بخش19 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

آن یکی پرسید از مجنون مگر

کز کدامین سوی قبلهست ای پسر

گفت اگر هستی کلوخی بیخبر

اینکت کعبهست در سنگی نگر

کعبهٔ عشاق مولی آمدست

آن مجنون روی لیلی آمدست

چون تو نه اینی نه آن هستی کلوخ

قبلت از سنگ است ای بیشرم شوخ

گرچه کعبه قبلهٔ خلق جهانست

لیک دایم قبله جای کعبه جانست

در حرم گاهی که قرب جان بود

صد هزاران کعبه سرگردان بود

...

0
بخش19 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

در حرم بادی مگر میجسته بود

شیخ نصرآباد خوش بنشسته بود

جملهٔ استار کعبه در هوا

خوش همی جنبید از باد صبا

شیخ را خوش آمد آن از جای جست

درگرفت آن دامن پرده بدست

گفت ای رعنا عروس سر فراز

در میان مکه بنشسته بناز

جلوه داده چون عروسی خویش را

کرده بیجان عالمی درویش را

صد جهان مردم چو حیرانی ز تو

گشته هر زیر مغیلانی ز تو

عاشقی را هر نفس بندی کنی

کشته چندین جلوه تا چندی کنی

این تفاخر وین تکبر تا بکی

ای میان تو تهی پر تا بکی

گر ترا یکبار بیتی گفت یار

گفت یا عبدی مرا هفتاد بار

هرکه در سر محبت بنده شد

تا ابد هم محرم و هم زنده شد

سر او برتافت از پیشان کار

دوستانرادر ربود از نور و نار

تا ز دوزخ فرد و آزاد آمدند

بی بهشت عدن دلشاد آمدند

...

0
بخش19 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

کرد عمرو قیس را مردی سؤال

گفت اگر فردا خدای ذوالجلال

سر بدوزخ در دهد ناگه ترا

در چه شغلی ره بود آنگه ترا

گفت برگیرم عصا و رکوهٔ

میزنم در گرد دوزخ خطوهٔ

زار میگویم که این زندان اوست

وین سزای آنکه اورا داشت دوست

دید آن شب حق تعالی را بخواب

کرد عمرو قیس را حالی خطاب

گفت هان ای بدگمان خلق آفرین

کی کند با دوستان خود چنین

دوستان آید بفردوسم دریغ

کی ز دوزخشان نهم بر حلق تیغ

...

0
بخش19 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بس عجب دیوانهٔ فرتوت بود

دایمش نه جامه و نه قوت بود

عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف

غرقهٔ دیرینهٔ این بحر ژرف

روز و شب میسوختی از عشق دوست

هرکه میسوزد ز عشق او نکوست

روزگاری بود تا در صد عنا

گرد او میگشت گرداب بلا

لاجرم در جملهٔ عمر دراز

شادمان دستی بدل ننهاد باز

از شراب نامرادی مست بود

زیر پای پیل محنت پست بود

دایماً میگفت با چشم پر آب

ای خدا بازت دهم آخر جواب

وقت مردن بیدلی را خواند او

پس وصیت کردش و بنشاند او

گفت چون جانم برآید از تنم

برکش از بهر کفن پیراهنم

پیش دل بشکاف از بیرون من

پس برون کن این دل پرخون من

برکفن بر سنگ گور و خشت و خاک

بر خط از خون دلم بنویس پاک

کاخر این بیدل جوابت باز داد

مرد و مشتی خاک و آبت باز داد

مینگنجیدی تو با او در جهان

با تو بگذاشت او جهان رفت از میان

جانش شب خوش کرد و تن ناشاد شد

وز جهان جان ستان آزاد شد

گر جهان و جانشود در مفلسی

دایماً جان و جهان را تو بسی

من چه خواهم کرد پیدا ونهان

بی تو ای جان و جهان جان و جهان

تامرا از عمر میماند نفس

مذهبم الجار ثم الدار بس

...

