فخرالدین اسعد گرگانی

رفتن رامین به کهندز به مکر

چو دود شب بماند از آتش روز

فلک بنوشت هیرى مفرش روز

بشد بر پشت اشقر آفتابى

چو باز آمد بر ادهم ماهتابى

ز لشکر گه به راه افتاد رامین

ندیدش هیچ کس جز ماه و پروین

رسول پیش ویس با چهل کس

که بودى لشکرى را هر یکى بس

گهى تازان گهى پویان چو گرگان

به یک هفته به مرو آمد ز گرگان

چو رامین از بیابان رفت بیرون

نماندش رنج ره یکروز افزن

رسول و ویس را از ره گسى کرد

ز بهر ویس اندرزش بسى کرد

که او را آگاهى از من نهان ده

کجا این بار کار ما نهان به

مگو این راز جز با ویس و دایه

که خود دایه ستمارا سود و مایه

بگو کاین بار کار ما چنان شد

کجا در هر زبانى داستان شد

نشاید دید ازین پس روى موبد

و گر بینم سزاوارم به هر بد

تو فردا شب به دزبر باش هشیار

ز شب یک نیمه رفته گوش من دار

بکن چارى که من پیش تو آیم

به پیروزى ترا راهى نمایم

نهان دار این سخن تا من رسیدن

کجا این پرده من خواهم دریدن

فرستاده برفت از پیش رامین

به راهاندر شتابان تر ز شاهین

بدان گه سیم بر ویس گل اندام

به مرو اندر کهندز داشت آرام

همیدون گنجهاى شاه گربز

نهاده بود همواره در آن دز

سپهبد زرد نامى کوتوالش

که بیش از مال موبد بود مالش

گزین شاه و دستور و برادر

به گنج و خواسته قارون دیگر

نگهبان بود ویس دلستان را

همیدون داد فرمان جهان را

فرستاده چو باز آمد ز گرگان

ز دروازه شد اندر شهر پنهان

پس آنگه چون زنان پوشید چادر

به پیش ویس بانو شد بر استر

کجا خود ویس را آیین چنان بود

که هر روزش یکى سور زنان بود

زنان مهتران زى او شدندى

به شادى هفته اى با او بدندى

بدین نیرنگ زیبا مرد جادو

نهان از زرد شد تا پیش بانو

بگفتش سر بسر پیغام رامین

بسان در و شکر خوب و شیرین

که دند گفت چون بد شادى ویس

ز مرد چاره گر آزادى ویس

تو گفتى مفلسى گنج روان یافت

و یا مرده دگر باره روان یافت

همان گه سوى زردش کس فرستاد

که بختم دوش در خواب آگهى داد

که ویرو یافت لختى درد و سستى

کنون باز آمدش حال درستى

به آتشگاه خواهم رفتن امروز

به کار نیک بودن آتش افروز

خورش بفزایم آتش را ببخشش

به نیکو و به پاکى و به رامش

سپهبد گفت شاید همچنین کن

همیشه نام نیک و کار دین کن

همان گه ویس شد با دوستداران

زنان مهتران و نامداران

به ددروازه به آتشگاه خورشید

که بود از کردهاى شاه جمشید

چه مایه ریخت خون گوسفندان

ببخشید آن همه بر مستمندان

چه مایه جامه و گوهر برافشاند

چه مایه سیل شیم و زر ز کف راند

چو شب بروى گردون سایه گسترد

فرستاده شد و رامین در آورد

ز بیگانه تهى کردند ایوان

زبون شد مشترى را پیر کیوان

بماند آن راز در گیتى نهفته

نیامد باد بر شاخ شکفته

اگر چه کار باشد سهمگین سخت

به آسانى بر آید چون بود بخت

چنان چون ویس و رامین را بر آمد

درخت رنج را شادى بر آمد

زنان مهتران یکسر برفتند

همه بیگانگان از در برفتند

کسان ویس با رامین بماندند

همان گه جنگیان را بر نشاندند

چهل جنگى همه گرد دلاور

کشیده چون زنان در روى چادر

بدین چاره ز دروازه برفتند

وز آتشگه ره کندز گرفتند

به پیش اندر گروهى شمعداران

گروهى خادمان و پیشکاران

همى راندند مردى را ز راهش

نهفته ماند زین چاره گناهش

بدین نیرنگ رامین را به دز برد

نهفته زیر چادر با چهل گرد

چو در دز شد کندز ببستند

به باره پاسبانان بر نشستند

خروش و هاى هویى بر کشیدند

سراى ویس پر دشمن ندیدند

چو شب تاریک شد چون جان بد مهر

تو گفتى دود و قیر اندود بر چهر

هوا از قعر دریا تیره تر شد

فلک چون قعر دریا پر گهى شد

بر آمد لشکر گردون ز خاور

چنان کامد ز تاریکى سکندر

دلیران از کمین بیرون دویدند

چو برگ مرد خنجر بر کشیدند

چو سوزان آتش اندر دز فتادند

همه شمشیر در مردى نهادند

چو خفته کش پلنگ آید به بالین

به بالین برادر رفت رامین

...

فخرالدین اسعد گرگانی نظر دهید...

