گنجینة الاسرار عمان سامانی

بخش ۲۷

در بیان اینکه طالبان راه و عاشقان لقاءاللّه را، از خلع تعینات و قلع تعلقات که هر یک مقصد را، سد راهند و حجابی همت کاه گریزی نیست چه عارف را حذر از آفات و موحد را، اسقاط اضافات واجبند لله در قائله:

چو ممکن گرد هستی برنشاند

بجز واجب دگر چیزی نماند

و اشارت به آن موحد بی نیاز و مجاهد، خانه برانداز که گرد تعلقات را به باران مجاهده فرو نشانید و نقود تعینات را بهوای مشاهده بر فشانید و شرذمه‌یی از حالات جناب علی اکبر سلام اللّه علیه، که در مرتبه‌ی والاترین تعینات و در منزله‌ی بالاترین تعلقات بود، گوید:

بازم اندر هر قدم، در ذکر شاه

از تعلق گردی آید سد راه

پیش مطلب، سد بابی می‌شود

چهر مقصد را، حجابی می‌شود

ساقی ای منظور جان افروز من

ای تو آن پیر تعلق سوز من

در ده آن صهبای جان پرورد را

خوش به آبی بر نشان، این گرد را

تا که ذکر شاه جانبازان کنم

روی در، با خانه پردازان کنم

آن برتبت، موجد لوح و قلم

و آن بجانبازی، ز جانبازان علم

بر هدف، تیر مراد خود نشاند

گرد هستی را، بکلی برفشاند

کرد ایثار آنچه گرد، آورده بود

سوخت هرچ آن آرزو را پرده بود

از تعلق، پرده‌یی دیگر نماند

سد راهی؛ جز علی اکبر نماند

اجتهادی داشت از اندازه بیش

کان یکی را نیز بردارد ز پیش

تا که اکبر با رخ افروخته

خرمن آزادگان را، سوخته

ماه رویش، کرده از غیرت، عرق

همچو شبنم، صبحدم بر گل ورق

بر رخ افشان کرده زلف پر گره

لاله را پوشیده از سنبل، زره

نرگسش سرمست در غارتگری

سوده مشک تر، به گلبرگ تری

آمد وافتاد از ره، باشتاب

همچو طفل اشک، بر دامان باب

کای پدر جان! همرهان بستند بار

ماند بار افتاده اندر رهگذار

هر یک از احباب سرخوش در قصور

وز طرب پیچان، سر زلفین حور

گامزن، در سایه‌ی طوبی همه

جامزن، با یار کروبی همه

قاسم و عبداللّه و عباس و عون

آستین افشان ز رفعت؛ برد و کون

از سپهرم، غایت دلتنگی‌ست

کاسب اکبر را چه وقت لنگی‌ست

دیر شد هنگام رفتن ای پدر

رخصتی گر هست باری زود تر

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۱۱

در استشفای عارفانه در طریق اهل وجد گوید.

ساقیا جام دگر لبریز کن

آتش ما را ز آبی، تیز کن

تا خرد، ثابت بود بر جای خویش

مدعا را پرده می‌گیرد به پیش

سرخوشم کن ز آن بجان پرورده‌ها

تا تو هم را بسوزم، پرده‌ها

مست گردم، رشته‌یی آرم بدست

قصۀ مستان که گوید غیر مست؟

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۲۶

در بیان فیض بخشی آن سر حلقۀ راستین و اسرار شکافتن آستین و مراتب پرده از اسرار برداشتن و نکتۀ توحید را از راه مکاشفات، معلوم عروس خود داشتن که بر مصداق: اولیائی تحت قبابی لایعرفهم غیری ما را تا ابد زندگی و دوام و دولت و پایندگیست:

