بخش 4 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

چون برآمد جان باقی از خلیل

باز پرسیدش خداوند جلیل

کای ز کل خلق نیکو بخت تر

در جهان چه چیز دیدی سخت تر

گفت اگر کشتن پسر را سخت بود

در سقر دیدن پدر را سخت بود

در میان آتشم انداختی

روزگاری با بلا درساختی

گر بسی سختی و پیچاپیچ بود

در بر جان دادن آنها هیچ بود

حق تعالی کرد سوی او خطاب

گفت اگر جان دادنت آمد عذاب

از پس جان دادن و مردن ز خویش

هست چندان سختی زاندازه بیش

کانکه را شد نقد افتادن درو

راحت روحست جان دادن درو

چون چنین در کار مشکل ماندهٔ

روز و شب بهر چه غافل ماندهٔ

چارهٔ این کار مشکل پیش گیر

راه بر مرگست منزل پیش گیر

ترک دنیا گیر و کار مرگ ساز

راه بس دورست ره را برگ ساز

زانکه دنیا گر همه بر هم نهی

باز مانی عاقبت دستی تهی

...

بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

چون سکندر را مسخر شد جهان

وقت مرگ او درآمد ناگهان

گفت تابوتی کنید از بهر من

دخمهٔ سازید پیش شهر من

کف گشاده دست من بیرون کنید

نوحه بر من هر زمان افزون کنید

تا زمال و لشکر و ملک و شهی

خلق میبینند دست من تهی

گر جهان در دست من بودآن زمان

در تهی دستی برفتم از جهان

ملک و مال این جهان جز پیچ نیست

گر همه یابی چو من جز هیچ نیست

...

بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

المقالة الرابعه

سالک سرکش سر گردن کشان

پیش عزرائیل آمد جان فشان

گفت ای جان تشنهٔ دیدار تو

نفس گو سر میزن اندر کار تو

طاقت هجران نداری اینت خوش

جان بجانان میسپاری اینت خوش

فالق الاصباح فی الاشباح تو

باسط الید قابض الارواح تو

اول نام تو از نام عزیز

یافته عزت چه خواهد بود نیز

چون جمالت ذرهٔدید آفتاب

گشت سرگردان نمیآورد تاب

خلق عالم چون ببینند آن جمال

جان برافشانند جمله کرده حال

هرکه رویت دید جان افشاند و رفت

دامن از هر دو جهان افتشاند و رفت

خلق گوید مرد زو گم شد نشان

زنده است او بر تو کرده جان فشان

میسزد گر جان بر افشانیش تو

تا بجانان زنده گردانیش تو

زندگی کردن بجان زیبنده نیست

جز بجانان زنده بودن زنده نیست

چون بدست تست جان را زندگی

ماندهام دل مرده در افکندگی

جان بگیر و زنده دل گردان مرا

زانکه بی جانان نباید جان مرا

تا که عزرائیل این پاسخ شنید

راست گفتی روی عزرائیل دید

گفت اگر از درد من آگاهئی

این چنین چیزی ز من کی خواهئی

صد هزاران قرن شد تا روز و شب

جان یک یک میستانم در تعب

من بهر جانی که بستانم ز تن

می بریزم خون جان خویشتن

دم بدم از بسکه جان برداشتم

دل بکلی از جهان برداشتم

با که کردند آنچه با من کردهاند

صد جهان خونم بگردن کردهاند

گر بگویم خوف خود از صد یکی

ذره ذره گردی اینجا بیشکی

چون نمیآیم ز خوف خود بسر

کی توان کردن طلب چیزی دگر

تو برو کز خوف کار آگه نهٔ

در عزا بنشین که مرد ره نهٔ

سالک آمد پیش پیر کاردان

داد شرح حال با بسیار دان

پیر گفتش هست عزرائیل پاک

راه قهر و معدن مرگ و هلاک

مرگ نه احمق نه بخرد را گذاشت

نه یکی نیک و یکی بد را گذاشت

گر تو زین قومی و گر زان دیگری

همچو ایشان بگذری تا بنگری

هرکه مرد و گشت زیر خاک پست

هر کسش گوید بیاسود و برست

مرگ را زرین نهنبن مینهند

مردنت آسایش تن مینهند

الحقت دنیا چه پر برگ اوفتاد

کاولین آسایشش مرگ اوفتاد

چون ترازرین نهنبن هست مرگ

دیگ را سر برگرفتن نیست برگ

خیز تا گامی بگردون بر نهیم

پس سر این دیگ پرخون برنهیم

...

بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

دفن میکردند مردی را بخاک

شد حسن در بصره پیش آن مغاک

سوی آن گور و لحد میبنگریست

بر سر آن گور برخود میگریست

پس چنین گفت او که کاری مشکلست

کاین جهان را گور آخر منزلست

وان جهان را اولین منزل همینست

اولین وآخرین زیر زمینست

دل چه بندی در جهان جمله رنگ

کاخرش اینست یعنی گور تنگ

چون نترسی زان جهان صعبناک

کاولش اینست یعنی زیر خاک

چند ازین چون آخر این خواهد بدن

وای ازان کاول چنین خواهد بدن

هیچ مردم از پس این پرده نیست

تا کسی او را بزاری مرده نیست

گر دمی خواهی زدن در پردهٔ

با کسی زن کو ندارد مردهٔ

هر چراغی را که باشد باد پیش

چون تواند برد راه آزاد پیش

چون تو پرسودا دماغی میبری

صرصری در ره چراغی میبری

مینترسی کاین چراغ زود میر

زود میری گر توانی زود گیر

گر بمیرد این چراغت ناگهی

ره بسر نابرده افتی در چهی

ره بسر بر پیش ازان ای بی دماغ

کز چنان بادت فرو میرد چراغ

چون چراغ توبمرد ای بی خبر

نه نشان ماند ازو و نه اثر

گر چراغ مرده را جوئی بسی

در همه عالم نشان ندهد کسی

هر چراغی را که بادی در ربود

گر بسی بر سر زنی ازوی چه سود

از چراغ مرده کس آگاه نیست

چون بمرد او خواه هست و خواه نیست

چون چراغ از جای بی جائی رسید

چون بدانجا باز شد، شد ناپدید

راه بینا زین جهان تا آن جهان

بیش یکدم نیست جان را بر میان

از درونت چون برآید آندمی

این جهانت آن جهان گردد همی

زین جهان تا آن جهان بسیار نیست

جز دمی اندر میان دیوار نیست

چون برآید آن دمت از جان پاک

سر نگونسارت در اندازد بخاک

مرگ را بر خلق عزم جان مست

جمله رادر خاک خفتن لازمست

...

بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بر سر گوری مگر بهلول خفت

همچنان خفته از آنجا مینرفت

آن یکی گفتش که برخیز ای پسر

چند خواهی خفت اینجا بی خبر

گفت بهلولش که من آنگه روم

کاین همه سوگند از وی بشنوم

گفت چه سوگند با من باز گوی

گفت شد این مرده با من راز گوی

میخورد سوگند و میگوید براز

من نخواهم کرد خاک از خویش باز

تا همه خلق جهان را تن به تن

در نخوابانم بخون چون خویشتن

...

بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن یکی دیوانه برگوری بخفت

از سر آن گور یک دم مینرفت

سائلی گفتش که تو آشفتهٔ

جملهٔ عمر از چه اینجا خفتهٔ

خیز سوی شهر آی ای بیقرار

تا جهانی خلق بینی بیشمار

گفت این مرده رهم ندهد براه

هیچ میگوید مرو زین جایگاه

زانکه از رفتن رهت گردد دراز

عاقبت اینجات باید گشت باز

شهریان را چون بگورستانست راه

من چه خواهم کرد شهری پرگناه

میروم گریان چو میغ از آمدن

آه از رفتن دریغ از آمدن

...

بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن یکی دیوانه را از اهل راز

گشت وقت نزع جان کندن دراز

از سر بی قوتی و اضطرار

همچو ابری خون فشان بگریست زار

گفت چون جان ای خدا آوردهٔ

چون همی بردی چرا آوردهٔ

گر نبودی جان من بر سودمی

زین همه جان کندن ایمن بودمی

نه مرا از زیستن مردن بدی

نه ترا آوردن و بردن بدی

کاشکی رنج شد آمد نیستی

گر شد آمد نیستی بد نیستی

چون ترا مرگست و آتش پیش در

ظلم تا چندی کنی زین بیشتر

مرگ گوئی نیست جانت را تمام

کاتشیش از ظلم در باید مدام

...

بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

در زمستان یک شبی بهلول مست

پای در گل میشد و کفشی بدست

سائلی گفتش که سر داری براه

تو کجا خواهی شدن زین جایگاه

گفت دارم سوی گورستان شتاب

زانکه آنجا ظالمیست اندر عذاب

میروم چون گور او پر آتش است

گرم گردم زانکه سر ما ناخوش است

آن یکی را این چنین مرگی بود

وان دگر را مرگ او برگی بود

ظلم آتش در درونت افکند

در میان خاک و خونت افکند

گر چه راه ظلم از پیشان رود

هرکه آن ره رفت سرگردان رود

...

بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...