قصاید فرخی

شمارهٔ ۱۹۴ – در مدح سلطان محمود غزنوی گوید

مهرگان آمد و سیمرغ بجنبید از جای

تا کجا پرزند امسال و کجا دارد رای

وقت آن شد که به دشت آید طاوس و تذرو

تاشود بر سر شخ کبک دری شعر سرای

نیز در بیشه و در دشت همانا نبود

باز را از پی مرغان شکاری شو وآی

باز و جز باز کنون روی نیارند نمود

گاه آنست که سیمرغ شود روی نمای

همه مرغان جهان سر به خس اندر شده اند

اندرآن وقت که سیمرغ بجنبید از جای

اندرین وقت چه شاهین و چه باز و چه عقاب

جمله محبوس سپاهند بر ایشان بخشای

مثل جنبش سیمرغ چه چیزست بگوی

مثل جنبش شاه آن ملک شهر گشای

خسروغازی محمود خداوند جهان

آنکه بگرفت جهان جمله به توفیق خدای

چون بجنبید ز غزنین همه شاهان جهان

بیشه گیرند و بیابان بدل باغ وسرای

بهراسند و به فتح و ظفرش فال زنند

گر مثل بر سر ایشان فکند سایه همای

او چو سیمرغست آری و شهان جمله چو مرغ

مرغ با هیبت سیمرغ کجا دارد پای

شاد باد آن هنری شاه جهانگیر که کرد

همه شاهان جهان را به هنر دست گرای

اوبه سند وبه سر اندیب و به جیپور بود

هیبت او به ختاخان و به فرغانه تغای

خوش نخسبند همی از فزع و هیبت او

نه به روم اندر قیصر نه به هند اندر رای

وقت جنبیدن او هیچ مخالف نبود

که نه با حسرت وغم باشدو با ناله و رای

این همی گوید: کای بخت! بیکباره مرو

وان همی گوید: کای دولت! یکروز بپای

بخت و دولت بر آن کس چه کند کو نکند

به تن و جان و به دل خدمت آن بار خدای

هرکه او خدمت فرخنده او پیش گرفت

بر جهان کامروا گردد و فرمانفرمای

تا قدر خان کمر خدمت او بست ببست

از پی خدمت او یکرهه فغفور قبای

همه ترکستان بگرفت و به خانی بنشست

به شرف روز فزون و به هنر روز افزای

دولت سلطان بر هر که بتابد نشگفت

گر شود باد هوا بر سر او عنبر سای

سال و مه دولت آن بار خدای ملکان

همچنان باد ولی پرور و دشمن فرسای

از همه شاهان امروز که دانی جز ازو

مملکت را و بزرگی و شهی را دربای

گر کسی گوید: ماننده او هیچ شهست

گو: بروخام درایی مکن و ژاژ مخای

آنکه او را بستاید چه بود: پاک سخن

وانکه او را نستاید چه بود: یافه درای

هر ستایش که جز او راست نکوهش به از آن

فرخی تا بتوانی جز از او را مستای

تا چو بیجاده نباشد به نکو رنگی سنگ

تا چو یاقوت نباشد به بها کاهربای

شادمان با دو تن آسان و به کام دل خویش

دشمنان را ز نهیبش دل وجان اندروای

...

قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۱۰ – در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گوید

