بخش18 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

خانهٔ داشت ای عجب خالی جنید

دزد در شد مینیافت او هیچ صید

عاقبت پیراهنی یافت وببرد

روز دیگر را بدلالی سپرد

پیرهن را چون خریداری رسید

آشنا میخواست در وقت خرید

میگذشت آنجا جنید راهبر

گفت این را آشناام من بخر

در تحمل بازگفتم حال خاک

خاک شو تا درنماند جان پاک

همچو بادی عمر تو بگذشت زود

خاک شو چون خاک خواهی گشت زود

گر ز بی آبی تیمم ساختی

خاک خود مردیست تو خم ساختی

از تیمم گر ترا گردی رسید

بیشک از فرق جوانمردی رسید

هیچ گردی نیست کان خاکی نبود

هیچ خاکی نیست کان پاکی نبود

هیچ پاکی نیست تا اوجان نداشت

هیچ جانی نیست تا جانان نداشت

این ببین تاتوقدم چون مینهی

نیستی آگاه و در خون مینهی

ذره ذره خاک شخص خفتگانست

قطره قطره خون جان رفتگانست

خاک را صد بار بر هم بیختند

تا همه با خون دل آمیختند

از زمین هرچ آن برون میآیدت

از میان خاک و خون میآیدت

هرچه یابی همچو آتش میخوری

وز میان خاک و خون خوش میخوری

خفتگان در خاک و خون چون میکنند

خاک وخون گوئی که معجون میکنند

کاشکی یک تن بر آوردی سری

یک سخن گفتی وبگشادی دری

هست این سر هر زمان پوشیده تر

خون جانها زین سبب جوشیده تر

نیست از خون یک ذراع خاک پاک

زانکه گورستانست سر تا پای خاک

...

0
بخش18 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

میشد ابراهیم ادهم در رهی

پیش اوآمد سواری ناگهی

گفت آبادانی ای رهرو کجاست

اوبگورستان اشارت کرد راست

شد سوار از قول اودر خشم سخت

تازیانه کرد بر وی لخت لخت

خون روان شد از سر واز روی او

تا زخون گل گشت خاک کوی او

چون بنزد شهر آمد آن سوار

دید خلقی را دوان و بیقرار

گفت این تعجیل چیست ای مردمان

گفت ابراهیم ادهم این زمان

میرود در پیش آگاهی رسید

اسب داری گر درو خواهی رسید

هرکه او رادید پیدا و نهان

گشت ایمن از عذاب آن جهان

زو صفت پرسید آن مرد سوار

چون صفت گفتند او بگریست زار

حال خودبرگفت کو را چون زدم

جامه و دستم ازو در خون زدم

شد خجل آن مرد و زانجا گشت باز

دید او راجامه شستن کرده ساز

خون زخود میشست پیشش شد سوار

گشت درخاک و بسی بگریست زار

عفو خواست او عفو دادش در زمان

گفت آخر آن چرا گفتی چنان

گفت آبادانی ای مرد تمام

نیست جز در کوی گورستان مدام

گورها هر روز آبادان ترست

لیک هر دم شهرها ویران ترست

گر همه آفاق آبادان کنند

عاقبت می دان که گورستان کنند

پس من آنچت گفتم ای نیکو سوار

راست گفتم تو خیال کژ مدار

...

