قصاید (گزیدهٔ ناقص) فرخی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۴ – در مدح امیر یوسف بن ناصرالدین

از پی تهنیت روز نو آمد بر شاه

سدهٔ فرخ روز دهم بهمن ماه

به خبر دادن نوروز نگارین سوی میر

سیصد و شصت شبانروز همی‌تاخت به راه

چه خبر داد؟ خبر داد که تا پنجه روز

روی بنماید نوروز و کند عرض سپاه

در کف لالهٔ خود روی نهد سرخ قدح

راغ همچون پر طوطی شود از سبز گیاه

آهو از پشته به دشت آید و ایمن بچرد

چون کسی کو را باشد نظر میر پناه

میر آزاده سیر یوسف بن ناصر دین

پشت اسلام و هم از پشت پدر ایران شاه

آنکه هر مهتر از طاعت او دارد قدر

آنکه هر خسرو از خدمت او جوید جاه

ای که با همت تو چرخ برافراشته پست

ای که با حلم گران تو گران کوه چو کاه

ماه خواهد که بماند به کلاه سیهت

زین قبل گه گه بر چرخ سیه گردد ماه

آسمان خواهد کایوان سرای تو بود

زین سبب طاق مثالست و کمان پشت و دو تاه

هر بزرگی را گویند شد از گاه بزرگ

جز تو ای شه که بزرگ از تو همی‌گردد گاه

گر بزرگان جهان را به سخا یاد کنند

از سخای تو همه خلق شدستند آگاه

ور هنر باید و دل باید و بازوی قوی

بیشتر زانکه ترا داده خداوند مخواه

در زمان حاتم طایی را استاد شود

هر بخیلی که به دست و دل تو کرد نگاه

کهتران را همه پاداش ز خدمت بدهی

در عقوبت، کم از اندازه کنی، وقت گناه

مجرمان را تن پولادی فرسوده شدی

گر تو اندرخور هر جرم دهی بادافراه

عالمی را به نکو داشت نگه دانی داشت

مال خویش از قبل داشت نداری تو نگاه

هر چه تو راست کنی گوشهٔ عمران گردد

که به دینار و به دانش نتوان کرد تباه

تو همه سال همی‌بخشی ز اندازه فزون

آفرین باد بدان دست و دل خواسته کاه

ای مه و سال نگه کردن تو سوی سلیح

ای شب و روز تماشاگه تو لشکرگاه

اندر آن دشت که تو تیغ برآری ز نیام

مردم از خون به عمد گردد و آهو به شناه

تا به هر حال که گردد نبود فخر چو عار

تا به هر حال که باشد نبود کوه چو کاه

به همه کار ترا یار و قرین باد خرد

در همه حال ترا پشت و معین باد اله

حلقهٔ بند تو بر پشت دو تای دشمن

پایهٔ تخت تو بر روی دو چشم بدخواه

...

قصاید (گزیدهٔ ناقص) فرخی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۵ – در مدح خواجه ابو الحسن علی بن فضل بن احمد معروف به حجاج

