بخش35 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

مالک دینار شب بیدار بود

روز نیز از سوز دل در کار بود

چون بروز آورد شبهای دراز

همچو شبها در گرفت از روز باز

روز و شب صبر وقرارش رفته بود

این چنین کس چون تواند خفته بود

دختری بودش جگر سوز از پدر

گفت آخر شب بخفت و غم مخور

خلق خفته جمله تو چون کوکبی

از چه معنی مینخفتی یک شبی

گفت خفتن نیست درمان پدر

کز شبیخون ترسم ای جان پدر

خواب اگر در شارع سیلی بود

چون شوی بیدار واویلی بود

می ندانم کاین چه مردان بودهاند

کز عمل یک دم نمیآسودهاند

گر ترا یک دم غم ایشانستی

تا ابد درد تو بیدرمانستی

درد ایشان نیست از کسب و عطاست

کی چنان دردی شود از کسب راست

...

0
بخش35 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بود درویشی بغایت غم زده

آن یکی گفتش که ای ماتم زده

غم بدر کن زانکه من هم کردهام

گفت چندین غم نه من آوردهام

این زمان من روز و شب در ماتمم

کانتواند برد کاورد این غمم

این همه غم کز دل پرخون خورم

چون نه من آوردهام من چون برم

من ندانم هیچ غم در روزگار

چون فراق و سخت تر زین نیست کار

گم شود صد عالم غم باتفاق

در بر یک ذرهٔ غم از فراق

ذرهٔ تا هستی خویشت بود

صد فراق سخت در پیشت بود

...

