حلق را راهی برآرم

منم جانی و چندان شور دروی

که نتوان کرد چندان زور بروی

زهی محنت که در دل دارم ازتو

زهی حسرت که حاصل دارم از تو

ازین محنت و زین حسرت چگویم

فرو ماندم بصد حیرت چگویم

بآخر هم بدینسان بود آن ماه

توان بودن بدینسان از چنان شاه

نه نان خوردی و نه شب خواب کردی

بهر روزی یکی جلّاب خوردی

چنان گشت آن سمنبر از نزاری

که بروی خون گرستندی بزاری

جهانگیرش شدی هر دم برِ او

ببوسیدی ز پایش تا سرِ او

بسی خواهش بسی زاری بکردی

دلش دادی و دلداری بکردی

ولیکن گل نبردی هیچ فرمان

که نپذیرفت دردش هیچ درمان

بآخر چون برامد یک مه و نیم

فرو شد ماه آن خورشید اقلیم

بوقت صبحگاهی بود تنها

بدل میگفت با خسرو سخنها

ز حال او بجز حق را خبرنه

بدل دانا، زبانش کار گرنه

درامد آتشی از مغز جانش

روان شد سیل خون از دیدگانش

رخ پر خون نهاد آن ماه بر خاک

خروشی خوش برآورد از دل پاک

بزاری گفت ای خسرو من اینک

ندانم جان کجاست امّا تن اینک

کنون میآیمت گر می بخوانی

وگرنه میروم گر می برانی

هزاران جان پاک از سینهٔ من

فدای همدم دیرینهٔ من

مرا جان جهان چون از جهان رفت

ز شخص گل جهان نادیده جان رفت

بحمداللّه که ماندم از جهان باز

نهادم روی جانان را بجان باز

کنون جان میدهم از ناصبوری

که جان دادن بسی به کز تو دوری

بگفت این و بسر برد این جهان را

بصد زاری بجانان داد جان را

زبان او که شوری در شکر بست

بیکدم آن زبان را قفل بر بست

یکی خادم که خدمتگار بودش

بگردانید سوی قبله زودش

عنایت کرد حق تا از عنا رست

بیک ساعت زصد گونه بلارست

خداوند جهان فرمان بداده

دورخ بر خاک گلرخ جان بداده

درین بستان چو گل از خاک خیزد

ببادی تند هم بر خاک ریزد

گلی برخاک ریخت از جور ایّام

که به زان گل نبیند دور ایّام

چه خواهی دید ازین گردنده پرگار

که خواهی شد بدام او گرفتار

کزین گردنده پرگار سبک رو

نماند هیچکس نه گل نه خسرو

برامد تند بادی از کناری

ببرد آن هر دو تن را چون غباری

چه حاصل گرچه عمری غم کشیدند

که ببریدند چو درهم رسیدند

چو زین ویرانه، دل پرتاب رفتند

بحسرت هر دو خوش درخواب رفتند

چو چرخ پیر خونخواری ندیدم

بجز خون خوردنش کاری ندیدم

چو کژبازست با تو چرخ گردان

بنه رگ راست گردن را چو مردان

تو میباید که چندان پند گیری

ازان یک مرگ کز محنت بمیری

تو خود از غایت غفلت چنانی

که گر صد مرگ بینی هیچ دانی

چو بسیاری بلا در پیش داری

نیی عاقل که دل بر خویش داری

چو چندینی بلات از پیش و پس هست

عجب نبود اگر مرگت کند پست

عجب میآیدم گر می ندانی

که با چندین بلا چون زنده مانی

عجب کاریست کار آدمیزاد

که در کم بودگی و در کمی زاد

بدست خود سرشتندش بآغاز

بدست دیو دادند آخرش باز

زهی بیقدری او کز چنان دست

بدست دیو افتد غافل و مست

کسی کز دست دیوان سر افراز

بدست دوست نرسد عاقبت باز

ندانم تا بود فردا در آن سوز

بدین صورت که مردم هست امروز

دلا تو خفتهیی و هر زمانی

بدین وادی بی پایان چه مانی

فرو رفتند تا چون خواهد آمد

وزین وادی که بیرون خواهد آمد

چه دریاییست این دریای خونخوار

که کس در وی نمیآید پدیدار؟

بسی گردون بسر خواهد گذشتن

گذشتست و دگر خواهد گذشتن

بسی افلاک خواهد بود و تونه

تنت در خاک خواهد بود و تونه

اگر در زندگی در خاک و افلاک

توانی گشت خاک، آنجا رسی پاک

وگر این هر دو بندت بسته دارد

ترا در ماتم پیوسته دارد

سعیدی، گر تو در افلاک مانی

شقی باشی اگر در خاک مانی

وگر زین هر دو بگذشتی چو مردان

برستی از زمین و چرخ گردان

ازین بیغوله قصد آشیان کن

چه میباشی ز همّت نردبان کن

اگرچون جعفر طیار ازین دام

برون پرّی، شوی مرغی دلارام

چو جعفر این سفر گرهست رایت

بود بی دست و پایی دست و پایت

چو پروانه درین ره ترک جان کن

سفر بی پا و سر چون آسمان کن

چرا تو کشتهٔ نفس و هوایی

ذبیح الله شو گر مرد مایی

سه سدّ سخت دشوارست در راه

یکی نان و یکی مال و یکی جاه

چو زین سه بگذرد هرک اهل باشد

گذشتن از دو کونش سهل باشد

اگر خواهی کزین دو بگذری پاک

ازین هر سه مشو آلوده در خاک

تنت مُرد و تودل در خویش داری

نداری برگ و ره در پیش داری

چرا ره را نسازی برگ راهی

که برگ ره نداری برگ کاهی

بمُردی گویی آن ساعت که زادی

شب آمد بر در آن بامدادی

گرفتار آمدی در بند تن تو

ز جان دادن بترس ای جان من تو

فلک از مرگ چندین میگریزد

زمین میتازدش تاخون بریزد

چوهستی لشکری کم گیر بنگاه

که آدم هست سر خیل تو در راه

بلشکر گاه آدم بر ره امروز

که گورستانست آن لشکرگه امروز

پشیمانی ندارد سود در خاک

چو زهرت کُشت چه حاصل ز تریاک

تو در دنیا که جای رنج و بارست

اگر صد کار داری هیچ کارست

ترا چاهی قوی افتاده در راه

که آن دنیاست و گنبد دارد ان چاه

چو گنبد در درون چاه باشد

پس این گنبد چرا بر ماه باشد

ولی چون کار دنیا باژگونهست

چه میپرسی که این گنبد چگونهست

چو دارد چاه گنبد خاصه از دود

دمش باشد، فرو گیرد نفس زود

فلک دود و زمین گردو تو خیره

چگونه دم زنی با این دو تیره

دمت زان باد و آید بر سر راه

که دم دارد چو همدم نیست این چاه

گرت انصاف دادن نیست پیشه

تویی چاهی که دم داری همیشه

زهی چاهی نجس سر برفگنده

دمی آینده و دیگر شونده

درونی داری ای غافل برون گیر

دلی سرگشته و نفس زبون گیر

اگر بیرون نیایی زین درون تو

بگردی چون بخاک آیی بخون تو

زهی نفس عدو پرور کجایی

که بر یک جای صد جا مینمایی

زهر شاخی دگر داری بری نیز

برون کردی زهر روزن سری نیز

تو با این جمله طرّاری یقینست

که روی حق نبینی رویت اینست

اگر کفش کهن یا ژنده داری

وگر نانی بخاک افگنده داری

چراندهی برای حق بدرویش

یقین میدان که بستایند از آن بیش

مپزسودا مشو مطمع مپندار

که جوکاری و آرد گندمت بار

بمویی گر بدنیا بسته باشی

چو مردی در غم پیوسته باشی

وگرمویی نباشد کوه باشد

میندیش آنکه چون اندوه باشد

بآخر چون برآمد صبح خوش رو

نه گل بود از جهان پیدا نه خسرو

چو گل را دم فرو شد صبح دم زد

سپیدی بر سواد شب رقم زد

چو در جنبش فتاد این آتشین صحن

فغان برخاست از مرغان خوش لحن

جهانگیر از پگاهی روز دیگر

بر گل رفت و خورد آن سوز دیگر

میان خاک مادر را چنان دید

گلی را زردتر از زعفران دید

بپیش خاک خسرو جان بداده

بزاری درغم جانان فتاده

چو جان بی طلعت جانان خجل بود

بداد از شرم جان آن تنگدل زود

زنی را در وفا این بود کردار

تو چون اوباش اگرهستی وفادار

اگر یاری کنی باری چنین کن

عزیزان را وفاداری چنین کن

دگر ره ماتمی از سر گرفتند

دگرره بانگ و زاری درگرفتند

پسر میگفت کای مادر کجایی

چو دست من فرو بست این جدایی

چو آتش آمدی چون دود رفتی

بدیدار پدر بس زود رفتی

سبک رفتی چو بادی پیش خسرو

که احسنت ای وفادار سبک رو

بآخر سیمبر گل نیز چون باد

بزیر خاک شد کاین خاک خون باد

چو آمد خاک را آن گنج در خور

ز چندان رنج بودش خاک بر سر

گلی کز ناز از یک گرد بگریخت

کنون با خاک ره باهم برآمیخت

...

خسرونامه عطار نظر دهید...

