بخش 4 مصیبت نامه عطار

المقالة الرابعه

سالک سرکش سر گردن کشان

پیش عزرائیل آمد جان فشان

گفت ای جان تشنهٔ دیدار تو

نفس گو سر میزن اندر کار تو

طاقت هجران نداری اینت خوش

جان بجانان میسپاری اینت خوش

فالق الاصباح فی الاشباح تو

باسط الید قابض الارواح تو

اول نام تو از نام عزیز

یافته عزت چه خواهد بود نیز

چون جمالت ذرهٔدید آفتاب

گشت سرگردان نمیآورد تاب

خلق عالم چون ببینند آن جمال

جان برافشانند جمله کرده حال

هرکه رویت دید جان افشاند و رفت

دامن از هر دو جهان افتشاند و رفت

خلق گوید مرد زو گم شد نشان

زنده است او بر تو کرده جان فشان

میسزد گر جان بر افشانیش تو

تا بجانان زنده گردانیش تو

زندگی کردن بجان زیبنده نیست

جز بجانان زنده بودن زنده نیست

چون بدست تست جان را زندگی

ماندهام دل مرده در افکندگی

جان بگیر و زنده دل گردان مرا

زانکه بی جانان نباید جان مرا

تا که عزرائیل این پاسخ شنید

راست گفتی روی عزرائیل دید

گفت اگر از درد من آگاهئی

این چنین چیزی ز من کی خواهئی

صد هزاران قرن شد تا روز و شب

جان یک یک میستانم در تعب

من بهر جانی که بستانم ز تن

می بریزم خون جان خویشتن

دم بدم از بسکه جان برداشتم

دل بکلی از جهان برداشتم

با که کردند آنچه با من کردهاند

صد جهان خونم بگردن کردهاند

گر بگویم خوف خود از صد یکی

ذره ذره گردی اینجا بیشکی

چون نمیآیم ز خوف خود بسر

کی توان کردن طلب چیزی دگر

تو برو کز خوف کار آگه نهٔ

در عزا بنشین که مرد ره نهٔ

سالک آمد پیش پیر کاردان

داد شرح حال با بسیار دان

پیر گفتش هست عزرائیل پاک

راه قهر و معدن مرگ و هلاک

مرگ نه احمق نه بخرد را گذاشت

نه یکی نیک و یکی بد را گذاشت

گر تو زین قومی و گر زان دیگری

همچو ایشان بگذری تا بنگری

هرکه مرد و گشت زیر خاک پست

هر کسش گوید بیاسود و برست

مرگ را زرین نهنبن مینهند

مردنت آسایش تن مینهند

الحقت دنیا چه پر برگ اوفتاد

کاولین آسایشش مرگ اوفتاد

چون ترازرین نهنبن هست مرگ

دیگ را سر برگرفتن نیست برگ

خیز تا گامی بگردون بر نهیم

پس سر این دیگ پرخون برنهیم

...

0
بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

دفن میکردند مردی را بخاک

شد حسن در بصره پیش آن مغاک

سوی آن گور و لحد میبنگریست

بر سر آن گور برخود میگریست

پس چنین گفت او که کاری مشکلست

کاین جهان را گور آخر منزلست

وان جهان را اولین منزل همینست

اولین وآخرین زیر زمینست

دل چه بندی در جهان جمله رنگ

کاخرش اینست یعنی گور تنگ

چون نترسی زان جهان صعبناک

کاولش اینست یعنی زیر خاک

چند ازین چون آخر این خواهد بدن

وای ازان کاول چنین خواهد بدن

هیچ مردم از پس این پرده نیست

تا کسی او را بزاری مرده نیست

گر دمی خواهی زدن در پردهٔ

با کسی زن کو ندارد مردهٔ

هر چراغی را که باشد باد پیش

چون تواند برد راه آزاد پیش

چون تو پرسودا دماغی میبری

صرصری در ره چراغی میبری

مینترسی کاین چراغ زود میر

زود میری گر توانی زود گیر

گر بمیرد این چراغت ناگهی

ره بسر نابرده افتی در چهی

ره بسر بر پیش ازان ای بی دماغ

کز چنان بادت فرو میرد چراغ

چون چراغ توبمرد ای بی خبر

نه نشان ماند ازو و نه اثر

گر چراغ مرده را جوئی بسی

در همه عالم نشان ندهد کسی

هر چراغی را که بادی در ربود

گر بسی بر سر زنی ازوی چه سود

از چراغ مرده کس آگاه نیست

چون بمرد او خواه هست و خواه نیست

چون چراغ از جای بی جائی رسید

چون بدانجا باز شد، شد ناپدید

راه بینا زین جهان تا آن جهان

بیش یکدم نیست جان را بر میان

از درونت چون برآید آندمی

این جهانت آن جهان گردد همی

زین جهان تا آن جهان بسیار نیست

جز دمی اندر میان دیوار نیست

چون برآید آن دمت از جان پاک

سر نگونسارت در اندازد بخاک

مرگ را بر خلق عزم جان مست

جمله رادر خاک خفتن لازمست

...

0
بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بر سر گوری مگر بهلول خفت

همچنان خفته از آنجا مینرفت

آن یکی گفتش که برخیز ای پسر

چند خواهی خفت اینجا بی خبر

گفت بهلولش که من آنگه روم

کاین همه سوگند از وی بشنوم

گفت چه سوگند با من باز گوی

گفت شد این مرده با من راز گوی

میخورد سوگند و میگوید براز

من نخواهم کرد خاک از خویش باز

تا همه خلق جهان را تن به تن

در نخوابانم بخون چون خویشتن

...

