مظهرالعجایب عطار

در حکایت بیداری بیداردلان که تنبیه است بآگاهی ارباب عرفان و رهائی یافتن از خواب غفلت بی‬حاصلان

مالک دینار مرد کار بود

از ریاضت روز و شب بیمار بود

گفت او را دختر وی ای پدر

خود ز بیخوابی بود دردت مگر

گفت مالک کی برحمت همنشین

من زخواب خود همی باشم حزین

زآنکه خواب غفلت از شیطان بود

خود به بیداری همه رحمن بود

دیگر آنکه چون بیاید دولتی

خفته باشم من بخواب غفلتی

چونکه در غفلت بیابد خفته را

بگذرد آن خفتهٔ بنهفته را

پیش شب بیدار، گیرد او قرار

من بمانم دور از او محروم و زار

دولت حق پیش آن کامل بود

کو ز بی‌خوابیش درد دل بود

هرکه درخوابست او خربنده است

وآنکه بیدار است او دل زنده است

هرکه در خوابست او را دید نیست

ذرّهٔ در جان او توحید نیست

هرکه در خوابست در غفلت بود

هرکه بیدار است در دولت بود

هرکه در خوابست او دارد ممات

هرکه بیدار است او دارد حیات

هرکه در خوابست او رحمت ندید

هرکه بیدار است او زحمت ندید

هرکه درخوابست از حق دور شد

هرکه بیدار است او پرنور شد

هرکه در خوابست در غفلت بود

هرکه بیدار است در عصمت بود

هرکه در خوابست از وی دور شو

هرکه بیدار است با او نور شو

هرکه در خوابست او را برگ نیست

هرکه بیدار است اور ا مرگ نیست

هرکه در خوابست او را دیو زاد

هرکه بیدار است او را نیک باد

هرکه درخوابست او کی دیدروز

هرکه بیدار است او کم دید سوز

خواب چبود غفلت و پندار اوست

هست بیداری همه بیدار دوست

تو به بیداری سخن را ختم کن

خواب کم کن ختم شد بر این سخن

...

مظهرالعجایب عطار نظر دهید...

در خاتمه کلام و تاریخ سال اتمام و اظهار عجز و ناتوانی و معذرت

اندر آن سالی که طبعم گشت یار

بود سال پانصد و هشتاد و چار

سال عمر من ز صد بگذشته بود

جمله اعضایم بدرد آغشته بود

تخم نیکوئی بکشتم در جهان

وین چنین مظهر نوشتم در جهان

سرّ غیبی کردم از مظهر عیان

ختم کردم من سخن نعم البیان

سال تاریخش چو کردم جستجوی

گفت جان سرّ عجایب را بگوی

گر بدی گفتیم عیبش را بپوش

بلکه در اظهار عیب آن مکوش

بود چون پیری و عجز و بیدلی

در گذر از سهو آن گر مقبلی

من سخن می‌خواستم سازم بیان

سرّ معنی را کنم بر تو عیان

هستیم گاهی که از خود میربود

می‌نوشتم هرچه معنی می‌نمود

من سخن گفتم فزون از صد هزار

زآن سخنها را یکی تو پیش آر

گر یکی افتد قبولت از هزار

یادگیر آن را و از من در گذار

گفت نا اهلم ببخشد رنجشی

از دعا یابم ولی آسایشی

از خدا بر روح من رحمت بجو

تا بیاید از خدا رحمت بتو

چون کتاب من برحمت شد تمام

ختم بر رحمت نمودم و السّلام

...

مظهرالعجایب عطار نظر دهید...

تمثیل در عدل کسری و ثمرۀ آن خصال، و ظلم آوری و نتیجۀ آن، و حکایت شاهزادۀ نیکو و از راه رفتن او بسخن مردم بدسکال و پند دادن شیخ ابوالحسن خرقانی او را و ابا نمودن او از آن

