بخش32 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

گشت مجنون در بیابانی مقیم

بود آنگاهی زمستانی عظیم

آتشی بر کرده بود آن بی خبر

گرم می شد دل ز آتش گرم تر

از بر لیلی کسی آمد فراز

گفت ای از یار خود افتاده باز

چه خبر داری ز لیلی باز گوی

من نیم بیگانه با من راز گوی

گفت این دارم خبر کان سیمبر

هست از جان کندن من بی خبر

این بگفت و دست در اخگر گرفت

تا که اخگر جمله خاکستر گرفت

...

0
بخش32 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

گفت چون یعقوب بر عزم سفر

رفت از کنعان برون پیش پسر

مصریان بی پا و سر برخاستند

پای تا سر مصر را آراستند

چون زلیخا را خبر آمد ازان

نه بپای اما بسر آمد دوان

ژندهٔ بر سر فکند آن بی قرار

بر میان خاک ره بنشست خوار

یوسف صدیق را بر رهگذر

اوفتاده آخر بران بی دل نظر

تازیانه بود بر اسبش بدست

برد حالی سوی آن مجنون مست

برکشید ازدل دمی آن سوخته

تازیانش گشت از آن افروخته

ای عجب چون گشت از آن آتش بلند

تازیانه یوسف از دست او فکند

تا زلیخا گفت ای پاکیزه دین

نیست در خورد جوانمردیت این

آتشی کز جان من آمد براه

تو بدست اندر نمی داری نگاه

سالها زین آتشم پر بود جان

گو ترا در دست باش این یک زمان

آنچه از عشق تو از جانم دمید

یک نفس در دست نتوانی کشید

تو سر مردان دینی من زنی

این وفاداری بود با چون منی

شرح دادن حال عاشق جاودان

از عبارت بر ترست و از بیان

گر زفان گردد دو گیتی سالها

هم نیارد داد شرح حالها

...

0
بخش32 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

یک شبی محمود شاه حق شناس

اشک میافشاند بر روی ایاس

جامه چون از اشک خود درخون کشید

موزهٔ او عاقبت بیرون کشید

طشت آورد و گلاب آن نیک نام

شست اندر طشت زر پای غلام

گرچه بسیاری گلابش پیش بود

صد ره اشکش از گلابش بیش بود

چون بدامن خشک کردی پای او

تر شدی از چشم خون پالای او

روی آخر بر کف پایش نهاد

پس ز دست عشق در پایش فتاد

تا بروز از پای او سر بر نداشت

پای او از دیدهٔ تر برنداشت

میگریست از آتش سودای او

بوسه میزد هر نفس بر پای او

شمع باشه نیز خوش خوش میگریست

همچو شه جانی پر آتش میگریست

شاهد و شب بود و شاه و شمع بود

هرچه باید جمله آن شب جمع بود

وی عجب شه در چنان عیشی تمام

روی میمالید در پای غلام

عشق چون جائی چنین زوری کند

شیر را دندان کنان موری کند

گر نبودی این چنین شب هرگزت

من نخوانم جز گدائی عاجزت

قدر این شب عاشقان دانند و بس

ذوق سیمرغی کجا داند مگس

عاقبت چون گشت هشیار آن غلام

گشته بد بیهش شاه نیک نام

چون نگه کرد آن غلام از سوی او

دید پای خویشتن بر روی او

پای از روی شهنشه برنداشت

زانکه او در خویش موئی سر نداشت

همچنان میبود تا شاه بلند

گشت از بیهوشی خود هوشمند

چون بهوش آمد شه عالی مقام

گفت چه بی حرمتیست این ای غلام

گفت این بی حرمتی در کل حال

هست شاه هفت کشور راکمال

زانکه شاهی بندگی میبایدت

سرکشی افکندگی میبایدت

داشتی از پادشاهی زندگی

آمدی اندر لباس بندگی

از خداوندی دلت بگرفته بود

لاجرم بر بندگی آشتفه بود

چون همه بودی همه میخواستی

شاه بودی بندگی را خاستی

بنده را کردی بمی بیخود تمام

تا شبی در بندگی کردی قیام

خیز کز تو بندگی زیبنده نیست

من بسم بنده که سلطان بنده نیست

بندگی چون نیست بر بالای تو

خیز با سر شو که نیست این جای تو

سرنشینی بس بود شه را مدام

پای بوسیدن رها کن با غلام

این بگفت و گفت شاها هر نفس

بر دل خود میدهی تو بوس و بس

چون دلت این خواست تو دانی و دل

من کیم تا در میان گردم خجل

بند بندم جمله در فرمان تست

بوسه بر هر جا که دادی زان تست

...