هیچ میدانی تو ای صاحب یقین

چیست اینجا سر خرق آستین؟

آستین وهم او را، خرق کرد

حق و باطل را، بر او، فرق کرد

التیام از خرق او، وزخرقهاست

فرقها از فرق او تا فرقهاست

یعنی آگه شو که ما پاینده‌ایم

تا ابد ما تازه‌ایم و زنده‌ایم

فارغ آمد ذات ما ز افسردگی

نیست ما را، کهنگی و مردگی

ناجی آنکو، راه ما را سالک‌ست

غیر ما هر چیز بینی، هالک‌ست

عار داریم از حیات مستعار

کشته گشتن هست ما را اعتبار

هم فنا را هم بقا را، رونقیم

فانی اندر حق و باقی در حقیم

گر بصورت جان بجانان میدهیم

هم بمعنی مرده را جان میدهیم

گر بصورت غایب از هر ناظریم

لیک در معنی بهر جا حاضریم

متصل با بحر و خارج چون حباب

دوست را هستیم در تحت قباب

عارف ما نیست جز او، هیچکس

همچنین ما عارف اوییم و بس

آن ودیعت کز حسین بددر دلش

و آنچه محفوظ از ولی کاملش

با عروس خویش گفت او شمه‌یی

خواند اندر گوش او، شرذمه‌یی

فیض یابی، فیض بخشیدن گرفت

وقت را دید و درخشیدن گرفت

یک جهت شد از پی طی جهات

آستین افشان به یکسر ممکنات

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۱۰

در بیان اینکه از هر کس مقتضیات طینت بظهور آید و بازگشت هرشیء باصل خودست و این سعادت و آن شقاوت را ظاهر الصلاح بودن باخراج از قانون فلاح شرط نیست. بلکه جنسیت و سنخیت مرادست و همانست که سعید را باوج علیین کشاند الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و شقی را در حضیض سجین نشاند و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون. لهذا با اینهمه احتجاج از روی لجاج روی از حق برتافتند:

چون چشم خدای بین نداری، باری

خورشید پرست شو نه گوساله پرست!

و بهوای جام شقاوت که کفر مطلق‌ست آمدند و دم از مخالفت ولی کامل که پنجه در پنجه حق ست زدند.

پس برآمد جام بر کف دست غیب

سر برآوردند مشتاقان ز جیب

چون مگس کردند غوغا بر سرش

میربودند از کف یکدیگرش

اول آن می قسمت ابلیس شد

که وجودش مصدر تلبیس شد

جرعه‌یی هم ز آن قدح هابیل خورد

ز آن سبب خون دل قابیل خورد

گشت قسمت جرعه‌یی شدادرا

جرعه‌یی نمرود بد بنیاد را

جرعه‌یی طالوت بد اندیش را

جرعه‌یی فرعون کافر کیش را

همچنان بر هر گروه از هر قبیل

آن شراب عقل کش بودی سبیل

باز آن می در قدح سیال بود

هرچه می خوردند، مالامال بود

باز ساقی لب به استهزا گشود

گفت رسم باده خواری این نبود!

آن معربد خوی درد آشام کو؟

باده‌ی ما را، حریف جام کو؟

گفت هان در احتیاط باده باش

جام را آمد حریف، آماده باش

این شقاوت را ز سرداران؛ منم

دوزخت را از خریداران، منم

با حسینت، هم ترازویی کنم

در هلاکش، سخت بازویی کنم

خانه‌اش را سیل بنیان کن، منم

دانه‌اش را، آتش خرمن منم

خشک کرد آن چشمه‌ی سیال را

درکشید آن جام مالامال را

پاک بینان چون که چشم انداختند

دست و صاحبدست را بشناختند

دست ساقی نخستین جام بود

کز نخستین جام، درد آشام بود

ذکر سرمستان سرم را کرد مست

عشق پای افشرد و مطلب شد ز دست

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۴۱

در بیان محاربه‌ی آن موحد صاحب یقین در میدان مشرکین و پیغام آوردن جبرئیل امین از حضرت رب العالمین و افتادن آن حضرت از زین بر زمین، سلام اللّه علیه الی یوم الدین.

