بخش39 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

کرهٔ میتاخت سلطان در شکار

میگریخت از وی شکار بیقرار

بر ایاز افتاد اشک آنجایگاه

شاه گفتش ای غلام نیک خواه

از چه پیدا شد چو باران اشک تو

گفت چون پنهان نماند از رشک تو

تاچرا تو بادتک تازی براه

از پی چیزی که بگریزد ز شاه

چون توئی خواهندهٔ این بینوا

واو ز تو بگریزد این نبود روا

گفت اسب اندر عقب زان تازمش

تا بگیرم یا فرو اندازمش

گفت شد یک رشک من اینجا هزار

تامرا گیری نه اورادر شکار

گفت ازانش می بگیرم دردناک

تا کشم اورا و خون ریزم بخاک

گفت اکنون رشک من شد صد هزار

تا چرا نکشی مرا وانگاه زار

گفت ازانش میکشم من ای غلام

تاخورم او را که خواهد این مقام

گفت شد رشک من اینجا بی قیاس

تا چرا قوتی نسازی از ایاس

گفت اگر من قوت سازم از تنت

محو گردی هیچ ناید از منت

گفت لا واللّه اگر شاه جهان

قوت خود سازد ازین شوریده جان

گر کنون هستم غلامی ناکسم

آن زمان محمود گردم این بسم

...

0
بخش39 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

گشت یک روز از ایاز نازنین

در میان جمع سلطان خشمگین

خواند پیش خود حسن را شهریار

گفت ازین پس با ایازم نیست کار

جان من میجوشد از وی چون کنم

تخت بندش بر نهم یا خون کنم

یا کنم آزادش و سر در دهم

یا برانم از درش سر بر نهم

هرچه اورا سخت تر آید ز من

این دمش بیشک بسر آید ز من

چون وزیرش دید الحق سخت کوش

گفت باشد سخت تر چیزی فروش

آن سخن از وی خوش آمده شاه را

گفت بفروشید این گمراه را

چون سوی بازار بردندش دوان

شد خریدار از همه سوئی روان

عاقبت بخرید مردی نامدار

آن سمن بر را بدیناری هزار

چون برین بگذشت آخر چندروز

شد پشیمان خسرو گیتی فروز

خواجه راگفتا ایازم را بیار

خواجه آمد با ایاز شهریار

چون بدید از دور سلطان روی او

دید جان را موی یک یک موی او

شد خجل از کردهٔ خود شهریار

اشک بر رویش روان شد صد هزار

مرد را گفتا که بودی تو پلید

تا ایازم را توانستی خرید

تو ندانستی که هر نااهل و اهل

کی خرد معشوق شاهان را ز جهل

او سزای آن بود کز زخم تیغ

خون بریزندش بزاری بیدریغ

در سخن آمد ایاز نامدار

در میان گریه گفت ای شهریار

هرکه او معشوق را خواهد خرید

می بباید ازتن او سر برید

هرکه او معشوق را خواهد فروخت

شرح ده این همه که جان من بسوخت

چون خریدن را سزائی خون بود

گر کسی بفروشد او خود چون بود

عاشقی باید بمعنی پادشاه

تا تواند داشت معشوقی نگاه

کعبهٔ کان خاص عشاق آمدهست

از دو عالم مرد آن طاق آمدست

کعبه‌ای کانجا طواف جان بود

هرکسی را کی محل آن بود

مینترسی تو که چون نبود محل

هشت فردوست نهند اندر بغل

گر نبودی نور دل در پیش کار

هشت جنت را نبودی کار و بار

زندگی دل ز عشق جان بود

عشق جان از غمزهٔ جانان بود

هرچه ازجانان بعاشق میرسد

گر همه کفرست لایق میرسد

...

