نزهت الاحباب عطار

در مناجات و ختم کتاب

یا الهی رحمت آور از کرم

جمله را از لطف گردان محترم

فیض بخش از فضل بر عطار خویش

تا بگوید خاطرش اسرار خویش

گر ندارد طاعتی ای ذوالجلال

از کرم بخشش بفضل با نوال

در حریم وصل او را شاد کن

جانش از بند بلا آزاد کن

پادشاهی و کریمی و رئوف

هم عطا بخشی و هم فرد و عطوف

بر تو دارم جمله امید از کرم

یا آلهی عفو کن یا ذوالنعم

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

حکایت

آن شنیدی گفت پیری با پسر

کای پسر از کاردنیا الحذر

خدمت یزدان خود کن روز و شب

تا شود از خار تو پیدا رطب

آینهٔ جان را مصفا کن بذکر

کلّ مصنوعات را می‌بین بفکر

در طریقت چون زدی دم ای فقیر

هر که را بینی فتاده دستگیر

گریه و زاری مکن بر مردگان

کین گناهست نزد حق ای کاردان

گر توانی بهر ایشان خیر کن

اندرین معنی که گفتم سیر کن

بوستان و گلستان را گل نماند

این همه ازوی بماند و او نماند

عمر اصحاب عزا بسیار باد

خاطر غمخوارگانش شاد باد

این بگفت آمد بزیر از شاخسار

نزد بلبل شد گرفتش در کنار

دل دهی دادش که مگری بیش ازین

او برحمت باد از جان آفرین

هر که آنجا بود از پیر و جوان

هر کسی گشتند از سوئی روان

ماند بلبل با دلی پر داغ و درد

روز چندی ناله و فریاد کرد

در فراق یار خود جان را بداد

رفت سوی عالم معنی چو باد

ما دگر خواهیم رفت از این جهان

کس نماند در زمانه جاودان

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

بردن صبا نامۀ گل به پیش بلبل و نیاز بلبل بحضرت گل

چون صبا بشنید آن گفتار او

کرد تحسین بر چنان اشعار او

گفت ای گل راست گفتی این سخن

هست گفتار تو چون در عدن

شد منور از تو باغ و بوستان

بی‌جمال تو مبادا گلستان

پارهٔ زر در دهان گل نهاد

لاله آمد پیش و در پایش فتاد

لؤلؤ افشان کرد بر فرقش سحاب

کین غزل خوش گفتی ای در خوشاب

چون بگفت این بیتها را در صبوح

با صبا گفتا مرا در تن چو روح

این غزل را نزد آن دیوانه بر

که تو از عشق جمالم درگذر

تا نفرمایم ریاحین را به تیغ

سر ببرند از تو ایشان بی دریغ

این همه شور و شر و غوغات چیست

وین همه فریاد تو از بهر کیست

من ز تو بیزارم و آواز تو

من نخواهم شد دمی همراز تو

پادشاهی نیستی یا سروری

خواجهٔ یا مال و ملک و زیوری

تو گدائی عشق باشه باختن

جوز بر گنبد بود انداختن

لقمهٔ خود تا نماند در گلوت

ور نه آید سنگ خذلان برسبوت

گفت بسیاری از اینها با صبا

چون رسی پیشش بگو این ماجرا

گفت فرمان ترا من چاکرم

هرچه گوئی جمله پیش او برم

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

آمدن قمری نزد بلبل و غمازی او از گل

پیش از آن دم کاید ازمحبوب ذوق

قمری آمد با دل مدروح و شوق

گفت از گل غیبت بسیار او

داشت صد انواع درد کار او

کرد غمّازی بلبل هر زمان

جان و دل در باخته بلبل روان

گفت ای بلبل ز من این پند گوش

کن تلطف باش در هجران خموش

کین زمان در خدمتش دیدم محن

گلستان از بوی آن مشک ختن

عشق می‌بازد بر وی مرد وزن

او گشاده روی خندانت چو من

هر که بوی آن گل نو برشنید

خویش را از عشق او رسوا بدید

که جمال خویش کرده آشکار

گفته ‌اندر مدح خود بیتی سه چار

ز آن همی ترسم که در دستان فتد

در میان جملهٔ مستان فتد

زآنکه می‌آیند مردم می‌روند

هر یکی رنگی و بوئی می‌برند

هر زمان با هر کسی دارد نظر

از رموز عشق کی دارد خبر

سخت بی‌دردست از عشاق او

کی بود در راه حق مشتاق او

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

نومیدی بلبل از گل و رفتن او از باغ به بیوفائی گل

گفت بلبل من دگر نایم بباغ

زانکه دارم دل ز جور او بداغ

بیوفائی پیشه دارد آن صنم

لاجرم از دور بانگی می‌زنم

گر بدانی سازگاری می‌کند

مهر پیوندی و یاری می‌کند

عاشق خود را نمی‌راند ز پیش

