بخش16 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

خونئی را زار میبردند و خوار

تا درآویزند سر زیرش ز دار

او طرب میکرد و بس دل زنده بود

خنده میزد وان چه جای خنده بود

سایلی گفتش که آزادی چرا

وقت کشتن این چنین شادی چرا

گفت چون عمر از قضاماند این قدر

کی توان برد این قدر در غم بسر

تا که این میگفت حق دادش نجات

از ممات او برون آمد حیات

هرچه برهم مینهی بر هم منه

هیچ کس را هیچ بیش و کم منه

هرچه داری جمله آنجا میفرست

کم بود از نیم خرما میفرست

زانکه هرچ آنجا فرستی آن تراست

وانچه میداری نگه تاوان تراست

...

0
بخش16 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

از نیاز بندگی آن پادشاه

پیش مردی رفت از مردان راه

گفت پندی ده که رهبر باشدم

زین چنین صد ملک بهتر باشدم

گفت بنگر تا ترا ای شهریار

کار دنیا چند میآید بکار

کار دنیا آنچه باشد ناگزیر

آن قدر چون کرده شد آرام گیر

کار عقبی نیز بنگر این زمان

تا بعقبی چند محتاجی بدان

آنچه در عقبی ترا آن درخورست

کار آن کردن ترا لایق ترست

کار دین و کار دنیا روز وشب

تو بقدر احتیاج خود طلب

آنچت اینجا احتیاجست آن بکن

وانچه آنجا بایدت درمان بکن

گر بموئی بستگی باشد ترا

هم بموئی خستگی باشد ترا

ور بکوهی بستگی پیش آیدت

هم بکوهی خستگی بیش آیدت

بر تو هر پیوند تو بندی بود

تا ترا پیوند خود چندی بود

باز بر پیوند سر تا پای تو

تا توانی مرد ور نه وای تو

...

0
بخش16 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

کاملی گفتست دانی مرد کیست

نیست مرد انک او تواند شاد زیست

مرد آن باشد که جانی شادمان

خوش تواند برد آزاد از جهان

ای درین چنبر همه تاب آمده

همچو شاگرد رسن تاب آمده

چون گذر بر چنبر آمد جاودان

چند در گیری رسن گرد جهان

چند خواهی بیش ازین بر هم نهاد

چون همه از هم فرو خواهد فتاد

گر نخواهی کرد قارونی مدام

خورد و پوشی تا لب گورت تمام

انبیا چون این چنین کردند کار

تو دکان بالای استادان مدار

...

0
بخش16 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

عیسی مریم بخواب افتاده بود

نیم خشتی زیر سر بنهاده بود

چون گشاد از خواب خوش عیسی نظر

دید ابلیس لعین را بر زبر

گفت ای معلون چرا استادهٔ

گفت خشتم زیر سر بنهادهٔ

جملهٔ دنیا چو اقطاع منست

هست آن خشت آن من این روشنست

تا تصرف میکنی در ملک من

خویش را آوردهٔ در سلک من

عیسی آن از زیر سر پرتاب کرد

روی را برخاک عزم خواب کرد

چون فکند آن نیم خشت ابلیس گفت

من کنون رفتم تو اکنون خوش بخفت

چون پس خشت لحد خواهی فتاد

خشت بر خشتی چرا خواهی نهاد

چون گل از خونابهٔ دل میکنی

از پی دنیا چرا گل میکنی

...

0
بخش16 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

کرد پیغامبر مگر روزی گذر

ناودانی گل همی در زد عمر

در گذشت ازوی نکرد او را سلام

از پسش حالی عمر برداشت گام

گفت آخر یا رسول اللّه چه بود

کز عمر می بر شکستی زود زود

گفت گشتی از عمارت غرهٔ

تو بمرگ ایماننداری ذرهٔ

تو بلاشک بیخ جانت میزنی

گر گلی بر ناودانت میزنی

هرکرا در گور باید گشت خاک

گل کند آخر نترسد از هلاک

از جهان بیرون همی باید شدن

زیر خاک و خون همی باید شدن

تانگردی پایمال خاک و خون

کی رود سرگشتگیت از سر برون

گر درختی گردد این هر ذره خاک

بر دهد هر ذرهٔ صد جان پاک

کس چه داند تا چه جانهای شگرف

غوطه خوردست اندرین دریای ژرف

کس چه داند تا چه دلهای عزیز

خون شدست و خون شود آن تو نیز

کس چه داند تا چه قالبهای پاک

در میان خون فرو شد زیر خاک

در دوعالم نیست حاصل جز دریغ

هیچکس را نیست در دل جز دریغ

در سرائی چون توان بنشست راست

کز سر آن زود برخواهیم خاست

کار عالم جز طلسم و پیچ نیست

جز خرابی در خرابی هیچ نیست

...

