بخش10 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

بر سر منبر امامی رفته بود

گرم گشته این سخن میگفته بود

کو خداوندیست بی چون و چرا

هرگزش بر دامن آن کبریا

از مذلت ذرهٔ ننشست گرد

نه نشیند نیز کو پاکست و فرد

بیدلی را این سخن آمد بگوش

بانگ بر زد گفت ای جاهل خموش

زانکه خود گرد مذلت گر رواست

دایماً بر دامن آن کبریاست

این همه خاکی نمیبینی مدام

تا ابد گرد مذلت این تمام

دامن آن کبریا کرده بدست

کرده چون گردی بران دامن نشست

آدمی را هست همچون حق یکی

نیست حق را همچو خویشی بیشکی

لاجرم مردم همه در کار اوست

منتظر بنشستهٔ دیدار اوست

...

0
بخش10 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

گفت محمود و ایاز سیمبر

فخر کردند ای عجب با یکدگر

گفت محمود از سر رعنایئی

کیست چون من در جهان آرایئی

سند و هند و ترک و روم آن منست

هفتصد خسرو بفرمان منست

لشگر و پیل مرا اندازه نیست

هیچسلطان را چنین آوازه نیست

در زمان برجست ایاز نیک نام

باز پس میرفت تا هفتاد گام

گفت دارم یک سخن با شهریار

هست دستوری شهش گفتا بیار

گفت اگر داری جهان پر صف شکن

لیک محمودی نداری همچو من

گر ترا هر دوجهان پر کس بود

این چه من دارم مرا می بس بود

گر تجلی جمالت آرزوست

پای تا سر دیده شو در پیش دوست

تا بدان هر دیده در دارالسلام

تا ابد دیدار بخشندت مدام

دیدهٔ بیناست جان را زاد راه

از خدای خویش دایم دیده خواه

...

0
بخش10 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

رهبری بودست الحق رهنمای

میهمانی خواست یک روز از خدای

گفت در سرش خداوند جهان

کایدت فردا پگه یک میهمان

روز دیگر مرد کار آغاز کرد

هرچه باید میهمان را ساز کرد

بعد از آن میکرد هر سوئی نگاه

پیش درآمد سگی عاجز ز راه

مرد آن سگ را برانداز پیش خوار

همچنان میبود دل در انتظار

تا مگر آن میهمان ظاهر شود

هدیهٔ حق زودتر حاضر شود

کس نگشت البته از راه آشکار

میزوان در خواب شد از اضطرار

حق خطابش کرد کای حیران خویش

چون فرستادم سگی را زان خویش

تا تو مهمان داریش کردیش دور

تا گرسنه رفت از پیشت نفور

مرد چون بیدار شد سرگشته شد

در میان اشک و خون آغشته شد

میدوید از هر سوئی و میشتافت

عاقبت در گوشهٔ سگ را بیافت

پیش او رفت و بسی زاریش کرد

عذر خواست و عزم دلداریش کرد

سگ زفان بگشاد و گفت ای مرد راه

میهمان میخواهی از حق دیده خواه

اینکه از حق میهمان میبایدت

دیده در خورتر از آن میبایدت

زانکه گر یک ذره دیدارت دهند

صد هزاران ساله مقدارت دهند

گر نداری دیده از حق دیده خواه

زانکه نتوانی شدن بی دیده راه

...

0
بخش10 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

حكایت

آن یکی دیوانهٔ عالی مقام

خضر او را گفت ای مرد تمام

رای آن داری که باشی یار من

گفت با تو برنیاید کار من

زانکه خوردی آب حیوان چندگاه

تا بماند جان تو تا دیرگاه

من برانم تا بگویم ترک جان

زانکه بی جانان ندارم برگ جان

چون تو اندر حفظ جانی مانده

من بنو هر روز جان افشانده

بهتر آن باشد که چون مرغان زدام

دور میباشیم از هم والسلام

...