خوشا عاشقی خاصه وقت جوانی

خوشا با پریچهرگان زندگانی

خوشا با رفیقان یکدل نشستن

بهم نوش کردن می ارغوانی

به وقت جوانی بکن عیش زیرا

که هنگام پیری بود ناتوانی

جوانی و از عشق پرهیز کردن

چه باشد ندانی، بجز جان گرانی

جوانی که پیوسته عاشق نباشد

دریغست ازو روزگار جوانی

در شادمانی بود عشق خوبان

بباید گشادن در شادمانی

در شادمانی گشاده ست بر تو

که مدحتگر پادشاه جهانی

جهاندار مسعود محمود غازی

که مسعود باد اخترش جاودانی

سر خسروان افسر تاجداران

که اورا سزد تاج و تخت کیانی

زمین را مهیا به مالک رقابی

فلک را مسمی به صاحبقرانی

به مردانگی از همه شهریاران

پدیدار همچون یقین از گمانی

به جنگ اندرون کامرانست لیکن

ندانم کجا راند این کامرانی

نبینی دل جنگ اوهیچ کس را

تو بنمای گر هیچ دیدی و دانی

از آن سومر او راست تاغرب شاهی

وز این سومر اوراست تا شرق خانی

سپاهیست او را که از دخل گیتی

به سختی توان دادشان بیستگانی

اگر نیستی کوه غزنین توانگر

بدین سیم روینده و زر کانی

به اندازه لشکر او نبودی

گر از خاک و از گل زدندی شیانی

خداوند چشم بدان دور دارد

از این شاه و زنی دولت آسمانی

چنین شهریار و چنین شاهزاده

که دیدو که داده ست هرگز نشانی

بدین شرمناکی بدین خوب رسمی

بدین تازه رویی بدین خوش زبانی

حدیث ار کند با تواز شرم گردد

دورخسار او چون گل بوستانی

نه هرگز بدان را به بد داده یاری

نه هرگز به بد کرده همداستانی

جهان رابه عدل و به انصاف دادن

بیاراست چون شعر نیک از معانی

به جوی اندرون آب نوش روان شد

ازین عدل و انصاف نوشیروانی

چنان گشت بازارهای ولایت

که برخاست از پاسبان پاسبانی

سپاه و رعیت نیابند فرصت

به شغل دگر کردن ازمیزبانی

ز پاکیزگی شهر و از ایمنی ده

روان گشت بازار بازارگانی

زهی شهریاری که گویی ز ایزد

به رزق همه عالم اندر ضمانی

به کردار نیکو و گفتار شیرین

همی آرزوها به دلها رسانی

دل من پر از آرزو بودشاها

وز اندیشه رخسار من زعفرانی

نه زان کاندرین خدمت این رنج بردم

که واجب کند بر من این مهربانی

مرا شاد کردی و آبادکردی

سرای من از فرش و مال و اوانی

بیاراستم خانه از نعمت تو

به کاکویی و رومی خسروانی

خدایت معین بادو دولت مساعد

توباقی و بدخواه تو گشته فانی

سرای تو پر سرو و پر ماه و پر گل

ز یغمایی و چینی و خلخانی

همایون وفرخنده بادت نشستن

بدین جشن فرخنده مهرگانی

به تو بگذرد روزگاران به خوشی

دوصدجشن دیگر چنین بگذرانی

...

قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۵ – در مدح سلطان محمد بن سلطان محمود