به جان تو که نیارم تمام کرد نگاه

ز بیم چشم رسیدن بدان دو چشم سیاه

از آنکه نرگس لختی به چشم تو ماند

دلم به نرگس بر شیفته شده‌ست و تباه

به روی و بالا ماهی و سروی و نبود

بدان بلندی سرو و بدین تمامی ماه

به باغ سرو سوی قامت تو کرد نظر

ز چرخ ماه سوی چهرهٔ تو کرد نگاه

ز رشک چهرهٔ تو ماه تیره گشت و خجل

ز شرم قامت تو سرو کوژ گشت و دو تاه

چراغ و شمع سپاهی و بر تو گرد شده‌ست

ز نیکویی و ملاحت هزارگونه سپاه

به مجلس اندر تا ایستاده‌ای دل من

همی‌تپد که مگر مانده گردی ای دلخواه

نه رنج تو بپسندم نه از تو بشکیبم

در این تفکر گم گشته‌ام میان دو راه

ز گمرهی به ره آیم چو باز پردازم

به مدح خواجهٔ سید وزیر زادهٔ شاه

ابوالحسن علی فضل احمد آنکه ز خلق

مقدمست به فضل و مقدمست به جاه

بدو بنازد مجلس بدو بنازد صدر

بدو بنازد تخت و بدو بنازد گاه

به چشم همتش ار سوی آسمان نگری

یکی مغاک نماید سپاه و ژرف چو چاه

به رای و حزم جهان را نگاه تاند داشت

ولی نتاند دینار خویش داشت نگاه

چرا نتاند، تاند من این غلط گفتم

بدین عقوبت واجب شود معاذالله

نه هر که چیزی نکند از آن همی‌نکند

که دست طاقتش از علم آن بود کوتاه

چرا نگویم کو را سخا همی‌گوید

که نام خویش بیفزای و مال خویش بکاه

کسی که نام و بزرگی طلب کند نشگفت

که کوه زر به بر چشم او نماید کاه

به خاصه آنکه به اصل و هنر چو خواجه بود

نگاه کن که نیایی شبیهش از اشباه

همه بزرگان کاندر زمین ایرانند

به آستانهٔ او بر زمین نهاده جباه

به همت و به سخا و به هیبت و به سخن

به مردمی که چنو آفریده نیست اله

به نیم خدمت بخشد هزار پاداشن

به صد گنه نگراید به نیم بادافراه

خدای در سر او همتی نهاده بزرگ

از آسمان و زمین مهتر و فزون صد راه

بسا کسا که گنه کرد و هیچ عذر نداشت

دل کریمش از آن کس نجست عذر گناه

در این دو مه که من اینجا مقیمم از کف او

به کام دل برسیدند زایری پنجاه

یکی منم که چنان آمدم مثل بر او

که کرد بی‌بنه آید هزیمت از بنگاه

کنون چنان شدم از بر او کجا تن من

به ناز پوشد توزی و صدرهٔ دیباه

به صره زر به هم کردم و به بدره درم

همی‌روم که کنم خلق را ازین آگاه

به راه منزل من گر رباط ویران بود

کنون ستارهٔ خورشید باشدم خرگاه

چنین کنند بزرگان، ز نیست هست کنند

بلی، ولیکن نه هر بزرگ و نه هر گاه

همیشه تا نبود خوبکار چون بدکار

چنان کجا نبود نیکخواه چون بدخواه

همیشه تا به شرف باز برتر از گنجشگ

چنان کجا هنر شیر برتر از روباه

جهان متابع او باد و روزگار مطیع

خدای ناصر او باد و بخت نیک پناه

به نیکنامی اندر جهان زیاد و مباد

بجز به نیکی نام نکوش در افواه

...

قصاید (گزیدهٔ ناقص) فرخی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۶ – در لغز آتش سده و مدح سلطان محمود