در وفات قیصر و پادشاهی جهانگیر

چنین گفت آنکه پیر راستان بود

که او گویندهٔ این داستان بود

که چون از مرگ گل شش سال بگذشت

مگر بر شاه قیصر حال برگشت

سحرگاه اندر آمد حال او تنگ

فرو کردند از عمرش شباهنگ

ز پیری چون کمان شد پشت او را

جوانی رفت و پیری کشت او را

بخواند آنگه جهانگیر جهان را

بتخت خویش بنشاند آن جوانرا

بدو گفت ای گرامی تر زجانم

جهان خواهد ربودن از جهانم

جهان باد جوانی از سرم برد

بسر باری پسر را از برم برد

کنونم زندگانی رخت بربست

بسوی خاک رفتم باد در دست

دریغا عمرم از هفتاد بگذشت

چو گردی آمد و چون باد بگذشت

مرادر پیش کاری بس شگرفست

که راه من بدین دریای ژرفست

کنونم درجهان کاری نماندست

ز من تا مرگ بسیاری نماندست

ترا کار ای پسر اینست امروز

که چون خورشید باشی عالم افروز

اگر تو عدل ورزی همچو خورشید

جهانی عمر تو خواهند جاوید

اگر تو چون سلیمانی سرافراز

سر مویی ز موری سرمکش باز

بگفت این و دمش بگسست وجان رفت

بیک دم از جهان جاودان رفت

چو رفت از آب چون آتش فرو مرد

چراغ عمر او خوش خوش فرو مرد

چو قیصر را قیامت بر درآمد

بیک ره قامت عمرش سرآمد

همه اندام او از هم فروشد

برآمد جان و دل در غم فرو شد

فرو شد آفتاب اودر ایوان

برآمد ناله از ایوان بکیوان

شهی کو تیغ میزد همچو الماس

نهان کردند شخصش زیر کرباس

چو بربستند ناگاهش زنخدان

همه کار جهان اینجا ز نخ دان

چو زیر پنبه شد آن چشمهٔ نوش

برآورد آن ستم کش پنبه از گوش

چو در خاکش نهادند آب بردش

بزرگی رفت و خاکی کرد خردش

بسی جا ساخت، جای او زمین بود

بسی در تاخت و انجامش همین بود

چو آمد کوزهٔ عمرش فرو درد

نهنگ خاک ناگاهش فرو برد

بلندان بین که پست خاک گشتند

ز پستی و بلندی پاک گشتند

زمین چندانکه یک یک جای بینی

ز سر تا پای، سر تا پای بینی

چوپا و سر بسی بینی بره باز

ندانی سر ز پا آنجایگه باز

اگر از آهنی فرسوده گردی

وگرسنگی چو بید پوده گردی

اگر هستی تو چون خورشید مه روی

چو خورشیدت کند آخر سیه روی

اگر صاف جهانی دُرد گردی

وگر مرد بزرگی خرد گردی

ز مردم تابمردم ره بسی نیست

اگر مردت کسی اکنون کسی نیست

نخست از آب جو چون دست شویی

بچاه اندازو سر برنه چو گویی

کسی کز خویشتن گوید بسی او

چو مُرد آن خویشتن را دان کسی او

تحیّر را نهایت نیست پیدا

که یابد باز یک سوزن ز دریا

رهیست این راه بس بی حدّ وغایت

نه او را ابتدا ونه نهایت

نه از اول بود پیشان پدیدش

نه در آخر بود پایان پدیدش

فلک چون بی سر و بن دید این راه

سرش درگشت و پی گم کرد آنگاه

تو هم گردش بسی در پیش داری

چه میگویم که هم درخویش داری

همه عالم اگر بر هم نهادی

بنای جمله بر یکدم نهادی

دلت از عالمی چون خرّم آمد؟

که بنیاد همه بر ماتم آمد

بصد آویز عالم را چه داری

بگو تا واپسین دم را چه داری

نمیدارد ترا عالم که هستی

تو هم عالم مدار، از غم برستی

چرا در عالمی دل بسته داری

کزو غم در غمی پیوسته داری

بود هر ساعتت رنج و بلایی

که تا یک جو بدست آری ز جایی

بخون دل چو کوشیدی و مُردی

چو مردی حسرت جاوید بردی

بود صد بار چون عمرت شد از دست

بسر باری حساب جوجوت هست

چرا این حرصت اندر جمع مالست

که گر اینجا وگر آنجا وبالست

همه دنیا سرابی مینماید

که چون شوریده خوابی مینماید

چو روزی چند بودی رخت برگیر

دلت بر تخته نه از تخت برگیر

اگر عشرت کنی صد سال پیوست

شوی چون خاک آخر باد در دست

ز دنیا گر چه نقشی نیست کس را

هوسناکان بسی اند این هوس را

اگرچه بی سر و بن شد بسی زو

نمیبینم برون رفته کسی زو

برین رفعت چودایم خانه خیزست

قویتر منصبی، شاهی گریزست

چو در هر خانهیی بینی شه انگیز

چرا شطرنج میبازی فرو ریز

زمین گر ملک تو آمد همه جای

مشو غرّه که از گاویست بر پای

تو آن ساعت که از مادر بزادی

بتنگ و بند جان کندن فتادی

چو در جان کندنی ای مانده در دام

منه جان کندنت را زیستن نام

سرافرازی مکن چندین که ناگاه

بزاری سرنگون مانی تو در چاه

چو در دنیا نمیگنجی تو از خویش

چگونه در لحد گنجی بیندیش

تکبر میکنی و می ندانی

که هستی گلخنی امّا روانی

اگر در میکشید این پوست از تو

چه ماند گلخنی ای دوست از تو

هر آن نعمت که در روی زمینست

نجاست میشود از تو یقینست

اگرچه همچو جان زردرخورتست

نجاست چیست تعبیر زرتست

چه جویی در زر و نعمت ریاست

که هر دو هست در عقبی نجاست

زهی طوفان آتش بار دنیا

زهی خواب پریشان کار دنیا

اگر زین خواب بیداری دهندت

دمی صد جان بدلداری دهندت

اگر در خواب دنیا خفته مانی

بروز رستخیز آشفته مانی

همه شب خاک بیزی با چراغی

ز دود و گرد بگرفته دماغی

ز بهر نیم جو زرکان حرامست

ز صد جان باز جویی تا کدامست

ترا آخر چو مطلوبی عزیزست

نه چون مطلوب مرد خاک بیزست

تو هم انگار مرد خاک بیزی

چرا یک شب خدا را بر نخیزی

نداری در همه عالم کسی تو

چرا برخود نمیگریی بسی تو

اگر صد آشنا در خانه داری

چو میمیری همه بیگانه داری

نیاید هیچکس در گور با تو

مگر مشتی مگس یا مور با تو

اگر فعلی بد و گر نیک کردی

بگرمیت بسوزد یا بسردی

بجوجو، آنچ دزدیدی مه و سال

بدزدند از تو موران در چنان حال

دمی جز تخم بیکاری نکاری

که تو جز خویشتن داری نداری

ز پندار و منیست آن رنج پیوست

فروآسود هر کو از منی رست

زلا باید که اول در سرایی

اگر خواهی که از الا برآیی

که گر مویی ز هستی بازداری

جهانی بت پرستی باز دادی

به آسانیت این اندوه ندهند

بدست کاه برگی کوه ندهند

گرت یک ذرّه این اندوه باید

صفای بحر و صبر کوه باید

اگر پیش از اجل یک دم بمیری

دران یک دم همه عالم بگیری

نشستن مرگ را کاری نه خردست

که هر کو مرگ را بنشست مردست

اگر آگه شوی ای مرد مهجور

که از نزدیک کی ماندی چنین دور

ز حسرت داغ بر پهلو نهی تو

سر تشویر بر زانو نهی تو

درین غم تا نمیری بر نخیزی

زخود چون دیو از مردم گریزی

چو بردی از بسی شیطان سبق تو

ز عشق خود نپردازی بحق تو

بخود غرّه شدن زین بیش تا کی

ترا زین ناکسی خویش تا کی

اگر شایستهیی راه خدا را

بکلّی میل کش چشم هوا را

چو نابینا شود چشم هوابین

بحق بینا شود چشم خدا بین

تو پنداری که در کار خدایی

تو پیوسته پرستار هوایی

برآی آخر دمی از چاه دنیا

بیندیش از سیاستگاه عقبی

کجا آن گاو قصّابست آگاه

که خون او بخواهد ریخت در راه

اگر آگاه بودی گاوازان کار

چو گنجشگی فرو ماندی ازان بار

تو خودغافل تری زان گاو بسته

که میدانی چنین فارغ نشسته

مرا باری ازین غم دل نماندست

ازین مشکلترم مشکل نماندست

مرا گویند خواهی گشت خاکی

که در پیشست هر یک را هلاکی

اگرچه خاک گشتن خوش نباشد

شدم راضی اگر آتش نباشد

...

خسرونامه عطار نظر دهید...

