نزهت الاحباب عطار

حکایت

آن شنیدی گفت پیری با پسر

کای پسر از کاردنیا الحذر

خدمت یزدان خود کن روز و شب

تا شود از خار تو پیدا رطب

آینهٔ جان را مصفا کن بذکر

کلّ مصنوعات را می‌بین بفکر

در طریقت چون زدی دم ای فقیر

هر که را بینی فتاده دستگیر

گریه و زاری مکن بر مردگان

کین گناهست نزد حق ای کاردان

گر توانی بهر ایشان خیر کن

اندرین معنی که گفتم سیر کن

بوستان و گلستان را گل نماند

این همه ازوی بماند و او نماند

عمر اصحاب عزا بسیار باد

خاطر غمخوارگانش شاد باد

این بگفت آمد بزیر از شاخسار

نزد بلبل شد گرفتش در کنار

دل دهی دادش که مگری بیش ازین

او برحمت باد از جان آفرین

هر که آنجا بود از پیر و جوان

هر کسی گشتند از سوئی روان

ماند بلبل با دلی پر داغ و درد

روز چندی ناله و فریاد کرد

در فراق یار خود جان را بداد

رفت سوی عالم معنی چو باد

ما دگر خواهیم رفت از این جهان

کس نماند در زمانه جاودان

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

در مناجات و ختم کتاب

یا الهی رحمت آور از کرم

جمله را از لطف گردان محترم

فیض بخش از فضل بر عطار خویش

تا بگوید خاطرش اسرار خویش

گر ندارد طاعتی ای ذوالجلال

از کرم بخشش بفضل با نوال

در حریم وصل او را شاد کن

جانش از بند بلا آزاد کن

پادشاهی و کریمی و رئوف

هم عطا بخشی و هم فرد و عطوف

بر تو دارم جمله امید از کرم

یا آلهی عفو کن یا ذوالنعم

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

غزل

هی که را رنگی بود بی کر و فر

بیشکی هر کس برو دارد نظر

و آن کس را کاتشی در جان بود

آتشش در جان چه باشد کارگر

ترک چشمی هر کرا زد ناوکی

دارد از دست زمانه در جگر

هرچه من با عاشقان کردم بجور

گردش ایام آوردش بسر

من چنین در آتش از کردار خویش

بلبل بیچاره از من بی خبر

ای صبای خوش نسیم آخر بدم

باد سردی بر من و گرمی ببر

این بگفت و گشت خامش تا برفت

از وجود نازنینش جان بدر

گر تو داری خاطر عطاروش

باشی از فیض خدا صاحب نظر

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

بردن صبا نامۀ بلبل پیش گل وعاشق شدن او

پس صبا این بیتها بر لوح دل

نقش کرد و گفت خود را العجل

چون صبا نزدیک گل آمد زراه

دید گل در گلستان همچو ماه

دید گل در گلستان سرفراز

خوش نشسته از سر تمکین و ناز

دید گل را در چمن چون خسروی

مه زرخسار لطیفش پرتوی

گل بدو گفتا کجا بودی بگوی

آنچه می‌باید ترا از من بجوی

گفت عزم آمدن کردم برت

تا به‌بینم دست و پا و هم سرت

مرغکی آمد بر من بس حقیر

برکشیده نغمه‌های دلپذیر

داستانی چند پیش من بخواند

و از غم دل چند حرفی باز راند

رحمتی بر جان غمگینم نهاد

دست من بوسید و در پایم فتاد

گفت چون نزدیک آن زیبا رسی

پیش آن مه پارهٔ رعنا رسی

باخودش یک لحظه صاحب راز کن

آنگهی شعرمرا آغاز کن

گر اجازت میدهی تا این زمان

گفتهٔ او پیش تو خوانم روان

ور نمی‌دانی که او را نام چیست

گفت میدانم تو یک ساعت بایست

من چنان دانم که بلبل نام اوست

وصل رویم آرزو و کام اوست

عاشق روی من است آن بی وفا

بینوائی خرقه پوش و بس گدا

بارها آمد میان گلستان

عرض ما را برد آن بیخان و مان

چون مرا از گلستان بردند اسیر

در پی احوال شد آن فقیر

گرد بستان و گلستان برنگشت

تخم پیمان و وفاداری نکشت

گر نبودی عاشقی او مجاز

بعد من بودی بر آن آیین و ساز

مردمی باید در این راه نخست

باشد اندر عشق ورزیدن درست

او مرا رسوا کند در هر مقام

کی برد او در ره معنی تمام

چون من از کتم عدم باز آمدم

هر زمان زیبا و با ساز آمدم

اینکه او بازآمده است ای بیوفا

برد مغز من از آن تندی چرا

حالیا آن شعر اورا در نهان

نرم نرمی پیش ما جمله بخوان

تا نگردد باغبان واقف ازین

ور نه خون او بریزد بر زمین

چون صبا بر خواند آن بیت سه چار

