بخش40 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

بود از آن اعرابئی بی توشهٔ

یافته در شوره جائی گوشهٔ

گوشهٔ او جای مشتی عور بود

آب او گه تلخ و گاهی شور بود

در مذلت روزگاری میگذاشت

روز و شب در اضطراری میگذاشت

خشک سالی گشت و قحطی آشکار

مرد شد از ناتوانی بی قرار

شد ز شورستان برون جائی دگر

تا رسید آخر به آبی چون شکر

چون بدید آن آب خوش مرد سلیم

گفت بیشک هست این آب نعیم

آب دنیا تلخ و زشت آید پدید

آب شیرین از بهشت آید پدید

حق تعالی از پس چندین بلا

کرد روزی این چنین آبی مرا

روی آن دارد کزین آب روان

پر کنم مشکی و برخیزم دوان

مشک بر گردن رهی بیرون برم

تحفه سازم پس بر مأمون برم

بیشکم مأمون ازین آب لطیف

خلعتی بخشد چو آب من شریف

مشک چون پر کرد و پیش آورد راه

همچنان میرفت تا نزدیک شاه

بازگشته بود مأمون از شکار

چون بدیدش گفت برگو تا چه کار

گفت آوردستم از خلد برین

تحفهٔ بهر امیرالمؤمنین

گفت چیست آن تحفهٔ نیکوسرشت

گفت ماءالجنه آبی از بهشت

این بگفت و مشک پیش آورد باز

در زمان مأمون بجای آورد راز

از فراست حال او معلوم کرد

می نیارستش ز خود محروم کرد

چون چشید آن آب گرم و بوی ناک

گفت احسنت اینت زیبا آب پاک

هست این آب بهشت اکنون بخواه

تا چه میباید ترا از پادشاه

گفت هستم از زمین شوره دار

آب او تلخ و هوای او غبار

هم طراوت برده از خاکش سموم

هم شده ازتفت سنگ او چو موم

در قبیله اوفتاده فاقهٔ

هیچکس را نه بزی نه ناقهٔ

خشک سالی گشته کلی آشکار

جملهٔ‌مردم شده مردار خوار

حال خود با تو بگفتم جمله راست

چون شدی واقف کنون فرمان تراست

ریخت مأمون آن زمانش در کنار

بر سر آن جمع دیناری هزار

گفت بستان زر بشرط آنکه راه

پیش گیری زود هم زینجایگاه

بی توقف بازگردی این زمان

زانکه نیست اینجا ترا بودن امان

زر ستد آن مرد و حالی بازگشت

با خلیفه سایلی همراز گشت

گفت برگوی ای امیرالمؤمنین

کز چه تعجیلش همی کردی چنین

گفت اگر او پیشتر رفتی ز راه

آب دیدی در فرات اینجایگاه

از زلال خود شدی حالی خجل

بازگشتی از بر ما تنگ دل

عکس آن خجلت رسیدی تا بماه

آینهٔ‌انعام ما کردی سیاه

او وسیلت جست سوی ما زدور

چون کنم از خجلتش از خود نفور

او بوسع خویش کار خویش کرد

من توانم مکرمت زو بیش کرد

چون شدم از حال او آگاه من

باز گردانیدمش از راه من

حرف انعام و نکوکاری نگر

هم سخاوت هم وفاداری نگر

این چنین جودی که جان عالمیست

در بر جود تو یارب شبنمیست

چون تو دادی این کرم آن بنده را

از کرم برگیر این افکنده را

چون زشورستان دنیا میرسم

وز سموم صد تمنا میرسم

روزگار خشک سال طاعتست

این همه وقتیست نه این ساعتست

از همه خشک و تر این درویش تو

اشک میآرد بتحفه پیش تو

ز اشتیاق تو ز آب اشک خویش

همچو اعرابی کنم پرمشک خویش

پس بگردن برنهم آن مشک را

بو که نقدی بخشیم این اشک را

آمدم از دور جائی دل دو نیم

نقد رحمت خواهم از تو ای کریم

گر چه هستم از معاصی اهل تیغ

رحمت خود را مدار از من دریغ

ای جهانی جان و دل حیران تو

صد هزاران عقل سرگردان تو

گوئیا سرگشتگی داری تو دوست

کاسمان از گشتگی تو دو توست

ای دلم هر دم ز تو آغشتهتر

هر زمانم بیش کن سرگشتهتر

عقل وجان را جست و جوی تو خوشست

در دو عالم گفت و گوی تو خوشست

در تحیر ماندهام در کار خویش