0
بخش19 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

هندوئی بودست چون شوریدهٔ

در مقام عشق صاحب دیدهٔ

چون براه حج برون شد قافله

دید قومی در میان مشغله

گفت ای آشفتگان دلربای

در چه کارید و کجا دارید رای

آن یکی گفتش که این مردان راه

عزم حج دارند هم زینجایگاه

گفت حج چبود بگو ای رهنمای

گفت جائی خانهٔ دارد خدای

هرکه آنجا یک نفس ساکن شود

از عذاب جاودان ایمن شود

شورشی در جان هندوی اوفتاد

ز آرزوی کعبه در روی اوفتاد

گفت ننشینم بروز و شب ز پای

تا نیارم عاشق آسا حج بجای

همچنان میرفت مست و بیقرار

تا رسید آنجا که آنجا بود کار

چون بدید او خانه گفتا کو خدای

زانکه او را مینبینم هیچ جای

حاجیان گفتند ای آشفته کار

او کجادر خانه باشد شرم دار

خانه آن اوست او در خانه نیست

داند این سر هر که او دیوانه نیست

زین سخن هندو چنان فرتوت شد

کز تحیر عقل او مبهوت شد

هر نفس میکرد هر ساعت فغان

خویشتن بر سنگ میزد هر زمان

زار میگفت ای مسلمانان مرا

از چه آوردید سر گردان مرا

من چه خواهم کرد بی او خانه را

خانه گور آمد کنون دیوانه را

گر من سرگشته آگه بودمی

این همه راه از کجا پیمودمی

چون مرا اینجایگه آوردهاید

بی سر وبن سر بره آوردهاید

یا مرا با خانه باید زین مقام

یا خدای خانه باید والسلام

هرچه او در چشم جز صانع بود

گر همه صنعت بود ضایع بود

تاکه جان داری ز صانع روز و شب

جان خود را چشم صانع بین طلب

...

0
بخش19 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

رابعه یک روز در وقت بهار

شد درون خانهٔ تاریک و تار

سر فرو برد از همه عالم بزیر

همچنان میبود خوش خوش تا بدیر

پیش او شد زاهدی گفت این زمان

خیز بیرون آی وبنگر در جهان

تا ببینی صنع رنگارنگ او

چند باشی بیش ازین دلتنگ او

رابعه گفتش که تو در خانه آی

تا به بینی صانع ای دیوانه رای

تا چه خواهم کرد صنع بحر و بر

صانعم نقدست با صنعم مبر

گر بصانع در دلت راهی بود

در بر آن صنع چون کاهی بود

چون کسی را این چنین راهیست باز

از چه باید کرد بر خود ره دراز

کعبهٔ جان روی جانان دیدنست

روی او در کعبهٔ جان دیدنست

گر چنین بینی جهان بین خوانمت

ورنه نابینای بی دین خوانمت

...

