بخش25 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

موسی عمران یکی شاگرد داشت

کو باستادی بسی سر میفراشت

شد بشهری دور از موسی مگر

مینیامد دیرگاه از وی خبر

جست بسیاری ازو موسی نشان

محو شد گفتی نشانش از جهان

در رهی یک روز موسی میدوید

دید مردی را که خوکی میکشید

گفت موسی کز کجائی ای غلام

گفت هستم از فلان شهر ای امام

گفت شاگرد منست آنجایگاه

گفت آن شاگرد تست این خوک راه

در تعجب ماند موسی زان حدیث

تا چگونه گشت خوکی آن خبیث

در مناجات آمد او پیش خدای

گفت سر این بگو ای رهنمای

گفت علم دین که این مرد از تویافت

جانش از دون همتی می بر نتافت

رفت از وی دنیی دون صید کرد

دین مطلق را بدنیا قید کرد

مرد دنیا بود با دنیا بساخت

دین خود در شیوهٔ دنیا بباخت

لاجرم من مسخ گردانیدمش

جامهٔ چون خوک پوشانیدمش

امت پیغامبر آخر زمان

یافتند از مسخ گردیدن امان

آنکه در دنیا امانشان دادهام

تا بروز دین زمانشان دادهام

گر کسی از امت او این کند

خویش را در حشر مسخ دین کند

گر نخواهد کرد توبه مرد راه

بس که خواهد بود خوک آنجایگاه

چند خواهی نفس را پرورد تو

صحبت خوکی چه خواهی کرد تو

خر ز بیم خوک بگریزد مدام

چون تو نگریزی خری باشی تمام

...

0
بخش25 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن یکی را دیگری سخت

بز گرفتی تو مرا ای شور بخت

گفت مجنونیش چون هستی تو خر

گر بزی بیشت نگیرد غم مخور

هرکه او صورت پرستی پیشه کرد

کی تواند از صفت اندیشه کرد

اصل صورت نفس شهوانی تست

اصل معنی جان روحانی تست

ترک صورت گیر در عشق صفت

تا بتابد آفتاب معرفت

صورتت جز خلط و خونی بیش نیست

مرد صورت مرد دور اندیش نیست

هرچه آن از خلط و خون زیبا بود

مبتلای آن شدی سودا بود

...

0
بخش25 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بود برنائی بغایت کاردان

