بخش34 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

گفت ذوالنون است کان دانای راز

چون کند از هم بساط مجد باز

گر گناه اولین و آخرین

بیش باشد ز آسمانها و زمین

برحواشی بساطش آن گناه

محو گردد جمله بر یک جایگاه

گر شود خورشیدنور افشان دمی

محو گردد صد جهان ظلمت همی

قطرهٔ چند ازگنه گر شد پلید

در چنان دریا کجا آید پدید

نه همه آنجایگه طاعت خرند

عجز نیز و ضعف هر ساعت خرند

...

0
بخش34 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

شد جوانی را حج اسلام فوت

از دلش آهی برون آمد بصوت

بود سفیان حاضر آنجا غم زده

آن جوان را گفت ای ماتم زده

چار حج دارم برین درگاه من

میفروشم آن بدین یک آه من

آن جوان گفتا خریدم و او فروخت

آن نکو بخرید وین نیکو فروخت

دید آن شب ای عجب سفیان بخواب

کامدی از حق تعالیش این خطاب

کز تجارت سود بسیار آمدت

گر بکاری آمد این بار آمدت

شد همه حجها قبول از سود تو

تو زحق خشنود و او خشنود تو

کعبه اکنون خاک جان پاک تست

گر حجست امروز برفتراک تست

...

0
بخش34 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

در مصافی پادشاه حق شناس

یافت از خیل اسیران بی قیاس

با وزیر خویشتن گفت ای وزیر

چیست رای تو درین مشتی اسیر

گفت چون دادت خدای دادگر

آنچه بودت دوستر یعنی ظفر

آنچه آن حق دوستر دارد مدام

تو بکن آن نیز یعنی عفو عام

...

0
بخش34 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن زنی اندر زنا افتاده بود

وز ندامت تن بخون در داده بود

از پشیمانی که بود آن مستمند

خویشتن میکشت و درخون میفکند

عاقبت شد سوی پیغامبر همی

شرمناک از قصهٔ خود زد دمی

سر بگردانید پیغامبر ز راه

در برابر رفت و گفت آنجایگاه

از دگر سو سر بگردانید باز

از دگر سو آمدش این زن فراز

قصهٔ برگفت و بس بگریست زار

وز نبی درخواست خود را سنگسار

مصطفی گفتش که ای شوریده جان

نیست وقت سنگسارت این زمان

تا بشوئی سر بپردازی شکم

زانکه فرزندی تواند بود هم

رفت آن زن همچنان میسوخت زار

تا شد آبستن بحکم کردگار

آن بلا و رنج یک چندی کشید

تا که از وی گشت فرزندی پدید

پیش سید برد طفل خویش را

گفت برهان این زن درویش را

مصطفی گفتش برو با صبر ساز

تاکنی این طفل را از شیر باز

زانکه گر شیر دگر شکر بود

از همه شیر تو لایق تر بود

رفت آن زن با بلا دمساز شد

تاکه آن کودک ز شیرش باز شد

باز برد آن طفل را آنجایگاه

گفت برگیرید این زن را زراه

چند سوزم بیش ازین تابم نماند

زآتش دل بر جگر آبم نماند

مصطفی گفتش که وقت کار نیست

طفل را در جمع پذرفتار نیست

نیست کس تا هفت سال اینجایگاه

کو ز آب و آتشش دارد نگاه

هم تو اولیتر چو او بی کس بود

هفت سالش چون بداری بس بود

بود شخصی در پی آن کار شد

طفل را برداشت و پذرفتار شد

مصطفی را سخت ناخوش آمد آن

زانکه کاری بس مشوش آمد آن

چون کسی شد طفل را پروردگار

شد بشرع آن لحظه بروی سنگسار

مصطفی فرمود تا مردم بسی

برگرفت از راه سنگی هر کسی

عاقبت کردند زن را سنگسار

تا گرفت آن تایب صادق قرار

از پس تابوت زن آن رهنمای

گام میزد برسر انگشت پای

گفت غوغای ملک بگرفت راه

گام می نتوان نهاد اینجایگاه

کس نکرد این توبه اندر روزگار

بود آن زن در حقیقت مردکار

عاقبت چون کرد پیغامبر نماز

دفن کرد آن کشته راو گشت باز

مرتضی دید آن شب آن زن را بخواب

گفت هان چون کرد حق با تو خطاب

گفت حق گفتا ندانستی مگر

کانبیا را زان فرستادم بدر

تا شریعت را اساس ایشان نهند

آنچه چندان گفتم آن چندان نهند

چون محمد بود امین روزگار

ترک نتوانست کردن سنگسار

ای ز بی انصافی خود خورده سنگ

با خدای خویشتن بودی بجنگ

سوی او ده بار رفتی وانگهی

سوی ما گفتی ندانستی رهی

گر نهان یکبار با ما گشتئی

از گناه خود مبرا گشتئی

جبرئیل آنگاه بفرستادمی

تا ابد منشور عفوت دادمی

...