0
بخش39 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن یکی پرسید از مجنون مگر

کز سخنها تو چه داری دوستر

گفت من لا دوستر دارم مدام

تاکه جان دارم مرا لامی تمام

گفت تا باشد نعم ای بیخبر

لاتو از بهر چه داری دوستر

گفت وقتی کردم از لیلی سؤال

کای رخت خورشید را داده زوال

دوستم داری چنین گفتا که لا

میکشم بر پشتی آن لا بلا

از زفانش تا که لا بشنودهام

از دل و جان عاشق لابودهام

نیست لایق لاجرم اصلا مرا

یک سخن لا واللّه الالا مرا

عشق را جانی بباید آتشین

دوزخی با آتش او همنشین

تا دل عشاق افروزنده شد

از تف آتش چنین سوزنده شد

آتش از عشقست در سوز آمده

گرم در عشق دلفروز آمده

جملهٔ ذرات پیدا ونهان

نقطهٔ عشقست در هر دوجهان

...

0
بخش39 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

کاملی بگذشت در آتش گهی

چون بدید آتش زهش شد ناگهی

چون بهوش آمد رفیقی بر رسید

کز چه مرغ عقلت از بر برپرید

گفت چون آتش بدیدم آن زمان

برگشاد از حال خود آتش زفان

گفت هان تادر من از دون همتی

ننگری از دیدهٔ بیحرمتی

زانکه چندانیم تاب وسوز هست

وانگهی این هر شب و هر روز هست

ز تف و سوزی که من هستم دران

مینپردازم بدین مشی خران

هرکه او درعشق چون آتش نشد

عیش او درعشق هرگز خوش نشد

گرم باید مرد عاشق در هلاک

محو باید گشت در معشوق پاک

در ره معشوق خود شو بی نشان

تا همه معشوق باشی جاودان

...

0
بخش39 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

المقالة التاسعة و الثلثون

سالک بیدل فغان برداشته

پیش دل شد دل ز جان برداشته

گفت ای حایل میان جسم و جان

عکس اسرار تو ذرات جهان

جملهٔ اسرار هست و نیست راست

تا ابد از ذات تو حاصل تراست

هست آن ذرات جمله معنوی

دایماً پاک از یکی و از دوی

وی عجب آنجا یک و دو نیز هست

نیست تمییز و همه تمییز هست

گر نبودی هست و نیست آیات تو

جزو بودی کل نبودی ذات تو

جمله داری و نداری هیچ چیز

تا چو هر بودت بود نابود نیز

با احد دور از عدد چون شنیدی

همچو جمعه نی خودی نه بیخودی

چون یسار تو یمین آمد همه

هرچه آن را گوئی این آمدهمه

این و آنت نقد آن و این بس است

حجت کلت ایدیه این بس است

در میان اصبعین افتادهٔ

لاجرم غیری و عین افتادهٔ

اصبعینت را یمین سلطان بسست

این دو حجت دایمت برهان بسست

چون چنین قربی مسلم آمدت

کمترین بعدی دو عالم آمدت

قربتی ده این بعید افتاده را

بیدلی در من یزید افتاده را

دل ز بیدل چون شنود اسرار او

همچو دل سرگشته شد در کار او

گفت من عکسیام از خورشید جان

مست جاوید از می جاوید جان

دل ز اصبع جان ز نفخ خاص خاست

کی کند ظاهر چو باطن کار راست

قلب از آنم من که میگردم مقیم

تا رسد از نفخ روحم یک نسیم

قلب از آنم من که میگردم مدام

تا رسد از قرب جانم یک سلام

قلب از آنم من که میگردم چو گوی

تا رسد ازجان مرا یک ذره بوی

دایماً بی باده مست افتادهام

کز چنان باطن بدست افتادهام

باطنی کانرا نهایت روی نیست

اهل ظاهر را ازو یک موی نیست

جان ز باطن میرسد من چون کنم

لاجرم زین غصه خود را خون کنم

یک نفس گر قرب من میبایدت

در میانخون وطن میبایدت

ورنه ترک خون و ترک خاک گیر

پاک گرد و راه جان پاک گیر

سالک آمد پیش پیر هوشیار

حال خود برگفت دل پر اضطرار

پیر گفتش هست دل دریای عشق

موج او پرگوهر سودای عشق

درد عشق آمد دوای هر دلی

حل نشدبی عشق هرگز مشکلی

عشق در دل بین و دل در جان نهان

صد جهان در صد جهان درصد جهان

در کلیدانی چه میباشی همی

این جهانها راتماشا کن دمی

چند اندیشی بدین میدان درای

همچو گوئی گرد و سرگردان درای

مصلحت اندیش نبود مرد عشق

بیقراری خواهد از تو درد عشق

...

