قصاید عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴

اگر به مدت جاوید ذره‌های جهان

سخن‌سرای شوندی به صدر هزار زبان

صفات ذات جهان‌آفرین دهندی شرح

ز صد هزار یکی در نیایدی به بیان

سخن عرض بود اندر عرض کجا گنجد

منزهی که برون است از زمان و مکان

خدای پاک قدیم ازل که در ره او

به چشم عقل کم از ذره است هر دو جهان

اگر بود دو جهان و اگر نه ملکت او

به قدر یک سر سوزن نیاورد نقصان

چنان به ذات خود از هر دو کون مستغنی است

که هست هستی خلقش چو نیستی یکسان

اگر شود همه عالم ز کافران تاریک

نگیرد آینهٔ کبریاش گردی از آن

به جنب او دو جهان قطره‌ای است از دریا

چه کم شود چه زیادت ز قطرهٔ باران

بدان که چشمهٔ حیوان نیافت اسکندر

تغیری نپذیرفت چشمهٔ حیوان

زهی کمال خدایی که صد هزار عقول

ز فهم کردن او مانده‌اند سرگردان

مقدری که هزاران هزار خلق عجب

پدید کرد ز آمیزش چهار ارکان

بر آورید ز دودی کبود در شش روز

بکرد چار گهر هفت قبهٔ گردان

ز چوب خشک به صنعت‌گری برون آورد

هزار گونه گل تازه روی در بستان

هزار نقش عجایب نگاشت بر هر برگ

که گشت چهرهٔ هر برگ چون نگارستان

ز روی برگ تماشای خرد برگ کنید

که خرده کاری قدرت همی کند یزدان

نمود قدرت او دشمن سیه‌دل را

میان مغز سر از نیش نیم پشه سنان

حبیب حضرت خود را کشید بر در غار

ز پرده‌ای که تند عنکبوت شادروان

ز کرم پیله که ابروی و چشم از اطلس داشت

هزار اطلس و اکسون ز پرده کرد عیان

به نحل وحی فرستاد تا پدید آورد

شراب مختلف الوان شفای هر انسان

هزار نافه مشکین نمود در یک‌دم

ز خون سوختهٔ آهوان ترکستان

به زیر پرده سیه جامهٔ خلیفه نشاند

که هست مدرک اشکال و مبصر الوان

ز راست و چپ دو صدف راست کرد از پی سمع

که پر جواهر معنی شود ز لحن لسان

به دست قدرت خود نافهٔ مشام گشاد

که تا ز سوی یمن بشنود دم رحمان

ز صنع خود پس سی و دو دانه مروارید

فراخت تیغ زبان در میان درج دهان

حواس را شفعی داد سوی محسوسات

وزین حواس که گفتم رهی گشاد به جان

که تا به واسطهٔ حس ز اهل معنی گشت

به قدر مرتبهٔ خویش جان معنی دان

هزار سال اگر فکر می‌کنی در حس

حقیقتش نشناسی به حجت و برهان

به عقل ریزهٔ خود چون به کنه حس نرسی

به کنه جان نتوانی رسید پس آسان

چو کنه جان نشناسی تو و حقیقت حس

مکن به کنه خداوند دعوی عرفان

اگر تو در ره کنه خدای از سر عقل

به وجه راست تفکر کنی هزار قران

به عاقبت ز سر عاجزی و حیرانی

برآیی از دل و جان و فروشوی حیران

چو زهره نیست تو را گرد ذات او گشتن

ز ذات در گذر و گرد صنع کن جولان

هلاک خویش مجوی و به گرد ذات مگرد

که وادیی است که آن را پدید نیست کران

چگونه عقل تو یارد به گرد ذاتی گشت

که هست نه فلکش حلقهٔ در ایوان

بدان که عقل تو یک قطره است و قطرهٔ آب

چگونه فهم کند کنه بحر بی‌پایان

بسا کسا که ز عالم نشان او گم شد

میان خاک بریخت و ازو نیافت نشان

برو گزاف مگو چون به کنه او نرسی

که هرچه عقل تو اندیشه کرد نیست چنان

ببین که چند هزاران فرشته‌اند مدام

بمانده بر درش انگشت عجز به دندان

فرشتگان چو به کنه خدای می‌نرسند

سرشتگان گل و آب کی رسند بدان

کمال عزت او بین و دم مزن زنهار

که خامشی است درین درد جمله را درمان

مکن قیاس و بیندیش و هوش‌دار و بدانک

عظیم بار خدایی است خالق کیهان

مهیمنا صمدا خاتم‌النبیین گفت

که هست دنیا بر اهل دین من زندان

کسی که در بن زندان هزار بار بسوخت

مکن به آتش دوزخ دگر رهش سوزان

از آن سبب که چنان اقتضا کند در عقل

که هر که جست ز زندان برست جاویدان

مرا چو در بن زندان نکو نداشته‌اند

به بوستان بهشتم به خوش‌دلی برسان

از آن شراب که در جام مخلصان ریزی

به جان پاک محمد که قطره‌ای بچشان

تو میزبان بهشتی و من رسیده ز راه

فرو مبند در خلد کامدم مهمان

ز تف هیبت تو آتش از دلم برخاست

به آب مغفرتت آتش دلم بنشان

بسی ز بی خبری جرم کردم و گفتم

که تو ببخشم ای ناگزیر و بگذر از آن

امید بنده وفا کن به حق احسانت

که کس نماند که نومید ماند از آن احسان

چنان ز بار گنه گردنم گرانبار است

که این سبکدل بیچاره رایگانست گران

اگر چنان است که کاریت راست خواهد شد

به قهر کردن ما جمله حکم توست روان

زیان خلق مخواه و به فضل خویش ببخش

چون نیست ملک تو را از گناه خلق زیان

منم دلی و چه دل نیم قطره خون و آن نیز

چنان که نیست برو اعتماد نیم زمان

چه خیزد از دل پر خون من که هر ساعت

برآورد ز تمنای خود دو صد طوفان

دلی ز دست در افتاده در هزار هوس

اسیر مانده در تخته‌بند صد خذلان

لباس کرده کبود از سفید کاری خویش

سیاه کرده سفیدی او همه دیوان

مذبذبی شده اندر میان خلق مدام

نه در عبادت خود ثابت و نه در عصیان

مقدسا گنهی کان تو دانی از عطار

به زیر پرده ستاریش بدار نهان

...

