گنجینة الاسرار عمان سامانی

بخش ۳۲

در بیان عنان گیری خاتون سراپرده‌ی عظمت و کبریایی حضرت زینب خاتون، سلام اللّه علیها، که آن یکه تاز میدان هویت را، خاتمه‌ی متعلقات بود و شرذمه‌یی از مراتب و مقامات آن ناموس ربانی و عصمت یزدانی که در عالم تحمل بار محنت، کامل بود و ودیعت مطلقه را واسطه و حامل، بر مذاق عارفان گوید:

خواهرش بر سینه و بر سرزنان

رفت تا گیرد برادر را عنان

سیل اشکش بست بر شه، راه را

دود آهش کرد حیران، شاه را

در قفای شاه رفتی هر زمان

بانگ مهلا مهلنش بر آسمان

کای سوار سر گران کم کن شتاب

جان من لختی سبکتر زن رکاب

تا ببوسم آن رخ دلجوی تو

تا ببویم آن شکنج موی تو

شه سراپا گرم شوق و مست ناز

گوشه‌ی چشمی به آنسو کرد باز

دید مشکین مویی از جنس زنان

بر فلک دستی و دستی بر عنان

زن مگو مرد آفرین روزگار

زن مگو بنت الجلال اخت الوقار

زن مگو خاک درش نقش جبین

زن مگو، دست خدا در آستین

باز دل بر عقل می‌گیرد عنان

اهل دل را آتش اندر جان زنان

میدراند پرده، اهل راز را

میزند با ما مخالف، ساز را

پنجه اندر جامه‌ی جان می‌برد

صبر و طاقت را گریبان می درد

هر زمان هنگامه‌یی سر می‌کند

گر کنم منعش، فزونتر می‌کند

اندرین مطلب، عنان از من گرفت

من ازو گوش، او زبان از من گرفت

می‌کند مستی به آواز بلند

کاینقدر در پرده مطلب تا بچند؟

سرخوش از صهبای آگاهی شدم

دیگر اینجا زینب اللهی شدم

مدعی گو کم کن این افسانه را

پندبی حاصل مده دیوانه را

کار عاقل رازها بنهفتن‌ست

کار دیوانه، پریشان گفتن‌ست

خشت بر دریا زدن بی حاصل‌ست

مشت بر سندان، نه کار عاقل‌ست

لیکن اندر مشرب فرزانگان

همرهی صعب ست با دیوانگان

همرهی به، عقل صاحب شرع را

تا ازو جوییم اصل و فرع را

همتی باید، قدم در راه زن

صاحب آن، خواه مرد و خواه زن

غیرتی باید بمقصد ره نورد

خانه پرداز جهان، چه زن چه مرد

شرط راه آمد، نمودن قطع راه

بر سر رهرو چه معجر چه کلاه

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۱۶

در بیان تعرض آن شمع انجمن حقیقت از پروانگان هوسناک و تجاهل آن گل گلشن معرفت از بلبلان مشوش ادراک، خانۀ حقیقت را از اغیار مجازی، خالی ساختن، و بوستان معرفت را از خس و خاشاک ناقابلان پرداختن، و مستمعان بلا را صلادادن و دراز صندوق حقیقت گشادن و شرذمه‌یی از قابلیت اهل و لاوصاحبان مراتب «قالوا بلی، الذین بذلوا مهجهم دون الحسین(ع)» که در سلک «وعلی الارواح اللتی حلت بفنائک» منسلک آمدند:

هرکه بیرونی بد از مجلس گریخت

رشته‌ی الفت ز همراهان گسیخت

دور شد از شکرستانش مگس

وز گلستان مرادش، خار و خس

خلوت از اغیار شد پرداخته

وز رقیبان، خانه خالی ساخته

پیر میخواران، بصدر اندر نشست

احتیاط خانه کرد و در ببست

محرمان راز خود را خواند؛پیش

جمله را بنشاند، پیرامون خویش

با لب خود گوششان انباز کرد

در ز صندوق حقیقت، باز کرد

جمله را کرد از شراب عشق، مست

یادشان آورد آن عهد الست

گفت شاباش این دل آزادتان

باده خوردستید، بادا یادتان

یادتان باد ای فرامش کرده‌ها

جلوه‌ی ساقی ز پشت پرده‌ها

یادتان باد ای بدلتان، شورمی

آن اشارت‌های ساقی پی زپی

اینک از هر گوشه‌یی، جم غفیر

مر شما را می‌زند ساقی، صفیر

کاین خمار آن باده را بد در قفا

هان و هان آن وعده را باید وفا

گوشه چشمی می‌نماید گاه گاه

سوی مستان می‌کند، خوش خوش نگاه

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

دیباچه

معشوق مطلقی را حمد و ستایش سزاست جل جلاله که تمام موجودات عاشق مقید اویند. همه راه اوست می‌پویند و وصل اوست که می‌جویند و حمد اوست می‌گویند و ان من شیء الایسبح بحمده هر برگی از دفتر معرفتش آیتی‌ست و هر گیاهی در بیدای وحدتش فراشته رایتی؛ با اینهمه عالمی متفکر آنند و جهانی بدیدۀ حیرت نگران، چه هرچه جهد بیش بنمایند و بیشتر گرایند منزل مقصود دورتر شود و دیدۀ معرفت بی نورتر.

دردا که ما ز مقصد خوددورتر شدیم

نزدیکتر هر آنچه نهادیم گام را

کمترین نعل بهایش جان و دل باختن‌ست و کهترین روی نمایش از همه پرداختن و خانمان برانداختن.

همه جان خواهد از عشّاق مشتاق

ندارد سنگ کم اندر ترازو

سبحان الله درازدستی این کوته آستینان بین!! عقل ناقص را چه مایه که از این مطلب سخن گوید؟، و هم عاجز را چه پایه که در تمنای این مقصد پوید، دانایان این نشأه همه با حیرت نادانی خفتند بلکه آنانکه لولاک شنیدندی جز ماعرفناک نگفتند. سبحانک لانحصی ثنآء علیک انت کما اثنیت علی نفسک و فوق ما یقول القائلون.

ای دل اهل ارادت بتو شاد

بتو نازم که مریدی و مراد

***

گر سیر کعبه و دیر، ور خانقاه کردم

غیر از تو کس ندیدم هر جانگاه کردم

قصد و مرادم از سیر، روی تو بود لاغیر

گر سیر کعبه و دیر ور خانقاه کردم

اثبات وحدت تو موقوف بد به الا

تا نفی ما سوی را بالا اله کردم

جز دعوی اناالحق نشنیدم از گیاهی

گوش دل از حقیقت بر هر گیاه کردم

و بر دو نمایندگان راه و معتکفان مسجد و خانقاه او نعت فراوان و درود بی پایان تحفه و نیاز باد که طالبان وصل او را مفتیان طریق و شرعند و شجرۀ دین مبینش را حافظان اصل و فرع، بهم متحد همچو شیرو شکر. یکی رهسپاران بیدای عقل را فاتحه و خاتمه‌ی مهار کشانست، ودیگری جانسپاران میدان عشق را منشأ و سر حلقه‌ی قطارکشان، این یک را شق قمر و معجز بگیتی سمر تعلیم مریدان آگاه را مجمل علامتی که «بهذه تأدب ابدال الحقیقة» و آن یک را ردشمس و تبدیل غدبه امس ارشاد سالکان راه را مختصر کرامتی که «تربی بها اطفال الطریقة»

محمد ملک دین را زینت و زین

کمان ابروی بزم قاب قوسین

علی مقصود جزو و مقصد کل

به ذیلش جمله را دست توسل

و اولاد نامی و احفاد گرامیشان جهان هدایت را سلطان دارالملک و نجات عاصیان را از غرقاب ضلالت، محکمترین فلکند، قدوه‌ی اصحاب دینند و قبله‌ی ارباب یقین صلوات اللّه علیهم اجمعین.