0
بخش39 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

عاشقی را بود معشوقی چو ماه

مهر کرده ترک پیش او کلاه

مدتی در انتظارش بوده بود

جان بلب پرخون دل پالوده بود

داد آخر وعدهٔ وصلیش یار

گفت خواهد بودت امشب روز بار

مرد آمد تا در دلخواه خویش

اوفتادش مشکلی در راه پیش

گفت اگر این حلقه را بر در زنم

گویدم آن کیست من گویم منم

گویدم پس چون توئی با خویش ساز

عشق اگر بازی همه با خویش باز

ور بدو گویم نیم من این توی

گویدم پس تو برو گر میروی

در میان این دو مشکل چون کنم

خویش را بیخویش حاصل چون کنم

از شبانگه بر در آن دلفروز

هم درین اندیشه بود او تا بروز

این سخن گفتند پیش صادقی

گفت عاقل بود او نه عاشقی

زانکه همچون عاقلان صد گونه حال

گشت بروی در جواب و در سؤال

لیک اگر بودیش عشقی کارگر

درشکستی زود و در رفتی بدر

تا براندیشی تو کار از بد دلی

حاصلت گردد همه بی حاصلی

عاشقان را نیست با اندیشه کار

مصلحت اندیش باشد پیشه کار

عاشق جانسوز خواهد سوز عشق

روز محشر شب شود در روز عشق

عشق بر معشوق چشم افتادنست

بعد از آن از بیدلی جان دادنست

...

