بخش 9 مصیبت نامه عطار

المقالة التاسعه

سالک آمد وانگهش از سر قدم

چون قلم شد سرنگون پیش قلم

گفت ای منشی اسرار آمده

ناقد گفتار و کردار آمده

ای بوقت کودکی همچون مسیح

هم معز و هم متین و هم فصیح

قوس قدرت را توئی زه لاجرم

گشت نازل زین سبب نون و القلم

حقتعالی هم بتو تعلیم داد

هم ز قدرت احسن التقویم داد

اولین استاد اسرار قدم

تو شدی موجود از کتم عدم

پای از سر کردهٔ سر از زفان

میخرامی از شبه گوهرفشان

گه گهر داری نثار و گه شکر

گاه خطت دروگاهی آب زر

هست در تاریکیت آب حیات

نی شکر بالحق توئی باری نبات

پادشاهی تو مطلق آمدست

خط تو جمله محقق آمدست

در حقیقت بی مجاز و عیب و ریب

ملهم لوح دلی نقاش غیب

درد من بین بازکن بر من دری

سر غیبم گوی و درجنبان سری

زین سخن جان قلم شد تافته

گشت از تیغ زفان بشکافته

گفت آخر من کیم اسرار را

سر بریده میدوم این کار را

گرچه آبی روشن و کامل بود

چون نداند ناودان غافل بود

من چو ناوم واب روشن میرود

لیک دورم ز آنچه بر من میرود

من کمر بسته بدیدار آمدم

سرنگون از شوق این کار آمدم

پس زفان گشته قلم بیروی و راه

میروم وانگاه در آب سیاه

چون از این سر ذرهٔ نشناختم

عاقبت از عجز سر در باختم

شرح حال دلپذیر من شنو

باورم دار و صریر من شنو

یا چو من حیران طریق خویش گیر

یا قلم در من کش و ره پیش گیر

سالک آمدپیش پیر و گفت حال

تا شد آگاه آن امام حال و قال

پیر گفتش هست در حضرت قلم

رای قدرت کار بخش بیش و کم

ذرهٔ با ذرهٔ گر کار داشت

نقش آن نوک قلم داند نگاشت

تانگردد از قلم نقشی عیان

ذرهٔ برخود نجنبد در جهان

چون قلم را داعی رفتن بخاست

کارها از رفتن او گشت راست

کرد دایم سرنگونی اختیار

می نیاساید دمی از درد کار

چون بلذت در رسید او ازالم

غرقهٔ آن نور شد جف القلم

هرکه او در کار بسیاری برفت

آخر الامرش نکوکاری برفت

چون قلم شو راست در رفتار خویش

تا بکام خود رسی در کار خویش

...

0
بخش 9 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بود ذوالنون را مریدی پاکباز

