بیان وادی عشق (منطق الطیر)

حکایت عاشقی که قصد کشتن معشوق بیمار را کرد

بود عالی همتی صاحب کمال

گشت عاشق بر یکی صاحب جمال

از قضا معشوق آن دل داده مرد

شد چو شاخ خیزران باریک و زرد

روز روشن بر دلش تاریک شد

مرگش از دور آمد و نزدیک شد

مرد عاشق را خبر دادند از آن

کاردی در دست می‌آمد دوان

گفت جانان رابخواهم کشت زار

تا به مرگ خود نمیرد آن نگار

مردمان گفتند بس شوریده‌ای

تو درین کشتن چه حکمت دیده‌ای

خون مریز و دست ازین کشتن بدار

کو خود این ساعت بخواهد مرد زار

چون ندارد مرده کشتن حاصلی

سر نبرد مرده را جز جاهلی

گفت چون بر دست من شد کشته یار

در قصاص او کشندم زار زار

پس چو برخیزد قیامت، پیش جمع

از برای او بسوزندم چو شمع

تا شوم زو کشته امروز از هوس

سوخته فردا ازو اینم نه بس

پس بود آنجا و اینجا کام من

سوخته یا کشته‌ای او نام من

عاشقان جان باز این راه آمدند

وز دو عالم دست کوتاه آمدند

زحمت جان از میان برداشتند

دل به کلی از جهان برداشتند

جان چو برخاست از میان بی‌جان خویش

خلوتی کردند با جانان خویش

...

0
بیان وادی عشق (منطق الطیر) نظر دهید...

حکایت خلیل‌الله که جان به عزرائیل نمی‌داد

چون خلیل الله درنزع اوفتاد

جان به عزرائیل آسان می‌نداد

گفت از پس شو، بگو با پادشاه

کز خلیل خویش آخر جان مخواه

حق تعالی گفت اگر هستی خلیل

بر خلیل خویشتن جان کن سبیل

جان همی باید ستد از تو به تیغ

از خلیل خود که دارد جان دریغ

حاضری گفتش که ای شمع جهان

ازچه می‌ندهی به عزرائیل جان

عاشقان بودند جان بازان راه

تو چرا می‌داری آخر جان نگاه

گفت من چون گویم آخر ترک جان

چونک عزرائیل باشد در میان

بر سر آتش درآمد جبرئیل

گفت از من حاجتی خواه‌ای خلیل

من نکردم سوی او آن دم نگاه

زانک بند راهم آمد جز اله

چون بپیچیدم سر از جبریل من

کی دهم جان را به عزرائیل من

زان نیارم کرد خوش خوش جان نثار

تا از و شنوم که گوید جان بیار

چون به جان دادن رسد فرمان مرا

نیم جو ارزد جهانی جان مرا

در دو عالم کی دهم من جان به کس

تا که او گوید، سخن اینست و بس

...

0
بیان وادی عشق (منطق الطیر) نظر دهید...