کشتن رامین زرد را به جنگ

بجست از حواب زرد و تیغ برداشت

کجا چون شیردر کوشش جنگ داشت

چو پیل مست با رامین بر آویخت

بیامد مرگ و از جانش در آویخت

مرو را گفت رامین تیغ بفگن

که بر جانت گزندى ناید از من

منم رامین ترا کهتر برادر

منه جان را ز بهر کین بر آذر

بیفگن تیغ و دستت بند را ده

که بند از مرگ و از کشتن ترا به

سپهبد چون شنید آواز رامین

ز کین دل سیه گشتش جهان بین

زبان بگشاد بر دشنام رامین

به زشتى برد نیکو نامش از کین

به رامین تاخت چون شیر دژ آگاه

بزد شمشیر بر تار کش ناگاه

سبک رامین سپر افگند بر سر

یکى نیمه سپر بفگند خنجر

بزد رامینه تیغى بر سر زرد

چنان زخمى که مغزش را بدر کرد

سرش یک نیمه با یک دست بفگند

ز خونش سرخ گل بر گل پراگند

چو زین سان کشته شد زرد نگون بخت

شد اندر دز نبرد دیگران سخت

نیامد ماه چرخ از ابر بیرون

ز بیم آنکه بر رویش چکد خون

به هر بامى فگنده کشته اى بود

به هر کویى ز کشته پشته اى بود

بسا کز بارهء کندز بجستند

ز بیم مرگ و از وى هم نرستند

بسا کز کین دل پیگار کردند

ز بهر ویس و هم جان را نبرند

عدو در هر کجا بد گشت مسکین

شب بدخواه بود و روز رامین

سه یک رفته زشب گیتى چنان کرد

که یکسر بود رفته دولت زرد

شبى رنگش سیه همچون جوانى

به رامین داد کام جاودانى

اگر چه داد وى را گنج و گوهر

ندادش تا ازو نستد برادر

جهان را هر چه بینى این چنینست

به زیر نوش مهرش ز هر کینست

گلش با خار و نازش با غمانست

هوا با رنج و سودش با زیانست

چو رامین دید وى را کشته بر خال

همان گه جامه را بر سینه زد چاک

همى گفت آوخ اى فرخ برادر

مرا با جان و با دیده برابر

به خنجر باد دست من بریده

به زو بین باد ناف من دریده

چرا چون تو برادر را بکشتم

که بشکستم به دست خویش پشتم

اگر یابم هزاران زر و گوهر

کجا یابم دگر چون تو برادر

چو رامین مویه برکشته بسى کرد

همان بى سود اندوهش بسى خورد

نه جاى مویه بود و گرم خوردن

که جاى رزم بود و نام کردن

چو زرد از شور بختى بى روان شد

رمه در پیش گرگان بى شبان شد

بسان خطبه خوانى بود خنجر

که او را مغز گردان بود منبر

به شاهى خطبهء رامین همى کرد

بر آن خطبه فلک آمین همى کرد

شبى بود آن شب از شبهاى نامى

چو مهر ویس بر رامین گرامى

چو شب تاریک بُد بخت بداندیش

بشد شبگیر با دلهاى پر نیش

چو روز آمد بر آمد بخت رامین

بزد بر گیتى از شاهیش آذین

جهان افروز رامین بامدادان

ز بخت خویش خرم بود و شادان

نشسته آشکارا با دلارام

دلش خودراى گشته بخت خودکام

...

فخرالدین اسعد گرگانی نظر دهید...

بر داشتن رامین گنج موبد را گریختن به دیلمان

پس آنگه گرد کرد از مرو یکسر

بزودى هر چه اشتر بود و استر

سراسر گنجهاى شاه برداشت

وزان یک رشته اندر گنج نگذاشت

به مرو اندر در نگش بود دو روز

به راه افتاد با گنج و دل افروز

نشانده ویس را در مهد زرین

چو مه بمیان هفتورنگ و پروین

شتر در پیش و استر ده هزارى

نبد دینار و گوهر را شمارى

همى آمد به راه اندر شتابان

گرفته روز و شب راه بیابان

به یک هفته دو هفته ره همى راند

به دو هفتهبیابان باز پس ماند

چو آگه شد شه از کردار رامین

چنان افروز رامین بد به قزوین

ز قزوین در زمین دیلمان شد

ددرفش نام او بر آسمان شد

زمین دیلمان جاییست محکم

بدو در لشکرى از گیل و دیلم

به تارى شب ازیشان ناوک انداز

زنند از دور مردم را به آواز

گروهى ناوک و ژوپین سپارند

به زخمش جوشن و خفتان گذارند

بیندازند ژوپین را گه تاب

چو اندازد کمان رو تیر پر تاب

چو دیوانند گاه کوشش ایشان

جهان از دست ایشان شد پریشان

سپر دارند پهناور گه جنگ

چو دیوارى نگاریده به صد رنگ

ز بهر آنکه مرد نام و ننگند

ز مردى سال و مه باهم بجنگند

از آدم تا به اکنون شاه بى مر

کجا بودند شاه هفت کشور

نه آن کشور به پیروزى گشادند

نه باژ خود بدان کشور نهادند

هنوز آن مرز دو شیزه بماندست

برو یک شاه کام دل نراندست

چو رامین شد در آن کشور به شاهى

ز بخت نیک دیده نیکخواهى

همان گه چرم گاوى را بگسترد

چو پنجه بدره سیم و زربرو کرد

یکى زرینه جامش بر سر افگند

به زرین جام سیم و زر پراگند

که هم دل بود وى را هم درم بود

هوادار و هوا خواهش نه کم بود

چو از گوهر همى بارید باران

شکفته گشت بختش را بهاران

همان بیش بود او را سپاهى

ز برگ و ریگ و قطر آب و ماهى

جهان یکباره گرد آمد بر و بر

نه بر رامین که بر دینار بى مر

بزرگانى که پیرامنش بودند

همه فرمانش را طاعت نمودند

چو کشمیر چو آذین و چو ویرو

چو بهرام و رهام و سام و گیلو

شهان دیگر از هر جایگاهى

فرستادند رامین را سپاهى

چنان شد لشکر رامین به یک ماه

که تنگ آمد بریشان راه و بیراه

سپهدار بزرگش بود ویرو

وزیر و قهرمانش بود گیلو

...

