بخش 6 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

گفت چون تابوت موسی بر شتاب

دید فرعونش که میآورد آب

چارصد زیبا کنیزک همچو ماه

ایستاده بود پیش او براه

گفت با آن دلبران دلنواز

هرکه آن تابوتم آرد پیش باز

من ز ملک خویش آزادش کنم

بی غمش گردانم و شادش کنم

چارصد دلبر بیک ره تاختند

خویش را در پیش آب انداختند

گرچه رفتند آن همه یک دلنواز

شد بسبقت پیش آن تابوت باز

برگرفت از آب و در پیشش نهاد

پیش فرعون جفا کیشش نهاد

لاجرم فرعون عزم داد کرد

چارصد مه روی را آزد کرد

سائلی گفتا که ای عهدت درست

گفته بودی هرکه تابوت از نخست

پیشم آرد باز دلشادش کنم

خلعتش در پوشم آزادش کنم

کارچون زان یک کنیزک گشت راست

چارصد را دادن آزادی چراست

گفت اگرچه جمله درنایافتند

نه ببوی یافتن بشتافتند

جمله را چون بود امید یافتن

بر همه باید چو شمعی تافتن

گر یکی زان جمله ماندی ناامید

شب شدی بر چشم او روز سپید

لاجرم گردن گشادم جمله را

خط آزادی بدادم جمله را

آن لعین گر رحمتی در سینه داشت

زان چه مقصودش چو حق را کینه داشت

خلق عالم آشکارا و نهان

جمله خواهانند حق رادر جهان

جمله او را خواستند او مینخواست

تا نخواهد او نیاید کار راست

بادلی پر مهر فرعون لعین

خواست از جان قرب رب العالمین

لیک چون حق مینخواست او را چه سود

کانچه بودش آرزو او را نبود

کار از پیشان اگر بگشایدت

هر دمی صد گونه در بگشایدت

...

0
بخش 6 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

المقالة السادسه

سالک آمد پیش عرش صعبناک

گفت ای سر حد جسم و جان پاک

هفت گلشن نقطهٔ پرگار تو

هشت جنت غرقهٔ انوار تو

اولین بنیاد در عالم توئی

واپسین جسمی که ماند هم توئی

جسم و جان را کار پرداز آمدی

جزو و کل را قبهٔ راز آمدی

جملهٔ ارواح را مرجع توئی

جملهٔ اشباح را مقطع توئی

ای بقیومی حق قایم شده

قدسیان را کعبهٔدایم شده

صد هزاران جوهر کروبیند

در محبی اند و در محبوبیند

جمله ذاتت کعبهٔ خود ساخته

تاابد دل در طواف انداخته

صد هزاران عنصر روحانیند

در طواف تو بسر گردانیند

رحمت از هر دو جهان قسمت تراست

زانکه از رحمن همه رحمت تراست

آنکه با چندین جلالت آید او

میتواند گر رهی بنماید او

عرش اعظم زین سخن از جای شد

چون شفق از دیده خون پالای شد

گفت بر من زین سخن جز نام نیست

لاجرم یک ساعتم آرام نیست

نیست از رحمن بجز نامی مرا

چند الرحمن علی العرش استوی

همچو گرگی گرسنه فرسودهام

در شکم هیچ ودهان آلودهام

چون زموت سعد لرزیدم ز جای

چون توانم داشت طاقت با خدای

گر ز پیشان آب روشن میرود

تیره میگردد چو بر من میرود

هر دمم دولت رسد صد قافله

من نمیبینم یکی را حوصله

لست ساقی روز میثاق آن مراست

قصهٔ والتفت الساق آن مراست

هست اساس و اصل من برروی آب

من برآبی مضطرب همچون حباب

گرچه محراب ملایک گشتهام

منصبی نیست این نه مالک گشتهام

من از آن کرسی نهادم زیر پای

تا رسد خود دست من بر هیچ جای

خود ز زیر پای من کرسی برفت

وز دماغم آنچه میپرسی برفت

حال خود برگفتمت ای پاک مرد

همچو من در خون نشین بر خاک درد

سالک آمد پیش پیر خرده دان

برگشاد از حال او با او زفان

پیر گفتش هست عرش صعبناک

عالم رحمت جهان نور پاک

هرکجا در هر دو عالم رحمتست

جمله را از عرش رحمن قسمتست

منزل رحمت ز حق عرش آمدست

پس زراه عرش در فرش آمدست

هر که او امروز رحمت میکند

حق ز عرشش نور قسمت میکند

هرکه او بر زیردستان شد رحیم

گشت دایم ایمن از خوف جحیم

...

