هیلاج نامه عطار

سؤال کردن شیخ جنید ازمنصور در حقیقت شرع

بدو آنگه جنید پاک دین گفت

که ای ذات تو با عین الیقین جفت

دمی بگذار تا با هم بگوئیم

دوای درد خود از تو بجوییم

دمی بگذار مستی ز آنکه دلدار

تو میدانیم از این معنی خبردار

دمی هم گوش ما هاسوی ما کن

پس آنگه هرچه خواهی پیشوا کن

تو امروزی حقیقت رخ نموده

ابا دمبدم پاسخ نموده

گمان برداشتی عین الیقینی

میان جملگی تو پیش بینی

از آن در پیش بینی پادشاهی

که هم در عشق ذاتی تو الهی

توئی اصل و منت هم اصل ذاتم

حقیقت بود تو از وصل ذاتم

بدین معنی ترادیدم دل و جان

مرا در بود خوداکنون مرنجان

چو در بود توام معبود مائی

درین دنیا زبان و سود مائی

زیان و سود ما اندر بر تست

حقیقت ذات توهم درخور تست

کجا ما در خور ذات تو باشیم

بخاصه چونکه ذرات تو باشیم

تو در ذاتی و ما در عین افعال

که در افعال کی باشد یقین حال

حقیقت ذات تو در جمله پیداست

نمودت درهمه چیزی هویداست

یقین دانم که موجودی نه باطل

که ازتو میشود مقصود حاصل

حقت دانم که بر حقی تو بیچون

که کل میگوئی از کل بیچه و چون

حقت دانم که بیچونی و مطلق

دم کل میزنی اندر اناالحق

حقت دانم که دیدار الهی

حقیقت صاحب اسرار الهی

حقت دانم که گفتی راز سرباز

حقیقت با جنید خود سرافراز

تو حقی و یقین اینجا حقی تو

به معنی سر ذات مطلقی تو

کنون ای سرور و سلطان عالم

جوابی ده مرا ای جان عالم

کنون ای سرور و سلطان اسرار

جوابی ده مرا هان از سردار

بگویم هان جواب از روی معنی

کنون چون حاضری در کوی دنیا

بر تو جمله یکسانست دانم

مرا گوئی که تا راز است دانم

توئی در جمله پیدا و حقیقت

توئی بر جملگی دانا حقیقت

توئی در گفت وگوی جملگی دید

حقیقت در مکان عین توحید

تو هم جانی نمودی ساکن دل

درین آب و درین نار و در این گل

درین صورت نمودی روی ما را

حقیقت نیز از هر سوی ما را

یکی ذاتست با تو هرچه هستست

دل وجانم ز دیدار تو مست است

ندانم هیچ بیروی تو اینجا

فتاده جمله در کوی تو اینجا

تو خود آوردهٔ اینجا نمودت

تو خود دانی حقیقت بود بودت

تو اینجا دیدهٔ دیدار جانان

درین دیدار خود اسرار جانان

بدیدستی حقیقت کس نداند

بجز تودیده خود میبس نداند

تو بنهادی تو میدانی بصد راز

کجا یابد بجز تو سر تو باز

تو دانای زمین و آسمانی

تو مانی ذات و اینجاکس نمانی

ز دانائی خود بینا یقین است

که نور نور بودت پیش بین است

طلبکارت بدم تادیدمت من

مرا سر یقین از تست روشن

ز توراهست روشن همچو خورشید

بتو دارم حقیقت جمله امید

ره از تو روشن است و چون تو نوری

درون جملگی دایم حضوری

حضور از تست و آسایش حقیقت

کنی مان پاک از رنگ طبیعت

اگرچه رهنمون و آشنائی

ز عشق خویش درعین بلایی

یقین دانم که عشقت هست اینجا

نمودت نیز هم پاکست اینجا

ز بهر عاشقان اینجا توئی شاه

که تا ایشان کنی از راز آگاه

بقدر خویش ای دانای اکبر

ترا دانیم ای دانای سرور

جنید خویش را آزاد کن تو

از این معنی مرا دلشاد کن تو

بگو با من که اینجا چون یقین باز

همه یکیسیت در انجام و آغاز

همه از اصل تست اینجا پدیدار

یقین هم زشت و هم زیبا پدیدار

همه دیدار تست و غیر نبود

همه دیدار تو در سیر نبود

توئی جمله عیان و هم نهانی

توئی فی الجمله راز کل تو دانی

چرا هر یک نمودستی دگرسان

حقیقت اندرین دیدار ایشان

سخن ز انسانست نی حیوان درین راز

بگو با من که تادانم ز سرباز

یکی را انبیا ورده نمودی

مرایشان را دل آگه نمودی

اگر کافر وگر دیندار اینجا

مرا برگوی این اسرار اینجا

یکی را بت پرست خویش کردی

یکی را مؤمن و درویش کردی

دگر خونی و درزوداشت کردار

برآری همچو خویشش بر سردار

یکی را معتکف در کعبه داری

مراو را دمبدم پاسخ گذاری

یکی دیوانه داری دایماً تو

نه بیند درجنون او جز ترا تو

یکی را ره دهی در وصل اینجا

نمائی مرورادر اصل اینجا

چو جمله خود توئی بس نیک و بد چیست

چو تو عشقی حقیقت جز تو خود کیست

عجب ماندستم ای جان من درین سر

که از هرگونه کردستی تو ظاهر

عجب ماندستم اینجا در حقیقت

که در ظاهر بود این دید صورت

عجائب مختلف افتاد احوال

که میبینم همه در قیل و در قال

بسی کردم ز تو در تو دمادم

حقیقت سرّها با تو در این دم

به هر نقشی که آمد در برم باز

ترا دیدم حقیقت ای سرافراز

بگو تا سر این معنی چگونه است

که این یک ره روان این ره نکویست

که داند ذات تو از سر بگویم

نمود باطن و ظاهر بگویم

ز ظاهر گویم اینجا چون تو دانی

که بیشک معنی بیرون تو دانی

ز ظاهر گویم اینجا در حقیقت

که در ظاهر بود حکم شریعت

بسی خون خوردهام شاها تودانی

تو میگوئی مرا هان لن ترانی

بسی خون خوردهام اندر ره تو

اگر کلی شوم من آگه تو

بسی خون خوردهام در پاکبازی

سؤالت کردهام از سرفرازی

نداری از جنید پاکبازت

کرم کن می بگوی اینجای رازت

حقیقت سر ببازم در ره تو

اگر کلی شوم من آگه تو

چه باشدجان چو میدانی بگویم

بزن شاها تو اینچوگان چو گویم

جنیدت سر چو گوئی پیش دارد

که ازتو عقل پیش اندیش دارد

اگرچه عشق او دارد کمالی

زند عقل از وصال تو مقالی

در این قال تو اینجا عقل شاد است

که با گفتن ورا این سر فتاده است

از آن اینجا نمیبیند یکی او

که دارد جز تو اینجا گه شکی تو

نه شک دارد اگرچه در یقین است

ولی در کفر و دینت پیش بین است

ره شرع تو بسپرده است عقلم

ز نور عقل دائم نور فعلم

ز قرآن گوی تا گوئی زنم من

ز قرآن سیر این روشن کنم من

ز قرآنست اسرارم در اینجا

ز قرآن من خبردارم در اینجا

مراین معنی ز قرآنم بگو تو

دوای دردم از قرآن بجو تو

ز قرآن گوی تا تحقیق یابم

بنورش شاه کل توفیق یابم

ز قرآنم بگوی و جان ستانم

توباقی مان که من باقی نمانم

تو باقی باش هم ساقی مرا دوست

که قرآن در حقیقت مغز بر پوست

تو بی منصور آنستی و گوئی

که در چوگان زلفش همچو گوئی

تو بی منصور دانستی و دانی

مرا زین گفتن اینجا گه رهانی

مرا مقصود ازین گفتار آنست

بدانم مختلفها کز چه سانست

مرا مقصود ازین گفتار این بود

که تو گفتی منم در اصل معبود

تو معبودی یقین در آفرینش

تمامت دادهٔ در عین بینش

بگو اسرارم و برقع برانداز

جنید امروز با عشاق بنواز

بگو اسرارم اینجادوست اینجا

که تا بیرون شوم از پوست اینجا

بگو اسرارم ای پاکیزه گوهر

مرا گوهر نما ای بحر اکبر

بگو اسرارم ای سلطان حقیقت

که تا بشناسم این برهان حقیقت

جنید اسرار میجوید در امروز

توئی هم تو بتو میگوید امروز

چه فرقست از میان ما حقیقت

که ماندستم در او شیدا حقیقت

من این دانم بسی و می ندانم

ولیکن درس در پیش تو خوانم

تو استاد تمامت کاملانی

که درس عشق نیکوتر تو دانی

تو استادی و ما هستیم مزدور

یقین نزدیک نی از صحبت دور

تو استادی و تلقین ده بیادم

پس آنگه ده ز عشق خود ببادم

تو استادی کنونم نکتهٔ گوی

که سرگردانم ای استاد چون گوی

تو استادی و ما را رهنمونی

گرفته هم درون و هم برونی

درون آگاهی و بیرون حقیقت

یکی دید است در دیدار دیدت

بگو اکنون مرا این راز مطلق

اگر بر راستی گوئی اناالحق

...

هیلاج نامه عطار نظر دهید...

حکایت منصور و ختم کتاب

ترا گفت آنگهی سلطان معنی

حقیقت نکته در برهان معنی

که میگویم خدایم درجهان بین

تو امروزم یقین گنج نهان بین

طلسمت بشکن آنگه گنج بردار

ترا میگویم از هستی خبردار

نمانده هیچ گنجت آشکار است

ترا منصور جان دیدار یار است

ترا منصور گنج است از حقیقت

مراورابین که هست امروز دیدت

قصاص شرع چون میرانی ای گنج

شود کل آشکارا بیغم و رنج

بساگفتیم اینجا شیخ از دید

بسی خواهیم گفتن هم زتوحید

تو فتوی ده ز گفتار من اینجا

که تا میبشنوی یار من اینجا

ز گفتار من اینجا ده تو فتوی

مکن سستی درین سر کان تقوا

که سر منصور را یابد در اینجا

بکشتن تا چه بنماید در اینجا

ز قول من بگو این کشتنی است

میان خاک و خون آغشتنی است

بباید کشت مر منصور رازار

بباید سوخت او را بر سردار

بباید کشتن او اینجا بزاری

بباید کردنش هر لحظه خواری

که سرّ کل بگفت اینجا حقیقت

نهانی کرد سر پیدا حقیقت

کجا دلدار کرد اینجایگه فاش

بباید کشتنش در نزد اوباش

حذر گیرند مردم زین حکایت

که جانان کرد از این کس شکایت

نباید گفت این کس گفت زنهار

وگرنه ما کشیمش اندرین دار

چنان کو گفت دیگر مینداند

وگرنه او روان را برفشاند

بترسان خلق را زین گفت شیخا

که جان تو چنین در سفت شیخا

شریعت گفتم این یک نکته خوب

که تا طالب پدید آید ز مطلوب

ترا اسرار با جانست امروز

نه با صورت پرستانست امروز

سخن از شرع میگویم کنون باز

حقیقت گویدت اینجای چون باز

بگو اکنون و فتوی ده حقیقت

که بس کس کشتنی آمد حقیقت

...

هیلاج نامه عطار نظر دهید...

جواب منصور شیخ جنید را (قس)