قصاید عطار نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵

ای هم‌نفسان تا اجل آمد به سر من

از پای درافتادم و خون شد جگر من

رفتم نه چنان کامدنم روی بود نیز

نه هست امیدم که کس آید به بر من

آخر به سر خاک من آیید زمانی

وز خاک بپرسید نشان و خبر من

گر خاک زمین جمله به غربال ببیزند

چه سود که یک ذره نیابند اثر من

من دانم و من حال خود اندر لحد تنگ

جز من که بداند که چه آمد به سر من

بسیار ز من دردسر و رنج کشیدند

رستند کنون از من و از دردسر من

غمهای دلم بر که شمارم که نیاید

تا روز شمار این همه غم در شمر من

من دست تهی با دل پر درد برفتم

بردند به تاراج همه سیم و زر من

در ناز بسی شام و سحر خوردم و خفتم

نه شام پدید است کنون نه سحر من

از خواب و خور خیش چه گویم که نمانده است

جز حسرت و تشویر ز خواب و ز خور من

بسیار بکوشیدم و هم هیچ نکردم

چون هیچ نکردم چه کند کس هنر من

غافل منشینید چنین زانکه یکی روز

بر بندد اجل نیز شما را کمر من

جان در حذر افتاد ولی وقت شد آمد

جانم شد و بی‌فایده آمد حذر من

بر من همه درها چو فرو بست اجل سخت

تا روز قیامت که در آید ز در من

در بادیه ماندیم کنون تا به قیامت

بی‌مرکب و بی‌زاد دریغا سفر من

از بس که خطر هست درین راه مرا پیش

دم می‌نتوان زد ز ره پرخطر من

دی تازه تذروی به دم اندر چمن لطف

امروز فرو ریخت همه بال و پر من

دی در مقر جاه به صد ناز نشسته

تابوت شد امروز مقام و مقر من

از خون کفنم تر شد و از خاک تنم خشک

این است کنون زیر زمین خشک و تر من

من زیر لحد خفته و می باز نه استد

باران دریغا همه شب از زبر من

بر باد هوا نوحهٔ من می‌کند آغاز

هر خاک که شد زیر قدم پی سپر من

هرگاه که در ماتم و در نوحه گراید

ماتم‌زده باید که بود نوحه گر من

خواهم که درین واقعه از بس که بگریند

پر گل شود از اشک همه رهگذر من

دردا و دریغا که درین درد ندارند

یک ذره خبر از من و از خیر و شر من

دردا و دریغا که بسی ماحضرم بود

امروز دریغ است همه ماحضر من

دردا و دریغا که ندانم که کجا شد

آن دیدهٔ بینا و دل راه بر من

دردا و دریغا که ز آهنگ فروماند

در پرده شد آواز خوش پرده‌در من

دردا و دریغا که چو در شست فتادم

از درج صدف ریخته شد سی گهر من

دردا و دریغا که فرو ریخت به صد درد

همچو گل سرخ آن لب همچون شکر من

دردا و دریغا که مرا خار نهادند

تا شد چو گل زرد رخ چون قمر من

دردا و دریغا که به یک باد جهان‌سوز

در خاک لحد ریخت همه برگ و بر من

دردا و دریغا که ستردند به یک بار

از دفتر عمر آیت عقل و بصر من

دردا و دریغا که هم از خشک و تر ایام

بر خاک فرو ریخت همه خشک و تر من

عطار دلی دارد و آن نیز به خون غرق

تا کی نگرد در دل من دادگر من

گر حق به دلم یک نظر لطف رساند

حقا که نیاید دو جهان در نظر من

...

قصاید عطار نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶

ای روی درکشیده به بازار آمده

خلقی بدین طلسم گرفتار آمده

غیر تو هرچه هست سراب و نمایش است

کانجا نه اندک است و نه بسیار آمده

اینجا حلول کفر بود اتحاد هم

کین وحدتی است لیک به تکرار آمده

یک صانع است و صنع هزاران هزار بیش

جمله ز نقد علم نمودار آمده

بحری است غیر ساخته از موج‌های خویش

ابری است عین قطره به بازار آمده

این را مثال هست به عینه یک آفتاب

کز عکس او دو کون پر انوار آمده

دیدی کلام حق، که علی‌الحق یک است و بس

پس در نزول، مختلف آثار آمده

سنگ سیه مبین و یمین اللهش ببین

کانجا جهان است محو جهاندار آمده

یک عین متفق که جز او ذره‌ای نبود

چون گشت ظاهر این همه اغیار آمده

عکسی ز زیر پردهٔ وحدت علم زده

در صد هزار پردهٔ پندار آمده

برخود پدید کرده ز خود سر خود دمی

هجده هزار عالم اسرار آمده

یک پرتو اوفکنده جهان گشته پر چراغ

یک تخم کشته این همه بربار آمده

در باغ عشق یک احدیت که تافته است

شاخ و درخت و برگ گل و خار آمده

بر خویش جلوه دادن خود بود کار تو

تا صد هزار کار ز یک کار آمده

از قهر دور مانده و انکار خواسته

وز لطف قرب یافته اقرار آمده

چون در دو کون از تو برون نیست هیچ کار

صد شور از تو در تو پدیدار آمده

زلف تو پیش روی تو افتاده دادخواه

روی تو پیش زلف به زنهار آمده

بر خود جهان فروخته از روی خویشتن

خود را به زیر پرده خریدار آمده

ای ظاهر تو عاشق و معشوق باطنت

مطلوب را که دید طلب کار آمده

این خود چه نقطه‌ای است که عرق طواف اوست

هفت آسمان مقیم چو پرگار آمده

آن کیست و از کجاست چنین جلوه‌گر شده

این چیست و آن چبود در اظهار آمده

بویی به جان هر که رسیده ازین حدیث

از کفر و دین هرآینه بیزار آمده

گر هر دو کون موج برآورد صد هزار

جمله یکی است لیک به صد بار آمده

غیری چگونه روی نماید چو هرچه هست

عین دگر یکی است سزاوار آمده

این آن قلندر است که در من یزید او

تسبیح در حمایت زنار آمده

اینجا فقیر سوخته بگریخته ز کفر

در چین شده به علم و ز کفار آمده

دستم ازین حدیث شده زیر ملحفه

پس چون زنان روی به دیوار آمده

بر هر که یک نفس شده این راز آشکار

انفاس بر دهانش چو مسمار آمده

با این ستاره‌های پر اسرار چون فلک

سرگشتگی نصیبهٔ عطار آمده

...