0
بخش32 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

نوح منصور آن شهشنشاه جهان

یک پسر داشت ای عجب ماه جهان

یوسفی کز نوح یعقوبیش بود

بیش از اندازه بسی خوبیش بود

رخش حسن او چو گرد انگیختی

از نفسها باد سرد انگیختی

چون بشیرینی جمال افروختی

ازحیا چون نی شکر میسوختی

زلف او در سر فکندن کاملی

سر در افکنده بهر مویش دلی

چنبر زلفش رسن اندر رسن

حلقه در حلقه شکن اندر شکن

صد هزاران تاب بر وی بیش بود

آری آن بت آفتاب خویش بود

پرده از رویش چو فتح الباب کرد

مهر و مه را روی او درتاب کرد

تختهٔ پیشانیش از سیم بود

جمله را تابود از آنجا بیم بود

زلف او چون کافری پیوسته داشت

تختهٔ سیمین ازان بر بسته داشت

قوس او با زاغ همچون پر زاغ

هر نفس صد باز صید او براغ

تیر چشمش تنگ چشمی کرده داشت

عقل را در تنگ تیر آورده داشت

خال او در روی او در حال بود

عقل و جان سر بر خط آن خال بود

از دهانش خود سخن گفتن خطاست

زانکه آنجا تنگنا در تنگناست

بسدش مخدوم دایم آمده

لعل ازو یاقوت خادم آمده

رسته دندان او در بسته بود

در همه بازار حسن آن رسته بود

گر بخندیدی دمی آن سیمبر

در زمان از سنگ رستی نیشکر

از زنخدانش سخن حیرانی است

زانکه آنجا کوی سرگردانیست

برده گوی حسن رویش تا بماه

گوی او بر ماه و پس در گوی چاه

در میان گوی او چاه آمده

وی عجب آن چاه پرماه آمده

از خط او هیچ نقصانی نبود

ماه را از عقده تاوانی نبود

لیک گرد لوح سیمین آن ملیح

خط بزد یعنی بیاض آمد صحیح

گرچه عقلم شرح او نیکو دهد

لیکن او باید که شرح او دهد

آنچنان روئی که آن او سزد

شرح آن هم از زبان او سزد

گشت مردی از سپاه شهریار

عاشق او عاشقی بس بی قرار

بی رخش از بس که خون بگریستی

همچو لاله غرقه در خون زیستی

بی لبش از بس که ماتم داشتی

گوئیا صد مرده درهم داشتی

بی خطش از بس که در خون آمدی

از شفق گوئی که بیرون آمدی

در غمش از بس که سرگردان شدی

گوئیا یک گوی و صد چوگان شدی

هر زمان یک درد او صد بیش گشت

خویش را میکشت تا بیخویش گشت

شاه را آمد ز عشق او خبر

پارهٔ‌آنجا فرو افکند سر

گفت فرمایند تا فردا پگاه

در فلان صحرا بود عرض سپاه

پس پسر را گفت شاه نامور

جامهٔ زیبا فرو پوش ای پسر

شانه کن مرغول زلفت از گلاب

گرد بفشان از رخ چون آفتاب

اندک آرایش مکن بسیار کن

هرچه بتوانی همه بر کار کن

مرکبی رهوار و زیبا برنشین

عرض خواهد بود فردا برنشین

روز دیگر سوی صحرا رفت شاه

عرض میکرد از همه سوئی سپاه

شاه با شهزادهٔ‌و صاحب خبر

هر دمی میکرد از بالا نظر

شاه با صاحب خبر گفت آن زمان

کان جوان عاشق آید در میان

دست بر زانوی من زن آن نفس

تا بدانم من که کیست آن هیچکس

چون زمانی بود هم پهلوی او

دست زد آهسته بر زانوی او

کرد شاه آنجایگه حالی نگاه

بود برنائی چو سروی زیر ماه

گرد مه خطی سیاه آورده بود

سر بخط بر جان براه آورده بود

هم قبائی سخت نیکو در برش

هم کلاه شوشهٔ زر بر سرش

هم سلاحش چست هم او چست بود

گوئیا از عشق بیرون رست بود

چون فرود آمدمیان عرض گاه

در پسر میکرد دزدیده نگاه

شه پسر را گفت از اسب آی زیر

بازکن بند قبا در رو دلیر

در میان این سپاه ای نیک بخت

در برش گیر و بسی بفشار سخت

روی بر رویش همی نه هر نفس

همچنان میباش تا گویم که بس

آن پسر حالی بجای آورد راز

میشد وبند قبا میکرد باز

ای عجب هر بند کو بر میگشاد

صد گره برجان عاشق میفتاد

شد بر برنا بغارت کردنش

دست چنبر کرد گرد گردنش

بعد از آنش آورد در زیر قبا

محکمش میداشت از بیم فنا

