بخش17 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

دید روزی بوسعید دیده ور

مبرزی پرداخته در رهگذر

پس عصا در سینه زد آنجایگاه

همچنان میبود و میکرد آن نگاه

هرکه آن میدید انکاریش بود

خاصه منکر بود و بسیاریش بود

کرد آخر یک مرید از وی سئوال

خواست از سلطان حالت کشف حال

شیخ گفتش چون نجاست دیده شد

پس عجب رمزی ازو بشنیده شد

گفت من صد گونه نعمت بودهام

هم بقوت هم بهمت بودهام

هم رسیده بودم از درگاه حق

هم مهلل آمدم در راه حق

بود رنگ و لذت و بویم بسی

خواستندی صحبت من هر کسی

یک زمان چون با تو صحبت داشتم

آن همه سلطان سری بگذاشتم

باز افتادم ز صد طاعت ز تو

این چنین گشتم بیک ساعت ز تو

صحبت تو این چنین زیبام کرد

هم نجس هم شوم هم رسوام کرد

گر چنینی مرد نعمت خواره تو

آن من خود رفت ای بیچاره تو

...

0
بخش17 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

خواجهٔ میرفت سر افراخته

بود در ره مبرزی پرداخته

بینی آنجا باستین محکم گرفت

دامن دراعه را در هم گرفت

بود مجنونی مگر در پیش راه

گفت بینی می مگیر اینجایگاه

کاین نجاست زود زود ای بیخبر

پیش تو آرند وگویندت بخور

میمگیر امروز ازو بینی فراز

زانکه این هم خوش خوری فردا بناز

آنچه فردا قوت عشرت باشدت

زو چرا امروز نفرت باشدت

ای میان خون و خلط آغشتگان

معدهٔ خود کرده گور کشتگان

گاه همچون سگ زهم می بردرند

گه چو گرگان میکشند ومیخورند

نعمتی طاهر نجاست میکنند

وانگهی عزم ریاست میکنند

...

0
بخش17 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن حکیمی در تفکر میگذشت

دید سرگین دان و گورستان بدشت

نعرهٔ زد گفت ای نظارگان

اینت نعمت اینت نعمت خوارگان

ای عجب با این چنین نفسی درون

میکند هم در خدائی سر برون

زشتی عالم همه از خبث اوست

وانگهی دارد خدائی نیز دوست

هست در هر نفس این دعوی ولیک

خویش بر فرعون ظاهر کرد نیک

...