بدو منصور گفت ای راز دیده

تویی اسرار معنی باز دیده

سؤالی میکنی از نیک و بد باز

ز خوب و زشت اینجا ای سرافراز

سؤالی از یکی بودست چندین

بگو با تو از راز نخستین

نخستین راست گویم تا بدانی

ترا سرباز گویم تا بدانی

ز گبر و وز یهودی اهل زنار

حقیقت جملگی میدان تو دیندار

بچشم خرد منگر سوی کس تو

چو طاوسی همی بین درمگس تو

همه نیکونگر چه خوب و چه زشت

که بود تخم جمله در یکی کشت

حقیقت هرچه بینی نیک بین باش

حقیقت اندرین عین الیقین باش

همه از کارگاه ماست پیدا

تودوئی اندر این یکتاست پیدا

حقیقت اصل جوهر باز دان تو

ز جوهر آنگهی این راز دان تو

تو اینجا گه ندیدی اصل جوهر

بگویم هم بتو در شرع رهبر

ز قرآنت بگویم راز سرباز

نقاب آنگاه از این معنی برانداز

چوذات پاکم اینجا قل هوالله

عیان شد جوهر نقش هوالله

ز اصل آفرینش مینمودم

بمعنی ذات مخفی جمله دیدم

بُدم من ذات جمله اندر اینجا

نمودی کردم ای رهبر در اینجا

نمودی کردم از اعیان ذاتم

یکی جوهر نمودم در صفاتم

یکی جوهر نمودم ازحقائق

که کس اینجا نداند آن دقائق

نباشد هر کسی این راز دیدن

مراین جوهر در اینجا بازدیدن

عجایب جوهری اندر میان یاب

درونش پر ز اعیان جهان یاب

عجائب جوهری نه ابتدایش

به دیدارش نه نیزش انتهایش

همه خورشید بینی در درونش

حقیقت عقل کلی رهنمونش

همه اسرار من اینجا عیان بود

نشانی مر مرا در بی نشان بود

نشانی آمده در بی نشانی

عیانی آمده اندر نهانی

نشانی بود آن از عکس ذاتم

جمالی آمد از دید صفاتم

چو دیدم من جمال خود در اینجا

جمال خود جلال خویش اینجا

نظر کردم در اینجا من بر اعیان

جلالم کرد اینجا نور تابان

ز تف هیبت نور جلالم

همه شد محو درعین جمالم

جمالم با جلال اینجا نهان شد

دگر این هفت چرخ اینجا عیان شد

ز تاب نور دودی سبز برخاست

حقیقت نوربگرفت از چپ و راست

ز دود جوهر اینجا هفت پرگار

عیان شد بعد ازین در عین دیدار

مه وخورشید کردم آشکاره

در اینجا گاه از بهر نظاره

ز عکس ذاتم اینجا نور بنگر

به هر جانت جهانی حور بنگر

سراسر شد پر از در و جواهر

ز یک جوهر چنین درها بظاهر

ز کف گوهر اینجا گه زمین بین

عیان کردستم از بهر مکین بین

مکینم دایماً عین مکانست

در این مسکن مرا راز نهانست

چو گردم از یکی جوهر پدیدار

منم درجمله اینجا ناپدیدار

همه از خویشتن کردیم پیدا

منم اینجا حقیقت خوب و زیبا

صفاتم چرخ دان در هفت اعلا

نظر میکن درین نور تجلا

در اینجا چون عدد در کار آمد

مراد جملگی دیدار آید

به هر نقشی که کردم آشکارم

در اینجا بازبین دیدار یارم

تو هر نقشی که بینی اصل بینش

در اینجاگه نموده وصل بینش

تو هر نقشی که اینجا گاه بینی

چنان باید که دروی شاه بینی

تو هر نقشی که بینی هست نقاش

چه در گبر و جهود و رند و اوباش

چو از جوهر چنین افعال کردم

نمود روز و ماه سال کردم

از آنت مختلف میگویم این راز

که از هر جانبی یابی رخم باز

منم خورشید اندروی چنان دان

بآخر ذات را عین عیان دان

بعقل اینکار خانه کردهام راست

حقیقت هفت پرده کردهام راست

در این پردهٔ گرچه هفت پرده است

درون پرده عقلم ره نبرده است

درون پرده ارواحم به بین باز

یکی اندر یکی انجام وآغاز

به هرجائی نمودی آفریدم

دراینجا از وجود خود بریدم

چوعین لا بدم در عین اینجا

از آن ننمودهام این جمله پیدا

همه از من پدید آمد ز توحید

حقیقت دان جنیدا اندرین دید

نظر کن بین ز اعلا سوی اسفل

یکی میبین تو هان از دید اول

یکایک را نظر میکن حقیقت

توئی هم نقطه پرگارت حققت

تو اینجا نقطه و اندر نشانی

بصورت لیک معنی بینشانی

نشانی یاب از اصل جواهر

که اندر بینشان باشی تو ظاهر

همان اصل اندر اینجا گه طلب کن

همان وصل اندر اینجاگه طلب کن

از آن میجویمت نی راز اینجا

همان میگویمت سرباز اینجا

اگر ره میبری در سرّ پرگار

مبین هان اندر اینجا جز که دیدار

تو خود پرگاری اندر اصل فطرت

بگویم تا بدانی وصل فطرت

تو از اصلی ز جوهر بینشان ذات

نگه کن در مکین ودرمکان ذات

همه ذات من آمددر حقیقت

دگر می باز گویم از شریعت

درینجایت که دنیا نام دارد

که عاشق دید او ناکام دارد

تمامت عاشقان مهجور کردم

تمامت عارفان معذور کردم

همه دیوانگانم در سلاسل

شده اندر جنون مقصود حاصل

ز اصلم دیده ودیدار دیدند

مرا از خویش برخوردار دیدند

همه دیدند یکسر پاکبازند

از آن از هر دو عالم بینیازند

همه گبران مرا جویند بابیت

چنین حکمت فتاد از شق لایت

یهودان در کنشت خویش جویند

مسلمان در درون کعبه جویند

درون کعبه با من راز گویند

ز دیرم باز جمعی باز جویند

همه با من من اندر جمله باشم

که اسرار جهان برجمله باشم

همه نزدیک من یکیست اینجا

نمودارم ز هست ونیست اینجا

مثالم آنکه اینجا بیمثال است

نخواهد بود خورشیدم روانست

چو دیدی اصل لایت اندر الا

ز الا جوی دایم ذات اعلا

بصورت لیک معنی ذات بنگر

تو نحن اقرب از آیات بنگر

حقیقت ذات با جان انس دارد

که رنگی اندرینجا گه ندارد

ابی رنگست ذات ای شیخ عالم

ولی بنگر که بنمایم دمادم

ابا تقدیر حق تدبیر چبود

در اینجاگه جوان و پیر چبود

جوان و پیر در عین بلایند

در اینجا جمله در عین قضایند

قلم رانده است اینجابر همه یار

فکنده است از حقیقت دیدهٔ یار

همه دراصل یکی بنگر و باش

چو در یکی شدی بینی تو نقاش

یقین نقاش میداند ترا راز

نماید راز خود اینجایگه باز

هر آن رازی که پیدا ونهانست

بر نقّاش کل عین العیانست

