بخش11 مصیبت نامه عطار

الحكایة و التمثیل

مرغکی بانگی زد و لختی بجست

سر بجنبانید و بر شاخی نشست

چون سلیمان بانگ آن مرغک شنود

گفت میدانید تا او را چه بود

میکندبرشاخ از دنیا گله

زار میگرید که چند از مشغله

کز همه دنیای عالم سوز من

نیم خرما خوردهام امروز من

خاک بر دنیا که سودا میدهد

چون منی را نیم خرما میدهد

چون زدنیا نیم خرما میبسست

هرکه کرمان ملک خواهد ناکسست

هرکه او از دار دنیا پاک شد

نور مطلق گشت اگرچه خاک شد

هرکه او دنیای دون را کم گرفت

همچو صبح از صدق خود عالم گرفت

...

0
بخش11 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

بوسعید مهنه شیخ محترم

بود در حمام با پیری بهم

سخت حمامی خوش ودمساز بود

زانکه آب و آتشش هم ساز بود

پیر گفت ای شیخ حمامی خوشست

وز خوشی هم دلگشا هم دلکشست

شیخ گفتش هیچدانی خوش چراست

گفت میدانم بگویم با تو راست

چون درین حمام شیخی چون تو هست

خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست

شیخ گفتش زین بهت خواهم بیان

پای من چون آوریدی در میان

پیر گفتش تو بگو شیخا جواب

کانچه تو گوئی جز آن نبود صواب

گفت حمامیست خوش از حد برون

کز متاع جملهٔ دنیای دون

نیست جز سطل و ازاری با تو چیز

وانگهی آن هر دو نیست آن تو نیز

...

0
بخش11 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

در رهی میرفت هارون گرمگاه

دید میلی سر بر آورده براه

کرد هارون قصد میل سایه دار

گشت بهلول از دگر سوی آشکار

گفت بفکن طمطراق ای پرهوس

چون ز دنیا سایهٔ میلیت بس

سوی باغ و منظر و ایوان و خیل

چیست ان یکفیک ظل المیل میل

چون فراسر میشود در سایهٔ

پس بود بسیار اندک مایهٔ

دنیی دون چون نهنگی سرکشید

نیک و بد را تا بگردن درکشید

جمله را تا حشر بر پیچید دست

هیچکس از دام مکر او نجست

جملهٔ شیران بزنجیر ویند

زیر دست حکم و تسخیر ویند

گر ز بی مغزی تو دنیا دوستی

چون پیازی پای تا سر پوستی

...

0
بخش11 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

عهد پیشین را یکی استاد بود

چارصد صندوق علمش یاد بود

کار او جز علم و جز طاعت نبود

فارغ او زین هر دو یکساعت نبود

بود اندر عهد او پیغامبری

وحی حق بگشاد بر جانش دری

گفت با آن مرد گوی ای بی قرار

گرچه هستی روز وشب در علم وکار

چون تو دنیا دوستی حق ذرهٔ

از تو نپذیرد چه باشی غرهٔ

چون ز دل دنیات دور افکنده نیست

جای تو جز دوزخ سوزنده نیست

صد جهان با علم و با معنی بهم

دوزخ آرد بار با دنیا بهم

تا بود یک ذره دنیا دوستی

با تن دوزخ بهم هم پوستی

میروی در سرنگونساری که چه

دشمن مادوست میداری که چه

چند نازی زین سرای خاکسار

همچو مرداری و کرکس صد هزار

هست دنیا گنده پیری گوژپشت

صد هزاران شوی هر روزی بکشت

هر زمان گلگونهٔ دیگر کند

هر نفس آهنگ صد شوهر کند

از طلسم او نشد آگه کسی

در میان خاک و خون دارد بسی

...

0
بخش11 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

هست در دریا یکی حیوان گرم

نام بوقلمون و هفت اعضاش نرم

نرمی اعضای او چندان بود

کو هر آن شکلی که خواهد آن بود

هر زمان شکلی دگر نیکو کند

هرچه بیند خویش مثل او کند

چون شود حیوان بحری آشکار

او بدان صورت درآید از کنار

چون همه چون خویش بینندش ز دور

کی شوند از جنس خود هرگز نفور

او درآید لاجرم از گوشهٔ

خویش را سازد از ایشان توشهٔ

چون طلسم او نگردد آشکار

او بدین حیلت کند دایم شکار

گر دلت آگاه معنی آمدست

کار دینت ترک دنیا آمدست

...