یکی گوهری چون گل بوستانی

نه زر و به دیدار چون زر کانی

به کوه اندرون ماندهٔ دیرگاهی

به سنگ اندرون زادهٔ باستانی

گهی لعل چون بادهٔ ارغوانی

گهی زرد چون بیرم زعفرانی

لطیفی برآمیخته با کثافت

یقینی برابر شده با گمانی

نه گاه بسودن مر او را نمایش

نه گاه گرایش مر او را گرانی

هم او خلق را مایهٔ زورمندی

هم او زنده را مایهٔ زندگانی

ازو قوت فعل بری و بحری

ازو حرکت طبع انسی و جانی

غم عاشقی ناچشیده ولیکن

خروشنده چون عاشق از ناتوانی

چو زرین درختی همه برگ و بارش

ز گوگرد سرخ و عقیق یمانی

چو از کهربا قبه‌ای برکشیده

زده بر سرش رایت کاویانی

عجب گوهرست این گهر گر بجویی

مر او را نکو وصف کردن ندانی

نشان دو فصل اندر او بازیابی

یکی نوبهاری یکی مهرگانی

ز اجزای او لالهٔ مرغزاری

ز آثار او نرگس بوستانی

به عرض شبه گوهر سرخ یابی

ازو چون کند با تو بازارگانی

کناری گهر بر سر تو فشاند

چو مشتی شبه بر سر او فشانی

ایا گوهری کز نمایش جهان را

گهی ساده سودی و گاهی زیانی

نه سنگی و سنگ از تو ناچیز گردد

مگر خنجر شهریار جهانی

یمین دول میر محمود غازی

امین ملل شاه زاولستانی

شهی خسروی شهریاری امیری

که بدعت ز شمشیر او گشت فانی

ملک فره و ملکتش بیکرانه

جهان خسرو و سیرتش خسروانی

نه چون او ملک خلق دیده به گیتی

نه چون او سخی خلق داده نشانی

همه میل او سوی ایزدپرستی

همه شغل او جستن آنجهانی

سپه برده اندر دل کافرستان

خطر کرده در روزگار جوانی

ز هندوستان اصل کفر و ضلالت

بریده به شمشیر هندوستانی

نهاده که هند بر خوان هندو

چو دشت کتر بر سر خوان خانی

زهی خسروی کز بزرگی و مردی

میان همه خسروان داستانی

ترا زین سپس جز فرشته نخوانم

ازیرا که تو آدمی را نمانی

به بزم اندرون آفتاب منیری

به رزم اندرون اژدهای دمانی

تو را رزمگه بزمگاهست شاها

خروش سواران سرود اغانی

از این روی جز جنگ جستن نخواهی

به جنگ اندرون جز مبارز نرانی

به هر حرب کردن جهانی گشایی

به هر حمله بردن حصاری ستانی

ز باد سواران تو گرد گردد

زمینی که لشکر بدو بگذرانی

بخندد اجل چون تو خنجر برآری

بجنبد جهان چون تو لشکر برانی

ترا پاسبان گرد لشکر نباید

که شمشیر تو خود کند پاسبانی

ندارد خطر پیش تو کوه آهن

که آهنگدازی و آهنکمانی

جهان را ز کفر و ز بدعت بشستی

به پیروزی و دولت آسمانی

نپاید بسی تا به بغداد و بصره

غلامی به صدر امارت نشانی

اگر چه ز نوشیروان درگذشتی

به انصاف دادن چو نوشیروانی

کریمی چو شاخیست، او را تو باری

سخاوت چو جسمیست، او را تو جانی

همی تا کند بلبل اندر بهاران

به باغ اندرون روز و شب باغبانی

به بزم اندرون دلفروز تو بادا

به دو فصل دو مایهٔ شادمانی:

به وقت بهار اسپرغم بهاری

به وقت خزانی عصیر خزانی

تو بادی جهان داور دادگستر

تو بادی جهان خسرو جاودانی

چنین صد هزاران سده بگذرانی

به پیروزی و دولت و کامرانی

...

قصاید (گزیدهٔ ناقص) فرخی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۷ – در تحریض به حرکت هند و تسخیر کشمیر

