سی فصل عطار

بخش ۱۷

حقیقت بحر کل دریای نور است

همه جائی که آن مأوای نور است

توی یک قطرهٔ از بحر توحید

بیکتائی نگر بگذار تفرید

تفکر کن که آخر از کجائی؟

جداگشته ز بحر او کجائی؟

شناسی گر بمعنی خویش را باز

بدانی کز کجا داری تو آغاز

تو پنداری توی ای مرد نادان

حجاب خود توی فتنه همین دان

خودی خویشتن بردار از راه

که تا واقف شوی از سر الله

یکی نور است حقیقت کل اشیا

بیاید گوهر باران ز دریا

حقیقت بین شو و در خود نظر کن

چو قطره سوی بحر او گذر کن

هر آنکس کو نشد از بحر آگاه

نیابد در حقیقت سوی او راه

وگر خود را ندانی از کجائی

نیابی اندر این بحر آشنائی

حقیقت تا ابد در جهل مانی

بمانی در جحیم جاودانی

نگردد بر رخت در معرفت باز

اگر خود را ندانی تو ز آغاز

بشو غواص دریای معانی

کزین معنی در اسرار دانی

برون آورد رو بشکن صدف را

که تا دانی نشان من عرف را

شوی دریاچه در دریا نشینی

بجز دریا دگر چیزی نبینی

اگر آگه ازین معنی شوی تو

شوی واصل به بحر معنوی تو

بمعنی پی بری سر حقیقت

روی چون قطره اندر بحر وحدت

حقیقت را بمعنی شاه دارد

بسوی جمله دلها راه دارد

مجو آزار دلها تا توانی

که آن تیر است در دلها نهانی

چه دانی تو که در دل یار باشد

دل تو خالی از اغیار باشد

چه قطره و اصل دریای اویم

سخن کوتاه شد والله یعلم

دگر پرسی ز سرّ کشتی نوح

که بر من ساز این ابواب مفتوح

0
...

0
سی فصل عطار نظر دهید...

