آغاز کتاب مصیبت نامه عطار

الحكایة ‌و التمثیل

کرد حیدر را حذیفه این سؤال

گفت ای شیر حق و فحل رجال

هیچ وحیی هست حق را در جهان

در درون بیرون قرآن این زمان

گفت وحیی نیست جز قرآن و لیک

دوستان راداد فهمی نیک نیک

تا بدان فهمی که همچون وحی خاست

در کلام او سخن گویند راست

فکرت قلبی که سالک آمدست

زبدهٔ کل ممالک آمدست

ز ابتدا تا انتهای کار او

می بگویم فهم کن اسرار او

در سه ظلمت نطفهٔ نه دل نه دین

از لوش شد جمع و زماء مهین

گرد گشت آنگاه چون گوئی نخست

تاکند سرگشتگی برخود درست

در میان خون بنه ماه تمام

ساخت ازخون رحم خود را طعام

عاقبت چیزی برو تافت آن مپرس

جسم این بودت که گفتم جان مپرس

سرنگونسار از رحم بیرون فتاد

همچوخاکی در میان خون فتاد

شد پدید آب مهین آغاز کار

یعنی اومید چنان پاکی مدار

در سه ظلمت میدوید و مینشست

یعنی این نورت نخواهد داد دست

همچو گوئی گرد بودن خوی کرد

یعنی از سرگشتگی چون گوی گرد

نه مه اندر خون تنش باز اوفتاد

یعنی از خون خوردن آغاز اوفتاد

سرنگون آمد بدنیا غرق خون

یعنی از فرقت قدم کن سرنگون

لب بشیر آورد آنگه اشک بار

یعنی اشک افشان که هستی شیر خوار

دید پستان را سیه تا چند گاه

یعنی اکنون عیش کن تلخ و سیاه

بعد از آن در شد بطفلی بیقرار

یعنی از طفلان نیاید هیچ کار

درجوانی رفت از بیگانگی

یعنی این شاخیست از دیوانگی

بعد از آن عقلش شد از پیری تباه

یعنی از پیر خرف دولت مخواه

بعد از آن غافل فرو شد زیر خاک

یعنی او بوئی نیافت از جان پاک

هر که او در قید چندین پیچ پیچ

جان نیابد باز میرد هیچ هیچ

تا نیابی جان دور اندیش را

کی توانی خواند مردم خویش را

نیست مردم نطفهٔ از آب و خاک

هست مردم سرقدس و جان پاک

صد جهان پر فرشته در وجود

نطفهٔ را کی کنند آخر سجود

آرزو مینکندت ای مشت خاک

تا شود این مشت خاکت جان پاک

تا ز نطفه قرب جان یابد کسی

درد باید برد بی درمان بسی

چارهٔ این کار سرگردانیست

داروی این درد بی درمانیست

ز ابتدای نطفه تا اینجایگاه

در نگر تاچند در پیش است راه

هردلی را کاین طلب حاصل بود

تا قیامت مست لایعقل بود

سالک فکرت ز درد این طلب

می نیاساید زمانی روز و شب

میدود تا تن کند با جان بدل

در رساند تن بجان پیش از اجل

کار کار فکر تست اینجایگاه

زانکه یک دم سر نمیپیچد ز راه

کار فکرت لاجرم یک ساعتت

بهتر از هفتاد ساله طاعتت

سالک فکرت بجان درمانده

سرنگون چون حلقه بر درمانده

نه به پیری سر فرو میآمدش

نه طریق خود نکو میآمدش

نه زخود خشنود نه از خلق هم

نه خوش از زنار نه از دلق هم

نه زسگ دانست خود را بیشتر

نه ز خود دیده کسی درویشتر

نه همه نه هیچ نه جزو و نه کل

نه بد ونه نیک نه عز و نه ذل

نه کژ و نه راست ونه تقلید نیز

نه تن ونه جان و نه توحید نیز

نه گمانی نه یقینی نه شکی

نه بسی نه اوسطی نه اندکی