هنگامی گلست ای به دو رخ چون گل خودروی

همرنگ رخ خویش به باغ اندر گل جوی

همرنگ رخ خویش تو گل یابی لیکن

همچون گل رخسار تو آن گل ندهد بوی

مجلس به لب جوی بر ای شمسهٔ خوبان

کز گل چو بنا گوش تو گشته‌ست لب جوی

از مجلس ما مردم دو روی برون کن

پیش آر مل سرخ و برون کن گل دو روی

باغیست بدین زینت آراسته از گل

یکسو گل دو روی و دگر سو گل یکروی

تا این گل دو روی همی‌روی نماید

زین باغ برون رفتن ما را نبود روی

بونصر تو در پردهٔ عشاق رهی زن

بوعمرو تو اندر صفت گل غزلی گوی

تا روز به شادی بگذاریم که فردا

وقت ره غزو آید و هنگام تکاپوی

ما را ره کشمیر همی‌آرزو آید

ما ز آرزوی خویش نتابیم به یک موی

گاهست که یکباره به کشمیر خرامیم

از دست بتان پهنه کنیم از سر بت گوی

شاهیست به کشمیر، اگر ایزد خواهد

امسال نیارامم تا کین نکشم زوی

غزوست مرا پیشه و همواره چنین باد

تا من بوم از بدعت و از کفر جهان شوی

کوه و درهٔ هند مرا ز آرزوی غزو

خوشتر بود از باغ و بهار و لب مرزوی

خاری که به من در خلد اندر سفر هند

به چون به حضر در کف من دستهٔ شبوی

غاری چو چه مورچگان تنگ در این راه

به چون به حضر ساخته از سرو سهی کوی

مردی که سلاحی بکشد چهرهٔ آن مرد

بر دیدهٔ من خوبتر از صد بت مشکوی

بر دشمن دین تا نزنم بازنگردم

ور قلعهٔ او ز آهن چینی بود و روی

بس شهر که مردانش با من بچخیدند

کامروز نبینند در او جز زن بی‌شوی

تا کافر یابم، نکنم قصد مسلمان

تا گنگ بود، نگذرم از وادی آموی

از دولت ما دوست همی‌نازد، گو ناز

بر ذلت خود خصم همی‌موید، گو موی

...

قصاید (گزیدهٔ ناقص) فرخی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۸ – در مدح ابو احمد محمد بن محمود بن ناصرالدین