فخرالدین اسعد گرگانی نظر دهید...

پاسخ دادن رامین ویس را

دگر باره جوابش داد رامین

سر از چنین مکش اى ماه چندین

تو این گفتار را حاصل ندارى

به بیل صبر ترسم گل ندارى

زبان با دلت همراهى ندارد

دلت زین گفته آگاه ندارد

دلت را در شکیبایى هنر نیست

مرو را زین که مى گویى خبر نیست

تو چون طبلى که بانگت سهمناکست

و لیکن در میانت باد پاکست

زبانت مى نماید زود سیرى

و لیکن نیست دل را این دلیرى

زبانت دیگرست و دلت دیگر

که این از حنظلست و آن ز شکر

خداى من بتا بر آسمان نیست

اگر بر من دل تو مهربان نیست

و لیکن بخت من امشب چنینست

که چون بدخواه من با من به کینست

مرا در برف چون گمراه ماندست

زمن تا مرگ یک بیراه ماندست

نیارم بیش ازین بر جاى بودن

نهیب برف و سرما آزمودن

تو نادانى و نشنودى مگر آن

که از بدخواه بدتر دوست نادان

اگر نادان بود بایسته فرزند

ازو ببرید باید مهر و پیوند

من ایدر در میان برف و سرما

تو در خانه میان خز و دیبا

همى بینى مرا در حال چونین

همى گویى سخنهاى نگارین

چه جاى این سخنهاى درازست

چه وقت این همه گشّى و نازست

تو از گشّى سخن نا کرده کوتاه

گلوى من بگیرد مرگ ناگاه

مرا مردن بود در رزمگاهى

که گرد من بود کشته سپاهى

چرا به فسوس در سرما بمیرم

چرا راه سلانت بر نگیرم

نخواهى مرمرا بر تو ستم نیست

چو من باشم مرا دلدار کم نیست

ترا موبد همیدون باد در بر

مرا چون تو یکى دلدار دیگر

چو من بر گردم از پیشت بدانى

کزین تندى کرا دارد زیانى

کنون رفتم تو از من باش پدرود

همى زن این نوا گر نگسلد رود

من آن خواهم که تو باشى شکیبا

چه خواهد کور جز دو چشم بینا

تو موبد را و موبد مر ترا باد

به کام نیک خواهان هر دوان شاد

...

فخرالدین اسعد گرگانی نظر دهید...

آگاه شدن موبد از گنج بردن رامین با ویس

چو آگاهى به لشکرگاه بردند

بزرگان شاه را آگه نکردند

کجا او پادشاهى بود بدجو

وزین بدتر شهان را نیست آهو

نیارست ایچ کس او را بگفتن

همه کس راى دید آن را نهفتن

سه روز این راز ماند از وى نهفته

تمامى کار رامین شد شکفته

چو آگه شد جهان بر وى سر آمد

تو گفتى رستخیز او بر آمد

مساعد بخت او با او بر آشفت

خرد یکباره از وى روى بنهفت

ندانست ایچ گونه چارهء خویش

تو گفتى بسته شد راگش پس و پیش

فهى فگتى شوم سوى خراسان

مه رامین باد و مه ویس و مه گرگان

گهى گفتى که گر من باز گردم

به زشتى در جهان آواز گردم

مرا گویند گشت از رام ترسان

و گر نه نامدى سوى خراسان

گهى گفتى که گر با وى بکوشم

ندانم چون دهد یارى سروشم

سپاه من همه با من به کینند

به شاهى پاک رامین را گزینند

جوانست او و هم بختش جوانست

درخت دولتش تا آسمانست

به دست آورد گنج من سراسر

منم مفلس کنون و او توانگر

نه خوردم آن همه نعمت نه دادم

ز بهر او همه بر هم نهادم

مرا مادر بدین پتیاره افگند

که بر رامین دلم را کرد خرسند

سزد گر من به بد روزى نشستم

که گفتار زنان را کام بستم

یکى هفته سپه را روى ننمود

دو صد دریاى اندیشه نپیمود

چنین افتاد تدبیرش به فرجام

که با رامین بکوشد کام و ناکام

همى ننگ آمدش بر گشتن از جنگ

ز گرگان سوى آمل کرد آهنگ

چو لشکرگه بزد بر دشت آمل

جهان از ساز لشکر گشت پر گل

ز خیمه گشت صحرا چون کهستان

کهستان از خوشى همچون گلستان

...

فخرالدین اسعد گرگانی نظر دهید...