در خاتمت کتاب گوید

الا ای شاهباز ساعد شاه

کلاهت چیست، از ماهیست تا ماه

تو بازی و کلاه تو چنانست

که ترکش نیم ترک آسمانست

اگر از سر براندازی کلاهت

نیاید هیچ چیزی بند راهت

کنون از هرچه می‌دانی برون آی

چو با هیچ آمدی آنگه درون آی

اگر با هیچ آیی ای همه چیز

تو باشی همچو من هیچ و همه نیز

زهی عطّار کز مشک معانی

اگر صد نافه بگشایی توانی

زبان در فشان تو مریزاد

بجز دُر از زبان تو مریزاد

سخن را سایه بر عرش مجیدست

که چون خورشید روشن آفریدست

سخن بالای این امکان ندارد

کسی منکر شود کو جان ندارد

کتاب من تماشاگاه جانست

نمودار جهان جاودانست

تماشای خرد گشت این معانی

تماشا کن بر آب زندگانی

خوشی نظّارهٔ این داستان کن

تماشای گل این بوستان کن

سخن گویان سخن بسیار گفتند

ولی نه شیوهٔ عطّار گفتند

جهان چون من سخن گویی ندیدست

که در شعردگر بویی ندیدست

ازان در شعر من اسرار یابند

که بوی از کلبهٔ عطّار یابند

چو عطّارم جهان پرمشک کردم

ز شعر تر نمد زین خشک کردم

ز دست روح جام جم چشیدم

زهر نوعی سخن درهم کشیدم

زهر در گفتم و بسیارگفتم

چو زیر چنگ شعری زار گفتم

بمعنی شعر من شعری و ماهست

خطش چون برقعی شعر سیاهست

کسی کز روی ظاهر شعر بیند

ز بحر شعر من کی قعر بیند

برون گیر از سخن راز کهن را

زبور پارسی خوان این سخن را

اگر آهسته فکر این کنی تو

بجان هر بیت را تحسین کنی تو

ببین تا ساحری به زین توان کرد

بانصافی مرا تحسین توان کرد

کسی کو چون منی را عیب جویست

همین گوید که او بسیار گویست

ولکین چون بسی دارم معانی

بسی گویم تو مشنو میتوانی

گهر آخر بدیدن نیز ارزد

چنین گفتن شنیدن نیز ارزد

برو برخوان و چون خواندی دعا کن

زمانی عیب این مسکین رها کن

جهان پر عیب و خلقی عیب جویست

که بی عیبی، خدای غیب گویست

چو من گفتم تو برخوانش تمامت

مراست این یادگاری تا قیامت

فسانه گر چه رازی معتبر بود

ولی مقصود من چیزی دگر بود

نمیدارم طمع مدح و ثنایی

ولیکن چشم میدارم دعایی

تو ای دل چند گویی چند جوشی

ترا آمد کنون وقت خموشی

جفاهایی که دیدی از فلک تو

بیک ره جمع گردان یک بیک تو

همه بر کاغذی بنویس سرباز

وزان پس کاغذت در آب انداز

نداری توخطی بر زندگانی

که میباید که جاویدان بمانی

تو چون هرگز نبودی بعد ازین هم

اگر هرگز نباشی نیست زین غم

برون از حد درین وادی پرچاه

فرو رفتند و کس برنامد از راه

رهی دورست و منزل ناپدیدار

خرد گم کرده ره دل ناپدیدار

مرا باری دل از هیبت دو نیمست

که میدانم که این کاری عظیمست

بسی سر رشتهٔ این کار جستم

بسی سر نقطهٔ پرگار جستم

مرا نگشاد حیرت این گره باز

ندیدم شه ره و ماندم زره باز

کنون چون من نه دل دیدم نه دلدار

مرا کار آمد از ناآمد کار

درین عالم که روی آوردهام من

دو عالم بادوموی آوردهام من

چو گردد روز مرگم دم گسسته

شود آن هر دو موی از هم گسسته

من آن خواهم ز عشق بی نشانی

که نامم محو گردد جاودانی

اگر نام من از دیوان بر آید

کجا تن در دهم گر جان برآید

تنم گم گشت چون جان بود غالب

شدم مغلوب چون آن بود غالب

ازین ویرانه بیرون میروم من

نمیدانم که تا چون میروم من

چومردن بود این زادن چرا بود

چو رفتن بود استادن چرا بود

چراجان با جسدانباز میگشت

چو بر حسرت بآنجا باز میگشت

کسی کو مرغ دام آب و گل شد

بران کس سرنگونساری سجل شد

جهانی خلق بین ناشاد مانده

همه از خویش در فریاد مانده

گر آسانی طلب کردیم مادام

بدشواری بسر بردیم ناکام

بزیر سایه سر داریم جمله

که سر سوی فنا آریم جمله

دلا چندین مدم چون کار افتاد

که همچون سر ترا بسیار افتاد

برو کنجی گزین و ره بدر بر

بمجهولی فرو شو ره بسر بر

کسانی کافت شهوت بدیدند

بزر مجهولی خود را خریدند

کسی دارد بعالم کار و باری

که در عالم ندارد هیچ کاری

فراغت جوی تا باشی دمی خوش

که تا آسان گذاری عالمی خوش

چو ضد در ضد ببینی تو در آغاز

بدانی قدر جسم خویشتن باز

ز عالم گر کسی فارغ بود نیک

ازو مشغول تر باشد بحق لیک

کسی داند درین ره قدر دیده

که نابینا بود کنجی گزیده

چو میبینی کزین طاس نگونسار

بلا میبارد از صد گونه هموار

اگر در عافیت ای مور در طاس

بشب آری تو قدر روز بشناس

خداوندا بلای چرخ گردان

ازین سرگشتهٔ گردان بگردان

خداوندا بسی بیهوده گفتم

فراوان بوده و نابوده گفتم

اگرچه جرم عاصی صد جهانست

ولی یک ذرّه فضلت بیش از آنست

چو مار ا نیست جز تقصیر طاعت

چه وزن آریم مشتی کم بضاعت

چو از ما اوفتاد این کار ما را

خداوندا بما مگذار ما را

دریغ بیکسان خویشتن بین

نیاز مفلسان ممتحن بین

گرانباریم ما را رایگان بخش

زیانکاری بی سرمایگان بخش

اگر ما را بخواهی کرد نومید

کرم پس با که خواهی کرد جاوید

رحیمی، خلق را معصوم گردان

ز لطف خویش نامحروم گردان

خدایا گر بصورت آدمیایم

نه ایم آگاه مشتی اعجمی ایم

چو ما هستیم مشتی نو مسلمان

براوردیم انگشتی در ایمان

ز مشتی خاک انگشتی تمامست

منه انگشت بر دیگر که خامست

کسی کو غایب از تو یکزمانست

در آن دم کافرست اما نهانست

اگر خود غایبی پیوسته باشد

در اسلام بر وی بسته باشد

حضوری بخش ای پروردگارم

که من غایب شدن طاقت ندارم

مرا از خلق برهانی توانی

چو کارم با تو افتد آن تو دانی

خدایا میروم تو رهبرم باش

حقیقت بخش جان غمخورم باش

چو گفتم مدتی افسانهٔ تو

بمردم با دلی دیوانهٔ تو

اگر طفلم مرا این بس بلاغت

که دادیم از همه عالم فراغت

مرا گر بود انسی در زمانه

بمادر بود و او رفت از میانه

اگرچه رابعه صد تهمتن بود

ولیک او ثانی آن شیر زن بود

چنان پشتی قوی بود آن ضعیفه

که پشت شرع را روی خلیفه

اگرچه عنکبوتی ناتوان بود

ولکین بر سر من پیلبان بود

نه چندانست بر جانم غم او

که بتوان کرد هرگز ماتم او

بیا تا آه ازین غم برنیارم

غمش در دل کشم دم برنیارم

چو محرم نیست این غم با که گویم

مرا او بود محرم با که گویم

گر او را ندهد اینجا آمدن دست

مرا عمری نماند، آنجا شدن هست

اگر با او رسم با او بگویم

غمی کز مرگ او آمد برویم

نبود او زن که مرد معنوی بود

سحرگاهان دعای او قوی بود

عجب آه سحرگاهیش بودی

ز هر آهی بحق راهیش بودی

چو سالی بیست هست اکنون زیادت

که نه چادر نه موزه بود عادت

ز دنیا فارغ و دولت گزیده

گرفته گوشه و عزلت گزیده

بتو آورده روی ای رهنمایش

بسی زد حلقه بر در درگشایش

تو میدانی که در درد تو چون بود

که رویش هر سحرپر اشک خون بود

بسی در گریه و در بیقراری

شبانروزی ترا خوانده بزاری

بپشتی تو عمری کار کرده

ز شوقت روی در دیوار کرده

تو بودی از دو عالم ناگزیرش

بفضلت دست گیر ای دستگیرش

تنش را خواب خوش ده در سلامت

دلش بیدار گردان تا قیامت

درون خاک او شمعی برافروز

که نه در شب فرو میرد نه در روز

ز پیش آن بهشت جاودانی

دری در گور او کن میتوانی

اگر گردیش از دنیاست قسمت

بشو از وی بیک باران رحمت

نداکردت بسی و تو شنودی

ندایی بشنوانش از خود بزودی

کفن در بر حریر خلد گردانش

لحد کن مرغزاری بر تن و جانش

بصدق دل چو بسیارت وفاداشت

امید او روا کن کو ترا داشت

مگردان از من تیمار دیده

مددهای دعای او بریده

کسی کو در دعا آرد مرا یاد

همه وقتی نگهدارش خدا باد

...

خسرونامه عطار نظر دهید...

