بخش23 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

پیش شیخی رفت مردی نامدار

از سر بی خویشئی بگریست زار

گفت سیرم از عبودیت همی

وز ربوبیت بمن نرسد دمی

ماندهام بی این و بی آن من مدام

چون کنم گفتا که سر می زن مدام

این سخن را گر محل آید پدید

از سر علم و عمل آید پدید

چشم باید داشت بر لوح ازل

چند دارم چشم بر علم و عمل

...

0
بخش23 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بود ملاحی معمر کار دان

زو کسی پرسید کای بسیار دان

از عجایبهای دریا بازگوی

گفتش آن ملاح کای اسرار جوی

این عجبتر دیدهام من کز بحار

در سلامت کشتی آید باکنار

کشتئی بر روی غرقابی مدام

موج میآید دمادم بر دوام

ما میان موج و غرقابی سیاه

منتظر تا باد چون آید ز راه

بر نیاید هیچ کاری از حیل

و اطلاعی نیست بر لوح ازل

پس طریق تو بفرمان رفتن است

بیخودی در وادی جان رفتن است

بنده آن بهتر که بر فرمان رود

کز خداوند آنچه خواهد آن رود

...

0
بخش23 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

در میان دشمنان پیری کهن

دوستی راگفت ای نیکو سخن

کاین همه خلقند دایم غم زده

ترک شادی کرده و ماتم زده

بیشتر غمشان ازان بینم مقیم

تا چرا آخر خداوند کریم

آن کند جمله که خود خواهد مدام

وانچه باید خلق را نکند تمام

گر ز صد تن داعی یک کار خاست

تا نخواهد حق نیاید کار راست

...

0
بخش23 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

دیر میآمد یکی از آب باز

صوفیان کرده زفان در وی دراز

بوسعید مهنه گفت ای مردمان

آب چون آرد فلانی این زمان

زانکه آب خوش که آن روزی ماست

درنیامد تا شدی این کار راست

چون درآید برکشد آن آب مرد

چون توان بیوقت هرگز آب خورد

حکم او راست و نگهدار اوست بس

در نگهداری نکوکار اوست بس

...

0
بخش23 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

کرد ازمکه عمر عزم سفر

در سرای آبستنی بودش مگر

گفت الهی ای جهان روشن بتو

رفتم و طفلم سپردم من بتو

چون عمر القصه بازآمد زراه

مرده بود آبستنش از دیرگاه

از سر گور زن آوازی رسید

کانچه بسپردی بیا کامد پدید

رفت امیرالمؤمنین بگشاد خاک

دید آن زن نیمهٔ ریزیده پاک

نیم دیگر زنده بود و تازه بود

طفل را زو شیر بی اندازه بود

در گرفته بود طفلش آن زمان

ای عجب پستان مادر در هان

برگرفت او را عمر زانجایگاه

هاتفیش آواز داد از پیشگاه

کانچه بسپردی بحق با تو سپرد

مادرش را چون بنسپردی بمرد

عصمت حق گر نباشد دسترس

خلق در عصمت نماند یک نفس

...

0
بخش23 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

گفت رکن الدین اکافی مگر

می فشاند اندر سخن روزی گهر

مجلس او پارهٔ شوریده شد

خواجه را آن از کسی پرسیده شد

کاین چه افتادست وین شورش چراست

ما نمیدانیم بر گوئید راست

آن یکی گفتش فلان مرد نه خرد

در نهان کفشی بدزدید و ببرد

کفش ازو میبستدیم اینجایگاه

شورشی برخاست زان گم کرده راه

خواجه میگفتش مکن قصه دراز

زانکه گر روزی خدای بی نیاز

برفکندی پردهٔ عصمت ز ما

کفش دزد اولستی این گدا

کس چه داند تا چه حکمت میرود

هر وجودی را چه قسمت میرود

خون صدیقان ازین حسرت بریخت

واسمان بر فرق ایشان خاک بیخت

گرچه ره جستند هر سوئی ازین

پی نبردند ای عجب موئی ازین

صد جهان حسرت بجان پاک در

میتوان دیدن بزیر خاک در

...

0
بخش23 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

مرتضی را گفت مردی نامور

تو چه میدانی بعالم بیشتر

گفت طاعت بیشتر بر آسمانست

زانکه آنجا منزل روحانیانست

لیک بر روی زمین از خشک و تر

هیچم از غفلت نیاید بیشتر

ور ز زیر خاک میپرسیم نیز

نیست بیش از حسرت آنجا هیچ چیز

آنکه را از خاک و خون بندی بود

در نگر تاحسرتش چندی بود

کار عالم زادنست و مردنست

گه پدید آوردن و گه بردنست

لاجرم این کار بی پایان فتاد

تا ابد این درد بیدرمان فتاد

این چنین کاری که بیش از حدماست

از زحیر ما نخواهد گشت راست

...

0
بخش23 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

سالخورده پیر زالی تنگدست

کرده بودی پیش گورستان نشست

سال و ماهش خرقهٔ در پیش بود

صد هزاران بخیه بر وی بیش بود

هر دمش چون مردهٔ در میرسید

او بهر یک بخیهٔ بر میکشید

گر شدی یک مرده گر ده آشکار

او بهر یک بخیهٔ بردی بکار

چون همی افتاد مرگی هر زمان

خرقه شد در بخیه صد پاره نهان

عاقبت روزی بسی مرگ اوفتاد

پیره زن را کار از برگ اوفتاد

مرده آوردند بسیارش به پیش

در غلط افتاد زن در کار خویش

گشت عاجز برد در فریاد دست

رشته را گسست و سوزن راشکست

گفت نیست این کار کار چون منی

تا کیم از رشتهٔ و سوزنی

نیزم از سوزن نباید دوختن

خرقه بر آتش بخواهم سوختن

این چنین کاری که هر ساعت مراست

کی شود از سوزن و از رشته راست

چون فلک میبایدم سرگشتهٔ

کاین نه کار سوزنست و رشتهٔ

چون تو دایم ماندهٔ بی عقل و هوش

در نیاری این سخن هرگز بگوش

زانک اگر تو بشنوی زین یک سخن

در بر تو پیرهن گردد کفن

...

0
بخش23 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن یکی پرسید از عباسه باز

گفت ای نطقت کلید گنج راز

نیست کس از سیم داران مونست

می نیاید خواجهٔ در مجلست

گفت کی آید بر من سیم دار

کز منش بر هم نماند کار و بار

سیم داری کو بمجلس آیدم

گر همه چون زر بود مس آیدم

جیب در گردن رسن گردانمش

پیرهن در بر کفن گردانمش

از زفان من بچشم سیم دار

چون لحد گردد سرای زرنگار

عیب او پوشید نتوانم برو

دین او را کفر گردانم برو

این چنین کس کی کند رغبت بمن

کی درست آید چنین نسبت بمن

سوی هر ظالم بود رغبت ترا

کی توان کردن بمن نسبت ترا

درگه ظالم چه جای مؤمن است

هرکه در آتش رود ناایمن است

...

0
بخش23 مصیبت نامه عطار نظر دهید...