بخش ۱۸

ز حال نوح و کشتی بازگویم

به پیش عارفان این راز گویم

حقیقت نوح دان هادی مطلق

بود معنی کشتی دعوت حق

کسی کو دعوت حق را پذیرد

به کشتی نوح او را دست گیرد

کسی کو آفتی آرد بکشتی

یقین میدان که او ماند بزشتی

تو کز کشتی شوی دور از بطالت

شوی غرقه بدریای جهالت

همیشه تا ابد در جهل مانی

روی اندر جحیم جاودانی

ترا هادی دلیل راه باشد

ز سر کشتیت آگاه باشد

ترا زان غرقه گشتن وارهاند

بکشتی نجات اندر رساند

علی باشد حقیقت هادی راه

زهی دولت اگر گشتی تو آگاه

نجات و رستگاری از علی دان

رهاند مر ترا از سر طوفان

حقیقت هست کشتی دعوت او

پناه و رستگاری رحمت او

اگر آئی درین کشتی چه بوذر

شوی بهتر ز خورشید منور

اگر آئی درین کشتی چه سلمان

ازین غرقاب بیرون آوری جان

اگر آئی درین کشتی شوی هست

شوی از حوض کوثر همچه من مست

اگر آئی درین کشتی برستی

بلندی یابی از گرداب پستی

اگر آئی درین کشتی به بینی

ظهور اولین و آخرینی

اگر آئی درین کشتی تو شاهی

بفرمانت شود مه تا بماهی

اگر آئی درین کشتی رفیقی

توان گفتن ترا مرد حقیقی

درین کشتی درآ تا شاه گردی

حقیقت مظهرالله گردی

درین کشتی درآ تا یار بینی

هزاران معنی اسرار بینی

درین کشتی درآ تا شاه باشی

ز اسرار علی آگاه باشی

درین کشتی نجات و رستگاریست

درین کشتی نجات و پایداریست

ازین کشتی اگر تو باز مانی

بمانی در عذاب جاودانی

بمعنیّ دگر روح تو نوح است

که در کشتی تن او را فتوح است

درین کشتی اگر معروف باشی

بدین مصطفی موصوف باشی

شناسد روح او راکشتی تن

به گلشن باز گردد او ز گلخن

درین کشتی رود چون روح کامل

شود در بحر الاالله واصل

بود عارف به ذات حق تعالی

بداند مظهر روح خدا را

بیابد از وجود خویش بهره

رود در بحر وحدت همچو قطره

دگر پرسی ز احوال سلیمان

چرا بر مرغ و ماهی داشت فرمان؟

0
...

0
سی فصل عطار نظر دهید...

بخش ۱۹

مسلّم گشت او را ملک و خاتم

بفرمانش درآمد هر دو عالم

بفرمانش همه دیو و پری بود

مر او را از بهشت انگشتری بود

علی را بود بنده همچو سلمان

از آن بر هر دو عالم داشت فرمان

بفرما آن که فرمانی دهندت

ترا ملک سلیمانی دهندت

اگر فرمان بری فرمان شه بر

بسوی درگه آن شاه ره بر

اگر فرمان بری یابی تو خاتم

بفرمانت شود ملک دو عالم

اگر فرمان بری گردی سلیمان

ترا دیو و پری باشد بفرمان

اگر فرمان بری گردی همه نور

حقیقت میشوی نور علی نور

اگر فرمان بری اسرار یابی

رموز حیدر کرار یابی

بفرمان علی میباش آباد

بفرمان علی میباش دلشاد

اگر فرمان بری او را چو سلمان

شوی اندر حقیقت چون سلیمان

ز فرمان علی گر سر بتابی

بهر دو کون بیشک ره نیابی

تو فرمان بر که تا مقصود یابی

رضای حضرت معبود یابی

علی را بنده بودن اصل دین است

بنزد من سلیمانی همین است

علی را بنده شو تا راه یابی

بمعنی مظهر الله یابی

علی را بنده شو مانند سلمان

که تا فرمان دهی همچو سلیمان

بخوان نزدیک دانا این سبق را

بگردان نزد جاهل این ورق را

ز یک فرمان که آدم کرد بد دید

بلا و محنت و اندوه و غم دید

مر او را خوردن گندم زبون کرد

ز صدر جنت المأوا برون کرد

مپیچ از راه فرمان سر چو ابلیس

بفرمان باش دایم همچو ادریس

ز امرش گشت پیدا این دو عالم

سخن کوتاه شد والله اعلم

دگر پرسی ز حال احتسابم

چرا مانع شوند اندر حسابم

0
...

0
سی فصل عطار نظر دهید...

بخش ۲۰

بگویم احتساب احوال با تو

سراسر باز گویم حال با تو

حقیقت احتسابت کار دین است

حساب تو برب العالمین است

بباید احتساب خویشتن کرد

برآورد از وجود خویشتن گرد

که اصل احتساب آنست خود را

کنی پاک ای برادر از بدیها

بپرهیزی ز کبر و بخل و شهوت

ز آز و از زر و رنج وز نخوت

شریعت را شعار خویش سازی

طریقت را دثار خویش سازی

به خود راه شریعت چون بدیدی

یقین میدان که در منزل رسیدی

حقیقت منزل این راه باشد

ولی منزل مقام شاه باشد

چه دانستی تو او را در حقیقت

ز تو بر خیزد اعلال شریعت

به خود نتوان ولی این راه رفتن

به پیر رهبر آگاه رفتن

ترا رهبر بدین منزل رساند

ز رنج و محنت ره وارهاند

ز عشق مرتضی در جوش باشی

ز دستش شربت کوثر بنوشی

ز عشق مرتضی خورشید گردی

حقیقت زندهٔ جاوید گردی

نشسته عشق او در جان عطار

بگوید سر او را بر سر دار

دگر پرسی عوام الناس چبود

میانشان این همه وسواس چبود

0
...