حکایت مفلسی که عاشق ایاز شد و گفتگوی او با محمود

گشت عاشق بر ایاز آن مفلسی

این سخن شد فاش در هر مجلسی

چون سواره گشتی اندر ره ایاس

می‌دویدی آن گدای حق شناس

چون به میدان آمدی آن مشک موی

رند هرگز ننگرستی جز بگوی

آن سخن گفتند با محمود باز

کان گدایی گشت عاشق بر ایاز

روزدیگر چون به میدان شد غلام

می‌دوید آن رند در عشقی تمام

چشم درگوی ایاز آورده بود

گوییی چون گوی چوگان خورده بود

کرد پنهان سوی او سلطان نگاه

دید جانش چون جو و رویش چو کاه

پشت چون چوگان و سرگردان چو گوی

می‌دوید از هر سوی میدان چو گوی

خواندش محمود و گفتش ای گدا

خواستی هم کاسگی پادشاه

رند گفتش گر گدا می‌گوییم

عشق بازی را ز تو کمتر نیم

عشق و افلاس است در هم‌سایگی

هست این سرمایهٔ سرمایگی

عشق از افلاس می‌گیرد نمک

عشق مفلس را سزد بی‌هیچ شک

تو جهان داری دلی افروخته

عشق را باید چو من دل سوخته

ساز وصل است اینچ تو داری و بس

صبر کن در درد هجران یک نفس

وصل را چندین چه سازی کار و بار

هجر را گر مرد عشقی پای دار

شاه گفتش ای ز هستی بی‌خبر

جمله چون برگوی می‌داری نظر

گفت زیرا گو چو من سرگشته است

من چو او و او چو من آغشته است

قدر من او داند و من آن او

هر دو یک گوییم در چوگان او

هر دو در سرگشتگی افتاده‌ایم

بی سرو بی تن به جان استاده‌ایم

او خبر دارد ز من، من هم ازو

باز می‌گوییم مشتی غم ازو

دولتی‌تر آمد از من گوی راه

کاسب او را نعل بوسد گاه گاه

گرچه همچون گوی بی پا و سرم

لیک من از گوی محنت کش ترم

گوی برتن زخم از چوگان خورد

وین گدای دل‌شده بر جان خورد

گوی گرچه زخم دارد بی‌قیاس

از پی او می‌دود آخر ایاس

من اگر چه زخم دارم بیش ازو

درپیم بی او و من در پیش ازو

گوی گه گه در حضور افتاده است

وین گدا پیوسته دور افتاده است

آخر او را چون حضوری می‌رسد

از پی وصلش سروری می‌رسد

من نمی‌یارم ز وصلش بوی برد

گوی وصلی یافت و از من گوی برد

شهریارش گفت ای درویش من

دعوی افلاس کردی پیش من

گر نمی‌گویی دروغ ای بی‌نوا

مفلسی خویش را داری گوا

گفت تا جان من بود مفلس نیم

مدعی‌ام، اهل این مجلس نیم

لیک اگر در عشق گردم جان فشان

جان فشاندن هست مفلس را نشان

در تو ای محمود کو معنی عشق

جان فشان، ورنه مکن دعوی عشق

این بگفت و بود جانیش از جهان

داد جان بر روی جانان ناگهان

چون به داد آن رند جان بر خاک راه

شد جهان محمود را زان غم سیاه

گر به نزدیک تو جان بازیست خرد

تو درآ تا خود ببینی دست برد

گر ترا گویند یک ساعت درآی

تا تو زین ره بشنوی بانگ درای

چون چنان بی پا و سرگردی مدام

کانچ داری جمله در بازی تمام

چون درافتی، تا خبر باشد ترا

عقل و جان زیر و زبر باشد ترا

...

0
بیان وادی عشق (منطق الطیر) نظر دهید...

حکایت عربی که در عجم افتاد و سر گذشت او با قلندران

در عجم افتاد خلقی از عرب

ماند از رسم عجم او در عجب

در نظاره می‌گذشت آن بی‌خبر

بر قلندر راه افتادش مگر

دید مشتی شنگ را، نه سر نه تن

هر دو عالم باخته بی یک سخن

جمله کم زن مهره دزد پاک بر

در پلیدی هریک از هم پاک تر

هر یکی را کردهٔ دزدی به دست

هیچ دردی ناچشیده جمله مست

چون بدید آن قوم را میلش فتاد

عقل و جان بر شارع سیلش فتاد

چون قلندریان چنانش یافتند

آب برده عقل و جانش یافتند

جمله گفتندش درآ ای هیچ کس

او درون شد بیش و کم این بود بس

کرد رندی مست از یک دردیش

محو شد از خویش و گم شد مردیش

مال و ملک و سیم و زر بودش بسی

برد ازو در یک ندب حالی کسی

رندی آمد دردی افزونش داد

وز قلندر عور سر بیرونش داد

مرد می‌شد همچنان تا با عرب

عور و مفلس، تشنه جان و خشک لب

اهل او گفتند بس آشفته‌ای

کو زر و سیمت، کجا تو خفته‌ای

سیم و زر شد، آمد آشفتن ترا

شوم بود این در عجم رفتن ترا

دزد راهت زد، کجا شد مال تو

شرح ده تا من بدانم حال تو

گفت می‌رفتم خرامان در رهی

اوفتاده بر قلندر ناگهی

هیچ دیگر می‌ندانم نیز من

سیم و زر رفت وشدم ناچیز من

گفت وصف این قلندر کن مرا

گفت وصف اینست و بس قال اندرا

مرد اعرابی فنایی مانده بود

زان همه قال اندرایی مانده بود

پای درنه یا سر خود گیر تو

جان ببر یا نه به جان بپذیر تو

گر تو بپذیری به جان اسرار عشق

جان فشانان سرکنی در کار عشق

جان فشانی و بمانی برهنه

ماندت قال اندرایی دربنه

...

0
بیان وادی عشق (منطق الطیر) نظر دهید...