اما بعد، چنین گوید این مداح دولت ابدمدت و دعاگوی سلطنت قوی شوکت، غلام آستان آل احمد مختار نور الله المتخلص به عمان السامانی من مضافات اصفهان که مدتی در طریق سلوک بسر برده گاهی از راه مجاهدات، مشاهداتی و از روی ریاضات، استفاضاتی در مراتب توحید و رسومات تفرید و تجرید و قانون صاحبان راز و مقامات عاشقان جان بازدست میداد پاره‌ای از آنها را منظوماً محفوظ خاطر و مسوده‌ی اوراق نموده، فراغ بالی و جمعیت خیالی که باعث جمع آن تفریق و سبب التیام آن تحریق بوده باشد میسر نمی‌شد و شفیقان مشتاق و رفیقان صافی مذاق را در اتمام و انجام آن اصرار تمام و ابرام مالاکلام میرفت تا در این سال فرخ که یک هزار و سیصد و پنج از هجرت نبوی صلی اللّه علیه و علی دینه القوی‌ست گذارم در دار السلطنۀ اصفهان ارم نشان افتاده، در ایام مجاورت وقتی با رئیس خواجه سرایان آغاسلیمان خان حفظه اللّه من آفات الزمان اتفاق افتاد، انسانی دیدم با فطرت فرشته و طینتی از صدق و صفا سرشته، جامع جمیع صفات انسانی و محبوب و مطبوع اقاصی و ادانی از کمال ملاطفت و مهربانیش در حیرت مانده؛ بمناسبت این شعر را فرو خواندم:

چشم مسافر چو بر جمال تو افتد

عزم رحیلش بدل شود به اقامت

روزی در اثنای محاوره لب گشوده فرمود مژده که مثنویاتت در آستان رضای حضرت خامس آل عبا علیه آلاف التحیة و الثناء، مقبول و بشرف قبول موصول گشت، کجا شرذمه‌ای از آن اشعار خاطر عاطر کریمه حجر عصمت و عفیفۀ سرادق عظمت را مسموع گشته، مطبوع افتاد امر شد دریغ است که این چنین گنجینه‌ی اسرار و مخزن لئالی شاهوار در پس پرده‌ی استتار و مختفی از مسامع و انظار بماند طبعش کن و انتشارش ده تا این عروس، روی از پردۀ اختفا نماید و اهل دانش را از شنیدن و خواندنش احتظاظی کامل حاصل آید چه شکر نعمت حضرت باری و موهبتهای حق را حقگزاری موقوف به اظهار داشتن و منوط به پرده نگذاشتن ست دیگر بزرگان گفته‌اند:

فضل و هنر ضایع‌ست تا ننمایند

عود بر آتش نهند و مشک بسایند

همان به که این نقود عالی و عقود لئالی را مجموعه پردازی و دیباچۀ آنرا بالقاب خاص پرستاران کریمه‌ی عصر که ذکر محمدت و مکرمت ایشان بیرون از حد و حصرست، موشح و مزین سازی، خاتونی که اعلیحضرت شهریار عجم؛ وارث تخت کی و حارس ملک جم، کیقباد زمان و زمین اسکندر تاج سلیمان نگین

شاه آزاده خسرو عادل

داور ابردست دریادل

السلطان بن السلطان ناصر الدین شاه غازیادام اللّه ملکه را زبدۀ خواتین کرام و حضرت مستطاب ارفع اشرف اسعد امجد والا المسعود حضرت ظل السلطان دامت شو کته را فرخنده مام ست، بانویی که در مرتبۀ عصمت تالی مریم عمرانی و درجۀ زهد و تقوی را رابعۀ ثانی‌ست، همواره در تشویق عارفان سخن سنج و ترغیب به صله و دندان رنج مردانه رغبتی و شاهانه همتی دارد، ارجو که بیمن این نسبت بلند و شرافت ارجمند؛ صیت این سیمرغ گوشه نشین، شهره‌ی قاف تاقاف شود و ذکر این گنج خلوت گزین بیرون از حد اوصاف، لهذا امتثال را همت گماشته، نامه گرفته، خامه برداشته، بسی برنیامد که متفرقات چندین ساله را مرتباً در یک رساله جمع آورده به مثنوی گنجینة الاسرارش موسوم کردیم امید از کرم بزرگان آنکه چشم از معایب پریشان گوئیش پوشند و در ابراز و اظهار قبایح آن نکوشند. و من الله التوفیق و علیه التکلان.