چونقّاشست از کلی خبردار

اگر خواهد برآرد جمله بردار

چو شاهست از جنید اندر شریعت

همه نیکو کند بنگر ز دیدت

کند هر حکم کو خواهد در اینجا

ز حکمش ذرهٔ کی کاهد اینجا

حقیقت جمله گفتارش نمود است

تمامت آفرینش در سجود است

سجودش میکند خورشید و افلاک

دمادم کرد طوف کرهٔ خاک

همه ذرات عالم درسجودند

همه حیران و سرگردان بودند

در اینجا هرچه میبینی جزاینش

دمی بگشای و بنگر کفر ودینش

به هر ملت که بینی گفت وگوی است

ولیکن احمد اینجا پرده گوی است

خلاصه در شریعت راه دیدم

در اینجا من بذات کل رسیدم

شریعت نور راه مصطفایست

که اندر شرع کل نور خدایست

شریعت میدهد تقوی که منصور

حقیقت نور شد نور علی نور

در اینجا مسکن یار است ما را

از آنم دیده دیدار است ما را

چه قرب یار ما را دید آمد

از آنم جزو و کل توحید آمد

ولیکن ای جنید از عین اعیان

نظر میکن تو اندر عین قرآن

همه پیوسته میبین هرچه بینی

از آن پیوسته میبین هرچه بینی

همه پیوسته هست اما نهانی

ازین پیوستها کی باز دانی

که پیوستت دراینجاگه شکسته

شود از یکدگر بندت گسسته

توآندم زنده باشی گر بدانی

بدین ارزنده باشی گر بدانی

چو بود صورت تو جمله خاکست

نظر میکن که چه دیدار پاکست

درین صورت همه منصور پیداست

عجایب صورتش مشهور پیداست

چو منصور است و چیزی نیست جزوی

که بگرفتست کل لحم و رگ و پی

که داند هر که او این را نداند

پس این معنی حقیقت هرزه خواند

تو ای منصور عشق خویش بشناس

ترا اینجاست اعیان عشق بشناس

ترا منصور بردار و خبر نه

وی اندر تو خبردار و خبر نه

تو باشی از وصال او خبردار

خبر یاب این زمان اندر سردار

فداکن هم سر و هم پای اینجا

بگوی و بعد از این منمای اینجا

اناالحق گرچه هستی سرّ مطلق

دمی با شرع آی و گوی اناالحق

اگرگوئی اناالحق باز رستی

هم از انجام و آغاز رستی

تو را اینست تو این سرنگهدار

نگهداری این سر بر سر دار

طوافی کن چو مردان در حقیقت

منه پائی برون تو از شریعت

چو این اسرار اندر جمله پیداست

بعقلت آفتاب اینجا هویداست

کنون اسرار فاش افتاد اینجا

که بر دلدار فاش افتاد اینجا

هم از گفتار جانانست منصور

که اینجا گفتهٔ تا نفخهٔ صور

اگر منصور این جاوید جانان

حقیقت هر کسی را نیست پنهان

خبردارید لیکن بیخبر باز

از اینجا میدهد بیشک خبر باز

که چیزی نیست جز دیدارمنصور

نمییابد کسی اسرار منصور

جنید پاک دین در صبغةالله

دم کلی زدی عین هوالله

ترا شد منکشف اسرار بیچون

نکو بنگر بسیر هفت گردون

چوداری دیدهٔ بیدار بینش

نگه کن سر بسر در آفرینش

نه بینی هر دو چیز اینجای مانند

بجز یکی یکی آن را ندانند

خدابینان درین ره سرفرازند

گهی بخشید جان گه سرفرازند

هر آنکو سر در این سر باخت تحقیق

در اینجا گاه او سریافت توفیق

یکی بین آنچه بینی چون ندانی

در این گفتار چون بیچون بدانی

ترا چون این نظر آمد پدیدار

که گردی محو یار آمدپدیدار

بگوید با تو چون من هر زمان راز

در اندازد در آن دم برقعت باز

کند درجان شیخت چیست بنگر

حقیقت نیز شیخ کیست بنگر

شریعت نکتهٔاصل است اینجا

حقیقت جملگی وصلست اینجا

تو هم از شیخ بیرون شو بافسوس

گذر کن هم ز نام وننگ و ناموس

چو رندان در دمی کش درخرابات

زمانی بانگ میزن در مناجات

نه مرد خرقهام نی مرد زنار

گهم مسجد وطن گاهم بخمّار

زنام وننگ اینجاگه گذر کن

دل خود را از این معنی خبر کن

بسالوسی نیاید این سخن راست

بدان شیخا که این معنی شما راست

بسالوسی کجاکامی بری تو

چو خود در باختی نامی بری تو

هر آنکو خویشتن در باخت در عشق

حقیقت نیز سر بفراخت در عشق

هر آنکو جان فدای روی او کرد

بماند تا ابد در جزو و کل فرد

حقیقت هر که اینجا یار دیده است

حقیقت دیده و دیدار دیده است

چو من باشد یقین درجزو و در کل

حقیقت باشد او را عزّ و با ذُل

چنین تا چند گوئی راه کن راه

که خود گردی تو از هر کار آگاه

جنیدا عاشق دیدار ما باش

دمی استاده زیر دار ما باش

جنیدا واقفت کردم ز اسرار

ترا کردم خبردار از نمودار

جنیدا چون توئی از جوهر کل

در اینجا بهر آنی رهبر کل

جنیدا این زمان بنگر مرا تو

کنون خواهم که بری سر مرا تو

فصاص شرع را بر من برانی

چو دادستم ترا چندین معانی

بران اینجا قصاص شرع جانان

که هرگز مینماند عشق پنهان

از آن ما حقیقت عشق آید

وجود ما در اینجا میرباید

از آن در عشق اینجا پیشوایم

نماید در اناالحق رهنمایم

دمادم سر بیچون بیچه و چون

بخواهد ریخت هر منصور را خون

به استادی کنون ای شیخ عالم

چنان خواهم که این ساعت در این دم

بُری دو دست و پایم این زمان تو

همی گویم بر خلق جهان تو

تمامت کاملان کار دیده

که ایشانند بی شک یار دیده

در اینجا ایستاده چشم بر من

کنم اسرار اینجا بر تو روشن

مترس از جمله تا اینجا بجویند

چو من حقم بگو از من چه گویند

همه فتوی دهید اینجا دگر بار

که تا پیدا کنم اندر سردار

بپرس از جملگی مردان فتوی

که ایشان را بود برهان فتوی

که بیشک این چنین باید یقین باز

که تا پیدا کنم اندر سرت راز

قلم رفتست و دیگر مینگردد

حقیقت جسم اینجا درنوردد

قلم رفتست اکنون هان بران تو

ز من بشنو تو ای صاحبقران تو

چو این دم از وجود آگاه هستم

بکشتن این زمان من شاه هستم

چه باشد گر بماندم جان منصور

که کشتن برد اینجاکام منصور

چو اصلم این نداند اصل فطرت

چنین راندم ز ذات خویش قسمت

ازین معنی بیندیش این زمان تو

بپرس این لحظه از خلق جهان تو

...

هیلاج نامه عطار نظر دهید...