0
بخش18 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

المقالة الثامنة عشر

سالک آمد پیش خاک بارکش

گفت ای افکندهٔ تیمارکش

هر کجا سریست در هر دو جهان

گر برون آری درون داری نهان

توخمیر دست قدرت بودهٔ

حامل اسرار فطرت بودهٔ

چون ز چارارکان بحق رکنی تراست

نقد رکنی گر ز تو جویم رواست

گرچه بار و رنج داری از برون

لیک بار گنج داری از درون

در کنارت گنج بینم صد هزار

با میان آر آنچه داری در کنار

هر کرا گنجی بود خاصه غریب

دیگران را کی گذارد بی نصیب

چون تو میدانی که هستم راز جوی

سر گنج خویش با من باز گوی

بر دل مستم دری بگشای تو

سوی مقصودم رهی بنمای تو

زین سخن چون خاک راه آگاه شد

باد در کف همچو خاک راه شد

گفت آخر من که باشم در جهان

تا بود رازیم پیدا ونهان

من ندارم هیچ جز افسردگی

نیست بر من وقف الا مردگی

بر نهاد من قضا بگشاد دست

پس لبادم آمد و برگاو بست

اولم از خاک ره برداشتند

پس چو خاکم خاکسار انگاشتند

من زنومیدی چنین افسردهام

خفته درخاکی وخاکی خوردهام

گاو را چون دشمن من میکنند

جمله را درخرمن من میکنند

بر تن خود بار دارم همچو کوه

باگروهی هر زمان گیرم گروه

گرچه گشتم ذره ذره زیر پای

ذرهٔگردش ندیدم هیچ جای

روز و شب از درد این افسردهام

می ندانم زندهام یا مردهام

آنچه بر من رفت از ظلم و فساد

در بدل خواهند از ننگم معاد

در مضیقی بس خطرناکم ازین

خاک بر سر بر سر خاکم ازین

مردگان را جمله در من مینهند

مرگ را زرین نهنبن مینهند

من میان مردگانم بیخبر

کی مرا از زندگی باشد اثر

زندگی کی یابی از مرده دلی

ترک من کن چون ندارم حاصلی

سالک آمد پیش پیر پاک زاد

شرح حال خویش پیش پیر داد

پیر گفتش هست خاک بارکش

عالم حلم و جهان خلق خوش

گر تحمل میکنی چون خاک تو

در دو عالم همچو آبی پاک تو

ذرهٔ گر تو تحمل میکنی

همچو خورشیدی تجمل میکنی

هرکه او موئی تحمل خوی کرد

مشک خلقش عالمی پر بوی کرد

...

0
بخش18 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بود عبداللّه طاهر در شکار

باز میآمد بشهر آن نامدار

بود در راهش پلی جای نشست

پیر زالی از پس آن پل بجست

اسب عبداللّه سر بر زد ز راه

بر زمین افکند از فرقش کلاه

خشمگین شد سخت عبداللّه ازو

خواست تا خود را کند آگاه ازو

گفت ای نادان چکارت اوفتاد

کاین چنین جای اختیارت اوفتاد

قصهٔ دادش بدست آن پیرزن

گفت فرزندیست بی جرم آن من

مانده در زندان تو خوار و اسیر

لطف کن او را برون آر ای امیر

میبسوزد جان من از درد او

شد سیه روزم ز روی زرد او

پیرم و رفته بآخر روز من

رحمتی کن بر دل پر سوز من

خورد سوگند از سر خشم آن امیر

کان پسر در حبس خواهد مرد اسیر

برنیارم من ز زندان هرگزش

همچنان میدارم آنجا عاجزش

پیره زن گفت ای امیر کاردان

نیست بر کاری خداوند جهان

گر تو بر کاری خدا هم نیز هست

قادر و دانندهٔ هر چیز هست

من کنون با او گذارم کار خویش

توبرو من نیز بردم بار خویش

تا درچون حق جهانداری بود

بر در تو آمدن عاری بود

تن زدم جان سوخته رفتم ز جای

تا تو بهتر آئی اکنون با خدای

این سخن بر جان عبداللّه زد

اشک خونین بر غبار راه زد

خورد سوگندی دگر آن مهربان

کز سر پل نگذرم من این زمان

تا نیارند آن پسر را سوی من

تا ببینم روی او او روی من

شد بزندان مرد و آوردش سوار

چون جمال او بدید آن نامدار

خلعتش بخشید وگفت آن سرفراز

تا بگردانند در شهرش بناز

پس منادی میکنند از چپ و راست

کاین طلیق اللّه آزاد خداست

این چنین کاری که کوهی کاه کرد

رغم عبداللّه را اللّه کرد

گر تحمل هست نیکو از یکی

هست نیکوتر ز شاهان بیشکی

...