آگاهی یافتن خسرو از گل

چوصبح پرده در از پرده دم زد

عروس عالم غیبی علم زد

دم عیسی از آن زد صبح خوش دم

که بویی داشت از عیسی و مریم

چو شد از شمع این پیروزه گلشن

جهان را چون چراغی چشم روشن

دو خادم دشمن شهزاده بودند

وزو در سختیی افتاده بودند

بپیش شه شدند و راز گفتند

همه احوال دختر باز گفتند

که با شهزاده برنایی چنین کرد

وزو در یک زمان خون بر زمین کرد

همه شهر این زمان گویند امروز

همه زین غصّه میگریند وزین سوز

چوشاه ترک شد زان قصّه آگاه

فغان برخاست زو زین غصّه ناگاه

حمیّت دردل او کارگر شد

قرار و صبر از جانش بدر شد

چو دریا شد دل شوریدهٔ او

برامد موج خون از دیدهٔ او

چو خون شد هر دو چشم او ازان غم

نداشت او چشم دیدن را ازان هم

بفرمود آن زمان شاه سرافراز

که تا شهزاده را برند سر، باز

بزرگان چون شنیدند این سخن را

شفاعت خواستند آن سرو بن را

که این کشتن نه کار پادشاهست

که این شهزاده بی شک بی گناهست

گنه زان مرد نامعلوم رفتست

که دختر خفته او در بوم رفتست

شه چین خورد بی اندازه سوگند

کزین پس برندارم هرگزش بند

بجان بخشیدمش تا باشد از دور

ولی میلش کشم در چشمهٔ نور

کسی کو دختری در خانه دارد

تنی لاغر دلی دیوانه دارد

غم دختر که میخ دامن تست

چو طوق آتشین درگردن تست

وزیر خاص را فرمود آنگاه

که دو چشمش ز میل اندازدرراه

وزیر خاص چون شه را چنان دید

بدان دلداده دل را مهربان دید

ببرد آن سیمبر راو نهان کرد

زبان در پیش دختر دُرفشان کرد

که بهر چشم بد نیلت کشم من

مبادم چشم اگر میلت کشم من

ترا پنهان بدارم تا شه چین

چو مه با مهر گردد از ره کین

چو دل خوش کرد لختی شاه با تو

بگویم گفتنی آنگاه باتو

بگفت این و بپیش شاه چین شد

زخون چشم خونین آستین شد

که میلش در کشیدم وز قیاسی

جهان بر چشم او شد چون پلاسی

چه گویم من که باد از چشم شه دور

که چون تاریک شد آن چشمهٔ نور

چو شه بشنود گفتا نیست باکی

مخور زوغم که باد آن شوم خاکی

بگفت این و بفرمود آن زمان شاه

که آتش را برافروزند در راه

ز نفت وهیزم آتش برفروزند

گل سیراب در آتش بسوزند

چو بردارش کنند آنگه بزاری

میان آتش آرندش بخواری

گلی را کی بود طاقت، زهی خوش

کش اوّل دار باشد آخر آتش

براه عشق ازین کمتر نباید

که عاشق تا نسوزد بر نیاید

چوآتش بوتهٔ مردان راهست

بباید سوخت آتش خوابگاهست

کسی داند بلای عشق دلخواه

که خون و آتشش دارد بدل راه

بلی عاشق ازین بسیار بیند

که تخت خویشتن از دار بیند

کسی کز عشق خود بشنوده باشد

چنان نبود که عاشق بوده باشد

الا ای اهل درد آخر کجایید

درین مجلس زمانی حاضر آیید

ز میغ دیده بارانها ببارید

برین غم کشته طوفانها ببارید

ز خونریزی نیامد کم درین راه

که خون شد زهرهٔ عالم درین راه

خبر در عرصهٔ آن کشور افتاد

که برنایی بکشتن باسر افتاد

سراسر شهر چین آوازه بگرفت

ز مردم راه بر دروازه بگرفت

دوان گشتند از دروازه در باغ

بیاوردند گل را بر جگر داغ

دلی پر آتش از کین میدمیدند

بزلف آن سیمبر را میکشیدند

چو کاهی روی گل دو چشم نمناک

بخونی کاهگل کرده همه خاک

لبی و صد شکر زلفی و صد تاب

رخی و صد گهر چشمی و صد آب

برسوایی فتاده در کشاکش

ببردندش بسوی دار و آتش

بآخر گل چو حیرانی فروماند

ز یک یک مژّه صد طوفان فرو راند

بدل گفتا بباید گفت رازم

که چون من سوختم آنگه چه سازم

چو جان پرتاب و دل دربند دارم

بگویم راز، پنهان چند دارم

دگر ره گفت رسواگردی ای زن

صبوری کن دمی گر مردی ای زن

فراوان خلق بود استاده بر راه

عجب مانده ز زیبایی آن ماه

ز نیکو رویی آن سرو آزاد

قیامت در میان خلق افتاد

بهم گفتند هرگز درجهانی

نبیند کس نکوتر زین جوانی

کسی در غم چنین بنموده باشد

بشادی خودچگونه بوده باشد

هنوزش خطّ مشکین نادمیده

جهان درخط کشیدش نارسیده

بدین خوبی که هست این سیمبر ماه

همانا جرم هست از دختر شاه

چو بردند آن صنم را در بر دار

برامد بانگ زاری بر سر کار

غریوی از میان خلق برخاست

تو گفتی جان خلق از حلق برخاست

چو ظاهر شد خروش و اشک ریزی

برامد های و هوی رستخیزی

چوسوی دار شد آن نازنین ماه

ازو بی او برامد آتشین آه

بدل میگفت: نی از دار ترسم

ولیکن از فراق یار ترسم

اگر خسرو شهم در پیش بودی

مرا زین جان فشاندن بیش بودی

خوشی برخیزمی من از سر جان

ولیکن نیست بی خسرو سر آن

هزاران جان و دل بر روی دلدار

توان دادن چه در آتش چه بردار

وفا نبود که بی او جان دهم من

مگر جان بر رخ جانان دهم من

دلی دارم که درمانی ندارد

چنین دل را غم جانی ندارد

بجان گر کار جانانم برآید

روا دارم اگر جانم برآید

بیا ای دوست تا سوزم ببینی

که میخواهم که امروزم ببینی

دلم بر مرگ از افسون صد ورق خواند

یکی نشنود و ازجان یک رمق ماند

دلم خون شد ز گرمی در تن از تو

نکو دل گرمیی دیدم من ازتو

بدست دشمنانم باز دادی

بنای دوستی محکم نهادی

بزیر دار در ماندم بخواری

بر آتش می بسوزندم بزاری

نه تو زاتش خبر داری نه ازدار

اگر وقت آمد ازدارم فرود آر

مرا در عشق کمتر چیز دارست

بتر از دار و آتش صد هزارست

دلاچندم بخون گردانی آخر

بجان آوردیم، میدانی آخر؟

بدست خویش خود را خوار کردی

برسوایی مرا بردار کردی

تو با من آنچه کردی کس نکردست

هنوزت عشقبازی بس نکردست؟

بسی گویی ولی سودی ندارد

که کارت روی بهبودی ندارد

کسی کز یار خود صد بارش افتاد

چه سازد چون بصد کس کارش افتاد؟

نکو بودالحقم کاری و باری

بسر بازیم دربایست داری

ز قوم عاشقان نه کار بازیست

که اوّل کار او را دار بازیست

اگر لرزندهیی برجان چه چیزی

نه مردی نه زنی یعنی که حیزی

اگر خواهی که اهل نار گردی

ز جان بیزار گرد دار گردی

چو گفت این، های و هوی سخت دربست

برفتن جانش از تن رخت بر بست

چو مردان نعرهیی از دل براورد

بنعره پای دل از گل براورد

زبان بگشاد کاین رسوایی امروز

بتر از کشتنست و از بسی سوز

ولیک افتادهام در برگ ریزان

بگویم، جان عزیزست ای عزیزان

اگر زین بیش آگاهیم بودی

کجا این سوز و گمراهیم بودی

کنون آگاه گشتم من که ناگاه

چه گفتند از من درویش باشاه

الا ای خلق استاده برین دار

خدا داند که بی جرمم درین کار

شما را دو گواهم عذر خواهست

که این دم در بر من دو گواهست

مپندارید از من زرق و دستان

که هرگز مرد نبود نار پستان

مپندارید کز من کار خامست

دوپستان دو گواه من تمامست

منم در درد و دردم را دوا نه

زنی دلداده و مرد شما نه

زنی را زار و سرگردان ببینید

نیم من مرد، ای مردان ببینید

زنیام من که کرد آواره دهرم

نه آن نامرد چندان باره شهرم

نبود از شیر مردی هیچ تقصیر

چو رسوا کرد تقدیرم چه تدبیر

که این گردون پیرسال پرورد

زنی پیرست امّا ناجوانمرد

کنون چون من زنم کی مرد گردم

چو مردان با دلم این درد خوردم

سپهر گرم رو سردی بسی کرد

بدین زن ناجوانمردی بسی کرد

کنون ای شیر مردان گر که مردید

ازین زن، در میان خود مگردید

چو هست اینجا شما را جای مردی

کنید این خسته زن را پایمردی

زنی را پایمرد درد باشید

که تادر کار این زن مرد باشید

جهانی مرد و زن چون آن بدیدند

از آن زن، بر زمین طوفان بدیدند

زنان گشته چو مردان مست درکوی

همه مردان زنان دو دست بر روی

چو گلرخ از بر پیراهن خویش

دو پستان کرد بیرون از تن خویش

خروشی در میان مردم افتاد

تو گفتی آتشی در انجم افتاد

همه خیره در آن پستان بماندند

همه در کار گل حیران بماندند

بپوشیدند در معجر سرماه

خبر بردند ازان دلبر بر شاه

شه چینی چو آگه گشت ازان کار

گل تر را بر خود خواند ازدار

چو سروی سیمبر از در درامد

دل خاقان چین از بر برامد

بیک دیدن دلش زیر و زبر شد

بسی در عشقش از دختر بتر شد

چنان از مهر او دیوانه دل گشت

کزان اندیشه هم در خودخجل گشت

بدل گفتا چنین زیبا که او هست

دل دختر ز زیبایی فرو بست

چو بربود از برم او دل چنین زود

چه گویم، حق بدست دخترم بود

چنین رویی که این دلدار دارد

بسی دختر درین غم یار دارد

کسی در سوز این دلبر عجب نیست

پدر چون فتنه شد دختر عجب نیست

بگرمابه فرستادش بصد ناز

دو تاکرد آن گره مشکین ز سر باز

بحکم شه ز گرمابه برون شد

بمشک و اطلسش زیور درون شد

چنان شد مهر او در جان آن شاه

که یک ساعت دلش نشکفت ازان ماه

ز گلرخ حال او پرسید بسیار

نیاورد آن صنم بر خود پدیدار

مرا گفتا، پدر بازارگان بود

همه کارش طواف بحر و کان بود

مرا هرجا که شد با خویشتن برد

بآخر بار، هم در کار من مرد

بدریا غرق گشت و من بناگاه

ز کشتی اوفتادم بر سر راه

ز بیم ناجوانمردان ضرورت

چو مردان ساختم خود را بصورت

چو سوی این نگارستان فتادم

بدار و آتش و زندان فتادم

ز جور دخترت در بند ماندم

دران اندوه هم یک چند ماندم

نگفتم من زنم با آن دل افروز