بود سلطانی بصورت چون پری

عکس رخسارش چو مهر خاوری

همچو اویی مادر گیتی نزاد

خاطر خلقان ز عدلش بود شاد

گرچه کودک بود شاه ملک جم

بود ز آثار بزرگی محترم

خود بزرگان و اکابر صد هزار

بهر دیدارش بعالم بیقرار

جملهٔ خلقان ز فیضش بهره‌مند

عارفان بوده ز زلفش درکمند

بود ابوالقاسم ورا اسم شریف

بود اندر تازگی چون گل لطیف

چند گاهی بود او با عدل وداد

پس بدست او وزیری اوفتاد

من بعصرش گوشه‌ای خوش داشتم

غیر حق را پیش خود نگذاشتم

منع شاهان از بدی کردی همو

تاج شاهان را ربودی همچو گو

خلقی آسوده بعصرش همچو من

ظلم را پیشش نبوده خود سخن

من بعصر او حضوری داشتم

تخم عصرش را بمظهر کاشتم

مظهرم در عصر او ختم الکتاب

رو کتاب آخرین دریاب یاب

زآنکه آخر معنی اوّل بود

در شریعت کامل و اکمل بود

در دم آخر بمظهر دم زنم

و از ولای آل حیدر دم زنم

غیر این دم خود مرا نبود دمی

ریش و دردم را بود او مرهمی

ریشها دارم ز دشمن صد هزار

لیک مرهم نیز دارم بیشمار

مرهم من حیدر و اولاد اوست

لاجرم این ریش و زخم من نکوست

مظهرم باشد ترا امن و امان

لیک پنهان دار او را از بدان

مظهرم دارد هزاران بحر درّ

رو تو جیب معرفت را کن تو پُر

مظهرم باشد نهفته از بدان

بلکه او گردد زچشم بد نهان

از بدان در امن باشد مظهرم

شیخ من بسیار خوانده جوهرم

هست مقصودم از این گفتن بتو

تابدانی سرّ اسرارش نکو

روز و شب آن شاه را دنبال بود

گفت او ترغیب جاه و مال بود

متّفق گشتند با او مردمان

شاه هم بر تافت از عدلش عنان

شه بایشان داد حکم و داوری

کار ایشان بود ظلم و کافری

شیخ خرقانی از آن آگاه شد

خاطرش با درد و غم همراه شد

روز دیگر چون امیران آمدند

پیش شیخ دین دلیران آمدند

بانگ بر زد گفت کای جمع کثیر

عاقبت گردید در محنت اسیر

خود بترسید از خدا و قهر او

هست مردم خلق و عالم شهر او

عالم وآدم همه او آفرید

آسمان را با زمین کرد او پدید

هرچه از هستیست جمله هست ازوست

غیر این معنی همه رنگست و بوست

خود شما خواهید ملک وبنده‌اش

خود بخاک و خون کنید افکنده‌اش

زو بترسید و جلال و قهر او

ورنه آویزد شما را از گلو

قهر او ملک جهانی کشته است

چرخ هم از هیبتش سرگشته است

هرکه با خلقان بظلم آمد برون

عاقبت گردد ز قهرش سرنگون

ترک ظلم و جور و بیدادی کنید

وز عدالت فکر آزادی کنید

گر شما از ظلم میدارید امید

بیخ عمر خویشتن را می‌برید

چون شنیدند این سخن از شیخ دین

جمله ترک ظلم کردند از یقین

چند گاهی چون برآمد زین سخن

باز نو کردند آن ظلم کهن

باز چون بشنید شیخ آن حال را

گفت از کف می‌دهید اقبال را

گشت دولتشان نکو چون بَدبُدند

همچو مست خمرایشان بیخودند

خلق را از ظلم سرگردان کنید

خانهٔ خود را از آن ویران کنید

بازکردند آن نصیحت را قبول

لیک می‌کردند دلها را ملول

شیخ چون دانست آن کار وهنر

گفت با ایشان نمی‌گویم دگر

دان که اوّل ملکشان گردد خراب

جمله را خواهد شدن دلها کباب

چون نگشتند از نصیحت رهنمون

دانکه خواهد گشت دولتشان نگون

خلق وملک و شاه سرگردان شوند

عاقبت از ظلم و کین ویران شوند

چون شنیدند این وزیران آمدند

باز پیش شیخ میران آمدند

شیخ با ایشان ازین معنی نگفت

قهر حق را دم نزد ز ایشان نهفت

جمله گفتند ای امین و مقتدا

در شریعت در طریقت پیشوا

رفته است این شاه ما از ره تمام

پیش ما این ظلم نبود والسلام

پیش شه گفتند جمعی بر ملا

اندرین معنی نباشد جرم ما

شیخ چون بشنید آمد پیش شاه

کرد آن شهزاده باغی را پناه

شیخ دین را راه پیش خود نداد

شیخ گفتا یا الهی از تو داد

بشنوی تو ناله‌های مرد و زن

از سر ظالم بقهرت پوست کن

بعد از آن آن شیخ از ملکش برفت

قطب حق از ملک آن سرکش برفت

شه رعیّت را بصد تهمت بسوخت

خلق را از آتش محنت بسوخت

زر بسی بگرفت و بس لشگر کشید

سوی ملک دیگران خنجر کشید

او برفت و ملکت عالم گرفت

مال مسکینان هم او بیغم گرفت

چون کمالی یافت در ظلم آن پسر

گشت با او لشکرش زیر و زبر

بود درآن ملک سرداری حقیر

کرد شاه و لشکرش را او اسیر

شاه را کشت و سرش را پوست کند

این عمل شاهان عالم راست پند

رفت شاه و لشکر و اهل و عیال

ماند اندر گردن شه آن وبال

گر نکردی ظلم ویران کی شدی

عاقبت در نار سوزان کی شدی

گر شنودی او سخن سلطان شدی

در ممالک صاحب فرمان شدی

حق از او راضی بُدی و خلق هم

پیش شیخ دین نگشتی متّهم

چون سخن نشنید سر بر باد داد

خود ترا این پند از من باد یاد

هرکه زو آید جفا بیند جفا

درگذر از ظلم تا یابی صفا

پادشاه و میر و قاضی و بزرگ

هست قدر برّه ایشان را چو گرگ

مال مسکینان حلال خود کنند

باعث نقص و وبال خود کنند

دان رعیّت برّه و ایشان چو گرگ

دین خود را هیچ کردندی چو ترک

دین ترکان ظلم باشد در جهان

واقفند از این سخن کارآگهان

بعد از این آیند ترکان در جهان

آید این عطّار از ایشان در فغان

بعد من بینند از ترکان عذاب

عالم از ترکان شود یکسر خراب

برندارد سلطنت شان در جهان

عاقبت ویران شودشان خانمان

هرکه او عادل بود سلطان شود

همره عطّار جاویدان شود

هست سلطان آنکه سلطانی کند

با رعیّت حکم انسانی کند

هرکه او عادل بود سرور بود

همره او خواجهٔ قنبر بود

عدل باشد کار انسان ای پسر

نی کزو باشد جهانی در ضرر

عدل کن ای تو غریب این جهان

پیشتر ز آنکه برندت بی‌نشان