نه قرینی نه یکی نه همدمی

نه رفیقی نه کسی نه محرمی

نه دلی نه دیدهٔ نه سینهٔ

نه تنی نه مهری و نه کینهٔ

نه مسلمان دولتی نه کافری

وین تحیر را نه پائی نه سری

نه کم از یک قطره از پیشان نشان

نه کم از یک ذره از پایان بیان

نه کسی جوینده از پایندگان

نه کسی گوینده از آیندگان

نه ز حال رفتگان دل را خبر

نه ز کار خفتگان جان را اثر

نه ز چندان قافله گردی پدید

نه میان مشغله مردی پدید

نه کسی را کفر نه ایمان تمام

نه یکی را درد و نه درمان تمام

نه سری پیدا و نه راهی پدید

راه را در هر قدم چاهی پدید

نه نصیحت بوده دامن گیر کس

نه شریعت دیده جز تقصیر کس

جمله در غوغای غفلت مانده

جمله در معلول و علت مانده

صد هزاران خلق درهم آمده

جمله در یغمای عالم آمده

آن یکی زین میبرد این یک از آن

آن یقین دارد ازین این شک از آن

آن یکی چون خوک گمراهی شده

وان دگر از حیله روباهی شده

آن یکی چون پیل در زور آمده

وآن دگر از حرص چون مور آمده

آن یکی سگ طبع و سگ سیرت شده

وآن دگر چون موش پر حیلت شده

آن یکی از دانه در دام آمده

وآن دگر از سوختن خام آمده

آن یکی مردار خواری چون عقاب

وآن دگر فریاد خواهی چون غراب

آن یکی از غصه در خشم آمده

وآن دگر از شرک بد چشم آمده

آن یکی آبستن قاضی شده

وآن بحیض شحنگی راضی شده

آن یکی را عین مجهول آمده

وآن دگر چون عین معلول آمده

آن چو شیری طبل غریدن زده

وآن چو گرگی بانگ دریدن زده

این کشیده جمله در خود چون نهنگ

وآن دریده جمله برخود چون پلنگ

این چو ماهی تازه روی آب باز

وآن چو مرغی در هوا پر کرده باز

این ملک وش دیو مردم آمده

و آن پری جفتی چو کژدم آمده

این چو نمرودی بدوزخ ساختن

و آن چو شداد از بهشت افراختن

این مرصع ریش چون فرعون پیس

وآن چو هامان گاوریشی کاسه لیس

این ز کینه سینهٔ تا سر غرور

و آن ز اجره حجره تا در فجور

این ز سردی همچو یخ افسرده کار

و آن ز گرمی همچو آتش بیقرار

این ز کوری همچونرگس جلوه کن

و آن ز کری ناشنیده یک سخن

آن ترش روئی چو سرکه آمده

و آن لژن طبعی چو برکه آمده

این همه از مکر افسون ساخته

و آن همه از کبر معجون ساخته

این سموم بخل را همدم شده

و آن ریا و عجب را محرم شده

این حسد را بر جسد طغرا زده

و آن ریا را از هوا سودا زده

این بعذری چون زنان درمانده

و آن چون طفلان صد هجا برخوانده

این چو خوشه در ربا خوردن عیان

و آن چو داسی حرف علت در میان

هم مدرس از دروغ قول خویش

مانده در ادرار همچون بول خویش

هم مذکر همچو مرغ چارچوب

خلق مجلس دست زن او پای کوب

عارفان هم گردن گاو آمده

باسری هر یک چو غرقاوآمده

صوفیان در صدق و صفوت پیچ پیچ

اشتهاشان بوده صادق نیز هیچ

زاهدان با روی همچون خار پشت

راست چون در سرکه سوهان درشت

عابدان دم از جو خوشه زده

لیک چون فرزین بهرگوشه زده

هم بزرگان جمله متواری شده

