بخش12 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

صوفئی را گفت مردی از رجال

کای جهان گردیده چون داری تو حال

گفت سی سال ای اخی بشتافتم

نه جوی زر دیدم و نه یافتم

وی عجب کردم من این ساعت نشست

تا مرا صد گنج زر آید بدست

آنکه در عمری جوی هرگز نیافت

دور نبود گر ز گنجی عز نیافت

نیست رویت یک جو زر یافتن

چون توانی گنج گوهر یافتن

آنکه او را هیچ در ده راه نیست

مه دهی گر جوید او آگاه نیست

گر همه شب روز میباید ترا

درد درمان سوز میباید ترا

من که درد عشق در جان منست

وی عجب این درد درمان منست

مینیابم آنچه میجویم همی

وین طلب ساکن نمیگردد دمی

در میان این و آن درماندهام

تا که جان دارم بجان درماندهام

هست دریای محبت بی کنار

لاجرم یک تشنگی شد صد هزار

...

1+
بخش12 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

داشت اندر خانه اسحق ندیم

بندهٔ در خدمت او مستقیم

دایماً هر روز پیش از آفتاب

میکشیدی تا بشب از دجله آب

چون نمیشد تشنگی و آب کم

مینزد یک دم غلام از کار دم

دید روزی خواجه او را بیقرار

فارغ از خلق و شده مشغول کار

خواجه گفتش کیف عیشک ای غلام

گفت کاری سخت دارم بر دوام

در میان دو بلا افتادهام

سرنگون در زیر پا افتادهام

هست از یک سویم آبی بی قیاس

وز دگر سو تشنگان ناسپاس

دجله را خالی بکردن روی نیست

تشنه را سیری سر یک موی نیست

در میان دجله و تشنه مدام

ماندهام درآمد و شد والسلام

در میان دین و دنیا ماندهام

گه بمعنی گه بدعوا ماندهام

نه ز دینم میرسد بوئی تمام

نه دمی دنیام میگیرد نظام

من نه این نه آن ز راه افتاده باز

خردغل باری گران راهی دراز

...

0
بخش12 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

یک کلیچه یافت آن سگ در رهی

ماه دید از سوی دیگر ناگهی

آن کلیچه بر زمین افکند سگ

تا بگیرد ماه بر گردون بتک

چون بسی تک زد ندادش دست ماه

باز پس گردید و با زآمد براه

آن کلیچه جست بسیاری نیافت

بار دیگر رفت و سوی مه شتافت

نه کلیچه دست میدادش نه ماه

از سر ره میشد او تا پای راه

در میان راه حیران مانده

گم شده نه این ونه آن مانده

تا چنین دردی نیاید در دلت

زندگی هرگز نگردد حاصلت

درد میباید ترادر هر دمی

اندکی نه عالمی در عالمی

تا مگر این درد ره پیشت برد

از وجود خویش بی خویشتن برد

...

0
بخش12 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

طالبی را کو طلب می‌کرد راز

گفت یک روزی اویس پاکباز

روی آن دارد که تو در راه بیم

تا که جان داری چنان باشی مقیم

کاین همه خلق جهان را آشکار

گوئیا تو کشتهٔ از درد کار

تا نباشد این چنین دردی ترا

ننگ باشد خواندن مردی ترا

...

0
بخش12 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

سائلی جویندهٔ راه کمال

کرد او از شیخ گرگانی سؤال

گفت چون نبود ترا میل سماع

گفت ما را از سماع است انقطاع

زانکه هست اندر دلم یک نوحه گر

کو زمانی گر ز دل آید بدر

جملهٔ ذرات عرش و فرش پاک

نوحه گر گردند دایم یا هلاک

گر شود ظاهر چنین دردی که هست

تا ابد باید در آن ماتم نشست

با چنین دردی که درجان منست

کی سماع و رقص درمان منست

گر نیارم درد خویش امروز گفت

قصهٔ این غصه و این سوز گفت

تن زنم تا بوکه مرگم در رسد

ره بسوی روز برگم در رسد

...

0
بخش12 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بوعلی طوسی ز عشق آشفته بود

همچو آب زر سخن میگفته بود

عاقبت چون روز بس بیگاه شد

گفت دردا کاین سخن کوتاه شد

زانکه روزی را که شب در پی بود

لایق این حرف هرگز کی بود

صبر باید کرد تا روزی تمام

در رسد کانرا نباشد شب مدام

...