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۳۱

در بیان مهیا شدن آن میدان، مردی را چابک سوار و پای در رکاب آوردن آن سید بزرگوار و مکالمات با ذوالجنان و ذوالفقار بر مشرب صافی مذاقان گوید:

دیگرم شوری به آب و گل رسید

وقت میدان داری این دل رسید

موقع پادر رکاب آوردن‌ست

اسب عشرت را سواری کردن‌ست

تنگ شد دل، ساقی از روی صواب

زین می عشرت مرا پر کن رکاب

کز سر مستی سبک سازم عنان

سر گران بر لشکر مطلب زنان

روی در میدان این دفتر کنم

شرح میدان رفتن شه، سر کنم

باز گویم آن شه دنیا و دین

سرور و سر حلقه‌ی اهل یقین

چونکه خود را یکه و تنها بدید

خویشتن را دور از آن تن‌ها بدید

قد برای رفتن از جا، راست کرد

هرتدارک خاطرش می‌خواست کرد

پا نهاد از روی همت در رکاب

کرد با اسب از سر شفقت، خطاب

کای سبک پر ذوالجناح تیز تک

گرد نعلت، سرمه‌ی چشم ملک

ای سماوی جلوه‌ی قدسی خرام

ای ز مبدأ تا معادت نیم گاه

ای بصورت کرده طی آب و گل

وی بمعنی پویه‌ات در جان ودل

ای برفتار از تفکر تیز تر

وز براق عقل، چابک خیز تر

روبکوی دوست، منهاج من‌ست

دیده واکن وقت معراج من‌ست

بدبه شب معراج آن گیتی فروز

ای عجب معراج من باشد بروز

توبراق آسمان پیمای من

روز عاشورا، شب اسرای من

بس حقوقا کز منت بر ذمت‌ست

ای سمت نازم زمان همت‌ست

کز میان دشمنم آری برون

روبکوی دوست گردی رهنمون

پس به چالاکی به پشت زین نشست

این بگفت و برد سوی تیغ، دست:

ای مشعشع ذوالفقار دل شکاف

مدتی شد تا که ماندی در غلاف

آنقدر در جای خود کردی درنگ

تاگرفت آیینه‌ی اسلام، زنگ

هان و هان ای جوهر خاکستری

زنگ این آیینه می‌باید بری

من کنم زنگ از تو پاک ای تابناک

کن تو این آیینه را از زنگ پاک

من ترا صیقل دهم از آگهی

تا تو آن آیینه را صیقل دهی

شد چو بیمار از حرارت ناشکیب

مصلحت را خون ازو، ریزد طبیب

چونکه فاسد گشت خون اندر مزاج

نیشتر باشد بکار اندر علاج

در مزاج کفر شد، خون بیشتر

سر برآور، ای خدا را نیشتر

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۱۵

رجوع به مطلب و بیان حال آن طالب و مطلوب حضرت رب اعنی شیرازه‌ی دفتر توحید و دروازه‌ی کشور تجرید و تفرید سراندازان را رئیس و سالار، پاکبازان را انیس و غمخوار، سید جن و بشر، سر حلقه‌ی اولیائی حشر: مولی الموالی سیدالکونین ابی عبدالله الحسین صلوات اللّه علیه و اصحابه و ورود آن حضرت به صحرای کربلا و هجوم و ازدحام کرب وبلا:

گوید او چون باده خواران الست

هر یک اندر وقت خود گشتند مست

ز انبیا و اولیا، از خاص و عام

عهد هر یک شد به عهد خود تمام

نوبت ساقی سرمستان رسید

آنکه بدپا تا بسرمست، آن رسید

آنکه بد منظور ساقی هست شد

و آنکه گل از دست برد، از دست شد

گرم شد بازار عشق ذوفنون

بوالعجب عشقی، جنون اندر جنوب

خیره شد تقوی و زیبایی بهم

پنجه زد درد و شکیبایی بهم

سوختن با ساختن آمد قرین

گشت محنت با تحمل، همنشین

زجر و سازش متحد شد، درد و صبر

نور و ظلمت متفق شد، ماه و ابر

عیش و غم مدغم شد و تریاق و زهر

مهر و کین توأم شد و اشفاق و قهر

ناز معشوق و نیاز عاشقی

جور عذرا و رضای وامقی

عشق، ملک قابلیت دید صاف

نزهت از قافش گرفته تا بقاف

از بساط آن، فضایش بیشتر

جای دارد هرچه آید، پیشتر

گفت اینک آمدم من ای کیا

گفت از جان آرزومندم بیا

گفت بنگر، بر ز دستم آستین

گفت منهم برزدم دامان، ببین

لاجرم زد خیمه عشق بی قرین

در فضای ملک آن عشق آفرین

بی قرینی با قرین شد، همقران

لامکانی را، مکان شد لامکان

کرد بروی باز، درهای بلا

تا کشانیدش بدشت کربلا

داد مستان شقاوت را خبر

کاینک آمد آن حریف در بدر

نک نمایید آید آنچ از دستتان

میرود فرصت، بنازم شستتان

سرکشید از چار جانب فوج فوج

لشکر غم، همچنان کز بحر، موج

یافت چون سرخیل مخموران خبر

کز خمار باده آید درد سر

خواند یکسر همرهان خویش را

خواست هم بیگانه و هم خویش را

گفتشان ای مردم دنیا طلب

اهل مصر و کوفه و شام و حلب

مغزتان را شور شهوت غالبست

نفستان، جاه و ریاست طالبست

ای اسیران قضا؛ در این سفر

غیر تسلیم و رضا، این المفر؟

همره مارا هوای خانه نیست

هرکه جست از سوختن، پروانه نیست

نیست در این راه غیر از تیر و تیغ

گومیا، هر کس ز جان دارد دریغ

جای پا باید بسر بشتافتن

نیست شرط راه، رو برتافتن

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۳۰

در بیان اینکه چون تمیز خاصیت شراب، سر از گریبان خاطر جمشید بر زد و خیال تدارک عشرت، از منبت ضمیرش سر زد نخستین جامی تعبیه ساخت و خطوط هفتگانه‌ی آن را با اسامی هفت گانه پرداخت و ساقی دانایی اختیار نموده و بنای سقایت او را، قانونی نهاد، منوط بر حکمت و بآن قانون رسم سرخوشی ووضع می‌کشی را دایر و سایر می‌داشت:

مستی دهد زیارت خاک جم ای عجب

گویی هنوز، زیر لحد جام می‌کشد

و اشاره به حدیث ان لله تعالی شراباً لاولیائه؛ اذاشربوا طربوا و اذاطربواطلبوا و اذا طلبوا وجدواواذا وجدواطابواواذاطابوا ذابوا و اذا اذابوا خلصوا و اذا خلصوا و صلوا و اذا و صلوا اتصلوا و اذا اتصلوا فلا فرق بینهم و بین حبیبهم و راجع بشرح احوال حضرت علی اکبر و مراجعت آنجناب بخدمت باب بر سبیل تمثیل گوید:

وقتی از داننده‌یی کردم سؤال

که مرا آگه کن ای دانای حال

با همه سعیی که در رفتن نمود

رجعت اکبر ز میدان از چه بود؟

اینکه میگویند: بود از بهر آب

شوق آب آورد او را سوی باب

خود همی دید اینکه طفلان از عطش

هر یکی در گوشه‌یی بنموده غش

تیغ زیر دست و زیر پا، عقاب

موجزن شطش به پیش رو، ز آب

بایدش رو آوریدن سوی شط

خویش رادر شط درافکندن چو بط

گر درین رازیست ای دانای راز

دامن این راز را میکن فراز

گفت: چون جمشید نقش جام زد

پس صلا برخیل درد آشام زد

هفت خط آنجا مرا ترتیب داد

هر یکی را گونه گون نامی نهاد

پس نمود از روی حکمت، اختیار

ساقی داننده‌یی کامل عیار

در کفش معیار وجد و ابتهاج

باده خواران را شناسای مزاج

مجلسی آراست مانند بهشت

وندرو ترتیب و قانونی بهشت

جمع در او، کهتر و مهتر همه

برخط ساقی نهاده، سر همه

جام را چون ساقی آوردی بدور

از فرودینه خطش تا خط جور

هیچکس را جای طعن و دق نبود

از خط او سرکشیدن، حق نبود

آری از قسمت نمی‌باید گریخت

عین الطاف‌ست ساقی هرچه ریخت

ور یکی را حال دیگرگون شدی

اختلاف اندر مزاج افزون شدی

جستی از آن دار عشرت انحراف

دیگرش رخصت نبودی انصراف

ور یکی ز آنان، معربدخوشدی

از سر مستی، پریشان گوشدی

از طریق عقل، هشتی پا برون

همرهی کردی ز مستی با جنون

لاجرم صد گونه شرم و انفعال

ساقی آن بزم را گشتی، وبال

جمله را بودی از آن دارالامان

تا بسر منزل رسانیدن، ضمان

کس نیاوردی بر آوردن نفس

دست آنجا دست ساقی بود و بس

لاجرم فعال های ما یرید

لحظه‌یی غافل نمانند از مرید

همت خود، بدرقه راهش کنند

خطره‌یی گررفت، آگاهش کنند

کند اگر ماند، به تدبیرش شوند

تند اگر راند، عنانگیرش شوند

ساقی بزم حقیقت بین، تو باز

کی کم ست از ساقی بزم مجاز؟

اکبر آمد العطش گویان ز راه

از میان رزمگه تا پیش شاه

کای پدر جان، از عطش افسرده‌ام

می ندانم زنده‌ام یا مرده‌ام!

این عطش رمزست و عارف، واقف‌ست

سر حق‌ست این وعشقش کاشف‌ست

دید شاه دین که سلطان هدی‌ست:

اکبر خود را که لبریز از خداست

عشق پاکش را، بنای سرکشی‌ست

آب و خاکش را هوای آتشی‌ست

شورش صهبای عشقش، در سرست

مستیش از دیگران افزونترست

اینک از مجلس جدایی می‌کند

فاش دعوی خدایی می‌کند

مغز بر خود می‌شکافد، پوست را

فاش می‌سازد حدیث دوست را

محکمی در اصل او از فرع اوست

لیک عنوانش، خلاف شرع اوست

پس سلیمان بر دهانش بوسه داد

اندک اندک خاتمش بر لب نهاد

مهر، آن لبهای گوهرپاش کرد

تانیارد سر حق را فاش کرد

هر که را اسرار حق آموختند

مهر کردند ودهانش دوختند

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۱۴

در انتقال از عالم وجد و شوق دورجوع به مطلب بر مشرب اهل ذوق گوید

باز آن گوینده گفتن ساز کرد

وز زبان من حدیث آغاز کرد

هل زمانی تا شوم دمساز خویش

بشنوم با گوش خویش آواز خویش

تا ببینم اینکه گوید راز، کیست؟

از زبان من سخن پرداز کیست؟

این منم یا رب چنین دستانسرا

یا دگر کس می‌کند تلقین مرا؟!