هم عزیزان نقطهٔ خواری شده

پای مردان دست خوش گشته همه

شاهبازان بار کش گشته همه

اهل صفه گشته همدم کوف را

صوف جسته پنبه کرده صوف را

اهل دل با روی چون زر خشک لب

تن زده تابوکه روز آید بشب

روی در دیوار کرده اهل راز

گفته راز خویش با دیوار باز

هرکسی در مذهب و راهی دگر

هر دلی از شبهه در چاهی دگر

فلسفی در کیف و در کم مانده

سفسطی در نفی عالم مانده

جمله بر تقلید سر افراشته

پیشوایان را چو خود پنداشته

ای تعصب را توانش کرده نام

شبهه را اسرارو دانش کرده نام

این کلام آموخته بهر جدل

و آن بمنطق در شده بهر حیل

این خلاقی خوانده از بهر غلو

و آن منجم گشته از بهر علو

هر خسی غرقه شده تحصیل را

لیک نه تحصیل را تفضیل را

صد هزاران شهوت بی پا و سر

حلقه کرده گرد جان از بام ودر

سالک سرگشتهٔ بی عقل و هوش

صد جهان میدید چون دریا بجوش

دید یک یک ذره را طلاب حق

اوفتاده جمله در گرداب حق

خاک عالم جمله بر غربال کرد

ترک عقل و شبهه و اشکال کرد

خاک عالم صد هزاران بار بیخت

در بی بر تختهٔ دینار ریخت

آخر از حق دستگیری آمدش

با سر غربال پیری آمدش

آفتابی در دو عالم تافته

عالمی اختر ازو ره یافته

محو گشته فانی مطلق شده

در جهان عشق مستغرق شده

هم منیت در هویت باخته

هم سری در سرمدیت باخته

تا بپیشان دیده ره را گام گام

تا بپایان رفته در در بام بام

نه زمانی در زمانی مانده

در مکان نه در مکانی مانده

دیده سر ذره ذره در دو کون

ذرهٔ نادیده هیچ از هیچ لون

در جهان و از جهان بیرون شده

در میان و از میان بیرون شده

ساکن دایم مسافر آمده

غایبی پیوسته حاضر آمده

همچو خورشیدی جهان زوغرق نور

واو خود از سرگشتگی خود نفور

پیر ره کبریت احمر آمدست

سینهٔ او بحر اخضر آمدست

هرکه او کحلی نساخت از خاک پیر

خواه پاک و خواه گو ناپاک میر

راه دور است و پر آفت ای پسر

راه رو را میبباید راهبر

گر تو بی رهبر فرودائی براه

گر همه شیری فرود افتی بچاه

کور هرگز کی تواند رفت راست

بی عصاکش کور را رفتن خطاست

گر تو گوئی نیست پیری آشکار

تو طلب کن در هزار اندر هزار

زانکه گر پیری نماند در جهان

نه زمین بر جای ماند نه زمان

پیر هم هست این زمان پنهان شده

ننگ خلقان دیده در خلقان شده

کی جهان بی قطب باشد پایدار

آسیا از قطب باشد بر قرار

گر نماند در زمین قطب جهان

کی تواند گشت بی قطب آسمان

گر ترا دردیست پیر آید پدید

قفل دردت را پدید آید کلید

پاکبازان را که سلطان میکنند

از برای درد درمان میکنند

چون نداری درد درمان کی رسد

چون نهٔ‌بنده تو فرمان کی رسد

تا زدرد خود نگردی سوخته

کی کند آتش ترا افروخته

درد پیش آری تو درمان باشدت

جان دهی اومید جانان باشدت

سالک القصه چو پیری زنده یافت

خویش را در پیش او افکنده یافت

جانش از شادی او آمد بجوش

از میان جانش شد حلقه بگوش