می بمیرم از غم بسیار خویش

نیست در عالم ز من بیخویشتر

هر زمانم کم گرفتن بیشتر

پای و سر شد محو فرسنگ مرا

غم فراخ‌ آمد دل تنگ مرا

یک شبم صد تحفه افزون میرسد

یک شبم گر میرسد خون میرسد

گاه شادی گاه یا ربها مراست

این تفاوت بین که در شبها مراست

گه پر و بالی ز جائی میزنم

گاه بیخود دست و پائی میزنم

گاه میسوزم ز بیم زمهریر

گه شوم افسرده ازخوف سعیر

گاه مینازم ز سودای بهشت

گاه مییازم بسر سرنوشت

گه ز نار آزاد گردم گه ز نور

گه ز غلمان فارغ آیم گه زحور

گه نماید هر دو کونم مختصر

گه شوم از یک سخن زیر و زبر

میتوانی گر ز چندین پیچ پیچ

دست من گیری و انگاری که هیچ

...

0
بخش40 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن یکی اعرابئی از عشق مست

حلقهٔ کعبه درآورده بدست

زار میگفت ای خدای ذوالعلو

کردم آن خویش من آن تو کو

گر بحج فرمودیم حج کرده شد

آنچه فرمودی بجای آورده شد

ور مرا در عرفه بایست ایستاد

ایستادم دادم از احرام داد

سعی آوردم بقربان آمدم

رمی را حای بفرمان آمدم

ور طواف و عمره گوئی شد تمام

خود دگر از من چه آید والسلام

از در خود بی نصیبم می مدار

آن من بگذشت آن خود بیار

خالقا آنچ از من آمد کرده شد

عمر رفت و نیک یابد کرده شد

چند مشتی خاک را دلریش تو

خون دود از رگ که آرد پیش تو

گر جهانی طاعت آرم پیش باز

تو زجمله بی نیازی بی نیاز

ور بود نقدم جهانی پرگناه

تو از آن مستغنئی ای پادشاه

چون بعلت نیست نیکوئی ز تو

بد نبیند هیچ بدگوئی زتو

آنچه توفیق توام از بحر جود

شد مدد گر آمد از من در وجود

این دم اکنون منتظر بنشستهام

دل ندارم زانکه در تو بستهام

بادرت افتاد کارم این زمان

هیچ در دیگر ندارم این زمان

تو چنین انگار کاین دم آمدم

گرچه بس دیر آمدم هم آمدم

چون بعلت نیست از تو هیچ کار

عفو کن بیعلتی ای کردگار

گرچه کفر من گناه من بسست

عین عفوت عذرخواه من بسست

گر مرا یک ذره دولت میدهی

پس بده چون نه بعلت میدهی

خشک شد یارب ز یاربهای من

در غم تر دامنی لبهای من

میروم گمراه ره نایافته

دل چو دیوان جز سیه نایافته

ره نمایم باش و دیوانم بشوی

وز دو عالم تختهٔ‌جانم بشوی

بی نهایت درد دل دارم ز تو

جان اگر دارم خجل دارم ز تو

عمر در اندوه تو بردم بسر

کاشکی بودیم صد عمر دگر

تادر اندوهت بسر میبردمی

هر زمان دردی دگر میبردمی

ماندهام از دست خود در صد زحیر

دست من ای دستگیر من تو گیر

...

0
بخش40 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بوسعید مهنه با مردان راه

بود روزی در میان خانقاه

مستی آمد اشک ریزان بیقرار

تا در آن خانقاه آشفته وار

پرده از ناسازگاری باز کرد

گریه و بد مستئی آغاز کرد

شیخ کو را دید آمد در برش

ایستاد از روی شفقت بر سرش

گفت هان ای مست اینجا کم ستیز

از چه میباشی بمن ده دست خیز

مست گفت ای حق تعالی یار تو

نیست شیخا دست گیری کار تو

تو سر خود گیر و رفتی مردوار

سر فرو رفته مرا با او گذار

گر ز هر کس دستگیری آیدی

مور در صدر امیری آیدی

دستگیری نیست کار تو برو

نیستم من در شمار تو برو

شیخ درخاک اوفتاد از درد او

سرخ گشت از اشک روی زرد او

ای همه تو ناگزیر من تو باش

اوفتادم دستگیر من تو باش

ای جهانی خلق مور خاکیت

پاک دامن کن مرا از پاکیت

برامیدی آمد این درویش تو

چون بنومیدی رود از پیش تو

...

