بیان وادی توحید (منطق الطیر)

بیان وادی توحید

بعد از این وادی توحید آیدت

منزل تفرید و تجرید آیدت

رویها چون زین بیابان درکنند

جمله سر از یک گریبان برکنند

گر بسی بینی عدد، گر اندکی

آن یکی باشد درین ره در یکی

چون بسی باشد یک اندر یک مدام

آن یک اندر یک، یکی باشد تمام

نیست آن یک کان احد آید ترا

زان یکی کان در عدد آید ترا

چون برونست از احد وین از عدد

از ازل قطع نظر کن وز ابد

چون ازل گم شد، ابد هم جاودان

هر دو را کی هیچ ماند در میان

چون همه هیچی بود هیچ این همه

کی بود دو اصل جز پیچ این همه

...

0
بیان وادی توحید (منطق الطیر) نظر دهید...

عقیدهٔ دیوانه‌ای دربارهٔ عالم

گفت آن دیوانه را مردی عزیز

چیست عالم، شرح ده این مایه چیز

گفت هست این عالم پر نام و ننگ

همچو نخلی بسته از صد گونه رنگ

گر به دست این نخل می‌مالد یکی

آن همه یک موم گردد بی‌شکی

چون همه مومست و چیزی نیز نیست

رو که چندان رنگ جز یک چیز نیست

چون یکی باشد همه، نبود دوی

نه منی برخیزد اینجا نه توی

...

0
بیان وادی توحید (منطق الطیر) نظر دهید...

حکایت پیرزنی که کاغذ زری به بوعلی داد

رفت پیش بوعلی آن پیر زن

کاغذی زر برد کین بستان ز من

شیخ گفتش عهد دارم من که نیز

جز ز حق نستانم از کس هیچ‌چیز

پیرزن در حال گفت ای بوعلی

از کجا آوردی آخر احولی

تو درین ره مرد عقد و حل نه‌ای

چند بینی غیر اگر احول نه‌ای

مرد را در دیده آنجا غیر نیست

زانک آنجا کعبه نی و دیر نیست

هم ازو بشنو سخنها آشکار

هم بدو ماند وجودش پایدار

هم جزو کس را نبیند یک زمان

هم جزو کس رانداند جاودان

هم درو، هم زو و هم با او بود

هم برون از هرسه این نیکو بود

هرک در دریای وحدت گم نشد

گر همه آدم بود مردم نشد

هر یک از اهل هنر وز اهل عیب

آفتابی دارد اندر غیب غیب

عاقبت روزی بود کان آفتاب

با خودش گیرد، براندازد نقاب

هرک او در آفتاب خود رسید

تو یقین می‌دان که نیک و بد رسید

تا تو باشی، نیک و بد اینجا بود

چون تو گم گشتی همه سودا بود

ور تو مانی در وجود خویش باز

نیک و بد بینی بسی و ره دراز

تا که از هیچی پدیدار آمدی

درگرفت خود گرفتار آمدی

کاشکی اکنون چو اول بودیی

یعنی از هستی معطل بودیی

از صفات بد به کلی پاک شو

بعد از آن بادی به کف با خاک شو

تو کجا دانی که اندر تن ترا

چه پلیدیهاست چه گلخن ترا

مار و کژدم در تو زیر پرده‌اند

خفته‌اند و خویشتن گم کرده‌اند

گر سر مویی فراایشان کنی

هر یکی را همچو صد ثعبان کنی

هر کسی را دوزخ پر مار هست

تا بپردازی تو دوزخ کار هست

گر برون آیی ز یک یک پاک تو

خوش به خواب اندر شوی در خاک تو

ورنه زیر خاک چه کژدم چه مار

می‌گزندت سخت تا روز شمار

هر کسی کو بی‌خبر زین پاکیست

هرکه خواهی گیر کرمی خاکیست

تاکی ای عطار ازین حرف مجاز

با سر اسرارتوحید آی باز

مرد سالک چون رسد این جایگاه

جایگاه مرد برخیزد ز راه

گم شود، زیرا که پیدا آید او

گنگ گردد، زانک گویا آید او

جزو گردد، کل شود، نه کل، نه جزو

صورتی باشد صفت نه جان، نه عضو

هر چهار آید برون از هر چهار

صد هزار آید فزون از صد هزار

در دبیرستان این سر عجب

صد هزاران عقل بینی خشک لب

عقل اینجا کیست افتاده بدر

مانده طفلی کو ز مادر زاد کر

ذره‌ای برهرک این سر تافتست

سر ز ملک هر دو عالم تافتست

خود چو این کس نیست مویی در میان

چون نتابد سر چو مویی از جهان

گرچه این کس نیست کل این هم کس است

گر وجودست وعدم هم این کس است

...

0
بیان وادی توحید (منطق الطیر) نظر دهید...