عدل کن چون پنج روزت مهلت است

گر کنی عدل آن کمال حکت است

عدل کن با شهسوار روح و تن

تا شود ملک جهان او را وطن

عدل کن تا کفر بگریزد ز تو

مالک دوزخ بیاویزد ز تو

عدل کن باری مشو مغرور جاه

تا شوی در هر دوعالم پادشاه

عدل کن مثل نبیّ المرسلین

تا که باشی همنشین حور عین

عدل کن کین عدل تاج و ملک تست

جای شاهان جهان در فلک تست

عدل کن تا تاج ماند بر سرت

جام آزادی دهند از کوثرت

عدل کن تا شاه مصر جان شوی

همچو یوسف باز باکنعان شوی

عدل کن تا تو سلیمانی کنی

همچو اسکندر تو سلطانی کنی

عدل کن تا کشتی نوحت دهند

همچو ابراهیم مفتوحت دهند

عدل کن تا مصطفی خم خواندت

مرتضی در پیش خود بنشاندت

عدل کن تا من خلیفه دانمت

عاقبت نیکو صحیفه دانمت

عدل کن تا عدل بینی از خدا

رو بعدل اولیا کن التجا

عدل کن گر ذوق داری حور عین

ایستاده خودبعدلت این زمین

عدل کن تا پاسبان دین شوی

شادگردی گر تو عدل آئین شوی

عدل کن تا بر جهان سروری

ورنه در ملک جهانی بی سری

عدل کن تا شاه ترکستان شوی

والی ملک همه ایران شوی

عدل کن تا ملک آبادان شود

روح پیغمبر ز تو شادان شود

عدل کن تا راه یابی پیش حقّ

رو بدان از مظهر من این سبق

عدل کن در عدل کام دل ستان

تا دمد در جنّتت صد بوستان

هرکه عادل گشت پر انوار شد

بر طریق خواجه عطّار شد

هرکه عادل گشت او مردانه شد

او ز مذهبهای بد بیگانه شد

من ز عدل خواجه‌ام عادل شدم

در علوم دین حق کامل شدم

من زعدل خواجهٔ خود بنده‌ام

شادی جان را بجانان زنده‌ام

من غلام قنبر و فیروزی‌ام

مقبلم بخت و سعادت روزی‌ام

در کتاب من خوش آمد کم بود

این کتابم در یقین محکم بود

دان خوش آمد گفتن از ترس و طمع

من نترسم وز طمع جویم ورع

این کتاب من بود گنج فتوح

میکند آگاهت از کشتی نوح

جهد کن تا مظهرم آری بکف

واندر آن برخوان تو سرّ من عرف

مظهر من نور حیدر آمده

همچو خورشیدی منوّر آمده

مظهرم پنهان بود از چشم غیر

بعد من آید برون آخر بسیر

سیر او باشد بملک اولیا

رو تو او را می‌طلب در ملک ما

در زمان آخرین یابد ظهور

بخشد او اهل معانی را حضور

جاه و ملک و مال را نبود مجال

پیش درویشان دین با ذوق و حال

ذوق و حال ما درونها سوخته

خرقهٔ مستان خود بردوخته

در درون جبّه‌اش الله بین

خود باو منصور راهمراه بین

هرکه عادل گشت اومنصور شد

دین و دنیایش همه معمور شد

عدل باشد نور عاشق در وصال

عدل باشد نزد نااهلان وبال

من بعقل خود شناسم عدل را

تو بظلم و جهل کردی اقتدا

اقتدای من به حیّ لاینام

اقتدای تو بظلم و جور عام

شمعها بینم بعدل افروخته

وز شعاعش جسم ظالم سوخته

هرکه دارد عدل ایمان زآن اوست

پرتو خورشید در ایوان اوست

هرکه دارد عدل او محمود شد

در دوعالم مقصد و مقصود شد

هر که دارد عدل او مرد خداست

دایماً با یاد حقّ اندر دعاست

هر که دارد عدل جام هم اوست

در حقیقت عیسی مریم هم اوست

عیسی مریم بعادل همنشین

مصطفا دارد باو همّت یقین

مرتضایش فتح و نصرت آمده

اولیایش مانع ظلمت شده

هرکه عادل گشت چون خورشید تافت

او بهشت عدن را بیشک بیافت

هرچه خواهی کن ترا کردم بحل

لیک عدلت کن بخطّ خود سجل

عدل پیش مصطفا و آل اوست

در معانی همچو روی او نکوست

عدل پیش مصطفی و آل اوست

خوی عادل همچو روی او نکوست

همچو آل مصطفی تو عدل کن

پیرو ایشان تو باشی بی سخن

رو تو فعل غیر را در خود مبین

زآنکه هست این فعل شیطان لعین

بگذر از غیر و براه او خرام

تا نگردی در جهان رسوا چو عام

عام باشد خود بشیطان همنشین

او ندارد در شریعت هیچ دین

خاص او خود علم دین آئین بود

علم آن دان کز برای دین بود

گر بدانی علم عطّار ای پسر

کی ترا دیگر بود پروای سر

علم اسرار و معانیّ کلام

پیش عطّار است جمله والسّلام

گر بدانی حالت عطّار را

تو بدانی اصل و حال و کار را

گر طریق عدل را ورزی نکو

مصطفی آخر بگیرد دست تو

چون توئی عطّار مسکین را طبیب

دست ما و دامن تو یا حبیب

خود طبیب درد بیماران توئی

دردهم هست از تو و درمان توئی

خلق را ظالم ز دینت دور کرد

ظلم ظالم خود مرا رنجور کرد

درد دارم من ز دست ظالمان

چون از ایشان نیست دین اندر امان

درد دارم من ز ظلم بد بسی

لیک گفتن می نیارم باکسی

بوذر غفّار چون در نار رفت

نار پیش نور او گلزار رفت

هرکه او را ظلم نبود بوذر است

او بجان و دل محبّ حیدر است

رو چو سلمان خدمت شاهی بکن

یا چو بوذر توشهٔ راهی بکن

اوست سلطانی که عادل نام اوست

کوس سلطانی جان بر بام اوست

هر که دارد ظلم حق دان دشمنش

طوق لعنت باشد اندر گردنش

من زعدلت طوق دارم صد هزار

گردنم ز آن منّت اندر زیر بار

من گنه کارم خدا را عفو کن

مکرما وجور ما را عفو کن

من گنه کارم ز ذکر و ورد خویش

شرمسارم من بسی از کرد خویش

من گرفتارم بجور روزگار

یا الهی بنده را بیرون بیار

من گنه کارم در این دنیای دون

کرده چون دنیا مرا خوار و زبون

من گنه کارم چو از کردار خود

مانده‌ام شرمنده از گفتار خود

من گنه کارم ز قید این جهان

یا کریم از قید ما را وارهان

من گنه کارم ولی عفو آن تست

جمله جان عارفان بریان تست

من گنه کارم به پیشت ای رحیم

رحمتی بر جان عطّار ای کریم

...

مظهرالعجایب عطار نظر دهید...

در مذهب غیبت نمودن و اندیشۀ آن، و مجلس گفتن شیخ شبلی و سؤال سائل و جواب دادن شیخ او را و تنبیه شدن شیخ از آن