سایهٔ پیرش چنان بر جان فتاد

کافتابش در تنورستان فتاد

نور ظاهر گشت و ظلمت میگریخت

عشق آمد عقل و حشمت میگریخت

صد هزاران گل که در ناید بگفت

در گلستان دل سالک شکفت

چون چنین گلها درون جان بدید

وز دو چشم خون فشان باران بدید

همچو رعدی در خروش افتاد زار

همچو برقی خنده میزد بی قرار

گاه اندر خنده گه در گریه بود

این نبود از کسب او این هدیه بود

جذبهٔ بود از عنایت در رسید

کفر بگریخت و هدایت در رسید

سالها باید که تا یک قطره آب

در دل دریا شود در خوشاب

قطرهٔ باران اگرچه پر بود

بحر را در عمرها یک در بود

گر شدی هر قطرهٔ در یتیم

هر یتیمی مصطفا بودی مقیم

عاقبت چون گشت سالک بی قرار

در رهش افکند پیر نامدار

گفت در ره رهزنانت خفتهاند

تو مخسب اینجا کن آنچت گفتهاند

راه دور است ای پسر هشیار باش

خواب با گور افکن و بیدار باش

کار هر کس هرکسی را اوفتاد

همچو تو این غم بسی را اوفتاد

جهد آن کن تا درین راه دراز

تو بیک ذره نمانی بسته باز

هرکجا کانجا بمانی بسته تو

تا ابد آنجا بمانی خسته تو

واعظت در سینه درد وداغ بس

بلبل جان ترا مازاغ بس

راست میروجهد میکن هوش دار

بار میکش خار میخور گوش دار

سالک عاشق مزاج و سخت کوش

همچو آتش آمد از سودا بجوش

هرچه بود از شور و سودا برفکند

برهنه خود را بدریا درفکند

چون سر شکر و شکایت بر نهاد

سر براه بی نهایت در نهاد

باز بود آن صبح دولت روز او

طفل ره شد عقل پیراموز او

صد هزاران راه گوناگون بدید

صد هزاران قلزم پرخون بدید

صد جهان میتافت از هر سوی او

صد فلک میگشت در پهلوی او

صد محیط موج زن با خویش داشت

صد بهشت و دوزخ اندر پیش داشت

گشت حیران سالک افتاده کار

لاشه مرده راه دور افتاده بار

گر بسی در زد کسش نکشاد در

ور بسی پر زد کسش نگشاد پر

میطپید و میچخید و میدوید

میکشید و میبرید و میپرید

گر بپایان رفت شد پیشان ز دست

ور بپیشان رفت شد پایان ز دست

گر نمیشد هر دمش میخواندند

ور همی شد هر دمش میراندند

در درصد پیچ پیچی اوفتاد

او همه میجست هیچی اوفتاد

لاجرم عقلش شد و دیوانه گشت

وز خرد یکبارگی بیگانه گشت

نکتهٔ دیوانگان آغاز کرد

بال و پر مرغ مستی باز کرد

گفت ای دردی که درمان منی

جان جانی کفرو ایمان منی

گر مرا صد کوه بر گردن نهی

آن همه بر جان خود بی من نهی

من که باشم تا چنین دردی کشم

دامن خود در چنین گردی کشم

بس عجب دردی نمیدانم ترا

این قدر دانم که میخوانم ترا

گر بگریم گوئیم از گریه چند

ور بخندم گوئیم بگری مخند

گر نخفتم خواب بهتر بینیم

ور بخفتم خواب دیگر بینیم

گر کنم گوئی مکن بشنو سخن

ور نخواهم کرد خواهی گفت کن

ور خورم گوئی مخور ای بیخبر

ور نخواهم خورد خواهی گفت خور

با تو چتوان خورد نتوان خورد هیچ

با تو چتوان کرد نتوان کرد هیچ

خواستن از تو نه زشت و نه نکوست

نه ترا دشمن توان گفتن نه دوست

...