0
بخش12 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

شد بر دیوانهٔ آن مرد پاک

دید او را در میان خون و خاک

همچو مستی واله و حیرانش دید

سرنگونش یافت و سرگردانش دید

گفت ای دیوانهٔ بی روی و راه

در چه کاری روز و شب اینجایگاه

گفت هستم حق طلب در روز وشب

مرد گفتش من همین دارم طلب

مرد مجنون گفت پس پنجاه سال

همچو من در خون نشین در کل حال

کاسهٔ پرخون تو میخور ای عزیز

بعد از آن می ده بمن یک کاسه نیز

تاکه این دریا شود پرداخته

یا نه کار ما شود برساخته

این گره را چون گشادن روی نیست

هم بمردن هم بزادن روی نیست

این قدر دانم که با این پیچ پیچ

می ندانم می ندانم هیچ هیچ

...

0
بخش12 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن یکی دیوانهٔ میگفت زار

کز همه عالم مرا اینست کار

تا کنم بر روی خاکستر نشست

خاک میریزم بسر از هر دو دست

هم پلاسی را بگردن افکنم

هم کنب را بر میان محکم کنم

اشک میبارم بزاری بردوام

چکنم و چکنم همی گویم مدام

تاکسی کو پیشم آید راز جوی

گویدم آخر چه بودت باز گوی

من بدو گویم که ای صاحب مقام

می ندانم می ندانم و السلام

چکنم و چکنم همیشه جفت ماست

می ندانم می ندانم گفت ماست

گر در این میدان کشندت یک دمی

برتو تابد از تحیر عالمی

ور ره این پرده نگشاید ترا

این همه افسانهٔ آید ترا

گر ترا دانش اگر نادانیست

آخر کار تو سرگردانیست

...

0
بخش12 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

کاملی گفتست از پیران راه

هر که عزم حج کند از جایگاه

کرد باید خان ومانش را وداع

فارغش باید شد از باغ وضیاع

خصم را باید خوشی خشنود کرد

گر زیانی کرده باشی سود کرد

بعد از آن ره رفت روز و شب مدام

تا شوی تو محرم بیت الحرام

چون رسیدی کعبه دیدی چیست کار

آنکه نه روزت بود نه شب قرار

جز طوافت کار نبود بر دوام

کار سرگردانیت باشد مدام

تا بدانی تو که در پایان کار

نیست کس الا که سرگردان کار

عاقبت چون غرق خون افتادنست

همچو گردون سرنگون افتادنست

آنچه میجوئی نمیآید بدست

وز طلب یک لحظه مینتوان نشست

...

0
بخش12 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

هست مرغی همچو آتش بیقرار

روز و شب گردنده گرد شاخسار

میزند منقار در شاخ درخت

شاخ خواهی نرم باش و خواه سخت

این چنین مرغی بشوق و شدتی

بر سلیمان گشت عاشق مدتی

هر زمانش بیقراری تازه شد

هر دمش بی صبری از اندازه شد

آمدی پیش سلیمان از پکاه

سوی او دزدیده میکردی نگاه

بال و پر از عشق او میسوختی

پس بحیلت باز بر میدوختی

خواند یک روزی سلیمان در برش

کرد از آن یک خواندن عاشق ترش

گفت میدانم که بر من عاشقی

چون توئی عشق مرا کی لایقی

گر نشان میباید از وصل منت

تا ز وصلم چشم گردد روشنت

حاجتی دارم روا کن بعد ازان

تو مراو من ترا تا جاودان

ور نگردانی تو آن حاجت روا

نه مرا باشی تو و نه من ترا

گفت من یک چوب خواهم از تو خواست

نه ترو نه و خشک ونه کوژ و نه راست

روز و شب آن مرغ عاشق بیقرار

مست میگردد بگرد شاخسار

میزند در شاخ منقار ای عجب

میکند آن چوب هرجائی طلب

گر هزاران قرن گردد در جهان

از چنین چوبی کجا یابد نشان

خلق عالم جمله در شیب و فراز

این چنین چوبی همی جوینده باز

این چنین چوبی نشان هرگز نداشت

هیچ چوبی درجهان این عز نداشت

این طلب در آب بحر انداز تو

کاین چنین چوبی نیابی باز تو

از چنین چوبی ترا نامی بس است

سوی تو یک ذره پیغامی بس است

چون بدست آوردنش کس را نبود

تا ابد جز نام ازو کس را چه سود

...

0
بخش12 مصیبت نامه عطار نظر دهید...