0
سی فصل عطار نظر دهید...

بخش ۲۱

عوام الناس را احوال بسیار

عوام الناس را اقوال بسیار

عوام الناس اکثر جاهلانند

حقیقت دین یزدانی ندانند

عوام الناس بس در دین زبونند

بدریای جهالت سرنگونند

عوام الناس جز دعوا ندانند

اگر دعوا کنند معنی ندانند

عوام الناس راه دین کجا دید

سراسر دین ایشان هست تقلید

همه تقلید باشد دین ایشان

نمی‌دانند حقیقت اصل ایمان

عوام الناس خود اغیار باشند

بمعنی دور از اسرار باشند

تو میدان عام را حیوان ناطق

که هستند جملهٔ ایشان منافق

براه دین سراسر ره زنانند

نخوانی مردشان کایشان زنانند

همه دیوند در صورت چوآدم

بصد باره ز اسب و گاو و خر کم

نمی‌دانند دین مصطفی را

نه خود را می‌شناسند نه خدا را

عوام الناس را احوال مشکل

عوام الناس را پایست درگل

عوام الناس این معنی ندانند

عوام الناس در دعوی بمانند

عوام الناس خود خود را زبون کرد

پدویات جهالت سرنگون کرد

کلیم الله را هادی ندانند

همه گوساله را الله خوانند

بیازارند عیسی را بخواری

همه خر را خرند از خوک داری

همی کوشند در آزار درویش

همی هستند در آرایش خویش

از ایشان خویشتن را دور میدار

از ایشان سر خود مستور میدار

براه دین عوام الناس عامند

ندانی پخته ایشان را که خامند

هر آنکس گفت چون منصور اسرار

به ساعت میزنندش بر سر دار

همی کن از عوام الناس پرهیز

ز اهل عام همچون تیر بگریز

ندانی تو عوام الناس مردم

حقیقت راه دین را کرده‌اند گم

نکردند پیروی دین نبی را

نمی‌دانند بقول او وصی را

همه کورند و کر اندر حقیقت

نمی‌دانند اسرار طریقت

بقرآن هم خدا بکم وصم گفت

ز بهر عام این درالمثل سفت

نه بینم کورشان از چشم ظاهر

پس آن کوری بود از دیدهٔ سر

بگوش ظاهرش هم گر نه بینم

حقیقت معنی دیگر ببینم

پس آن کوری بود کوری دلها

تو چشم دل درین اسرار بگشا

بچشم دل حقیقت کور باشند

از آن کز راه معنی دور باشند

به ظاهر جان اگر بینی دریشان

ولیکن در حقیقت مرده شان دان

به ظاهر زنده اما جان ندارند

اگر دانند جان جانان ندانند

حقیقت جان جانان مظهر نور

که او باشد ز چشم عام مستور

هر آنکس کو بنورش راه بیند

حقیقت مظهر الله بیند

بنور او بیابی زندگانی

بمانی در بقای جاودانی

ز سر اولیا پرسی تو احوال

بگویم با تو از احوالشان حال

0
...

0
سی فصل عطار نظر دهید...