پاسخ دادن ویس رامین را

سمن بر ویس گفتا همچنین باد

ز ما بر تو هزاران آفرین باد

شبت خوش باد و روزت همچو شب خوش

دلت گش باد و بختت همچو دل گش

من آن شایسته یارم کم تو دیدى

که همچون من نه دیدى نه شنیدى

نه روشن ماه من بى نور گشتست

نه مشکین زلف من کافور گشتست

نه خم زلفکانم گشت بى تاب

نه در اندر دهانم گشت بى آب

نه سروین قد من گشتست چنبر

نه سیمین کوه من گشتست لاغر

گر آنگه بود ماه نو رخانم

کنون خورشید خوبان جهانم

رخانم را بود حورا پرستار

لبانم را بود رذوان خریدار

به چهره آفتاب نیکوانم

به غمزه پادشاه جاودانم

به پیش عارذ من گل بود خوار

چنان چون خوار باشد پیش گل خار

صنوبر پیش بالایم بود چنگ

چو گوهر نزد دندانم بود سنگ

منم از خوب رویى شاه شاهان

چنان کز دلربایى ماه ماهان

نبرَّدکیسه را از خفته طرار

چنان چون من ربایم دل ز بیدار

نگیرد شیر گور و یوز آهو

چنان چون من به غمزه جان جادو

ز رویم مایه خیزد دلبرى را

ز مویم مایه باشد کافرى را

نبودم نزد کس من خوار مایه

چرا گشتم به نزد تو کدایه

اگر چه نزد تو خوار و زبونم

از آن یارى که تو دارى فزونم

کنون هم گل همى بایدت و هم من

بدان تا گلت باشد جفت سوسن

چنین روز آمدت زین یافه تدبیر

سبک ویران شود شهرى به دو میر

کجا دیدى دو تیغ اندر نیامى

و یا گم روز و شب در یک مقامى

مرا نادان همى خوانى شگفتست

ترا خودپاى نادانى گرفتست

دلت گر ابله و نادان نبودى

به چونین جاى بر پیچان نبودى

و گر نادان منم از تو جدایم

خداوند ترایم نه ترایم

بجاى آور سپاس و شکر یزدان

که چون موبد نیى با جفت نادان

چو ویسه داد یکسر پاسخ رام

به مهر اندر نشد سنگین دلش رام

ز روزن باز گشت و روى بنهفت

نگهبانان و در بانانش را گفت

مخسپید امشب و بیدار باشید

به پاس اندر همه هشیار باشید

کجا امشب شبى بس سهمناکست

جهان را از دمه بیم هلاکست

ز باد تند و از هرّاى باران

همى تازند پندارى سواران

جهان آشفته چون آشفته دریا

نوان در موجش این دل کشتى آسا

ز موج تند و باد سخت جستن

بخواهد هر زمان کشتى شکستن

چو رامین را به گوش آمد ز جانان

سخن گفتار او با پاسبانان

که امشب سربسر بیدار باشید

به پاس اندر همه هشیار باشید

امید از دیدن جانان ببرید

کجا بادش همه پهلو بدرید

نیارست ایستادن نیز بر جاى

که نه دستش همه جنبید و نه پاى

عنان رخش را بر تافت ناچار

هم از جان گشته نومید و هم از یار

همى شد در میان برف چون کوه

فزون از کوه او را بر دل اندوه

همى گفت اى دل اندیشه چه دارى

اگر دیدى ز یار خویش خوارى

به عشق اندر چنین بسیار باشد

تن عاشق همیشه خوار باشد

اگر زین روزت آید رستگارى

مکن زین پس بتان را خواستگارى

تو آزادى و هر گز هیچ آزاد

چو بنده بر نتابد جور و بیداد

ازین پس هیچ یار و دوست مگزین

به داغ این پسین معشوق بنشین

بر آن عمرى که گم کردى همى موى

چو زین معشوق یاد آرى همى گوى

دریغا رفته رنج و روزگارا

کزیشان خود دریغى ماند مارا

دریغا آن همه رنج و تگاپوى

که در میدان بسر برده نشد گوى

دریغا آن همه اومیدوارى

که شد نا چیز چون باد گذارى

همى گفتم دلا بر گرد ازین راه

که پیش آید درین ره مر رتا چاه

همى گفتم زبانا راز مگشاى

نهان دل همه با دوست منماى

که بس خوارى نماید دوست مارا

همى دیدم من این روز آشکارا

که چون تو راز بر دلبر گشایى

نهانت هر چه هست او را نمایى

نماید دوست چندان ناز و گشّى

که در مهرش نماند هیچ خوشى

ترا به بود خاموشى ز گفتار

بگگفتى لاجرم گشتى چنین خوار

چه نیکو داستانى زد یکى دوست

که خاموشى به مرغان نیز نیکوست

...

فخرالدین اسعد گرگانی نظر دهید...

