بخش 7 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

شاه دین محمود سلطان جهان

داشت استادی بغایت خرده دان

بود نام او سدید عنبری

ای عجب کافور مویش بر سری

شاه یک روزی بدو گفت ای مقل

وتعز من تشاء و تذل

آیت زیباست معنی بازگوی

از عزیز و از ذلیلم راز گوی

پیر گفتش گوئیا ای جان من

آیتی در شأن تست و آن من

قسم من عزست و آن تست ذل

تو بجزوی قانعی و من بکل

کوزهٔ دارم من و یک بوریا

فارغم از طمطراق و از ریا

تا که در دنیا نفس باشد مرا

بوریا وین کوزه بس باشد مرا

باز تو بنگر بکار و بار خویش

ملک و پیل و لشگر بسیار خویش

آن همه داری دگر میبایدت

بیشتر از پیشتر میبایدت

من ندارم هیچ و آزادم ز کل

تو بسی داری دگر خواهی ز ذل

پس مرا عزت نصیب است از حبیب

بی نصیبی تو زعزت بی نصیب

ای دریغا ترک دولت کردهٔ

خواریت را نام عزت کردهٔ

بار هفت اقلیم در گردن کنی

عالمی را قصد خون خوردن کنی

تا دمی بر تخت بنشینی بناز

میمزن چون مینیاری خورد باز

...

0
بخش 7 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

رفت یک روزی مگر بهلول مست

در بر هارون و بر تختش نشست

خیل او چندان زدندش چوب و سنگ

کز تن او خون روان شد بیدرنگ

چون بخورد آن چوب بگشاد او زفان

گفت هارون را که ای شاه جهان

یک زمان کاین جایگه بنشستهام

از قفا خوردن ببین چون خستهام

تو که اینجا کردهٔ عمری نشست

بس که یک یک بند خواهندت شکست

یک نفس را من بخوردم آن خویش

وای بر تو زانچه خواهی داشت پیش

...

0
بخش 7 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

خسروی قصری معظم ساز کرد

اوستاد کار کار آغاز کرد

در بر آن قصر زالی خانه داشت

از همه عالم همان ویرانه داشت

شاه را گفتند ای صاحب کمال

گر نباشد کلبهٔ این پیر زال

قصر نبود چار سو آن را بخر

تا شود قصرت مربع در نظر

پیرزن را خواند شاه سخت کوش

گفت گشت این کلبه را واجب فروش

تا مربع گردد این قصر بلند

این زمانت رخت میباید فکند

پیرزن گفتا که لا واللّه مگوی

از فروش این بنا ای شه مگوی

گر ترا ملک جهان گردد تمام

کار حرص تو کجا گیرد نظام

هر کرا حرص جهان ازجان نخاست

کی شود کارش بدین یک کلبه راست

ترک این گیر و مرا مپشول هیچ

تا زآه من نگردی پیچ پیچ

صبر کرد القصه روزی پادشاه

تا برفت آن پیره زن زان جایگاه

شاه گفت آن خانه راویران کنید

چارسویش با زمین یکسان کنید

هرچه دارد رخت او بر ره نهید

پس بنای قصر من آنگه نهید

پیره زن آخر چو باز آمد ز راه

کلبهٔ خود دید قصر پادشاه

رخت خود بر راه دید انداخته

کلبه را دیوار ایوان ساخته

آتشی در جان آن غمگین فتاد

چشم چون سیلاب ازان آتش گشاد

با دلی پرخون زدست شهریار

روی رادر خاک ره مالید زار

گفت اگر اینجا نبودم ای اله

تو نبودی نیز هم این جایگاه

تن زدی تا کلبهٔ احزان من

در هم افکندند بی فرمان من

این بگفت و با رخی تر خشک لب

برکشید از حلق جان آهی عجب

غلغلی در آسمان افتاد ازو

سرنگون شد حالی آن بنیاد ازو

حق تعالی کرد آن شه را هلاک

در سرای خود فرو بردش بخاک

عدل کن در ملک چون فرزانگان

تا نگردی سخرهٔ دیوانگان

...