0
بخش16 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بود شهری بس قوی اما خراب

پای تا سر شوره خورده زافتاب

صد هزاران منظر و دیوار و در

اوفتاده سرنگون بر یکدگر

دید مجنونی مگر آن شهر را

درعمل آورده چندان قهر را

در تحیر ایستاد آنجایگاه

شهر را میکرد هر سوئی نگاه

نیمروز آنجایگه منزل گرفت

گوئی آنجا پای او در گل گرفت

سایلی گفتش که ای مجنون راه

از چه حیران ماندهٔ این جایگاه

سخت سرگردان و غمگین ماندهٔ

می چه اندیشی که چنین ماندهٔ

گفت ماندم در تعجب بیقرار

کانزمان کاین شهر بودست استوار

وانگهی پر خلق بودست این همه

مصر جامع مینمودست این همه

آن زمان کاین بود شهر مردمان

من کجا بودم ندانم آن زمان

وین زمان کاینجا شدم من آشکار

تا کجا رفتند چندان خلق زار

من کجا بودستم آخر آن زمان

یا کجااند این زمان آن مردمان

من نبودم آن زمان و ایشان بدند

من چو پیدا آمدم پنهان شدند

می ندانم این سخن را روی وراه

این تعجب میکنم این جایگاه

کس چه میداند که این پرگار چیست

یا ازین پرگار بیرون کار چیست

چون بسی رفتم ندیدم پیش باز

گشتم اکنون بیدل و بیخویش باز

هیچ دل را جز تحیر راه نیست

وز شد آمد جان کس آگاه نیست

...

0
بخش16 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن یکی حمال خوش بنشسته بود

رشتهٔ حمالیش بگسسته بود

سایلی گفتش چرا ای مرد خام

این چنین بیکار بنشستی مدام

سیم از تو باز میافتد بسی

چون کند بی سیم بیکاری کسی

پس زفان بگشاد حمال دژم

گفت باز افتد گر از من یک درم

یک درم گر رفت صد من بار نیز

باز میافتد ز پشتم ای عزیز

بار تا چندی کشی بی بار باش

گر دمی باقیست برخوردار باش

...