0
بخش35 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

در میان جمع یک صاحب کمال

کرد محی الدین یحیی را سؤال

کان همه منصب که پیدا ونهان

مصطفی را بود در هر دوجهان

از چه گفت او کاشکی از بحر جود

حق نیاوردی مرا اندر وجود

آنکه جمله از برای او بود

هر دوعالم خاک پای او بود

این چرا گوید چه حکمت دانی این

شرح ده چندان که می بتوانی این

گفت دو لوری بچه مرد و زنی

کرده در خرگه بصحرا مسکنی

بود دو خرگه برابر هر دو را

وصل یکدیگر میسر هر دو را

هر دو در خوبی کمالی داشتند

هم ملاحت هم جمالی داشتند

هر دو مست روی یکدیگر شدند

صید شست موی یکدیگر شدند

روز و شب در عشق هم میسوختند

سال و مه سر تا قدم میسوختند

بر جمال یکدیگر میزیستند

دایماً در هم همی نگریستند

یک دم از همشان شکیبائی نبود

زانکه عشق هر دو هر جائی نبود

عاقبت آن هر دو را از روزگار

گوسفند و گاو شد بیش از شمار

کار و بار هر دو تن بسیار شد

هر دو خرگه جای گیر و دار شد

چون زیادت گشت هر ساعت مقام

بیشتر شد هر زمان خیل وغلام

آمدند از دشت سوی شهر باز

شد میسرشان دو قصر سرفراز

پرده دار و حاجبان بنشاندند

پادشاهی جهان میراندند

کار هر دو در گذشت از آسمان

زانکه بود آن در ترقی هر زمان

زین سبب آن هر دو مرغ دلنواز

اوفتادند از بر هم دور باز

هر دو را از کار و بار و گیر دار

وصل رفت و هجر آمد آشکار

در میان هر دو راهی دور ماند

این ازان و آن ازین مهجور ماند

در فراق یکدگر میسوختند

هر دم از نوع دگر میسوختند

هیچکس از دردشان آگه نبود

هیچ سوی یکدگرشان ره نبود

هر دو مشتاق گدائی آمدند

دشمن آن پادشائی آمدند

درگدائی هر دوچون شیر و شکر

تازه و خوش میشدند از یکدگر

لیک چون منشور شاهی خواندند

از سپیدی در سیاهی ماندند

در گدائیشان بسی به بود کار

پادشاهیشان نیامد سازگار

در گدائی عشق با هم باختند

در شهی با هم نمیپرداختند

عاقبت از گردش لیل ونهار

هر دو تن را کرد مفلس روزگار

پادشاهی رفت وآن بیشی نماند

حاصلی جز نقد درویشی نماند

شهر را بیخویشتن بگذاشتند

راه صحرا هر دو تن برداشتند

هر دوچون محروم و مسکین آمدند

با سر جای نخستین آمدند

همچو اول بار دو خرگه تمام

برکشیدند آن دو تن در یک مقام

بار دیگر هر دو دلبر بی تعب

در برابر اوفتادند ای عجب

هر دو از سر باز در هم گم شدند

وز همه عالم بیک دم گم شدند

نقد وصل وگنج جان برداشتند

زحمت هجر از میان برداشتند

هر زمان ذوقی دگرگون یافتند

هر نفس صد لذت افزون یافتند

برگشادند آن دو مرغ آنجا زفان

شکرها گفتند حق را هر زمان

کز شهی با این گدائی آمدیم

با سر این آشنائی آمدیم

پادشاهی دام ما افتاده بود

تا دو مرغ از هم جدا افتاده بود

خاک درویشی شدیم از جان پاک

بر سر آن پادشاهی باد خاک

کاش آن شاهی نبودی وان کمال

تانبردی روزگار این وصال

کاش بی کوس و علم می بودمی

تا چنین دایم بهم میبودمی

گر همه عالم مسلم بودن است

از همه مقصود با هم بودن است

هر دو چون باهم رسیدیم این نفس

فارغیم از جمله کار اینست و بس

...