که ترسیدم ز رسوایی امروز

سخن میگفت ازینسان تا شب آمد

فلک را ماه چون جان بر لب آمد

چو چتر خسرو انجم نگون شد

لب دریای گردون جوی خون شد

برامد راست چون آیینه از درج

ز قلعه کوتوال و ماه از برج

دران شب شاه چین شمعی نهاده

نشسته بود با آن حور زاده

همی چندانکه گل را بیش میدید

سراپایش بکام خویش میدید

بت لاغر میان فربه سرین بود

برخ چون گل بلب چون انگبین بود

چو شاه ان انگبین و گل بهم دید

خرد را زیر آن زلف بخم دید

دلش را زلف گل در دام آورد

خرد آنجا زبان در کام آورد

حساب وصل آن دلبر بسی کرد

خط و خالی بدست دل کسی کرد

چو صبر او چو تیری ازکمان جست

دلش در بر چومرغی زاشیان جست

شهنشاه جوان و ماه در پیش

چگونه صبر ماند خود بیندیش

بزد دست و کشیدش موی در بر

چنان کافتاد ان مهروی بر سر

گل عاشق خروشی در جهان بست

ز دل صد سیل خون بر دیدگان بست

بفندق مشک را از گل فرو کند

ز شاخ گلستان سنبل فرو کند

زمانی شعر ازرق چاک میزد

زمانی اشک خون بر خاک میزد

خروش شیر برانجم فرو بست

سرشکش راه بر مردم فرو بست

زمانی آه خون آلود میکرد

زمانی زاتش دل دود میکرد

شهش گفت این چه بیدادست آخر

بده داد این چه فریادست آخر

تو میدانی که شاه گیتی افروز

منم در چارحدّ عالم امروز

اگر از ماه گردون وصل جویم

بنازد چون سخن بر اصل گویم

تو از پیش چو من شه سر بتابی

نترسی زانکه بی تن سر بیابی

ترا به گر ز من میگیری امشب

حساب رفته تا کی گیری امشب

بمی با من بعشرت پای داری

که عشرت را ومی را جای داری

بعیش خوش، غم دل را قضا کن

میسوزی طلب، ماتم رها کن

گل از گفتار شاه چین بجوشید

همه خون دلش از کین بجوشید

بدو گفت ای دغا باز دغا گوی

جفاکار جفاورز جفا جوی

دغا بازی، حریف من نیی تو

که چون من آتشین خرمن نیی تو

بترک من بگو ورنه ازین غم

بریزم از تن خود خون همین دم

بخون خویشتن بندم میان را

ز ننگ خود بپردازم جهان را

ز دست دخترت جستم کنون من

چرا در پای تو گردم بخون من

منم با مادری مرده بزاری

پدر غرقه شده در سوکواری

دلی ماتمزده خود میبپرسی

بروز رستخیز از من عروسی؟

بزور تیغ از من وصل، افسوس

گه گر بکشی مرا تیغت دهم بوس

شهش در بند کرد و رای آن بود

که گل گردن نهد چه جای آن بود

نه بندش سودمند آمد نه پندش

بطرح افگند شاه مستمندش

ولیکن پیش او رفتی چو بادی

بدیدی روی او هر بامدادی

سخن گفتی ز هر فصلی و بابی

ولی هرگز ندادی گل جوابی

نکردی هیچ سوی او نگاهی

که می ننگ آمدش زین پادشاهی

نمیآسود از زاری و ناله

خوشی بر لاله میبارید ژاله

فغان میکرد و میگفت ای جهاندار

ز جان سیرم ندارم در جهان کار

بفضل خود برون بر از جهانم

مرا تا کی ز جان، برگیر جانم

ندانم تا چه فال و بخت دارم

که هر دم تازه بندی سخت دارم

نشسته بیدل و دلدار رفته

بسی بارم فتاده یار رفته

چو در پرده ندارم هیچ یاری

بجز زاری ندارم هیچ کاری

مرا چون نی خوشست این زاری من

خنک شد این تب و بیماری من

شده تب از دم سردم خنکتر

دلم گشته ز بیماری سبک تر

دلم بر آتشست از عشق هرمز

ولی چشمم نگردد گرم هرگز

کجایی ای درون جان نشسته

چنین پیدا چنین پنهان نشسته

اگرچه رویت از سویی نبینم

ولی بر روی تو مویی نبینم

چنان بگرفتهیی یکسر نهادم

که از خود مینیاید هیچ یادم

گلی از عشق تو در سینه دارم

که خاری میشود گر دم برآرم

دلم در عشق چندان شور دارد

که گر درعرش پیچد زور دارد

ز چشم پیل بالاخون چکیدهست

که بر بالای چشم من بریدهست

گهرهای مرا کز دل دراید

ترا بخشم گرم از دل براید

بهرمویی ز خون صد برق گردم

که تا بیتو دران خون غرق گردم

ز سر تا پای پیوندی ندارم

که چون زلفت بروبندی ندارم

چگویم راز دل زین بیش دیگر

تو خود دانی فرواندیش دیگر

نیارم راز دل گفتن تمامت

که روزی بایدم همچون قیامت

بگفت این و برفت ازهوش آن ماه

چنان کز تفّ اوزد جوش آن ماه

چنین بودی دلی پر انتظارش

غم خسرو شدی هم غمگسارش

نشسته با دل امّیدوار او

که روزی باز بیند روی یار او

بصد زاری چو مرغی پر بریده

میان دام، نیمی سر بریده

دمی میزد بامّید و دگر نه

ز سستی زان دمش یک جو خبر نه

ازینسان بود روز و روزگارش

نه یک همدم نه یک آموزگارش

موکّل بود بر گل خادمی زشت

که نامش بود کافور و چوانگشت

ولیکن سخت نیکو خوی بودی

بسی از مشک صدقش بوی بودی

نگهبان بود بر درّ شب افروز

بشفقت کار گل کردی شب و روز

بدلداری شبش افسانه بودی

بروزش همدم و همخانه بودی

بسی پندش بدادی در هر اندوه

که بر دل می مکن چندین غم انبوه

بسی مگری که چشمت خیره گردد

جهان برچشم روشن تیره گردد

بسی سوگند خوردی گاه و بیگاه

که گر گردم من از حال تو آگاه

بسازم چارهٔ کارت بزودی

برارم ماه بختت از کبودی

اگر باید گرفتن ترک جانم

برای تو غمی نبود ازانم

بجان تو که گردیدم جهانی

بفرّ تو ندیدم دلستانی

یقین دانم که ازنسل شهانی

ولی در غم فتاده ناگهانی

مکن پنهان ز من رازی که داری

برآراز پرده آوازی که داری

چه گر خادم بیاید نامساعد

نمیکرد اعتماد آن سیم ساعد

شب و روز آن سمنبر نوحه گر بود

زهر روزیش، هر روزی بتر بود

ز زاری کردن آن ماهپاره

بفریاد آمد از گردون ستاره

ز درّ اشک او پروین بسر گشت

بنات النعش نیز از رشک برگشت

شفق را خون چشمش رنگ میکرد

فلک را تفّ او دلتنگ میکرد

ز آهش مرغ شب برتابه میسوخت

جگر زان سوز درخونابه میسوخت

اگر دم برکشیدی صبح ازکوه

فرورفتی دمش حالی از اندوه

وگرمه خیمه بر افلاک بردی

از آن غم رخت را با خاک بردی

وگر خورشید سوز او بدیدی

بشب رفتی چو روز اوبدیدی

دل کافور ازو میسوخت امّا

نمیکرد آگهش گل زان معمّا

برین منوال چون بگذشت سالی

شد آن مهروی از حال بحالی

دران اندوه لب برهم نهاده

دلی چندی که شد بر غم نهاده

چو شد یکبارگی صبر و قرارش

در آن سختی ز حد بگذشت کارش

بسی بی طاقتی بودش از آن پیش

ولی طاقت نمیآورد از آن بیش

برخود خواند خادم را یکی روز

بسوگندش امین کرد آن دل افروز

نه چندان خورد سوگند آن وفادار

که هرگز هیچکس باشد روا دار

گل آنگه گفت چون سوگند خوردی

دلی با جان من پیوند کردی

اگرچه خادمی، مخدوم گشتی

امین چار حدّ روم گشتی

کنون چندانکه خواهد بود جانم

تو خواهی بود محرم در جهانم

چو القصّه بسی گوی سخن برد

ز اوّل کرد آغاز و ببُن برد

دلی پرداشت میگفت آن فسانه

فرو نگذاشت حرفی ازمیانه

سخن میگفت و اشک از دیده میریخت

گهی پیدا گهی دزدیده میریخت

چو شمعش آتشی بر فرق میشد

ز آب چشم در خون غرق میشد

ز چندانی نوازش یاد میکرد

چو چنگی زان نوافریاد میکرد

گهی از خون دل افگار میشد

گهی از آه آتشبار میشد

چوحال خویش پیش او بیان کرد

ز دل کافور را آتشفشان کرد

چنان کافور از آن قصّه عجب ماند

که چون مشک از گل تر خشک لب ماند

پر آتش گشت دل زان سرگذشتش

بسی بگریست و آب از سر گذشتش

به گلرخ گفت ای چون گل دل افروز

اگر تو نامهیی بنویسی امروز

چو بادی نامه را آنجا رسانم

ولیکن چون شدم آنجا بمانم

به ترکستان نیارم آمدن باز

که شاه چین بکین من کند ساز

چو خسرو گردد از حال تو آگاه

بسازد چارهٔ کارت همانگاه

بهرنوعی که داند چاره جوید

خلاص کارت ای مهپاره جوید

کنون چون شد دل سرگشته ازدست

مده یکبارگی سر رشته از دست

دل خود بازده، دل را بخویش آر

قلم گیر و دوات و نامه پیش آر

چو گل دید آن همه آزادی او

بجوش آمد دلش از شادی او

بر آن خادم بصد دل مهربان شد

که او را مهربان الحق توان شد

از آنسو کرد خادم برگ ره ساز

وزینسو گل بزاری نامه آغاز

نوشت آن نامه وزمهرش نشان کرد

به کافور سیه داد و روان کرد

کنون بشنو حدیث نامهٔ گل

دمی نظّاره کن هنگامهٔ گل

فریدست این زمان بحر معانی

که بروی ختم شد گوهرفشانی

ز بس معنی که دارم می ندانم

که هر یک را بهم چون در رسانم

چو مویم معنیی گرد ضمیرست

بدستم نرم کردن چون خمیرست

چو معنی از ضمیر آرم برون من

چو مویی از خمیر آرم برون من

ز بس معنی که پیوندم بهم در

چو زلف دلبران افتد بهم بر

چو مویی معنیی در پیش گیرم

بر آن معنی فرا اندیش گیرم

چو در معنی سخن پرداز گردم

بسوی نامهٔ گل باز گردم

...

خسرونامه عطار نظر دهید...

از سر گرفتن قصه

الا ای هدهد زرّین پر عشق

تویی نامه برو نام آور عشق

ببر این نامه و عزم سبا کن

ولی افسر بنه منصب رها کن

چه میگویم سلیمانی چو برخاست

اگر منصب کنی آید ترا راست

سلیمانت طلب داشت از جهانی

که تو غایب شدی از وی زمانی

چو تو در پرده چندین جاه داری

چرا پیوسته سر در راه داری

تویی جبریل هم بر فرش ادریس

چرا پیکی کنی در عرش بلقیس

اگر پیکی، چو جبریل امین شو

بیک دم زاسمان سوی زمین شو

فلک از عشق پر آوازه گردان

جهان از نامهٔ گل تازه گردان

...

خسرونامه عطار نظر دهید...