0
بخش11 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

عیسی مریم بغاری رفته بود

در میان غار مردی خفته بود

گفت برخیز ای ز عالم بی خبر

کار کن تا توشهٔ یابی مگر

گفت من کار دو عالم کردهام

تا ابد ملکی مسلم کردهام

گفت هین کار تو چیست ای مرد راه

گفت دنیا شد مرا یکبرگ کاه

جملهٔ دنیا بنانی میدهم

نان بسگ چون استخوانی میدهم

مدتی شد تا ز دنیا فارغم

نیستم من طفل بازی بالغم

بالغم با لعب و با لهوم چکار

فارغم با غفلت و سهوم چکار

عیسی مریم چو بشنود این سخن

گفت اکنون هرچه میخواهی بکن

چون ز دنیا فارغی آزاد خفت

خواب خوش بادت بخفت و شاد خفت

چون ز دنیا نیستت غمخوارگی

کرده داری کارها یکبارگی

...

0
بخش11 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

وقت غز خلقی بجان درمانده

هر کسی دستی ز جان افشانده

رخت میکردند پنهان هرکسی

پیشوایان گم شده در هر پسی

رفت آن دیوانه بر بام بلند

ژندهٔ را در سر چوبی فکند

چوب گردانید گرد سر بسی

مینیندیشید یک جو از کسی

گفت ای دیوانگی من بینوا

دارم از بر چنین روزی ترا

در چنان روزی که جان را بیم بود

مرد بیدل خسرو اقلیم بود

تو نمیدانی که چون آهو ز سگ

راه زن بگریزد از عریان بتک

تا ترا نقدیست بند جان تست

ور نداری هیچ جمله آن تست

هرچه داری ترک کن یکبارگی

تا برون آئی ازین بیچارگی

...

0
بخش11 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

شد بگورستان یکی دیوانه کیش

ده جنازه پیشش آوردند بیش

تا که بر یک مرده کردندی نماز

مردهٔ دیگر رسید از پی فراز

هر زمانی مردهٔ دیگر رسید

تا یکی بردند دیگر در رسید

مرد مجنون گفت بر مرده نماز

چند باید کرد کاریست این دراز

کی توان بر یک بیک تکبیر کرد

جمله را باید کنون تدبیر کرد

هرچه در هر دو جهان دون خداست

بر همه تکبیر باید کرد راست

بر در هر مردهٔ نتوان نشست

چار تکبیری بکن بر هر چه هست

ورنه دنیا زود مردارت کند

مرده تر از خویش صد بارت کند

نقد دنیا گرچه بسیاری بود

چون ز دستت رفت مرداری بود

...

0
بخش11 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

میدوید آن عامی زیر و زبر

تا نماز مرده در یابد مگر

آن یکی دیوانه چون او را بدید

کو در آن تعجیل بیخود میدوید

گفت چیزی سرد میگردد براه

هین بدو تا در رسی آنجایگاه

هستی از مردار دنیا ناصبور

میروی چون مرده میبینی ز دور

میخوری مردار دنیا ماه و سال

وین خود از جوعست برمردان حلال

تا که یک عاقل برآرد یک دمی

جاهلان خوردند در هم عالمی

تا بحکمت لقمهٔ لقمان خورد

در خیانت خائنی صد جان خورد

اهل دنیا چون سگ دیوانهاند

در گزندت زانکه بس بیگانهاند

میخورند از جهل مرداری بناز

میکنند آنگه کفن از مرده باز

...

0
بخش11 مصیبت نامه عطار نظر دهید...

الحكایة و التمثیل

آن یکی دیوانه میشد غرق شور

دفن میکردند مردی را بگور

دید کرباسی کفن از دور جای

گفت من عریانم از سر تا بپای

درکشم از مرده کرباس کفن

تا کنم خود را از آنجا پیرهن

آن یکی بشنود گفت ای بینوا

کی بود این در مسلمانی روا

مرد مجنون گفت آخر ای عجب

چون کفن بینم شما را روز وشب

کز ضلالت میکنید از مرده باز

بر من از بهر چه شد این در فراز

خاک عالم جمع کن چون خاک بیز

بر سر دنیای مردم خوار ریز

گر سر اسرار دین داری بگوی

ترک این دنیای مرداری بگوی

زانکه گر یک لقمه نان بخشد ترا

صد بلا مابعد آن بخشد ترا

هر زمانی چون زیانی میدهد

بو که سودت یک زمانی میدهد

...

0
بخش11 مصیبت نامه عطار نظر دهید...