تحسین کردن جنید منصور را در اسرار عشق

جنیدا راهبر چون راز بشنید

تبسّم کرد و گفت آن صاحب دید

ترا زیبد که این گوئی چنین است

چنین خواهد بدن عین الیقین است

ولیکن این زمان معنی توداری

ابا این نفس کل دعوی توداری

یقین شیخ معظم ایستاده است

دو چشم اندر سوی حضرت نهادست

حقیقت آنچه او داند تودانی

که او را یار غاری و تودانی

که او اینجا چه است و در چه چیز است

که در آفاق همچون جان عزیز است

عزیز است این زمان در آفرینش

وزو روشن شده اسرار بینش

من اینجا گرچه شیخ و پیشوایم

تو سلطانی و من همچو گدایم

گدایم من تو سلطان کباری

تو تاج سلطنت بر فرق داری

تو تاج سلطنت داری ابر سر

حقیقت میدهی هم تاج و افسر

نداند هیچکس قدر حیاتت

مگر آنکس که او بشناخت ذاتت

هر آنکو ذات خود بشناخت اینجا

ز شادی جان و دل در باخت اینجا

عجایب جوهری تو باز دیدم

هم از جان و دل همراز دیدم

سرافرازی و سربازی درین راه

که از راز خودی ای شیخ آگاه

تو آگاه خودی در آفرینش

تو همراز خودی در کل بینش

ندیده چشم عالم چون تو شاهی

همه اینجا بکش چون پادشاهی

تو شاه آفرینش آمدی کل

چرا افکندهٔ خود را درین ذل

نهٔ این ذلّ و دیگر بس چه خواهی

نخواهم یافت چون تو جان پناهی

حقیقت جملگی را قهر گردان

برافکن از میان چرخ گردان

بماتا چند اینجا میکشی تو

گهی اندر خوشی گه ناخوشی تو

چو بود تو یکی بوده است اول

همی کن بود را اینجامعطل

برون انداز خود را از سردار

که تا چیزی نباشد لیس فی الدار

چو میدانم که کلی جوهری تو

حقیقت نور ذات و سروری تو

تو اصلی این همه فرع تو آمد

مصاحب نیز از شرع تو آمد

از آن اینجا کمال خویش بردار

نمودستی تو از بهر نمودار

ازل را با ابد پیوند داری

چراخود را تو اندر بندداری

چو خواهی رفت عالم را بسوزان

که هستت بخت و تاج نیک روزان

چو خواهی رفت ازین صورت تو بیرون

بگردان جمله را در خاک ودرخون

چوخواهی رفت چیزی را بمگذار

بجز ذات خود ای دانای اسرار

بشرع اقوال پاکت یافتستم

نمود خود ز خاکت یافتستم

من اندر اصل جوهر از تو بودم

بجز ذات تودرکلی نبودم

تماشا کردمت سری که گفتی

تو خود گفتی و هم از خود شنفتی

رهی بردم سوی اسرار ذاتت

نماندستم کنون اندر صفاتت

چو ذاتت در صفاتت هست موجود

همه ذات تو هست ونیست جز بود

جنیدا ذات تست اینجا حقیقت

ولیکن از صفات اینجا پدیدت

جنیدا ذات تست و خود تودانی

که میدانی که اندر جان نهانی

جنید امروز می چیزی نداند

بجز تو در همه حیران بماند

چه میدانم که چیزی می ندانم

صفاتی چند اینجا آگاه خوانم

صفاتت کی جنید اینجا بیابد

چو تو کی صید کی اینجا بیابد

چو تو مرغی که سیمرغ مکانی

نموده روی خود در لامکانی

که داند تا چه تو دانی در اینجا

که بگشادی صفات خوددر اینجا

وصالت اندرین فقر است اینجا

که در فقری همیشه بود تنها

اگر شیخم تو شیخی داریم دوست

وگر مغزم تو اینجا کردهٔ پوست

ز شیخی این زمان من فارغم یار

بجز تو نقش خود میبینم اغیار

ز شیخی فارغم و از زهد و سالوس

حقیقت جملگی میدارم افسوس

ز شیخی فارغم از عین فتوی

ترا میدانم ای دنیا و عقبی

چه خواهم کرد شیخی زین سپس من

ترا میبینم اندر جمله بس من

ز شیخی جانم آمد بر زبانم

بطاقت آمد از این کار جانم

کنون بودم درین سر عین پندار

ازین پندار جان من برون آر

تو گفتی آنچه اینجا گفتنی است

دلم زان تو از جمله مکین است

همه فعلند و تو عین صفاتی

صفاتند این همه تو بود ذاتی

من اینها را ندانم چون تو دیگر

کجا باشد صدف مانند گوهر

صدف را گرچه گوهردار باشد

کجا همچون در شهوار باشد

درین دریا که اینجا جوهر تست

حقیقت عقل اینجا رهبر تست

اگرچه عاشقی معشوقه گردی

ز عشق خود کنی این ره نوردی

دگر میبشکنی بت از وجودت

که ناپیدا نماید بود بودت

چه بود تو یقین هم پایدار است

جنیدت عاشق اندر پای دار است

ز چندین راز کاینجا گفتهٔ باز

در اسرارها هم سفتهٔ باز

توقع دارم از شیرین زبانت

که برگوئی بسی شرح و بیانت

بیانت دمبدم ذات خود آمد

از آنت نحن و آیات خود آمد

تو نزدیکی چرا دوری گزینی

ز ما امروز معذوری نه بینی

همه معذور راهیم ای سرافراز

تو از بهر چه میآئی سرانداز

چرا دست و زبانت دور داری

ازین گفتن مرا معذور داری

چرا خود را بسوزانی درآتش

چرا بیرون شوی از پنج و از شش

در این ترکیب رخسارت پدید است

درین صورت ترا گفت و شنید است

همه معنی ازین صورت عیانست

وزین صورت همه شرح و بیانست

در این صورت تو میبینند و آفاق

وزین صورت همه شرحست و مشتاق

ازین صورت ترا بردار بینند

حقیقت نقطهٔ پرگار بینند

چو ما ز این صورت اینجا آشنائیم

نمود تو در این صورت نمائیم

چرائی محو خواهی کرد صورت

چه افتاده است بر گوئی ضرورت

چو در اصل تو صورت هست پیدا

وجود جمله اندر لاوالّا

تو ذاتی از تو ظاهر هست ذاتم

وز آن سر نکته دیگر برانم

من این فتوی نخواهم داد اینجا

که بُرندت زبان با دست و با پا

اگر سر میرود ما را حقیقت

نخواهم ترک کردن دید دیدت

مرا این سرفرازی از سر تست

مرا بر سر حقیقت افسر تست

مرا بر دست دستان تو باشد

بخاصه چون قدم زان تو باشد

حقیقت خود بسوزانم درین راه

کجا هرگز توانم سوخت ای شاه

ترا اینجا اگر جمله بسوزم

از آن به کین وجودت برفروزم

حقیقت این چنین است ای یگانه

مرا زهره نباشد در زمانه

که کاری این چنین آرم پدیدار

تو باقی هرچه میخواهی پدید آر

تو اینجا حاکم بود و وجودی

کنی هر چیز اینجاگه که بودی

ولکین راز بسیار است دانم

ترازین کار بس بار است دانم

حقیقت شیخ دین شیخ کبیر است

که در معنی و صورت بی نظیر است

ببینم تا چه میگوید درین راز

پس آنگه این همی کن ای سرافراز

...

هیلاج نامه عطار نظر دهید...