بخش ۲۲

حقیقت اولیا خورشید راهند

سراسر خلق عالم را پناهند

تمام اولیا اسرار بینند

بمعنی روشنی در راه دینند

حقیقت چون کلام الله دانند

بسوی معنی او راه یابند

بمعنی رهبران راه یزدان

خدابین و خداخوان و خدادان

خدا را اولیا باشند بمعنی

تو معنی را از ایشان جوی یعنی

بمعنی چون شناسی اولیا را

بدانی امر اسرار خدا را

تمام اولیا یک نور باشند

ز چشم جاهلان مستور باشند

جهان از اولیا خالی نباشد

جهان نبود اگر والی نباشد

جهان قائم بذات اولیا دان

نیامد ز اولیا یک مثل انسان

محمد گفت کاصحابم نجومند

گهی در مکه و گاهی به رومند

یکی گر زانکه ناپیدا نماید

تعاقب دیگری آن دم برآید

بدین معنی همیشه در جهانند

ز نسل و نسبت یک خاندانند

تو گر خواهی که بینی اولیا را

بظهر ساز میکن التجا را

بمظهر بس عجایب‌ها که بینی

رموز آسمانها و زمینی

ترا آن دم ازو باشد حیاتی

درو بینی تو نور بی صفاتی

تمام اولیا در آن کتابند

ولی این سر اکنون نه نمایند

بدور آخرین پیدا شود این

طمع دارد زتو عطار تحسین

ترا از اولیا آگاه سازد

ز راه برّیان هم باز دارد

درو از اولیا اسرار باشد

رموز حیدر کرار باشد

ولی نادان کند انکار اسرار

نیارد طاقت اظهار اسرار

بود ظالم که اسرار ولایت

کند انکار از جهل و بطالت

برو ظالم که حق بیزار از تو

دل عطار بس افگار از تو

تو دین مصطفی تغییر دادی

بدریای ضلالت در فتادی

نداری در حقیقت دیدهٔ دید

گرفتی راه بی راهی به تقلید

مرا از اولیا اسرار و معنی

تولاّ از همه گفتار و معنی

بگویم با تولاّ رمز و اسرار

دگر رمزی برندت بر سر دار

ز جعفر میشنو اسرار منصور

بدو گفتا زجاهل دار مستور

بآخر آشکارا کرد اسرار

ببردند جاهلانش بر سر دار

نداند جاهل اسرار ولی را

به غفلت میرود راه نبی را

بگویم با تو راه حق کدامست

امام هادی مطلق کدامست؟

0
...

0
سی فصل عطار نظر دهید...