0
آغاز کتاب مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة ‌و التمثیل

پیش ذوالقرنین شد مردی دژم

سیم خواست از شاه عالم یک درم

شاه کان بشنود گفت ای بی خبر

از چو من شاهی که خواهد این قدر

گفت پس شهری ده و گنجی مرا

تا براید کار بی رنجی مرا

گفت چندینی بشاه چین دهند

تو که باشی تا ترا چندین دهند

سالک سرگشته چون اینجا رسید

رخت همت هرچه بد اینجا کشید

روی از پس رفتنش ممکن نبود

ور ز پس میرفت دل ساکن نبود

ره بپیشان بردنش امکان نداشت

زانکه هیچ این ره سروپایان نداشت

دید عالم عالم از خون موج زن

گاه عرش و گاه گردون موج زن

صد هزاران عالم پر شور بود

جای زاری بد نه جای زور بود

لاجرم انبان زاری برگرفت

در بدر بی زور زاری درگرفت

خویشتن را رسته دید اول ز بند

لاجرم بر شد برین دود بلند

پر شد از پندار وسودا در گرفت

زان بدین زودی ز بالا درگرفت

اول آغازی نهاد از جبرئیل

صدقه میجست او چو ابناء السبیل

در بدر میرفت تا پایان کار

بشنو اکنون قصه از پیشان کار

...

1+
آغاز کتاب مصیبت نامه عطار نظر دهید...

در شعر گوید

شعر و عرش و شرع از هم خاستند

تا دو عالم زین سه حرف آراستند

نور گیرد چون زمین از آسمان

زین سه حرف یک صفت هر دو جهان

آفتاب ار چه سمائی گشته است

در سنا جنس سنائی گشته است

از کمال شعر و شوق شاعری

چرخ را بین ازرقی و انوری

باز کن چشم و ز شعر چون شکر

از بهشت عدن فردوسی نگر

شعر را اقبال جمشیدی ببین

مهر را شمسی و خورشیدی ببین

ور ز بالا سوی ارکان بنگری

هم شهابی بینی و هم عنصری

ور درین علمت کند شاهی هوس

علم اگر در چینست خاقانیت بس

چون بهشت و آسمان و آفتاب

چون عناصر باد وآتش خاک و آب

نسبتی دارند با این شاعران

پس جهان شاعر بود چون دیگران

...

0
آغاز کتاب مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بود روزی حلقهٔ پر اهل فضل

هرکسی میکرد حرفی نیز نقل

تا سخن آمد بشعر و شاعری

هرکسی میگفت حرفی سرسری

مدح و ذم شعر میگفتند باز

شد سخن بر هر دو قوم آنجا دراز

بو محمد ابن خازن پیش رفت

در کمال شعر بیش اندیش رفت

گفت هم موزون و هم زیباست شعر

در حقیقت احسن الاشیاست شعر

زانکه بر هر چیز کامیزد دروغ

تا ابد آن چیز گردد بی فروغ

گفت نیکو را کند در حال زشت

ور بود نیکو نکوتر از بهشت

کذب اگر در شعر گردد آشکار

در جوار شعر گردد چون نگار

آنچه کذب از وی چنین زیبا شود

میسزد گر احسن الاشیا شود

آنچه زیبا میشود ازوی دروغ

صدق او را چون بود یارب فروغ

چون شنیدند این دلیل اهل هنر

متفق گشتند با او سر بسر

شعر را کردند بهتر چیز نام

کی تواند بود ازین بر تر مقام

شعر چون در عهد ما بد نام ماند

پختگان رفتند و باقی خام ماند

لاجرم اکنون سخن بی قیمتست

مدح منسوخست وقت حکمتست

دل ز منسوخ وز ممدوحم گرفت

ظلمت ممدوح در روحم گرفت

تا ابد ممدوح من حکمت بس است

در سر جان من این همت بس است

...