تا بدیری همچنان میداشتش

از بر خود هیچ مینگذاشتش

گه نهادی روی خود بر روی او

گاه بستی موی خود بر موی او

وی عجب از پیش و پس چندان سپاه

خیره میکردند در هر دو نگاه

تا که آواز آمدش از شهریار

کای گرامی دست ازو اکنون بدار

چون پسر کرد از بر خویشش رها

بر زمین افتاد و جان زو شد جدا

چون جدا میگشت جانان از برش

رفت باجانان بهم جان از برش

زان قبا تنگ آمدش با جان خویش

کو قبا پوشید با جانان خویش

جان با جانان بهم در یک قبا

چون تواند گشت یک دم زو جدا

لاجرم جانان چو عزم راه کرد

پیش ازو جان قصد منزل گاه کرد

بر سر ره مشهدی بود آن شاه

هم پدر هم مادرش آنجایگاه

شه جوان را گفت تا شستند پاک

پس در آن مشهد نهادندش بخاک

سایلی پرسید ازان زیر و زبر

گفت دعوی کرد عشق این پسر

خواستم تا باخبر گردم ز راز

کان حقیقت بود اصلا یا مجاز

خود حقیقت بود و مرد کار بود

لاجرم از عشق برخوردار بود

گفت چون برنای عاشق شد هلاک

اندران مشهد چرا کردی بخاک

شاه گفتش هرکه بر درگاه ما

کشته شد در دوستی و راه ما

هم ز ما باشد یکی از ما بود

گر چنین عاشق شوی زیبا بود

هرکه او در عشق آتش بار نیست

ذرهٔ با سر عشقش کار نیست

آتش از گرمی عاشق مرده شد

پس زخجلت همچو یخ افسرده شد

...

0
بخش32 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

المقالة الثانیة و الثلثون

سالک آمد پیش موسی ناصبور

موسم موسی بدید از کوه طور

گفت ای نور دو عالم ذات تو

نه فلک ده یک زنه آیات تو

ای بشب گنج الهی یافته

از شبانی پادشاهی یافته

در شبانی گر رمه کردی بدست

بلکه در یک شب همه کردی بدست

تو چه دانستی که با چندین رمه

آن همه حاصل کنی با این همه

از گلیمی آمدی بیرون کلیم

در شبانی پادشا گشتی مقیم

در همه آفاق روزانو شبان

این چنین روزی نیابد یک شبان

روزیت چون در شبانی شد قوی

در شبانی ختم کردی شبروی

چون شنود انی انا اللّه گوش تو

هفت دریا خاست از یک جوش تو

آتش حضرت ز راهت در ربود

کهربای حق چو کاشت در ربود

بود تا آتش ز تو صد ساله راه

تو بیک جذبه شدی آنجایگاه

کرد آن آتش جهان بر تو فراخ

ای همه سر سبزی آن سبز شاخ

چون شدی بیخود ز کاس اصطناع

کرد جان تو کلام حق سماع

از حجب چون آن کلام آمد بدر

گشت یک یک ذره داودی دگر

صد جهان پرعقل بایستی و هوش

تا شدی آنجایگه جاوید گوش

این چنین دولت که جاویدان تراست

خاص سلطانی و خود سلطان تراست

گر کنی یک ذره دولت قسم من

در دو عالم با سر آید اسم من

موسی عمرانش گفت ای سوخته

تانگردی آتشی افروخته

جان نسوزی تن نفرسائی تمام

ره نیابی سوی جانان والسلام

اول از هستی خود بیزار شو

پس بعشق نیستی در کار شو

گر شوی در نیستی صاحب نظر

در جهان فقر گردی دیده ور

فقر کلی نقد خاص مصطفاست

بی قبول او نیاید کار راست

چون بدیدم فقر و صاحب همتیش

خواستم از حق تعالی امتیش

چون تو هستی امت او شاد باش

بندگی او کن و آزاد باش

راه او گیر و هوای او طلب

در رضای حق رضای او طلب

مرده دل مردی تو و راهیست دور

زنده کن جان از دم صاحب زبور

سالک آمد پیش پیر پاک ذات

شرح دادش آنچه بود از مشکلات

پیر گفتش جان موسی کلیم

عالم عشق است و دریای عظیم

در جهان عشق او دارد سبق

عشق را او میسزد الحق بحق

عشق دولت خانهٔ هر دو جهانست

هرکه عاشق نیست داوش در میانست

روی میباید بخون خویش شست

تا بود در عشق مرغ جانت چست

عاشقی در عشق اگر نیکو بود

خویشتن کشتن طریق او بود

هر کرا با عشق دمسازی فتاد

کمترین چیزیش جانبازی فتاد

...