بخش ۲۳

بود هادی دین بی شک پیمبر

امام انس و جن خود هست حیدر

بود حیدر حقیقت واقف حق

درو پیدا نماید وجه مطلق

تو گر راهی روی راه علی رو

رموز حیدر از عطار بشنو

درین ره رو که تا دلشاد باشی

زهر درد و غمی آزاد باشی

درین ره رو که تا اسرار دانی

رموز حیدر کرار دانی

درین ره اولیا جمله ستاده

درین ره انبیا هم سر نهاده

درین ره رو که تا بینی خدا را

بدانی سر جملهٔ اولیا را

درین ره محرمان افتاده بر خاک

درین ره گشته است سرگشته افلاک

درین ره عاقلان دیوانه باشند

درین ره ناقلان افسانه باشند

درین ره سر منصور است بسیار

درین ره می‌روند هم بر سر دار

درین ره رهنما همراه باشد

درین ره مرتضی آگاه باشد

درین ره غیر بعد مصطفی نیست

درین ره غیر شاه مرتضی نیست

درین ره مصطفی بهبود باشد

درین ره مرتضی مقصود باشد

درین ره مرتضی بعد محمد

درین ره مرتضی سلطان سرمد

درین ره مظهر الله باشد

دل مظهر به معنی شاه باشد

فرستادند از آن پیغمبران را

که راه حق نمایند غافلان را

بسوی ملت حق ره نمایند

زره این بیرهان آگه نمایند

ز اعلائی چرا اسفل فتادی

چه شیطان لعنتی برخود نهادی

هر آنچت مصطفی گفتا نکردی

ز جامش شربت کوثر نخوردی

چه خواهی گفت اندر روز محشر

که کردی رخنه در دین پیمبر

چه خواهی گفت فردا مصطفی را

بخواهی دید روی مرتضی را

بهمراهی شیطان میروی تو

براه گمرهان تا کی روی تو

چو گم کردی تو ره کی راه یابی

تو کی راه همه در چاه یابی

تو راه جمله ابر ار برگیر

پس آنگه مذهب عطار برگیر

که بنماید بتو آن راه حق را

ز نادانان نهان کن این سبق را

برو عطار این سر را نگه دار

که اغیارند در آفاق بسیار

چه جوش عشق باشد در روانم

مگر این عشق دارد قصد جانم

چه سنجد قطره‌ها در پیش دریا

خداوندا توای دانا و بینا

توی در راه حق پشت و پناهم

توی اندر معانی پادشاهم

مرا یک راه و یک جانست و یک دل

درین جان مرتضی کرده است منزل

حقیقت مهر او در دل سرشتم

همیشه درگل و باغ بهشتم

طریق مرتضی باشد مسلم

بگفتم راستی والله اعلم

کجا دارد تو گوئی عشق منزل

بگو با من کنون این سر مشکل

0
...

0
سی فصل عطار نظر دهید...

بخش ۲۴

بتو این سر مشکل باز گویم

ز عشق و منزل او راز گویم

مقام عشق باشد در همه جا

و از او خالی نباشد هیچ مأوا

مقام او زمین و آسمانست

مقام او فراز لامکانست

مقام او بود اندر دل و جان

بنور عشق باشد زنده انسان

بهر جائی که باشی درحضور است

ولی نادان ز سر عشق دور است

ز سر او اگر آگاه باشی

بهر دو کون بیشک شاه باشی

چه منزل اندرون جان کند عشق

هزاران خانمان ویران کند عشق

بجز عشق از درون جان بدر کن

بسوی قرب وحدت تو گذر کن

بشوقش ساز ویران خانهٔ تن

دو عالم را تو پشت پای میزن

ز هجرانش چرا رنجور باشی

بنان و شربت و انگور باشی

تو تن پرور شوی از چرب و شیرین

نمی‌دانی طریق ملت و دین

تن تو هست بیشک دشمن تو

بلای جان تو باشد تن تو

کسی دشمن نه پرورده است هرگز

همی کن از وجود خویش پرهیز

بکوی عشق جانان کی رسی تو

که گلخن تاب تن همچون خسی تو

گذر کن در لباس گلخن تن

چه مردان در ره عشقش قدم زن

بمنزلگاه عشقش عاشقانند

سراسر عاشقان عارفانند

چه با خود عشق را همخانه یابی

درین ره عقل را دیوانه یابی

میان عاقلان صورت پرستی

میان عاشقان شوقست و مستی

درین ره عاقلان بیگانه باشند

درین ره عاشقان دیوانه باشند

میان عاقلان زهر است و فریاد

میان عاشقان مستی و بیداد

میان عاقلان زهد و نماز است

میان عاشقان راز و نیاز است

میان عاقلان تکرار باشد

میان عاشقان اسرار باشد

میان عاقلان تقلید باشد

میان عاشقان توحید باشد

ز عشاقان شنیدم سر توحید

گذشتم از میان عقل و تقلید

سبق از عاشقان دین بیاموز

چه عود از آتش عشقش همی سوز

ز اسرارش اگر آگاه گردی

همیشه مقبل درگاه گردی

درین درگه همیشه عاشقانند

که هر دم جان به جانان برفشانند

به ظاهر عشق را درگاه باشد

نه هر کس را بدرگه راه باشد

اگر خواهی که ره یابی بدرگاه

بعشق مرتضی میباش همراه

ز عشق مرتضی گردی همه نور

اناالحق گوئی و گردی تو منصور

ز عشق مرتضی باشی سلیمان

دهی بر جن و انس و طیر فرمان

ز عشق مرتضی اسرار دانی

بیابی زندگانی جاودانی

ز عشق مرتضی یابی تو بهره

روی در بحر وحدت همچو قطره

ز عشق مرتضی درویش باشی

بنزد جاهلان خاموش باشی

ز عشق مرتضی در باز جان را

وداعی کن همه ملک جهان را

ز عشق مرتضی گر در خروشی

ز دستش شربت کوثر بنوشی

ز عشق مرتضی خورشید باشی

حقیقت زندهٔ جاوید باشی

ز عشق مرتضی عطار باشی

مطیع حیدر کرار باشی

نشسته عشق او با جان عطار

بگویم سر او را بر سر دار

دگر از من ز پیر راه پرسی

سخن از مظهر الله پرسی

0
...