قصاید عطار نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷

مکن مدار برای من ای پسر روزه

که کرد عارض سیمین تو چو زر روزه

ز ماه روزه چو کاهی شد ای پسر ماهت

چگونه ماهی، ماهی بود به سر روزه

تو را چو از شکرت بوی شیر می‌آید

سپید شد شکرت همچو شیر در روزه

ز لعل پر نمکت بوی خون همی‌آید

گشاده‌ای تو به خون دلی مگر روزه

ز روزه تا تو لب چون شکر فروبستی

لبم گشاد به خونابهٔ جگر روزه

ز بس که جست بصر چون هلال روی تو را

تباه کرد به خون مردم بصر روزه

دل از فراق تو در روزهٔ وصال بماند

به جان تو که بنگشاد او دگر روزه

اگر سال کنم بوسه‌ای جواب دهی

که بی‌شکی برود حالی از شکر روزه

وگر به شب طلبم بوسه‌ای بگویی روز

که کس نداشت بدین شام تا سحر روزه

چو من ز عشق تو بیمار و زار مانده اسیر

بیار بوسه و بیمار گو بخور روزه

چو جان رنج کش من ز هجر در سفر است

رواست گر بگشاید درین سفر روزه

اگرچه من نگشایم ولیک بگشاید

به یک شکر ز لب خوب دادگر روزه

خدایگان فلک قدر آنکه هر رمضان

ز خوان او بگشاده است قرص خور روزه

سه ماه روزه گرفت و ز نور روزه او

مدام در دو جهان گشت نامور روزه

ز بهر روزه شه نه سپر جشنی ساخت

که بو که شه بگشاید بدین قدر روزه

فرشتگان که ز شوق خدای می‌دارند

میان عرش معظم ز خواب و خور روزه

اگرچه صایم دهرند لیک بگشایند

موافقت را با شاه پر هنر روزه

کسی که روزه گرفته است از شفاعت او

اگر ز هیچ شماری توان شمر روزه

اگرچه خشک‌لب افتاد بحر و بر امروز

ز ابر دست تو بگشاد بحر و بر روزه

حسام گوهریت لب ببست و نگشاید

مگر به خون دلم خصم بد گهر روزه

چو بام فتح گشادی ز چتر لعل گشاد

همای چتر تو از دامن ظفر روزه

کسی که سرکشد از طاعت تو یک سر موی

هبا شمر تو نماز وی و هدر روزه

خدایگانا شعر لطیف را عطار

ردیف کرد به مدح تو سر به سر روزه

منم که ختم سخن بر من است و زهره کراست

که صد سخن بگشاید بدیهه بر روزه

همیشه تا شب و روز است عید روزی باد

هزار عیدت و عیدیت باد هر روزه

...