0
بخش32 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

میرزادی بود بس خورشید چهر

از قدم تا فرق چون خورشید مهر

مشک موئی تنگ چشمی دلبری

هر دولعلش شیر و شهد و شکری

چون بترکی گفتنش رای آمدی

درد دندانش شکر خای آمدی

هر زمان عمدا ز پس کردی نگاه

و او فکندی پیش دو زلف سیاه

هرکه زلف او به پیش افکنده دید

خویش را در پیش زلفش بنده دید

بامدادان کو برون میآمدی

از لب او بوی خون میآمدی

با کمان و تیر آن عالم فروز

برگرفتی راه صحرا روز روز

چون کژ استادی و تیر انداختی

عالمی را در نفیر انداختی

چون نهادی تیر سرکش در کمان

خلق سرگردان شدندی هر زمان

هرکژی کز ناوک مژگانش خاست

ابروی همچون کمانش کرد راست

جمله میمردند چون راهی نبود

هیچکس را زهرهٔ آهی نبود

عاشقیش افتاد آتش پارهٔ

بی قراری بی دلی خون خوارهٔ

جان او میسوخت دل خود رفته بود

زانکه بیش از جان دلش آشفته بود

گفت تا جانست با دمساز خویش

کی توانم گفت هرگز راز خویش

چون بیک جو مینسنجد عالمش

کی بود از عالمی یک جو غمش

می نبودش صبر بی آن در پاک

کرد از شوق رخش عزم هلاک

موضعی کان میرزاد آنجایگاه

تیر میانداخت هر روزی پگاه

بود از بهر هدف یک کوره خاک

شد نهان در خاک عاشق دردناک

خویش رادر خاک پنهان کرد چست

مرگ را بنشست ودست از جان بشست

چون دگر روز آمد آن مه پاره باز

خاک کرد از تیر آن خونخواره باز

آنچنان تیریش زد بر سینه سخت

کز شگرفی تیر او شد لخت لخت

عاشقش از خاک بیرون کرد سر

جملهٔ آن خاک در خون کرد تر

میرزاده کان بدید او دور جای

باز مینشناخت زان غم سر ز پای

سوی عاشق رفت و گفت ای شوخ مرد

این چرا کردی و هرگز این که کرد

مرد عاشق چون شنید آواز او

پس بدید آن نیکوی و ناز او

همچو باران گریهٔ بر وی فتاد

راست گفتی آتش اندر نی فتاد

گفت ازاین این کار کردم بر یقین

تا توم گوئی چرا کردی چنین

تیر چون از دست تو آمد برون

گو بریز از سینهٔ من جوی خون

هرچه ازدست تو آید خوش بود

گر همه دریای پر آتش بود

بود با زلف توم رازی نهان

هیچ محرم می ندیدم در جهان

دور دیدم زلف چون زنجیر تو

بازگفتم راز دل با تیر تو

من چه سگ باشم ترا ناسازگار

تا مرا تیر تو باشد راز دار

کاشکی من صاحب صد جانمی

تا همه بر تیر تو افشانمی

نیم جانی بود از عالم مرا

از هزاران جان به است این دم مرا

کی کنم از نیم جانی یاد من

کز هزاران جان شدم آزاد من

گر بجان آمد مرا درعشق کار

پیش جانان خوش توانم مرد زار

چون بگفت این راز خود خوش جان بداد

جان گران نخریده بود ارزان بداد

ای که برجان لرزی و بر تن مدام

خود بیک ارزن نمیارزی تمام

گه تو بر جان لرزی و گه بر تنی

چند لرزی چون نیرزی ارزنی

تا بکی همچون زنان پردگی

مرد عاشق باش بی افسردگی

زندگانی این چنین کن گر کنی

جانفشانی این چنین کن گر کنی

...

0
بخش32 مصیبت نامه عطار نظر دهید...