بخش 8 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

گفت یک روزی سلیمان کای اله

بهر من ابلیس را آور براه

تا چو هر دیوی شود فرمانبرم

بی پری جفتی نهد سر در برم

حق بدو گفتا مشو او را شفیع

تاکنم در حکم تو او را مطیع

عاقبت ابلیس شد فرمان برش

گشت چون باد ای عجب خاک درش

گرچه چندانی سلیمان کار داشت

کز زمین تا عرش گیر و دار داشت

مسکنت را قدر چون بشناخت او

قوت از زنبیل بافی ساخت او

خادمش یک روز در بازار شد

از پی زنبیل او در کار شد

گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس

عاقبت نخرید آن زنبیل کس

بازگشت و سوی او آورد باز

شد گرسنگی سلیمان را دراز

روز دیگر دیگری بهتر ببافت

تا خریداری تواند بو که یافت

برد خادم هر دو بازاری نبود

تا بشب گشت و خریداری نبود

چون نمیآمد خریداری پدید

ضعف شد القصه بسیاری پدید

شد ز بی قوتی سلیمان دردناک

آمدش بی قوتی در جان پاک

حق تعالی گفتش آخر حال چیست

کز ضعیفی بر تو دشوارست زیست

گفت نان میبایدم ای کردگار

گفت نان خور چند باشی بیقرار

گفت یا رب نان ندارم در نگر

گفت بفروش آن متاعت نان بخر

گفت زنبیلم فرستادم بسی

نیست این ساعت خریدارم کسی

گفت کی زنبیل باید کار را

بنده کرده مهتر بازار را

بی شکی شیطان چو محبوس آیدت

کار دنیا جمله مدروس آیدت

چونبود در بند ابلیس پلید

کی توان کردن فروشی یا خرید

کار دنیا جمله موقوف ویست

نهی منکر امر معروف ویست

...

0
بخش 8 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

المقالة ‌الثامنه

سالک آمد لوح را رهبر گرفت

چون قلم سرگشته لوح از سرگرفت

لوح را گفت ای همه ریحان و روح

نیست هم تلویح تو در هیچ لوح

قابلی آیات پر اسرار را

حاملی الفاظ معنی دار را

نقش بند حکم دیوان ازل

جملهٔ نقاشی علم و عمل

تا ابد پیرایهٔ ذات تو ساخت

جملهٔ اسرار آیات تو ساخت

هرچه رفت و میرود در هر دو کون

یک بیک پیداست بر تولون لون

جملهٔ احکام خوش میخوان توراست

چون نخوانی چون خط خوشخوان تر است

چون محیطی جملهٔ‌اسرار را

چارهٔ کاری کن این بیکار را

زانکه گر از لوح نگشاید درم

چون قلم از غصه دربازم سرم

زین سخن در گشت لوح و گفت خیز

آبروی خویش و آن ما مریز

من چو اطفالم نشسته بی قرار

بی خبر لوحی نهاده بر کنار

از قلم هر خط که بیرون اوفتاد

من فرو خوانم ز بیم اوستاد

هر زمانی با دلی پررشک من

میبشویم نقش لوح از اشک من

گر کسی از لوح دیدی زندگی

مرده را لوحیست در افکندگی

حکم سابق صد جهان درهم سرشت

هر دمم زان نقش لوحی در نبشت

لاجرم آن لوح میخوانم زبر

هر زمانی لوح میگیرم ز سر

هر دمم سوی دگر دامن کشند

درخطم از بسکه خط در من کشند

می فرو گیرند در حرفم تمام

مینهند انگشت بر حرفم مدام

ماندهام حیران نه جان نه تن پدید

تا چه نقش آید مرا از من پدید

لوح بفکن ای چو کرسی سر فراز

با دبیرستان نخواهی رفت باز

گرچه بسیاریست خط درشان من

نیست خط عشق در دیوان من

درد من بین برفشان دامن برو

خط بیزاری ستان از من برو

سالک آمد پیش پیر دردناک

شرح دادش حال خود از جان پاک

پیر گفتش لوح محفوظ اله

عالم علمست و نقش پیشگاه

هرکجادر علم اسراری نهانست

لوح رادر عکس او نقشی چنانست

نقش محنت هست و نقش دولتست

هرچه هست آنجایگه بی علتست

کار بی علت از آنجا میرود

محنت و دولت از آنجا میرود

...