0
بخش 6 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

سوی اسپاهان براه مرغزار

باز میآمد ملکشاه از شکار

مرغزاری ودهی بد پیش راه

کرد منزل وقت شام آنجایگاه

از غلامان چند تن بشتافتند

بر کنار راه گاوی یافتند

ذبح کردند و بخوردندش بناز

آمدند آنگه بلشگرگاه باز

بود گاو پیر زالی دل دو نیم

روز و شب درمانده با مشتی یتیم

قوت او و آن یتیمان اسیر

آن زمان بودی که دادی گاو شیر

چند تن درگاو مینگریستند

جمله بر پشتی او میزیستند

پیرزن را چون خبر آمد ازان

بی خبر گشت و بسر آمد ازان

جملهٔ شب در نفیر و آه بود

پیش آن پل شد که پیش راه بود

چون ملکشه بامداد آنجا رسید

پیرزن پشت دوتا آنجا بدید

موی همچون پنبه روئی چون زریر

با یتیمان آمده آنجا اسیر

با عصا در دست پشتی چون کمان

گفت ای شهزادهٔ الب ارسلان

گر برین سر پل بدادی داد من

رستی از درد دل و فریاد من

ورنه پیش آن سر پل و ان صراط

داد خواهم این زمان کن احتیاط

گر ز ظلم تو زبون گردم ز تو

پیش حق فردا بخون گردم ز تو

من ز ظلمت میندانم سر ز پای

گرچه شاهی بر نیائی با خدای

هان و هان دادم برین پل ده تمام

تا بران پل بر نمانی بر دوام

از همه سود و زیان در پیش و پس

مر یتیمان مرا این بود بس

گرسنه بگذاشتی اطفال را

پیش خلق انداختی این زال را

در سحر یک نالهٔ این پیر زال

مردی صد رستم آرد در زوال

این نه از شاه جهانم میرسد

کاین ز دور آسمانم میرسد

سخت کندم کرد چرخ تیز گرد

چون توان با سرکشی آویز کرد

این بگفت وهمچو باران بهار

با یتیمان شد بزاری اشکبار

هیبتی در جان شاه افتاد ازو

سخت شوری در سپاه افتاد ازو

گفت ای مادر مگردان دل ز شاه

هرچه میخواهی برین سر پل بخواه

تابراین پل بر تو برگویم جواب

کان سر پل را ندارم هیچ تاب

حال چیست ای زال گفت او حال خویش

دادش او هفتاد گاو از مال خویش

گفت این هفتاد گاو ای پیر زال

در عوض بستان که هست این از حلال

این بگفت وآن غلامان را بخواند

زجر کرد و سبز خنگ از پل براند

پیرزن را وقت چون شبگیر شد

حق آن انعام دامن گیر شد

غسل آورد و نماز آغاز کرد

روی بر خاک ودر دل باز کرد

گفت ای پروردگار دادگر

چون ملکشه بادنیمی از بشر

از کرم نگذاشت بر من مابقی

تو که جاویدان کریم مطلقی

فضل کن با او و در بندش مدار

وانچه نپسندیدهٔ زو در گذار

چون ملکشه رفت از آن جای خراب

دیدش از عباد دین مردی بخواب

گفت هان چون رفت حال ای پادشاه

گفت اگر آن بیوه زال دادخواه

از برای من نکردی آن دعا

جز شقاوت نیستی دایم مرا

نیک بختی گشت آن بدبختیم

از دعای اونماند آن سختیم

عالمی بار اوفتاد از گردنم

تا ابد آزاد کرد آن زنم

گرچه مرد ملک و مالی آمدم

در پناه پیر زالی آمدم

کس چه داند تا دعای پیر زن

چون بود وقت سحرگه تیر زن

آنچه زالی در سحر گاهی کند

میندانم رستیم ماهی کند

گر نبودی رحمت آن پادشاه

باز ماندی تا ابد در قعر چاه

ور نبودی آن دعای پیر زال

دولت دین آمدی بروی زوال

بود اول رحمت آن شهریار

این دعا با او در آخر گشت یار

لاجرم شه رستگار آمد مدام

از رحیمی نیست برتر یک مقام

...