0
بخش10 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

گفت هارون عشق مجنون میشنود

آن هوس او را چو مجنون در ربود

خواست تا دیدار لیلی بند او

پیش لیلی یک نفس بنشیند او

خواست لیلی را و چون کردش نگاه

سهل آمد روی او در چشم شاه

خواند مجنون را و گفت ای بیخبر

نیست لیلی را جمالی بیشتر

تو چنین مست جمال او شدی

وز جنونی درجوال او شدی

ترک او گیر و مدارش نیز دوست

زانکه بر هم نیم ترکی صد چواوست

گفت تو کی دیدی آن رخسار را

عشق مجنون باید آن دیدار را

تا نیاید عشق مجنونی پدید

کی شود لیلی بخاتونی پدید

نیست نقصان در جمال آن نگار

هست نقصان در نظر ای شهریار

گر بچشم من ببینی روی او

توتیا سازی ز خاک کوی او

زشت بادا روی لیلی در جهان

تا بماند خوبی اودر نهان

زشت اگر ننماید او ای پادشاه

پس شود خلق جهان مجنون راه

بود نابینا بسی در هر پسی

لیک چون یعقوب بایستی کسی

تا چو بوی پیرهن پیدا شود

چشمش از بوئی چنان بینا شود

گر توانی ای امیرالمؤمنین

جاودانم دیدهٔ ده دور بین

تا بدان دیده ز یک یک ذره چیز

نقد بینم روی لیلی جمله نیز

...

0
بخش10 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

سایلی پرسید از آن دانای پاک

کاخرت چیست آرزو در زیر خاک

گفت آنجا بایدم جان در میان

در میان جان جمال حق عیان

چشم از هر سویم آورده درو

بی تشوش رویم آورده درو

تا قیامت همچنان خوش مانده

بی خبر از آب وآتش مانده

گردمی این زندگی میبایدت

پای تا سر بندگی میبایدت

بندگی از خود شناسی شد تمام

نیست مرد بی ادب صاحب مقام

...

0
بخش10 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

داشتی در راه ایاز سیمبر

خانهٔ هر روز بگشادیش در

در درون خانه رفتی او پگاه

پس از انجا آمدی نزدیک شاه

این سخن گفتند پیش شهریار

شهریار آنجایگه شد بی قرار

خواست تا معلوم گرداند تمام

تادر آن خانه چه دارد آن غلام

آمد و آن خانه رادر کرد باز

پوستینی دید شاه سر فراز

حال آن حالی بپرسید از ایاس

گفت ای خسرو از اینم خودشناس

روز اول چون گشاد این در مرا

بوده است این پوستین در بر مرا

روز اول کاین غلامت بنده بود

در برش این پوستین ژنده بود

باز چون امروز چندین قدر یافت

نه زخود کزشاه عالی صدر یافت

چون به بینم پوستین خود پگاه

بعد از آن آیم بخدمت پیش شاه

تا فراموشم نگردد کار خویش

پای بیرون ننهم از مقدار خویش

کانکه پای از حد خود بیرون نهد

پای بر گیرد ز جان در خون نهد

...

0
بخش10 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بود مردی از عرب در کار خام

خوش به پنج انگشت میخوردی طعام

سائلی گفتش که ای بر بینوا

هین مرا آگاه گردان تا چرا

تو به پنج انگشت خوردی این طعام

گفت زان کانگشت شش نیست ای غلام

گر بجای پنج شش بودی مرا

هر شش من بارکش بودی مرا

گر هزاران دیده داری ای غلام

آن نظر را باید آن جمله مدام

گر شود هردو جهان زیر و زبر

بس بود هر دو جهان را آن نظر

گر شود هر دو جهان در خاک پست

تا ابد این خاکیان را کار هست

خاک را چون کار با پاک اوفتاد

پیش آدم عرش در خاک اوفتاد

...