قصاید عطار نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸

ای حلقهٔ درگاه تو هفت آسمان سبحانه

وی از تو هم پر هم تهی هر دو جهان سبحانه

ای از هویدایی نهان وی از نهانی بس عیان

هم بر کناری از جهان هم در میان سبحانه

چرخ آستان درگهت شیران عالم روبهت

حیران بمانده در رهت پیر و جوان سبحانه

در کنه تو عقل و بصر هم اعجمی هم بی خبر

جان طفل لب از شیر تر تن ناتوان سبحانه

در وصف ذاتت بی شکی از صد هزاران صد یکی

دانش ندارند اندکی بسیار دان سبحانه

در جست و جویت عقل و جان واله فتاده در جهان

تو دایما گنجی نهان در قعر جان سبحانه

دل غرقهٔ دریای تو تن نیز ناپروای تو

سرگشتهٔ سودای تو عقل و روان سبحانه

هر بی‌زبانی بسته‌لب با رازهای بوالعجب

با تو سخن گو روز و شب از صد زبان سبحانه

ذرات عالم از علی تا نقطهٔ تحت الثری

تسبیح تو گوید همی کای غیب دان سبحانه

شب‌های تار و روشنان بر خاک تو نوحه‌کنان

مردان ز شوقت چون زنان بر رخ زنان سبحانه

گردون زنگاری تو غرق هواداری تو

و اندر طلبکاری تو بر سر دوان سبحانه

بر درگه تو آسمان در آستین آورده جان

سر بر نگیرد یک زمان از آستان سبحانه

سلطان عالی حضرتی برتر ز نور و ظلمتی

در پرده‌های عزتی در لامکان سبحانه

بس کس که اندر باخت جان تا یابد از کویت نشان

وز تو نبوده در جهان کس را نشان سبحانه

وصفت که جان افزایدم گرچه زبان بگشایدم

نه در عبارت آیدم نه در بیان سبحانه

چون وصف تو بیچون بود از حد عقل افزون بود

هم از یقین بیرون بود هم از گمان سبحانه

پیش از همه رانده قلم بنوشته منشور کرم

فرعون و موسی را به هم روزی رسان سبحانه

فرعون چون سرکش بود گرچه در آب خوش فتد

زان آب در آتش فتد هم در زمان سبحانه

پنهان کنی پیغمبری از آتشی در آذری

زان برد موسی اخگری اندر دهان سبحانه

از نیم پشه کژدمی، انگیختی چون رستمی

تا بر سر نامردمی می‌زد سنان سبحانه

از عنکبوت بی‌تنی بر ساختی پرده تنی

تا دوستی از دشمنی کردی نهان سبحانه

آن کرم سرگردان تو در قعر سنگی زان تو

هر روز از دیوان تو اجرا ستان سبحانه

چون جان و دل پرداختی تن‌ها به خاک انداختی

مرغان جان را ساختی عرش آشیان سبحانه

بگشای چشم ای دیده‌ور در صنع رب دادگر

وین دانه‌های در نگر در کهکشان سبحانه

آن ماه نو ابرو به خم وین طاس روی اندر شکم

صد دیده بگشاده به هم چون دیده‌بان سبحانه

چون خور فتد در قیروان شعرای شب آرد جهان

تا بر سر اندازد از آن دو خواهران سبحانه

شب را ز انجم توشه‌ای پروین چو زرین خوشه‌ای

بشکفته در هر گوشه‌ای صد گلستان سبحانه

هر شب به دست قادری بر گلشن نیلوفری

از غایت صنعتگری گوهر فشان سبحانه

چون صنع خود پیدا کند صحن فلک صحرا کند

گه فرقدان زیبا کند گه شعریان سبحانه

چون طاق گردون بسته شد عدل و کرم پیوسته شد

تا با بره هم رسته شد شیر ژیان سبحانه

گه ماه را بگداخته در راه ماهی تاخته

گه تیر را انداخته اندر کمان سبحانه

گه خوشه‌ای بیرون کشد تا آدمی در خون کشد

گه دلو بر گردون کشد بی‌ریسمان سبحانه

عقرب نهاده گردنش بگشاده دم بر دشمنش

جوزا به خدمت کردنش بسته میان سبحانه

چشم ترازو وا کند صد چشمه زو صحرا کند

خرچنگ را پیدا کند ز آب روان سبحانه

گه تن به بازی سرکشد ضحاکیی خنجر کشد

از گاو رایت برکشد چون کاویان سبحانه

بلبل که جان افزاید او دستان زنان زان آید او

تا سر تو بسراید او از صد زبان سبحانه

از شوق تو هر بلبلی چون پیش آرد غلغلی

صد برگ یابد هر گلی در بوستان سبحانه

گر زان شراب عاشقان یک جرعه برسانی به جان

با هش نیاید بعد از آن تا جاودان سبحانه

هستم رهین نعمتت دل بر امید رحمتت

تا در رسد از حضرتت یک مژدگان سبحانه

ای بر حقیقت پادشا گر در ره تو این گدا

سودی کند دانم تو را نبود زیان سبحانه

چون آفریدی رایگان نه سود کردی نه زیان

اکنون ببخش ای غیب دان هم رایگان سبحانه

یارب دل و دلدار شد بار گنه بسیار شد

وین خفته تا بیدار شد شد کاروان سبحانه

اول نه نیکو زیستم جز حسرت اکنون چیستم

ای بس که من بگریستم از شرم آن سبحانه

درمانده‌ام در کار خود نه یار کس نه یار خود

از پردهٔ پندار خود بازم رهان سبحانه

جان مرا هشیار کن شایستهٔ دیدار کن

وین خفته را بیدار کن در زندگان سبحانه

در ششدر خوف و رجا چون جان شود از تن جدا

یارب مکش از سوی ما آن دم عنان سبحانه

از ظلمت تحت الثری جان جذب کن سوی علا

نوری ز انوار هدی در وی رسان سبحانه

هرچند بی‌باک رهم از لطف کن پاک رهم

کافکند بر خاک رهم بار گران سبحانه

عطار را در هر نفس فریاد رس لطف تو بس

پاکش برای فریاد رس زین خاکدان سبحانه

...