آغاز نامۀ گل بخسرو

بصدره نامهیی آغاز کردم

گرفتم کلک و کاغذ باز کردم

ز آه آتشینم نامه میسوخت

ز سوزنامه دست و خامه میسوخت

ز اشکم عالمی توفان رسیده

جهانی آتشم از جان دمیده

گه آتش با فلک بالا گرفتی

گه از اشکم زمین دریا گرفتی

میان آب و آتش چاکر تو

چگونه نامه بنویسد بر تو

ولیکن مردم چشمم عفی اللّه

ز خون دل نوشت این خط دلخواه

سیاهی را بخون دیده بسرشت

همه نامه بنوک مژّه بنوشت

سخنها زان چو آب زر بلندست

که روی من بر آن عکس اوفگندست

همه معنی او چون دُر از آنست

که چشمم بر سر آن دُرفشانست

عفی اللّه مردم چشمم که پیوست

بزیر پرده بی روی تو بنشست

نمیآید ز زیر پرده بیرون

سیه پوشیده و بنشسته در خون

چولاله بر سیاهی راه بسته

میان خون و تاریکی نشسته

بخرسندی شده در زیر پرده

همه خونابه و پیه آبه خورده

غلط گفتم که پیه آبه نخوردهست

که بیتو دست سوی آن نکردهست

دلم در کاسهٔ سر صد هوس پخت

که تاپیه آبه یی بی همنفس پخت

چو تو حاضر نبودی خیره درماند

همه پیه آبه بر روی من افشاند

نداند خورد یک پیه آبه بی تو

شده چون ماهیی برتابه بی تو

مکن جور و جفای خویشتن بین

وفا و مردمی از چشم من بین

گرفتی طارم دل جای آخر

بطاق مردم چشم آی آخر

که تا پیه آبهیی آرد ترا پیش

خورد در پیش تو پیه آبهٔ خویش

ز شور جانم ای همخوابهٔ من

نمک دارد بسی پیه آبهٔ من

سوی من گر کنی یک تاختن تو

ازان پیه آبه شورآری چو من تو

غلط گفتم تو شاه روزگاری

سر پیه آبهٔ ما می نداری

اگر پیه آبه یی سازد گدایی

کی آید میهمانش پادشایی

اگر رغبت کنی پیه آبه بگذار

ز دل سازم کبابت ای جگر خوار

جگر گوشه تویی دل پاره داری

بخور دل نیز چون خونخواره داری

عفی اللّه مردم چشمم که پیوست

میان کفّهٔ خون بیتو بنشست

نمیدانی که با این کفّهٔ خون

بخون غرقه چه نقدی سنجد اکنون

گر او را هست نقد عمر در خور

بسش نقدی بوجه از وجه من بر

ز بس کاین کفّه از دل جوی خون یافت

هزاران رشتهٔ خونین فزون یافت

کنون او کفّه و خون رشته دارد

ترازویی بخون آغشته دارد

زبانه چون ز دل یافت این ترازو

بود در چشم پیوسته چو ابرو

چو چندین چشمهٔ خون میکند او

چه میسنجد بدو چون میکند او

گرم از خون نبودی چشم پر در

بر ابرو سنجمی یکبار دیگر

اگر این چشمه گردون کم نمودی

دوابودی که برتووزن بودی

چو چشمه می‌کند وزنی ندارد

چه کفهست اینکه وزنی مینیارد

چو از چشمم هزاران چشمه بارم

زمین دل همه تخم تو کارم

مرا زین چشمه خون صد شاخ خیزد

روا نبود اگر برخاک ریزد

زمین دل بران چشمه بکارم

اگر آبی بسر آید ببارم

چو کِشتم را شود خرمن رسیده

زباد سردِ گردانم دمیده

هزاران دانه بر چشمم کند راه

ازان خرمن بسوی من رسد کاه

ترا دهقانیم افسانه آید

مرا زین کشت کاه و دانه آید

همیشه زین زمین و چشمه بر راه

مراهم دانه خواهد بود، هم کاه

چو دایم بر سر این کشتزارم

تو خوش بنشین که من برگی ندارم

عفی اللّه مردم چشمم که پیوست

میان خار مژگان بیتو بنشست

نمیآید ز زیر خار بیرون

سیه کرده سری و خفته در خون

چنین در زیر خار و خون ازانست

کزو برگ گل سرخت نهانست

چو گل نیست این زمان با خار سازد

چو شادی نیست با تیمار سازد

ز چشم خویش بی گلبرگ رویت

بسی پختم گلاب از آرزویت

ز نرگسدان چشمم گل دروده

مژه چون نایژه بر در نموده

ز دل آتش ببالا در رسیده

گلاب از نایژه بر زر چکیده

گلاب از چشم من سر زد بصد سوز

ببوی چون تو مهمانی دل افروز

چه گر روشن کنی کنج خرابی

که تا بر رویت افشاند گلابی

رهت از دیده چندانی زند آب

کزین راهت نیارد کرد بشتاب

عفی اللّه مردم چشمم که پیوست

چو نیلوفر میان آب بنشست

چو او نیلوفر بی آفتابست

ببوی آشنا در زیر آبست

اگر یابد ز خورشید رخت تاب

برون آرد چو نیلوفر سر از آب

برارد آب از دریای سینه

کند در چشم همچون آبگینه

توان دیدن پری در شیشه بسیار

ترا در شیشه میجوید پری وار

تو درّی یا پری ای حور سرمست

که میجوید ترا در آب پیوست

بسان ماهی بی خورد و بی خواب

ندارد زندگی یک لحظه بی آب

همی گردد ز سر تا پای چشمم

دُری میجوید از دریای چشمم

تو پنهان گشتهیی چون درّ دریا

نمیایی ز زیر آب پیدا

تویی فارغ ز من عالم گرفته

منم غوّاص دریا دم گرفته

اگر زین قعر بحرم برنیاری

فرو میرم درین دریا بزاری

عفی اللّه مردم چشمم که صد بار

درین دریا فرو شد سر نگونسار

بسی دارد درین دریا ز دل تاب

ازان چون مردم آبیست بر آب

همه غوّاصی دریای خون کرد

بخون در رفت و زخون سر برون کرد

ز دریای دلم گوهر برآورد

ز چشم اشک ریزم با سر آورد

بسفت از نوک مژگان گوهر خویش

چو باران ریخت بر خاک از در خویش

که تادر پیش من آیی بکاری

ترا از راه من نبود غباری

عفی اللّه مردم چشمم کزین سوز

ز دریا آشنا جوید شب و روز

چو دریای دلم پر موج خونست

که داند تا درین دریاش چونست

درین دریا عجایب دید بسیار

همه بر تو شمارم گوش میدار

چو دریا کرد غرق دلستانش

ز دریا با لب آمد لیک جانش

چو در دریا بسی میکرد یا رب

ز دریا دید خشکی لیک در لب

چو گوهر جست بسیاری ز دریا

ز دریا با سرآمد لیک رسوا

چو درّی جست ازان دریا گزیده

ز دریا یافت صد دُر لیک دیده

درین دریا چو شد شیرین دل از تن

ز دریا شد برون لیکن دل از من

چو آن دُریافتی بنمود از رشک

ز دریا رفت بر هامون دُر اشک

درین دریا چو شد لب تشنه غرقاب

ز دریا درگذشت امّا ز سر آب

چو در دریا فرو شد همدم تو

ز دریا جان نبرد الّا غم تو

عفی اللّه مردم چشمم که پیوست

همه بر روی من دارد زخون دست

چو رویم گونهٔ گلگون ندارد

زمانی روی من بی خون ندارد

که تا پیش تو آرد سرخ رویم

بشست از خون چشمم این نگویم

عجب در مردم چشمم بماندم

که چون صد چشمهٔ خون را براندم

چگونه زنده می ماند درین سوز

که خون ریزیست کار او شب و روز

چنین کاری چو از دل میکند او

بسی خاکم بخون گل میکند او

مگر آیی بکوی ناتوانی

بماند پایتو در گل زمانی

عفی اللّه مردم چشمم که اکنون

ز حقّه مهره میگرداند از خون

چو خون دل بخورد و ترک جان کرد

هزاران کعبتین از خون روان کرد

بمهره فال میگیرد که تابوک

برون آید بترک هجرت از سوک

اگر صد مهره گرداند برین فال

همه بر روی من آید علی الحال

اگر یک راه شش پنجی برآید

دمی زو بیغم و رنجی برآید

ازین ششدر کناری گیرد آخر

همه کارش قراری گیرد آخر

چو دل شد شاه عشقت را حرمگاه

عفی اللّه مردم چشمم عفی اللّه

که بر بام حرم چون پاسبانی

زند چوبک ز مژّه هر زمانی

بشکل پاسبانش نیست آرام

شده چوبک زن از مژگان برین بام

چو چوبک میزند هندو از آنست

عجب نبود که هندو پاسبانست

سیه پوشیده همچون ابروی تست

سیه باشد بلی چون هندوی تست

بسی سودا بپخت از کاسهٔ سر

سیه رو آمد از مطبخ سوی در

سیه زان شد که تن درداد بیتو

که تا خونش بروی افتاد بیتو

سیه زان شد که بی رویت نگه کرد

ازین تشویر روی خود سیه کرد

ازان در جامهٔ ماتم میان بست

که بی رویت برو عالم سیاهست

سیه شد چون نظر بیتو گشادست

دلم زین غصّه داغش بر نهادست

از آب او چو حال من تبه شد

بسی آتش درو بستم سیه شد

فتاد از آتش دل سوز در وی

سیه شد چون فرو شد روز بروی

مگر گویی ز دریاهای پرجوش

خلیفهست آب را زان شد سیه پوش

ز دل آتش برون آمد ز چشم آب

چو در آتش نهادم شد سیه تاب

بنور روی تو چون نیست راهیش

چنین بگرفت سودای سیاهیش

ز بس خون کو برآورد و فرو برد

سیه زان شد که گویی خون درو مرد

عجب نبود سیه بودن مقیمش

که میبینم سیه، رنگ گلیمش

سیه شد زانکه چشمش دُرفشان بود

که دُر را با شبه گویی قران بود

درین ماتم چنین اندیشمندست

بلایی بی تواش بر سر فگندست

سیه زانست جای او و دلگیر

که بی تو پای او ماندست در قیر

سیاه از آتش سوزان هجرانست

چومسکین سوختست آری سیه زانست

سرشک او اگر نیست آب حیوان

چرا شد در سیاهی مانده پنهان

چو شبرو او سیه میپوشید اکنون

مگر شب میرود لیکن ازو خون

چو شبرو پر دلیش از حد برونست

ولیکن پر دلی او ز خونست

سیه شد از بلای عشق جانسوز

دلم چون شمع میسوزد شب و روز

ز دل چون دود بر بالا رسیدست

ز دود دل سیاهی ناپدیدست

سیاهی را ازان دیده چو بسرشت

سوی زلف سیاهت نامه بنوشت

...

خسرونامه عطار نظر دهید...