0
بخش 8 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

گفت چون صحرا همه پربرف گشت

رفت ذوالنون در چنان روزی بدشت

دید گبری را ز ایمان بی خبر

دامنی ارزن درافکنده بسر

برف میرفت و بصحرا میدوید

دانه میپاشید و هرجا میدوید

گفت ذوالنونش که ای دهقان راه

از چه میپاشی تو این ارزن پگاه

گفت در برفست عالم ناپدید

چینه مرغان شد این دم ناپدید

مرغکان را چینه پاشم این قدر

تا خدا رحمت کند بر من مگر

گفت ذوالنونش که چون بیگانه

کی پذیرد تو مگر دیوانهٔ

گفت اگر نپذیرد این بیند خدا

گفت بیند گفت بس باشد مرا

رفت ذوالنون سوی حج سالی دگر

بر رخ آن گبر افتادش نظر

دید او را عاشق آسا در طواف

گفت ای ذوالنون چرا گفتی گزاف

گفتی آن نپذیرد و بیند ولیک

دید و بپسندید و بپذیرفت نیک

هم مرا در آشنائی راه داد

هم مرا جان ودلی آگاه داد

هم مرا در خانهٔ خود پیش خواند

هم مرا حیران راه خویش خواند

هست در بیت اللهم همخانگی

باز رستم زان همه بیگانگی

زان سخن حالی بشد ذوالنون ز جای

گفت ارزان میفروشی ای خدای

گبری چل ساله چون از گردنش

می بیندازی بمشتی ارزنش

دوستی خود بدشمن میدهی

این چنین ارزان بارزن میدهی

هاتفی در سر او آواز داد

کانکه او را خواند حق یا باز داد

گر بخواندش نه بعلت خواندش

ور براندش نه بعلت راندش

کار خلقست آنکه ملت ملتست

هرچه زان درگه رود بی علتست

...

0
بخش 8 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بود خوش دیوانهٔ در زیر دلق

گفت هر چیزی که دروی ماند خلق

علتست و من چو هستم دولتی

میرسم از عالم بی علتی

از ره بی علتیم آوردهاند

در جنون دولتیم آوردهاند

لاجرم کس را بسرم راه نیست

از جنونم هیچ جان آگاه نیست

هرکه در بی علتی حق فتاد

در خوشی جاودان مطلق فتاد

هرچه دید و هرچه بروی رفت نیز

خوش شمرد آن جمله چون جان عزیز

...

0
بخش 8 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بود مردی چست خوش خوش نام او

حق تعالی کرده نامش دام او

گر کسی در جانش آتش میزدی

او نرنجیدی و خوش خوش میزدی

خانهٔ بودش فرو افتاد پاک

ماند فرزند و زنش در زیر خاک

ایستاده بود خوش خوش برکنار

وانگهی میگفت خوش خوش اینت کار

چون همه چیزی ز پیشان دید او

قول خوش خوش گفتن آسان دید او

گر چو خوش خوش خوش نبینی هر چه هست

خوش خوشی در ناخوشی افتی بشست

گر شود همچون زمین پست آسمان

تو خوشی خود طلب کن از میان

...

0
بخش 8 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن یکی دیوانه در بغداد شد

یک دکان پر شیشه دید او شاد شد

برگرفت آنگاه سنگی ده بدست

وآن همه شیشه بیک ساعت شکست

صدهزاران شیشه میشد سرنگون

پس طراق و طمطراق آمد برون

مرد سودائی که آن سوداش کرد

از پسش خندید و بس صفراش کرد

آن یکی گفتش که ای شوریده مرد

این چرا کردی و هرگز این که کرد

سود اوبر باد دادی این زمان

مرد را درویش کردی زین زیان

گفت من دیوانهٔ بس سرکشم

وین طراق و طمطراق آید خوشم

چون خوشم این آمد اینم هست کار

با زیانم نیست یا با سود کار

در حقیقت زین همه طاق ورواق

نیست کس آگاه جز از طمطراق

هیچکس از سر کار آگاه نیست

زانکه آنجا هیچکس را راه نیست

نیست کس را از حقیقت آگهی

جمله میمیرند بادستی تهی

...