سخن گفتن منصور با شیخ کبیر قدس سره

ز دار آنگاه منصور حقیقت

جوابی داد کای میر شریعت

توئی شیخ کبیر عالم خاک

که خدمتکار تست این چرخ و افلاک

تو ای شیخ جهان در پایداری

ستاده تن زده در پای داری

تو ای شیخ این زمان خاموش مانی

زمانی در مکان بیهوش مانی

نه این باشد وفا و مهربانی

که اسرار نکو را تو بدانی

تو میدانی مرا اسرار اینجا

تو کردستی مرا بردار اینجا

تو میدانی مرا اسرار تحقیق

که در کشتن مرا از اوست توفیق

تو میدانی که گفتستم ترا راز

دگر گفتم جنید اینجایگه باز

نمیدانید اینان گرچه دانند

که ایشان مردن از جان کی توانند

مرا زیبد ز خود رفتن درین راه

که هستم از حیات جمله آگاه

مرا زیبد که جان بازم برویت

که من راز توام آیم بسویت

چو ایشان در زمان در دهر هستند

حقیقت در خراباتم نشستند

منم اسرار ایشان درحقیقت

که گفتم این چنین از دید دیدت

منم اسرار ایشان از نمودار

همی گویم حقیقت بر سر دار

ببازی نیست اینجا مردن از خویش

مرا زیبد که جانان دیدم از پیش

ولی دانم که ایشان ناتمامند

درین سودای ما ناپخته خامند

ره شرعم اگرچه کرده ایشان

ولکین ماندهام در نزد ایشان

اگر این پرده از هم بردرانند

مرا اینجا به بینند و بدانند

اگرچه پختهٔ رازی در اینجا

ز راز من تو آگاهی در اینجا

تو دانی راز من در پردهٔ راز

که اینجا دیدهام انجام وآغاز

منزه دانم اینجا از همه چیز

مبرّاام در اینجا ایمنم نیز

توی اسرار ومن اسراردانم

تو برکاری و من بیکار از آنم

ترا زیبد کنون سلطان معنی

که برگویم ترا برهان معنی

که اینجا محو کن اسرار عالم

برانداز این زمان از پرده دردم

توانم کردن این اما حقیقت

درین معنی است ما را صد طریقت

کسی ای شیخ دین ما را نه بشناخت

بگو تا لاجرم بودم در این باخت

من اینجا بهر تو دیدار کردم

ز عشقم خویشتن بردار کردم

که هر خواری که هست اینجا مرا باد

که نقش خود دهم اینجایگه داد

مرا این آفرینش بهر این بود

مرا این سر یقین عین الیقین بود

کنون خواری نخواهم من دگر بس

مرا زیبد در اینجا گفتن و بس

مرا اینجا بباید خویشتن سوخت

حقیقت هم دل و هم جان و تن سوخت

نسوزانم کسی را خود بسوزم

جهان را شمع وحدت برفروزم

نخواهم کشت کس را خود کشم من

شراب صرف وحدت درکشم من

از آن خمخانه خوردستم شرابی

که دنیا مینمایم چون سرابی

از آن خمخانه کردم جرعهٔ نوش

که دنیا میشود کلی فراموش

از آن خمخانه شیخا نوش کن جام

که دیدستی یقین آغاز و انجام

از آن خمخانه من امروز مستم

بت خود را بیکباره شکستم

از اول بت پرستیدم در اینجا

ندیدم هیچ ازین بت دیدم اینجا

جمالت بت پرست خویش آخر

مرا او کرد مست خویش آخر

بدیرم درکشید از آخر کار

مرا او محو کرد اینجا بیکبار

بدیرم درکشید و مست کردم

حقیقت نیست کرد و هست کردم

کنون مست جلال جاودانم

عجب مست جمال بینشانم

چنان مستم که جانم پیش محو است

مرا دیدار اودر دید سهو است

مرا این مهلکات اینجا یقین است

که آخر این جهانم پیش بین است

هلاکی عاشقان دیدار یار است

از آن منصور اینجا برقرار است

همی خواهم قرار خود دگربار

که بردارم زجان خود دگر بار

مرا باریست صورت درمیانه

که دایم مینمایم جاودانه

نخواهد جاودانه ماند صورت

مرا هم سوختن آمد ضرورت

کنون شیخ جهان لامکان تو

گذشته از زمین و از زمان تو

اگرچه پیر شبلی پیر راهست

در اول دیدمش او عذر خواهست

مرا گفت آشکارا این عیان او

حقیقت هست در دل بی نشان او

اگرچه او رسیده نارسیده است

ندیده است او و بیشک ناپدید است

هر آنکو ناپدید آمد در اینجا

در آخر او پدیدآمد در اینجا

هر آنکو ناپدید یار گردد

ز بود جسم و جان بیزار گردد

در آخر جان جان آید پدیدار

چوگردد جسم و جانش ناپدیدار

جمال یار اینجا بی نشان است

بجز منصور او را کس ندانست

ندیدم هیچکس اینجای دیدار

منم بی عشق خود از خود خریدار

توئی شیخ زمین و آسمان تو

گذشتستی هم از کون ومکان تو

بفرمایم که تا دست و زبانم

ببرید و ببین شرح و بیانم

قدم فرمای تا اینجا می جدایم

کنند و بنگری صنع خدایم

فلک را در ملک اینجا زنم من

حقیقت دور گردون بشکنم من

چنان راندستم اینجا گه قلم باز

که جسم اندازم از سوی عدم باز

عدم خواهم که دنیا دیدهام من

قدم خواهم قدم را دیدهام من

بنزدم جمله دنیا دیدهام من

که دنیا کنده پیری دیدهام من

در این ارزن کجا من شرح فردوس

کنم آرم کنون من فرع فردوس

