بخش21 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

بود مردی در سخاوت بی بدل

هرچه بودی خرج کردی بی خلل

مینداشت البته یک جو زر نگاه

گفت یک روزیش مردی نیک خواه

کای فلان آخر نترسی از هلاک

کان زمان کز تو برآید جان پاک

چون نمیداری نگه یک پیرهن

پس فراهم بایدت کردن کفن

گفت چون جانم برآید در پسی

وان کفن کدیه کنند از هر کسی

گر ز دروازه درآیم نیز من

پس شما بر سر زنیدم آن کفن

حرص مینگذاردت پاک ای پسر

تا پلید آئی تو درخاک ای پسر

دایماً در خوی ناخوش ماندهٔ

وز صفات بد در آتش ماندهٔ

تا صفاتت باتو خواهد بود جمع

تو نخواهی بود بی سوزی چو شمع

...

0
بخش21 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

پیش حیدر آمد آن درویش حال

کرد ازان دریای دانش سه سؤال

گفت از هفتاد فرسنگ آمدم

هین جوابم ده که دلتنگ آمدم

چیست درویشی و بیماری و مرگ

داد حیدر سه جواب او ببرگ

گفت درویشی تو جهل آمدست

فقر تو گر عالمی سهل آمدست

هست بیماری حسد بردن همه

هست بد خوئی تو مردن همه

...

0
بخش21 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

این سیرین گفت جانم در جسد

بر کسی هرگز نبرد الحق حسد

زانکه نیست از دو برون حال ای اخی

یا بهشتیست این کس ویا دوزخی

گر بهشتیست او پس آن چندان کمال

کو بخواهد یافت آنگه بی زوال

آن همه او راست دنیاش اندکی

کی حسد باشد براندک بی شکی

آن همه چون خواهدش آمد بدست

من حسد ورزم ازین اندک که هست

ور ز اهل دوزخست این مبتلا

آنچه او را هست در پیش از بلا

کی روا باشد حسد بردن برو

نوحه باید یا دعا کردن برو

چون ترا از گردهٔ نانست زیست

آخرت چندین حسد از بهر چیست

چون ترا هر روز یک گرده تمام

گردهٔ چون حاصل آمد والسلام

...

0
بخش21 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

نان پزی دیوانه و بیچاره شد

وز میان نان پزان آواره شد

شهر میگشتی چو پی گم کردهٔ

گردهٔ میخواستی بی کردهٔ

سایلی پرسید ازو کای حیله جوی

گردهٔ بی کرده چون باشد بگوی

گفت تا من پختمی یک گرده نان

گردهٔ نو در رسیدی همچنان

تا بپختی گردهٔ ای بیخبر

در بر ریشم نهادندی دگر

چون سری پیدا نبد این گرده را

سر بگردید از جنون این مرده را

بر دلم چیزی درآمد از اله

گفت صد گرده مپز یک گرده خواه

روز تا شب گردهٔ نان میبست

گردهٔ آخر رسد از صد کست

خوش خوشی میرو میانراه تو

گردهٔ بی کردهٔ میخواه تو

چارهٔ صد گرده میبایست کرد

تا مرا یک گرده میبایست خورد

این زمان هر روز شکر میخورم

به زنان صد چیز دیگر میخورم

گرترا نان نرسد از حق زان بود

تادلت پیوسته سرگردان بود

زانکه گر سرگشتهٔ نان خواهدش

ندهدش نان زانکه گریان خواهدش

...

0
بخش21 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

میگریست آن بیدل دیوانه زار

آن یکی گفتش چرائی اشکبار

گفت گیرم میشکیبم برهنه

چون نگریم زانکه هستم گرسنه

گفت اگرچه میکند نانت هوس

چون زگرسنگی بگرید چون تو کس

گفت آخر چون نگریم ده تنه

کاو ازان دارد چنینم گرسنه

تا بگریم همچو ابر نوبهار

لاجرم میگریم اکنون زار زار

...

0
بخش21 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بود بهلول از شراب عشق مست

بر سر راهی مگر بر پل نشست

میگذشت آنجایگه هارون مگر

او خوشی میبود پیش افکنده سر

گفت هارونش که ای بهلول مست

خیز از اینجا چون توان بر پل نشست

گفت این با خویشتن گو ای امیر

تا چرا بر پل بماندی جای گیر

جملهٔ دنیا پلست و قنطرهست

بر پُلت بنگر که چندین منظرهست

گر بسی بر پل کنی ایوان و در

هست آبی زان سوی پل سر بسر

گردنت را خانه بر پل چیست غل

کی شود با مگر این بیرون بپل

تا توانی زیر پل ساکن مباش

چون شکست آورد پل ایمن مباش

از مجره آسمان دارد شکست

زودبگذر تا نگردی پست پست

گنبدی بشکسته تو بنشسته زیر

آمدستی گوئیا از جانت سیر

گنبد بشکسته چون زیر اوفتد

کی جهد کس گر خود او شیر اوفتد

مرگ از پیش و تو از پس میروی

بهر مرداری چو کرکس میروی

پاک شو از جیفهٔ دنیا تمام

ورنه چون مردار میمانی بدام

زانکه هر چیزی که سودای تو است

چون بمردی نقد فردای تو است

...