0
بخش39 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

خسروی کاعجوبهٔ آفاق بود

خسروی او علی الاطلاق بود

دختری چون ماه زیر پرده داشت

از غمش خورشید ره گم کرده داشت

پای تا سر لطف و زیبائی و ناز

دلفروز و دلفریب و دلنواز

آفتاب روی او افروخته

مهر و مه را ذره گی آموخته

کرده آهو یاد زلفش در تتار

تا قیامت ناف آهو نافه دار

شب ز شبگون حلقهای شست او

حلقه در گوش هلال از دست او

حلقهٔ هندوی او چون مقبلی

صد دراز هر حلقهٔ در هر دلی

چون کمان ابرویش بس کوژخاست

هر زفانی را زهی بنشست راست

ازکمانش تیر اگر رفتی برون

هرکه خوردی در زمان خفتی بخون

تیر مژگانش زسر تیزی که بود

بود ازو صد گونه خونریزی که بود

تاکه چشم نرگسین را برگشاد

بر همه جانها کمین را برگشاد

شورشی در جادوان افتاد ازو

های و هو در آهوان افتاد ازو

بود چون میمی دهان تنگ او

سر بمهر از لعل گوهر رنگ او

در نمیگنجید موئی در دهانش

گر همه بودی خودان موی میانش

گر سخن گویم ز نطق او خطاست

زانکه تلخ است و بنتوان گفت راست

تلخی و شیرینیش آمیختست

کز نمکدانش شکر میریختست

آب حیوان تشنهٔ گفتار او

چشم رضوان عاشق دیدار او

از لب او گر صفت میبایدت

صدجهان پر معرفت میبایدت

چون دهم شرحش چگویم یاربش

نیست شیرین هرچه گویم جزلبش

خود چه گویم چون کنم من یاد ازو

زانکه ممکن نیست جز فریاد ازو

بود باغی آن صنم را چون بهشت

پردرخت و پر گل عنبر سرشت

خادمی آورده بود اندر بهار

از برای باغ صد مزدور کار

کار میکردند چون آتش همه

وز خوشی آن چمن دلخوش همه

تا که آن دختر برون آمد بباغ

همچنان کاید بشب چارم چراغ

همچو کبکی میخرامید از خوشی

همچو شهبازی سری پر سرکشی

اطلسش در خاک دامن میکشید

گیسوش عنبر بخرمن میکشید

چونکه شد گردان سمن بر نرم نرم

جملهٔ گلها بخاک آمد ز شرم

در میان آن همه مزدور کار

بود برنائی چو آتش بیقرار

عشق دختر در میان جان نهاد

عشق او در جان چرا نتوان نهاد

عشق دختر آتشی درجانش زد

جانش غارت کرد و بر ایمانش زد

رفت مرد از دست و در پای اوفتاد

دست و پایش سست بر جای اوفتاد

جامه در سیلاب اشکش غرق شد

آه آتش پاش او چون برق شد

دل شد و جان بیقرارش اوفتاد

کارش افتاد و چه کارش اوفتاد

آه او کز پرده پیدا آمدی

دوزخی دیگر بصحرا آمدی

اشک او کز دیده بیرون ریختی

ابر بودی ابر اگر خون ریختی

گاه سر بر سنگ میزد بیقرار

گاه بر دل سنگ میزد بیشمار

گاه جان میداد جانی مست عشق

گاه میخائید دست از دست عشق

عاقبت درخاک و خون بیهوش گشت

همچنان تا نیم شب خاموش گشت

دختر آگه شد ز عشق آن جوان

خادمی را گفت هین او را بخوان

تا زمانی خوش برو خندیم ما

تا مگر خود را برو بندیم ما

رفت خادم وان جوان را پیش برد

سوی گورش هم بپای خویش برد

چون درآمد آن جوان بیقرار

مجلسی میدید الحق چون نگار

ماهرویان ایستاده پیش و پس

جمله همدم همنشین و هم نفس

در میان میگشت جامی پر شراب

همچنان کز چرخ گردد آفتاب

شمعهای عنبر آتش میفشاند

عود هر دم دامنی خوش میفشاند

مرغ بریان پیش خوبان آمده

پس ز لبشان پای کوبان آمده

گشته موسیقار را رازی که بود

ظاهر از داود آوازی که بود

بانگ چنگ و نالهٔ نایش ز پی

معتدل با یکدگر چون شیر و می

از خوشی و مستی و آواز خوش

وز جمال لعبتان ماه وش

جوش و شوری در میان افتاده بود

های و هوئی در جهان افتاده بود

وان صنم بنشسته چون مه پارهٔ

جلوه میکرد آنچنان رخسارهٔ

دل جمالش را بصد جان میخرید

ذرهٔ دردش بدرمان میخرید

آن جوان چون آنچنان مجلس بدید

در چنان مجلس چنان مونس بدید

لرزه بر اندام او افتاد سخت

سخت میلرزید چون برگ درخت

همچو ابر نوبهاری میگریست

زار میسوخت و بزاری میگریست

خواست تا فریاد بر گیرد چو مست

یک قدح پر باده دادندش بدست

آن قدح چون نوش کرد از دست شد

مست بود از عشق کلی مست شد

همچنان با ژندهٔ مست و خراب

بادلی پر آتش و چشمی پر آب

سوی او دزدیده مینگریستی

خود کجا دیدیش چون بگریستی

دختر آمد پیش او جامی بدست

جانش را میزد چو در پیشش نشست

زلف خود در دست آن مسکین نهاد

در دگر دستش می سنگین نهاد

گفت زلفم سخت دار و می بنوش

غم مخور امشبت خوشتر به ز دوش

آن جوان آنجا چو ننگ خویش دید

زلف او در دست و او را پیش دید

میندانست آن گدای بیقرار

تا کدامین چیز بیند زان نگار

چشم بیند یا خم ابروی او

روی بیند یا شکنج موی او

خنده بیند یا دو لعل آبدار

غمزه بیند یا دو زلف تابدار

در چنان جائی شکیبائی نداشت

طاقت غوغای زیبائی نداشت

عاقبت از بیخودی پست اوفتاد

جان بداد و جامش از دست اوفتاد

زین جهان جان ستان آزاد شد

شد بخاک و عشق او چون باد شد

چون نداری زور عشق دلبران

بیخبر مردی که داری دل بران

چون نداری مردی این کار را

میفروشی هر زمانی یار را

هرکه یار مهربان خواهد فروخت

پیش آب خضر جان خواهد فروخت

...

0
بخش39 مصیبت نامه عطار نظر دهید...