کرد اندیشه در آن باب آن فکار

گفت این پوشیده باید داشتن

تخم پنهانی بباید کاشتن

تا نما زشام این گفت و شنید

بود گل را با صبا تا شب رسید

گل صبوحی کرد اندر گلستان

شد منور گلستان در بوستان

چون به گلزار آمد و خرم نشست

رونق گلهای بستان را شکست

چون بسی در خوبروئی ناز کرد

این غزل در مدح خود آغاز کرد

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

نالیدن بلبل در فراق گل

بلبل از باد صبا در بوستان

نوحه می‌کردند بهر دوستان

مدتی فریاد و زاری در چمن

کرد بلبل پیش نسرین و سمن

کار دنیا این چنین است ای پسر

الحذر از کار دنیا الحذر

آمدند آنجا همه مرغان باغ

با دل پر درد و با جان بداغ

گریه و زاری همی کردند و آه

شب همه شب تا بوقت صبحگاه

عارف مرغان که طوطی نام اوست

شکر شیرین همه در کام اوست

تعزیت چون داد بر شاخی نشست

گفت از بالای گردون تا به پست

از ملایک تا به انسان و پری

وز سلاطین تا گدا و لشکری

کس نماند در جهان بر روی خاک

بلکه زیر خاک خواهد رفت پاک

ای خوشا آنکس که او چالاک رفت

دل بدست آورد و زیر خاک رفت

کی بقا دارد جهان ای بوالهوس

کی بماند این جهان با هیچکس

از گل و گلزار و گلشن دور شو

در جهان معنوی مستور شو

دوست میداری خدا و در دیار

گردنت آزاد گرداند ز یار

گردن دیو طبیعت را بزن

بیخ شهوت از زمین دل بکن

گر تو در بند هوا باشی مقیم

کی شود قلب تو ای خواجه سلیم

زهد و تقوی و ورع را کار بند

رندی و می خوارگی تا چند چند

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

غزل

من نمی‌دانم چه نیکو دلبرم

کز لطیفی در زر و در زیورم

نیستم عاشق چرا هر صبحدم

پیرهن را تا بدامن میدرم

دوست می‌دارند مردم روی من

دل از ایشان من بدین رو میبرم

کس چه می‌ماند بمن از شاهدان

بر سر خوبان از این روشنترم

آنچه درخوبیست دارم ای عزیز

در لطافت غیرت ماه و خورم

چونکه بر رویم سحرگه میفتد

از طراوت لاجرم زیباترم

دست بر دستم برند از گلستان

زانکه خندان روی و نازک پیکرم

چون صبا بشنید آن گفتار او

کرد تحسین بر چنان اشعار او

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

بردن صبا نامۀ گل به پیش بلبل و نیاز بلبل بحضرت گل

چون صبا بشنید آن گفتار او

کرد تحسین بر چنان اشعار او

گفت ای گل راست گفتی این سخن

هست گفتار تو چون در عدن

شد منور از تو باغ و بوستان

بی‌جمال تو مبادا گلستان

پارهٔ زر در دهان گل نهاد

لاله آمد پیش و در پایش فتاد

لؤلؤ افشان کرد بر فرقش سحاب

کین غزل خوش گفتی ای در خوشاب

چون بگفت این بیتها را در صبوح

با صبا گفتا مرا در تن چو روح

این غزل را نزد آن دیوانه بر

که تو از عشق جمالم درگذر

تا نفرمایم ریاحین را به تیغ

سر ببرند از تو ایشان بی دریغ

این همه شور و شر و غوغات چیست

وین همه فریاد تو از بهر کیست

من ز تو بیزارم و آواز تو

من نخواهم شد دمی همراز تو

پادشاهی نیستی یا سروری

خواجهٔ یا مال و ملک و زیوری

تو گدائی عشق باشه باختن

جوز بر گنبد بود انداختن

لقمهٔ خود تا نماند در گلوت

ور نه آید سنگ خذلان برسبوت

گفت بسیاری از اینها با صبا

چون رسی پیشش بگو این ماجرا

گفت فرمان ترا من چاکرم

هرچه گوئی جمله پیش او برم

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

آمدن قمری نزد بلبل و غمازی او از گل

پیش از آن دم کاید ازمحبوب ذوق

قمری آمد با دل مدروح و شوق

گفت از گل غیبت بسیار او

داشت صد انواع درد کار او

کرد غمّازی بلبل هر زمان

جان و دل در باخته بلبل روان

گفت ای بلبل ز من این پند گوش

کن تلطف باش در هجران خموش

کین زمان در خدمتش دیدم محن

گلستان از بوی آن مشک ختن

عشق می‌بازد بر وی مرد وزن

او گشاده روی خندانت چو من

هر که بوی آن گل نو برشنید

خویش را از عشق او رسوا بدید