تیز فهم و زیرک و بسیار دان

از شره پیوسته در تحصیل بود

سال تا سالش دو شب تعطیل بود

با همه خلق جهان کاری نداشت

کار جز تعلیق و تکراری نداشت

بود روشن چشم استادش ازو

زانکه الحق نیک افتادش ازو

هم ز شاگردانش افزون داشتی

هم سخن با او دگرگون داشتی

داشت استادش بزیر پرده در

یک کنیزک همچو خورشیدی دگر

تنگ چشمی دلبری جان پروری

عالم آرائی عجایب پیکری

صورتی از پای تا سر جمله روح

لطف در لطف و فتوح اندر فتوح

هم بشیرینی شکر را کرده بند

هم بتلخی هر ترش را کرده قند

دو کندش بر زمین افتاده بود

نه ز قصدی خود چنین افتاده بود

از دو لعل او شکر میریختی

طوطیان را بال و پر میریختی

از دو چشمش تیر بیرون میشدی

کشته خون آلود در خون میشدی

چشم این شاگرد بروی اوفتاد

گفت من شاگردم و او اوستاد

در جهان استاد نیست اکنون کسم

این زمان شاگردی این بت بسم

گر بگوید درس عشقم اوستاد

بر ره شاگرد خواهم اوفتاد

ور نخواهد گفت درس عشق باز

من نخواهم کرد درسی نیز ساز

روز و شب در عشق آن بت اوفتاد

کرد کلی ترک درس و اوستاد

شد چو شاخ زعفران از درد او

گشت هم رنگ زریری زرد او

عشقش آمد عقل او در زیر کرد

گر دلی داشت او زجانش سیر کرد

گرچه بسیاری بدانش داد داد

ذرهٔ عشق آن همه بر باد داد

علم خوانی کبر و غوغا آورد

عشق ورزی شور و سودا آورد

هرکه را بی عشق علمی راه داد

علم او را حب مال وجاه داد

عاقبت یکبارگی بیمار شد

بند بندش کلبهٔ تیمار شد

آنچه او را با کنیزک اوفتاد

واقف آنگشت آخر اوستاد

از سر دانش بحیلت قصد کرد

از دودست آن کنیزک فصد کرد

مسهلی دادش که در کار آمدش

بعد ازان حیضی پدیدار آمدش

آن کنیزک شد چو شاخ خیزران

گشت گلنارش چو برگ زعفران

نه نکوئی ماند در دیدار او

نه طراوت ماند در رخسار او

از جمالش ذرهٔ باقی نماند

آن قدح بشکست و آن ساقی نماند

قرب سی مجلس که دارو خورده داشت

جمله در یک طشت بر هم کرده داشت

خون فصد و حیض هم در طشت بود

تا بسر آن طشت درهم گشت بود

خواجه آن شاگرد زیرک را بخواند

وز پس پرده کنیزک را بخواند

اول آن شاگرد را چون جای کرد

آن کنیزک پیش او بر پای کرد

چون بدید آن مرد برنا روی او

نیز دیگر ننگرست از سوی او

در تعجب ماند کان زیبا نگار

چون چنین بی بهره شد از روزگار

سردئی از وی پدیدار آمدش

گرمی تحصیل در کار آمدش

آن همه بیماری او باد گشت

از کنیزک تا ابد آزاد گشت

چون بدید استاد آزادی او

بر غمش غالب شده شادی او

گرمی شاگرد زیرک گشت سرد

جانش از عشق کنیزک گشت فرد

گفت تا آن طشت آوردند زود

سرگشاده پیش او بردند زود

گفت ای برنا چه کارت اوفتاد

بیقراری شد قرارت اوفتاد

آن همه در عشق دل گرمیت کو

وانهمه شوخی و بی شرمیت کو

روز و شب بود این کنیزک آرزوت

سربرآر از پیش و اینک آرزوت

روی تو از عشق او زرد از چه شد

وان چنین عشقی چنین سرد از چه شد

تو همانی و کنیزک نیز هم

لیک کم شد از وی این یک چیزهم

آنچه دور از روی تو کم گشت ازو

درنگر اینک پرست این طشت ازو

چون جدا گشت از کنیزک این همه

سرد شد عشق تو اینک این همه

بر کنیزک باد میپیمودهٔ

در حقیقت عاشق این بودهٔ

تو بره در بی فراست آمدی

عاشق خون ونجاست آمدی

حالی آن شاگرد مرد کار شد

توبه کرد وبا سر تکرار شد

چون توحمال نجاست آمدی

از چه در صد ریاست آمدی

کار تو گر مملکت راندن بود

ور ره تو علم دین خواندن بود

چون برای نفس باشد کار تو

از سگی در نگذرد مقدار تو

...

0
بخش25 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

در رهی میشد سنائی بیقرار

دید کناسی شده مشغول کار

سوی دیگر چون نظر افکند باز

یک مؤذن دید در بانگ نماز

گفت نیست این کار خالی از خلل

هر دو را میبینم اندر یک عمل

زانکه هست این بیخبر چون آن دگر

از برای یک دومن نان کارگر

چون برای نانست کار این دو خام

هر دو را یک کار میبینم مدام

بلکه این کناس در کارست راست

وان مؤذن غرهٔ روی و ریاست

پس درین معنی بلاشک ای عزیز

از مؤذن به بود کناس نیز

تا تو با نفسی و شیطانی ندیم

پیشه خواهی داشت کناسی مقیم

گردرخت دیو از دل برکنی

جانت را زین بند مشکل برکنی

ور درخت دیو میداری بجای

با سگ و با دیو باشی هم سرای

...