0
بخش17 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

شد بر فرعون ابلیس لعین

یک کف پر ریگ برداشت از زمین

پس نمود آن ریگ مروارید باز

بعد از آنش ریگ گردانید باز

گفت گیر این ریگ و گوهر کن تو نیز

گفت ازین من میندانم هیچ چیز

پس زفان بگشاد ابلیس لعین

گفت تو با این سرو ریشی چنین

زشتم آید گر گدائی میکنی

از چه دعوی خدائی میکنی

هر زمان ریشی مرصع بر نهی

تخت خواهی تاج اقرع بر نهی

با چنین ریشی چو گردی گرم تو

اینت ریش آخر نداری شرم تو

با چنین قدرت درین افکندگی

می فرا نپذیردم در بندگی

چون تو هم پیسی و هم کل تا بگوش

در خدائی کی پذیرندت خموش

نفس کافر را که در هر ساعتش

آزمایش میکنم در طاعتش

غرقهٔ بهر خطر میبینمش

هر نفس از بد بتر میبینمش

آنچه با من این سگ شوم آن کند

کافرم گر کافر روم آن کند

نیست چون من خویش دشمن هیچکس

بیخبر تر کیست از من هیچکس

آنچه بر من میرود بر کس نرفت

این سر افرازی هنوز از پس نرفت

دولتم چون خشک میغی بود و بس

حاصل از عمرم دریغی بود و بس

تن که یک درد مرا مرهم نکرد

همچو موئی گشت و موئی کم نکرد

ای دریغا جان بتن در باختیم

قیمت جان ذرهٔ نشناختیم

تشنه میمیریم در طوفان همه

وانک آب از چشمهٔ حیوان همه

هم زمان عیش را سوری نماند

هم چراغ عمر را نوری نماند

درد را مرهم کجا خواهیم کرد

عمر شد ماتم کجاخواهیم کرد

خون شد آهن زانکه این دردش بخاست

دل که از خونست چون آهن چراست

تا نگردی نقطهٔ درد ای پسر

کی توان گفتن ترا مرد ای پسر

هرکه او در دیدهٔ خود خار نیست

با گل غیب خدایش کار نیست

میروی چون کافر درویش او

کی توان شد این چنین در پیش او

چون زدین و دل تهی داری سرای

چون روی بی دین و دل پیش خدای

چون ترا در خانه جای ماتمست

در چنین جائی دلت چون خرمست

...

0
بخش17 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بود درویشی یکی خانه تهی

دزد در شد یافت درویش آگهی

کرد بسیاری طلب تا هیچ هست

هیچ جز بادش نمیآمد بدست

کرد صد لاحول کار خویش را

خنده آمد زان سبب درویش را

دزد گفتش با چنین خانه تهی

خنده چون میآیدت بس ابلهی

با چنین خانه که در عالم کمست

نیست جای خنده جای ماتمست

خویش را از جهل میخوانی دلیر

زانکه برگرمابه دیدستی توشیر

چون ز بیشه بانگ شیر آید پدید

حیز از مرد دلیر آید پدید

در قدیمی راه محدث کی بود

رستمی کار مخنث کی بود

چون بتابد آفتاب آن جمال

تو چه سنجی خوی کرده در خیال

چون کند جلوه جمال بی نشان

اولین و آخرین را جاودان

سر به بحر بینهایت در نهد

آنگهی آن بحر را سر بر نهد

در میان این کف و این دود تو

چون نخواهی بد که خواهی بود تو

می بباید رفت آخر عاقبت

بیخبر از خاتمت وز سابقت

نه ز اول لحظهٔ پیشان پدید

نه ز آخر ذرهٔ پایان پدید

من میان این و آن نه این نه آن

بیخبر از جسم و جان نه این نه آن

کفر در بنیاد و ایمانی ضعیف

نفس غالب تن قوی جانی ضعیف

چون کنم من چون کنم بسیار گشت

بود حیرت عشق با او یار گشت

این زمان در حیرت ودر حسرتم

میکند از پرموری غیرتم

می ندانم کین ندانم از کجاست

زهد عقل و عشق جانم از کجاست

می ندانم هیچ تا دانستهام

ور همه دانم کجا دانستهام

عین دانائی مرا نادانی است

کل نادانی من حیرانی است

جملهٔ‌حیرانیم افسردگیست

جملهٔ افسردگی از مردگیست

مرده را گر زندگی دین دهند

دختر جمشید بی کابین دهند

آب خوردن زهر مستسقی بود

خاصه کاستسقای اودقی بود

...