0
آغاز کتاب مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن امام دین چنین گفتست راست

کان چنان قربی که نزدیک خداست

اهل لطف و طبع را کس در جهان

آن نیابد آشکارا و نهان

از زفانها هر سخن بیرون رود

از زفان شاعران موزون رود

آنکه بود او سرور پیغامبران

گفت در زیر زفان شاعران

هست حق را گنجهای بیشمار

سر آن یک میندانند از هزار

هم قوافی کان خوش و یکسان بود

زان سخن بسیار در قرآن بود

گر قوافی را رواجی نیستی

بر سر هر خطبه تاجی نیستی

نظم ونثری کان میان امتست

از قوافی آن سخن را حرمتست

گر پیمبرمی نخواندی شعر راست

پادشا جولاهه گر نبود رواست

چون جهودان ساحرش میخواندند

بت پرستان شاعرش میخواندند

حق تعالی گفت این بس ظاهرست

کو بحق نه ساحر ونه شاعرست

شاعری در منصب پیغامبری

همچو حجامیست در اسکندری

آنکه باشد هر دو کونش ارزنی

خوشه چینی چون کند در خرمنی

حق چو گفتش نیست شاعر زان نبود

ورنه او را در سخن تاوان نبود

بود او هم در عرب هم در عجم

افصح الفصحاء فی کل الامم

شاعران را نطق او خاموش کرد

در لفظش حلقهشان در گوش کرد

هم فصیحان پیش او الکن شدند

هم ظریفان جهان کودن شدند

باز با جبریل گفت ای محترم

من نیم قاری نبود او لاجرم

هر دو عالم زیر پایش بود خاک

گر نبود او قاری و شاعر چه باک

شعر از طبع آید و پیغامبران

طبع کی دارند همچون دیگران

روح قدسی را طبیعت کی بود

انبیا را جز شریعت کی بود

در سخن آمد بسی و اندکی

گر بسنجی وزن گیرد بیشکی

شعر گفتن همچو زر پختن بود

در عروض آوردنش سختن بود

لیکن آن کس را که زر باشد بسی

کی تواند سختن آن هرگز هر کسی

گر بسنجی زر زر موزون بود

ور بسی باشد ز وزن افزون بود

زر چو در میزان نمیگنجد بسی

پس زر بسیار چون سنجد کسی

زر بسی سختن نه بس کاری بود

چون توان سختن چو بسیاری بود

چون پیمبر خواجه اسرار بود

در خور سرش سخن بسیار بود

چون بسختن در نمیآید زرش

همچنان ناسخته میشد از برش

گر زر سخته دهد مرد کریم

گرچه موزون باشد آن باشد سلیم

چون زر ناسخته او پخته بود

سخت اگر گفتی سخن هم سخته بود

حاتم طی را ترازو کی نکوست

لیک فرش بخل را زوطی نکوست

پادشا را زور بازو بس بود

دست زر پاشش ترازو بس بود

...

0
آغاز کتاب مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

گفت شهزادی مگر پیش پدر

خواند یک روزی غلامی را بدر

گفت برخیز ای غلام چست کار

نیم جو زر تره خر پیش من آر

شاه گفت ای مدبر و ای هیچکس

تو خسیسی هیچ ناید از تو خس

شاه را کز نیم جو اندیشه است

گو ترا تره فروشی پیشه است

زین قدر آنرا که آگاهی بود

کی سزاوار شهنشاهی بود

...

0
آغاز کتاب مصیبت نامه عطار نظر دهید...