می‌شدم نزدیک او با جان خویش

چونکه با عاشق نمی‌سازد دمی

بهر دل ریشان ندارد مرهمی

من چرا آیم بباغ و بوستان

تا کرا بینم میان گلستان

خوبرو هستند در عالم بسی

نیست اندر نسل آدم زو کسی

مشتری هستند او را بی شمار

من ندارم طاقت این کار و بار

در رهم صد خار محنت می‌نهد

هر دمم صد درد و زحمت می‌دهد

هر زمان بر رنگ و بو نازد همی

در ره عشقم زبون سازد همی

نالهٔ من از غنون دیگر است

عاشقان را نالهٔ من درخور است

من سلیمان را غلامی کرده‌ام

جملهٔ مرغان را گرامی کرده‌ام

او چه داند قدر چون من بلبلی

نیست پیش اهل دل جز یک گلی

گوئیا از عجز میرانم سخن

ورنه کی باشد حدیث ما محن

گر چه می‌گویم سخن از درد دل

تو مگو آنجا که من گردم خجل

گفتهٔ آزرده دل باشد درشت

بی لگد نبود بدان پا دار مشت

چون بیاوردی ازو پیشم خبر

گر توانی از منش حرفی ببر

گفت نتوانم سخن گفتن ز تو

پیش آن رعنا گهر سفتن ز تو

گر برم حرفی بداند غمز من

زانکه او داناست اندر رمز من

صبر کن امشب که می‌آید صبا

نزد تو باصد عتاب و ماجرا

الوداعی کرد بلبل را و رفت

صبحدم باد صبا آمد شنفت

نالهٔ بلبل شنید ازدور جای

کای صبا بهر خدا زوتر بیای

چون صبا را دید نالش کرد زار

همچو ابری کرد چشم او نثار

گفت آن دم با صبا احوال خویش

گرمتر شد هر زمان بر حال خویش

کای صبا از دوست پیغامی بده

گر دعائی نیست دشنامی بده

هرچه آن گل بر زبان آورده بود

یک بیک با بلبل مسکین نمود

و آن غزل برگفت که فرموده بود

خویش را در هر سخن بستوده بود

بلبل مجروح را مجروح کرد

هر غم دل بر زبان مشروح کرد

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

غزل

ای چون من صد بنده و چاکر ترا

تا بکی باشم چنین غم خور ترا

من چنین دور از وصال روی تو

باغبان شب تا سحر در بر ترا

ای مسلمان بر من مسکین ببخش

تا نگوید هیچکس کافر ترا

رحمتی کن بر من بی پا و سر

تا ببازم جان و دل برسر ترا

خون ما برخاک می‌ریزی مریز

تا نگیرد داور محشر ترا

آه از آن مشاطه کو نقش تو بست

با زر و زرینه و زیور ترا

حال من تا تو نبینی ای صنم

کی به پیغامی شود باور ترا

بر صبا چون کرد املا این غزل

گفت دارم عشق رویش از ازل

این غزل را هم بگوش او رسان

در نهانی تا بدانند ناکسان

کاین پریشان حال را بر جان ببخش

دردمند عشق را درمان ببخش

تا ببازم جان خود را در غمت

کی بدارم دست من از دامنت

چون شنید این نکته‌ها بر گفت باز

نزد گل آمد به هنگام نیاز

چون میان گلستان شد صبحگاه

گل شکفته بود همچو روی ماه

چون بیامد پیش روی گل رسید

مرحبائی کرد چون گل را بدید

گل بدو گفت ای صبا امشب مرا

در چمن تنها رها کردی چرا

گشت معلوم صبا آن گفتنش

تا ندانند دشمنان در سفتنش

حال را می‌گفت با گل سر بسر

گشته از عشق رخش از خود بدر

نازها می‌کرد گل در انجمن

چاک کرده هر زمانی پیرهن

بلبل شوریده گفتا زینهار

گر مجالی باشدت پیش نگار

این غزل را پیش آندلبر بخوان

رخش دانش اندرین معنی بران

باز گل اندیشهٔ بسیار کرد

عاقبت غم بر دل خود یار کرد

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

ندامت گل از استعفاء خود و بخشیدن بزاری بلبل

نرم شد در عشق بلبل خاطرش

شفقتی بنمود طبع ماهرش

گل بخنده گفت با باد صبا

ای ندیم من چه فرمائی مرا

چون صبا بشنید کردش آفرین

گفت چون دیر آمدی ای نازنین

اعتمادی نیست بر دوران حسن

زود گردد پاره شادوران حسن

حسن چون عمر است چون باید بکس

دل بدست آورد که کار اینست و بس

دستگیری کن چو داری دستگاه

بد مکن زیرا بدت آید براه

نوعروس خوبروئی دلفریب

عاشقان را کی بود ازتو شکیب

این مصالح آن چنان بیند رهی

خوب باشد که مر او را دل دهی

در سخنهائی که روح افزایدت

هر زمان از غیب در بگشایدت

نزد خود خوانش چو دیگر بندگان

تا شود خرسند چون خرسندگان