راز و نیاز لقمان سرخسی با پروردگار

گفت لقمان سرخسی کای اله

پیرم و سرگشته و گم کرده راه

بنده‌ای کو پیر شد شادش کنند

پس خطش بدهند و آزادش کنند

من کنون در بندگیت ای پادشاه

همچو برفی کرده‌ام موی سیاه

بندهٔ بس غم کشم، شادیم بخش

پیرگشتم ، خط آزادیم بخش

هاتفی گفت ای حرم را خاص خاص

هر که او از بندگی خواهد خلاص

محو گردد عقل و تکلیفش به هم

ترک گیر این هر دو و درنه قدم

گفت الاهی پس ترا خواهم مدام

عقل و تکلیفم نباید والسلام

پس ز تکلیف وز عقل آمد برون

پای کوبان دست می‌زد در جنون

گفت اکنون من ندانم کیستم

بنده باری نیستم، پس چیستم

بندگی شد محو، آزادی نماند

ذره‌ای در دل غم و شادی نماند

بی‌صفت گشتم، نگشتم بی‌صفت

عارقم اما ندارم معرفت

من ندانم تو منی یا من توی

محو گشتم در تو و گم شد دوی

...

0
بیان وادی توحید (منطق الطیر) نظر دهید...

حکایت عاشقی که در پی معشوق خود را در آب افکند

از قضا افتاد معشوقی در آب

عاشقش خود را درافکند از شتاب

چون رسیدند آن دو تن با یک دگر

این یکی پرسید از آن کای بی‌خبر

گر من افتادم در آن آب روان

از چه افکندی تو خود را در میان

گفت من خود را در آب انداختم

زانک خود را از تو می‌نشناختم

روزگاری شد که تا شد بی‌شکی

با تویی تو یکی من یکی

تو منی یا من توم، چند از دوی

با توم من ، یا توم، یا تو توی

چون تو من باشی و من تو بر دوام

هر دو تن باشیم یک تن والسلام

تا توی برجاست در شرکست یافت

چون دوی برخاست توحیدت بتافت

تو درو گم گرد، توحید این بود

گم شدن کم کن تو، تفرید این بود

...

0
بیان وادی توحید (منطق الطیر) نظر دهید...

حکایت محمود و ایاز و حسن در روز عرض سپاه

گفت روزی فرخ و مسعود بود

روز عرض لشگر محمود بود

شد به صحرا بی‌عدد پیل و سپاه

بود بالایی، بر آنجا رفت شاه

شد بر او هم ایاز و هم حسن

هر سه می‌کردند عرض انجمن

بود روی عالم از پیل و سپاه

همچو از مور و ملخ بگرفته راه

چشم عالم آن چنان لشگر ندید

بیش از آن لشگر کسی دیگر ندید

پس زفان بگشاد شاه نامور

با ایاز خاص خود گفت، ای پسر

هست چندین پیل و لشگر آن من

من همه آن تو، تو سلطان من

گرچه گفت این لفظ شاه نامدار

سخت فارغ بود ایاز و برقرار

شاه را خدمت نکرد این جایگاه

خود نگفت او کین مرا گفتست شاه

شد حسن آشفته وگفت ای غلام

می‌کند شاهیت چندین احترام

تو چنین استاده چون بی حرمتی

پشت خم ندهی و نکنی خدمتی

تو چرا حرمت نمی‌داری نگاه

حق‌شناسی نبود این در پیش شاه

چون ایاز القصه بشنود این خطاب

گفت هست این را موافق دو جواب

یک جواب آنست کین بی‌روی و راه

گر کند خدمت به پیش پادشاه

یا به خاک افتد به خواری پیش او

یا سخن گوید بزاری پیش او

بیشتر از شاه و کمتر آمدن

جمله باشد در برابر آمدن

من کیم تا سر بدین کار آورم

در میان خود را پدیدار آورم

بنده آن اوست و تشریف آن اوست

من کیم، فرمان همه فرمان اوست

آنچ هر روزی شه پیروز کرد

وین کرم کو با ایاز امروز کرد

گر دو عالم خطبهٔ ذاتش کنند

می‌ندانم تا مکافاتش کنند

من دریغ معرض کجا آیم پدید

من که باشم، یا چرا آیم پدید

نی کنم خدمت نه در سر آیمش

کیستم تا در برابر آیمش

چون حسن بشنود این قول از ایاس

گفت احسنت ای ایاز حق شناس

خط بدادم من که در ایام شاه

لایقی هر دم به صد انعام شاه

پس حسن دیگر بگفتش کو جواب

گفت نیست آن پیش تو گفتن صواب

گر من و شه هر دو با هم بودمی

این سخن را سخت محرم بودمی

لیک تو چون محرم آن نیستی

چون بگویم، چون تو سلطان نیستی

پس حسن را زود بفرستاد شاه

شد حسن نیز از حساب آن سپاه

چون در آن خلوت نه ما بود و نه من

گر حسن مویی شود نبود حسن

شاه گفتا خلوت آمد، راز گوی

آن جواب خاص با من باز گوی

گفت هر گه از کمال لطف شاه

می‌کند سوی من مسکین نگاه

در فروغ پرتو آن یک نظر

محو می‌گردد وجودم سر به سر

از حیای آفتاب فر شاه

پاک برمی خیزم آن ساعت ز راه

چون نمی‌ماند ز من نام وجود

چون به خدمت پیشت افتم در سجود

گر تو می‌بینی کسی را آن زمان

من نیم آن هست هم شاه جهان

گر تو یک لطف و اگر صد می‌کنی

از خداوندی تو با خود می‌کنی

سایه‌ای کو گم شود در آفتاب

زو کی آید خدمتی در هیچ باب

هست ایازت سایه‌ای در کوی تو

گم شده در آفتاب روی تو

چون شد از خود بنده فانی او نماند

هرچ خواهی کن تو دانی او نماند

...

0
بیان وادی توحید (منطق الطیر) نظر دهید...