کشته شدن شاه موبد بر دست گراز

چهان را گر چه بسیار آزماییم

نهفته ببند رازش چون گشاییم

نهانى نیست از بندش نهانتر

نه چیزى از قصاى او روانتر

جهان خوابست و ما دو وى خیالیم

چرا چندین درو ماندن سگالیم

نه باشد حال او را پایدارى

نه طبعش را همیشه سازگارى

نه گاه مهر نیک از بد بداند

نه مهر کس به سر بردن تواند

چه آن کز وى نیوشد مهربانى

چه آن کز کور جوید دیدبانى

نماید چیزهاى گونه گونه

درونش راست بیرون واشگونه

به کار بلعجب ماند سراسر

درونش دیگر و بیرونش دیگر

به چه ماند به خان کاروان گاه

همیشه کاروانى را برو راه

ز هر گونه سپنجى در وى آیند

و لیکن دیر گه در وى نپایند

گهى ماند بدان مرد کمان ور

که باشد پیش اورد تیر بى مر

به زه کرده همه ساله کمان را

به تاریکى همى اندازد آن را

هر آن تیرى که از دستش رها شد

نداند هیچ چون شد یا کجا شد

زنى پیرست پندارى نکو روى

که در چاه افگند هر دم یکى شوى

همى جوییم گنجش را به صد رنج

پس آنگاهى نه ما مانیم و نه گنج

سپاهى بینى و شاهى ابر گاه

پس آنگه نه سپه بینى و نه شاه

چو روزى بگذرد بر ما ز گیهان

ز مردم همرهش بینى فراوان

چو او بگذشت روز دیگر آید

ز ما با او گروهى نو در آید

مرا بارى به چشم این بس شگفتست

وزین اندیشه ام سودا گرفتست

ندانم چیست این گشت زمانه

وزو بر جان ما چندین بهانه

جهاندارى شهانشاهى چو موبد

جهان را زو بسى نیک و بسى بد

بدین خواریش باشد روز فرجام

بماند در دل و چشمش همه کام

کجا چون برد لشکرگه به آمل

همه شب خورد با آزادگان مل

مهان را سر به سر خلعت فرستاد

کهان را ساز جنگ و سیم و زر داد

همه شب بود از مى مست و شادان

خمارش بین که چون بد بامدادان

نشسته شاه با گردان کشور

بر آمد ناگهان بانگى ز لشکر

ز لشکر گاه شاهنشه کنارى

مگر پیوسته بد با جویبارى

گرازى زان یکى گوشه بردن جست

ز تندى همچو پیلى شرزه و مست

گروهى نعره بر رویش گشادند

گروهى در پى او اوفتادند

گراز آشفته شد از بانگ و فریاد

به لشکر گاه شاهنشه در افتاد

شهنشه از سرا پرده بر آمد

به پشت خنگ چو گانى در آمد

به دست اندریکى خشت سیه پر

بسى بدخواه را کرده سیه در

چو شیر نر بر آن خوگ دژم تاخت

سیه پر خشت پیچان را بیداخت

خطا شد خشت او وان خوگ چون باد

به دست و پاى خنگ شه در افتاد

به تندى زیر خنگ اندر بغرید

بزدیشک و زهارش را بدرید

بیفتادند خنگ و شاه با هم

چو بسته گشته چرخ و ماه با هم

هنوز افتاده بد شاه جهانگیر

که خوک او را بزد یشکى روان گیر

درید از ناف او تا زیر سینه

دریده گشت جاى مهر و کینه

چراغ مهر شد در دلش مرده

همیدون آتش کینه فسرده

سر آمد روزگار شاه شاهان

سیه شد روزگار نیکخواهان

چنان شاهى به چندان کامرانى

نگر تا چون تبه شد رایگانى

جهانا من ز تو ببرید خواهم

فریب تو دگر نشنید خواهم

چو مهرت با دگر کس آزمودم

ز دل زنگار مهر تو ز دودم

ترا با جان ما گویى چه جنگست

ترا از بخت ما گویى چه ننگست

بجاى تو نگویى تا چه کردیم

جز ایدر که دو تا نان تو خوردیم

نگر تا هست چون تو هیچ سفله

که یک یک داده بستانى بجمله

کنى ما را همى دو روزه مهمان

پس آنگه جان ما خواهى به تاوان

نه ما گفتیم ما را میهمان کن

پس آنگه دل چنان بر ما گران کن

چه خواهى بى گناه از ما چه خواهى

که ریزى خون ما بر بیگناهى

ترا گر هست گوهر روشنایى

چرا در کار تاریکى نمایى

چرا چون آسیاى گرد گردى

بیاگنده به آب و باد و گردى

چو بختم را به چاه آندر فگندى

مرا زان چه که تو چونین بلندى

ترا گر جاودان بینم همینى

همین چرخى همین آب و زمینى

همین کوهى همین دریا و بیشه

همین زشتیت کار و خو همیشه

هر آن مردم که خوى تو بداند

ترا جز سفله و نا کس نخواند

خداوندا ترا دانم ورا نه

به هر حاجت ترا خوانم مرا به

کجا دهر آن نیرزد کش بدانند

و یا خود بر زبان نامش برانند

...

فخرالدین اسعد گرگانی نظر دهید...