قصاید عطار نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹

الا ای یوسف قدسی برآی از چاه ظلمانی

به مصر عالم جان شو که مرد عالم جانی

به کنعان بی تو واشوقاه می‌گویند پیوسته

تو گه دل بستهٔ چاهی و گه در بند زندانی

تو خوش بنشسته با گرگی و خون آلوده پیراهن

برادر برده از تهمت به پیش پیر کنعانی

برو پیراهنی بفرست از معنی سوی کنعان

که تا صد دیده در یک دم شود زان نور نورانی

برو بند قفس بشکن که بازان را قفس نبود

تو در بند قفس ماندی چه باز دست سلطانی

تو بازی و کله داری نمی‌بینی جهان اکنون

ولی چون بی‌کله گردی به بینی آنچه می‌دانی

چو شد ناگاه چشمت باز و دیدی آنچه دانستی

ز خوشی گه به جوش آیی ز شادی گه پر افشانی

بدانی کاسمانها و زمین‌ها با چنان قدری

نباشد قطره‌ای در جنب آن دریای روحانی

تو آخر در چنین چاهی چرا بنشینی از غفلت

زهی حسرت که خواهد دید جانت زین تن آسانی

هزاران چشم می‌باید که بر کار تو خون گرید

تو خود را با دو روزه عمر همچون گل چه خندانی

شدند انباز چار ارکان که تا تو آمدی پیدا

نه ای تو هیچ کس خود را متاع چار ارکانی

چو ارکان باز بخشندت به انبازی یکدیگر

از آن ترسم که جان تو نیارد تاب عریانی

طریق توست راه شرع و تن در زیر تو مرکب

به مرکب باز استادی چرا مرکب نمی‌رانی

بران مرکب مگر زینجا به مقصد افکنی خود را

که مرکب چون فروماند تو بی‌مرکب فرومانی

تو را در راه یک یک دم چو معراجی است سوی حق

ز یک یک پایه‌ای برتر گذر می‌کن چو بتوانی

گرفتم در بهشت نسیه نتوانی رسیدن تو

سزد خود را ازین دوزخ که نقد توست برهانی

چه خواهی کرد زندانی بمانده پای در غفلت

گهی در آتش حرص و گهی در آب شهوانی

زمانی آز دنیاوی زمانی حرص افزونی

زمانی رسم سگ طبعی زمانی شر شیطانی

گرفتار بلا ماندی میان این همه دشمن

نه یک همدرد صاحبدل نه یک همراز ربانی

میان خلط و خون مانده چه می‌کوشی درین گلخن

بگو تا چون کنیم آخر درین گلخن نگهبانی

همه کروبیان عرش دایم در شکر خوردن

دهان ما پر آب گرم و کار ما مگس‌رانی

برو چون مرد ره بگذر ز دنیا و ز عقبی هم

که تا جانت شود پر نور از انوار یزدانی

از آن بفروختند اصحاب دل دنیا به ملک دین

که خود را سود می‌دیدند در بازار ارزانی

درین عالم برستند از غم بیهودهٔ دنیا

در آن عالم شدند آزاد از درد و پشیمانی

چو زین بیع و شری رستند برستند از غم دو جهان

شری و بیع زین‌سان کن اگر تو هم از ایشانی

چنان بی‌خود شدند از خود که اندر وادی وحدت

یکی مست اناالحق گشت و دیگر غرق سبحانی

اگر خواهی که تو بی‌خود همه چیزی یکی بینی

تویی آن پرده اندر ره مگر کین پرده بدرانی

اگر در بند این رازی به کلی پی ببر از خود

که نتوانی سوی این راز پی‌بردن به آسانی

چو تو در بند صد چیزی خدا را بنده چون باشی

که تو در بند هرچیزی که هستی بندهٔ آنی

چو تو چیزی نمی‌دانی که باشد دستگیر تو

چرا بس ناخوشت آید گرت گویند نادانی

چو می‌دانی که هر ساعت توانی یافت ملکی نو

اگر مشتاق آن ملکی چرا بر خود نمی‌خوانی

اگر کوهی و گر کاهی نخواهی ماند در دنیا

پس از اندیشه‌های بد دل و جان را چه رنجانی

اگر چه هیچ باقی نیست از خوشی این عالم

ولی خون خور که باقی نیست کار عالم فانی

چو مرگ از راه جان آید نه از راه حواس تو

ز خوف مرگ نتوان رست اگر در جوف سندانی

سپند چشم بد تا چند سوزی هر زمان خود را

که اندر چشم عزراییل کم از یک سپندانی

برو راه ریاضت گیر تا کی پروری خود را

که بردی آب روی خویش تا در بند این نانی

به گرد این عمل داران مگرد ار علم دین‌داری

که مشتی مردم دیوند این دیوان دیوانی

برو پی‌بر پی صدر جهان نه تا مگر مرکب

ازین دریای مغرق بو که همچو خضر بجهانی

چو یونان آب بگرفته است خاک راه یثرب شو

که یک چشمان این راهند ره بینان یونانی

دلا تا کی در آویزی گهر از گردن خوکان

برو انگشت بر لب نه که در انگشت رحمانی

خداوندا درین وادی از آن سرگشته می‌پویم

که دری گم شده است از من درین دریای ظلمانی

شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی

بسی اشتر بجست از هر سویی و آورد تاوانی

چو اشتر را نیافت از غم بخفت اندر کنار ره

دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی

به آخر چون بشد شب او بجست از جای دل پر غم

برآمد گوی مه ناگه ز روی چرخ چوگانی

به نور ماه اشتر دید اندر راه استاده

از آن شادی بسی بگریست همچون ابر نیسانی

رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحت

که هم نوری و نیکویی و هم زیبا و تابانی

نتابد در هزاران سال ماهی چون تو در عالم

به هر وجهی که گویم شرح تو صد باره چندانی

خداوندا درین وادی برافراز از کرم ماهی

مگر گم‌کردهٔ خود بازیابد عقل انسانی

حدیث اشتری گم کرده اندر وصف کی گنجد

بدان اسرار این معنی اگر مرد سخن دانی

خداوندا به حق آنکه می‌داری تو او را دوست

که این شوریده خاطر را نجاتی ده ز حیرانی

به جان او رسان نوری که برهد زین همه شبهت

دلش را آشکارا کن همه اسرار پنهانی

خدایا جانم آنگه خواه کاندر سجده‌گه باشم

ز گریه کرده خونین روی و خاک‌آلوده پیشانی

چو جان بندهٔ خود را کنی آزاد ازین زندان

به پیش نور آن حضرت حضوری دارش ارزانی

دل عطار عمری شد که امیدی همی دارد

کجا زیبد ز فضل تو گرش نومید گردانی

...

قصاید عطار نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰

گر سخن بر وفق عقل هر سخنور گویمی

شک نبودی کان سخن بر خلق کمتر گویمی

راز عالم در دلم، گنگم ز نااهلی خلق

گر تو را اهلیتی بودی تو را بر گویمی

چند گویی راز دل ناگفته مگذار و بگو

خود نگویی تا کرابرگویمی گر گویمی

زیرکان هستند کز پالان جوابم آورند

فی‌المثل در پیش ایشان گر من از خر گویمی

کو کسی کاسرار چون بشنود دریابد ز من

پیش او هر ساعتی اسرار دیگر گویمی

کو کسی کز وهم پای عقل برتر می‌نهد

تا سخن با او بسی از عرش برتر گویمی

کوکسی کو عبره خواهد کرد ازین دوزخ سرای

تا من از صد نوع با او شرح معبر گویمی

کو کسی کو هرچه می‌بیند نه رای آرد به خود

تا دلش را نسخهٔ عالم مقرر گویمی

کو کسی کز سینه کرسی کرد واز دل عرش ساخت

تا مثال عالم صغریش از بر گویمی

کو کسی کو در میان زندگی یک ره بمرد

تا میان زندگیش از سر محشر گویمی

کو کسی کز دین چو بومسلم تبر زد روز و شب

تا ز صدق یار غار و حلم حیدر گویمی

کو دلی کز حلقهٔ گردون به همت بر گذشت

تا بر آن دل هفت گردون حلقهٔ در گویمی

کو یکی مفلس که در ششدر فرومانده است سخت

تا ره بگریختن زین هفت ششدر گویمی

کو یکی کز قعر صد ظلمت نهد یک گام پیش

تا ز نور فیض دریای منور گویمی

کو یکی طوطی شکر چین که تا در پیش او

هر زمانی صد سخن شیرین چو شکر گویمی

کو یکی گوهر شناس گوهر دریای عشق

تا ز سر هفت در و چار گوهر گویمی

کو یکی غواص تیز اندیشهٔ بسیار دان

تا عجایب‌های این دریای منکر گویمی

کو یکی سرگشته همچو گوی دریای طلب

تا بدو اسرار این میدان اخضر گویمی

کو یکی طاقی که جفتش نیست در باب خرد

تا ز دواری این طاق مدور گویمی

کو یکی صاحب مشامی کز یمن بویی شنید

تا ز مشک تبتی وز عود و عنبر گویمی

کو یکی پاکیزه طبع راست فهم پاک دل

تا به زیر هر سخن صد راز مضمر گویمی

کو سخن دانی که او را منطق‌الطیر آرزوست

تا ز مرغ جان سخن از جانش خوشتر گویمی

کو سکندر حکمتی حکمت‌پژوه تشنه‌دل

تا صفات آب خضر و حوض کوثر گویمی

کو فریدونی که گاوان را کند قربان عید

تا من اندر عید گه الله اکبر گویمی

نی خطا گفتم خطا کو غازیی شمشیرزن

تا به پیش او صفات نفس کافر گویمی

تا کی از نفسم که هم ناگفته ماند شرح او

گو هزاران شرح او را من ز هر در گویمی

گر من از مردان دین آگاهمی هرگز کجا

با چنین نامردی از مردان رهبر گویمی

دامن اندر چینمی از خود اگر هر دم برون

راز مردان جهان با دامن تر گویمی

جز سخن چیزی ندارم گر مرا چیزیستی

با چنان چیزی کجا دیوان و دفتر گویمی

گر از آن دریای معنی قطره‌ای بودی مرا

حاش لله گر من از اعراض و جوهر گویمی

در هوای حق اگر یک ذره نوری دارمی

نیستی ممکن که از خورشید انور گویمی

کاشکی مستغرق آن نور بودی جان من

زانکه گر مستغرقستی آن بهم در گویمی

گر من اندر ملک دین گنج قناعت دارمی

خویشتن را ملکت عالم میسر گویمی

طفل را هم ماندهٔ حرفی و گرنه طفلمی

من الف را گاه در بن گاه بر سر گویمی

ای خدا نقصان مده در جوهر ایمان من

گر به جز تو در دو عالم بنده‌پرور گویمی

در بقا عزت تو را و در فنا لذت مرا

مستمی گر با تو خود را من برابر گویمی

یارب از نفس پلیدم پاک کن تا خویش را

همچو عیسی جاودان خود را مطهر گویمی

گر دل عطار پست نفس خاکی نیستی

از بلندی شعر فوق هفت اختر گویمی

...