0
بخش17 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

المقالة السابعة عشره

سالک آمد پیش آب پاک رو

گفت ای پاکیزهٔ چالاک رو

در جهان از تست یک یک هر چه هست

وز تو بگشاید بلاشک هرچه هست

هرکجا سر سبزئی آثار تست

تازگی کردن طریق کار تست

سلسبیل وکوثر و رضوان تراست

زندگی چشمهٔ حیوان تراست

در ره جانان خوش و تر میروی

لاجرم هر لحظه خوشتر میروی

از کمال عشق جانان چون قلم

سر نهی اول براه آنکه قدم

هم طهور دایم و هم طاهری

جسم و جانی باطنی و ظاهری

در همه چیزی روانی همچو روح

در دو عالم با سرافتاد از تو نوح

هر کرا آبیست آنکس پست تست

کآبروی هرکه هست از دست تست

سخت تر زاهن نباشد تشنهٔ

از تو گردد آب داده دشنهٔ

آنکه آهن را چنین سیراب کرد

هم تواند جان من بیتاب کرد

از در او آگهی ده یکدمم

تا بود آن یکدمم صد عالمم

آب ازین چون آتشی در تاب شد

آتشی برخاست زو وز آب شد

گفت آخر من کیم تر دامنی

از تر اندامی نه مردی نه زنی

دست شسته جملهٔ عالم ز من

تر مزاجی بنی آدم ز من

میروم سر پا برهنه روز و شب

میکنم پیوسته این معنی طلب

گه ز نومیدی چو نرمی میروم

گاه از پندار گرمی میروم

گاه در صد گونه جوشم زین سبب

گاه در بانگ و خروشم زین سبب

من که سر تا بن همه اشکم ازین

بی سر و بن زاتش رشکم ازین

مدتی رفتم بر امید بهی

برنیامد کارم از آبی تهی

گوئیا دیدست مقصودم مرا

لیک یکباری براه آسیا

گر چو آتش گرم آیم در طلب

گویدم بر ریگ رو ای بی ادب

با چنین دردی ندیدم بوی او

دیگری را چون برم ره سوی او

سالک آمد پیش پیر دستگیر

عرضه دادش گوهر درج ضمیر

پیر گفتش آب پاک افتاده است

کار او دایم طهارت دادنست

آب چون از اصل پاکی زاد بود

عرش را بر آب ازان بنیاد بود

هرکه او در پاکی این ره بود

جانش از پاکی حق آگه بود

تو زنفس سگ پلید افتادهٔ

در نجاست ناپدید افتادهٔ

نیست یک ساعت چو فرعونت شکست

گر نداری مصر فرعونیت هست

تو بفرعونی چو مصر جامعی

یار فرعونی که هامان طالعی

عبد بطن و فرجیای مردار خوار

جیفة اللیلی و بطال النهار

آن سگ دوزخ که تو بشنودهٔ

در تو خفتست و تو خوش آسودهٔ

این سگ دوزخ که آتش میخورد

هرچه او را میدهی خوش میخورد

باش تا فردا سگ نفس و منیت

سر ز دوزخ برکند در دشمنیت

دشمن تست این سگ و از سگ بتر

چند سگ را پروری ای بیخبر

نفس را قوت از پی دل ده مدام

تا نگردد قوت تو بر تو حرام

قوت کی باشد حرامی گر خوری

همچو مردان خور طعامی گر خوری

...

0
بخش17 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

احمد خضرویه گفت آن دیده ور

دیدهام خلق جهان را سر بسر

جمله بر یک آخورند از خاص و عام

جمله را یک قوت میبینم مدام

سائلی گفتش که ای شیخ کبار

تو بر آن آخور نبودی هیچ بار

گفت بودم گفت پس ای دیده ور

چیست از تو فرق تا خلق دگر

گفت فرقست آنکه خلقان دیگرند

جمله شادی میکنند و میخورند

می سکیزند ونمیدانند حال

می بر افرازند سر از جاه و مال

جمله میخندند و مینازند خوش

جمله میمانند و میتازند خوش

لیک من کم میخورم وز بهر زیست

نیستم غافل که دانم حال چیست

خون چو باران میفشانم هر زمان

مینخندم میننازم از جهان

فرق از من تا بدیشان این بسست

توشهٔ راه مسلمان این بسست

نعمت دنیا مهلل آمدست

بعد صد حکمت بحاصل آمدست

پاکی و تهلیل وصف خاص اوست

گر بتسبیحش رسانی بس نکوست

ور برای سگ خوری نعمت مدام

در حقیقت گردد آن نعمت حرام

نعمتی در پاکی و در طاعتی

باتو گر صحبت کند یک ساعتی

از پلیدی ننگ عالم میشود

نامش از عالم بیک دم میشود

...

0
بخش17 مصیبت نامه عطار نظر دهید...