0
بخش40 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

خاشه روبی بود سرگردان راه

خاشه میرفتی همه در کوی شاه

سایلی پرسید ازو کای پرهوس

خاشه چون در کوی شه روبی و بس

گفت تا خلقان بدانندم همه

خاشه روب شاه خوانندم همه

تا ابد نقد من این انعام بس

خاشه روب کوی شاهم نام بس

آنکه او داعی من آمد برین

یاد داریدش دعا از صدق دین

این دم از گفتن نیندیشم بسی

چون خموشی هست در پیشم بسی

زود خواهد بود کاین جان و دلم

فرقتی جویند از آب و گلم

شیر مرداگر دلت خواهد همی

عزم کن برگورم و بگری دمی

برسر عطار چون زاری گری

اندکی بنشین و بسیاری گری

باز پرس از حال من حالی براز

تاجواب تو دهم از گور باز

خالم آن دم از زفان حال پرس

کر شو و حال از زفان لال پرس

تشنگی من ببین در زیر خاک

یک دمم آبی فرست از اشک پاک

کاشکی هرگز نبودی نام من

تا نبودی جنبش و آرام من

هرکرا در پیش این مشکل بود

خون تواند کرد اگر صددل بود

صد جهان جان مبارز آمده

هست سرگردان و عاجز آمده

زین چنین کاری که در پیش آمدست

علم مفلس عقل درویش آمدست

...

0
بخش40 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

فاضل عالم فضیل آن ابر اشک

گفت از پیغامبرانم نیست رشک

زانکه ایشان هم لحد هم رستخیز

پیش دارند و صراطی نیز تیز

جمله با کوتاه دستی و نیاز

کرده در نفسی زفان جان دراز

وز فرشته نیز رشکم هیچ نیست

زانکه آنجا عشق و پیچاپیچ نیست

لیک ازان کس رشکم آید جاودان

کو نخواهد زاد هرگز در جهان

بازگردد خوش هم از پشت پدر

تاشکم مادر نیارد بر زبر

کاشکی هرگز نزادی مادرم

تانکردی کشته نفس کافرم

بکشدم نفسم که نفسم کشته باد

بکشدم در خون که در خون گشته باد

از توانگر بودن و درویشیم

هیچ خوشتر نیست از بیخویشیم

چون مرا از ترس این صد درس هست

هرکرا جانست جای ترس هست

...

0
بخش40 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

رهروی را چون درآمد وقت مرگ

لرزهٔ افتاد بر وی همچو برگ

اشک میبارید همچون ابر زار

پس چو آتش دست میزد بیقرار

سایلی گفتش چرائی منقلب

در چنین وقتی چه باشی مضطرب

دل بخود باز آور و آرام گیر

جمع کن خود را بشولید ممیر

گفت ممکن نیست آرامم بسی

زانکه این دم میروم پیش کسی

کاین جهان و آن جهان و هست و نیست

کفر و اسلام و بد و نیکش یکیست

آنکسی را کاین همه یکسان بود

پیش او رفتن نه بس آسان بود

میروم پیش چنین کس بس رواست

گر بترسم ترس اینجا خود سزاست

میروم پیش چنین کس چون بود

گرهزاران دل بود پرخون بود

چنداندیشم که جان من بسوخت

وز تف جانم زفان من بسوخت

در نخواهد داد کس آواز را

تا که خواهد برد پی این راز را

شد ز بیم خاک سنگ و هنگ من

خاک خود نپذیردم از ننگ من

برد غفلت روزگارم چون کنم

برنیامد هیچ کارم چون کنم

برده در بازی دنیا روزگار

چون توانم رفت پیش کردگار

...