0
بخش34 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

کافری پیش خلیل آمد فراز

گفت نانی ده بدین صاحب نیاز

گفت اگر مؤمن شوی وائی براه

هرچه دل میخواهدت از من بخواه

این سخن کافر چو بشنود از خلیل

درگذشت اوحالی آمد جبرئیل

گفت حق میگوید این کافر مدام

از کجا میخورد تا اکنون طعام

او که چندین گاه نان مییافتست

ازخداوند جهان مییافتست

این زمان کو از درت نان خواه شد

تن زدی تا گرسنه در راه شد

چون توئی دایم خلیل کردگار

باخلیل خویش شو در جود یار

چون تو فارغ از بخیلی آمدی

جود کن چون در خلیلی آمدی

یا رب این انعام و بخشایش نگر

عین آرایش برالایش نگر

با چنین فضلی ترا در پیشگاه

کی توان ترسید از بیم گناه

زانکه آن دریا چو در جوش آیدت

نیک و بد جمله فراموش آیدت

...

0
بخش34 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

المقالة الرابعة و الثلثون

سالک دل مردهٔ درمان طلب

پیش روح اللّه آمد جان بلب

گفت ای روح مجرد ذات تو

زندگی در زندگی آیات تو

تا ابد فتح و فتوح مطلقی

از قدم تا فرق روح مطلقی

پرتو خورشید عکس جان تست

آب حیوان دست شوئی زان تست

ای ورای جسم وجوهر جای تو

در طهارت نیست کس بالای تو

چون دم رحمن مسلم آمدت

مهر همبر صبح همدم آمدت

صبغةاللّه از درون میآوری

وز خم وحدت برون میآوری

صبغةاللّه را بخود ره داده‌ای

زانکه ابرص نور اکمه داده‌ای

گرچه رنگت را رکوعی بایدم

برنخواهم گشت بوئی بایدم

عالم جانی تو جانی ده مرا

گر سگیام استخوانی ده مرا

من بسوزم ز آرزوی زندگی

چون توداری زندگی وبندگی

آمدم تا بندهٔ خاصم کنی

زندهٔ یک ذره اخلاصم کنی

عیسی مریم دمی بر کار کرد

مست ره را از دمی هشیار کرد

گفت از هستی طهارت بایدت

ور خرابی صد عمارت بایدت

پاک گرد از هستی ذات و صفات

تا بیابی هم طهارت هم نجات

زانکه گر یک ذره هستی در رهست

در حقیقت بت پرستی در رهست

گر ز جان خود فنا باید ترا

نور جان مصطفی باید ترا

تا زنور جان او سلطان شوی

تا ابد شایستهٔ عرفان شوی

من که او را یک مبشر آمدم

در بشارت هم مقصر آمدم

بر در او رو بشارت این بَسَت

خاک او گشتی طهارت این بَسَت

سالک آمد پیش پیر کاینات

قصهٔ برگفت سر تا سر حیات

پیر گفتش هست عیسی را بحق

در کرم در لطف ودرپاکی سبق

زهر را از صدق خود تریاک دید

هرچه دید از پاکی خود پاک دید

...

0
بخش34 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن سگی مرده براه افتاده بود

مرگ دندانش ز هم بگشاده بود

بوی ناخوش زان سگ الحق میدمید

عیسی مریم چو پیش او رسید

همرهی را گفت این سگ آن اوست

و آن سپیدی بین که در دندان اوست

نه بدی نه زشت بوئی دید او

و آن همه زشتی نکوئی دید او

پاک بینی پیشه کن گر بندهٔ

پاک بین گر بندهٔ بینندهٔ

جمله را یک رنگ و یک مقدار بین

مار مهره بین نه مهره ماربین

هم نکوئی هم نکوکاری گزین

مهربانی و وفاداری گزین

گر خدا را میشناسی بنده باش

حق گزار نعمت دارنده باش

نعمت او میخوری در سال و ماه

حق آن نعمت نمیداری نگاه

...