فی الحكایة و التمثیل

مصطفی کو بود دل جان را ز قدر

منبری بنهاد حسان را ز قدر

بر سر منبر فرستادش پگاه

تا ادا میکرد شعر آنجایگاه

گه ثنا گفتیش گه آراستی

گاه از وی قطعهٔ درخواستی

بنگرید ای منکران بیوفا

تا کرا بنهاد منبر مصطفی

گفت حسان را ز احسان و کرم

هست جبریل امین با تو بهم

خواجهٔ دنیا و دین شمع کرام

خواند ایشان را امیران کلام

شعر را جاوید چون نبود مزید

اصدق قول عرب قول لبید

مصطفی گفتست شعر نامدار

چون سخنهای دگر دارد شمار

زشت او زشت و نکوی اونکوست

زشت دشمن دار نیکو دار دوست

از ابوبکر وعمر هم شعر خواست

اشعر از هر دو علی مرتضا است

نظم حسانی و اشعار حسن

هست منقول از حسین و از حسن

شافعی را شعر هم بسیار هست

وز امامان دگر اشعار هست

شعر اگر حکمت بود طاعت بود

قیمتش هر روز و هر ساعت بود

شعر بر حکمت پناهی یافتست

کوبه یؤتی الحکمه راهی یافتست

شعر مدح و هزل گفتن هیچ نیست

شعر حکمت به که در وی پیچ نیست

...

0
آغاز کتاب مصیبت نامه عطار نظر دهید...

فی الحكایة و التمثیل

بود درعهد عمر مردی قوی

چون ادا کردی نماز معنوی

خلق را در پیش خود بنشاندی

شعر درمحراب خوش میخواندی

خواندن اشعار او بعد از نماز

منکران گفتند با فاروق باز

گفت پیش او بریدم این زمان

پیش او بردندش آخر مردمان

چون عمر را دید مرد از جای جست

دست او بگرفت و در پیشش نشست

گفت فاروقش که تو بعد از نماز

شعر خوانی شعرهای دلنواز

گفت چیزی می درآید غیبیم

همچنان میخوانم از بی عیبیم

گفت برخوان مرد شعر آغاز کرد

مرغ دل فاروق را پرواز کرد

شعر او در ذم نفس خویش بود

حکمت باریک و دور اندیش بود

سخت دلخوش شد ز شعر او عمر

حفظ کرد و باز میگفت آنقدر

گفت این شعرم که برخواندی تمام

هم عمر این شعر میگوید مدام

شعر چون اینست تا بتوانیش

جهد باید کرد تا میخوانیش

شعر نیک و بد تو از خود میکنی

نیک اگر بد میکنی بد میکنی

...

0
آغاز کتاب مصیبت نامه عطار نظر دهید...

فی الحكایة و التمثیل

اصمعی میرفت در راهی سوار

دید کناسی شده مشغول کار

نفس را میگفت ای نفس نفیس

کردمت آزاد از کار خسیس

هم ترا دایم گرامی داشتم

هم برای نیک نامی داشتم

اصمعی گفتش تو باری این مگوی

این سخن اینجا در آن مسکین مگوی

چون تو هستی در نجاست کارگر

آن چه باشد در جهان زین خوارتر

گفت باشد خوارتر افتادنم

بر در همچون توئی استادنم

هرکه پیش خلق خدمتگر بود

کار من صد بار ازو بهتر بود

گرچه ره جز سر بریدن نبودم

گردن منت کشیدن نبودم

...

0
آغاز کتاب مصیبت نامه عطار نظر دهید...

فی الحكایة و التمثیل

گفت سقراط حکیم آن مرد پاک

در رهی میشد پیاده دردناک

سائلی گفتش ملوک روزگار

جمله میجویندت و تو بر کنار

معتقد داری بسی اسبی بخواه

تا پیاده رفتنت نبود براه

گفت هم بر پای من بار تنم

به که بار منتی برگردنم

هرچه در عالم طلب دارد یکی

زان بسی بهتر فراغت بیشکی

در سخن گر چه بلاغت باشدم

آن بلاغت در فراغت باشدم

گر شوم سرگشتهٔ هر بی خبر

نه بلاغت ماندم نه شعر تر

گرچه شه را منصب اسکندریست

بنده کردن خویشتن را از خریست

...

0
آغاز کتاب مصیبت نامه عطار نظر دهید...