0
بخش16 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

المقالة السادسة عشره

سالک سلطان دل درویش زاد

با سری پر خاک آمد پیش باد

گفت ای جان پرور خلق آمده

همدم و پیوستهٔ حلق آمده

هرکه عمری کامران دارد زتست

زندگی هرکه جان دارد ز تست

ره بسوی جان بحرمت میبری

نور میآری و ظلمت میبری

رفت و روب صحن جانها هم ز تست

گفت و گوی در زبانها هم ز تست

آتش افروز جوانی هم توئی

مایه بخش زندگانی هم توئی

تو سلیمان را ببالا بردهٔ

تخت او شرقاً و غرباً بردهٔ

عادیان را تو ز بن برکندهٔ

سرنگون کرده بخاک افکندهٔ

هم ترا لطفست و هم قوت بسی

قوتم ده پس بلطفم کن کسی

تو بسی گردیدهٔ گرد جهان

بوی جانانم بجان من رسان

چون ز سالک باد این پاسخ شنید

زین دریغش باد سرد آمد پدید

گفت من خود بر سر پایم مدام

زین مصیبت باد پیمایم مدام

خاک بر سر دارم و بادی بدست

از غم این نیست یک جایم نشست

در بدر میگردم و میجویمش

روز تا شب این سخن میگویمش

من درین ره سخت حیران آمدم

همچو بادی سست پیمان آمدم

این زمان بر باد دادم خوب و زشت

من نه دوزخ خواهم اکنون نه بهشت

گر ازین مقصود یابم بوی من

از دو عالم در ربایم گوی من

ور نخواهم یافت بوئی یک نفس

باد سردم کار خواهد بود و بس

آتشم در دل فتاده زین غمست

خرمنم بر باد داده زین غمست

گر جهان صد باره پیمایم بسر

هم نخواهد بود ازین سرم خبر

تو بیفشان باری از من دامنت

زانکهکاری راست ناید از منت

سالک آمد پیش پیر مقتدا

کرد حال خویش پیش او ادا

پیر گفتش باد خدمتگار جانست

ریح از روحست روح او از آنست

راحت او انس و جان را شاملست

در دوعالم انس و جان زو کاملست

طیب افتادست و طیبی دارد او

وز دم رحمن نصیبی دارد او

هرکه اورا یوسفی گم کرده نیست

گرچه ایمان آورد آورده نیست

یوسفی در مصر جان داری مقیم

هر زمانت میرسد از وی نسیم

گر نسیم او نیابی یک نفس

آن نفس دانی که باشی هیچکس

گر دو عالم خصم تو افتد مقیم

بس بود از یوسف خویشت نسیم

گر همه عالم شود زیر و زبر

تو مکن از سایهٔ‌ یوسف گذر

...

0
بخش16 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

گفت یک روزی همایی میپرید

لشکر محمود هرکورا بدید

سر بسر در سایهٔ او تاختند

خویش را بر یکدیگر انداختند

تا ایاز آمد بر مقصود شد

در پناه سایهٔ محمود شد

پس دران سایه میان خاک راه

هر زمان در سر بگشتی پیش شاه

آن یکی گفتش که ای شوریده رای

نیست آنجا سایهٔ پرهمای

گفت سلطانم همای من بسست

سایهٔ او رهنمای من بسست

چون بدانستم که کار اینست و بس

در دو عالم روزگار اینست و بس

سر نپیچم هرگز از درگاه او

میروم بی پاو سر در راه او

...

0
بخش16 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بوددزدی دولتی در وقت خفت

در وثاق احمد خضروبه رفت

گرچه بسیاری بگرد خانه گشت

مینیافت او هیچ از آن دیوانه گشت

خواست تا بیرون رود آن بیخبر

کرد دل برنا امیدی عزم در

شیخ داد آواز و گفت ای رادمرد

میروی بر ناامیدی باز گرد

دلو برگیر آب برکش غسل ساز

دم مزن تا روز روشن از نماز

دزد بر فرمان او در کار شد

در نماز و ذکر و استغفار شد

چون درامد نوبت روز دگر

خواجهٔ آورد صد دینار زر

شیخ را داد و بدو گفت این تراست

شیخ گفت این خاصهٔ مهمان ماست

زربدزد انداخت گفت این خاص تست

این جزای یک شبه اخلاص تست

دزد را شد حالتی پیدا عجب

اشک میبارید جانی پر طلب

در زمین افتاد بی کبر و منی

توبه کرد از دزدی و از ره زنی

شیخ را گفتا که من دزد سقط

کرده بودم از جهالت ره غلط

یک شبی کز بهر حق بشتافتم

آنچه در عمری نیابم یافتم

یک شبی کز بهر او کردم نماز

رستم از دزدی و گشتم بی نیاز

گر بروز و شب کنم کار خدای

نیکبختی یابم اندر دو سرای

توبه کردم تا بروز مردنم

نیست کار الا که فرمان بردنم

این بگفت و مرد دولت یار گشت

شد مرید شیخ و مرد کار گشت

تا بدانی تو که در هر دو جهان

نیست کس را بر خدا هرگز زیان

چون تو از بالا بدین شیب آمدی

چون زنان در زینت و زیب آمدی

روی عالم شیب دارد سر بسر

آسیا بر نه که شد آبت بدر

گرچو گردون عزم این میدان کنی

هرنفس صد آسیا گردان کنی

ترک دنیا گیر تا دینت بود

آن بده از دست تا اینت بود

کانچه از دستت برون شد از عزیز

بار آنت از پشت باز افتاد نیز

...

0
بخش16 مصیبت نامه عطار نظر دهید...