پشیمان شدن ویس از کردهء خویش

شگفتا پر فریبا روزگارا

که چون دارد زبون خویش مارا

بما بازى نماید این نبهره

چنان چون مرد بازى کن به مهره

گهى دلشاد دارد گاه غمگین

گهى با مهر دارد گاه با کین

مگر ما را جزین بهره نبایست

و گر چونین نبودى خود نشایست

تن ما گر نبودى بستهء آز

نگفتى از گشى با هیچ کس راز

نه کس را در جهان گردن نهادى

نه بارى زین جهان بر تن نهادى

ز بند مردمى جُستى رهایى

نجستى از بزرگى جز جدایى

چو بودى در گهرمان بى نیازى

به که کردى جهان افسوس و بازى

چنان کاندر میان ویس و رامین

بگسترد از پس مهر آن همه کین

چو رامین باز گشت از ویس نومید

ز مهر هر دو گشت ابلیس نومید

پشیمان گشت ویس از کردهء خویش

دل نالانش گشت آزردهء خویش

ز گریه کرد چشم خویش پر آب

به رخ براشک او چون در خوشاب

همى بارید چون ابر بهارى

به آب اندر روان همچون سمارى

گل رویش به گونه گشت چون گل

ز درد دل همى زد سنگ بر دل

نه بر دل که مى زد سنگ بر سنگ

ز ناله همچو زیر چنگ بر چنگ

همى گفت آه ازین وارونه بختم

تو گویى شاخ محنت را درختم

چرا تیمار جان خود خریدم

به دست خود گلوى خود بریدم

چه بد بود این که کردم باتن خویش

چرا گشتم بدین سان دشمن خویش

کنون آتش ز جانم که نشاند

کنون خود کرده را درمان که داند

به دایه گفت دایه خیز و منشین

نمونه کار خسته جان من بین

نگر تا هیچ کس را این فتادست

به بخت من ز مادر دخت زادست

مرا آمد به در بخت وفاگر

به زورش باز گردانیدم از در

مرا بر دست جام نوش و من مست

به مستى جام را بفگندم ازدست

سیه باد جفا انگیخت گردم

کنود ابر بلا بارید دردم

سه چندان کز هوا بارد همى نم

درین شب بر دلم بارد همى غم

منم از خرمى درویش گشته

چراغ خود به دست خویش کشته

الا اى دایه همچون باد بشتاب

نگارین دلبرم را زود دریاب

عنان باره اش گیر و فرود آر

بگو اى رفته از پیشم به آزار

نباشد هیچ کامى بى نهیبى

نباشد هیچ عشئى بى عتیبى

به جان اندر امیدو آز باشد

به عشق اندر عتاب و ناز باشد

جفاى تو حقیقت بد به کردار

جفاى من مجازى بد به گفتار

نبینى هیچ مهر و مهر جویى

که خود در وى نباشد گفت و گویى

بدان دلبر چرا باشد نیازى

که خود با او نشاید کرد نازى

تو آزرده شدى از من به گفتار

من آزرده شدم از تو به کردار

اگر بود از تو آن کردار نیکو

چرا بود از من این گفتار آهو

چو از تو آن چنان کردار شایست

مرا خود بیش و کم گفتن نبایست

بدان اى دایه اورا تا من آیم

که پوزش آنچه باید من نمایم

...

فخرالدین اسعد گرگانی نظر دهید...