قصاید عطار نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸

ای در غرور نفس به سر برده روزگار

برخیز و کارکن که کنون است وقت کار

ای دوست ماه روزه رسید و تو خفته‌ای

آخر ز خواب غفلت دیرینه سر برآر

سالی دراز بوده‌ای اندر هوای خویش

ماهی خدای را شو و دست از هوا بدار

پنداشتی که چون نخوری روزهٔ تو آنست

بسیار چیز هست جز این شرط روزه‌دار

هر عضو را بدان که به تحقیق روزه‌ای است

تا روزهٔ تو روزه بود نزد کردگار

اول نگاهدار نظر تا رخ چو گل

در چشم تو نیفکند از عشق خویش خار

دیگر ببند گوش ز هر ناشنودنی

کز گفت و گوی هرزه شود عقل تار و مار

دیگر زبان خویش که جای ثنای اوست

از غیبت و دروغ فروبند استوار

دیگر به وقت روزه‌گشادن مخور حرام

زیرا که خون خوری تو از آن به هزار بار

دیگر بسی مخسب که در تنگنای گور

چندانت خواب هست که آن نیست در شمار

دیگر به فکر آینهٔ دل چنان بکن

کز غیر ذکر حق ننشیند برو غبار

این است شرط روزه اگر مرد روزه‌ای

گرچه ز روی عقل یکی گفتم از هزار

دیگر بسی مخور که هر آن کس که سیر خورد

اعضاش جمله گرسنه گردند و بی قرار

تو خود نشسته تا که کی آید پدید شب

چون شمع جان خویش بسوزی در انتظار

تا خوان و نان بسازی از غایت شره

گویی دو چشم تو شود از هر سویی چهار

چندان خوری که دم نتوانی زد از گلو

ور دم زنی برآورد آن دم ز تو دمار

صد بار باشدت چو شکم‌پر شد از طعام

حالی ز پشت تو همه باز اوفتاد بار

این روزه نیست گر شرف روزه بایدت

بیرون شوی ز تویی تو بر مثال مار

مویت سپید گشت و دل تو سیاه شد

تا کی کند سپیدگری ای سیاه کار

یارب به حق طاعت پاکان پاک دل

یارب به حق روزهٔ مردان روزه‌دار

کز هرچه دیده‌ای تو ز عطار ناپسند

کانرا نبوده‌ای تو به وجهی پسند کار

چون با در تو گشت و پشیمان شد از گناه

وز فعل خویش خیره فروماند و شرمسار

عفوش کن و ببخش تو دانی که لایق است

تا جرم آفریده کرم ز آفریدگار

...