0
بخش 8 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

ناگهی معشوق طوسی را مگر

بود بر بازار عطاران گذر

آن یکی عطار خوشتر از بهشت

غالیه از مشک و عنبر می سرشت

غالیه بستد ازو معشوق چست

بود در پیشش خری ادبار و سست

زیر دنبال خر آلوده بکرد

بر پلیدی غالیه سوده بکرد

سر این پرسید ازو مردی ز راه

گفت این خلقی که هست اینجایگاه

از خدادارند چندانی خبر

کز دم این غالیه این لاشه خر

از درخت ذات تو یک شاخ تر

تا نپیوندد باصل کار در

تو بریده مانی از اصل همه

فصل باشد قسمت از وصل همه

این زمان کن شاخ را پیوسته تو

زانکه چون مردی بمانی بسته تو

بسته نتواند بلاشک کار کرد

کار اینجا بایدت نهمار کرد

ور بدو پیوسته خواهی مرد تو

زندگی پیوسته خواهی برد تو

زندهٔ بی مرگ بسیاری بود

گر بمیری زنده این کاری بود

بر در او چون توانی یافت بار

چون ز بیکاری نه پردازی بکار

نیستت پروای ریش خود دمی

همچنین مردار خواهی شد همی

...

0
بخش 8 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بود مجنونی بدست آئینهٔ

چون بکردی جمعه هر آدینهٔ

برگشادی پرده از آئینه باز

تا چو بیرون آمدی خلق از نماز

آینه در روی مردم داشتی

چون شدی مردم بسی بگذاشتی

خلق چون بسیار در چشم آمدیش

آینه بفکندی و خشم آمدیش

مردمان پیشش شدندی دلنواز

پس بدادندیش آن آئینه باز

باز چون آن خلق بسیار آمدی

بار دیگر خشم در کار آمدی

آینه در رهگذار انداختی

خلق از سر باز با او ساختی

گاه بگرفتی و گه بگذاشتی

گاه بفکندی و گه برداشتی

چون نبودی خلق را پروای او

عاقبت غالب شدی سودای او

گفتی آن باید مرا کاین مردمان

روی خود بینند حاضر یک زمان

لیک یک تن را همی نه کم نه بیش

وا نمیگردد ز روی و ریش خویش

هرکرا پروای خود نبود دمی

هرگزش پروای حق باشد همی

این چنین مشغول و سرگردان شده

در غم شغل جهانت جان شده

تا کی آخر جمع خواهی کرد تو

جمع چندان کن که خواهی خورد تو

ای که روزی میکنی چندین طلب

جان شیرین جوی و نور دین طلب

ای ترا هر لحظه تلبیسی دگر

در بن هر مویت ابلیسی دگر

در حقیقت رو ز عادت دور باش

نی ز ابلیسی بخود مغرور باش

...

0
بخش 8 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

سجدهٔ میکرد ابلیس لعین

گفت عیسی در چه کاری این چنین

گفت من بیش از همه عمری دراز

سجده عادت کردهام زانگاه باز

عادتم گشتست این زان میکنم

گرهمه سجدهست تاوان میکنم

عیسی مریم بدو گفت ای سقط

می ندانی هیچ و ره کردی غلط

تو یقین میدان که اندر راه او

نیست عادت لایق درگاه او

هرچه از عادت رود در روزگار

نیست آن را با حقیقت هیچ کار

وقف ابلیس است دنیا سر بسر

تو ازو میباز دزدی در بدر

هر که از ابلیس دزدد مال او

خود توان دانست فردا حال او

گر رود ابلیس از بازارها

کی رود بازارها را کارها

زانکه دنیا سر بسر بازار اوست

بیشتر بیع و شری از کار اوست

اوست مه بازار هر بازار و بس

کار دنیا نیست بی او یک نفس

...

0
بخش 8 مصیبت نامه عطار نظر دهید...