0
بخش35 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

المقالة الخامسة الثلثون

سالک آمد موج زن جان از وفا

پیش صدر و بدر عالم مصطفی

حال او اینجا دگرگون اوفتاد

خاک بر سر کرد و در خون اوفتاد

گفت ای سلطان دارالملک دین

وی رسول خاص رب العالمین

ای دل افروز همه دین گستران

وی سپیدار همه پیغامبران

ای ملک را بوده استاد ادب

وی فلک را کرده ارشاد طلب

ای مه و خورشید عکس روی تو

عرش و کرسی جفتهٔ در کوی تو

آفرینش را توئی مقصود بس

چون تو اصلی پس توئی موجود بس

بهترین جملهٔ وز حرمتت

بهترین امتان شد امتت

بهترین شهرها هم شهر تست

بهترین قرنها از بهر تست

بهترین هر کتاب از حق تراست

بهترین هر زفان مطلق تراست

بهترین خانها بیت اللّه است

وان ترا هم قبله هم خلوتگه است

چون بهینی در بهینی یا بهین

پیشت آمد قطرهٔ ماء مهین

گرچه ننگیام ولی زان توام

عاشق دیرینه حیران توام

گرچه دارم بیعدد بیحرمتی

تو منه بیرون مرا از امتی

ازدرت گر هیچ درماند یکی

هیچ در دیگر نماند بی شکی

از درت آن را که نگشاید دری

تا ابد نگشایدش در دیگری

گرچه راهت پای تا سر نور بود

لیکراهی سخت دورادور بود

من بهر در میشدم در راه تو

تا رسیدم من بدین درگاه تو

زان بهردر رفتم و هر گوشهٔ

تادهندم در ره تو توشهٔ

زان همه درها که آن در راه تست

تا ابد مقصود من درگاهتست

چون بعون توبدین درآمدم

وز در تو خاک بر سر آمدم

گر دهی یک ذره جانم را عیان

از میان جان نهم جان بر میان

چون دو عالم سایه پرورد تواند

هم زمین هم آسمان گرد تواند

از در تو من کجا دیگر شوم

گر شوم بی امر تو کافر شوم

چون بهشتم جز سر این کوی نیست

از چنین در ناامیدی روی نیست

از هدایت کسر من پیوند کن

هدیهٔ بخش و مرا خرسند کن

مصطفای مجتبی سلطان دین

چون شنود این سر ز سرگردان دین

دید کان سالک تظلم مینمود

رحمتش آمد تبسم مینمود

گفت تا با تو توئی ره نبودت

عقل عاشق جان آگه نبودت

یکسر موی از تو تا باقی بود

کار تو مستی و مشتاقی بود

لیک اگر فقر و فنا میبایدت

نیست در هست خدا میبایدت

سایهٔ شو گم شده در آفتاب

هیچ شو واللّه اعلم بالصواب

لیک راه تو درین منزل شدن

نیست الا در درون دل شدن

گرچو مردان حال مردان بایدت

قرب وصل حال گردان بایدت

اول از حس بگذر آنگه از خیال

آنگه از عقل آنگه از دل اینت حال

حال حاصل در میان جان شود

در مقام جانت کار آسان شود

پنج منزل درنهاد تو تراست

راستی تو بر تو است از چپ و راست

اولش حس و دوم از وی خیال

پس سیم عقلست جای قیل وقال

منزل چارم ازو جای دلست

پنجمین جانست راه مشکلست

نفس خود را چون چنین بشناختی

جان خود در حق شناسی باختی

چون تو زین هر پنج بیرون آمدی

خرقه بخش هفت گردون آمدی

خویشتن بی خویشتن بینی مدام

عقل و جان بی عقل و جان بینی تمام

جمله میبینی بچشم دیگری

جمله میشنوی و تو باشی کری

هم سخن گوئی زفان آن تو نه

هم بمانی زنده جان آن تو نه

گر بدانی کاین کدامین منبع است

قصهٔ بی یبصر و بی یسمع است

چون تو باشی در تجلی گم شده

تونباشی مردم ای مردم شده

موسی آن ساعت که بیهوش اوفتاد

در نبود و بود خاموش اوفتاد

در حلول اینجا مرو گر ره روی

در تجلی رو تو تا آگه روی

چون بدین منزل رسیدی پاکباز

گر همه بر گویمت گردد دراز

چون ره جان بی نهایت اوفتاد

شرح آن بی حد و غایت اوفتاد

آنچه آنجا بینی از انواع راز

صد هزاران سال نتوان گفت باز

چون تو خود اینجا رسی بینی همه

حل شود دنیائی و دینی همه

پس برو اکنون و راه خویش گیر

پنج وادی در درون در پیش گیر

چون شدت آیات آفاقی عیان

زود بند آیات انفس را میان

داد یک یک عضو خود نیکو بده

ظلم کن بر نفس و داد اوبده

زانکه حق فردا ز یک یک عضو تو

باز پرسد بل ز یک یک جزو تو

چون دل سالک قرین راز گشت

از پس آمد کرد خدمت بازگشت

سالک آمد پیش پیر محترم

بازگفتش قصهٔ خود بیش و کم

پیر گفتش مصطفی دایم بحق

در جهان مسکنت دارد سبق

نقطهٔ فقر آفتاب خاص اوست

در دوکونش فخر از اخلاص اوست

فقر اگرچه محض بی سرمایگیست

باخدای خویشتن همسایگیست

این چه بی سرمایگی باشد که هست

تا ابد هر دو جهانش زیر دست

چون بچیزی سر فرو نارد فقیر

پس ز بی سرمایگی نبود گزیر

سر بسر هستند خلقان جهان

جملهٔ مردان حق را میهمان

هرچه از گردون گردان میرسد

از برای جان مردان میرسد

خلق عالم را برای اهل راز

خوان کشیدستند شرق و غرب باز

وی عجب ایشان برای گردهٔ

روز و شب از نفس خود آزردهٔ

...

0
بخش35 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

مصطفی چون آمد از معراج در

وام میخواست از جهودی جومگر

از برای قوت جو میخواستش

وان جهود سگ گرو میخواستش

هر دو عالم دید آن شب ارزنی

روز دیگر جو نبودش یک منی

لاجرم چون این و آن یکسانش بود

هر دو عالم زیر یک فرمانش بود

ضعف ایمان باشدت ای ناتوان

تو چه دانی سر فقر شب روان

جان آدم نیز سر فقر سوخت

هشت جنت را بیک گندم فروخت

...