0
بخش10 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

المقالة العاشر

سالک صادق دم نیکوسرشت

آمد از صدق طلب پیش بهشت

گفت ای خلوت سرای دوستان

پای تا سر بوستان در بوستان

خاک روب کوی تو باغ ارم

تشنهٔ یک قطرهٔ تو جام جم

آب حیوان خاک باشد بردرت

نیم مرده ز اشتیاق کوثرت

جملهٔ تن روحو ریحانی همه

جان عالم عالم جانی همه

آسیای چرخ سرگردان ترا

باغبانی خازن و رضوان ترا

عالمی حوران و غلمان نقد تو

جمله رادل بر وفای عقد تو

آنچه هرگز آدمی نشنیده است

نه کسی دانسته ونه دیده است

آن نشان در سایهٔ تو میدهند

نور از سرمایهٔ تو میدهند

طوطی جان طالب معنی تو

تا ابد طوبی له از طوبی تو

دار حیوانی سرای زندگی

ذره ذره از تو جای زندگی

هرکجا سریست در هر دو جهان

هست در هر ذرهٔ تو بیش از آن

مرغ بریانت چو خوردی زنده شد

لاجرم چون زنده شد پرنده شد

چون می و شیر و عسل داری روان

آب در جوی تو بینم این زمان

این همه زینت که از طاعت تراست

وین همه عزت که هر ساعت تراست

میتوانی گر مرادرمان کنی

کار جان دردمند آسان کنی

شد بهشت از قول سالک بیقرار

برکشید از سینه آهی مشکبار

گفت ای جویندهٔ زیبا سرشت

من بهشتم آنچه دیدم از بهشت

تا بکی بینی تو زیبائی شمع

مینهبینی سوز و تنهائی شمع

من چو در دردم مرا درمان چه سود

روح چون میسوزدم ریحان چه سود

غیب خواهم سر بغیرم میدهد

عشق خواهم لحم طیرم میدهد

گه زجوی میخرابم مانده

گه ز شیری مست خوابم مانده

طفل را در خواب از شیری کنند

مست را از خمر تدبیری کنند

بیشتر اصحابم ابله آمدند

اهل دین از من منزه آمدند

سلسله سازند رو یا روی من

تا کشند اهل دلی را سوی من

نیستم فی الجمله جز دار السلام

گر رسد سلمان بمن اینم تمام

هرکه پیش من فرود‌آورد سر

لقمهٔ اول دهندش از جگر

بار اول کوزه در دردی زنند

تا جگر خواران دم خردی زنند

آنکه از من راه زد یک گندمش

هست سیصد سال نیش کژدمش

سالکا از من چه میجوئی برو

من ندانم تا چه میگوئی برو

سالک آمد پیش پیر نیک نام

حال خود برگفت پیش او تمام

پیر گفتش هست فردوس منیر

عرصهٔ دعوت سرای دار و گیر

در بهشت است آفتاب لایزال

یعنی از حضرت تجلی جمال

هرکه اینجا آشنائی یافت او

زان تجلی روشنائی یافت او

...

0
بخش10 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

گرم شد یک روز شیخ با یزید

گفت اگر خواهد خداوند مجید

مدت هفتاد سالم را شمار

من ازو خواهم شمار ده هزار

زانکه سالی ده هزارست از عدد

تا الست ربکم گفتست احد

جمله را در شور آورد از الست

وز بلی شان جز بلا نامد بدست

هر بلا کان در زمین وآسمانست

از بلی گفتن نشان دوستانست

بعد از آن گفتا که میآید خطاب

کاین سخن چون گفته شد بشنو جواب

هفت اندامت کنم روز شمار

جزو جزو و ذره ذره چون غبار

پس بهر یک ذره دیدارت دهم

در خور هر دیدهٔ بارت دهم

ده هزاران ساله را نقد شمار

گویمت اینک نهادم در کنار

تا بهر یک ذره کاری میکنی

این چنین کن گر شماری میکنی

هرکرا آن آفتاب اینجا بتافت

آنچه آنجا وعده بود اینجا بیافت

...

0
بخش10 مصیبت نامه عطار نظر دهید...