این منم یارب بدین گفتار نغز

یا که من چون پوستم گوینده، مغز؟

شوخ شیرین مشرب من، کیستی؟

ای سخنگوی از لب من، کیستی؟

قصه‌یی مطلوب می‌گویی، بگو

نکته‌یی مرغوب می‌گویی، بگو

زود باشد کاین می پر مشعله

عارفان را جمله سوزد، مشغله

رهروان زین باده مستیها کنند

خودپرستان، حق پرستیها کنند

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۲۹

در بیان مرخص نمودن جناب علی اکبر سلام اللّه علیه را، و امر به تمکین و تسلیم فرمودن، گوید:

خوش نباشد از تو شمشیر آختن

بلکه خوش باشد سپر انداختن

مهر پیش آور، رها کن قهر را

طاقت قهر تو نبود دهر را

بر فنایش گر بیفشاری قدم

از وجودش اندر آری در عدم

مژه داری، احتیاج تیر نیست

پیش ابروی کجت، شمشیر چیست؟

گرچه قصد بستن جزو وکلت

تار مویی بس بود ز آن کاکلت

ور سر صید سپیدست و سیاه

آن ترا کافی بیک تیر نگاه

تیر مهری بر دل دشمن بزن

تیر قهری گر بود، بر من بزن

از فنا مقصود ما عین بقاست

میل آن رخسار و شوق آن لقاست

شوق این غم از پی آن شادی‌ست

این خرابی بهر آن آبادی‌ست

من در این شر و فساد ای با فلاح

آمدستم از پی خیر و صلاح

ثابت‌ست اندر وجودم یک قدم

همچنین دیگر قدم اندر عدم

در شهودم دستی و دستی به غیب

در یقینم دستی و دستی به ریب

رویی اندر موت و رویی در حیات

رویی اندر ذات و رویی در صفات

دستی اندر احتیاج و در غنا

دست دیگر در بقا و در فنا

دستی اندر یأس و دستی در امید

دستی اندر ترس و دستی در نوید

دستی اندر قبض و بسط و عزم و فسخ

دستی اندر قهر و لطف و طرح و نسخ

دستی اندر ارض و دستی در سما

دستی اندر نشو و دستی در نما

دستی اندر لیل و دستی در نهار

در خزان دستی و دستی در بهار

مرمرا اندر امور از نفع و ضر

نیست شغلی مانع شغل دگر

نیستم محتاج و بالذاتم غنی

هست فرع احتیاج این دشمنی

دشمنی باشد مرا با جهلشان

کز چه رو کرد اینچنین نااهلشان

قتل آن دشمن به تیغ دیگرست

دفع تیغ آن، به دیگر اسپرست

رو سپر می‌باش و شمشیری مکن

در نبرد روبهان شیری مکن

بازویت را، رنجه گشتن شرط نیست

با قضا هم پنجه گشتن شرط نیست

بوسه زن بر حنجر خنجر کشان

تیر کآید، گیر و در پهلو نشان

پس برفت آن غیرت خورشید و ماه

همچو نور از چشم و جان از جسم شاه

باز می‌کرد از ثریا تاثری

هر سر پیکان، بروی او، دری

مست گشت از ضربت تیغ و سنان

بیخودیها کرد و داد از کف عنان

عشق آمد، عشق ازو پا مال شد

آن نصیحت گو، لسانش لال شد

وقت آن شد کز حقیقت دم زند

شعله بر جان بنی آدم زند

پرده از روی مراتب؛ واکند

جمله‌ی عشاق را؛ رسوا کند

باز عقل آمد، زبانش را گرفت

پیر میخواران، عنانش را گرفت

رو بدریا کرد دیگر آب جو

زی پدر شد آب گوی و آب جو

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۱۳

در معارضه‌ی با دل و استغراق در مراتب آن ولی کامل زبدة السعداء و سید الشهداء و تجاهل عارفانه:

باز بینم رازی اندر پرده‌یی

هست دل را گوئیا؛ گم کرده‌یی

هر زمان از یک گریبان سر زند

گه برین در، گاه بر آن در زند

کیست این مطلوب، کش دل در طلب

نامش از غیرت نمی‌اید بلب؛

در بساط این و آن؛ جویای اوست

با حدیث غیرش اندر جستجوست

وه که در دریای خون افتاده‌ام

با تو چون گویم که چون افتاده‌ام؟

بیخود آنجا دست و پایی میزنم

هرکرا بینم، صدایی میزنم

وه که عشق از دانشم بیگانه کرد

مستی این دل، مرا دیوانه کرد

یا رب آفات دل از من دور دار

من نمیگویم مرا معذور دار

مدتی شد با زبان وجد و حال

با دلستم در جواب و در سؤال

گویم ای دل، هرزه گردی تا بکی؟

از تو ما را روی زردی تا بکی؟

عزم بالا با همه پستی چرا؟

کاسه لیسا اینهمه مستی چرا؟

تا بچند از عقل و دین بیگانگی

دیده واکن وانه این دیوانگی

مشتم اندر پیش مردم وامکن

پرده داری کن مرا رسوا مکن

غافلی کز این فساد انگیختن

مر مرا واجب کنی خون ریختن

دل مرا گوید که دست از من بشوی

دل ندارم؛ رو دل دیگر بجوی

مانع مطلب برای چیستی؟

پردگی رازا تو دیگر کیستی

بحر را موجی بود از پیش و پس

آن کساکش از خود دانسته خس

باد را گردی بود از پس و پیش

در هوا مرغ آن دهد، نسبت به خویش

تا نپنداری ز دین آگه نیم

با خبر از هر در و هرره نیم

هست از هر مذهبی آگاهیم

اللّه اللّه من حسین اللهیم

بنده‌ی کس نیستم تا زنده‌ام

او خدای من، من او را بنده‌ام

نی شناسای نبیم نی ولی

من حسینی می‌شناسم بن علی

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...

بخش ۲۸

در بیان جواب دادن آن ولی اکبر با توجهات و تفقدات مر نوردیده‌ی خود، علی اکبر را برمصداق اینکه، بهرچه از دوست و امانی، چه کفر آن حرف و چه ایمان» بر مذاق اهل عرفان گوید:

در جواب ار تنک شکر قند ریخت

شکر از لب های شکر خند ریخت

گفت: کای فرزند مقبل آمدی

آفت جان، رهزن دل آمدی

کرده‌یی از حق؛ تجلی ای پسر

زین تجلی، فتنه‌ها داری بسر

راست بهر فتنه، قامت کرده‌یی

وه کزین قامت، قیامت کرده‌یی

نرگست بالاله در طنازیست

سنبلت با ارغوان در بازیست

از رخت مست غرورم می‌کنی

از مراد خویش دورم می‌کنی

گه دلم پیش تو گاهی پیش اوست

رو که در یک دل نمی‌گنجد دو دوست

بیش ازین بابا! دلم را خون مکن

زاده‌ی لیلی؛ مرا مجنون مکن

پشت پا، بر ساغر حالم مزن

نیش بر دل؛ سنگ بر بالم مزن

خاک غم بر فرق بخت دل مریز

بس نمک بر لخت لخت دل مریز

همچو چشم خود به قلب دل متاز

همچو زلف خود، پریشانم مساز

حایل ره، مانع مقصد مشو

بر سر راه محبت، سد مشو

لن تنالوا البر حتی تنفقوا

بعد از آن؛ مما تحبون گوید او

نیست اندر بزم آن والا نگار

از تو بهتر گوهری، بهر نثار

هرچه غیر از اوست، سد راه من

آن بت ست و غیرت من، بت شکن

جان رهین و دل اسیر چهر تست

مانع راه محبت، مهر تست

آن حجاب از پیش چون دورافکنی

من تو هستم در حقیقت، تو منی

چون ترا او خواهد از من رو نما

رو نما شو، جانب او، رو، نما

...

گنجینة الاسرار عمان سامانی نظر دهید...