0
بخش21 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

رفت با بهلول هارون الرشید

سوی گورستان بر خاکی رسید

کلهٔ دیدند خشک آن کسی

مرغ در وی خانه بنهاده بسی

کرد هارونش ازان کله سؤال

گفت بهلولش که پنهان نیست حال

بوده است این مرد سر انداخته

در کبوتر باختن جان باخته

مرد چون در دوستی این بمرد

چون بشد با خویشتن هم این ببرد

چون نرفتست این هوس از سر برونش

بیضهٔ مرغست در کله کنونش

هم دماغش بر کبوتر بازیست

خاک گشته همچنان در بازیست

از هوس گر کله خاکستر شود

می ندانم تا هنوز از سر شود

هرچه در دنیا خیالت آن بود

تا ابد راه وصالت آن بود

کار بر خود از امل کردی دراز

بند کن پیش از اجل از خویش باز

ورنه در مردن نه آسان باشدت

هر نفس مرگی دگر سان باشدت

جمله در باز و فرو کن پای راست

گر کفن را هیچ نگذاری رواست

...

0
بخش21 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

المقالة الحادیة و العشرون

سالک شوریدهٔ پاک اعتقاد

آمد از دریا برون پیش جماد

گفت ای افسرده از برد الیقین

گاه سنگ و گاه آهن گه نگین

از یقین هم ثابتی هم ساکنی

نقد عالم چون تو داری ایمنی

چون زمعدن میرسی پاک از منی

هرچه داری هست جمله معدنی

هست یک سنگ تو رحمن را یمین

وان دگر سنگت سلیمان را نگین

آن یکی فرمانده دیو وپری

وان دگر را هر دو کون انگشتری

آن یکی در فقر پوشیده سیاه

وان دگر از عشق گشته پادشاه

آن یکی را ملکت روی زمین

وان دگر یک را یساری چون یمین

آهنت آیینهٔ اسکندریست

گوهرت را ذوالفقار حیدریست

یک نگینت نسخهٔ هر دو سرای

جام جمشیدی شده گیتی نمای

نقد تو سیم و زر و در خوشاب

لعل و یاقوت و زمرد بی حساب

وصف الماس تو نه گفتن توان

نه بالماس زفان سفتن توان

گاه سرسبزی ز مینا روزیت

گاه از پیروزه صد پیروزیت

هم ز در شب چراغت روشنی

هم ز لعلت سرخ روی گلشنی

چون تو داری منصبی و رتبتی

حاصلم کن سوی معنی قربتی

چون توداری در محک داری عمل

نقد قلبم را بزری کن بدل

چون جماد از راه رو بشنود راز

چون جمادی ماند از اندیشه باز

گفت من افسردهٔ ام بیخبر

نه نشان دارم ز معنی نه اثر

گر یمین اللّه در عالم مراست

حصن کعبه خانهٔ خاص خداست

چون میان کعبه بادی بیش نیست

سنگ را از کعبه ره در پیش نیست

چون کلوخ کعبه را شد بسته راه

چون برد ره سوی او سنگ سیاه

در سیاهی ساکنم زین غم مدام

ماندهام در جامهٔ ماتم مدام

هر زمان از من بتی دیگر کنند

خویشتن را و مرا کافر کنند

گرچه من افسردهام جانم بسوخت

آتش دوزخ ز من خواهد فروخت

این چنین دردی که آمد حاصلم

پای ازان ماندست دایم درگلم

درد من بین در میان من بی گناه

وز چو من افسردهٔ درمان مخواه

سالک آمد پیش پیر منتهی

داد از احوال خویشش آگهی

پیر گفتش چون شود ظاهر جماد

عالم افسردگی کن اعتقاد

تا رگی افسردگی میماندت

صد نشان از مردگی می ماندت

چون ترا افسردگی زایل شود

در جمادی زندگی حاصل شود

زنده شو وین مردگی از خودببر

گرم گرد افسردگی از خود ببر

تو نمیترسی که همچون دیگران

غرقهٔ‌دنیا شوی بار گران

...

0
بخش21 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

کشتئی افتاد در غرقاب سخت

بود در کشتی حریصی شور بخت

نقدش آهن بود خرواری مگر

بود با او همنشین مردی دگر

نقد این پرحواصل بود و بس

موج چون بسیار شد از پیش و پش

آنکه داشت آهن همه بر پشت بست

وین بدان پر حواصل بر نشست

عاقبت چون گشت آن کشتی خراب

مرد را افکند آن آهن در آب

وان دگر یک راه ساحل برگرفت

خوش خوشش پرحواصل برگرفت

ای شده عمری گران بار گناه

مینترسی پیش و پس آبی سیاه

بادلی چون آهن و باری گران

کی رسد کشتی ایمان با کران

گر ز دریا راه ساحل بایدت

بار چون پر حواصل بایدت

ورنه در غرقاب خون افتاده گیر

از گران باری نگون افتاده گیر

کار خود در زندگانی کن ببرگ

زانکه نتوان کرد کاری روز مرگ

این زمان دریاب کاسان باشدت

ور نه دشواری فراوان باشدت

...

0
بخش21 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

خواجهٔ در نزع جمعی را بخواست

گفت کار من کنید ای جمع راست

هر یکی را کار دیگر راست کرد

حاجتی از هر کسی درخواست کرد

چون ز عمر خود نمیدید او امان

زود زود آن حرف میگفت آن زمان

بود بر بالین او شوریدهٔ

گفت تو کوری نداری دیدهٔ

آن ثریدی را که تو در کل حال

در شکستی مدت هفتاد سال

چون براری آنهمه در یک زمان

هین فرو کن پای و جان ده زود جان

در چنین عمری دراز ای بی هنر

تو کجا بودی کنونت شد خبر

جملهٔ عمرت چنین بودست کار

وین زمان هم درحسابی و شمار

می بمیری خنده زن چون شمع میر

زین بشولش تا کی آخر جمع میر

...

0
بخش21 مصیبت نامه عطار نظر دهید...