که جمال خویش کرده آشکار

گفته ‌اندر مدح خود بیتی سه چار

ز آن همی ترسم که در دستان فتد

در میان جملهٔ مستان فتد

زآنکه می‌آیند مردم می‌روند

هر یکی رنگی و بوئی می‌برند

هر زمان با هر کسی دارد نظر

از رموز عشق کی دارد خبر

سخت بی‌دردست از عشاق او

کی بود در راه حق مشتاق او

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

نومیدی بلبل از گل و رفتن او از باغ به بیوفائی گل

گفت بلبل من دگر نایم بباغ

زانکه دارم دل ز جور او بداغ

بیوفائی پیشه دارد آن صنم

لاجرم از دور بانگی می‌زنم

گر بدانی سازگاری می‌کند

مهر پیوندی و یاری می‌کند

عاشق خود را نمی‌راند ز پیش

می‌شدم نزدیک او با جان خویش

چونکه با عاشق نمی‌سازد دمی

بهر دل ریشان ندارد مرهمی

من چرا آیم بباغ و بوستان

تا کرا بینم میان گلستان

خوبرو هستند در عالم بسی

نیست اندر نسل آدم زو کسی

مشتری هستند او را بی شمار

من ندارم طاقت این کار و بار

در رهم صد خار محنت می‌نهد

هر دمم صد درد و زحمت می‌دهد

هر زمان بر رنگ و بو نازد همی

در ره عشقم زبون سازد همی

نالهٔ من از غنون دیگر است

عاشقان را نالهٔ من درخور است

من سلیمان را غلامی کرده‌ام

جملهٔ مرغان را گرامی کرده‌ام

او چه داند قدر چون من بلبلی

نیست پیش اهل دل جز یک گلی

گوئیا از عجز میرانم سخن

ورنه کی باشد حدیث ما محن

گر چه می‌گویم سخن از درد دل

تو مگو آنجا که من گردم خجل

گفتهٔ آزرده دل باشد درشت

بی لگد نبود بدان پا دار مشت

چون بیاوردی ازو پیشم خبر

گر توانی از منش حرفی ببر

گفت نتوانم سخن گفتن ز تو

پیش آن رعنا گهر سفتن ز تو

گر برم حرفی بداند غمز من

زانکه او داناست اندر رمز من

صبر کن امشب که می‌آید صبا

نزد تو باصد عتاب و ماجرا

الوداعی کرد بلبل را و رفت

صبحدم باد صبا آمد شنفت

نالهٔ بلبل شنید ازدور جای

کای صبا بهر خدا زوتر بیای

چون صبا را دید نالش کرد زار

همچو ابری کرد چشم او نثار

گفت آن دم با صبا احوال خویش

گرمتر شد هر زمان بر حال خویش

کای صبا از دوست پیغامی بده

گر دعائی نیست دشنامی بده

هرچه آن گل بر زبان آورده بود

یک بیک با بلبل مسکین نمود

و آن غزل برگفت که فرموده بود

خویش را در هر سخن بستوده بود

بلبل مجروح را مجروح کرد

هر غم دل بر زبان مشروح کرد

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...

غزل

ای چون من صد بنده و چاکر ترا

تا بکی باشم چنین غم خور ترا

من چنین دور از وصال روی تو

باغبان شب تا سحر در بر ترا

ای مسلمان بر من مسکین ببخش

تا نگوید هیچکس کافر ترا

رحمتی کن بر من بی پا و سر

تا ببازم جان و دل برسر ترا

خون ما برخاک می‌ریزی مریز

تا نگیرد داور محشر ترا

آه از آن مشاطه کو نقش تو بست

با زر و زرینه و زیور ترا

حال من تا تو نبینی ای صنم

کی به پیغامی شود باور ترا

بر صبا چون کرد املا این غزل

گفت دارم عشق رویش از ازل

این غزل را هم بگوش او رسان

در نهانی تا بدانند ناکسان

کاین پریشان حال را بر جان ببخش

دردمند عشق را درمان ببخش

تا ببازم جان خود را در غمت

کی بدارم دست من از دامنت

چون شنید این نکته‌ها بر گفت باز

نزد گل آمد به هنگام نیاز

چون میان گلستان شد صبحگاه

گل شکفته بود همچو روی ماه

چون بیامد پیش روی گل رسید

مرحبائی کرد چون گل را بدید

گل بدو گفت ای صبا امشب مرا

در چمن تنها رها کردی چرا

گشت معلوم صبا آن گفتنش

تا ندانند دشمنان در سفتنش

حال را می‌گفت با گل سر بسر

گشته از عشق رخش از خود بدر

نازها می‌کرد گل در انجمن

چاک کرده هر زمانی پیرهن

بلبل شوریده گفتا زینهار

گر مجالی باشدت پیش نگار

این غزل را پیش آندلبر بخوان

رخش دانش اندرین معنی بران

باز گل اندیشهٔ بسیار کرد

عاقبت غم بر دل خود یار کرد

...

نزهت الاحباب عطار نظر دهید...