0
بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن یکی دیوانه برگوری بخفت

از سر آن گور یک دم مینرفت

سائلی گفتش که تو آشفتهٔ

جملهٔ عمر از چه اینجا خفتهٔ

خیز سوی شهر آی ای بیقرار

تا جهانی خلق بینی بیشمار

گفت این مرده رهم ندهد براه

هیچ میگوید مرو زین جایگاه

زانکه از رفتن رهت گردد دراز

عاقبت اینجات باید گشت باز

شهریان را چون بگورستانست راه

من چه خواهم کرد شهری پرگناه

میروم گریان چو میغ از آمدن

آه از رفتن دریغ از آمدن

...

0
بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن یکی دیوانه را از اهل راز

گشت وقت نزع جان کندن دراز

از سر بی قوتی و اضطرار

همچو ابری خون فشان بگریست زار

گفت چون جان ای خدا آوردهٔ

چون همی بردی چرا آوردهٔ

گر نبودی جان من بر سودمی

زین همه جان کندن ایمن بودمی

نه مرا از زیستن مردن بدی

نه ترا آوردن و بردن بدی

کاشکی رنج شد آمد نیستی

گر شد آمد نیستی بد نیستی

چون ترا مرگست و آتش پیش در

ظلم تا چندی کنی زین بیشتر

مرگ گوئی نیست جانت را تمام

کاتشیش از ظلم در باید مدام

...

0
بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

در زمستان یک شبی بهلول مست

پای در گل میشد و کفشی بدست

سائلی گفتش که سر داری براه

تو کجا خواهی شدن زین جایگاه

گفت دارم سوی گورستان شتاب

زانکه آنجا ظالمیست اندر عذاب

میروم چون گور او پر آتش است

گرم گردم زانکه سر ما ناخوش است

آن یکی را این چنین مرگی بود

وان دگر را مرگ او برگی بود

ظلم آتش در درونت افکند

در میان خاک و خونت افکند

گر چه راه ظلم از پیشان رود

هرکه آن ره رفت سرگردان رود

...

0
بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آب بسیار آن یکی در شیر کرد

حق تعالی گاو را تقدیر کرد

چون بیامد سر بسوی آب برد

تا که دم زد گاو را سیلاب برد

هرچه او صد باره گرد آورده بود

جمله در یکبار آبش برده بود

آب چون بر شیر بیش از پیش کرد

جمع کرد و گاه را در پیش کرد

هرکه او یکدم ز مرگ اندیشه داشت

چون تواند ظلم کردن پیشه داشت

چون براندیشم ز مردن گاه گاه

عالمم بر چشم میگردد سیاه

لیک وقتی هست کز شادی مرگ

پای میکوبم ز سر سبزی چو برگ

زانکه میدانم که آخر جان پاک

باز خواهد رست از زندان خاک

...

0
بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بر سر خاکی زنی خوش میگریست

گفت مجنونیش کاین گریه زچیست

گفت چشمم تر دلم غمناک ماند

زین جوان من که زیر خاک ماند

گفت تو در خاکی او در خاک نیست

کو کنون جز نور جان پاک نیست

تا که در تن بود جایش خاک بود

چون بمرد از خاک رست و پاک بود

گرچه تن را نیست قدری پیش دوست

یوسف جان در حریم خاص اوست

چون بغایت بود رتبت روح را

کردتنبیه از پی او نوح را

...

0
بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

نوح پیغامبر چو از کفار رست

با چهل تن کرد بر کوهی نشست

برد یک تن زان چهل کس کوزه گر

برگشاد او یک دکان پر کوزه در

جبرئیل آمد که میگوید خدای

بشکنش این کوزهها ای رهنمای

نوح گفتش آن همه نتوان شکست

کین بصد خون دلش آمد بدست

گرچه کوزه بشکنی گل بشکند

در حقیقت مرد رادل بشکند

باز جبریل آمد و دادش پیام

گفت میگوید خداوندت سلام

پس چنین میگوید او کای نیکبخت

گر شکست کوزهٔ چندست سخت

این بسی زان سخت تر در کل یاب

کز دعائی خلق را دادی بآب

همتی را بر همه بگماشتی

لاتذر گفتی و کس نگذاشتی

یک دکان کوزه بشکستن خطاست

یک جهان پر آدمی کشتن رواست

خود دلت میداد ای شیخ کبار

زان همه مردم برآوردن دمار

کز پی آن بندگان بی قرار

لطف ما چندان همی بگریست زار

کاین زمانش در گرفت از گریه چشم

تو مرو از کوزهٔ چندین بخشم

یا رب این خود چه عنایت کردنست

این چه شکر اندر شکایت کردنست

که بجانها میکند چندین عتاب

گاه جانها میکند خون بی حساب

صد هزاران بی سر و بن را بخواند

جمله رادر کشتی حیرت نشاند

بعد ازان کشتی بدریا درفکند

صد جهان جان را بغوغا درفکند

بعد ازان باد مخالف روز و شب

گرد کشتی میفرستاد ای عجب

تادران دریای بی پایان همه

سر بسر برخاستند از جان همه

جمله را بگسست در دریا نفس

از همه با سر نیامد هیچ کس

گرچه فرض افتاد مردن پیشه کرد

میندارم زهره این اندیشه کرد

...

0
بخش 4 مصیبت نامه عطار نظر دهید...