نخواهم دم بدنیا کردن اینجا

که دنیا ازمن آمد خوب و زیبا

هر آنچه از کارگاه ماست امروز

حقیقت در بر چرخ دل افروز

همه نیکست اما در شریعت

بدی میدان گرفتار طبیعت

همه مردان ره گفتند این باز

چه به زین یافتند عین یقین باز

همه مردان ره دیدند خواری

ز دستانش بکرده پایداری

مرادنیا و بر دین برگ کاه است

که برتر زین مرا خود پایگاهست

چه صورت عین دنیا بود اینجا

یقین جان دید مولا بود اینجا

نه دنیا و نه مولا در بر من

مرا مغیست از اسرار روشن

بجز ذاتم همه اینجا هبا است

که ذاتم عین دیدار خدا است

همه عاشق همه دنیا سراب است

بر عاقل همه دنیا خراب است

تو ای شیخ کبیر جمله مردان

مرا زین نقشها آزاد گردان

چو دنیا سجن مؤمن آمد اینجا

که در اینجای ایمن آمد اینجا؟

حقیقت جایگاه دیو گردم

که من زین معنی اینجاگاه فردم

یکی باشم دوئی را من ندانم

دوی را از یکی اینجاجهانم

کنون صورت نمیخواهم ز دنیا

نخواهم ظلمت ازنور تجلا

مرا بس اندرینجا گاه دیوان

که کردستم عجایب در غریوان

همه مقصودم اینجاهست کشتن

وزین صورت همه آزاد گشتن

سخن از شرع گفتم در حقیقت

تو میدانی یقین پیر طریقت

جنیدم راهبر سلطان دین است

بجان پاک او صد آفرین است

ولی باید که بهتر زین نداند

مرا در کشتن خود راز داند

گذشتم این زمان از جسم و از جان

نمیباید مرا جز دید جانان

همه گفتارها از بهر اینست

همه کردارها از بهر این است

چه به زین چونکه جانان رخ نموده است

مرا امروز پاسخها نمود است

چرا میگوید ای منصور امروز

ترا با خود کنم مشهور امروز

ترا باید نمودن راز من باز

بیار این هر که تا گردم سرافراز

سرافرازی ترا خواهد بدن بس

نخواهد بود همچون تو دگر بس

...

هیلاج نامه عطار نظر دهید...

اسرارگفتن منصور با شیخ کبیر در اعیان

بگو شیخ کبیر کار دیده

که تقوی داری ای برگزیده

ترا بگزیدهام از بینیازی

که کار آخرت اینجا بسازی

بتقوی راه کن در سوی ما تو

مبین در هیچ بد در کوی ما تو

بتقوی باش دایم عین مولا

نظر میکن تو اندر سوی مولا

هر آنکو کار ما امروز سازد

حقیقت ذات ما او را نوازد

بجز نیکی مکن در دهر خونخوار

که دنیا بدسکال است ای وفادار

وفاداری تو ای شیخ یگانه

مرا کن دستگیری در زمانه

تو میدانم که هم شیخ کبیری

مرا کن اندر اینجا دستگیری

وصال شیخ اگر بیدست گیرد

مرا اینجایگه که دست گیرد؟

بحق آنکه یارانیم اینجا

حقیقت بیوفایانیم اینجا

تو بامن من ابا تو در میانه

نموده روی در دید زمانه

زمانه بگذرد صورت نماند

ولیکن ذات منصورت نماند

تو با منصور اینجا آشنائی

که قطبی در کبیری و خدائی

توئی قطب و منم خورشید عالم

که خورشیدی ز من جاوید عالم

توئی قطب ملایک در زمین تو

که خورشید مکانی در مکین تو

نداند قدر تو جز ذات منصور

فدای تست مر ذرات منصور

بخواهم رفت ودیگر باز آمد

دمادم صاحب این راز آمد

بخواهم رفت از این صورت برون من

دهم ذرات کلی رهنمون من

چو هستم رهنمون جمله ذرات

از آنم نحن اقرب عین آیات

جمالم آفتاب هر جهانست

همه ذراتم اینجاگه عیان است

چو کل شیئی در جمعم نموداست

همه ذراتم اینجا در سجود است

طلب کردند در آن مسکن خویش

حجاب جملگی رفته است از پیش

حجاب از پیش اینجا برگرفتم

نمود ذات را رهبر گرفتم

مرا علم حقایق نور ذاتست

بیان شرعم از ذات و صفاتست

همه گویا بمن در اصل بنگر

میان شرح من در وصل بنگر

چه به ازوصل ما شیخا درونت

نظر میکن که هستم رهنمونت

چه به از وصل شیخا در دل و جان

نظر میکن که هستم راز پنهان

حقیقت راز میگویم ترا باز

وصال ما نگر اینجا سرافراز

خدائی کن که تو شیخ کبیری

که امروزم حقیقت دستگیری

خدائی تو اندر بندگی دوست

دمی منگر ز معنی در سوی پوست

خدائی کن ایا شیخ وفادار

در اینجا خویشتن را پای میدار

تو از شیراز امروزت که آورد

ترا اینجای از بهر چه آورد

بدان آورده است امروز اینجا

که تا گردانمت پیروز اینجا

توئی پیروز در کون و مکان یار

حقیقت فارغ از دیدار اغیار

در اینجا سرّ تفسیرم بیابد

کسی باید که تقریرم بیابد

حقیقت کل اللهام پدیدار

در اینجا گاه بیشک برسر دار

حقیقت قل هوالله است بودم

از آن اینجا کنی دایم سجودم

سجود خود کنم در عشق دایم

که ذاتم هست در اسرار قایم

منم در شوق دایم قایم الذات

که یکی قل هواللهم ز آیات

نه من از کس نه از من کس بزاده است

یقین ذات من اینجا بازداده است

...

هیلاج نامه عطار نظر دهید...