0
بخش40 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

کودکی میرفت و در ره میگریست

کاملی گفتش که این گریه ز چیست

گفت بر استاد باید خواند درس

چون ندارم یاد میگریم ز ترس

هرچه در یک هفته گفت استاد باز

این زمانم جمله باید داد باز

زین غمم شاید اگر دل خون کنم

چوب سخت و نیست نرم چون کنم

زین سخن آن پیر کامل شد ز دست

پشت امیدش از آن کودک شکست

گفت حال و کار من یک یک همه

هست همچون حال این کودک همه

خوش بخفته نرم ناکرده سبق

می بباید رفت فردا پیش حق

نیست درسم نرم سختم اوفتاد

زانکه در پیش است چوب اوستاد

پادشاها آمد این درویش تو

با جهانی درد دل در پیش تو

گر جهانی طاعتم حاصل بود

گر نخواهی تو همه باطل بود

گر نخواهی دولت غمخوارهٔ

کی بود ناخواستن را چارهٔ

گر همه توفیق و گر خذلان بود

آنچه آن باید ترا اصل آن بود

چون حواله باتو آمد هرچه هست

درگذر از نیک و از بدهرچه هست

...

0
بخش40 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن گدائی چون برست از نان و آب

بعد مرگ او کسی دیدش بخواب

گفت حق با تو چه کرد ای مهربان

گفت چون رفتم بر حق گفت هان

پیشم آور تا چه آوردی مرا

گفتم آخر من چه دارم ای خدا

قرب پنجه سال رفتم در بدر

راه پیمودم جهانی سر بسر

جمله میگفتند ای مرد گدا

نیست ما را نان پدید آرد خدا

مردمان نانم ندادندی بسی

با تو کردندی حوالت هر کسی

چون حوالت باتو آمد روز و شب

از گدائی میکنی چیزی طلب

جمله گفتندی خدا بدهد ترا

پس بده گر میدهی ای پادشاه

شاه هرگز از گدا چیزی نخواست

گر نخواهد خالق شاهان رواست

چون حوالت با تو آمد در پذیر

وین گدا را دست گیر ای دست گیر

پادشاها چون همه هیچیم ما

سر ز فرمان تو چون پیچیم ما

قدرت وعلم وارادت چون تراست

هرچه خواهی میتوانی کرد راست

گرچه کردم جرم بسیار ای خدای

قادری ناکرده انگار ای خدای

هست جود و فضل تو بحری عظیم

در بر آن کی بود امکان بیم

...

0
بخش40 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

در مناجات آن بزرگ دین شبی

پیش حق میکرد آه و یاربی

گفت الهی چون شود حشر آشکار

بر لب دوزخ خوشی گیرم قرار

پس بدست آرم یکی خنجر ز نور

خلق را میرانم از دوزخ ز دور

تا ز دوزخ سر بسر ایمن شوند

در بهشت جاودان ساکن شوند

هاتفی آواز دادش آن زمان

گفت تو خاموش بنشین هان و هان

ورنه عیب تو بگویم آشکار

تا کنندت خلق عالم سنگسار

بعدازان داد آن بزرگ دین جواب

گفت هان و هان چه گفتم ناصواب

تو بدان میآریم تااین زمان

برگشایم بر سر خلقان زفان

از تو چندان بازگویم فضل وجود

کز همه عالم کست نکند سجود

پادشاها با دمی سرد آمدم

با دلی پرغصه و درد آمدم

چون نیم من هیچ و آگاهی ز من

ای همه تو پس چه میخواهی ز من

گرعذاب تو ز صد رویم بود

در خور یک تارهٔ مویم بود

لیک یک فضلت چو صد عالم فتاد

جرم جمله کم ز یک شبنم فتاد

آمد از من آنچه آید از لئیم

تو بکن نیز آنچه آید از کریم

...

0
بخش40 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

این سخن نقلست از نوشین روان

گفت اگر خواهی که رازت در جهان

دشمنت نشناسد از زشتی که اوست

توبه نیکوئی مگو در پیش دوست

گردرین پرده نگهداری نفس

هم نفس باشی و گرنه هیچکس

صبح اگر کشتی نفس را در دهان

کی رسیدی این بشولش در جهان

تا زفان سرخ دارد ساکنی

تو بسرسبزی نشسته ایمنی

چون زفان جنبان شود کام سیاه

برتو سر سبزی کند حالی تباه

هیچ عضوی بنده را روز شمار

مهر نکند جز دهن را کردگار

...

0
بخش40 مصیبت نامه عطار نظر دهید...