0
بخش35 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

از اکابر بود شیخی نامدار

دید در خواب آن بزرگ کامگار

کو براهی میشدی روشن چو ماه

یک فرشته آمدی پیشش براه

پس بدو گفتی که عزمت تا کجاست

گفت عزم من بدرگاه خداست

آن فرشته گفتش آخر شرم دار

تو شده مشغول چندین کار و بار

این همه اسباب و املاکت بود

پس هوای حضرت پاکت بود

کار و بار خویش میداری عزیز

قرب حق باید بسر باریت نیز

این همه لنگر ز تو آویخته

چون شوی با نور حق آمیخته

روز دیگر مرد از آن غم شد هلاک

هرچه بودش سر بسر در باخت پاک

یک نمد پاره که از وی جامه ساخت

آن نگه داشت و دگر جمله بباخت

چون شب دیگر بخفت آن پاکباز

آن فرشته در رهش افتاد باز

گفت هان قصد کجا داری چنین

گفت قصد قرب رب العالمین

گفت آخر بی خرد آنجا روی

با چنین ژنده نمد آنجا روی

با نمود آنجا مرو ای حق شناس

با خداوند جهان آخر پلاس

شد حجاب راه عیسی سوزنی

از نمدسازی تو خود را جوشنی

روز دیگر مرد آتش بر فروخت

وان نمود پاره بیاورد و بسوخت

دید القصه شب دیگر بخواب

کان فرشته کرد سوی او شتاب

گفت عزم تو کجاست ای نامدار

گفت نزدیک خدای کامگار

آن فرشته گفت ای بس پاکباز

چون تو کردی هرچه بود از خویش باز

تو کنون بنشین مرو زین جایگاه

چون تو بنشستی بیاید پادشاه

چون همه سوی حق آمد پوی تو

حق خود آید بیشک اکنون سوی تو

پاک شو از هرچه داری و بباز

تا حقت در پاکی آید پیش باز

تا نتابد نقطهٔ‌درویشیت

نبود از قربخدا بی خویشیت

نقطهٔ فقرست پیشان همه

فقر جانسوزست درمان همه

گر بفقرت نیست فخری چون رسول

هست دینت شرک و فضل تو فضول

فقر همچون کعبه چار ارکان نمود

پنجمش جز ذات حق نتوان نمود

در زمان مصطفی این هر چهار

بر صحابه بود دایم آشکار

جوع و جان بازی و ذل و غربتست

چون گذشت این چار پنجم قربتست

جمله را بی جوع آرامی نبود

هیچ کس در نان و در نامی نبود

جملهٔ اصحاب جانباز آمدند

عاشق و مرد و سرانداز آمدند

جمله را عزی که بود ازذل بود

لاجرم هر جزو ایشان کل بود

جمله در غربت وطن بگذاشتند

دل ز زاد و بود خود برداشتند

لاجرم در فقر سلطان آمدند

بهترین خلق دو جهان آمدند

در بیابانی که صعلوکان راه

در رکاب آرند پای آن جایگاه

خواجگان از عشق دستار آن زمان

جمله در خانه گریزند از میان

گر تو هستی مرغ عشق و مرد راه

ازدر حق صد هزاران دیده خواه

تا بدان هردیده عمری بنگری

خویشتن بینی مخنث گوهری

هر زمانت تازه انکاری دگر

در بن هر موی زناری دگر

پس بچندان چشم چون کردی نگاه

بار دیگر صد هزاران گوش خواه

تا بدان هر گوش در لیل ونهار

بشنوی از درگه حق آشکار

کای مخنث گوهر اینجا بار نیست

عشق حق را با مخنث کار نیست

مرد میباید نه سر او را نه پای

جمله گم گشته درو او در خدای

گر بود یک ذره در فقرت منی

نبودت جاوید روی ایمنی

...

0
بخش35 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بایزید از خانه میآمد پگاه