0
بخش25 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

مرگ را مردی بجان مشتاق شد

پیش خواجه بوعلی دقاق شد

گفت من از دست شیطان رجیم

می ندارم ذرهٔ از مرگ بیم

هر دمم جان گوئیا شیطان برد

مرگ نیکوتر بود گر جان برد

خواجه گفت ای چاره خواه نیکبخت

در سرایت از میان بر کن درخت

تا برو گنجشگ ننشیند دگر

بی درختت دیو کی بیند دگر

تا درونت آشیان دیو هست

دایمت ازدیو سر کالیو هست

چون بسوزی آشیان دیو پاک

دیو را با تو چه کار ای دردناک

...

0
بخش25 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

المقالة الخامسة و العشرون

سالک آمد پیش حیوان دردناک

نه امید امن ونه بیم هلاک

طالب اوحی شده دل پر شعاع

سبع هشتم باز میجست از سباع

گفت ای جویندگان راهبر

در رکوع استاده جمله کارگر

از چرا و چند معزول آمده

در چرای خویش مشغول آمده

در زمین گاو سیاهی از شماست

زیر بار گاو ماهی از شماست

بر فلکتان گاو و ماهی نیز هست

دب و شیر و هرچه خواهی نیز هست

زیر و بالا سر بسر بگرفتهاید

کوه و صحرا خشک و تر بگرفتهاید

گه شما را نیز ظاهر یک خلف

ناقة اللّه بس بود در پیش صف

خود مپرسید از سگ اصحاب کهف

زانکه جانی دارد او بر عشق وقف

از شما پیغامبری را اینت نام

گوسفندی میشود قایم مقام

وز شما یک ماهی پاکیزه جای

یونسی را میشود خلوت سرای

وز شما بزغالهٔ بریان بزهر

میکند آگاه احمد را ز قهر

شاخ دولت از شما بر میدهد

مشک آهو گاو عنبر میدهد

چون کسی در راه دولت یار گشت

دیگری را هم تواند یار گشت

هست روی دولت از سوی شما

دولتی میخواهم از کوی شما

چون شنید این حال مشکل جانور

شد زخود زین حال حالی بیخبر

گفت ای هم بی خبر هم بی ادب

کس ز گاو و خر گهر دارد طلب

ما همه دزد ره یکدیگریم

یکدگر را میکشیم و میخوریم

سر بعالم در نهاده بیقرار

نیست ما را جز خور و جز خفت کار

آنچه میجوئی تو اینجا آن مجوی

گوهر دریائی از صحرا مجوی

صد هزار از ما بمیرد زار بار

تا شود یک ره براقی آشکار

گر بلندی یافتست از ما کسی

حکم نتوان کرد بر نادر بسی

از خر و از گاو نتوان یافت راز

پس سر خود گیر زود ای سرفراز

سالک آمد پیش پیر بخردان

قصهٔ بر گفتش از خیل ددان

پیر گفتش هست حیوان و سباع

ز آتش نفس مجوسی یک شعاع

نفس کافر سرکشی دارد مدام

گر سر اندازیش سر بنهد تمام

گه مسلمانی دهی گه زر دهی

تا که یک لقمه بدین کافر دهی

گر طعام نفس خوش گر ناخوشست

چون گذر بر نفس دارد آتشست

خوش مده نفس مجوسی را طعام

تا نبینی ناخوشی او تمام

...

0
بخش25 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

شیر دین سفیان ثوری شمع شرع

گفت قوم خویش را کای جمع شرع

لذت و خوشی خوردن در طعام

بیش چندان نیست کز لب تا بکام

این قدر ره صبر کن آسان بود

تا خوش و ناخوش ترا یکسان بود

میزنی بیهوده همچون سگ تگی

تو کئی در صورت مردم سگی

تاترا یک استخوان آید بدست

عمر و جانت از دست شد ای سگ پرست

تو همای روح را ده استخوان

زانکه بس افسوس باشد سگ بدان

قوت مردان روح را جان دادنست

چیست قوت تو بسگ نان دادنست

ای بسگ مشغول گشته ماه و سال

چند خواهی بود با سگ در جوال

گر بامر سگ شوی در کار تیز

از سگان خیزی بروز رستخیز

...

0
بخش25 مصیبت نامه عطار نظر دهید...