در صفت موی

الا ای موی مشکین رنگ آخر

شدم مویی نیم از سنگ آخر

الا ای مشکموی افتادهام من

چو موی تو بروی افتادهام من

منم چون موی تو در چین نشسته

تو در رومی کمر بر موی بسته

چو مویی گر رسم ای دوست با تو

برون آیم چو موی از پوست با تو

چومویت مشکبار آمد سفر کن

سحرگه بر صبامویی گذر کن

مرا مویی ز حال خود خبر ده

ز مویت مژدهٔ باد سحرده

مرا از خود سر مویی کن آگاه

که چون موی توام افتاده در راه

بچشم آمد سر مویی فراقم

چو موی ابرویت، پیوسته طاقم

چو مویم، در غم آن موی مشکین

بمویی در نمیاید ترا این

چو موی از من بپشت افتادهیی باز

مکن این سرکشی چون مویت آغاز

اگر یک موی تو بینم ز سویی

بسر پیش تو بازآیم چو مویی

اگر یک موی برگویم ز دردم

چو مویی در رباید باد سردم

چو مویی زان بچشمت در نیایم

که در چشم تو مویی مینمایم

چو مویی گشتم و چه جای مویست

که از مویی کمم این را چه رویست

تنم گر چه چو مویی مینماید

ولی با تو بمویی درنیاید

چو مویی شد تن من از نزاری

بمویی مینیابم از تو یاری

بمویی گر ز تو یاریم بودی

چو مویت کی نگونساریم بودی

بمویی دل ده این بیخویشتن را

که قوّت باشد از مویی رسن را

اگر باشی بمویی دستگیرم

برون آری چو مویی از خمیرم

چو موی تو به پا افتاده‌ام پست

سر مویی سزد گر بر نهی دست

منم مویی بکوهی غم گرفتار

چنین مویی نگر زیر چنان بار

چو مویت کی بتو خواهم رسیدن

که مویی کوه نتواند کشیدن

ز باریکی، بمویی نیست زورم

که من مویی میان بسته، چو مورم

ره عشق تو باریکست چون موی

چو مویی، من بمویی کردهام روی

ز تو مویی نخواهم گشت آگاه

چگونه موی برمویی برد راه

بمویی گر ببندی بندبندم

نیم قادر که مویی برکشندم

تن من گر نه کم از موی بودی

مرا نیروی مویی روی بودی

چو مویی شد تنم از ناتوانی

ترا زین موی کی باشد نشانی

سر مویی اگر در شانه داری

من آن مویم که داری یا نداری

چو مویی کردهام بیتو تن از تو

چو موی تو شکن دارم من از تو

چو مویی سرکشی پیوست بر من

فرو بندی بمویی دست بر من

چو موی، اینکار را رویی ندارم

که زور بازوی مویی ندارم

بمویی مانم از زاری کنون من

سر مویی ز سر کردم برون من

اگر من همچو مویی تن نمایم

چو موی از زیر پیراهن نمایم

چو مویی گر بپیراهن برافتم

ز هر مویی بسرگردن برافتم

چنان زارم که ازمویی بصد روی

بهر مویی که دارم کی برم بوی

چو مویی بیتو زار و مستمندم

بتو آویخته چون مو ببندم

دلم مویی نپیچد از بَرِتو

بمویش میکشم تا بر دَرِ تو

چو موی تو دلم را نیست در دست

بمویی مینگردد این دل مست

چو از موییست دل شوریدهٔ من

چو مو از سر برون شد دیدهٔ من

اگر دربندم آری همچو مویت

چو مویی سر نهم بر خاک کویت

چو مویی گر ببرّی سر بهیچم

چو مویت سر ز خطّ تو نپیچم

نپیچم سر ز موی تو بسویی

که دل آویختست از تو بمویی

اگر چون موی سر پیچد دل از تو

چو مویش بند آید حاصل از تو

ندارم من چو موی تو سَرِ خویش

که چون موی تو میافتم پس و پیش

اگر چون موی در تابم کنی هیچ

نپیچم سر چو موی از تاب و از پیچ

چو مویت گر دراندازی برویم

نیایم بر تو بیرون همچو مویم

چو یک موی توام به از دو عالم

نیارم دید یک مو از سرت کم

چو مویی بر نمیگیری بهیچم

چگونه همچو مویی بر تو پیچم

گرت از من چو مویی سر نگردد

پس از من با تو مویی در نگردد

تو کی باشی چو من چون موی در بند

که با کس نیستت چون موی پیوند

چه گر آیی مراچون موی بینی

چو موی مژّه بر چشمم نشینی

نگردد از تو مویی کم اگر تو

سر مویی کنی بر من گذر تو

چو مویی در سیاهی ماندهام من

ز موی مژّه خون افشاندهام من

چو موی مژّه سرتیزی کن آخر

بمویی قصد خونریزی کن آخر

همی خواهم من سرگشته چون موی

چو موی مژّه با تو روی در روی

گرفته موی تو مست اوفتاده

چو موی مژّه لب بر هم نهاده

ز دستم تا برفت آن موی چون شست

چو موی مژّه برهم میزنم دست

اگر مویی بود باقی ز عالم

رسیم آخر چو موی مژّه باهم

همی بافم هزاران حیله چون موی

مگر مویی ز تو بنمایدم روی

چو مویم گر فرود آری بر خویش

چو مویت بر تو اندازم سر خویش

چو مویی پیش تو بر فرق آیم

میان خون چو مویی غرق آیم

منم چو موی بی آن روی مانده

بسی سرگشته تر از موی مانده

چو مویت دور از روی توام من

بسر گردانی موی توام من

چو مویت تا کی اندر بند چینم

چو موی خویش بنشان بر زمینم

اگر چون موی گرد تو بر آیم

چو می از شادی آن بر سر آیم

منم مویی شده از عشق رویت

تویی در پایم افگنده چو مویت

چو افگندی مرا چون موی در پای

بیار آن موی تا برخیزم از جای

گرم موی تو دست آویز گردد

چو موی این خسته دل سر تیز گردد

منم یک موی با صد عیش ناخوش

ز بهر تو بهر مویی بلاکش

چو مویم بی رخت افتاده در شست

بمانده همچو مویی درهم و پست

تنم بی روی تو مانند مویست

چو مویم بیتو کارم پشت رویست

چو مویی هجرت آرد روی بر من

همی با تیغ خیزد موی بر من

چو از موی دو تای تو جدایم

چو مویت مانده با پشت دوتایم

من چون موی را کس غمخوری نیست

غمم را همچو موی تو سری نیست

سیه بیتو چو مویم عالم از تست

بهر مویی مرا گویی غم از تست

سر موییست جمعیّت ز رویت

ازان بیتو پریشانم چو مویت

چو موی افتادهام بر روی پیوست

که می ندهد مرا مویی ز تو دست

اگر مویی شود پیراهن تو

ندانم بود مویی بر تن تو

چومویی چند گردانی بخونم

که چون مویی نمیپرسی که چونم

چو مویی تا دلم بشکافتی تو

چو موی من ز من سر تافتی تو

تن من همچو مویی چند داری

چو مویم تابکی در بندداری

چو مویم کردی و خونم بخوردی

ولیک از جور مویی کم نکردی

چو مویی گشتهام بنمای رویی

ترا کمتر بود این غم بمویی

منم مویی ره عالم گرفته

تویی مویی ز عالم کم گرفته

چو بی موی تو ای سرکش بماندم

چو مویت پای بر آتش بماندم

ز من تا مرگ مویی در میانست

نگه کن درتنم کان موی آنست

اگرچه همچو مویی ناتوانم

چو موی لقمه بر چشمت گرانم

چو موی تو کجا برسر نشینم

که چون مویم نشاندی بر زمینم

مرا گرچه بمویی راه هم نیست

ز بیداد توام یک موی کم نیست

بر این بیدل بمویی خواب بستی

چو موی خود وفا بر هم شکستی

وفانیست ازتو مویی روی هرگز

ز ناخن برنیاید موی هرگز

وفاناید سر مویی ز سر مست

نیاید موی بیرون از کف دست

منم مویی که خون گریم زرشکت

ترا خود تر نشد مویی ز اشکت

ز سودا پختن تو موی بردم

سر مویی مکن صفرا که مردم

مکن بر موی صفرا، زین چه خیزد

مکن چون موی ازان صفرا بریزد

شدم مویی مبادا کینت بامن

که مویی درنگیرد اینت با من

چراگفتی چو مویی هیچ هیچی

چو مویت تا کی آخر پیچ پیچی

چو مویی من نیم باتو بزاری

چو مویی بر زمینم کش بخواری

چو مار موی پیچانت ای سبک روح

دلم را کرد از یک موی مجروح

چو مویی گشتم از رنج جراحت

چگونه موی داند رنج و راحت

ز تو قسمم بود مویی وفا بوک

که تا دارم چو موی قندزت سوک

اگر یابم بموی قندزت راه

خوشت در برکشم چون موی روباه

اگر چون موی شد روز سپیدم

سر مویی بتو ماندست امیدم

سر من گوی کن ای مشکمویم

که مویت بس بود چوگان گویم

اگر سر درکشم زآن موی در چشم

سر من باز بر چون موی بر چشم

چو هجرت کرد چون مویی نزارم

ز تو بس باد مویی یادگارم

اگر دارم بمویی بیتو رویی

هنوزم چون جنب خشکست مویی

یکی کردم دو مویت ز ارزویت

که تا با تو یکی گردم چو مویت

چو موی آوردهیی با هیچم آخر

چو موی تو بتو برپیچم آخر

اگر درچاهم و موی تو بر ماه

بسم مویت رسن ای یوسف چاه

وگر بر ماهی و موی تو برخاک

بست مویی کند ای عیسی پاک

ز مویی نیست گفتن پیش ازین روی

که درتو مینگیرد یکسر موی

چو یک مویم من از صد روی بیتو

چو صفرا میشکافم موی بیتو

ز من تا موی تو چون موی سرتافت

دلم در شرح مویت موی بشکافت

بهرمویی گرم بودی زبانی

نبودی هیچ موی بی فغانی

بدین هر بیت مویی میشکافم

که در هر بیت مویی میببافم

چو در باریکی یک تار مویم

سخن باریکتر از موی گویم

سخن میراند ازمویی بصد روی

بیا گر میببینی موی در موی

چو من مویی شدم در نوک خامه

پریشان شد چو مویی خط نامه

ز تو چون نیست مویی حصّهٔ من

چو موی تو دراز این قصّهٔ من

سر مویی امیدم گر نبودی

مرازان سر چو موی این سر نبودی

درامیدت تنم چون موی پیوست

سر مویی فرو نگذارد از دست

میان ما اگر یک موی ماندست

چو موی این کار را صد روی ماندست

گسسته کی شود این موی هرگز

خود این مویی نداردروی هرگز

میان ماست مویی در میانه

میان تست آن موی ای یگانه

میان ما فلک مویی بسنجد

که گر خود موی گردد در نگنجد

چو مویت هرکه او زیر و زبر نیست

ازین سرّش سر مویی خبر نیست

ز مویی چند گویم بیش ازین نیز

که ازمویی نیاید بیش ازین چیز

بسی گفتم ز موی ایماه اکنون

بسر بردم چو مویت راه اکنون

بسی گفتم ز موی مشکبارت

بیک یک موی، صد صد جان نثارت

...

خسرونامه عطار نظر دهید...

رسیدن نامۀ گل بخسرو

الا ال عندلیب شاخ بینش

وشاق گلستان آفرینش

اگرچه در سپاهان و عراقی

بترکی گوی قول بی نفاقی

چو در حلقت هزار آواز داری

بترکی و بتازی راز داری

گلی داری بترکستان گرفتار

بترکی لایقت زانست گفتار

چه میگویم زبان پارسی گوی

که بردی از فلک در پارسی گوی

کمر بربند، محکم نامه بردار

بَرِ دلداده خسرو بر زدلدار

چنین گفت آنکه او گوی سخن برد

که چون گل نامهٔ خسرو ببُن برد

بپیش شاه چین شد خادم آنگاه

سفر کردن اجازت خواست از شاه

بشه گفتا شریکی داشتم من

امین مال خود پنداشتم من

ز من بگریخت، بسیارم شتابست

که گر خادم رود از پس صوابست

چو جمع آورد القصّه همه چیز

موکّل کرد بر گل خادمی نیز

پس، از چین همچو بادی راه برداشت

دو ماهه راه، در یک ماه بگذاشت

روان شد تا بمرز کشور روم

سرای شاه قیصر کرد معلوم

درامد حاجبی او را فرو برد

باعزازی تمامش پیش او برد

قدم در شک و دم در آفرین زد

سه جادرپیش شه سر بر زمین زد

بخسرو گفت خسرو جاودان باد

چو کیخسرو شهی خسرو نشان باد

مبادت هیچ نقصان اززمانه

کمال ملک بادت جاودانه

پس آنگه گفت ای شاه وفادار

چرا با گل چنین گشتی جفا کار

گلی را در میان خون نهاده

تو خوش زین غم قدم بیرون نهاده

گلی را جان ز تو بر لب رسیده

تو فارغ پای در دامن کشیده

گلی راخار در راه اوفگنده

تو بی او فرش بر ماه اوفگنده

روا نبود که در چندین جدایی

کنی با عاشقی این بیوفایی

وگر این کار را هستی روادار

ترا هرگز نگوید کس وفادار

چو نام گل شنود آن شاه سرمست

چو شیری مست شد وز جای برجست

بخادم گفت تو گل را چه دانی

بمُردم هان بگو ای زندگانی

چو خادم دید چندان درد و سوزش

دل پرخون ز عشق جانفروزش

گرفت آن نامه بیرون ز آستین زود

نهاد آنگاه پیشش بر زمین زود

چو خسرو نامهٔ جانان فرو خواند

چو گل در آتش سوزان فرو ماند

به هر یک حرف صد اشک جگرگون

فرو بارید و کرد آن نامه پرخون

بسی نظّارهٔ هر حرف کردی

سیاهی را ز خون شنگرف کردی

ز بس کز چشم خسروشاه خون شد

بیک ره نامهٔ گل لاله گون شد

نه چندان اشک آمددر کنارش

که بتوان کرد تا محشر شمارش

نه چندان آب ریخت آن تاب دیده

که هرگز دیده بود آن آب دیده

نه چندان دُر ز چشم او برامد

که صد دریا بچشم او درامد

تو گفتی نامه چون فریاد خواهی

بهر خط میکند فریاد و آهی

چوهر خط دادخواه از شهر چین بود

ازان پیراهنِ او کاغذین بود

چنان آن نامه رمزی زار میگفت

که گفتی زیر چنگ اسرار میگفت

بهرمویی کزان نامه برامد

بجانش نقدگویی غم برامد

بهر نقطه چو پرگاری بسر شد

زهر خطّی دلش از خط بدر شد

فغان در بست و در فریاد آمد

فلک را خود ازان کی یاد آمد

برامد آتشی از سینهٔ او

بجوش آمد غم دیرینهٔ او

کُله از سر، قبا از تن بدرّید

ز سر تا پای پیراهن بدرّید

چو شمع از سوز چون پروانهیی شد

بسی واله تر ازدیوانهیی شد

ز سر آن نامه باری ده فرو خواند

زمین گل کرد تا پایش دروماند

ز بسیاری که زاری کرد بر خویش

فغان برداشتند ازوی پس و پیش

دل پر خون خود را بیم جان دید

ملامت کرد هر کو را چنان دید

برانگیخت از جهان، شور قیامت

که عاشق را که کرد آخر ملامت

ملامت آتش من تیز تر کرد

که گر بد بود، حال من بتر کرد

مرا این اشک خون و آتش سوز

کجا هرگز بکار آید جز امروز

چو شاه عاشق آمد با خود آخر

بر او یک درد کم گشت از صد آخر

بفرّخ گفت تدبیری بیندیش

که جانم رفت و صبرم نیست زین بیش

بگو تا چارهٔ این کار من چیست

که بی جانم نمیآید ز تن زیست

زبان بگشاد فرّخ گفت ای شاه

چنین کاری بدست چپ ز من خواه

چو بادی رفت خواهم بامدادی

که گل آسان تواند بردباری

بیارم جانفزایت را بزودی

کنم روشن سرایت را بزودی

بروی چرخ بازآرم قمر را

بسوی شهد بازآرم شکر را

دل شه را کنم زان مهربان شاد

که دایم شاه گیتی شادمان باد

تو چون آتش مشو بنشان ز دل دود

که فارغ گرددت زین غصّه دل زود

چو گم گشته زچین پیدا شد آخر

چنان پنهان چنین پیدا شد آخر

چو پیدا شد چرا شه در طرب نیست

که گر بادست آید هم عجب نیست

...

خسرونامه عطار نظر دهید...

آمدن فرّخ بترکستان بطلب گل

بگفت این وز پیش شاه برخاست

وداعش کردو بهر راه برخاست

بآخر چون بترکستان رسید او

سرای و قصر شاه چین بدید او

بسی درگرد آن منظرنگه کرد

نشان آنجا که خواست آنجایگه کرد

ببود آنروز، تا شب گشت نزدیک

کواکب روشن و شب گشت تاریک

شبی بود از قیامت سهمگین تر

نجوم از نقطهٔ قطبی زمین تر

شبی چون زنگی افتاده سرمست

نهاده تا قیامت دست بر دست

شبی چون دوده در گیتی دمیده

چراغ روز را روغن رسیده

نه شب را از جهان روی شدن بود

نه روز رفته را باز آمدن بود

در آن شب فرّخ از بنگه بدر شد

بره صد بار با سگ در کمر شد

چو سوی منظر آمد کس ندید او

بتنهایی بکام دل رسید او

ز منظر جای بر رفتن نشان کرد

توکّل بر خداوند جهان کرد

بآخر چون نظر بر کار افگند

کمندی بر سر دیوار افگند

بصعلوکی بروی بام برشد

ز بام آنگاه پنهان سر بدر شد

فراز قصر ترکی پاسبان بود

درآمد از پسش فرّخ نهان زود

بدودستی رگ شریانش بگرفت

بمرد آن ترک و دل ازجانش بگرفت

مگر پرسیده بود از خادم آنگاه

از آن موضع که آنجا بود آن ماه

روان شد همچنان تا پیش آن بام

که گل را بود آنجا جای و آرام

از آن محنت نبود آن ماه خفته

غریب و عاشق و آنگاه خفته!