گشت تیغ لامثالش، گرم سیر

از پی اثبات حق و نفی غیر

ریخت بر خاک از جلادت خون شرک

شست ز آب وحدت از دین رنگ و چرک

جبرئیل آمد که ای سلطان عشق

یکه تاز عرصه‌ی میدان عشق

دارم از حق بر تو ای فرخ امام

هم سلام و هم تحیت هم پیام

گوید ای جان حضرت جان آفرین

مر تر ابر جسم و بر جان، آفرین

محکمی ها از تو میثاق مراست

رو سپیدی از تو عشاق مراست

این دویی باشد ز تسویلات نفس

من توام، ای من تو، در وحدت تو من

چون خودی را در هم کردی رها

تو مرا خون، من ترایم خونبها

مصدری و ماسوا، مشتق تراست

بندگی کردی، خدایی حق تراست

هرچه بودت، داده‌یی اندر رهم

در رهت من هرچه دارم می دهم

کشتگانت را دهم من زندگی

دولتت را تا ابد پایندگی

شاه گفت ای محرم اسرار ما

محرم اسرار ما از یار ما

گرچه تو محرم به صاحبخانه‌یی

لیک تا اندازه یی، بیگانه یی

آنکه از پیشش سلام آورده‌یی

و آنکه از نزدش پیام آورده‌یی

بی حجاب اینک هم آغوش من ست

بی تو رازش جمله در گوش من‌ست

از میان رفت آن منی و آن تویی

شد یکی مقصود و بیرون شد دویی

گر تو هم بیرون روی، نیکوترست

ز آنکه غیرت، آتش این شهپرست

جبرئیلا رفتنت زینجا نکوست

پرده کم شودرمیان ما و دوست

رنجش طبع مرا مایل مشو

در میان ما واو، حایل مشو

از سر زین بر زمین آمد فراز

وز دل و جان برد بر جانان نماز

با وضویی از دل وجان شسته دست

چار تکبیری بزد بر هرچه هست

گشته پر گل، ساجدی عمامه‌ش

غرقه اندر خون، نمازی، جامه‌اش

بر فقیه از آن رکوع و آن سجود

گفت اسرار نزول و هم صعود

بر حکیم از آن قعود و آن قیام

حل نمود اشکال خرق و التیام

و آن سپاه ظلم و آن احزاب جور

چون شیاطین مر نمازی را، بدور

تیر بر بالای تیر بیدریغ

نیزه بعد از نیزه تیغ از بعد تیغ

قصه کوته شمرذی الجوشن رسید

گفتگو را، آتش خرمن رسید

ز آستین، غیرت برون آورد دست

صفحه را شست و قلم را، سرشکست

از شنیدن، دیده بیتابست و گوش

شد سخنگوی از زبان من، خموش

آنکه عمان را در آوردی بموج

گاه بردی در حضیض و گه به اوج

ناله‌های بیخودانه بس کشید

اندرین جا، پای خود واپس کشید

بیش از آن یارای در سفتن نداشت

قدرت زین بیشتری گفتن نداشت

شرمسارم از معانی جوئیش

عذر خواهم از پریشان گوئیش

حق همی داند که غالی نیستم

اشعری و اعتزالی نیستم

اتحادی و حلولی نیستم

فارغ از اقوال بی معنیستم

لیک من دارم دل دیوانه‌یی

با جنون خوش از خرد بیگانه‌یی

گاهگاهی از گریبان جنون

سر به شیدایی همی آرد برون

سعی ها دارد پی خامی من

سخت می کوشد به بد نامی من

لغزشی گر رفت نی از قائلست

آنهم از دیوانگی های دلست

منتها چون رشته باشد با حسین

شاید ای دانا کنی گر غمض عین

قافیه محهول اگر شد درپذیر

و آنچه باشد، شو رودور وزیر و پیر

دل بسی زین کار کرده‌ست وکند

عشق ازین بسیار کرده‌ست و کند

***

چونکه از اسرار سنگی بار شد

نام او «گنجینة الاسرار» شد

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۲۵

در بیان شرذمه‌یی از مقامات و مجموعه‌یی از کرامات قدوة النقباء و نخبة النجباء جناب قاسم سلام اللّه علیه:

باز دارم؛ راحت و رنجی بهم

متحد عنوانی از شادی و غم

ناز پرور نوعروسی هست بکر

مرمرا در حجله‌ی ناموس فکر

نوعروسی، نقد جانش، رونما

تا نگیرد، کی نماید رو بما!!

تا کی اندر حجله ماند این عروس

دل چو داماد از فراقش در فسوس!

زین عروسم، مدعادانی که چیست؟

مدعا را روی میدانی به کیست؟

با عروس قاسم اینجا هست رو

مدعایم جمله باشد، ذکر او

اندر آن روزی که بود از ماجرا

کربلا بر عاشقان؛ ماتمسرا

خواند شاه دین، برادرزاده را

شمع ایمان؛ قاسم آزاده را

وزدگر ره، دختر خود پیش خواند

خطبۀ آن هر دو وحدت کیش خواند

آنچه قاسم راز هستی بود نقد

مر عروسش را بکابین بست عقد

طالب و مطلوب را دمساز کرد

زهره را با مشتری انباز کرد

هر دو را رسم رضا، تعلیم داد

جای؛ اندر حجله‌ی تسلیم داد

لیک جا نگرفته داماد و عروس

کز ثری شد بر ثریا بانگ کوس

کای قدح نوشان صهبای الست

از مراد خویشتن شویید دست

کشته گشتن عادت جیش شماست

نامرادی، بهترین عیش شما است

آرزو را ترک گفتن، خوشترست

با عروس مرگ خفتن، خوشترست

کی خضاب دستتان باشد صواب؟

دست عاشق راز خون باید خضاب

این صدا آمد چو قاسم را، بگوش

شد ز غیرت وز تغیر در خروش

خاست از جا و عروس مقبلش

دست حسرت زد بدامان دلش

راهرو را پای از رفتار ماند

دل ز همراهی و دست از کار، ماند

گفت از پیش من ای بدردجی

چون برفتی، بینمت دیگر کجا؟

نوعروس خویش را، بوسید چهر

خوش در آغوشش کشید از روی مهر

ز آستین اشکش ز چشمان پاک کرد

بعد از آن آن آستین را، چاک کرد

گفت: در فردوس چون کردیم رو

مر مرا با این نشان، آنجا بجو

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۹

در بیان اینکه چون معشوق ازلی جمال لم یزلی مر عشاق را نمود و بادۀ عشق طالبان مشتاق را پیمود از در امتحان درآمد، شیوه‌های معشوقی بکار آورد، منکرین جام سعادت را سرخوش از جام شقاوت کرده، بدیشان گماشت و چیزی از لوازم عاشق کشی فرو نگذاشت تا شرایط معشوقی با تکالیف عاشق، موافق آید.