اوفتاد آنجا سگی با او براه

شیخ حالی جامه را در هم گرفت

زانکه سگ را سخت نامحرم گرفت

سگ زفان حال بگشاد آن زمان

گفت اگر خشکم مکش از من عنان

ورترم هفت آب و یک خاک ای سلیم

صلح اندازد میان ما مقیم

گر تو را سهل است با من زان چه باک

کار تو با تست کاری خوفناک

گر بخود دامن زنی یک ذره باز

پس ز صد دریا کنی غسل نماز

زان جنابت هم نگردی هیچ پاک

پاک میگردی ز من از آب و خاک

اینکه تو دامن ز من داری نگاه

جهد کن کز خویشتن داری نگاه

شیخ گفتش ظاهری داری پلید

هست آن در باطن من ناپدید

عزم کن تا هر دو یک منزل کنیم

بو کز آنجا پاکئی حاصل کنیم

گر دوجا آب نجس بر هم شود

چون بدو قله رسد محرم شود

همرهی کن ای بظاهر باطنم

تا شود از پاکی دل ایمنم

سگ بدو گفت ای امام راهبر

من نشایم همرهی را در گذر

زانکه من رد جهانم این زمان

وانگهی هستی تو مقبول جهان

هرکرا بینم مرا کوبی رسد

با لگد یا سنگ یا چوبی رسد

هرکرا بینی تو گردد خاک تو

شکر گوید ز اعتقاد پاک تو

از پی فردای خود تا زادهام

استخوانی خویش را ننهادهام

تو مگر شکاک راه افتادهٔ

لاجرم گندم دو خم بنهادهٔ

تا بود گندم مگر فردات را

سر نمیگردد چنین سودات را

شیخ کاین بشنود مشتی آه کرد

روی و ره نه روی سوی راه کرد

گفت چون من مینشایم زابلهی

تا کنم با یک سگ او همرهی

همرهی لایزال و لم یزل

چون توانم کرد با چندین خلل

تا که میماند من ومائی ترا

روی نبود ایمنی جائی ترا

چون ز ما و من برون آئی تمام

هر دو عالم کل تو باشی والسلام

...

0
بخش35 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

دعوئی بد صوفی درویش را

سوی قاضی برد خصم خویش را

صوفی آن دعوی چو کرد آنجایگاه

بیّنت را خواستش قاضی گواه

رفت صوفی ودل از بند آورید

در گواهی صوفئی چند آورید

قاضیش گفتادگر باید گواه

برد ده صوفی دگر آنجایگاه

باز قاضی گفت ای مرد مجاز

صوفیان را می میار اینجا فراز

زانکه هر صوفی که با خود آوری

یک تنند ایشان اگر صد آوری

چون عدد نبود میان آن گروه

دو گواه آور نه زان آن گروه

کاین گروهیاند چون یک تن شده

وز میانشان رسم ما و من شده

هر که یک دم اوفتاد این جایگاه

تا ابد جاوید برخیزد ز راه

نام او از هر دو عالم گم شود

همچو یک شبنم که در قلزم شود

...

0
بخش35 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

عورتی را کودکی گم گشته بود

دل از آن دردش بخون آغشته بود

در میان راه میشد بیقرار

وز غم آن طفل مینالید زار

صوفئی گفتش منال ای نیک زن

پیشه کن تسلیم و فال نیک زن

غم مخور گر تو نیابی ای درش

باز یابی در جهان دیگرش

چون سخن بشنود زن آمد بجوش

گفت ای صوفی چه میگوئی خموش

من ندانم این که هرک اینجایگاه

کم بود فردا شود پیش دو راه

زانکه من دانم که خلق روزگار

زین دو عالم در یکی دارد قرار

بی شکی هم آدمی هم دیگران

یا درین عالم بود یا نه دران

صوفیش گفتا بدان گر اندکی

در میان صوفیان افتد یکی

نیز کس در هر دو عالم جاودان

نه خبر یابد نه نام ونه نشان

هر که او با صوفیان دارد قرار

هست او از هر دو عالم برکنار

توازان غم خور که آن طفل لطیف

در میان صوفیان افتد حریف

محو گردد جاودان نامش همی

در دو عالم نبود آرامش همی

هر که قرب حق بدست آرد دمی

همچو دریائی نماید شبنمی

قطرهٔ کو غرقهٔ دریا بود

هر دو کونش جز خدا سودا بود

آب دریا باشد از شش سوی او

واو بمیرد تشنه دل در کوی او

قرب جوی ای دوست وز دوران مباش

وصل خواه از خیل مهجوران مباش

گر نیاید قرب اینجا حاصلت

پیش آرد بعد کاری مشکلت

گر مقام قرب حق میبایدت

بر نکوکاران سبق میبایدت

خوردروز و خواب شب گردان حرام

تا مگر در قرب حق یابی مقام

...

0
بخش35 مصیبت نامه عطار نظر دهید...