پند نامه عطار

در بیان فتوت

چیست مردی ای پسر نیکو بدان

اولا ترسیدن از حق در نهان

عذر خواهان مرد پیش از معصیت

باشدش طاعات بیش از معصیت

آنکه کار نیک مردان می‌کند

با ضعیفان لطف و احسان می‌کند

هر که او باشد ز مردان خدا

باشد اندر تنگ دستی با سخا

ای پسر در صحبت مردان درآی

تا نظرها یابی از فضل خدای

هر که از مردان حق دارد نشان

نگذراند عیب دشمن بر زبان

چون نخواهد مرد حق خصمان هلاک

از غم مردم شود اندوه ناک

می‌نجوید مرد انصاف از کسی

گر رسد ظلم و جفا با وی بسی

هر که پا اندر ره مردان نهاد

کی رود هرگز بدنبال مراد

ای پسر ترک مراد خویش گیر

وانگهی راه سلامت پیش گیر

...

پند نامه عطار نظر دهید...

در بیان فقر و صحبت درویشان

فقر می‌دانی چه باشد ای پسر

با تو گویم گر نداری زان خبر

گرچه باشد بی‌نوا در زیر دلق

خویش را منعم نماید پیش خلق

گرسنه باشد ز سیری دم زند

دوستی با دشمنان خود کند

گرچه باشد لاغر و خوار و ضعیف

وقت طاعت کم نباشد از حریف

چون دل پر دارد و دست تهی

می‌نماید در ترازو فربهی

ای پسر خود را بدرویشان سپار

تا نگه دارد ترا پروردگار

با فقیران هر که همدم می‌شود

در سرای خلد محرم می‌شود

...

پند نامه عطار نظر دهید...

در بیان انتباه از غفلت

از خدای خویشتن غافل مباش

غافلانه در ره باطل مباش

جای گریه است این جهان دروی مخند

چشم عبرت برگشای و لب به بند

همچو مور از حرص هر سوی مرو

پند ناصح را بگوش جان شنو

ای پسر کودک نهٔ بازی مکن

کار با شیطان بانبازی مکن

نفس بد را در گنه یاری مده

عمر بر باد از تبه کاری مده

هر کجا تهمت بود آنجا مرو

راه حق را همچو نابینا مرو

دشمنی داری از او ایمن مباش

زیر سقف بی ستون ساکن مباش

در ره فسق و هوا مرکب متاز

خویشتن را سخرهٔ شیطان مساز

چون سفر در پیش داری زادگیر

عمر خود را سر بسر هم باد گیر

ای پسر اندیشه از اغلال کن

نفس بد را با لگد پا مال کن

تا نه سوزی سازگاری پیشه کن

از عذاب و قهر حق اندیشه کن

جمله را چون هست بر دوزخ گذر

جای شادی نیست با چندین خطر

آتشی در پیش داری ای فقیر

هیچ خوفت نیست از نار سقیر

عقبه در راهست و بارت بس گران

نگذرد بارت بسعی دیگران

داری اندر پیش روز رستخیر

از خدایت نیست امکان گریز

ای پسر راه شریعت پیش گیر

ره روی ترک هوای خویش گیر

ای برادر باش با فرمان حق

تا بیابی جنت و رضوان حق

گردن از حکم خدای خود متاب

تا نمانی روز محشر در عذاب

تا بیابی در بهشت عدن جای

شفقتی بنمای با خلق خدای

تا دهندت جای در دارالسلام

با فقیران روز و شب می ده طعام

شاد اگر سازی درون خسته را

باز یابی جنت در بسته را

...

پند نامه عطار نظر دهید...

خاتمه الکتاب

هر که آرد این نصیحتها بجای

در دو عالم رحمتش بخشد خدای

ور نیارد این وصیت را بجا

دور ماند بی شکی او از خدا

یا الهی رحم کن بر ما همه

عفو کن جمله گناه ما همه

عاجزیم و جرمها کرده بسی

نیست ما را غیر تو دیگر کسی

گر بخوانی ور برانی بنده‌ایم

هرچه حکم تست از آن خرسنده‌ایم

رحمت حق باد بر روح آن کسی

کین نصایح را بخواند او بسی

...

پند نامه عطار نظر دهید...

در بیان علامتهای منافق

دور باش ای خواجه از اهل نفاق

در جهنم دان منافق را وثاق

سه علامت در منافق ظاهرست

زان سبب مقهور قهر قاهرست

وعده‌های او همه باشد خلاف

قول او نبود بغیر از کذب ولاف

مؤمنان را کم رعایت می‌کند

هم امانت راخیانت می‌کند

نیست در وعده منافق را وفا

زان نباشد در رخش نور و صفا

تا نپنداری منافق را امین

نیست باداتخمش از روی زمین

از منافق ای پسر پرهیز کن

تیغ را از بهر قتلش تیز کن

با منافق هر که همره می‌شود

منزل او در تک چه می‌شود

...

پند نامه عطار نظر دهید...

در بیان علامتهای متقی

سه علامت باشد انرد متقی

کی شود نسبت تقی را با شقی

بر حذر باش ای تقی از یار بد

تا نیندازد ترا در کار بد

کم رود ذکر دروغش بر زبان

از طریق کذب باشد بر کران

از حلال پاک کم گیرند کام

تا نیفتند اهل تقوی در حرام

...

پند نامه عطار نظر دهید...

