بخش26 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

صاحب اطفالی ز غم میسوختی

خار کندی تا شب و بفروختی

بود بس درویش و پیر و ناتوان

مانده در اطفال و در جفتی جوان

تا که نشکستی تنش صد ره نخست

دست کی دادیش یک نان درست

خانهٔ او در میان دشت بود

ناگهی موسی برو بگذشت زود

دید موسی را که میشد سوی طور

گفت از بهر خداوند غفور

از خدا در خواه تا هر روزیم

میفرستد بی زحیری روزیم

زانکه تا یک گرده دستم میدهد

دور گردون صد شکستم میدهد

خار باید کند هر روزی مرا

تا بدست آید مگر روزی مرا

از خدای خویش آن میبایدم

کز سر فضلی دری بگشایدم

چون بشد موسی و با حق راز گفت

قصهٔ آن پیر عاجز باز گفت

حق تعالی گفت هرچه آن پیر خواست

هیچدر دنیا نخواهد گشت راست

لیک دو حاجت که من میدانمش

گر بخواهد آن روا گردانمش

باز آمد موسی و گفت از خدا

نیست جز دو حاجتت اینجا روا

چون دوحاجت امرت آمد از اله

غیر دنیا هرچه میخواهی بخواه

مرد شد در دشت تا خار آورد

وآن دو حاجت نیز درکار آورد

پادشاهی از قضا در دشت بود

بر زن آن خارکش بگذشت زود

صورتی میدید بس صاحب جمال

در صفت ناید که چون شد در جوال

شاه گفتا کیست او را بارکش

آن یکی گفتا که پیری خارکش

شاه گفتا نیست او در خورد او

کس نمیدانم بجز خود مرد او

در زمان فرمود زنرا شاه دهر

تا که در صندوق بردندش بشهر

چون نماز دیگری آن خارکش

سوی کنج خویش آمد بارکش

دید طفلان را جگر بریان شده

در غم مادر همه گریان شده

باز پرسید او که مادرتان کجاست

قصه پیش پیر برگفتند راست

پیر سرگردان شد و خون میگریست

زانکه بی زن هیچ نتوانست زیست

گفت یا رب بر دلم بخشودهٔ

وین دوحاجت هم توام فرمودهٔ

یا رب آن زن را تو میدانی همی

این زمان خرسیش گردانی همی

گفت این و رفت با عیشی چو زهر

از برای نان طفلان سوی شهر

شاه چون با شهر آمد از شکار

گفت آن صندوق ای خادم بیار

چون در صندوق بگشادند باز

روی خرسی دید شاه سرفراز

گفت گوئی او پری دارد مگر

هر زمانش صورتی باشد دگر

هین برید او را بجای خویش باز

تا مگر بر ما پری ناید فراز

خارکش در شهر چون بفروخت خار

نان خرید و سوی طفلان رفت زار

دید خرسی را میان کودکان

در گریز از بیم او آن طفلکان

خارکش چون خرس را آنجا بدید

گفتیی صد تشنه یک دریا بدید

گفت یا رب حاجتی ماندست و بس

همچنانش کن که بود او این نفس

خرس شد حالی چنان کز پیش بود

در نکوئی گوئیا زان بیش بود

چون شد آن اطفال را مادر پدید

هر یکی را دل ز شادی بر پرید

مرد را چون آن دو حاجت شد روا

آمد آن فرتوت غافل در دعا

ناسپاسی ترک گفت آن ناسپاس

کرد حق را شکرهای بی قیاس

گفت یارب تا نکو میداریم

قانعم گر همچنین بگذاریم

پیش ازین از ناسپاسی میگداخت

قدر آن کز پیش بود اکنون شناخت

...