ای دوست به صدگونه بگردی به زمانی

گه خوش سخنی گیری و گه تلخ زبانی

چون ناز کنی ناز ترا نیست قیاسی

چون خشم کنی خشم ترا نیست کرانی

مانند میان تو و همچون دهن تو

من تن کنم از موی و دل از غالیه دانی

گویم ز دل خویش دهانت کنم ای ماه

گویی نتوان کردز یک نقطه دهانی

گویم ز تن خویش میان سازمت ای دوست

گویی نتوان ساخت ز یک موی میانی

جانیست مراجان پدر جز دل و جزتن

وین نیز بر من نکند صبر زمانی

گر گویی بفرست نگویم نفرستم

با دوست بخیلی نتوان کرد به جانی

جانی بدهم تا به زیانی ز تو برهم

من سود کنم گر ز تو برهم به زیانی

جان بدهم و دل ندهم کاندر دل من هست

مدح ملکی مال دهی شکر ستانی

شهزاده محمد ملک عالم عادل

کز شاکر او نیست تهی هیچ مکانی

تا او به امارت بنشست از پی گنجش

هر روز به کوه از زر بفزاید کانی

گیتی چو یکی کالبدست او چو روانست

چاره نبود کالبدی را ز روانی

کافیتر ازو دهر نپرورده امیری

وافیتر ازو ملک ندیده ست جوانی

او را ز پی فال پدر تخت فرستاد

تختی همه پر صورت و پر صنعت مانی

با تخت فرستاد یکی پیل چو کوهی

پیلی که بر او شیفته گشته ست جهانی

مر دولت را برتر ازین نیست دلیلی

مر شاهی را برتر ازین نیست نشانی

آنچیز کزین پیش گمان بود یقین گشت

دانی نتوان داد یقینی به گمانی

آن چیز کزین پیش خبر بود عیان گشت

دانی که نگیرد خبری جای عیانی

آب و شرف و عز جهان روز بهان راست

نا روز بهان جمله نیرزند به نانی

از بخشش او خالی کم یابم دستی

وزنعمت او خالی کم یابم خوانی

بابخشش او بحر چه چیزست: سرابی

باهمت او چرخ چه چیزست: کیانی

او را ز جفا دهر امان داد و نداده ست

مر هیچ شهی را ز جفا دهر امانی

با او به وفا ملک ضمان کرد و نکرده ست

با هیچ ملک ملک بدینگونه ضمانی

ای بار خدایی که کجا رای تو باشد

خورشید درخشنده نماید چو دخانی

زیر سخن خوب تو صد نکته نهانست

زان هر نکتی راست دگرگونه بیانی

فضل تو همی جوید هر فضل ستایی

مدح تو همی خواند هر مدحت خوانی

هر چند نهان همه خلق ایزد داند

از خاطر تو نیست نهان هیچ نهانی

پیکان تو مانند ستاره ست که نونو

هر روز کند بر دل خصم تو قرانی

اندر دل هر شیر ز قربان تو تیریست

وندر برهر گرد ز رمح تو سنانی

چون تیر و کمان خواستی اندر صف دشمن

انگشت کسی برد نیاردبه کمانی

چون تیغ به کف گیری هر جای بجویی

ا ز کشته و از خسته نگونی و ستانی

تا گیتی راست به هر فصلی طبعی

تا ایزد راست به هر روزی شانی

شاه ملکان باش و خداوند جهان باش

بگشای جهان را ز کرانی به کرانی

در خدمت تو هر چه به ترکستان ماهی

زیر علمت هر چه در آفاق میانی

دایم دل تو شاد به دیدار نگاری

شیرین سخنی نوش لبی لاله رخانی

چشم من و آن روز که بینم لب دجله

از رنگ علمهای تو چون لاله ستانی

...

قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۱۱ – در مدح خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی گوید

دل من همی داد گفتی گوایی

که باشد مرا روزی ازتو جدایی

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم

بر آن دل دهد هر زمانی گوایی

من این روز را داشتم چشم وزین غم

نبوده ست با روز من روشنایی

جدایی گمان برده بودم ولیکن

نه چندانکه یکسو نهی آشنایی

به جرم چه راندی مرا از در خود

گناهم نبوده ست جز بیگنایی

بدین زودی از من چرا سیر گشتی

نگارا بدین زود سیری چرایی

که دانست کز تو مرا دیدباید

به چندان وفا این همه بیوفایی

سپردم به تودل توانسته بودم

بدین گونه مایل به جور و جفایی

دریغا دریغا که آگه نبودم

که تو بیوفا درجفا تا کجایی

همه دشمنی از تو دیدم ولیکن

نگویم که تو دوستی را نشایی

نگارا من از آزمایش به آیم

مرا باش بیش ازین آزمایی

مرا خوار داری و بیقدر خواهی

نگر تا بدین خوکه هستی نپایی

ز قدر من آن گاه آگاه گردی

که با من به درگاه صاحب درآیی

وزیر ملک صاحب سید احمد

که دولت بدو داد فرمانروایی

زمین و هوا خوان بدین معنی او را

که حلمش زمینیست طبعش هوایی

دلش را پرست، ار خرد ار پرستی

کفش را ستای، ار سخارا ستایی

ز بهر نوای کسان چیز بخشد

نترسد ز کم چیزی و بینوایی

ز گیتی بدو چیز بس کرد و آن دو

چه چیزست نیکی و نیکو عطایی

ایا مصطفی سیرت و مرتضی دل

که همنام و همه کنیت مصطفایی

دل مهتران سوی دنیا گراید

تو دایم سوی نام نیکو گرایی

ز بسیار نیکی که کردی به نیکی

ز خلق جهان روز شب در دعایی

ترا دیده ام قادر و پارسا بس

شگفتست باقادری پارسایی

به دیدار و صورت چو مایی ولیکن

به کردار و گفتار نزجنس مایی

به کردار نیکو روانها فزایی

به گفتار فرخنده دلها ربایی

دهنده ترا همی داد عالی

که همواره زان همت اندر بلایی

بلاییست این همت و در شگفتم

که چون این بلا را تحمل نمایی

به روزی ترا دیده ام صد مظالم

از آن هریکی شغل یک پادشایی

جوابی دهی شور شهری نشانی

حدیثی کنی کارخلقی گشایی

به روی و ریا کار کردن ندانی

ازیرا که نه مرد روی و ریایی

ز تو داد نا یافته کس ندانم

ز سلطانی و شهری و روستایی

هزار آفرین باد بر تو ز ایزد

که تو در خور آفرین و ثنایی

بسا رنج و سختی که بر دل نهادی

ازین تازه رویی، وزین خوش لقایی

درین رسم و آیین و مذهب که داری

نگوید ترا کس که تو بر خطایی

چه نیکو خصالی چه نیکو فعالی

چه پاکیزه طبعی چه پاکیزه رایی

ترابد که خواهد، ترا بد که گوید

که هرگز مباد از بد او را رهایی

اگر ابلهی ژاژ خاید مر او را

پشیمان کند خسرو از ژاژ خایی

خلاف تو بر دشمنان نیست فرخ

ازیرا که تو بر کشیده خدایی

همی تابود در سرای بزرگان

چو سیمین بتان لعبتان سرایی

کند چشمشان از شبه مهره بازی

کند زلفشان بر سمن مشکسایی

به تو تازه باداین جهان کاین جهان را

چو مر چشم را روشنایی ببایی

بجز مرترا هیچ کس را مبادا

ز بعد ملک برجهان کدخدایی

چنان چون تو یکتا دلی مهر اورا

دلش بر تو هرگز مبادا دو تایی

بپاید وی اندر جهان شاد و خرم

تو در سایه رأفت او بپایی

به صد مهرگان دگر شاد کن دل

که تو شادی و فرخی را سزایی

به هر جشن نو فرخی مادح تو

کند بر توو شاه مدحت سرایی

...

قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۶ – در مدح ابو احمد محمدبن محمودبن ناصر الدین

به من باز گردای چوجان و جوانی

که تلخست بی تو مرا زندگانی

من اندر فراق تو ناچیز کردم

جمال و جوانی، دریغا جوانی

دریغاتو کز پیش رویم جدایی

دریغا تو کز پیش چشمم نهانی

سفر کردی و راه غربت گرفتی

به راه اندر ای بت همی دیر مانی

چه گویی به تو راه جستن توانم

چه گویم به من باز گشتن توانی

دل من ز مهر تو گشتن نخواهد

دلی دیده ای تو بدین مهربانی ؟

گرفتم که من دل ز تو بر گرفتم

دل من کندبی تو همداستانی

من ازرشک قد تو دیدن نیارم

سهی سرو آزاده بوستانی

ز بس کز فراق تو هر شب بگریم

بگرید همی با من انسی و جانی

ترا گویم ای عاشق هجر دیده

که از دیده هرشب همی خون چکانی

چه مویی چه گریی چه نالی چه زاری

که از ناله کردن چو نالی نوانی

چرابر دل خسته از بهر راحت

ثناهای قطب المعالی نخوانی

ابو احمد آن اصل حمد و محامد

محمد، کش از خسروان نیست ثانی

همه نهمت و کام او خوب کاری

هم رسم و آیین او خسروانی

جهان راهمه فتنه خویش کرده

به نیک و خصالی و شیرین زبانی

به آزادگی از همه شهریاران

پدیدست همچون یقین از گمانی

زهی برخرد یافته کامگاری

زهی برهنر یافته کامرانی

اگر چند از نامورتر تباری

وگر چند کز بهترین خاندانی

بزرگی همی جز به دانش نجویی

ملکزادگان کنون را نمانی

ز فضل و هنر چیست کان تونداری

ز علم و ادب چیست کان توندانی

به علم و ادب پادشاه زمینی

به اصل و گهر پادشاه زمانی

پدر شهریار جهان داری و تو

ز دست پدر شهریار جهانی

عدوی تو خواهدکه همچون توباشد

به آزاده طبعی ومردم ستانی

نگردد چو یاقوت هرگز بدخشی

نه سنگ سیه چون عقیق یمانی

نیاید به اندیشه از نیست هستی

نیاید به کوشیدن از جسم جانی

ترا نامی از مملکت حاصل آمد

نکردی بدان نام بس شادمانی

بکوشی کنون تاهمی خویشتن را

جز آن نام نامی دگر گسترانی

مگر عهد کردی که در هر دل ای شه

ز کردار نیکو نهالی نشانی

به دست سخی آزها را امیدی

به لفظ حری نکته ها را بیانی

پی نام و نانند خلق زمانه

تومر خلق را مایه نام و نانی

گه مهربانی چو خرم بهاری

گه خشم وکین همچو باد خزانی

اگر مر ترا از پدر امر باشد

به تدبیر هر روز شهری ستانی

به هیبت هلاک تن دشمنانی

به چهره چراغ دل دوستانی

به صید اندرون معدن ببر جویی

مگر تو خداوند ببر بیانی

ز بهر تقرب قوی لشکرت را

سپهر از ستاره دهد بیستگانی

سخاوت بر تو مکینست شاها

ازیرا که تو مر سخارا مکانی

اگر بخل خواهد که روی تو بیند

بگوش آید او را ز تو «لن ترانی »

همه ساله گوهر فشانی ز دو کف

همانا که تو ابر گوهرفشانی

به محنت همه خلق را دستگیری

به روزی همه خلق را میزبانی

ز حرص برافشاندن مال جودت

به زایر دهد هر زمان قهرمانی

نشان ده زخلقت نداده ست هرگز

نشان خواه را جز به خوبی نشانی

توانگر بود بر مدیح تو مادح

ز علم و نکت و ز طراز معانی

الا تا که روشن ستاره ست هر شب

براین آبگون روی چرخ کیانی

هوا را بودروشنی و لطیفی

زمین را بود تیرگی و گرانی

تو بادی جهاندار، تااین جهان را

به بهروزی و خرمی بگذرانی

به عز اندرون ملک تو بینهایت

به ملک اندرون عز تو جاودانی

ترا عدل نوشیروانست و از تو

غلامانت ار تاج نوشیروانی

جز این یک قصیده که از من شنیدی

هزاران قصیده شنو مهرگانی

...

قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۱۲ – در مدح خواجه عمید حامد بن محمدالمهتدی گوید

تادل من ز دست من بستدی

سر بسر ای نگار دیگر شدی

چاره و راه خویش گم کرده ام

تا تو مرا به راه پیش آمدی

من زهمه جهان دلی داشتم

آمدی وز دست من بستدی

دل به تو دادم و دلت نستدم

مردم دیدی تو بدین بی بدی

گویی بیدلی و با من دو دل

لاجرم ای صنم به کام خودی

جان ودل من آن خواجه ست و تو

چنگ به چیز خواجه اندر زدی

عالم فضل و علم خواجه عمید

حامد بن محمد المهتدی

آن که همه درفشد از روی او

رادی و فضل و فره ایزدی

ای همه حری و همه مردمی

وی همه رادی و همه بخردی

رادی را تو اول و آخری

حری را تو ضظغ و ابجدی

باخبر از فنون فضل وادب

هست به پیش تو کم از مبتدی

وقت کفایت ار چه کافی کسیست

گوید کاستاد چومن صد شد ی

موبد اگر امام دانش بود

توبه همه طریقها موبدی

سایل اگر چه جان بخواهد زتو

بدهی و همچنین بدی تا بدی

باشد اگر صد هنری مرد، تو

پیشتر و بیشتر از هر صدی

تو زهمه جهان به پیشی و نام

همچو ز جمع روزهاشنبدی

تا شبهی نیاید از آبنوس

همچو ز دار پرنیان تربدی

گنبد بر شده فرود تو باد

همچو بهشت از زبر گنبدی

عید مبارکست می خواه از آن

کز رخ اوبه لب همی گل چدی

گشته ز رنگ سبزه و ارغوان

باغ و چمن زمردی و بسدی

چشم مخالف را بیاژن به تیر

چون کف یاران که به زر آژدی

...

قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۷ – در مدح امیر ابواحمد محمدبن محمود غزنوی