قصاید عطار نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹

دلا گذر کن ازین خاکدان مردم خوار

که دیو هست درو بس عزیز و مردم خوار

همان به است که شیران ز بیشه برنایند

که گربگان تنک‌روی می‌کنند شکار

همان به است که بازانش پر شکسته بوند

ز عالمی که کلنگش بود قطار قطار

همان به است که گل زیر غنچه بنشیند

که وقت هست که سر تیزیی نماید خار

همان به است که کنجی گزیند اسکندر

چو روستایی ده گنج می‌نهد به حصار

همان به است که پنهان بماند آب حیات

که آب شور فزون دارد این زمان مقدار

برو خموش که در پیش چشم مشتی کور

چه سنگ‌ریزه فشانی چه لل شهوار

به روزگار ز چشم آب آر و دست بشوی

که بر تو آتش دوزخ همی‌کنند انبار

سزد که کرکس مردار خوار خوانندت

که ترک می‌نتوان گرفتن این مردار

به پای خویش به گور آمدی سر خود گیر

که چرخ از پی تو دارد آتشین مسمار

اگر زمانه زمانت نداد دل خوش دار

که یک زمان است خوشی زمانهٔ غدار

میان طشت پر آتش شکنجه را خوش باش

که هست گرد تو این طشت آتشین دوار

چو نیست کار جهان پایدار سر بر نه

وزین زمانهٔ ناپایدار دست بدار

یقین بدان که عروس جهان همه جایی است

کز اندرون به نکال است و از برون به نگار

ز عالمی به چه نازی که گر نگاه کنی

پر آدمی است زمینش کنار تا به کنار

عجب درین که یکی بازماند و هر روز

فرو شدند درین بادیه هزار هزار

نه هیچ کس خبری باز داد ازین ره دور

نه هیچ کس گرهی برگشاد ازین اسرار

چو خفتگان همه در زیر خاک بی‌خبرند

خبر چگونه دهندت ز حال روز شمار

که این چه راه و چه وادی است این که چندین خلق

بدو فروشد و از هیچ کس نماند آثار

به چشم عقل خموشان خاک را بنگر

اسیر مانده و در خاک و خون به زاری زار

نه همدمی نه دمی سرکشیده زیر کفن

نه محرمی نه کسی روی کرده در دیوار

به خاک ریخته آن زلف‌های چون زنجیر

چون زعفران شده آن روی‌های چون گلنار

ز فعل خویش عرق کرده جانش از تشویر

میان خوف و رجا مانده ای خدا زنهار

اگرچه پیل‌تنی بود لیک مور ضعیف

به یک دو ماه تنش کرده ذره ذره شمار

ببین که بر سر این خفتگان خاک زمین

چگونه زار همی‌گرید ابر روز بهار

ببین اگرچه بسی ابر زار می‌گرید

هنوز می‌ننشیند ز خاک جمله غبار

ز خاک جمله درختی اگر پدید آید

یقین بدان که همه تلخ میوه آرد بار

مگر که خورد کفی آب عیسی از جویی

به طعم همچو شکر بود آب نوش گوار

پس از خمی که همان آب بود آبی خورد

که تلخ گشت دهان لطیف معنی‌دار

چو آب هر دو یکی بود و آب این یک تلخ

خطاب کرد که یارب شکال من بردار

فصیح در سخن آمد به پیش او آن خم

که بوده‌ام تن مردی ز مردمان کبار

هزار بار خم و کوزه کرده‌اند مرا

هنوز تلخ مزاجم ز مرگ شیرین کار

اگر هزار رهم خم کنند از سر باز

هنوز تلخی جان کندنم بود به قرار

سخن شنو ز خم آخر چه خویش سازی خم

برو که زود زند جوش خون تو به تغار

چه گویم و چه کنم تن زدم شبت خوش باد

که کرده‌ای همه عمرت به هرزه روز گذار

تو را خدا به کمال کرم بپرورده

تو از برای هوا نفس کرده‌ای پروار

ببین که چند بگفتند با تو از بد و نیک

ببین که چند تو را مهل داد لیل و نهار

نه زان است این همه واخواست تا تو بنشینی

ز کبر ریش کنی راست کژ نهی دستار

هزار دیده سزد دیده‌های عالم را

که بر دریغ تو گریند جمله طوفان بار

تو این سخن بندانی ولیک صبرم هست

که تا اجل کند از خواب غفلتت بیدار

در آن زمان شوی آگه که باز گیرندت

به پیش خلق جهان نردبان عمر از دار

دریغ مانده و سودی نه از دریغ تو را

زهی دریغ و زهی حسرت و زهی تیمار

تو غره‌ای به جهانی که تا نگاه کنی

نه تو بمانی و نه این جهان ناهموار

بسی نماند که این نقطه‌های روشن روی

بریزد از خم این طاق دایره کردار

ز نفخ صور همه اختران نورانی

ز نه سپر بریزند همچو دانهٔ نار

هزار نرگس تو چون شکوفه‌های لطیف

ز هفت گلشن نیلوفری کنند نثار

چو گردنای هوا با گو زمین گردد

ز هفت منظر این گردنای کژ رفتار

هزار زلزله در جوهر زمین افتد

ز نعرهٔ لمن الملک واحد القهار

تو خفته‌ای و قیامت رسید از آن ترسم

که تا نگاه کنی کس نبینی از دیار

بسی قرار نگیرند جان و تن با هم

که تا تن ز دار غرور است وجان ز دار قرار

چو جان و تن بنسازند آدمی پیوست

گهی حنیست گهی دردمند وگه بیمار

اگر ز حبس بلاها خلاص می‌جویی

ز خود برون شو و بر پر چو جعفر طیار

ز کار بیهده خود بازکن به آسانی

که تا تو جان بدهی کار نبودت دشوار

نفس مزن به هوس در هوای خود که تو را

دو ناظرند شب و روز بر یمین و یسار

مریز آب خود از بهر نان که هر روزی

تمامت است تو را یک دو گرده استظهار

به یک دو گرده قناعت کن و به حق پرداز

که کس ز حق نشود از گزاف برخوردار

مده به شعر فراهم نهاد عمر به باد

که شعر نیست چو شرع محمد مختار

قدم که بر قدم شرع او نداری تو

تو را ز خرقه بسی خوبتر بود زنار

شراب شرع خور از جام صدق در ره دین

که تا ز مستی غفلت دلت شود هشیار

به هرزه پرده‌شناسی شعر چند کنی

که شعر در ره دین پرده‌ای است بر پندار

دلم سیاه شد از شعر و مدح بیهوده

همی ز هر چه نه شرع است یارب استغفار

بزرگوار خدایا تو را زبان نبود

اگر ز فضل تو سودی طلب کند عطار

تو گفته‌ای که نه زان آفریده‌ام خلقی

که تا بر ایشان سودی بود مرا نهمار

ولیک از پی آن آفریدم ایشان را

که بر خدایی من سودشان بود بسیار

زیان ما مطلب چون ز ما زیان تو نیست

که نیست سود تو اندر زیان ما ناچار

قوی بکن من دل مرده را به زندگیی

که مرده‌ام من مسکین به زندگی صد بار

کسی که یاد کند در دعای خیر مرا

به فضل خود همه حاجات او به خیر برآر

...