بود شبلی را ریاضت در جهان

بر طریق اولیای آن زمان

نامه زهد و عبادت داشت او

سنت احمد فرو نگذاشت او

بود او رادش همه ذکر الاه

بود اندر ملک معنی پیر راه

گاهگاهی مجلسی میداشت او

دانهٔ عرفان بمعنی کاشت او

خلق بسیاری مرید او شدند

همچو چشمه جانب آن جوشدند

شیخ یک روزی بمجلس رفته بود

او بمردم در سخاوت گفته بود

اندر آن مجلس یکی قد کرد راست

او ز شیخ راه حق چیزی بخواست

شیخ را در خاطر آمد این نخست

گو بود مرد جوان و تن درست

آن تواند کسب کردن در جهان

خود سؤالش نیک نبود این زمان

این مذلت را چرا بر خود نهاد

او مگر از گفت خود آمد بیاد

شیخ با او گفت خود بنشین ز پای

حاجتت را خود روا سازد خدای

چون بخانه رفت شیخ و کرد خواب

دید در خواب اندر آن شب بی‌حجاب

یک طبق در پیش او سرپوش داشت

گفت درویشی و آن را گوش داشت

کی تو شیخ دهر این را نوش کن

آنچه پختی نوش و پس خاموش کن

چونکه سر پوشش از آن سر برگرفت

شیخ از آن حالت چو آتش در گرفت

دید سائل را که مرده در طبق

حیرتش رو داد آخر زین سبق

گفت با آنکس که این آورده بود

خود مرا کی رغبت این مرده بود

من نخوردم در همه عمر ای امین

لحم مرده از کجا بود این چنین

گفت دی اندر میان مردمان

لحم مرده خوردی و کردی نهان

گفت با خود شیخ دی این مرد را

کرده بودی غیبتی تو در خلا

تا باو لطفی نکردی غیر از این

لقمهٔ تو این زمان باشد چنین

خورد تو این باشد و کرد آنچنان

بوی جنّت خود نیابی در جهان

شیخ از آن هیبت زخود بیزار شد

زین معانی واقف اسرار شد

رفت از خانه برون از بهر او

شد روان هر سو به گرد شهر او

دید او را بر لب دجله حزین

یک دو ترّه پیش او بُد بر زمین

آب می‌آورد ترّه پیش او

می‌گرفت آن ترّه را از آب جو

قوت خود کرده ز ترّه در جهان

تا نیابد انفعال از این و آن

شیخ چون استاد پیشش یک دمی

سر برآورد ونگه کردش همی

گفت ای شیخ زمانه توبه کن

غیبت سرگشتگان دیگر مکن

آنچه دی اندیشه کردی بهرما

توبه کن تا خود دهد حقت عطا

بعد ازین تو یقبل التّوبه بدان

عن عباده از کلام حق بخوان

شیخ گفتا توبه کردم این زمان

عفو فرما جرم ما را ای جوان

عفو کرد او جرم را از شیخ دین

خود نیفکند آن سخن را بر زمین

گفت باید خویش را آگاه داشت

در همه دلها بمعنی راه داشت

تو مکن غیبت که یابی محنتی

بلکه در خاطر نیاری غیبتی

ای برادر فکر کار خویش کن

درّ معنی را نثار خویش کن

با همه کس باطن خود نیک دار

غیبت دانا مکن تو اختیار

ای پسر از خفتن و خوردن گذر

تا به جنّت بر تو بگشایند در

تا شوی در باب جنّت راهبر

پی در این معنی به کوی شاه بر

باب جنّت غیر حیدر نیست کس

یا امیر این دم بفریادم برس

زآنکه جنّت را توئی آن باب خیر

میکنی در عالم معنی تو سیر

گر توئی مولای حیدر درجهان

توبه کن از غیبت و عیب کسان

ای برادر تو زغیبت در گذر

تا نبینی در دو عالم صد ضرر

هر که او غیبت کند عطّار را

می‌خورد لحم ددو مردار را

من سخن از دانش او گفته‌ام

در چنین راهی نه به او رفته‌ام

رو تو راه دیگران را پیش گیر

وانگهی شیطان ملعون خویش گیر

گر تو این دم راه شیطانی روی

خود یقین میدان که شیطانی شوی

...

مظهرالعجایب عطار نظر دهید...

تنبیه بحال کسانی که در عمل قاصرند و مردم را بدان فرمایند، و مناظرۀ شیخ شبلی، و شیخ ابوالحسن نوری قدس سرهما

بازهم نقلی ز شبلی گویمت

بر کنار بحر معنی جویمت

بود در بغداد عالی مسجدی

واندران مسجد نشسته عابدی

کامل و دانا بُد و پرهیزکار

علم معنی بود او را برقرار

گفت با شبلی که ای شیخ نکو

خیز وبهر عاشقان وعظی بگو

بر سر منبر نصیحت کن بخلق

زآنکه باشد حیله‌شان در زیر دلق

گویشان خود را بحق دارید راست

کو درون جبّه همراه شماست

گر کنی آن بد بدی آید بتو

ور کنی نیکی تو یابی نیک ازو

چون شنید این رمز را شیخ کبار

رفت بر بالای منبر بی قرار

تادهد پند و نصیحت خلق را

افکند از بر ریائی دلق را

ترک زرّاقی وسالوسی کنند

تن ز مذهبهای نسناسی زنند

چون بمنبر رفت شیخ اوستاد

او قیامت را بیاد خلق داد

خلق را از هیبتش ترساند او

دست خود بر عارفان افشاند او

گفت دل را بازبانت راست کن

بعد از آن خود راز حق درخواست کن

ظاهر و باطن ز ناحق دور دان

غیر این معنی ندارم با تو کار

جمع خلقان شیخ را منظور بود

غافل ازمعنی طور ونور بود

ناگهی چشمش بنوری افتاد

که بر او کردی سلام آن پاکزاد

چون شنید از شیخ نوری او سلام

پس علیکش گفت شیخ خوش کلام

نوریش گفتا که ای شیخ کبیر

تو نداری اندرین دنیا نظیر

علم تو باشد کلامی بانظام

لیک علمت را ندانی تو مقام

حق نباشد راضی از علم کسی

کو نیارد در عمل آنرا بسی

افتد آخر او به گرداب اجل

گر نکرده او بعلم خود عمل

آن اجل او را برد در قعر چاه

او نیابد هیچ جا آخر پناه

گر عمل داری درین علمی تو نیک

ور عمل نبود ترا بگریز لیک

زود از این منبر فرودآ ای سلیم

تا بیابی ملک جنات النعیم

چون شنید این نکته را شبلی زوی

او وجود خویشتن را کرد طی

آنچه او فرمود اندر خود بیافت

پس فرود آمد ز خلقان روی تافت

او از آن منبر فرود آمد چو باد

رو بسوی خانهٔ ویران نهاد

رفت و از خانه نیامد او برون

چار ماه متّصل می‌خورد خون

بُد غذای او همه خون جگر

او سیاست را نمیدانی مگر

هر که بر منبر سخنگو گشته است

در سخن گر جمله نیکو گشته است

چون بدانست او سخن را و بگفت

زآنکه این سرّیست اندر جان نهفت

ورندارد خود چه باشد حال او

خلق کی پندی برند از قال او

هرکه نی از خلق و از خود رسته است

بروی ابواب معانی بسته است

واعظی باشد مقلّد این بدان

زینهار او را تو خود انسان مخوان

کرد واعظ چون فضولی ورد خود

کی به پند او بکار و کرد خود

زآنکه در علم و عمل کم کرده رو

پند دادن خلق را نبود نکو

تو برو خود را نصیحت کن چو من

تا دهندت جام معنی بی‌سخن

هستی خود را ز خود بردار تو

تا بدانی معنی اسرار تو

هیچ میدانی که منبر جای کیست

در جهان معرفت غوغای کیست

هیچ میدانی که گفته از کلام

چون نمیدانی چگویم والسّلام

مرتضی بر منبر او را پاک گفت

راه شرعش از خس و خاشاک رفت

چون کلام الله را معنی بخواند

غیر هفده تن به پیش او نماند

جمله رفتند و ازو رو تافتند

دین و اسلام دگر را یافتند

رو تو ای واعظ که چون ایشان نهٔ

تو بمعنی در مثال آن نهٔ

خود تو دم درکش که گردم میزنی

جسم وجان خویش بر هم میزنی

خویشتن سوزان بسان شمع کن

عشق و عرفان و معانی جمع کن

چون ترا گردد میسرّ این مقام

تو نیفتی همچو آن واعظ بدام

واعظان دارند دامی بهر خلق

تا درآویزند ایشان را بحلق

دام در حلقی که محکم کرد و بست

خوش حماری دید وزودش برنشست

کرد واعظ از حماقت در چهش

عاقبت گردید شیطان رهش

راه حق دیگر بود ای یار من

کنج خلوت با ریاضت کار من

گوشهٔ خلوت ز غیرش پاک کن

جامهٔ صورت ز معنی چاک کن

خوش درآ در کنج خلوت خانه‌ای

رو بچین از خرمن من دانه‌ای

تا خلاصی یابی از این دام تن

پس شود خوشگو زبانت در سخن

از سجن پرّیده‌ام تا لامکان

پیش حق دارم بمعنی آشیان

کن تو مرغ معنیت پرّان چو من

تا بکی مانی درین زندان تن

هرکه از تن دور شد او نور یافت

همچو موسی جای خود بر طور یافت

همچو عاشق باش واصل ای پسر

کاروان رفتند و می‌پرسی خبر

ای بمانده از ره و از کاروان

زار مانده در بیابان جهان

بی کس و بی یار و بی خویش و تبار

اندر این زندان فتاده سوگوار

عاقبت راه فنا باید گرفت

توشهٔ ملک بقا باید گرفت

چون نداری هیچ هیچی ای پسر

چند گویم من بتو ای بیخبر

رو ز خودآگاه شو چون پیر راه

تا بود همراه تو سرّ الاه

گر شوی عاشق بمعنی زنده‌ای

پیش محبوب حقیقی بنده‌ای

رو تو معنی دان شو و از غیر بُر

تا بیابی جام وحدت را تو پر

هرکه یک قطره ز جام او چشید

بیشکی او روی جانان را بدید

دیگرت با وعظ گفتن کار نیست

چون ترا اندر نظر اغیار نیست

گر تو دانائی بدان عطّار را

تو بخوان از مظهرش اسرار را

تا شوی دانا تو درعلم تمام

اصل این معنی همین دان والسلام

...