در علامتهای اهل جنت

هر کرا باشد سه خصلت در سرشت

باشد آن کس بی شک از اهل بهشت

شکر در نعما و صبر اندر بلا

می‌دهد آیینهٔ دل را جلا

هر که مستغفر بود اندر گناه

حق زنار دوزخش دارد نگاه

هر که ترسد از آله خویشتن

خواهد او عذر گناه خویشتن

معصیت را هر که پی در پی کند

ایزدش از اهل رحمت کی کند

ای پسر دایم باستغفار باش

وز بدان و مفسدان بیزار باش

...

پند نامه عطار نظر دهید...

در بیان صدقه دادن

گر کنی خیری بدست خویش کن

خیر خود را وقف هر درویش کن

یک درم کان را بدست خود دهند

به بود زان کز پی او صددهند

گر ببخشی خود یکی خرمای تر

بهتر از بعد تو صد مثقال زر

هر چه بخشیدی مکن با او رجوع

گر ز پا افتادهٔ از دست رجوع

این بدان ماند که شخصی قی کند

باز میل خوردن آن کی کند

با پسر گر چیزکی بخشد پدر

می‌رسد گر باز گیرد از پسر

ای پسر با مال و زر شادی مجوی

آنچه کس را دادهٔ دیگر مگوی

شادی دنیا سراسر غم بود

سور او را در عقب ماتم بود

امر لا تفرح ز دنیا گوش دار

جای شادی نیست دنیا هوش دار

شادمان را ندارد دوست حق

این سخن دارم ز استادان سبق

کر فرح داری ز فضل حق رواست

لیک از دنیا فرح جستن خطاست

ای پسر با محنت و غم خوی کن

روی دل را جانب دلجوی کن

...

پند نامه عطار نظر دهید...

در نصایح

خوف و اندوهست قوت بندگان

غم شود بار فرح جویندگان

هر کرا نبود بدل اندیشهٔ

عاقبت بر پای بیند تیشهٔ

از چه موجودی بیندیش ای پسر

هر کسی دارد غم خویش ای پسر

کرد ایزد مر ترا از نیست هست

از برای آنکه باشی حق پرست

تا تو باشی بندهٔ معبود باش

با حیا و با سخا و جود باش

مگذران در خواب و خور ایام را

زنده دار از ذکر صبح و شام را

خواب کم کن اول روز ای پسر

نفس را خوردن میاموز ای پسر

آخر روزت نکو نبود منام

پیشتر از شام خواب آمد حرام

اهل حکمت را نمی‌آید صواب

در میان آفتاب و سایه خواب

ای پسر هرگز مرو تنها سفر

باشدت رفتن سفر تنها خطر

دست را در رخ زدن شوم است شوم

استماع علم کن از اهل علوم

شب در آیینه نظر کردن خطاست

روز اگر بینی تو روی خود رواست

خانه گر تاریک و تنهایت بود

مونسی باید که نزدیکت بود

دست را کم زن تو در زیر زنخ

نزد اهل عقل سرد آمد چویخ

چارپا را چون به بینی در قطار

در میان‌شان نیابی زینهار

تا فزاید قدر و جاهت را خدا

روز و شب می‌باش دایم در دعا

تا شود عمرت زیاده در جهان

رو نکویی کن نکویی در نهان

تا نکاهد روزیت در روزگار

معصیت کم کن بعالم زینهار

هر که رو در فسق و در عصیان کند

ایزد اندر رزق او نقصان کند

کم شود روزی ز گفتار دروغ

در سخن کذاب را نبود فروغ

هر کرا عادت بود سوگند راست

تا بود زنده فقیر و بی نواست

ور بود سوگند او جمله دروغ

آتش دوزخ ازو گیرد فروغ

فاقه آرد خواب بسیار ای پسر

خواب کم کن باش بیدار ای پسر

هرکه در شب خواب عریان می‌کند

در نصیب خویش نقصان می‌کند

بول عریان هم فقیری آورد

انده بسیار پیری آورد

در جنابت بد بود خوردن طعام

ناپسندست این به نزد خاص و عام

ریزهٔ نان را میفکن زیر پای

گر همی خواهی تو نعمت از خدای

شب مزن جاروب هرگز خانه در

خاک روبه هم منه در زیر در

گر بخوانی باب و مامت را بنام

نعمت حق بر تو می‌گردد حرام

گر بهر چوپی کنی دندان خلال

بی نوا گردی و افتی در وبال

دست خود هرگز بخاک و گل مشوی

از برای دست شستن آب جوی

ای پسر بر آستان در مشین

کم شود روزی ز کردار چنین

در خلا جا گر طهارت می‌کنی

وقت خود را دان که غارت می‌کنی

تکیه کم کن نیز بر پهلوی در

باش دایم از چنین خصلت بدر

جامه را در تن نشاید دوختن

باید از مردان ادب آموختن

گر بدامن پاک سازی روی خویش

روزیت کم گردد ای درویش بیش

دیر رو بازار و بیرون آی زود

زانکه رفتن را نیابی هیچ سود

نیک نبود گر کشی از دم چراغ

ره مده دود چراغ اندر دماغ

کم زن اندر ریش شانه مشترک

آنکه خاص آن تو باشد خوشترک

از گدایان پارهای نان مخر

زانکه می‌آرد فقیری ای پسر

دور کن از خانه تار عنکبوت

باشد اندر ماندنش نقصان قوت

خرج را بیرون ز اندازه مکن

ریش خشک خویش را تازه مکن

دست رس گر باشدت تنگی مکن

چونکه رهواری بره لنگی مکن

...

پند نامه عطار نظر دهید...