0
سی فصل عطار نظر دهید...

بخش ۹

بدان کانسان کامل انبیا بود

ولی بهتر ز جمله مصطفی بود

به عالم انبیا بسیار بودند

نه جمله واقف اسرار بودند

ولیکن شش پیمبر در طریقت

شدند مأمور اسرار شریعت

نخستین این ندا در داد آدم

بگسترد او شریعت را به عالم

پس ابراهیم بد صاحب توکل

که بر وی آتش نمرود شد گل

ز بعد او کلیم الله را دان

عصا شد در کفش مانند ثعبان

بیامد بعد از آن عیسی مریم

که مرده زنده گردانید از دم

ز بعدش خاتم خیرالبشر بود

که او پیغمبران را جمله سر بود

برو شد ختم اسرار شریعت

طریق اوست اکمال طریقت

که حال جمله پیغمبران اوست

اگر دانی تو این اسرار نیکوست

ازو میپرس اسرار شریعت

به پیش حیدر آمد دین و ملت

بقرآن این چنین فرمود داور

تو تا دینش بدانی ای برادر

که عالم را به شش روز آفریدم

محمد را به عالم برگزیدم

بود عالم حقیقت عالم دین

چنین دارم ز پیر راه تلقین

بود شش روز دور شش پیمبر

مرا تعلیم قرآن گشت یاور

ولیکن روز دین سالی هزار است

بدان ترتیب عالم را مدار است

چه گردد شش هزار از سال آخر

شود قایم مقام خلق ظاهر

بسر آید همه دور شریعت

بامر حق شود پیدا قیامت

تو اسرار قیامت را ندانی

ره دین و قیامت را چه دانی

نبد فرمان که سازند انبیا را

رموز این قیامت آشکارا

حدیثی مصطفی گفته درین باب

روایت این چنین کردند اصحاب

که جن و انس چندانی که باشند

همه اندر قیامت جمع باشند

که بردارند علم از پیش خلقان

نباشد قوت برداشتن شان

به تنهائی علی بردارد آن را

کند اسرار پنهان آشکارا

بگوید جمله علم اولین را

نماید سر علم آخرین را

خدا را هم به خلقان او نماید

در بسته به خلقان او گشاید

جهان گردد ازو پر امن و ایمان

جماد و جانور یابد ازو جان

کسی کو مرده باشد در جهالت

برفته راه حق را از ضلالت

نماند در جهان ترسا و کافر

کند علم حقیقت جمله ظاهر

قیامت دور دین مرتضی دان

به معنیش تو باب مصطفی دان

تو باب الله میدان مرتضی را

ز خودآگاه میدان مرتضی را

ازین در رو که تا بینی خدا را

ازین درگاه بینی مصطفی را

ازین در گر روی باشی تو برحق

درو بینی حقیقت سر مطلق

که باب حق هم او باشد بمعنی

امیرالمؤمنین میدان تو یعنی:

امیرالمؤمنین است جان آدم

امیرالمؤمنین با نوح همدم

امیرالمؤمنین عیسی و مریم

امیرالمؤمنین با روح همدم

امیرالمؤمنین باب نبوت

امیرالمؤمنین اصل فتوت

امیرالمؤمنین شرح بیان است

امیرالمؤمنین نطق زبان است

امیرالمؤمنین سلطان عادل

امیرالمؤمنین انسان کامل

امیرالمؤمنین باب ولایت

امیرالمؤمنین ختم رسالت

اگر از بحث برخوردار گردی

مطیع حیدر کرار گردی

مراتب گر نماید راه تحقیق

تو باب الله را دانی به تحقیق

در این درباش و دولتمند میباش

بدین دولت خوش و خورسند میباش

دگر پرسی که دارد زهد و تقوی

درین معنی مرا چه هست دعوی؟

0
...