هم بمعنی اهل دل هم اهل راز

در حضورش چل چله افتاده بود

تا بچل موقف تمام استاده بود

مدت چل سال جانی غرق راز

پاسبان حجرهٔ دل بود باز

نه درین چل سال حرفی گفته بود

نه درین چل سال یکشب خفته بود

روزی آمد پیش ذوالنون دردناک

سرنهاد از عجز خود بر روی خاک

طاعت چل سالهٔ خود بر دوام

آنچه کرده بود بر گفتش تمام

گفت اگرچه هر چه گفتی کردهام

همچو روز اولین در پردهام

نه دری در سینه میبگشایدم

نه جمالی روی میبنمایدم

نه زحق خطی بنامم میرسد

نه بدل از وی پیامم میرسد

بر نمیگیرد بهیچم چون کنم

چند سوزم چند پیچم چون کنم

تا نگوئی کاین شکایت کردنست

لیک بدبختی حکایت کردنست

دل گرفتن نیست از طاعت مرا

لیک ذوقی نیست یک ساعت مرا

تو طبیبی غمگنان را چاره کن

داروی این عاشق خونخواره کن

شیخ چون بشنود ازآن سرگشته راز

گفت امشب ترک کن کلی نماز

نان بخور سیر و بخسب امشب تمام

تا گر از لطفت نمیآید پیام

بو که از عنفی کند در تو نگاه

زانکه پندارم بلطفت نیست راه

هرکسی را از رهی دیگر برند

گه زپای آرند و گه از سر برند

این سخن درویش چون بشنود رفت

بود تشنه سیر خورد و سیر خفت

مصطفی رادید هم آن شب بخواب

ای عجب در شب که بیند آفتاب

گفت میگوید خداوندت سلام

میدهد از حضرت خویشت پیام

کی بهمت رنجها برده بسی

کی کند هرگز زیان بر ما کسی

تحفهٔ خود یادگار تو نهم

هرچه خواهی در کنار تو نهم

گرچه تو چل ساله داری رنج راه

گنج دولت بخشمت این جایگاه

در عوض گنج کرم بازت دهم

خلعت و انعام و اعزازت دهم

لیکن از ماسوی ذوالنون برسلام

گو که هان ای مدعی ناتمام

ای همه تزویر و ناموس آمده

پاک رفته پیش و سالوس آمده

عاشقان را میکنی از ما نفور

تا ز راه ما همی گردند دور

همچو غول از رهزنی دم میزنی

کار مشتی خسته بر هم میزنی

گر نیندازم بصد رسوائیت

نی خدایم چند از رعنائیت

تا تو دست از رهزنی کوته کنی

عاشقان را تا بکی گمره کنی

زین سخن ذوالنون چنان دلشاد شد

کز دو عالم تا ابد آزاد شد

چون زکار خویش مرد آید یکی

آنچه میجوید بیابد بی شکی

چند خواهی بود نه پخته نه خام

نیک خواهی کار میباید تمام

هرکه او در کار خود کامل بود

عاقبت مقصود او حاصل بود

...

0
بخش 9 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بود دزدی دزدی بسیار کرد

تا خلیفهش عاقبت بردار کرد

میگذشت آنجایگه شبلی مگر

چشم افتادش بران زیر و زبر

اشک بر رویش ز کار او دوید

نعرهٔ زد پیش دار او دوید

بوسهٔ بر پای او داد و برفت

پیش او دستار بنهاد و برفت

سر این پرسید از وی سایلی

گفت بودست او بدزدی کاملی

از کمال او دزدی بسیار کرد

تا که جان را در سر این کار کرد

هرکه او در کار خود باشد تمام

جان خود در کار بازدوالسلام

گرچه دزدی جاهل و غافل بدست

لیک اندر کار خود کامل بدست

چون تمام افتاد او در کار خویش

زان نهادم پیش اودستار خویش

چون بدیدم دار چوبین جای او

بوسه زان دادم خوشی بر پای او

او بکار خویش مرد خویش بود

نه چو من نامرد درد خویش بود

او بمردی بود پشت لشگری

نه چو من آمد مخنث گوهری

جان او او را جوی ارزیده بود

نه چو من برجان خود لرزیده بود

مرد باید خواه خاص و خواه عام

کو بود در فن و کار خود تمام

ذرهٔ گر نیک نامی بایدت

در همه کاری تمامی بایدت

در تمامی گر تو کاری بد کنی

آن هم از بهر خلاص خود کنی

...

0
بخش 9 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن یکی قلاب را بگرفت شاه