لاجرم آن شاهد صبح ازل

پادشاه دلبران، عز و جل

چون جمال بی مثال خود نمود

ناظران را عقل و دل از کف ربود

پس شراب عشقشان در جام ریخت

هر یکی را در خور، اندر کام ریخت

باده‌شان اندر رگ و پی جا گرفت

عشقشان درجان و دل، مأوا گرفت

جلوه‌ی معشوق، شورانگیز شد

خنجر عاشق کشی، خونریز شد

پس براه امتحان شد، رهسپار

خواست تا پیدا کند آلات کار

بانگ برزد فرقه‌ی ناکام را

بی نصیبان نخستین جام را

کای ز جام اولینتان اجتناب

جام دیگر هست ما را پر شراب

ظلم می‌ریزد ازین لبریز جام

ساقیش جام شقاوت کرده نام

مستی آن، عشرت و عیش و سرور

نشئه‌ی آن نخوت و ناز و غرور

هردو، می، لیکن مخالف در خواص

هر یکی را نشأه‌یی ممتاز و خاص

آن یکی مشحون تسلیم و رضا

آن یکی مملو ز آسیب و قضا

کیست، کو زین جام گردد جرعه نوش؟

پند ساقی را کشد چون در بگوش؟

پرده پیش چشم حق بینان شود

آلت قتاله‌ی اینان شود

ظلمتی گردد، بپوشد نور را

فوق روز آرد شب دیجور را

برکشد بر قتلشان، شمشیر تیز

جسمشان را سازد از کین ریز ریز

تلخ سازد آب شیرینشان بکام

روز روشنشان کند تاریک چشم

گردد از تأثیر این فرخ شراب

از جلال و جاه و منصب، کامیاب

لیکن آخر، نارسوزان جای اوست

دوزخ آتشفشان، مأوای اوست

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۴۰

در بیان خطابه‌ی آن امام مهربان و موعظت مخالفان با حقیقت، گو زبان، از راه رحمت و از در شفقت و هدایت بر سبیل اجمال گوید:

مطرب ای مجموعه‌ی فصل الخطاب

باغ وحدت را، لب لعل تو آب

ای نوایت داده با قدسی نفس

مرغ جان را، جای در خاکی قفس

گوش خاصان، مستمع بر ساز تو

جان پاکان، گوش بر آواز تو

عارفان حق شنو را، چون سروش

نغمه‌ی وحدت، رسانیده بگوش

ای زده با آن نوای دلپسند

همچو نی مان، آتش اندر بند بند

جان برقص از ناله‌ی شبهای توست

نیشکر ریزیش، از آن لبهای توست

پرده‌یی با بهترین قانون بزن

آتش اندر سینه چون کانون بزن

تا بکی آخر نشابوری نوا

راست کن در نی، نوای نینوا

تا که، جان دیگر نوائی سر کند

نایی طبعم نوائی سر کند

سازد آگه مستمع را ز آن نوا

از نوای شه بدشت نینوا

آن زمان کان شاه بر جای ایستاد

بانوای خطبه بر نی تکیه داد

پرنمود آفاق را ز آوای حق

شد نوای حق بلند از نای حق

گفتشان کای دشمنان خانگی

آشنایم من، چرا بیگانگی

گوش بر آن نغمه‌ی موزون کنید

پنبه را از گوش خود بیرون کنید

کی رسد بی آشنایی با سروش

این نوای آشنائیتان بگوش

گوش می‌خواهد ندای آشنا

آشنا داند صدای آشنا

نوشتانم من، شما ترسان زنیش

خویشتانم من، شما غافل ز خویش

من خدا چهرم شما ابلیس چهر

من همه مهرم شما غافل ز مهر

رحمت من در مثل همچون هماست

سایه‌اش گسترده بر فرق شماست

چون کنم چون؟ نفس کافر مایه‌تان

می‌کند محروم از این سایه‌تان

غیر کافر کس ز من محروم نیست

از هما محروم غیر از بوم نیست

موش کورید و من آن تابنده نور

خویش را از نور کردستید، دور

من همه حق و شما باطل همه

از تجلی من شده، عاطل همه

من خداوند و شما شیطان پرست

من ز رحمان و شما ز ابلیس، هست

آنچه فرمود او به آن قوم از صواب

غیر تیر از هیچ سو نامد جواب

تیغ ها بر قتل او شد آخته

نیزه‌ها بر قصد او افراخته

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۲۴

در بیان اینکه طی وادی طریقت و قطع جاده‌ی حقیقت را، همّتی مردانه در کارست که آن جامه مناسب براندام قابلیت هر کس و پای مجاهده‌ی هر نالایق را پایه‌ی دسترس نیست لمؤلفه:

نه هر پرنده به پروانه می‌رسد در عشق

که بازماند اگر صد هزار پر دارد

و در اینجا بر کمال همت حضرت عباس و نهایت قابلیت آن زبده‌ی ناس، سلام اللّه علیه بر مشرب اهل عرفان گوید:

آن شنیدستم یکی ز اصحاب حال

کرده روزی از در رحمت سؤال

کاندرین عهد از رفیقان طریق

رهروان نعمت اللهی فریق

کس رسد در جذبه بر نور علی

گفت اگر او ایستد بر جا، بلی

لاجرم آن قدوه‌ی اهل نیاز

آن بمیدان محبت یکه تاز

آن قوی؛ پشت خدا بینان ازو

و آن مشوش؛ حال بیدینان ازو

موسی توحید را، هارون عهد

از مریدان، جمله کاملتر بجهد

طالبان، راه حق را بد دلیل

رهنمای جمله، بر شاه جلیل

بد بعشاق حسینی؛ پیشرو

پاک خاطر آی و پاک اندیش رو

می گرفتی از شط توحید آب

تشنگان را می‌رساندی با شتاب

عاشقان را بود آب کار ازو

رهروان را رونق بازار ازو

روز عاشورا بچشم پر ز خون

مشک بر دوش آمد از شط چون برون

شد بسوی تشنه کامان رهسپر

تیر باران بلا را شد سپر

بس فرو بارید بر، وی تیر تیز

مشک شد بر حالت او اشک ریز

اشک چندان ریخت بر وی چشم مشک

تا که چشم مشک، خالی شد ز اشک

تا قیامت تشنه کامان ثواب

می‌خورند از رشحه‌ی آن مشک آب

بر زمین آب تعلق پاک ریخت

وز تعین بر سر آن، خاک ریخت

هستیش را دست از مستی فشاند

جز حسین اندر میان چیزی نماند

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۸

در انتقال بعالم بسیط بسط و اتصال بدریای محیط وجد و بیان اینکه چون صاحب جمال، جمال خود نماید و ناظران را دل از کف رباید، بر مقتضای حکمت، به آزارشان کوشند و عاشق را شرط است که از آن آزار نرمد و نخروشد تا بر منتهای خواهش کامران شود بر مصداق حدیث من عشقنی الخ.

باز گوید رسم عاشق این بود

بلکه این معشوق را آیین بود

چون دل عشاق را در قید کرد

خودنمایی کرد و دلها صید کرد

امتحانشان را ز روی سر خوشی

پیش گیرد شیوۀ عاشق کشی

در بیابان جنونشان سر دهد

ره بکوی عقلشان کمتر دهد

دوست میدارد دل پر دردشان

اشکهای سرخ و روی زردشان

چهره و موی غبار آلودشان

مغز پر آتش، دل پردودشان

دل پریشانشان کند چون زلف خویش

زآنکه عاشق را دلی باید پریش

خم کند شان قامت مانند تیر

روی چون گلشان کند همچون زریر

یعنی این قامت کمانی خوشترست

رنگ عاشق زعفرانی خوشترست

جمعیتشان در پریشانی خوش‌ست

قوت، جوع و جامه، عریانی خوش‌ست

خود کند ویران، دهد خود تمشیت

خودکشد شان باز خود گردد دیت

تا گریزد هر که او نالایق‌ست

دردرامنکر، طرب را شایق‌ست

تا گریزد هرکه او ناقابل‌ست

عشق را مکره هوس را مایل‌ست

و آنکه را ثابت قدم بیند براه

از شفقت می‌کند بروی نگاه

اندک اندک می کشاند سوی خویش

میدهد راهش بسوی کوی خویش

بدهدش ره در شبستان وصال

بخشد او را هر صفات و هر خصال

متحد گردند با هم این و آن

هر دو را مویی نگنجد در میان

می نیارد کس بوحدتشان شکی

عاشق و معشوق میگردد یکی

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...