0
بخش18 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

نصر احمد اندر ایام بهار

داشت عزم باغ و قصد سبزه زار

مطربان از پیش بفرستاده بود

همره ایشان سماع و باده بود

محتسب بود آن یکی الیاس نام

سخت در تقوی و در معنی تمام

پیش آمد قوم را دره بدست

وانچه دید او هم بریخت و هم شکست

نصر را زان حال حالی شد خبر

کرد نصر الیاس را حاضر مگر

گفت ای الیاسک شوریده دین

گفت ای نصرک چه افتادست هین

گفت این حسبت که فرمودت بگو

گفت این شاهی ز که بودت بگو

گفت از امر امیرالمؤمنین

گفت آن من ز رب العالمین

گفت گوئی مینترسی ذرهٔ

گفت از عالم منم وین درهٔ

نه طمع دارم بکس هرگز دمی

نه مرا در چشمآید عالمی

نه ز کشتن باشدم یک ذره بیم

نه بترسم از بلا چون تو سلیم

گر کسی خون ریزد و خون راندم

خوش بود کان خون بحق برساندم

خون ترا چون سوی حق رهبر بود

در جهان چیزی ازین بهتر بود

مشک هم خوش هم نکو آید ترا

زانکه بوی خون ازو آید ترا

نصر را الحق خوش آمد گفتنش

محو شد از گفت او آشفتنش

گفت شادم کردی اکنون شاد باش

حاجتی خواه از من و آزاد باش

گفت من حاجت ندارم بیش و کم

گفت البته بباید خواست هم

بر کنار حضرت شاه شریف

بود استاده غلامی بس ضعیف

کرد شیخ الیاس سوی او نگاه

گفت حاجت زوست نه از پادشاه

نصر گفتا پیشچون من شهریار

زوچه خواهی حاجت آخر شرم دار

گفت پس من شرم دارم این زمان

کز تو خواهم با خداوند جهان

کرد الحاحش که البته بخواه

گفت میباید که این دم پادشاه

بدهدم هژده کری گندم تمام

زانکه اینم در سمرقندست وام

نصر گفتا گندم به بنگرید

پس باشتر با سمرقندش برید

بعد ازان الیاس گفت ای پادشاه

من چنان خواهم که این گندم براه

خود بگردن بر نهی بی سرکشی

در سمرقندش بری با دلخوشی

نصر گفتش تو ز من آگه نئی

زانکه با من در رهی همره نئی

گر روم در باغ خود افزون دو گام

آبله گیرد همه پایم تمام

چون توانم شد ز نیشابور من

بار بر سر تا بجای دور من

بعد از آن الیاس گفت این روشنست

کاین قدر بارت اگر بر گردنست

عاجزی گر تا سمرقندش بری

ور بری دانم که تا چندش بری

جملهٔ بار خراسان روز و شب

تا ابد بر گردن تست ای عجب

چون قیامت باز اندازد بساط

باچنین باری چه سازی بر صراط

بار بینم عالمی بر گردنت

تا بود یک گردهٔ نان خوردنت

با چنین باری چو دم نتوان زدن

بر صراط حق قدم نتوان زدن

نصر حالی توبه کرد و بازگشت

ترک شاهی گفت و اهل راز گشت

در تحمل هرکه او پاکی بود

گر بود بر آسمان خاکی بود

حلم او بار جهانی میکشد

میکند سود و زیانی میکشد

...

0
بخش18 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

جاهلی میگفت احنف را متاب

گر یکی گوئی تو ده گویم جواب

احنفش گفتا تو گر گوئی دهم

من یکی باتو نگویم این بهم

خلق نبود این که تا یابی خبر

از فروتر کس شوی زیر و زبر

چون حقارت بر نتابی از حقیر

چون کشی پس کبریای آن کبیر

خلق چیست ز خلق خون نوشیدن است

باز ناپوشیدن و کوشیدن است

...

0
بخش18 مصیبت نامه عطار نظر دهید...