بمانده بود گردون بر نظاره

ز بیداری رخ او چون ستاره

ز چشمش خون فرومیشد بدرگاه

ز جانش می برامد ناله بر ماه

فغان میکرد کای خسرو زهی یار

نکوکاری بسی کردی زهی کار

چه شب، چه روز در تب از توام من

بروز خویش هر شب از توام من

من از دست تو با فریاد گشته

توزین بنده چنین آزاد گشته

منم در رنج و بیماری گرفتار

تنم درسختی و خواری گرفتار

شبی بیدار داری کن زمانی

مرا تیمار داری کن زمانی

دلم بسیار در خون سر فرو برد

باندوه تو اکنون سر فرو برد

برسوایی خود نامم برامد

ز خون خود همه کامم برامد

همه دل بردن من بود کامت

برامد کام دل آخر تمامت

دلم بردی و جان ازتن برامد

ترا بایست آن بامن برامد

مرا خون از دلست و دل ندارم

ز دل جز خون دل حاصل ندارم

ز دل بسیار میجستم نشانی

کنون جان برلب آمد تا تو دانی

مراگویند زر خواه از جهاندار

که بی زر دست ندهد آنچنان یار

ندارم زر نیارم یافت روزش

مگر از آرزو پرسم بسوزش

الا ای ابر پر اشک نگونسار

همه عالم بدرد من فرو بار

زمانی یاریی درده باشکم

وگرنه بر همت سوزم زرشکم

چو بانگ گل شنید از بام فرّخ

ز بی صبری بجوش آمد ز گلرخ

چو لختی کم شد آن بانگ و نفیرش

ز سوی بام فرّخ زد صفیرش

چو صعلوکان بدم رنگی بپرداخت

سوی آن سیمبر سنگی بینداخت

چو گلرخ از صفیر او اثر یافت

ز شادی بیخبر شد تا خبر یافت

چنان بیهوش گشت و سرنگون شد

که از شادی ندانست او که چون شد

بفرّخ گفت در بندست پایم

وگرنه پیش خدمت با سرآیم

زبان بگشاد فرّخ گفت مهراس

بدو افگند سوهانی چو الماس

بیک دم کار خود کرد آن سمنبر

دوید از پیشگه تا پیش منظر

بفرخ گفت هین حال و خبرگوی

مرا ازخسرو بیدادگر گوی

جوابش گفت کاین ساعت امان نیست

چنین جایی چه گویم جای آن نیست

یقین میدان که خسرو برقرارست

کنون برخیز اگر جانت بکارست

گل از شادی برفتن کرد آهنگ

چو زلف خود کمند آورد در چنگ

فرو آمد بآسانی از آن بام

برست آن مرغ زرّین بال ازان دام

چه گر قوّت نبودش هیچ بر جای

که نتوانست بودن هیچ بر پای

ولی چون یافت از خسرو نشانی

همه ظلمت شد آب زندگانی

بسی روباه درمانده بزاری

ببوی وصل شد شیر شکاری

خوشا از دوست آگاهی رسیدن

اگر هرگز بدو خواهی رسیدن

چو گل آگه شد از خسرو چنان شد

که گفتی پیر بود از نو جوان شد

چو آمد با نشیب از بام فرّخ

نهاد آنجا کُله بر فرق گلرخ

کُله بر سر قبا بستند محکم

روان گشتند فارغ هر دو باهم

چو وقت صبح این عنقای پرن

فرو ریخت از کبوتر خانه ارزن

فلک سیمرغ شب را کرد زنجیر

برآمد زال زر از کوه کشمیر

چو پیدا کرد زال زر رخ از شیر

جهان بگرفت چون رستم بشمشیر

پگاهی هر دو عزم راه کردند

ز کشور قصد صحراگاه کردند

عزیمت کرد فرّخ از رهی دور

که روزی چند باشد در نشابور

بدل میگفت خویشان را ببینم

نهان از شاه ایشان را ببینم

نهان گشتند در کوهی بده روز

که تا بر گل نگردد خصم فیروز

پس از ده روز راهی دور رفتند

بکم مدّت بنیشابور رفتند

...

خسرونامه عطار نظر دهید...

آگاهی یافتن شاپور از آمدن فرّخ و گلرخ و گرفتاری گل و گریختن فرّخ

بشب فرخ چو مرد کاروانی

برخویشان فرود آمدنهانی

مگر میرفت در بازار یک روز

فتادش چشم بر دیدار فیروز

عجب ماند و بر او رفت فرّخ

گرفتش در برو بگشاد پاسخ

که چون اینجا فتادی حال برگوی

مرا از شاه و از دریا خبر گوی

دروغی چند بر هم بست فیروز

که میدانست مکر آن سیه روز؟

زبان بگشاد آنگه پیش فرّخ

خبر پرسید از احوال گلرخ

کجا از مکر او فرّخ خبر داشت

ز یک یک قصّه پیشش پرده برداشت

چو شد فیروز سگ زان قصّه آگاه

بسی شادی نمود و رفت آنگاه

که رفتم تا بسازم برگ راهی

که همراهت منم هر جایگاهی

شد و شاپور را حالی خبر داد

که شاخ دولتت این لحظه برداد

که فرّخ زاد و گلرخ در نهانی

فلان جایند، من گفتم تو دانی

شه شاپور از آن پاسخ چنان شد

که از شوق گلش گویی که جان شد

ز مهر گل بجوش آمد نهادش

ز بی صبری دل از کف شد چوبادش

دلش از کین فرّخ گشت جوشان

برخودخواند ده تن را خروشان

که فرّخ را بگیرید این زمان زود

که او بدکرد بامن، این گمان بود

بخاکش افگنید آنگه بخواری

کزینسان کرده با من حقگزاری

بتندی خادمان راگفت آنگاه

که تاگل را فرو گیرند ناگاه

شدند القصه سرهنگان چو بادی

بپیش فرّخ و گل بامدادی

چو چشم افتاد فرّخ را بر ایشان

بجای آورد آن حال پریشان

برون جست از ره بام و نهان شد

بیک لحظه تو گفتی از جهان شد

ولی گل را بصد زاری گرفتند

عزیزی را بدان خواری گرفتند

گل بیدل برون در نمیشد

بپیش خصم فرمانبر نمیشد

کشیدندش بخواری تا بدرگاه

بیفتاد آن سمنبر خوار در راه

چو سیمینبر بپیش در بیفتاد

بلور از شرم او از بر بیفتاد

دگر ره اشک باریدن گرفت او

مه از پروین نگاریدن گرفت او

بآخرخوار بردندش بر شاه

که بودش منتظر شه بر سر راه

دو چشم شاه روشن گشت ازان نور

سرای خود بهشتی دید ازان حور

نکویی رخش از حد برون دید

چه گویم من که نتوان گفت چون دید

مهی میدید خورشیدش یزک دار

وزو صد جان و دل پر خون بیکبار

سر زلف از خم و چین چون زره داشت

دوابرو از سر کین پرگره داشت

هزاران چین ز زلفش در جبین بود

ز چین میآمد آن ساعت چنین بود

جهانی نیکویی وصف رخش بود

دو عالم پر شکر یک پاسخش بود

رخش را ماه، رخ بر ره نهاده

بخشم شاه، رخ بر شه نهاده

لبش را قند خلوتگاه کرده

وزو دست جهان کوتاه کرده

برش را سیم خام از دور دیده

چو سنگی خویش را بی نور دیده

ز چشمش جادویی تعلیم میخواست

بمژگان تیر میزد سیم میخواست

کسی کو زلف آن شمع چگل دید

ز یک یک موی او راهی بدل دید

دهانش کان بکام چون منی بود

چو می بگشاد چشم سوزنی بود

اگرنه ابروی او طاق بودی

کجا این فتنه در آفاق بودی

چنان شاپور شد دلدادهٔ او

که گشت از یک نظر افتادهٔ او

چونی در عشق آن دلبر کمر بست

بصد دل دل در آن تنگ شکر بست

چوشه را شد زرویش چشم پرنور

بدل گفتا ز رویت چشم بد دور

چه میدانست کاین دلبر چنینست

بلاشک فتنهٔ روی زمینست

بخوبی هرچه دانستم دگر بود

ستاره میپرستیدم قمر بود

توان گفتن که در روی زمانه

چو گل کس نیست درخوبی یگانه

بگفت این و در ایوانش فرستاد

چو سروی در شبستانش فرستاد

بآخر چون فرو شد چشمهٔ نور

برگل شد نماز شام شاپور

بگل گفت ای دلم در تاب کرده

خرد را چشم تو در خواب کرده

غبار کوی تو از توتیا بیش

ز وصلت ذرهیی از کیمیا بیش

ز زلفت ماه ماند در سیاهی

ز رویت روشن از مه تا بماهی

شکر با لعل تو دندان نموده

گهی کاسد گهی ارزان نموده

مه از دیدار تو حیران بمانده

گهی پیدا گهی پنهان بمانده

شب از شرم سر زلفت دونده

گهی آینده و گاهی شونده

تویی ای ماه جان افزای مه روی

چه میگویم که خورشیدی سیه موی

تویی از چهره مه رانور داده

بهشتی ماه و ماهی حور زاده

جهان جادوستان از چشم مستت

فلک جان بر میان جادو پرستت

بدان ای ماهرخ کامروز در راه

بخدمت خواستم آمد بدرگاه

دلم با خدمت آن دانه دُر بود

ولی بیوقت گشتن سخت تر بود

کنون چون گرد این شکر مگس نیست

تراامشب بجز من همنفس نیست

مگس چون شد شکر باید چشیدن

بصد جان یک شکر باید خریدن

بگفت این وبر تنگ شکر شد

که باگل خواهی امشب در کمر شد

چو بادی دست زدبررویش آن ماه

که جست آتش برون از چشم آن شاه

چنان آهی ز سوز دل برآورد

که با شاپور روز دل سرآورد

چنان زد دست و پا آن شور دیده

که در دریای پرخون، کور دیده

چه گر شاپور زخمی خورد، تن زد

که گل بی او بسی بر خویشتن زد

اگرچه شاه بیدل دل بدو داد

ولیکن در صبوری تن فرو داد

پس آنگه گفت شاپور سرافراز

که تا جستند فرخ را بسی باز

بسی جستند اثر پیدا نیامد

وزان پنهان خبر پیدانیامد

طلب کردند بسیارش ز خویشان

نمیآمد مُقریک تن از ایشان

ولی دادند ایشان راه او را

جهانیدند شب از چاه او را

که تا ده روز در چاهی نهان شد

پس از ده روز چون بادی روان شد

کدامین بادپا، گر برق بودی

بپیش یک تکش، پر فرق بودی

باندک روزگار آن پیک خوشرو

ز راهی دور شد نزدیک خسرو

چو خسرو دید فرخ را چنان زار

ز بس زاری عجب درماند در کار

بدو گفتا چه افتادت خبرگوی

زبان بگشای و احوال سفر گوی

چه بودت کاینچنین فرسوده گشتی

تو گفتی بودهیی نابوده گشتی

جوابش گفت فرخ زانچه افتاد

ز فیروز ستمگر کرد فریاد

زبدکرداری او باز میگفت

وزان غم میگریست و راز میگفت

دل خسرو بجوش آمد ز فیروز

شدش تیر غم گلرخ جگردوز

بفرخ گفت آن بد اصل بدنام

نمود آن گوهر بددرسرانجام

چه بد کردم بجای آن جفاکار

که شد این بیوفایی را روا دار

رسانیدم ز خاکش سر بر افلاک

که از افلاک بادا بر سرش خاک

چو آن سگ بی شکی ردّ فلک بود

کجا داند حق نان و نمک زود

اگر مهلت بود از چرخ گردان

بحقّ او رسم آخر چو مردان

بگفت این و دبیری را فرو خواند

زهرنوعی سخن از حد برون راند

بشاپور ستمگر نامه فرمود

که تا حالی دبیرش خامه فرسود

حریر آورد خازن تا دبیرش

ز نام حق قلم زد بر حریرش

...

خسرونامه عطار نظر دهید...