0
بخش19 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

المقالة التاسعة عشره

سالک آمد پیش کوه گوهری

گفت ای مشغول گوهر پروری

ای مرصع کره از گوهر کمر

تیغ داری هم ز آهن هم ز زر

پای بر جائی نهٔ جائی بدست

زانکه داری بر سر گوهر نشست

نی بگنجی در زمین ودر زمان

بردهٔ از کبر سر در آسمان

از تو میبینم زمین را استوار

زانکه تو میخ زمینی از وقار

لیک از عشق آن وقار تو برفت

صبر جان بی قرار تو برفت

لاجرم ساکن نهٔ در هیچ باب

در مروری روز و شب مرالسحاب

چون توداری در همه عالم صفا

ملک گوهر میشود صافی ترا

کوه رحمت در همه دنیا تراست

قاف و القرآن پرمعنی تراست

گر لبی نان نیست در انبان ترا

قطب عالم بس بود مهمان تو را

گر کنم یک ذره وصف طور تو

همچو خورشیدی شوم ازنور تو

چون تو چندینی گهرداری بدست

دست قوت و قوت جودیت هست

روی عالم سر بسر طوفان گرفت

کلبهٔ بی جودئی نتوان گرفت

جودئی داری بیک جودم رسان

جان ترا بخشم بمقصودم رسان

کوه کاین بشنود گفت ای بی وفا

نالهٔ من مینبینی در صدا

زلزله زین درد در دیوان کیست

یا جبال اوبی در شان کیست

پای بسته آمدم تا رستخیز

مبتلای سنگسار و سنگ ریز

صد هزاران عقبه دارم سرفراز

پای بسته چون روم راهی دراز

هم فسرده هم خجل افتادهام

زانکه دایم سنگدل افتادهام

هر زمان چون نیستم دلریش او

تیغ بنهم با کمردر پیش او

نی که دل گر سنگ وآهن داشتم

خون شد ولعل و عقیق انگاشتم

گه کشم سختی ز پای ناکسان

گه خورم میتین من از دست خسان

میزنم چون پیر زن سنگی بدست

فال میگیرم ز مقصودی که هست

پس ز لاله سنگ میآرم بخون

لیک باز از سنگ میآرم برون

چون دلم ازناله خون میآورد

سنگ را از لاله چون میآورد

از طلب هرگه که دل تنگ آیدم

از صدا بانگ سر و سنگ آیدم

از چو من سنگی چه میباید ترا

زانکه هیچ از سنگ نگشاید ترا

سالک آمد پیش پیر دلپسند

داد شرححالش از جان نژند

پیر گفتش هست کوه وکوهسار

از قدم تا فرق آرام و وقار

گرچه در صورت ثباتی دارد او

در صفت جنبنده ذاتی دارد او

گرچه بر فرقش نهادستند تیغ

میرود بسته کمر دایم چو میغ

در طلب از بس که ره پیموده کرد

لاجرم نعلین آهن سوده کرد

...

0
بخش19 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

طالبی مطلوب را گم کرده بود

روز و شب سر در جهان آورده بود

از غم جان وجهان بفریفته

در جهان میرفت جانی شیفته

پای از سر در طلب نشناخت او

خویش را نعلین آهن ساخت او

پس جهان صدباره چون پیموده کرد

ای عجب نعلین آهن سوده کرد

ذره ذره گشت در راهی دراز

آهن نعلین او بی دلنواز

گر چه بسیاری بگشت از درد او

هم نیافت از هیچ راهی گرد او

عاقبت در پیش او آمد سه راه

بر سر هر راه او خطی سیاه

بر سر یک ره نوشته کای غلام

گر فرو آئی بدین ره تو تمام

گرچه این راهیست دشوار و دراز

هم برآئی عاقبت زین راه باز

بر ره دیگر نبشته کای سلیم

گر فرو آئی بدین راه عظیم

یا برآئی زین ره آخر ناگهان

یا ازین جابرنیائی جاودان

بر سیم بنبشته بدکای مرد پاک

گر فرود آئی بدین راه هلاک

برنیائی تا ابد هرگز دگر

نه نشان از تو بماند نه خبر

محو گردی گم شوی ناچیز هم

زین چه فانی تر بود آننیز هم

گفت چون در وصال اومید نیست

کار جز نومیدی جاوید نیست

این سیم راهست راه من مدام

این بگفت و شد در آن ره والسلام

راه اول در شریعت رفتن است

در عبادت بی طبیعت رفتن است

پس دوم راهت طریقت آمدست

ور سیم خواهی حقیقت آمدست

در حقیقت گر قدم خواهی زدن

محو گردی تا که دم خواهی زدن

هر که در راه حقیقت زد دو گام

تا ابد نابود گردد والسلام

گام اول را زخود مطلق شود

پس بدیگر گام محو حق شود

هر کرا زانجایگه بوئی بود

در نگنجد گر همه موئی بود

...

0
بخش19 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

صوفئی رادید یک روزی نظام

در وفا و عهد و در صفوت تمام

گفت از من هرچه میخواهی بخواه

زانکه تو محتاجی و منپادشاه

گفت چون از حق نخواهم هیچ چیز

از تو هم الحق نخواهم هیچ نیز

گفت اگر چیزی نمیباید ترا

حاجتی کن آن من باری روا

آن نفس خالص که با حق باشدت

کان نفس ملکی محقق باشدت

آن نفس گر یاد آری از نظام

آن نفس جاوید او را میتمام

صوفیش گفت اینت مرد بی خبر

آن نفس گر با خدای دادگر

نقد من گردد مرا بیرون کند

آنکه نبود هیچ یادت چون کند

چون من آنجا در نگنجم بیشکی

چون توانم رفت آنجا اندکی

گنج موئی نیست کس را آن زمان

گر همه موئی نگنجی در میان

من چو برخیزم در آن ساعت ز راه

دیگری را چون برم آنجایگاه

...

0
بخش19 مصیبت نامه عطار نظر دهید...