باشد اندر خدمتت چون او بپای

پیش تختت چون غلامان سرای

گل صبا را گفت این فرمان تراست

نزد خود خوانش اگر شه ار گداست

این غزل را در بدیهه همچو زر

کرد انشا باصبا گفتش ببر

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

غزل

ای پر آتش داشته پیوسته دل

هر شکایت کان ز ما داری بهل

بار عشق روی ما برجان منه

تا نگردی در غم هجران خجل

چشم راهی می‌کشم زوتر بیا

العجل ای یار زیبا العجل

پای ما چون سرو بستان ز انتظار

هست یا سودات تا زانو بگل

با صبا همراه شو هنگام صبح

گر شکایت نیستت ازما بدل

بر سر پیمان و عهدت آمدم

تا نگوئی دیگرم پیمان گسل

متصل می‌باش با ما روز و شب

راز دار ما شو و شو متصل

روی من می‌بینی که از خوبی گذشت

از جمال خوبرویان چگل

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

ادامه

چون بخوانی این غزل با او بگوی

انتظارت می‌کشم زوتر بپوی

تا بخواهم عذر تو یکبارگی

زانکه از ما دیدهٔ آوارگی

هیچ اندیشه مکن از دشمنان

زانکه دارم بیعدد من دوستان

چون بدانند دوستان احوالهات

رحمت آرند بر تو و آمالهات

بوستان و گلستان آن تواست

بعد از این جان من و جان تو است

باغبان را من کنم دلخوش ز تو

گرچه در دل دارد او آتش ز تو

روز وشب در مجلسم باشی مقیم

نزد من باشی مرا باشی ندیم

آنچه می‌گویم برو باوی رسان

گو مترس از ناکسان و از کسان

کرد یک یک آن حکایتهای راز

از برای خاطر آن دل نواز

چون صبا را دید بلبل پیش رفت

مست عشق آمد دلش از خویش رفت

دست بوسی کرد وز جان ناله کرد

دیده را چون ابر پر از ژاله کرد

گفت نه برگردنم منت بسی

زانکه از من می‌کشی زحمت بسی

باز رستی از نگار سنگدل

دلبر هر جائیی پیمان گسل

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

آوردن باد صبا مژدۀ بلبل از گل و بر سر پیمان آمدن او

گفت با بلبل که شادی کن کنون

زانکه دولت مر ترا شد رهنمون

چون بسی گفتیم از دستان تو

گل بیامد بر سر پیمان تو

بعد ازین شکرانه می‌باید مرا

زانکه کردم درد جانت را دوا

گفت معشوقت که از رفته مگوی

هرچه ماگفتمم از گفته مگوی

کز برای عذر تو گفتم غزل

از صبا بشنو که دارد در بغل

کرد آغاز آن سخن را کارساز

آن سخن‌هائی که گفته بد براز

سر بسر تفسیر کن در پیش او

تیرها انداخت پر از کیش او

کانتظارت می‌کشد برخیز زود

تا بمیرد هر که باشد از حسود

مرهمی کن با من دلداده مرد

گر همی خواهن خلاصی دل ز درد

گفت بلبل ای برادر راست گوی

تا در اندازم بپایت سر چو گوی

زانکه او شاهیست با خیل و حشم

پیش او مانند من صد کالعدم

بارها رفتم براهش در حضور

تا رسد از پرتو رویش چه نور

ناله‌های صبح آخر کار کرد

بر دل و جان فتنهٔ بسیار کرد

هیچ روزی یاد این غمگین نکرد

گوش بر آواز این مسکین نکرد

گر مرا باور بود از خواندنش

با تو گویم سعی کن آوردنش

گر بدانم یک دلست با من بجان

بر سرش بازم من این جان را روان

کس چه می‌داند که آن عیار چیست

خندهٔ او صبحدم از بهر کیست

تا بدام خود درآرد خاطری

خون کند جان و دل هر ناظری

ناله از طنازی او دل بداغ

ارغوان خون در جگر در صحن باغ

سنبل سیراب ازو با داغ و درد

شنبلید از جور او رخسار زرد

طوطی سازنده قمری پیش او

هست در شهر مطوق خویش او

این همه گویندگان دارد ندیم

کی کند باد من مرد سلیم

من نه آنم کو مرا بازی دهد

چون مرا در دام آرد واجهد

من ازین بازی بسی دیدم ز دهر

شهد شیرین را شناسایم ز زهر

نیر می‌گوئی بیا با من به راه

کانتظارت میکشد گلچهره ماه

من بقول او نیایم پیش او

زانکه من هستم قوی دلریش او

راست می‌گوئی نشان او بیار

تا کنم پیش نشانش جان نثار

گر نشان او بیاری بشنوم

بر چنین کردار تو من بگردوم

چون صبا بشنید از جا برجهید

از فرح آمد در آن گفت و شنید

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...