نشستن رامین بر تخت شهنشاهى

چو آگاهى به رامین شد ز موبد

که او را چون فرو برد اختر بد

یکى هفته سران لشکر وى

به سوک اندر نشسته همبر وى

نهانى شکر دادار جهان کرد

که او فرجام موبد را چنان کرد

نه جنگى بود مرگش را بهانه

نه خونى ریخته شد در میانه

سر آمد روز چونان پادشاهى

نبوده هیچ رامین را گناهى

هزاران سجده برد او پیش دادار

همى گفت اى خداوند نکو کار

تو دانى گونه گون درها گشادن

که چونین کارها دانى نهادن

برانى هر کرا خواهى ز گیهان

بر آرى هر کرا خواهى به کیوان

بذیرفتم ز تو تا زنده باشم

که خشنودیت را جویند باشم

میان بندگانت داد جویم

همیشه راست باشم راست گویم

بُوم در پادشاهى داد فرماى

به درویشان کام بخشاى

توم یارى ده اندر پادشایى

که یارى دادنم را خود تو شایى

توى پشتى توم یارى به هر کار

مرا از چشم و دست بد نگه دار

خداوندم توى من بندهء بند

مرا شاهى تو دادى اى خداوند

خداوندم توى من بندهء تو

که من خود بندام دارندهء تو

کنون کردى چو سالار جهانم

بدار اندر پناه سایبانم

چو لاله کرد لختى پیش دادار

وزین معنى سخنها گفت بسیار

همان گه بار را فرمود بستن

سواران سپه را بر نشستن

بر آمد بانگ کوس و نالهء ناى

روان شد همچو جیحون لشکر از جاى

روارو در سپاه افتاد چونان

که از باد صبا در ابر نیسان

چو راه حشر گشت آن ره ز غلغل

ز کوه دیلمان تا شهر آمل

جهان افروز رامین با دل افروز

همى آمد همه ره شاد و فیروز

به شادى روز رام و روز شنبد

فرود آمد به لشکرگاه موبد

بزرگان پیش او رفتند یکسر

به دیهیمش بر افشاندند گوهر

مرو را پاک شاهنشاه خواندند

ز فر و داد و خیره بماندند

چو ابرى بود دستش نوبهارى

همى بارید در شاهوارى

یکى هفته به آمل بود خرم

دمادم زد همى رطل دمادم

پس آنگه داد طبرستان به رهام

جوانمرد نکوبخت نکونام

به ایران در نژاد او کیانى

بزرگى در نژادش باستانى

همیدون داد شهر رى به بهروز

که بودش دوستدار و نیک آموز

بدان گاهى که او با ویس بگریخت

به دام شاه موبد در نیاویخت

به رى بهروز کردش میزبانى

به خانه داشتش چندى نهانى

به نیکى لاجرم نیکى جزا بود

کجا او خود به نیکى سزا بود

بکن نیکى و در دریاش انداز

که روزى گشته لولو یابیش باز

وز آن پس داد گرگان را به آذین

کهبا او یکدل بود و دیرین

به درگاهش سپهبد بود ویرو

چو سرهنگ سرایش بود شیرو

دو پیل مست و دو شیر دلاور

به گوهر ویس بانو را برادر

چو هر شهرى به شاهى دادگر داد

نگهبانى به هر مرزى فرستاد

به راه افتاد با لشکر سوى مرو

کجا دیدار او بد داروى مرو

خراسان سر بسر آذین ببستند

پرى رویان بر آذینها نشستند

همه راهى ورا چون بوستان شد

همه دستى برو گوهر فشان شد

زبانها بود بر وى آفرین خوان

چو دلها در وفاى وى گروگان

چو در مرو گزین شد شاه رامین

بهشتى دید در وى بسته آذین

به خوبى همچو نوروز درختان

ز خوشى همچو روز نیک بختان

هزار آوا به دستان رود سازان

شکوفه جامهاى دلنوازان

فرازش ابر دود مشک و عنبر

و زو بارنده سیم و زر و گوهر

سه مه آذینها بسته بماندند

وزیشان روز و شب گوهر فشاندند

بدین رامش نه خود مرو گزین بود

کجا یکسر خراسان همچنین بود

ز موبد سالیان سختى کشیدند

پس از مرگش به آسانى رسیدند

چو از بیدار او آزاد گشتند

به داد شاه رامین شاه گشتند

تو گفتى یکسر از دوزخ بر ستند

به زیر سایهء طوبى نشستند

بدان را بد بود روزى سرانجام

بماند نامشان جاوید بد نام

مکن بد در جهان و بد میندیش

کجا گر بد کنى بد آیدت پیش

چه نیکو گفت خسرو کهبدان را

ز دوزخ آفرید ایزد بدان را

از آن گوهر که شان آورد ز آغاز

به پایان هم بدان گوهر برد باز

چو رامین دادجوى و دادگر شد

جهان از خفتگان آسوده تر شد

سپهداران او هر جا که رفتند

به فر او همه گیتى گرفتند

چو رنج دشمنانش بود بى بر

جهان او را شد از چین تا به بربر

به هر شهرى شد از وى شهریارى

به هر مرزى شد از وى مرزدارى

همه ویرانها آباد کردند

هزاران شهر و ده بنیاد کردند

بداندیشان همه بر دار بودند

و یا در چاه و زندان خوار بودند

به هر راهى رباطى کرد و خانى

نشانده بر کنارش راهبانى

جهان آسوده گشت از دزد و طرار

ز کرد و لور و از ره گیر و عیار

ز بس کاو داد سیم و زر سبیلى

نماند اندر جهان نام بخیلى

ز بس کاو داد زر و سیم و گوهر

همه گشتند درویشان توانگر

ز دلها گشت بیدادى فراموش

توانگر شد هر آن کاو بود بى توش

نه جستى گرگ بر میشى فزونى

نه کردى میش گرگى را زبونى

به هر هفته سپه را بار دادى

به نیکى پندشان بسیار دادى

به دوار گه نشاندى داوران را

بکندى بیخ و بن بد گوهران را

به داورگاه او بر شاه و چاکر

یکى بودى و درویش و توانگر

چه پیش او شدى شاهى جهانگیر

به گاه داد جستن چه زنى پیر

ور آمد پیش او مرد خدایى

ستوده بود همچون پادشایى

به نزدش مرد پر فرهنگ و دانا

گرامى بود همچون چشم بینا

در ایران هر کسى دانش بیاموخت

بدان راز خود نزدش بر افروخت

صد و ده سال رامین در جهان بود

از آن هشتاد و سه شاه زمان بود

میان ملک و جاه و حشمت و مال

بماند آن نامور هشتاد و سه سال

زمین از داد او آباد گشته

زمان از فر او دلشاد گشته

به فرش گشته سه چیز از جهان کم

یکى رنج و دوم درد وسوم غم

گهى جان را خورش دادى ز دانش

گهى تن را جوان کردى به رامش

گهى کردى تماشا در خراسان

گهى نخچیر کردى در کهستان

گهى بودى به طبرستان آباد

گهى رفتى به خوزستان و بغداد

هزاران چشمه و کاریز بگشاد

بریشان شهر و ده بسیار بنهاد

یکى زان شهرها اهواز ماندست

کش او آگهاه شهر رام خواندست

کنونش گر چه هم اهواز خوانند

به دفتر رام شهرش نام دانند

شهى خوش زندگى بودست خوش نام

که خود در لطف ایشان خوش بود رام

نه چون اوبد به شاهى سر فرازى

نه چون او بد به رامش رود سازى

نگر تا چنگ چون نیکو نهادست

نکوتر زان نهادى که گشادست

نشانست این که چنگ بافرین کرد

که او را نام چنگ رامین کرد

چو بر رامین مقررگشت شاهى

ز دادش گشت پرمه تا به ماهى

جهان در دست ویس سیمتن کرد

مرو را پادشاه خویشتن کرد

دو فرزند آمدش زان ماه پیکر

چو مالک خوب و چون بابک دلاور

دو خسرو نامشان خورشید و جمشید

جهان در فر هر دو بسته اومید

زمین خاوران دادش به خورشید

زمین باختر دادش به جمشید

یکى را سغد و خوارزم و چغان داد

یکى را شام و مصر و قیروان داد

جهان در دست ویس دلستان بود

و ڵیکن خاصش آذربایگان بود

همیدون کشور ارّان و ارمن

سراسر بد به دست آن سمن تن

به شاهى سالیان با هم بماندند

به نیکى کام دل یکسر براندند

مهار عمر خود چندان کشیدند

که فرزنان فرزندان بدیدند

...

فخرالدین اسعد گرگانی نظر دهید...