همی سراید چنگ آن نگار چنگسرای

نبید باید و خالی ز گفتگوی سرای

غذای روح سماعست و آن شخص نبید

خوشا نبید کهن با سماع طبع گشای

نبید تلخ و سماع حزین و روی نکو

بدین سه چیز بود مردم جهان رارای

مرا طبیب جهاندیده این سه فرموده ست

تو دوستان گرانمایه را همی فرمای

نبید تلخ و سماع حزین به کف کردم

ز بهر روی نکومانده ام دل اندروای

کجا شد آن صنم ماهروی سیمین تن

کجا شد آن بت عاشق پرست مهر لقای

به مجلس از کف اوخوردمی نبید بزرگ

بیاد خدمت درگاه میر بار خدای

امیر عالم عادل محمد محمود

خدایگان جهان خسرو جهان آرای

مظفری که به اندیشه کین تو اندتوخت

ز پیل آهن یشک و ز شیر آهن خای

ز گور مانی تدبیر او تباه کند

فسون و جادویی جادوان مای به مای

اگر نمای . . . چاکران ملک

فسون کنند فسون چون زهیر روح گزای

به پیش بینی آن بیند او که دیده نیند

منجمان به سطرلاب آسمان پیمای

زهی تن هنر و چشم نیکنامی را

چو روح درخور وهمچون دو دیده اندربای

ترا همایون دارد پدر به فال که تو

ستوده طلعتی و صورت تو روح فزای

اگر تو نیستی از هر شهی همایون تر

نشان رایت تو نیستی خجسته همای

کسی که گوید من چون توام به فضل و هنر

سبک خرد بود و یافه گوی و ژاژ درای

کسی که خواهد تا فضل تو بپوشاند

گو آفتاب درفشنده رابه گل اندای

به تست علم عزیز و به تست عدل مکین

به تست جود متین و به تست فضل بپای

همی ستود نداند ترا چنان که تویی

زبان مادح و اندیشه ملوک ستای

ز بوی خلق تو اطراف گوزگانان را

همی شناخت ندانم ز دست عنبر سای

امیر زیبی و شایی به تخت ملک و به تاج

همی بباش مر این هر دو را تو زیب و تو شای

چنانکه گوی سعادت ربوده ای ز ملوک

زخسروان جهان گوی مملکت بربای

یکی ستاره بر آمدبه نام دولت تو

زهی ستاره به وقت آمدی بر آی برآی

دلیر باش و به بازوی اوشجاعت کن

بلندباش وبه شمشیر او جهان پیرای

بدان مقام رسانش که رای بر در او

سپید مهره زند بر نوای رویین نای

ایا به رادی برکنده خانمان نیاز

چو شاه شرق به شمشیر تیز، خانه رای

همیشه آرزوی من به گیتی این بوده ست

که من به حضرت تو یا بمی به خدمت جای

مرا خدای بدین آرزو اجابت کرد

چه آرزوست که من آن نیافتم ز خدای

به جایگاهی کانجا ملوک روی نهند

همی نهم من و یاران من به خدمت پای

من این کرامت و فضل از خدای دانم و بس

بر این کرامت یارب تو هر زمان بفزای

ز بهر تقویت دین ایزدی با تیغ

ز روی ملک همی زنگ کفر و کین بزدای

همیشه تا که نبوده ست چون دو رویکدل

چنان کجا نبود مرد پارسا چو مرای

همیشه تا دل میخواره سماع پرست

شود گشاده به آوای رود رود سرای

امیر باش و جهاندار باش و خسرو باش

جهان گشای و ولی پرور و عدوفرسای

زمانه را به تو امنیتست وآسایش

زمانه تا که بپاید تو با زمانه بپای

همه به رادی کوش و همه به دانش یاز

همه به علم بکوش و ماهمه به فضل گرای

همیشه طالع مسعود تو همایون باد

چنانکه رایت میمون تو ز بال همای

...

قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۱۳ – در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گوید

زنخدانی چون سیم وبراو از شبه خالی

دلم برد و مرا کرد ز اندیشه خیالی

ندانستم هرگز که به آسانی و زودی

دل چون منی از ره بتوان برد به خالی

دلم خال نبرده ست، مهی برده که با وی

مهی با سپری گرد به مانند هلالی

زمانی که بی آن گرد زنخ باشم ماهیست

شبی کز بر آن خال جدا مانم سالی

چو بنشست چنانست که از نسرین تلی

چو برخاست چنانست که از سرو نهالی

کجا چهره او بود چه باغی و چه دشتی

کجا قامت او بود چه سروی و چه نالی

دهانش به گه آنکه همی خندد گستاخ

چنانست که آلوده به می گشته سفالی

به هر بوسه کزو خواهم نازی و عتابی

به هر باده کزو خواهم غنجی و دلالی

مرا گفت که می خواه وبه خدمت مشو امروز

گمان برد که من بدهم حقی به محالی

ندانست که من خدمت سلطان معظم

بند هم به هوای دلی و بلکه به مالی

خداوند بزرگان و جهانداران مسعود

که هر روز به فتحیش زند دولت فالی

کجا حمله او بود چه یک تن چه سپاهی

کجاهیبت او بود چه شیری چه شکالی

بی از آنکه در ابروش گره بینی یاخم

عمودی ز چهل من بخماند چو دوالی

نه چون اوبه همه باب توان یافت نظیری

نه چون او ز همه خلق توان یافت همالی

زشاهان و بزرگان وجهانداران او راست

به هر فضلی دست و به هر فخر مجالی

بگیرد گه پیکار حصاری به خدنگی

ببخشدگه کردار جهانی به سؤالی

سپاهی را برخاک نشاند به نبردی

جهانی را از خاک برآرد به نوالی

به اقصای جهان از فزع تیغش هر روز

همی صلح سکالد دل هر جنگ سکالی

دلی کز تپش هیبت او تافته گردد

اگر ز آهن و رویست چه آن دل چه زکالی

وبالی بود آن دل که چنین باشد در تن

نگر تا نشود برتو دل شاد و بالی

کسی کوبه حصاری قوی از طاعت اوتافت

بتر زانکه به گفتار زنی شد به جوالی

خلافش برد آن را که خلافش به دل آرد

ز عزی و جلالی سوی عزلی و نکالی

بسا کس که ز بیمش به خلافی که در آورد

فتاداز سر منظر به بن غاری و غالی

بدیدارش هر کس که نباشد خوش و خرم

شود هر مژه در چشمش نیشی و نصالی

نه بی طاعت او شاد شود کس به امیدی

نه بی خدمت او راه برد کس به کمالی

جهانرا ز پس اندازو ره خدمت او گیر

ترا راه نمودم ز حرامی به حلالی

همه خلق بر این شاه و بدین ملک عیالند

بتقدیر جهانی وبی اندازه عیالی

ز شاهان وبزرگان من ازو دیده ام و بس

عطا دادن و بخشیدن بی هیچ ملالی

به کردار و به آیین و به خوهای ستوده

جمالیست جهان را و که داند چه جمالی

ز بس عدل و ز بس داد چنان کرد جهان را

که ازشیر نیندیشد در بیشه غزالی

ازین بنده نوازی و ازین عذر پذیری

ازین شرمگنی نیک خویی خوب خصالی

بقا بادش چندان که ز فرسودن ایام

شودکوه دماوند به کردار خلالی

به پیراستن کار و به آراستن ملک

ازو یافته هر شاهی رسمی و مثالی

سرایش را هر ساعت و ملکش را هر روز

دگر گونه جمالی و دگر گونه جلالی

...

قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۸ – در مدح محمد بن محمود غزنوی گوید

دل من همی جست پیوسته یاری

که خوش بگذراند بدو روزگاری

شنیدم که جوینده یابنده باشد

به معنی درست آمداین لفظ باری

بتی چون بهاری به دست من آمد

که چون اوبتی نیست اندربهاری

بتی چون گل تازه کاندر مه دی

زرخسار اوگل توان چد کناری

چه قدش چه پیراسته زاد سروی

چه رویش چه آراسته لاله زاری

به کام دل خویش یاری گزیدم

که دارد چو یار من امروز یاری ؟

بدین یار خود عاشقی کرد خواهم

کزین خوشتر اندرجهان نیست کاری

دل، او را همی خواست،اورا سپردم

همین به که من کردم از هر شماری

چرا دل دهم جز بدو چون ندارم

پس از خدمت شه جز او غمگساری

شه عالم عادل داد گستر

که بی چاکر او نیابی دیاری

ولیعهد محمود غازی محمد

مهین خسروی برترین شهریاری

به هر فضلی اندر جهان گشته پیدا

چو تابان مهی بر سر کوهساری

گراز تو کسی کش ندیده ست پرسد

که «دانی ملک را»؟ چه گویی تو باری

کریمست و آزاده و تازه رویی

جوانست و آهسته و با وقاری

خوی و سیرت و راه و آیین و رسمش

پسندیده نزدیک هر هوشیاری

جهان پیش او روز تا شب به خدمت

میان بسته بر گونه پیشکاری

نه اصل و بزرگیش را منتهایی

نه احسان و کردار او را کناری

نه هنگام زربخشی اوراست صبری

نه هنگام کوشش مراو را قراری

به کار اندرون داهی پیش بینی

به خشم اندرون صابر بردباری

به یک جابر آمیخته حلم و صبرش

قراریست پنداری اندر قراری

به هر مادحی مل بخشد جهانی

به هر زایری سیم بخشد به باری

تهی نیست از بخشش او سرایی

چو از لشکر شاه ایران حصاری

سخاوت میان بخیلی و دستش

بر آورده از روی و آهن جداری

هر ابری که بگذشت بر مجلس او

ز شرم کف اوشود چون غباری

غمی نیست ار با کفش بر نیاید

به صد سال شمسی ز در یا بخاری

حصاری و از ترکش او خدنگی

مصافی و از موکب او سواری

چو نالی سبک بگذراند به تیری

گران شاخ از سالخورده چناری

زده خشت زخم خدنگیش ناید

نیاید زده مورچه فعل ماری

هر آن کس که بیخواب شد ز نهیبش

نخوابد سبک دیگر ازکو کناری

نگر تا تو اسفندیارش نخوانی

که آید ز هر مویش اسفندیاری

به هر کاری او را کند بخت یاری

جهان را نیاید چنو بختیاری

ز اقبال سلطان بر او حاسدان را

شد از اشک هر چشم چون کفته ناری

از این نیکوییهای او دشمنان را

به سربود در هر زمانی خماری

ز خوبی که ایزد بد و داد خواهد

همانا یکی نیست این از هزاری

زهی خسروی کاین همه روشنایی

زرای تو گیرد همی نوبهاری

ز شادی که از تو جهان راست نونو

نبینم همی در جهان سوکواری

شکار شهان بیشتر مرغ باشد

شکار تو شیرست و نکو شکاری

چه کردار داری که در گوش هر کس

ز شکر تو بینم همی گوشواری

مرا جامه خاصه خویش دادی

چه باشدمرا بیش از این افتخاری

چو طاووس رنگین مرا جلوه دادی

به طاووسی چون شکفته بهاری

قبای تو جز تاجداری نپوشد

نهادی مرا پایه تاجداری

فزودی مرا زین قبا تاقیامت

جمالی و جاهی به هر پود و تاری

بزرگی و جاه و جمال وشرف را

زبانیست گوینده زین هر چهاری

به ناکرده خدمت دهی حق خدمت

که دیده ست هرگز چوتو حقگزاری

همی تا ز بهر مثل بر زبانها

در آید که هر اشتر و مرغزاری

چنان چون بگویند اندر مثلها

که پهلوی هر گل نشسته ست خاری

ترا باد هر جا که بنهند تختی

عدو را بود، هر کجا هست، داری

زخوبان و از ریدکان سرایی

به قصر تو هر خانه ای قند هاری

...

قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۱۴ – در مدح خواجه ابوسهل احمدبن حسن حمدوی گوید

ای پسر هیچ ندانم که چگونه پسری

هر زمان با پدر خویش به خوی دگری

با چنین خو که تو داری پسرا، گربه مثل

صبر ایوب مرا بودی گشتی سپری

تنگدل گردی چون من سوی توکم نگرم

ور سوی تو نگرم تو به دگر سونگری

بوسه ندهی ونخواهی که کسم بوسه دهد

پس توای جان پدر رنج و عنای پدری

گر نخواهی که مرا بوسه دهد جز تو کسی

تو مکن نیز گه بوسه چنین حیله گری

من به پروردن تو رنج بدان روی برم

که تو در جستن کام دل من رنج بری

به مراد دل من باش و دلم نیز مخور

گر همی خواهی کز صحبت من بر بخوری

تیر بالایی و ماننده تیری که ترا

هر چه نزدیکتر آرم تو زمن دورتری

مکن ای دوست که گر من ز تو بر تابم روی

بسکه تو گریی و من گویم خوناب گری

من نه از بیکسی اندر کف تو دادم دل

که مرا جز تو بتانند به خوبی چوبری

دل بدان یافتی از من که نکو دانی خواند

مدحت خواجه آزاده به الفاظ دری

خواجه سید ابو سهل رئیس الرؤسا

احمد بن الحسن آن بار خدای هنری

آن مهی یافته از گوهر و زیبای مهی

وان سری یافته بر خلق و سزاوار سری

نعمت و مال جهان را بر او نیست شرف

اینت مردی خطری، شاد زیاد این خطری

مهتری کرده و آموخته در خانه خویش

مهتری کردن و آن مهتری او را گهری

از عطا دادن پیوسته و خوشخویی او

ادبای سفری گشته براو حضری

زنده کرد او به بزرگی و هنر نام پدر

این چنین باید کردن پدران را پسری

پایگاه وزرا یافته نزدیک ملک

از نکو رایی و دانایی و تدبیر گری

در شمار هنرش عاجز و سر گشته شوی

گر توانی به مثل قطره باران شمری

گر تو خواهیش و گر نه به تو اندر بشلد

زراوچون به در خانه او بر گذری

لاجرم ناموری یافت بین عادت خوب

به چنین عادت نادر نبود ناموری

طلعتی دارد و خویی چو رخ خویش بدیع

فری آن طلعت فرخنده و آن خوی فری

ای کریمی وسخی بار خدایی که مدام

از همه خلق به دینار همی شکر خری

اندرین دولت ماننده تو کیست دگر

چه به نیکو سیری وچه به نیکو نظری

عادتی داری نیکو ورهی داری خوب

فضل را راهبری تا تو بدین راهبری

زینت ملک خداوندی و اندر خور ملک

صدر دیوان شه شرقی و آنرا ز دری

بخل نزدیک تو کفرست و سخانزد تو دین

مرد دین دوست بود آری از کفر بری

زبرین چرخ فلک زیر کمین همت تست

نه عجب گر توبه قدر از همه عالم زبری

دست طاقت به چنان همت عالی نرسد

پس تو زین همت با رنج دل و درد سری

ای جوادی که همه میل سوی جود کنی

ای کریمی که همه راه کریمی سپری

چون سخن خواهی گفتن همه ساده نکتی

چون هنر خواهی جستن همه ساده جگری

شیر نر وقت هنر پیش تو روباه شود

زشت باشد که ترا گویم تو شیرنری

هنر و فضل تو بر خلق چرا عرضه کنم

چون به نزدیک همه خلق به هر دو سمری

تا چو نوروز درآرد سپه خویش به باغ

باغ پرلاله نو گردد و گلهای طری

تا که گردد که و کهسار تو تختی ز گهر

دشت و هامون چوبساطی شو از شوشتری

شاد بادی و توانا و قوی تا به مرا د

گه ولی پروری وگاه معادی شکری

مجلس تو ز نکو رویان چون باغ بهار

پر تذروان خرامنده و کبکان دری

گوش تو سوی سماع و لب نو سوی شراب

چشم تو سوی دو رخساربت کاشغری

...

قصاید فرخی نظر دهید...