0
بخش 6 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

دید طفلی را مگر سفیان پیر

بلبلی را در قفس کرده اسیر

بلبل آنجا خویشتن را ممتحن

در قفس میزد بسی بی خویشتن

هر زمانی میدوید از پیش و پس

عالمی میجست بیرون از قفس

با پریدن هر کرا بیگانگیست

نیست او بلبل که مرغ خانگیست

خواند سفیان کودک درویش را

داد یک دینار آن دلریش را

بلبل شوریده از کودک خرید

کرد از دستش رها تا بر پرید

روز آن بلبل سوی بستان شدی

بازگشتی شب بر سفیان شدی

کی بیاسودی بشب سفیان ز کار

زانکه بودی طاعت او بیشمار

در عبادت آمدی تا صبحگاه

خیره میکردی درو بلبل نگاه

مرغ را عمری برین هم برگذشت

تا که سفیانش ز عالم در گذشت

چون جنازه شد روان از کوی او

مرغ میزد خویشتن بر روی او

گرد او میگشت چون شوریدهٔ

بانگ میزد اینت صاحب دیدهٔ

عاقبت چون دفن کردندش بخاک

بر سر خاکش نشست آن مرغ پاک

یک زمان غایب نشد از خاک او

تا برآمد نیز جان پاک او

چون چنان مرغی ز دست آسان بداد

خون ز منقارش چکید و جان بداد

بیوفا مردا وفاداری ببین

چشم بگشای و نکوکاری ببین

کم نهٔ از مرغکی ای بینوا

پیش او تعلیم کن درس وفا

یادگیر این قصهٔ جانسوز ازو

گر نمیدانی وفا آموز ازو

رحمت سفیان چو آمد کارگر

سر نپیچید ازدرش مرغی بپر

کار مهرش تا بجان میساخت او

تا که جان در راه مهرش باخت او

جان اگر بر حلق میآید ترا

رحمتی بر خلق میناید ترا

هرکه از شفقت نگاهی میکند

شیوهٔ خلق الهی میکند

در ترازو هیچ چیز از هیچ جای

نیست بیش از خلق با خلق خدای

...

0
بخش 6 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

باغبانی سه خیار آورد خرد

تحفه را پیش نظام الملک برد

خورد یک نوباوه را حالی نظام

پس دوم خورد و سوم هم شد تمام

بودش از هر سوی بسیار از کبار

او نداد البته کس را زان خیار

باغبان راداد سی دینار زر

مرد خدمت کرد و بیرون شد بدر

پس زفان بگشاد در مجمع نظام

گفت خوردم این سه نوباوه تمام

پس ندادم هیچکس را از کبار

زانکه هر سه تلخ افتاد آن خیار

میبترسیدم که گر گوید کسی

آن جگر خسته برنجد زان بسی

خوردم آن تنها و برخویش آمدم

یک زمان من نیز درویش آمدم

پیشوایانی که سر افراشتند

پیش ازین یارب چه رحمت داشتند

...

0
بخش 6 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

داد محمود آن یکی را مال خویش

کرد او را سرور عمال خویش

رفت مرد و مال او جمله بخورد

بعد از آن در گوشهٔ بنشست فرد

شاه چون از کار او آگاه شد

گفت تا برخاست پیش شاه شد

شاه گفت ای بی خبر از حال من

از چه خوردی تو پلید این مال من

گفت بر پشتی آن خوردم که شاه

مال دارد بی قیاس اینجایگاه

من ندارم هیچ تو داری بسی

نیستی چون من تو محتاج کسی

چون بدان محتاج بودم خورده شد

کار بر پشتی فضلت کرده شد

گر ببخشی میتوانی من کیم

ور بگیری هم تو دانی من کیم

شاه را دل خوش شد از گفتار او

عفو کرد ودر گذشت از کار او

حجت دین گر سجل میبایدت

رحمتی دایم ز دل میبایدت

کم نهٔ آخر ز فرعون لعین

رحمتش بر زیردستان می ببین

...

0
بخش 6 مصیبت نامه عطار نظر دهید...