فرستادن ویس دایه را در پى رامین و خود رفتن در عقب

بشد دایه سبک چون مرغ پران

نه از بادشد زیان و نه ز باران

دلى کز مهر باشد ناشکیبا

نه از سرما بترسد نه ز گرما

به ره برف را گلبرگ پنداشت

به رامین در رسید او را فروداشت

سمن بر ویس چون سروى گرازان

تن چون برفش اندر برف تازان

فروغ آفتاب آمد ز رویش

نسیم نوبهار آمد ز بویش

به تازه شب جهان شد روز روشن

میان برف کرد از روى گلشن

خجل شد برف از آن اندام سیمین

همیدون باد از آ زلفین مشکین

نه چون اندام او بد برف زیبا

نه چون زلفین او بد باد بویا

ز چشمش بر زمین گوهر فشان بود

ز مویش بر هوا عنبر فشان بود

تو گفتى حور بى فرمان رصوان

ز ناگه از بهشت آمد به گیهان

بدان تا جان رامین را رهاند

ز بخت او را به کام دل رساند

چو آمد پیش او شد گش و نازان

بدو گفت اى چراغ سرفرازان

سرشت هر گلى همچون گل تست

نهاد هر دلى همچون دل تست

همه کس را بپیچد دل ز آزار

همه کس را جفا سخت آید از یار

همه کس کام و عیش خویش خواهد

اگر چه بیش دارد بیس حواهد

چنان کاکنون جفاى من ترا بود

ز پیش این جفاى تو مرا بود

دلت را گر جفاى من حزین کرد

جفاى تو دلم را همچنین کرد

نگر تا خویشتن را چه پسندى

به هر کس آن پسند ار هوشمندى

جهان گه دوست باشد گاه دشمن

گهى بر تو بتابد گاه بر من

اگر دشمن به کامت باشد امروز

به کام دشمنان باشى تو یک روز

کسى کام چون تو باشد زشت کردار

به گفتارى چرا گردد دلازار

نگر تا تو بجاى من چه کردى

به زشتى نام خوبم چند بردى

بجز کردار نا خوبت چه دیدم

نگر تا چند ناخوبى شنیدم

ز ناخوبى نهادى بار بر بار

ز بى مهرى فزودى کار بر کار

نه بس بود آنکه از پیمان بگشتى

برفتى با دگر کس مهر کشتى

و گر چاره نبود از مهر کشتن

چه بایست آن چنان نامه نبشتن

ز ویس و دایه بیزارى نمودن

به رسوایى و زشتى بر فزودن

چه بفزودت بدان زشتى که کردى

مرا چندین به زشتى بر شمردى

اگر شرمت نبود از نیک یارت

همان شرمت نبود از کردگارت

نه با من خورده اى صد بار سوگند

که هرگز نشکنى در مهر پیوند

اگر شاید ترا سوگند خوردن

پس آن سوگند را به دروغ کردن

چرا از من نشاید باز گفتن

ترا بد گوهر و بد ساز گفتن

جإا کردى چنین وارونه کردار

که ننگست ار بگویندش به گفتار

تو نشنیدى که شد کردار مردم

نکوهیده پى گفتار مردم

بدان زشتست آهو کش بگویند

ازیرا بخردان آهو نجویند

چو نتوانى ملمنتها کشیدن

نباید جز سلامت بر گزیدن

نگر کن در همه روزى به فرداش

مکن بد تا نرنجى از مکافاش

اگر جنگ آورى کیفر برى تو

و گر کاسه زنى کوزه خورد تو

تباهى گر بکارى بدروى تو

فزونى گر بگوئ بشنوى تو

اگر کشتى کنون بارش درودى

و گر گفتى کنون پاسخ شنودى

چنین نازک مباش اى شیر مردان

چنین از ما عنان را بر مگردان

مشو دلتنگ بر من کت سزا نیست

به هر حالى گناه تو مرا نیست

همان دردى که تو ما را نمودى

روا باشد که تو نیز آزمودى

گنه تو کرده اى تو خشم گیرى

نگویى تا که دادت این دلیرى

تو داور باش و پیدا کن گناهم

که پوزش مى ندانم بر چه خواهم

نگویى بر تن پاکم چه آهوست

و یا از روى و مویم چه نه نیکوست

هنوزم قدّ چون سروست گل بار

هنوزم روى چون ماهست گلنار

هنوزم هست سنبل عنبر آگین

هنوزم هست شکر گوهر آگین

هنوزم بر رخان لاله ست و نسرین

هنوزم در دهان زهره ست و پروین

فروغ آفتاب آید ز رویم

نسیم نوبهار آید ز بویم

چه آهو دانى اندر من نگویى

بجز یکتادلى و راستگویى

به گاه دوستدارى دوستدارم

به گاه سازگارى سازگارم

نه با خوبى ز یک مادر بزادم

نه با آزادگى از یک نژادم

نه شهرو را منم شایسته فرزند

نه خوبان را منم زیبا خداوند

مرا زیبد به گیتى نام خوبى

که دارد تاب زلفم دام خوبى

مرا در زیر هر مویى بر اندام

هزاران دل فتادستند در دام

گل رویم بود همواره بر بر

سر زلفم همه ساله معنبر

اگر روى مرا بیند بهاران

فرو ریزد ز شرم از شاخساران

نبینى چون رخانم هیچ گلنار

همیشه تازه و خوشبوى بر بار

نبینى چون لبانم هیج شکر

به دلها بر ز جان و مال خوشتر

گر از مهر و وفایم سیر گشتى

بساط دوستى را در نوشتى

جوانمردى کن و پنهان همى دار

مکن یکباره یار خویش را خوار

به خسم اندر بکن لختى مدارا

مکن بد مهرى خویش آشکارا

نه هر کس کاو خورد باگوشت نان را

به گردن باز بندد استخوان را

خردمند آن کسى را مرد خواند

که راز دل نهفتن به تواند

نداند راز او پیراهن اوى

نه موى آگاه باشد بر تن اوى

تو نیز این دشمنى در دل همى دار

مرا منماى چندین خشم و آزان

مبند از کینه راه شادمانى

مکش یکباره شمع مهربانى

مبُر از مهر چو من دلفروزى

مگر مهرم به کار آیدت روزى

جهان هرگز به حالى بر نپاید

پس هر روز روز دیگر آید

اگر کین آمدت زان مهر بسیار

مگر مهر آید از کینه دگر بار

چنان کاندر پس گرماست سرما

دگر ره از پس سرماست گرما

...

فخرالدین اسعد گرگانی نظر دهید...