خواست تادستش ببرد پیش راه

قلب زن مرد مرقع پوش بود

از حقیقت ذرهٔ باهوش بود

گفت با خانه بریدم این زمان

تا نهم مالی که دارم در میان

چون بسوی خانه بردندش فراز

او مرقع برکشید و گشت باز

برهنه استاد پیش شهریار

گفت اکنون کار باید کرد کار

زانکه این قلاب را از هرچه هست

ماحضر قلبیست این ساعت بدست

شاه گفتش از چه میگفتی دروغ

گفت تا در دین نباشم بی فروغ

عیب خود پوشیدم از بیم هلاک

در لباس خاص بی عیبان پاک

از چنین عیبی چو در روی آمدم

زان لباس پاک یکسوی آمدم

تا نه بیند کس مرقع در برم

اهل دل را بدنگوید بر سرم

گر شدم بد نام در پیش سپاه

جانب آن قوم میدارم نگاه

زانکه بد نامی ایشان خواستن

کفرم آید کفر نتوان خواستن

شاه را از راستی آن جوان

وقت خوش شد عفو کردش آن زمان

چند خواهی بود مرد ناتمام

نه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام

چون قلم شو عشق را بسته میان

پس بسر عشق بگشاده زفان

زانکه گر نبود ترا با عشق کار

تو خری باشی بمعنی بی فسار

...

0
بخش 9 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بود در غزنی امامی از کرام

نام بودش میرهٔ عبدالسلام

چون سخن گفتی امام نامدار

خلق آنجا جمع گشتی بی شمار

هر کرا در شهر چیزی گم شدی

روز مجلس پیش آن مردم شدی

بانگ کردی آنچه گم کردی براه

پس نشان جستی ز خلق آنجایگاه

روز مجلس بود مردی سوگوار

زانکه خر گم کرده بود آن بیقرار

بر سر آن مردم مجلس نیوش

مرد خر گم کرده آمد در خروش

کای مسلمانان خری باجل که یافت

چه خر و چه اسب آن دلدل که یافت

چون نداد آنجا کسی از خر نشان

مرد شد بر خاک از آن غم خون فشان

آن امام القصه حرف آغاز کرد

دفتر عشاق از هم باز کرد

وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت

وز کمال عشق آشفتن گرفت

پس چنین گفت او که ذرات جهان

جمله در عشقند پیدا ونهان

در جهان کس بود کو عاشق نبود

یا کمال عشق را لایق نبود

هست در مجلس کسی اینجایگاه

کو بسر عشق کم بردست راه

غافلی برخاست پنداشت آن سلیم

کانکه عاشق نیست کاریست آن عظیم

گفت اگر چه یافتم عمری تمام

هرگزم عشقی نبودست ای امام

میره گفت آن مرد خرگم کرده را

روفساری آر و گیر این مرده را

کانچه تو در جستنش بشتافتی

منت ایزد را که اینجا یافتی

مرد را بی عشق کاری چون بود

این چنین خر بی فساری چون بود

هر که عاشق نیست او را خر شمر

خر بسی باشد ز خر کمتر شمر

عاشقی در چستی و چالاکیست

هرکه عاشق نیست کرمی خاکیست

عشق را گاهی نوازش باشدت

گاه چون شمعی گدازش باشدت

تا نخواهی دید در اول گداز

نیست درآخر ترا ممکن نواز

...

0
بخش 9 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بوسعید مهنه در آغاز کار

پیش لقمان رفت روزی بی قرار

سنگ در یک دست میافراشت او

سوخته در دست دیگر داشت او

شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته

گفت تا گردانمت آموخته

میزنم این سنگ بر سر محکمت

سوخته برمینهم چون مرهمت

زانکه این دردی که این ساعت تراست

این چنین درمانش خواهد گشت راست

گه ز ضرب او جراحت میرسد

گه ز مرهم نیز راحت میرسد

گر ز ضرب او جراحت نبودت

تا ابد اومید راحت نبودت

راحت خود را شدی پیوسته دوست

بی جراحت نیز فقرت آرزوست

...

0
بخش 9 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بر پلی میشد نظام الملک شاد

چشم او ناگه بزیر پل فتاد

بیدلی در سایهٔ پل رفته بود

فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود

گفت اگر عاقل اگر آشفتهٔ

هرچه هستی فارغ و خوش خفتهٔ

بیدل دیوانه گفتش ای نظام

کی دو تیغ آید بهم در یک نیام

ملک دنیا هست دین میبایدت

آن همه داری و این میبایدت

گر ترا دین باید از دنیا مناز

هردو با هم راست ناید کژ مباز

...

0
بخش 9 مصیبت نامه عطار نظر دهید...