در سر صفات بعیان عین الیقین فرماید

لقای خالق الخلق قدیمم

که بسم الله الرحمن الرحیمم

مرا اینجا نباید خویش و پیوند

حقیقت نه زن و نی یار و فرزند

نمانم هیچکس را من به تحقیق

دهم هر کس که خواهم عین توفیق

صفاتم بین منزه از همه کس

مرا بنگر تو هم از پیش و از پس

نداند وصف من کردن بجز من

ز اسرارم حقیقت هست روشن

منم منصور شاه آفرینش

حققت عذر خواه آفرینش

بیان میگویم این اسرار سرباز

که خواهم باخت اینجا نیک و بد باز

وصالم آفرینش پایدار است

دلم با جان در اینجا بردبار است

سزای خود دهم اینجای با خود

برم یکسانست اینجا نیک یابد

کنون شیخا منم سلطان عالم

یقین هم جان و هم جانان عالم

منم جان در تن هر کس حقیقت

که باشدجز من اینجاگه حقیقت؟

منم جان در تن این جمله اینجا

همه نادان ومن درخویش دانا

منم جان در تن ونور دودیده

کسی وصلم در اینجا کل ندیده

که یابد وصل من گر جان شود باز

حقیقت بود ما باشد یقین باز

تو شیخا این چنین دان سرّ توحید

که در توحید موجود است تقلید

شنیدستی قیامت را که گویند

قیامت روز امروز است جویند

قیامت روز امروز است اینجا

از آنم بخت پیروز است اینجا

قیامت روز امروز است بنگر

همه ذرات من نزدیک آور

قیامت خویشتن داده است کل باز

اگرچه مانده اندر عین ذل باز

قیامت دیدهٔ امروز او بین

ز من بشنو حقیقت صاحب دین

مبین منصور جز دیدار بیچون

که بنموده است دانا بیچه وچون

ابی مثلست در آفاق میدان

فتاده اندرین سر طاق میدان

ندارد مثل در آفاق منصور

که بیشک اوفتاده طاق منصور

درین نه طاق روی او پدید است

ابا تو این زمان گفت و شنید است

مرا ای شیخ دین دیندار اینجا

که میگویم ترا در دار اینجا

جهان میبین تو شادان از رخ من

حقیقت گوش کن این پاسخ من

بود منصور ذات لایزالی

درین منزل تجلی جلالی

مرا زیبد که اینجا مینماید

در وصلت اینجا میگشاید

در وصلت گشادم می نه بینی

ترا منداد دادم می نه بینی

هنوز اندر کمال شیخ اینجا

نمیدانی یقین گفتار ما را

کمان بگذار و بنگر دید دیدم

که گویم درحقیقت ناپدیدم

کمان بردار و ما را پیشوا بین

چو منصور اندر اینجا گه خدابین

منم الله جز من نیست ای خلق

وجودذات من یکیست ای خلق

خلایق این زمان ما را پرستند

در اینجاهرکه استاداست هستند

خدای خویشتن منصور باشد

درونش بین همه پرنور باشد

خدای جمله منصور است حلاج

نهاده برسر شیخ جهان تاج

خدای جملگی منصور شیخ است

ولکین در میان منصور شیخ است

کجادانند این سرّ می ندانند

همه منصور را بینند وخوانند

همه منصور دانند از حقیقت

پرستندش همه اندر شریعت

بجز منصور اینجا نیست الله

که از اسرار رحمن است آگاه

خبر تا میدهد ز اسرار اینجا

نمودار است او بردار اینجا

نمودار است رویش باز بیند

پرستیدن اگر صاحب یقیناند

خدا منصور و منصوراست خالق

وصال اینست اینجا ای خلایق

خلایق جمله درگفتار ماندند

همه در پردهٔ پندار ماندند

همه در پردهاند و مانده کل باز

در اینجا گاه اندر عین ذل باز

منم در پردهٔ جانها حقیقت

پدیدارند جانهای حقیقت

تعالی این چه شور است و چه افغان

که تا افکندهام اندر دل و جان

خلایق من خدایم تا به بینند

نمودم مینمایم تا به بینند

خلایق من خدایم در نمودار

ز عشق خویش امروزم بر این دار

خلایق من خدایم چند گویم

همه خواهند تا پیوند جویم

منم پیوندتان اکنون خلایق

منم جان می ندانند این خلایق

صفات ذات من در جمله پیداست

درون جملگی دیدم هویداست

دگر با شیخ گفت ای پیر رهبر

زمانی باش و ما را باش غمخور

زمانی شیخ ما را بیوفا باش

تو بر ما این زمان تو پیشوا باش

بفرما این زمان کاینجا جُنید است

که سیمرغست اندر خویش صید است

بسی گفتم نخواهد بُرد فرمان

مرا امروز ای شیخ جهان بان

ز هر گونه ورا میگویمش باز

همی سوزد دلش بر من سرافراز

نمیدانم ورا معذور دارم

نمیخواهم که وی را دور دارم

اگر او عاشق کل پاکباز است

حقیقت بیشکی در پایدار است

بفرماید مرا اینجا قصاص او

که عام الناس را باشد مناص او

فتادستند و نادانان راهند

چوامروزی که در دیدار شاهند

نمیدانند شاه خود یقین باز

بماندستم درون جان و تن باز

مرا دانندصورت راز داند

ازین فکرت از ایشان باز ماند

چنان در فکر ماندستند اینجا

فتاده از خروش بانگ وغوغا

بخواهم کرد اکنون یادگارم

برای شیخ هان برروی دارم

خلایق را بپرس و عالمان باز

یقین از ما گمان از جاهلان باز

که منصور است اکنون راز گفته

حقیقت سر جانان بازگفته

چنان بنموده است امروز او باز

که خواهد گشت اندر عشق جانباز

نخواهد باخت جانان روی جانان

فکنده دمدمه درکوی جانان

بخواهد باخت جان و سرحقیقت

ندارد هیچ او سر بر حقیقت

چنین میگوید اینجا پیر حلاج

که امروزم کنید از عشق آماج

چو آیم این زمان اندر دل و جان

حقیقت میزنم من دم ز جانان

اگر از عاشقان راه مائید

همی امروز کل آگاه مائید

نخواهم جان و تن نی عز و نی ذل

بخواهم این زمان انداختن کل

دل وجان چون حجاب راه ما بود

کنون هم جان و دل آگاه ما بود

چو دل آگاه شد هم جان آگاه

شوید آگاه از ما خلق گمراه

کنون سر را بگفتم در قصاصم

نظر میکن تو درعین سپاسم

بگو ای شیخ اکنون چون کبیر است

در اینجا کردهام من بینظیر است

نظیرت نیست اندر روی آفاق

مرا این قطب در روی جهان طاق

...

هیلاج نامه عطار نظر دهید...

راز گفتن شیخ کبیر با شیخ جنید(قس) از هواداری منصور

چو شیخ این راز بشنید از خداباز

جُنید پیر را گفت ای سرافراز

چنین افتاد اینجا آنچه بینی

شنیدی جمله و صاحب یقینی

عجب حالیست در عین زمانه

که این شهباز آمد نشانه

نه آن مرغست این کز دانه گردد

همی خواهد که دامش در نوردد

ندیدم مثل این و کس نه بیند

بجز عین زمانه گر نه بیند

وصالش اندر اینجا دست دادست

از آن در کشتن اینجاگاه شاد است

وصالش از تجلی جلالست

فراقش در میانه دید وصالست

چنان مستغرق اسرار آمد

که بیخود جملگی بردار آمد

سراپایش همه دیداردارد

چنین شرح و بیان گفتار دارد

تودیدی هر صفاتی عین گفتار

که میگوید حقیقت او ز دلدار

همه گفتار او از جان جانست

در این سرش حیات جاودانست

همه گفتار او از دید دید است

ابا جانان درین گفت و شنید است

همه گفتار او از بهر مرگ است

که این شاه جهان خود کرده ترکست

همه گفتار او در کشتن آمد

از آنش در جهان برگشتن آمد

نه صورت لیک جان جان جانست

حقیقت ذات او کل جاودانست

ز عهد آدم ای شیخا تودیدی

چنین شخصی بگو از که شنیدی

چنین شخصی کجا آوازه دارد

که جان عاشقان او تازه دارد

حقیقت فتنهٔ روی زمین است

که از عشاق این کس پیش بین است

ندیدم فتنهٔ چون او بعالم

که میگوید یقین این سردمادم

دمادم راز میگوید عیان باز

که خواهم کشتن اندر عین سرباز

تو چوندیدی مر او را باز گو تو

به پیش من حققت راز گو تو

...