مظهرالعجایب عطار نظر دهید...

تمثیل در رعایت ادب نمودن، و از عبادت و معرفت غافل نبودن، و مغرور نبودن بطاعت، و تقصیر نمودن در طلب، و تنبیه نمودن حضرت امام جعفر صادق علیه السلام شیخ داود طائی را برعایت ادب

بشنو از گفتار فرزند نبی

آنکه از جان بوده پیوند نبی

آن امامی کو بحقّ این راه رفت

از جهان او با دل آگاه رفت

آن امامی کو چو جدّش پاک بود

کی چو بابش خود ز دشمن باک بود

آن امامی کو زجدّ میراث یافت

علم باطن روی خود از غیر تافت

آنکه او را من همی دانم امام

غیر مهر او ندانم والسلام

در ولایت معنی اسرار داشت

در هدایت جان هشت و چار داشت

جعفر صادق امام خاص و عام

مقتدای خلق و معنی کلام

دایم آن سلطان دین در خانه بود

کز درش خلق جهان بیگانه بود

یک شبی داود دید انوار او

موج میزد بحر دل ز اسرار او

یک شبی داود طائی پیر راه

آستان بوسید و آمد پیش شاه

کرد او چون بر امام دین سلام

گفت ای در دین احمد بانظام

چون توئی هادی ارباب قبول

باب تو شاه است و جدّ تو رسول

تو مرا ای بحر عرفان پند ده

بر دلم از پند خودپیوند ده

شاه گفتش ای سلیمان زمین

علم شرعت هست در زیر نگین

زاهد وقتی ودولت باشدت

خود به پند من چه حاجت باشدت

گفت داودش که ای نور قمر

خواهم از نخل ولایت یک ثمر

پس امام دین بگفتش این جواب

من همی ترسم در آخر از عذاب

زآنکه فرموده است جدّم مصطفی

آن نبیّ خاص و محبوب خدا

گر تو بی من رهروی در گلخنی

بلکه اندر این نسب دور از منی

اندر این ره خود نسب ناید بکار

طاعت و زهد و ورع داری بیار

اند راین ره جان بباید باختن

خانه در کوی ملامت ساختن

آنچه جدّم گفته است ای پاک دین

بشنو وبرخوان و در معنی ببین

گشت خود داود بس ترسان ازین

تا نباشد حال من فردا چنین

پیش جدّم من نباشم شرمسار

بی عبادت من نبودم برقرار

چون شنید از صادق این زد جامه چاک

اوفتاد از گریه و زاری بخاک

گفت یارب تو همی دانی که من

شرم دارم پیش تو گفتن سخن

آنکه مقصود زمین و آسمان

اصل و فضل او به پیش من عیان

او همی گوید به پیشم عجز خویش

چون نگردم دل فکار و سینه ریش

رفت داود و به خلوت کار کرد

رو بسوی کلبهٔ اسرار کرد

برتراشید از ضمیرش غیر حق

پیش صادق خوانده بود او این سبق

او بگفت صادق حق کار کرد

رو بسوی کلبهٔ اسرار کرد

در بروی خلق عالم بست او

جان ودل در ذکر حق پیوست او

زندگیّش وحدت و عرفان شده

مردگیّش زندگیّ جان شده

او دگر با خلق همراهی نکرد

بوددایم جان او با سوز ودرد

چون درآمد عشق و دروی گرم شد

وز محبّت دل چو مومش نرم شد

نزد صادق یک ره آمد شیخ فرد

صادقش برخوان نعمت خاص کرد

او ز پیش شاه خود نانی گرفت

خود ز یک لقمه از آن جانی گرفت

چون ز پیش صادق آمد او برون

دید ترسائی بغایت ذوفنون

داد از نان شه او را لقمه‌ای

ساخت ترسا هم از آن نان طعمه‌ای

کاندرین لقمه بسی اسرارهاست

واندر این لقمه بسی گفتارها

خود ز دست شیخ ترسا آن گرفت

خورد آن نن و از آننان جان گرفت

خورد از آن لقمه روان معروف شد

او بمعروفی از آن موصوف شد

از عدم چون جانب دنیا شتافت

اووجود خویش را پرنور یافت

شد سوی بازار روزی با شتاب

دید سقّائی که او میداد آب

گفت با خلقان که از بهر خدا

آب من گیرید و نوشید از صفا

نام حق بشنید چون معروف ازو

گشت از آن معروف در دم آب جو

آب نوشید و بدستش جام داد

نام حق را در دل او آرام داد

خلق گفتندش که روزه داشتی

معده را از آب چون انباشتی

گفت از بهر خدا خوردم من آب

تا رسد از روزه و آبم ثواب

من دعا از زحمت خود ساختم

ز آن بصورت روزه را پرداختم

رو ز صورت بگذر و معنی بدان

تا شوی واقف ز اسرار نهان

گر بمعنی می‌رسی انسان توئی

در حقیقت آیت رحمن توئی

هر که درمعنی بحق واصل نشد

او بکوی عاشقان مقبل نشد

همچو کرخی تو بحق مشغول شو

تو قبول او طلب مقبول شو

تا نگردی روز آخر شرمسار

تو از این کردار خود شرمی بدار

خودنخواهی ماند زنده جاودان

عاقبت باید برون رفت از جهان

تو چه حاصل کردی ای گم کرده راه

همچو پنبه ساختی موی سیاه

مو سفید ایمان ضعیف و دل سیاه

کی شوی تقصیر خود را عذر خواه

گشت اگر عطّار در تقصیر پیر

رحم کن یا رب به تقصیرش مگیر

...

مظهرالعجایب عطار نظر دهید...