0
سی فصل عطار نظر دهید...

بخش ۲۵

ز مظهر گوئیم آگاه گردان

مرا واقف ز پیر راه گردان

ترا واقف کنم از سر آن راه

که تا گردی ز سر راه آگاه

رسول الله پیر راه باشد

ز سر هر دو کون آگاه باشد

محمد اندرین ره پیر راهست

ولی حیدر ترا پشت و پناهست

تو پیر راه میدان مصطفی را

ز خود آگاه میدان مرتضی را

ز تو آگاه باشد او بعالم

بتو همراه باشد او بعالم

در او بینی حقیقت نور معنی

برون آئی ز فکر و کذب و دعوی

اگر او را بیابی اندرین راه

ز سرّ کارگردی خوب آگاه

که پیر تست مظهر بس عجایب

در او بینی تو آثار غرایب

ترا پیر است مظهر گر بدانی

غنیمت دانی و او را بخوانی

برو مظهر بخوان و کامران باش

بجو مظهر پس آنگه شادمان باش

که رهبر با تو از اسرار گوید

رموز حیدر کرار گوید

مرا در عشق پیر راه اوشد

درین ره سالکان را شاه او شد

تو نور او درون جان جان بین

تو او را برتر از کون و مکان بین

تو او را پیر ره دان در طریقت

تو او را مظهر حق دان حقیقت

چه می‌گویم کنون شاه ولایت

دو عالم را ازو باشد هدایت

توی اندر میان جان هویدا

توی از راه معنی در زبانها

توی مظهر توی سرور توی جان

توی گه آشکارا گاه پنهان

توی ایمان توی غفران تو در جان

توی سرور توی شاه و تو سلطان

توی نجم و توی مهر و توی ماه

توی ز اسرار هر دو کون آگاه

توی عصمت توی رحمت تو نعمت

توی اندر حقیقت دین و ملت

توی حنان توی منان تو سبحان

توی مذهب توی ملت تو ایمان

توی اول توهم آخر تو سرور

توی ظاهر توی باطن تو مظهر

توی آدم توی شیث و توی نوح

تو ابراهیم و تو موسی و توی روح

ترا می‌خواند آدم هم به آغاز

رسید او را بهشت و نعمت و ناز

خلیل الله ترا چون خواند از جان

شد آتش بر وجود او گلستان

ترا می‌خواند هم موسی عمران

مظفر گشت بر فرعون و هامان

ترا عیسی مریم بود بنده

بنامت مرده را میکرد زنده

محمد هم بنامت شد مظفر

بعالم بر تمامی اهل کافر

سلیمان یافت از تو حشمت و جاه

بفرمانش ز ماهی بود تا ماه

بدشت ارژنه سلمان ترا خواند

در آن دم کو بدست شیر درماند

شدی حاضر رهاندی از بلایش

تو بودی در ره دین رهنمایش

توی در دل تو اندر دیده بینش

ز نور تو مدار آفرینش

گهی با یوسف مصری بچاهی

گهی در مصر عزت پادشاهی

گهی طفلی و گاهی چون جوانی

گهی پنهان شوی گاهی عیانی

گهی درویشی و گه پادشاهی

برآئی تو بهر صورت که خواهی

بظاهر گه به روم و گه به چینی

به باطن در همه روی زمینی

تو ای اندر جهان پیوسته قائم

جهان می‌نازد از ذات تو دایم

توی بیشک مراد از هر دو عالم

نمی‌دانم جز این والله اعلم

دگر پرسی کدام است زندگانی

بگو با من بیان این معانی

0
...

0
سی فصل عطار نظر دهید...