0
بخش26 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

المقالة السادسة و العشرون

سالک آمد پیش شیطان رجیم

گفت ای مردود رحمن و رحیم

ای در اول مقتدای خواندگان

وی در آخر پیشوای راندگان

ای بیک بیحرمتی مفتون شده

وی بیک ترک ادب ملعون شده

هفتصد باره هزاران سال تو

جمع کردی سر حال و قال تو

قال تو اغلال شد حالت محال

مسخ گشتی تا نه پرماندی نه بال

گر جرس جنبان دولت بودهٔ

چون جرس اکنون همه بیهودهٔ

نیست کس از تو مصیبت دیده تر

خشک لب بنشین مدام ودیده تر

در بهشت عدن بودی اوستاد

کار تو با قعر دوزخ اوفتاد

آنچنان بوده چنین چون آمدی

دی ملک امروز ملعون آمدی

آتش کفر تو در دین اوفتاد

در همه عالم کرا این اوفتاد

چون فرشته خویش را دانی دلیر

دیوی تو آشکار آمد نه دیر

ای فرشته دیو مردم آمدی

در پری جفتی چو کژدم آمدی

گر بسی بر دیگران فرقت نهند

هم کلاه دیو برفرقت نهند

هم دل مؤمن تو داری در دهان

هم توئی با خون دل در رگ روان

هم ز ماهی جایگه تا مه تراست

هم ز مشرق تا بمغرب ره تراست

چون جهانی درگرفتی پیش تو

آگهم گردان ز کار خویش تو

گر رهی دزدیده داری سوی گنج

شرح ده تا من برون آیم ز رنج

زین سخن ابلیس در خون اوفتاد

آتشش از سینه بیرون اوفتاد

گفت اول صد هزاران سال من

خوردهام این جام مالامال من

تا بآخر جام کردم سرنگون

درد لعنت آمد از زیرش برون

در دو عالم نیست از سر تا بپای

هیچ جائی تا نکردم سجده جای

بس که بر ابلیس لعنت کردمی

خویشتن را شکر نعمت کردمی

من چه دانستم که این بد میکنم

روز تا شب لعنت خود میکنم

ناگهی سیلاب محنت در رسید

پس شبیخونی ز لعنت در رسید

صد هزاران ساله اعمالم که بود

در عزازیلی پر وبالم که بود

جمله را سیلاب لعنت پیش کرد

تا مرا هم مسخ و هم بی خویش کرد

لاجرم ملعون و نافرمان شدم

گر فرشته بودهام شیطان شدم

آنکه اول حور را همخوابه کرد

این زمانش دیو در گرمابه کرد

پای تا سر عین حسرت گشتهام

در همه آفاق عبرت گشتهام

گر تو از من عبرتی گیری رواست

ور بکاری نیز میآئی خطاست

صد جهان رحمت چرا بگذاشتی

راه لعنت بی خبر برداشتی

من ز لعنت دارم الحق دور باش

تو نداری تاب لعنت دور باش

سالک آمد پیش پیر رهبران

قصهٔ برگفت صد عبرت در آن

پیر گفتش هست ابلیس دژم

عالم رشک و منی سر تا قدم

زانکه گفتندش که ای افتاده دور

چون شدی در غایت دوری صبور

گفت دور استادهام تیغی بدست

باز میرانم از آن درهر که هست

تا نگردد گرد آن در هیچکس

در همه عالم مرا این کار بس

دور استادم دودیده همچو میغ

زانکه آن رویم بخویش آید دریغ

دور استادم که نتوانم که کس

روی او بیند بجز من یک نفس

دور استادم که من در راه او

نیستم شایستهٔ درگاه او

دور استادم نه پا نه سر ازو

چون بسوزم دور اولیتر ازو

دور استادم ز هجران تیره حال

چون ندارم تاب قرب آن وصال

گرچه هستم راندهٔ در گاه او

سر نه پیچم ذرهٔ از راه او

تانهادستم قدم در کوی یار

ننگرستم هیچ سو جز سوی یار

چونشدم با سر معنی هم نفس

ننگرم هرگز سر موئی بکس

...

0
بخش26 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن شنودی تو که مردی از رجال