در تنبیه حال غافلان و اظهار حقایق عارفان، و بیان یکتائی حق سبحانه و تعالی، و تکرار ظهور صفات او جل جلاله

ای بدنیا صرف کرده عمر خویش

جان خود را کرده‌ای صد بار ریش

خانه سازی از گل و بر روی آب

بعد از آن آنجا نشینی بهر خواب

خواب این خانه چه باشد فکر کن

این معانی با دل خود ذکر کن

با چنین اوقات بَد بیچاره تو

اوفتاده درچه تن همچو گو

تن ترا خانه شده بر روی آب

روح خود را کرده‌ای دروی بخواب

در چنین خوابی تو ویران میشوی

کی تواندر خواب انسان میشوی

رو تو بیداری گزین از خواب زود

تا شوی آگاه از سرّ ودود

هر که اوبیدار گردد همچو صبح

بادمیدن یار گردد همچو صبح

مهر عرفان چون کندبا حق رجوع

میکند از مشرق جانب طلوع

رو توبیداری غنیمت دار نیک

پیش از آن کافتی میان خاک و ریگ

خواب غفلت در درون چشم تست

لیک بیرون کردن او قسم تست

خواب چشمت چون بهم درساختند

صبح بیداریت رادر باختند

منصب و جاهت زیاده خوردو خواب

عاقبت بینی تو از وی صد عذاب

تو برون کن خواب از چشمت روان

تا حیاتی یابی ازنور جهان

جعفر صادق ز خواب و خور گذشت

در درون جنّت او را جای گشت

شیخ طائی چون ازو دریافت دین

جان او شد تازه از مآء معین

صادق آمد بحر و تو چون آب جو

باش تو از بحر معنی آب جو

آب چبود آب بحر معرفت

حق شناسی کردن از ذات و صفت

چون تو از ذات وصفت عارف شدی

از ظهورش عاقبت واقف شدی

صیقلی زن جان ظلمت دیده را

تا گشائی بر رخ اودیده را

تو ورا بشناس و با او یار شو

مست گرد و محو آن دیدار شو

از شراب آشنائی مست شو

واندر آن مستیّ خود از دست شو

چشم خود بگشای و روی او ببین

خویش را بگذارو سوی او ببین

چون ببینی تو شوی دانا بخود

تو نبینی او بود بینا بخود

بعد از آن چون آب شو با او بجوی

بیخودانه از زبان او بگوی

...

مظهرالعجایب عطار نظر دهید...