بیان وادی عشق

بعد ازین وادی عشق آید پدید

غرق آتش شد کسی کانجا رسید

کس درین وادی بجز آتش مباد

وانک آتش نیست عیشش خوش مباد

عاشق آن باشد که چون آتش بود

گرم رو سوزنده و سرکش بود

عاقبت اندیش نبود یک زمان

در کشد خوش خوش بر آتش صد جهان

لحظه‌ای نه کافری داند نه دین

ذره‌ای نه شک شناسد نه یقین

نیک و بد در راه او یکسان بود

خود چو عشق آمد نه این نه آن بود

ای مباحی این سخن آن تونیست

مرتدی تو، این به دندان تو نیست

هرچ دارد، پاک دربازد به نقد

وز وصال دوست می‌نازد به نقد

دیگران را وعدهٔ فردا بود

لیک او را نقد هم اینجا بود

تا نسوزد خویش را یک بارگی

کی تواند رست از غم خوارگی

تا به ریشم در وجود خود نسوخت

در مفرح کی تواند دل فروخت

می‌تپد پیوسته در سوز و گداز

تا بجای خود رسد ناگاه باز

ماهی از دریا چو بر صحرا فتد

می‌تپد تا بوک در دریا فتد

عشق اینجا آتشست و عقل دود

عشق کامد در گریزد عقل زود

عقل در سودای عشق استاد نیست

عشق کار عقل مادر زاد نیست

گر ز غیبت دیده‌ای بخشند راست

اصل عشق اینجا ببینی کز کجاست

هست یک یک برگ از هستی عشق

سر ببر افکنده از مستی عشق

گر ترا آن چشم غیبی باز شد

با تو ذرات جهان هم راز شد

ور به چشم عقل بگشایی نظر

عشق را هرگز نبینی پا و سر

مرد کارافتاده باید عشق را

مردم آزاده باید عشق را

تو نه کار افتاده‌ای نه عاشقی

مرده‌ای تو، عشق را کی لایقی

زنده دل باید درین ره صد هزار

تا کند در هرنفس صد جان نثار

...

0
بیان وادی عشق (منطق الطیر) نظر دهید...

حکایت خواجه‌ای که عاشق کودکی فقاع فروش شد

خواجه‌ای از خان و مان آواره شد

وز فقاعی کودکی بی‌چاره شد

شد ز فرط عشق سودایی ازو

گشت سر غوغای رسوایی ازو

هرچ او را بود اسباب و ضیاع

می‌فروخت و می‌خرید از وی فقاع

چون نماندش هیچ، بس درویش شد

عشق آن بی‌دل یکی صد بیش شد

گرچه می‌دادند نان او را تمام

گرسنه بودی و سیر از جان مدام

زانک چندانی که نانش می‌رسید

جمله می‌برد و فقاعی می‌خرید

دایما بنشسته بودی گرسنه

تا خرد یک دم فقاعی صد تنه

سایلی گفتش که ای آشفته کار

عشق چه بود سر این کن آشکار

گفت آن باشد که صد عالم متاع

جمله بفروشی برای یک فقاع

تا چنین کاری نیفتد مرد را

او چه داند عشق را و درد را

...

0
بیان وادی عشق (منطق الطیر) نظر دهید...

حکایت مجنون که پوست پوشید و با گوسفندان به کوی لیلی رفت

اهل لیلی نیز مجنون را دمی

در قبیله ره ندادندی همی

داشت چوپانی در آن صحرا نشست

پوستی بستد ازو مجنون مست

سرنگون شد، پوست اندر سرفکند

خویشتن را کرد همچون گوسفند

آن شبان را گفت بهر کردگار

در میان گوسفندانم گذار

سوی لیلی ران رمه، من در میان

تا بیابم بوی لیلی یک زمان

تا نهان از دوست، زیر پوست من

بهره گیرم ساعتی از دوست من

گر ترا یک دم چنین دردیستی

در بن هر موی تو مردیستی

ای دریغا درد مردانت نبود

روزی مردان میدانت نبود

عاقبت مجنون چو زیر پوست شد

در رمه پنهان به کوی دوست شد

خوش خوشی برخاست اول جوش ازو

پس به آخر گشت زایل هوش ازو

چون درآمد عشق و آب از سرگذشت

برگرفتش آن شبان بردش به دشت

آب زد بر روی آن مست خراب

تا دمی بنشست آن آتش ز آب

بعد از آن، روزی مگر مجنون مست

کرد با قومی به صحرا درنشست

یک تن از قومش به مجنون گفت باز

سر برهنه مانده‌ای ای سرفراز

جامه‌ای کان دوست‌تر داری و بس

گر بگویی من بیارم این نفس

گفت هرجامه سزای دوست نیست

هیچ جامه بهترم از پوست نیست

پوستی خواهم از آن گوسفند

چشم بد را نیز می‌سوزم سپند

اطلس و اکسون مجنون پوستست

پوست خواهد هرک لیلی دوستست

برده‌ام در پوست بوی دوست من

کی ستانم جامه‌ای جز پوست من

دل خبر از پوست یافت از دوستی

چون ندارم مغز باری پوستی

عشق باید کز خرد بستاندت

پس صفات تو بدل گرداندت

کمترین چیزیت در محو صفات

بخشش جانست و ترک ترهات

پای درنه گر سرافرازی چنین

زانک بازی نیست جان بازی چنین

...

0
بیان وادی عشق (منطق الطیر) نظر دهید...