کرد از ابلیس سرگردان سؤال

گفت فرمودت خداوند ودود

از چه آدم را نکردی آن سجود

گفت میشد صوفئی در منزلی

بود در مهد بزر سنگین دلی

ماه روئی دختر سلطان عهد

برفتاد از باد ناگه پیش مهد

چشم صوفی بر جمال اوفتاد

آتشی در پر و بال او فتاد

دید روئی کافتابش بنده بود

صبح صادق را از آن لب خنده بود

در دل آن صوفی شوریده حال

آتشی بس سخت افکند آن جمال

عشق آن سلطان سر جادو پرست

در دل صوفی بسلطانی نشست

هر زمانش درد دیگر تازه کرد

دست کاریهای بی اندازه کرد

دل نبود از عشق در فرمان او

دل شد و برخاست آمد جان او

دختر القصه ازو آگاه شد

پیش مهدش خواند تا همراه شد

گفت ای صوفی چرا حیران شدی

این چه افتادت که سرگردان شدی

گفت صوفی را نباشد جز دلی

دل تو بردی اینت مشکل مشکلی

عشق تو دل برد و جان میخواهدم

جان ره عشقت نشان میخواهدم

شور ما از ماه تا ماهی رسید

هین اگر فریاد می خواهی رسید

گر توام درمان کنی من جان برم

نی بجان تو که گر درمان برم

دخترش گفتا که چندینی مگوی

وصل من در پرده چندینی مجوی

گرچه شیرینی و نیکوئیم هست

در فشانی در سخن گوئیم هست

گر به بینی خواهرم را یک زمان

تیر مژگانش کند پشتت کمان

آنچه آن را صوفیان گویند آن

از جمال خواهرم جویند آن

گر تو هستی صوفی اکنون آن طلب

ورنه مردی هرزه گوئی نان طلب

بنگر اکنون گر نداری باورم

کز پسم میآید اینک خواهرم

گر ببینی روی آن زیبا نگار

ننگری در روی چون من صد هزار

بنگرست آخر ز پس آن سست عهد

تا فرو افکند دختر پیش مهد

گفت اگر عاشق بدی یک ذره او

کی شدی هرگزبغیری غره او

صوفی پخته نبود او خام بود

مرد دم بود او و مرغ دام بود

خوش بود در عشق من گشتن تباه

پس بروی دیگری کردن نگاه

این چنین کس را ادب کردن نکوست

سر فرو افکندن از گردن نکوست

ظن چنان بردم که بس چست آمد او

امتحانش کردم و سست آمد او

خادمی را خواند و گفتا تن بزن

زود صوفی را ببر گردن بزن

تا کسی در عشق چون من دلنواز

ننگرد هرگز بسوی هیچ باز

قصهٔ ابلیس و این قصه یکیست

می ندانم تا کرا اینجا شکیست

گرچه مردودست هم نومید نیست

لعنت او را گوئیا جاوید نیست

گرچه این دم هست نومیدیش کار

در امیدی میگذارد روزگار

...

0
بخش26 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بامدادی رفت ابلیس لعین

تا بدرگاه نبی العالمین

هم ز سلمان هم ز حیدر بارخواست

برنیامد کوژ رورا کار راست

گفت پیغامبر که او را بار نیست

گو برو کو را بر من کار نیست

کی بود ابلیس ملعون مرد من

یا تواند دید هرگز گرد من

عاقبت جبریل میآمد دوان

گفت ره ده آن لعین را یک زمان

تا غم مهجوری خود گویدت

حال درد دوری خود گویدت

راه دادش سید و صدر انام

چون درآمد کرد سید را سلام

گفت میدانم که نوشت باد نوش

این که تو رفتی سوی معراج دوش

سیدش گفتا که رفتم ای لعین

گفت دیدی عرش رب العالمین

گفت دیدم عرش و کرسی و فلک

جملهٔ اسرار و آیات ملک

گفت دیدی عرش را از دست راست

گفت دیدم عالم نور و نواست

گفت دیدی بر چپ عرش اله

وادی منکر بیابانی سیاه

گفت دیدم دور بود از راه من

گفت بود آن دشت مجلس گاه من

گفت دیدی آن علم را سرنگون

آن علم آن منست ای رهنمون

گفت دیدی منبر بشکسته را

حق نهاده بود این دل خسته را

منبرم آن بود مجلس گفتمی

خویش را زر خلق را مس گفتمی

از ملایک هفتصد ره صد هزار

زیر آن منبر گرفتندی قرار

من روایت از خدا میکردمی

یک بیک را آشنا میکردمی

من چه دانستم که بیگانه منم

عاقل ایشانند و دیوانه منم

ظن چنان بردم که هستم دولتی

بیخبر بودم ز طوق لعنتی

لعنتی را پنج حرف آمد شمار

لام و عین ونون و تا و یا کنار

دوش سلطانی که معراجت نهاد

از لعمرک بر سرت تاجت نهاد

پنج حرف آمد لعمرک ای عزیز

لام و عین و میم و راو کاف نیز

پنج آن تست و پنج آن منست

راحت آن تست و رنج آن منست

طوق من پنجست و تاج تست پنج

آن من خاکست و آن تست گنج

گرچه هستی هم رسول و هم امین

طوق من میبین و ایمن کم نشین

زانکه من هرچند هستم هیچ چیز

تاج تو بینم نیم نومید نیز

من نیم نومید تو ایمن مباش

بی نیازی مینگر ساکن مباش

منصبی کاغاز کار ابلیس داشت

قدر آن نشناخت ازان سر میفراشت

چون ازان منصب بخاک افتاد خوار

قدر دان شد لیک داداز دست کار

دیدهٔ خورشید بین خیره بود

آب چون بر در رود تیره بود

...

0
بخش26 مصیبت نامه عطار نظر دهید...