در حقیقت معنی «لامؤثرفی الوجود الاالله» که صرف توحید است

گه شوی دریا و گردی موج زن

گه درآئی در میان مرد و زن

گه گل و گه بلبل بستان شوی

گه می و گه مستی مستان شوی

گه درآئی همچو احمد سوی غار

گه ببینی در معانی روی یار

گه شوی قاضی و مفتی در جهان

گه شوی از دیدهٔ مردم نهان

گه کنی شرع از کلام خود بیان

گه شوی در عالم معنی عیان

گه تو باشی همنشین خاص و عام

گه تو گوئی از حلال و از حرام

گه تو با فرعون نفس آئی بجنگ

گه زنی بر عالمی از قهر سنگ

گه کنی با اهل معنی آشتی

گه بجان تخم محبت کاشتی

گه به عبّاد زمانه عابدی

گه سجود عاشقان را ساجدی

گه درآیی همچو محرم بیش من

گه نشینی پیش تخت ذوالمنن

گه نقاب ابر اندر رو کشی

گه چو خورشید از رخت یکسو کشی

گه بعیسی همدمی و گه بروح

گه بموسی در عصائی گه بنوح

گه بریزی هرچه پر کردی به جام

گه دهی اسرار معنی را نظام

گه شعیبی را تو چوپانی کنی

گه سلیمان را تو سلطانی کنی

گه چو اسکندر طلب کردی ممات

گه چو خضرآیی خوری آب حیات

گه تو با یعقوب باشی نوحه گر

گه ز یوسف میدهی او را خبر

گه بهار آری و گه آری خزان

گه بیاری میوه ازچوبی عیان

گه ز ابراهیم سرّ خواهی و جان

گه باحمد سرّ او گوئی عیان

گه ثمر تو از شجر آری برون

گه تو سازی آن شجر را سرنگون

گه تو سلطانیّ و گه سلطان نه‌ای

گه تو با جانی و گه با جان نه‌ای

گه شوی یاجوج وقصد جان کنی

گه تو سدّ باشی ودفع آن کنی

گه درآیی در تن و گه در نظر

گه کنی عالم همه زیر و زبر

گه تو گوئی با دد و شیران سخن

گه پرنده گوید از پیران سخن

گه تو با عطّار باشی همنشین

گه تو با عطّار گوئی سرّ دین

گه تو با عطّار باشی در زبان

گه تو با عطّار گوئی این بخوان

گه شوی عطّار و برخود سترپوش

گه بمانی رو و در معنیش کوش

گه جمیع اولیا را رازگو

گه جمیع انبیا را دیده تو

گه بسازی یک وجود از چارچیز

گه نمائی اندر او بسیار چیز

گه تو باران آوری و باد هم

گه کنی ویران و گه آباد هم

گه زآتش گلستان سازی به دهر

گه تو کوهی را روان سازی بدهر

گه تو کشتی سازی و گه بادبان

گه کنی غرقش بدریا یک زمان

گه شوی ملّاح در کشتی تن

گه برون آری ز گاوی تو سخن

گه دهی بر باد صد خرمن گناه

گه بآتش سوزیش همچون گیاه

گه زمین از هیبتت لرزان شود

گه سما از حیرتت لرزان شود

گه درآیی در وجود عاشقان

گه بریزی بر زمین خود خونشان

گه درآری در قفس مرغی چو روح

گه باو بخشی ز معنی صد فتوح

گه شوی در دین احمد راهبر

گه تو با او در دل و گه در نظر

گه درآئی در نظر در پیش ما

گه نیابیمت نشان در هیچ جا

گه جمالت روشنی جان شود

گه وصالت باعث عرفان شود

گه بکوی عاشقان آری تو سیر

گه بمسجد جا کنی و گه به دیر

گه عراق و فارس را کردی تو سیر

گه خراسان را تو کردی ملک خیر

گه بکاشان و بحلّه بوده‌ای

گه بساری گه به بصره بوده‌ای

گه وطن داری توتون و سبزوار

گه بمشهد کرده‌ای جای قرار

گه سمرقندی شدی که در خطا

گه تو عالم را کنی در زیر پا

گه تو پروانه شوی که شمع جان

گه برون آیی و گه باشی نهان

گه نظامی را بیاری در سخن

گه به بسطامی بگوئی من لدن

گه تو محبوب جهان سوزی شوی

گه تو میر روح افروزی شوی

گه تو ماه عالم آرائی شوی

گه تو شاه سرو بالائی شوی

گه به یک عشوه ز عاشق جان بری

گه به یک جلوه ز جان ایمان بری

گه کنی نی را تو گویا در سخن

گه توی اسرار معنی در سخن

گه چو شیر تند برگلگون شوی

گه چو فرهادی جگر پرخون شوی

گه تو محمودی و گه باشی ایاز

گه باو گوئی بمعنی سرّ و راز

گه چو لیلی در دل مجنون شوی

گاه همچون ماه برگردون شوی

گه چو روح اندر بدن آیی بلطف

گاه اندر جان و تن آیی بلطف

گه تو شامی گه تو صبحی گاه روز

گه چو خورشید جهانی گاه سوز

گه ترا بر عرش اعظم تکیه گاه

گه ترا حکمی ز ماهی تا بماه

گه بچشم خوبرویان جا کنی

گاه عاشق را از آن شیدا کنی

گه درآئی همچو روحی در وجود

گه نمازی گه نیازی گه سجود

گه مظفّر باشی و منصور هم

گه تو بیتی باشی و معمور هم

گه تو باشی شاهدی پرنور هم

گه تو باشی ناظر و منظور هم

گه تو قبله گاه کعبه که نماز

گه تو گفته هر زمان با خویش راز

گه میان آتش سوزان روی

گه در این دریای بی پایان روی

گه شوی غوّاص دریای بیان

گه نمائی خود خود بیضاعیان

گه به یک لحظه کنی عالم نگون

گه روان سازی بعالم جوی خون

گه جهان روشن کنی از روی خود

گه سیاهش میکنی از موی خود

گه تو جان آری و گه جان میبری

گه تو شیخی را بصنعان میبری

گه تو پیدا و گهی پنهان شوی

گه میان اولیا سلطان شوی

گه تتو چون عیسی بن مریم میشوی

گاه ابراهیم ادهم میشوی

گه بعین وامق و عذرا شوی

گه چو نجم الدّین ما کبری شوی

گه همی گوئی نظام دین منم

گه فراز عرش علیّین منم

گه تو دین جعفری داری بحقّ

گه تو بر عطّار میخوانی سبق

گه بدوزخ اندر آری خلق را

گه دهی در جنت الفردوس جا

گه کنی دشمن کسی را گاه دوست

حکم حکم تست و فرمان آن تست

گه باحمد راز گوئی در نهان

گه به حیدر کرده‌ای خود را عیان

گه تو بابی شبّر و شبّیررا

گه به عابد داده‌ای اکسیر را

گه بباقر بوده‌ای در جان چو روح

گه بصادق داده‌ای علم فتوح

گه بموسی مینمائی تو لقا

گه دهی تو بر رضای او رضا

گه تقی را با نقی ایمان دهی

گه به عسگر معنی قرآن دهی

گه تو مهدی گردی و آیی برون

خلق را باشی بمعنی رهنمون

گه شوی جبریل و عزرائیل هم

گه تو اسرافیل ومیکائیل هم

گه تو پیدا و گهی پنهان شوی

گه میان اولیا سلطان شوی

گه توعالم را کنی پرداد و عدل

گه یقینی را تو آری از دو عدل

گه بخود سازی یکی را آشنا

گه بخوانی سوی خود بیگانه را

گه یکی را زاهد و ترسا کنی

گه یکی را عارف و رعنا کنی

هرچه گویم و آنچه آید در صفت

از تو پیدا می‌شود در هر صفت

ای ز وصفت لال گشته هر زبان

که بیان سازد که دارد حدّ آن

هرکسی خود آنچه بتوانست گفت

همچنان وصف تو ماند اندر نهفت

هرچه گفتم تو بدان من نیستم

ساکن ویرانهٔ تن نیستم

هست اگر عطّار را گفت نکو

او نگوید دیگری گوید بگو

هرچه گوید آنچه سازد او کند

خود نکو هرچه کند نیکو کند

...

مظهرالعجایب عطار نظر دهید...

در بیان خبر دادن از جلوۀ ظهور مولوی رومی قدس سره

عارفی واقف ز اصل هر علوم

بعد من پیدا شود گوید به روم

گر تو مست وحدتی زو گوش کن

جام عرفان را ز دستش نوش کن

او بنوشد او بپوشد از یقین

از کف سلطان معنی شمس دین

از همان جامی که من نوشیده‌ام

وز همان خرقه که من پوشیده‌ام

رهرو راه نبی او را بدان

پس ز احمق سرّ ما را کن نهان

جمله را از شرع سر پوشی بساز

تا نباشی از بیانش در گداز

هرکه معنی دان شود انسان شود

زندهٔ جاوید از قرآن شود

هرکه او در شرع محکم ایستاد

پیش او عیسی بن مریم ایستاد

رو شریعت را چو حیدر در جهان

تا تو گردی در طریقت راه دان

تو بدان معنی قرآن فی المثل

تو مکن بر قول هر مفتی عمل

مفتی و قاضی وعامی گمرهند

همچو مردار اوفتاده در چه‌اند

پیش ایشان جاه باشد بس عزیز

خود نباشد در شریعت شان تمیز

در ریادارند علم شرع را

خود ندانستند اصل و فرع را

رو تو خود را با شریعت راست کن

تو گناهت را ز حق درخواست کن

در شریعت حیله و تزویر نیست

هرکسی اندر شریعت پیر نیست

در شریعت در طریقت پیر جوی

پیر پر معنی و پر تأثیر جوی

پیر آن را دان که دایم با خداست

با طریق مصطفی و مرتضی است

تو در آزار کسان کامل شدی

احتسابت را بسی مایل شدی

تو بیازاری دل درویش را

پیشه سازی ظلم هر بدکیش را

در شریعت رو تو کم آزار باش

در طریقت با سخاوت یار باش

ای چو خفّاشان شب نادیده روز

چند سازم راه اخلاصت بروز

رو گشا این دیده معنیت را

تا ببینی نور حق را بی لقا

هرکه بیند نور حق او نور شد

اوبجنّت همنشین حور شد

هرکه کاری کرد مزدش هم رسید

هرکه نیکو گفت نیکو هم شنید

هرکه با انسان نشست انسان شود

او بقرآن آیت رحمن شود

در محبّت کوش با مردان دین

تو محبّت را ندانستی ز کین

تو باهل الله داری کینه‌ها

در محبّت کوش و کین را کن رها

چند از تعریض پرسی از لقا

چون ندانستی فنا را از بقا

طعن کم زن ای تو شیطان رجیم

تو لقا را دان چو رحمن رحیم

گر تو از قرآن نخواندی ای دغا

رو بقرآن خوان «فمن یرجولقا»