قصاید عطار نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰

آنچه در قعر جان همی‌یابم

مغز هر دو جهان همی‌یابم

وانچه بر رست از زمین دلم

فوق هفت آسمان همی‌یابم

در رهی اوفتاده‌ام که درو

نه یقین نه گمان همی‌یابم

روز پنجه هزار سال آنجا

همچو باد وزان همی‌یابم

غرق دریا چنان شدم که در آن

نه سر و نه کران همی‌یابم

گم شدم گم شدم نمی‌دانم

که منم آنچه آن همی‌یابم

خاک بر فرق من اگر از خویش

سر مویی نشان همی‌یابم

گاه گاهی چو با خودم آرند

جای خود لامکان همی‌یابم

آنچه آن کس نیافت و جان درباخت

من ز حق رایگان همی‌یابم

هر دم از آفتاب حضرت حق

جای صد مژدگان همی‌یابم

گوییا ای نیم من آنکه بدم

خار را ضیمران همی‌یابم

آنکه پهلو نسود با موری

این دمش پهلوان همی‌یابم

گر تو گویی که من نیم خود را

با تو هم داستان همی‌یابم

جان من زان چنین توانا شد

که تنی ناتوان همی‌یابم

ز غم حق که هر دم افزون باد

دل و جان شادمان همی‌یابم

چون نیم در سبب چرا گویم

شادی از زعفران همی‌یابم

گاه خود را چو مور می‌بینم

گاه پیل دمان همی‌یابم

گاه سر را به نور دیدهٔ سر

برتر از هفت خان همی‌یابم

پای جان بر ثری همی‌بینم

فرق بر فرقدان همی‌یابم

چون پری گوشه‌ای گرفتن از آنک

مردم از دیدگان همی‌یابم

من بمردم از آن نگوید کس

کاثری از فلان همی‌یابم

تا گل دل ز خاوران بشکفت

همه دل بوستان همی یابم

طرفه خاری که عشق خود گل اوست

در ره خاوران همی‌یابم

عرش بالا درخت خوشهٔ عشق

خار را گلستان همی‌یابم

از دم بوسعید می‌دانم

دولتی کین زمان همی‌یابم

از مددهای او به هر نفسی

دولتی ناگهان همی‌یابم

دل خود را ز نور سینهٔ او

گنج این خاکدان همی‌یابم

تا که بی‌خویش گشته‌ام من ازو

خویش صاحب قران همی‌یابم

بر تن خویش جزو جزوم را

همچو صد دیده‌بان همی‌یابم

هرچه رفت ارچه من نیم بر هیچ

پای خود در میان همی‌یابم

هر کجا در دو کون دایره‌ای است

نقطهٔ جمله جان همی‌یابم

سر مویی که پی به جان دارد

قید شیر ژیان همی‌یابم

چون ز یک قالبند جملهٔ خلق

همه یک خاندان همی‌یابم

از ازل تا ابد هرآنچه برفت

جمله یک داستان همی‌یابم

جملهٔ کاینات زندگی است

من نه تنها چنان همی‌یابم

همه یک رنگ و او ندارد رنگ

این به عین عیان همی‌یابم

هر وجودی که آشکارا گشت

خود به کنجی نهان همی‌یابم

رخش دل را که جان سوار بر اوست

عقل بر گستوان همی‌یابم

مرغ جان را که علم دانهٔ اوست

از دو کون آشیان همی‌یابم

عقل را آستین به خون در غرق

سر برین آستان همی‌یابم

پنج حس را میان هشت بهشت

چار جوی روان همی‌یابم

نفس خاکی روح بستهٔ اوست

دام دارالهوان همی‌یابم

گردش چرخ را شبان روزی

دایهٔ انس و جان همی‌یابم

آن جهان مغز این جهان است همه

وین جهان استخوان همی‌یابم

هر سبک روح را که اخلاصی است

قیمت او گران همی‌یابم

هر صناعت که خلق می‌ورزند

دانهٔ دام نان همی‌یابم

اهل بازار را ز غایت حرص

پیر بازارگان همی‌یابم

خلق را در امور دنیاوی

زیرک و خرده دان همی‌یابم

رفت نسل کیان کنون بنگر

تا کیان را کیان همی‌یابم

بر سر یوسفان کنعانی

دو سه گرگی شبان همی‌یابم

بر سر هر خری که گاو سر است

رایت کاویان همی یابم

زندگان مردگان بی‌خبرند

مردگان زندگان همی‌یابم

جمله ذره‌های تحت زمین

تاج نوشیروان همی‌یابم

چرخ را همچو گوی سرگردان

در خم صولجان همی‌یابم

روز و شب را که خصم یکدگرند

روم و هندوستان همی‌یابم

خلق را در میان جنگ دو خصم

در خروش و فغان همی‌یابم

از جهان جهنده هیچ مگوی

که جهان را جهان همی‌یابم

اندرین باغ کفر و ایمان را

چون بهار و خزان همی‌یابم

صد هزاران هزار بوقلمون

زیر نه پرنیان همی‌یابم

نقش بندان آفرینش را

جان و دل خان و مان همی‌یابم

ژنده‌پوشان لاابالی را

شاه خسرو نشان همی‌یابم

توسنان را به زجر داغ ادب

برنهاده بران همی‌یابم

پیش چشم کسی که راه ندید

مژه همچون سنان همی‌یابم

هر که دل همچو تیر دارد راست

پشت او چون کمان همی‌یابم

خلق همچو زرند و دنیی را

محک امتحان همی‌یابم

بود و نابود ما که پنداری است

حکمت جاودان همی‌یابم

ذره‌های جهان به عرش خدای

پایه نردبان همی‌یابم

گفتی آن آب را که عرش بر اوست

اشک کروبیان همی‌یابم

رخش فکرت که رستم جان راست

با فلک هم عنان همی‌یابم

قصه خود چگویمت که دو کون

قصه باستان همی‌یابم

هر کجا ذره‌ای است در دو جهان

زیر بار گران همی‌یابم

چیست آن بار عشق حضرت اوست

راستی جای آن همی‌یابم

زیر عرشش دو کون پر عاشق

اوفتاده ستان همی‌یابم

شمع جان های عاشقانش را

نور بخش جنان همی‌یابم

دل ذرات هر دو عالم را

عشق یک دلستان همی‌یابم

در کمالش دو کون را دایم

باز مانده دهان همی‌یابم

در رسن‌های منجنیق شناخت

عقل یک ریسمان همی‌یابم

طوطی روح در رهش چو مگس

دست بر سر زنان همی‌یابم

شیر مردان مرد را اینجا

در پس دوکدان همی‌یابم

جملهٔ خلق را درین دریا

چون نم ناودان همی‌یابم

کوه را تا به کاه بر در او

کمری بر میان همی‌یابم

بر درش سر بریده همچو قلم

عقل بر سر دوان همی‌یابم

راه او از نثار دانهٔ جان

چون ره کهکشان همی‌یابم

بر گواهی او دو عالم را

یک دل و یک زبان همی‌یابم

آسمان و زمین و مطبخ او

آن کفی وین دخان همی‌یابم

خوان کشیده است دایم و هر دم

صد جهان میهمان همی‌یابم

خوانده و رانده‌ای چو درماندند

کرمش میزبان همی‌یابم

بر سر هر چه در وجود آورد

حفظ او پاسبان همی‌یابم

بر همه کاینات تا موری

لطف او مهربان همی‌یابم

بر سر هر که سر نباخت درو

قهر او قهرمان همی‌یابم

در عطاهای دست حضرت او

صد جهان بحر و کان همی‌یابم

بر سر نیستان هست نمای

دست او درفشان همی‌یابم

زرد رویان درگه او را

روی چون ارغوان همی‌یابم

در تماشای او که اوست همه

دو جهان کامران همی‌یابم

هر که سودی طلب کند به از او

همه کارش زیان همی‌یابم

گر چه توفیق کرد تکلیفش

هم دم همکنان همی‌یابم

ملک و جن و انس را که بوند

ره بر کاروان همی‌یابم

ره‌بر و راه و راه‌رو همه اوست

من بدین صد بیان همی‌یابم

غیر چون نیست حکم بر که نهند

حکم او خود روان همی‌یابم

آفتابی است حضرتش که دو کون

پیش او سایه‌بان همی‌یابم

این جهان و آن جهان هر دو یکی است

اثر غیب دان همی‌یابم

معطی جان که خاک درگه اوست

نور عقل و روان همی یابم

جان در اوصاف او همی‌جوشد

تا قلم در بنان همی‌یابم

شعر عطار را که نور دل است

زیور شعریان همی‌یابم

خالقا عفو کن بپوش و مپرس

وایمنم کن که امان همی‌یابم

...

قصاید عطار نظر دهید...