0
بخش 7 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

ناگهی بهلول را خشکی بخاست

رفت پیش شاه ازوی دنبه خواست

آزمایش کرد آن شاهش مگر

تا شناسد هیچ باز از یکدیگر

گفت شلغم پاره باید کرد خرد

پاره کرد آن خادمیش و پیش برد

اندکی چون نان و آن شلغم بخورد

بر زمین افکند و مشتی غم بخورد

شاه را گفتا که تا گشتی تو شاه

چربی از دنبه برفت اینجایگاه

بی حلاوت شد طعام از قهر تو

میبباید شد برون از شهر تو

...

0
بخش 7 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

فی التمثیل

بامدادی شهریار شاد کام

داد بهلول ستمکش را طعام

او بسگ داد آن همه تا سگ بخورد

آن یکی گفتش که هرگز این که کرد

از چنین شاهی نداری آگهی

چون طعام او سگان را میدهی

این چنین بی حرمتی کردن خطاست

کار بی حرمت نیاید هیچ راست

گفت بهلولش خموش ای جمله پوست

گر بدانندی سگان کاین آن اوست

سر بسوی او نبردندی بسنگ

یعلم اللّه گر بخوردندی ز ننگ

...

0
بخش 7 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

رفت سنجر پیش زاهر ناگهی

گفت از وعظیم ده زاد رهی

شیخ زاهر گفت بشنو این سخن

چون شبانت کرد حق گرگی مکن

خانهٔ خلقی کنی زیر و زبر

تا براندازی سرافساری بزر

خون بریزی خلق را در صد مقام

تا خوری یک لقمهٔ وانگه حرام

خوشه چین کوی درویشان توئی

در گدا طبعی بتر زیشان توئی

...

0
بخش 7 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

یافت پیری یک درم سیم سیاه

گفت برباید گرفت این را ز راه

هرکه او محتاجتر خواهد فتاد

این درم اکنون بد و خواهیم داد

کرد بسیاری ز هر سوئی نگاه

کس نبد محتاجتر از پادشاه

از قضا آن روز روز بار بود

پادشه در حکم گیر ودار بود

پیر رفت و پیش اوبنهاد سیم

شاه شد در خشم و گفتش ای لئیم

چون منی را کی بدین باشد نیاز

گفت ای خسرو مکن قصه دراز

زانکه من برکس نیفکندم نظر

در همه عالم ز تو محتاجتر

هیچ مسجد نیست و بازار ای سلیم

کز برای تو نمیخواهند سیم

هر زمانت قسمتی دیگر بود

هر دمت چیزی دگر در خور بود

از همه درها گدائی میکنی

تا زمانی پادشاهی میکنی

با خودآی آخر دلت از سنگ نیست

خود ترازین نامداری ننگ نیست

...

0
بخش 7 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

خواجهٔ اکافی آن برهان دین

گفت سنجر را که ای سلطان دین

واجبم آید بتو دادن زکات

زانکه تو درویش حالی در حیات

گر ترا ملک وزری هست این زمان

هست آن جمله ازان مردمان

کردهٔ از خلق حاصل آن همه

بر تو واجب میشود تا وان همه

چون از آن خود نبودت هیچ چیز

زین همه منصب چه سودت هیچ نیز

از همه کس گر چه داری بیشتر

میندانم کس ز تو درویشتر

...