رو تو از خلقان گریزان شو چو من

تا ترا گردد بهشت این جان و تن

رو بایمان باش و در ایمان بمیر

تا شود ایمانت آخر دستگیر

گر تو ایمان خواهی از هستی گریز

خود تو جام نیستی بردار تیز

چونکه جام نیستی برداشتی

تخم هستی را دگر نی کاشتی

رو بمعنی راه بر در کوی او

رو بسوی شاه خود چون جوی او

ای برادر راه نادانی مرو

خویشتن را پیش دانا کن گرو

ای برادر علم معنی دانش است

زآن ترا در کوی تقوی خواهش است

ای برادر رو بعلم دین بکوش

جام عرفان از علوم دین بنوش

علم دین باشد چو باده پاک و صاف

هرمکدّر را باو نبود مصاف

علم دین بخشد جهان را روشنی

تو ندیدی روشنی در گلخنی

گلخن دنیا مقام آمد ترا

کی ازین باده بجام آمد ترا

ای برادر در علوم دین بکوش

جام عرفان از علوم دین بنوش

گر تو ایمان خواهی از هستی گریز

جام هستی کرده مغرورت بریز

چون تو جام نیستی برداشتی

تخم هستی در درون کم کاشتی

زندگی کن تو بعلم معرفت

زندگی را کم بخوردن کن صفت

زندگی از خورد حیوان یافته

زندگی از علم انسان یافته

علم حق خود علم صرف ونحو نیست

این نداند هر که در حق محونیست

علم ظاهر را بود درس و سبق

علم معنی در دل افتد چون شفق

آن شفق از علم خورشید ازل

گشته لایح هرکجا دیده محلّ

علم دینم حیدر کرّار گفت

او مرا در لو کشف اسرار گفت

هرکه دارد دین او علم آن اوست

نعمت جنّت همه برخوان اوست

هر که پیرو شد باو دیندار شد

در حقیقت واقف اسرار شد

هرکه راه او رود ره یابد او

جای در منزلگه شه یابد او

هرکه با ما همرهست از ما بود

هرکه بی ما باشد او رسوا بود

هر که ما را دید او از ما بود

گفتن او ربّنا الاعلی بود

هرکه او قول نبی راگوش کرد

جام شرع از دین جعفر نوش کرد

من طریق جعفری دارم بیاب

خوردم از ساقی کوثر این شراب

چونکه دین من ترا معلوم شد

بغض و کین من ز تو مفهوم شد

خودترا میراث باشد بغض و کین

زآنکه داری دین مروان لعین

ای منافق رافضی ما را مدان

زآنکه ما داریم حبّ خاندان

هرکه رفض من کند ملعون بود

همچو سگ دایم سرش در خون بود

هر که رفض من کند سگ زان بتر

جای دارد عاقبت اندر سقر

عمر و قاضی چون مرا دشمن گرفت

مسخ گردید و ره گلخن گرفت

هر که معلون گشت او شمری بود

بیشک او قاضی ابوعمروی بود

گفت سنّیم من و تو رافضی

ای منافق چیست بر گو رافضی

او نبُد سنّی منافق بود او

چون برون از دین صادق بود او

هست رفض ارحبّ آل مصطفی

گر نباشی رافضی بر گو بیا

رو تو ای عطّار از بی‌دین گریز

زآنکه بی‌دین با تو باشد در ستیز

رو تو ای عطار راه شاه گیر

زنده شو آنگه براه شاه میر

هرکه بیرون شد زره گمراه شد

همچو عمرو او راندهٔ درگاه شد

روشناس این مبدأت را بامعاد

تا که از معنی شود روح تو شاد

جمله عالم گشت ویران یک زمان

تا شود مقصود او حاصل در آن

صدهزاران جان طفیل انبیا

صد هزاران دل نثار اولیا

رو بدان کین ظاهر و باطن که بود

چون بنادانی بمیری ز آن چه سود

سود از اینجا بر که آنجا غم خوری

چون نداری معرفت حسرت بری

...

مظهرالعجایب عطار نظر دهید...

در نصیحت بترغیب دین و آئین نبی، و ترک دنیا و میل بعقبی

چون بیابی سرّ او را بر ملا

خود بمیری در میان این بلا

ای تو از اسلام رفته خود برون

خویشتن را کرده از دنیا زبون

همچو شیطان عاق گشتی ای دنی

اندر این دنیا تو کمتر از زنی

مرد آن دان کو به دین مصطفا است

پیرویّ شاه میر اولیاست

مرد آن دان کو براه شاه رفت

زین جهان او با دل آگاه رفت

مرد آن دان کو ز دنیا برگذشت

در دل او میلی از دنیا نگشت

مرد آن دان کز تولاّ دم زند

وز تبرّا عالمی بر هم زند

مرد آن دان کو درین ره سرنهاد

تاج شاهی بر سر قیصر نهاد

مرد آن دان کو ز خود آگاه رفت

تا چو عیسی سوی الاّ الله رفت

مرد آن دان کو بحق بینا شود

او ز نطق نور حق گویا شود

مرد آن دان کو درین ره نور دید

او درون بحر خود منصور دید

مرد آن دان کو به حق واصل شود

این مراتب خود درو حاصل شود

مرد آنرا دان که او از سرگذشت

از جهان خواجهٔ قنبر گذشت

هرکه او از فکر دنیا دور رفت

همچو موسی در مقام طور رفت

مرد آن دان کو فنای خویش دید

بعد از آن نور بقای خویش دید

مرد آن دان کز جهان بیزار شد

رو بسوی کوچهٔ عطار شد

مرد آن دان کو بدین جعفر است

یا چو سلمان بر طریق حیدراست

مرد آن دان کو بمن یکرنگ شد

نه ز دو رنگی بمن در جنگ شد

مرد آن دان کو بدانا شد قرین

یا بجوهر ذات من شد همنشین

مرد آن دان کز جهان بیزار شد

بعد از آن درکوچهٔ اسرار شد

مرد آن دان کو زمروان روی تافت

او بسوی خواجهٔ قنبر شتافت

مرد آن دان کو بدین گویا شود

یا بنور بوذری بینا شود

مرد آن دان کو زند منصوروار

نعرهٔ اسرار نی در پای دار

مرد آن دان کو چو عطار این زمان

سازد او اسرار پنهانی عیان

دین عباسی چو کردند آشکار

خلق بگرفتند اندر وی قرار

من طریق شرع پنهان داشتم

ظاهر خود را چو ایشان داشتم

باطن من برطریق شاه بود

ظاهرم بر دین عباسی نمود

بعد از آنگفتم که ای عطار حیف

کز جهان رفتی تو بی گفتار حیف

گفتم این مظهر که تا اهل یقین

خود بگویندم که ره برده بدین

مؤمنان منکر نباشندی مرا

خود دعا گویند ما را بر ملا

بر من این جمعی زره دانان دین

چون دعا خوانند و گویند آمین

راه حق این است گفتم با تو من

اندر این ره گیر ای مسکین وطن

دو وطن باشد بر اهل کمال

این سخن را گفته‌اند ارباب حال

یک وطن عشاق را باشدالاه

خود محقق گیرد اندر وی پناه

یک وطن دیگر به پیش اهل شرع

هست جنت این دو باشد اصل و فرع

گر تو در دین نبی پی برده‌ای

جانب معبود رو آورده‌ای

اول از هستی خود بگذشته‌ای

در طلب با خون دل آغشته‌ای

در مقام نیستی پی برده‌ای

خویش را ذاتی عجب نشمرده‌ای

رفته بیرون تو ز پندار و غرور

نیستی از خودستائی بیحضور

گشته‌ای تو با موحّد همنشین

بر تو گردد کشف اسرار یقین

خود تو باشی مصحف آیات غیب

جلوه گر گردی تودر مرآت غیب

خود میان عاشقان معشوق وار

تو در آیی تا بری صبرو قرار

خوش درآیی در بهشت اولیا

خوش ببینی موسی خود را لقا

چون بمیری تو زخود در این زمان

خوش ببینی منزل خود را عیان

بعد از آن گوئی تو با صدذوق و حال

بیخودانه یا کریم لایزال

...

مظهرالعجایب عطار نظر دهید...