هیلاج نامه عطار نظر دهید...

جواب دادن جنید شیخ کبیر را درنموداری منصور

جُنیدش گفت ای خورشید آفاق

حقیقت هست ایجان جهان طاق

چنین گفتار او اندر سر دارد

که میبینم ورا از عین کل یار

خبر دارد ز اسرار حقیقت

دم خود میزند او بیطبیعت

دم از حق میزند چون یار دیده است

ز جانان معنی بسیار دیده است

دم ازحق میزند در راز مطلق

دمادم گوید اینجاگه اناالحق

دم از حق میزند امروز با ما

یقین ما نیز هم گفتیم زیبا

بشکل و صورت اینجا آدمی است

نهادش جملگی بر مردمی است

ولی در باطنش سرّ آله است

ورا اینجاکمال پادشاهست

چو عین ظاهر او آشکار است

نمود باطنش هم سرّ یار است

حقیقت خورده گیرانند اینجا

که راز او نمیدانند اینجا

نمیدانند نادان حقایق

همی گیرند بر سلطان دقایق

به بین تادشمن من چند اینجاست

جهانی پر خروش و بانگ غوغاست

نه بینند هیچ اینجادشمن و دوست

حقیقت مغزبین واز برون پوست

نباشد پوست هرگز در نهانی

بدان گفتم که تا مغزت بدانی

حقیقت کار اینجا مغز دارد

که این دادار مغز نغز دارد

چنان در مغز جان بیهوش بین است

حقیقت این زمان خاموش بین است

همی داند که من اکنون چه گویم

درین گفتن کنون این سر چه جویم

ولی ما نیز با او یار باشیم

ز سرش نیز برخوردار باشیم

چه باید کرد این دم ظاهر یار

بمعنی صورت او نزد اغیار

جهانی پرغریو و گفت وگویست

هزاران سر در این معنی چو گویست

عوام الناس فتوی آوریدند

فغان یکباره آنجا برکشیدند

هزار و چهارصد فتوی ده راز

مرا گفتند اینجا گاه کل باز

سه روز است تا که فتوای تمامت

مرا دانند شیخا زین قیامت

تمامت سالکان صورت اینجا

همی گویند کاین منصورت اینجا

بباید کشتنش اینجا بزاری

که تا بینیم اورا پای داری

بباید سوخت آنگه بعد کشتن

که تا باشد مراورا باز گشتن

بذات خود نگوید این دگر بار

ز بهر اینش کردستند بردار

من از فتوای ایشان کار کردم

من صادق چنین بردار کردم

تودیدی حال رندان و شنیدی

بغور سرّ او اینجا رسیدی

من از فتوی چنین کردم ابا او

که تا کوته شود این گفت و این گو

نمیبینی خروش عام انعام

که میگویند چه هم خاص و هم عام

بباید کشتن او را بر سر دار

خلایق را همی بهر نمودار

کنون چون واقفی و راز دانی

بگو چیزی که بااو میتوانی

مرا بیم عوام الناس باشد

از آن در صورتم وسواس باشد

که ایشان جاهل راهند اینجا

از این معنی نه آگاهند اینجا

گمان بردار اینجا صاحب دار

نمود عشق او آمد پدیدار

حقیقت بود ودید یار دارد

نمودش این چنین برداردارد

دم حق یافتست و سرّ مطلق

از آن دم میزند اندراناالحق

اناالحق گفت او از روز اول

عوام آخر شدند اینجا معطل

اناالحق گفته و ایشان شنیدند

حقیقت ظاهرش اینجا بدیدند

عوام از وی کجا یابند اسرار

کنون مائیم ز اسرارش خبردار

بخواهم کشت من او را بداری

ترا باید نمودن پایداری

تو دانی من ندانم سرّ این مرد

که با او بودهٔ تو صاحب درد

تو او را صاحب دردی در اینجا

که تو مانند او فردی در اینجا

تو او را راز دار و راز دانی

بپرس از وی که تاز و باز دانی

هر آنچه آرزوی تست آن کن

مراد او تو ای شیخ جهان کن

مراد او بکن امروز اتمام

که خواهی برد در روی جهان نام

بکن اتمام و کارش کن که دانی

حقیقت در یقین بسیار دانی

در این معنی که او گوید تمامت

حقیقت نام او عیدالسلامت

حقیقت روز اول چون بدیدش

زمانی نزد او خوش آرمیدش

چه گفتارش بدید اینجا باسرار

که میزد او اناالحق برسردار

بپرسیدم ز پیر خویشتن راز

مرا زین سر خبرها داد او باز

که هان بشنو جنید و باش خاموش

تو همچون دیگران کم گوی و خاموش

کشیدستم مر او را نام اینجا

که خواهد خوردن او کل جام اینجا

حقیقت راز دارد در زمانه

میان عاشقان باشد یگانه

نباشد مثل این کس شیخ دیگر

ببازی ای جنید او راتو منگر

...

هیلاج نامه عطار نظر دهید...

اسرارگفتن عبدالسلام درحضور منصور

سؤالی کرد از عبدالسلامم

کزین معنی جوابی ده تمامم

چه خواهد کرد این در ملک بغداد

که افتادست این مربودش آباد

مرا برگوی حال این یگانه

چه خواهد کرد در عین زمانه

اناالحق میزند مانند ما او

چه نامت اندر اینجا آشنارو

ولیکن ما نهانی راز گفتیم

نه با هر کس معانی باز گفتیم

عوام امروز میبینی یقین تو

در اینجاگاه پیر پیش بین تو

همه درگفت و گوی ما شده باز

چه باید کرد اینجا گو مرا باز

نه حرف عام این مرحرف خاصست

که میگوید کجا او زین خلاصست

کشند او را بزاری اندر اینجا

کنند او را عجب خواری درینجا

هزاران خواری آمد برتن او

نمیگردد چنین از گفت و از گو

اناالحق میزند مانند موسی

بسوی طور در دیدار مولی

اناالحق میزند مانند فرعون

خدائی میکند با فروباعون

اناالحق میزند مانند عشاق

خروشی افکند در روی آفاق

هنوز این مرد ناپخته است گوئی

بمیزان عقل ناسخت است گوئی

ندارد عقل ای نه مرد این پیر

چه باید کرد اکنون عین تدبیر

ندارد عقل افتاده است بیرون

بریزیدش خلایق جملگی خون

ندارد عقل از آن نادان راهست

فتاده این زمان درعین جاه است

ز دانائی نگوید هیچکس این

نمیبیند کسی این کفر بادین

حقیقت کفر کی با دین بگنجد

مر این عاقل بیک موئی نسنجد

سخن از کفر میراند نه از دین

ندارد گفتن او هیچ تمکین

حقیقت این زمانش پاره پاره

کنند اینجایگه دیگر چه چاره

...

هیلاج نامه عطار نظر دهید...