0
بخش 7 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

المقالة السابعه

سالک آمد پیش کرسی دل شده

خاک زیر پایش از خون گل شده

پیش کرسی خیره بر جا ایستاد

همچو کرسی بر سر پا ایستاد

گفت ای صحن مرصع زان تو

صد هزاران قبه سرگردان تو

جملهٔ در فلک در درج تست

مهر خندان در ده و دو برج تست

از تو میگردد فلک ذات البروج

هم افول از تست ظاهر هم عروج

در جهان گر ثابت و گر نایریست

لازم درگاه چون تو سایریست

منطقه بر بسته داری روز و شب

می نیاسائی زمانی از طلب

کهکشان پردانهٔ زرین تر است

در جهان تخم طلب چندین تراست

گر ز یک قطبست عالم را قرار

در جهان تو دو قطبست آشکار

بر زمین وآسمان وسعت تراست

واسع مطلق توئی رفعت تراست

آیة الکرسی است اندر شان ترا

بس بود این آیت و برهان ترا

چون ترا چندین مقام و دولتست

وین همه صدق و صفا و صولتست

میتوانی گر مرا با این شکست

ره نمائی سوی مقصودی که هست

زین سخن کرسی قوی جنبنده شد

گفتی از عرش مجید افکنده شد

گفت من ره جستهام هر جا ازین

کرسیم زان ماندهام بر پا ازین

آیة الکرسی چو از برکردهام

در دعا سر سوی عرش آوردهام

میبباید تا هزاران ساله راه

با چنین عمری رسم با جایگاه

چون رسیدم بعد از آن با جای خویش

راه با سر گیرم از سودای خویش

میروم از سر ببن از بن بسر

همچو گوئی بام بام و در بدر

هر زمانم زخم چون گوئی رسد

میندانم تا کیم بوئی رسد

انک ازین سرش سر یک موی نیست

چون رساند دیگری را روی نیست

سالک آمد پیش آن پیر رجال

داد پیش پیر حالی شرح حال

پیر گفتش ذات کرسی واسعست

آسمان زو خافض و زو رافعست

پای تا سر در مکنون آمدست

نوربخش هفت گردون آمدست

هست هر کوکب درو در طلب

می نیاساید زمانی روز و شب

میدود از شوق حضرت هر نفس

میدواند آسمانها را ز پس

هر کرا دایم چنین شوقی بود

تحفهٔ او هر زمان ذوقی بود

پادشاهی ذوق معنی بردنست

نه بزور خشک دینی بردنست

گر چو کرسی سرفرازی بایدت

ترک ملک نانمازی بایدت

ملک دنیا را که بنیادی نهند

گرچه بس عالیست بربادی نهند

...

0
بخش 7 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

در رهی میرفت هارون الرشید

بود تابستان و آبی ناپدید

تشنگی غالب شد و در تف و تاب

چشم را بود ای عجب گربود آب

عابدی گفتش که ای شاه جهان

تشنگی چون برتو افتاد این زمان

گر دلت از تشنگی گردد خراب

ور نیابی فی المثل ده روز آب

گر کسی یک نیمه خواهد ملک شاه

تاترا یک شربت آب ارد براه

از سر آن بر توانی خاست تو

کژنشین با من بگو این راست تو

گفت ملک خود کنم نیمی نثار

تا رسد جانم بآب خوشگوار

گفت اگر آن شربت آبت در درون

ره نیابد تا بزیر آید برون

گر طبیبی خواهد آن نیمی دگر

تا دهد آن آب را در تو گذر

آن دگر نیمه توانی داد خوش

برتوانی خاست زان آزاد خوش

گفت چون در من بود صد پیچ پیچ

ملک با آن درد نبود هیچ هیچ

من بگویم ترک ملک و مرد خویش

تا خلاصی باشدم از درد خویش

گفت آن ملکت که در دفع عذاب

میتوان کردن عوض با یک من آب

دل درو بیهوده چندینی مبند

وز کفی دو آب چندینی مخند

ملکتی کان یک من آب ارزد ترا

دل برو چندین چرا لرزد ترا

ملک عقبی خواه تا خرم بود

ذرهٔ زان ملک صد عالم بود

عدل کن تادر میان این نشست

ذرهٔ زان مملکت آری بدست

عدل نبود این که بنشینی خوشی

میزنی در هر سرائی آتشی

گر چو خود خواهی رعیت را مدام

مملکت را عادلی باشی تمام

...

0
بخش 7 مصیبت نامه عطار نظر دهید...