0
بخش34 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

با رفیقی شب روی فرزانهٔ

شد بدزدی نیم شب درخانهٔ

ناگهی آن یار خود راگفت زود

پای بیرون نه ازین خانه چو دود

یار ازو پرسید کاخر حال چیست

نیست کس بیدار پرهیزت ز کیست

گفت میکردم طلب تا هیچ هست

پارهٔ نانم مگر آمد بدست

بر فراموشی نهادم در دهان

چون بخوردم یادم آمد در زمان

کاخر اینجا خورده شد نان و نمک

گر بداندیشی شوی رد فلک

کاملان در راه خود خون خوردهاند

بندگی و حق گزاری کردهاند

لاجرم در بندگی سلطان شدند

بهتر خلق جهان ایشان شدند

بندگی و چاه باید حبس نیز

تا شوی در مصر چون یوسف عزیز

گرچو جعفر آمدی صادق بباش

ور چو معشوق آمدی عاشق بباش

چون حسن شو هم بعلم و هم بکار

تا حسن آئی تونیز اندر شمار

لعب کم کن چند بازی کعب را

تا چو کعب آئی تو کار صعب را

نیست ازتو چون ربیع آئی بدیع

چون خریف نفس رفت اینک ربیع

اعجمی شو چون حبیب از غیر دور

تا حبیبت نام آید از غیور

گرچو معروف از خداواقف شوی

زود هم معروف و هم عارف شوی

گرچو ابراهیم ادهم بایدت

اشهب تقوی مسلم بایدت

گرچو ثوری بایدت در دل چراغ

طالع ثوری برون کن ازدماغ

گرچو طاووس یمانی بایدت

پر طاووس معانی بایدت

گر ترا چون فتح میباید مقام

کار کن تا فتح بینی والسلام

گر تو خود را سهل خواهی اهل باش

دین چو سهل افتاد هم چون سهل باش

گر تو در دین چون سری داری سری

این سری را ترک کن چون آن سری

ور ترا همچون شه کرمانست سوز

پس شه کرمان توئی و نیمروز

ور عطا دانی تو نه کسب و جزا

پس ابوالفضلی تو و ابن عطا

ور کمال و صفو نوری بایدت

از زر تاریک دوری بایدت

هرکه او مالک بوددینار را

مالک دینار نبود کار را

چون نمانی و بمانی این همه

گر نمیدانی بدانی این همه

چون بدانی هیچ نادانی مکن

تاتوانی هرچه بتوانی مکن

لطف و شفقت مهربانی پیش گیر

راه از بهر صلاح خویش گیر

ذرهٔ‌گر شفقت جانت دهند

پایگاه آل عمرانت دهند

...

0
بخش34 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

گشت پیدا یک کبوتر نازنین

رفت موسی را همی در آستین

از پسش بازی درآمد سرفراز

گفت ای موسی بمن ده صید باز

رزق من اوست ازمنش پنهان مدار

لطف کن روزی من با من گذار

گشت حیران موسی عمران ازین

میتوان شد ای عجب حیران ازین

گفت این یک را امانم حاصل است

واندگر یک گرسنست این مشکلست

زینهاری پیش دشمن چون کنم

هست دشمن گرسنه من چون کنم

گفت اکنون هیچ دیگر بایدت

گوشتت یا این کبوتر بایدت

باز گفتا گوشتی گر باشدم

راضیم به از کبوتر باشدم

کز لکی خواست از پی مهمان خویش

تا ببرد پارهٔ از ران خویش

بازچون گشت ای عجب واقف زراز

شد فرشته صورت و گم گشت باز

گفت ما هر دو فرشته بودهایم

تا ابد از خورد و خفت آسودهایم

لیک ما را حق فرستاد این زمان

تا کند معلوم اهل آسمان

شفقت تو درامانت داشتن

رحمت تو در دیانت داشتن

هرکرا چشمی بشفقت باز شد

در حریم قرب صاحب راز شد

عفو آمد مذهبش تا بود او

بی کرم یک دم نمیآسود او

...

0
بخش34 مصیبت نامه عطار نظر دهید...