به من بازگرد ای چو جان و جوانی

که تلخست بی تو مرا زندگانی

من اندر فراق تو ناچیز کردم

جمال و جوانی، دریغا جوانی

دریغا تو کز پیش رویم جدایی

دریغا تو کز پیش چشمم نهانی

سفر کردی و راه غربت گرفتی

به راه اندر ای بت همی دیر مانی

چه گویی، به تو راه جستن توانم

چه گویم، به من بازگشتن توانی

دل من ز مهر تو گشتن نخواهد

دلی دیده‌ای تو بدین مهربانی؟

گرفتم که من دل ز تو برگرفتم

دل من کند بی تو همداستانی؟

من از رشک قد تو دیدن نیارم

سهی سرو آزادهٔ بوستانی

ز بس کز فراق تو هر شب بگریم

بگرید همی با من انسی و جانی

ترا گویم ای عاشق هجر دیده

که از دیده هر شب همی خون چکانی

چه مویی چه گریی چه نالی چه زاری

که از ناله کردن چو نالی نوانی

چرا بر دل خسته از بهر راحت

ثناهای قطب المعالی نخوانی

ابو احمد آن اصل حمد و محامد

محمد، کش از خسروان نیست ثانی

همه نهمت و کام او خوبکاری

همه رسم و آیین او خسروانی

جهان را همه فتنهٔ خویش کرده

به نیکو خصالی و شیرین زبانی

به آزادگی از همه شهریاران

پدیدست همچون یقین از گمانی

زهی بر خرد یافته کامگاری

زهی بر هر یافته کامرانی

اگر چند از نامورتر تباری

وگر چند کز بهترین خاندانی

بزرگی همی جز به دانش نجویی

ملکزادگان کنون را نمانی

ز فضل و هنر چیست کان تو نداری

ز علم و ادب چیست کان تو ندانی

به علم و ادب پادشاه زمینی

به اصل و گهر پادشاه زمانی

پدر شهریار جهانداری و تو

ز دست پدر شهریار جهانی

عدوی تو خواهد که همچون تو باشد

به آزاده طبعی و مردم ستانی

نگردد چو یاقوت هرگز بدخشی

نه سنگ سیه چون عقیق یمانی

نیاید به اندیشه از نیست هستی

نیاید به کوشیدن از جسم جانی

ترا نامی از مملکت حاصل آمد

نکردی بدان نام بس شادمانی

بکوشی کنون تا همی خویشتن را

جز آن نام نامی دگر گسترانی

مگر عهد کردی که در هر دل ای شه

ز کردار نیکو نهالی نشانی

به دست سخی آزها را امیدی

به لفظ حری نکته‌ها را بیانی

پی نام و نانند خلق زمانه

تو مر خلق را مایهٔ نام و نانی

گه مهربانی چو خرم بهاری

گه خشم و کین همچو باد خزانی

اگر مر ترا از پدر امر باشد

به تدبیر هر روز شهری ستانی

به هیبت هلاک تن دشمنانی

به چهره چراغ دل دوستانی

به صید اندرون معدن ببر جویی

مگر تو خداوند ببر بیانی

ز بهر تقرب قوی لشکرت را

سپهر از ستاره دهد بیستگانی

سخاوت بر تو مکینست شاها

ازیرا که تو مر سخا را مکانی

اگر بخل خواهد که روی تو بیند

به گوش آید او را ز تو «لن ترانی»

همه ساله گوهر فشانی ز دو کف

همانا که تو ابر گوهر فشانی

به محنت همه خلق را دستگیری

به روزی همه خلق را میزبانی

ز حرص برافشاندن مال، جودت

به زایر دهد هر زمان قهرمانی

نشانده ز خلقت نداده‌ست هرگز

نشانخواه را جز به خوبی نشانی

توانگر بود بر مدیح تو مادح

ز علم و نکت وز طراز معانی

الا تا که روشن ستاره‌ست هر شب

بر این آبگون روی چرخ کیانی

هوا را بود روشنی و لطیفی

زمین را بود تیرگی و گرانی

تو بادی جهاندار، تا این جهان را

به بهروزی و خرمی بگذرانی

به عز اندرون ملک تو بی نهایت

به ملک اندرون عز تو جاودانی

ترا عدل نوشیروانست و از تو

غلامانت را تاج نوشیروانی

جز این یک قصیده که از من شنیدی

هزاران قصیده شنو مهرگانی

...

قصاید (گزیدهٔ ناقص) فرخی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۹ – در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود

خوشا عاشقی خاصه وقت جوانی

خوشا با پریچهرگان زندگانی

خوشا با رفیقان یکدل نشستن

به هم نوش کردن می ارغوانی

به قوت جوانی بکن عیش زیرا

که هنگام پیری بود ناتوانی

جوانی و از عشق پرهیز کردن

چه باشد، ندانی، بجز جان گرانی

جوانی که پیوسته عاشق نباشد

دریغست ازو روزگار جوانی

در شادمانی بود عشق خوبان

بباید گشادن در شادمانی

در شادمانی گشاده‌ست بر تو

که مدحتگر پادشاه جهانی

جهاندار مسعود محمود غازی

که مسعود باد اخترش جاودانی

سر خسروان افسر تاجداران

که او را سزد تاج و تخت کیانی

زمین را مهیا به مالک رقابی

فلک را مسمی به صاحبقرانی

به مردانگی از همه شهریاران

پدیدار همچون یقین از گمانی

به جنگ اندرون کامرانست لیکن

ندانم کجا راند این کامرانی

نبینی دل جنگ او هیچ کس را

تو بنمای گر هیچ دیدی و دانی

از آن سو مر او راست تا غرب شاهی

وز این سو مر او راست تا شرق خانی

سپاهیست او را که از دخل گیتی

به سختی توان دادشان بیستگانی

اگر نیستی کوه غزنین توانگر

بدین سیم روینده و زر کانی

به اندازهٔ لشکر او نبودی

گر از خاک و از گل زدندی شیانی

خداوند چشم بدان دور دارد

از این شاه و زین دولت آسمانی

چنین شهریار و چنین شاهزاده

که دید و که داده‌ست هرگز نشانی

بدین شرمناکی بدین خوب رسمی

بدین تازه‌رویی بدین خوشزبانی

حدیث ار کند با تو از شرم گردد

دو رخسار او چون گل بوستانی

نه هرگز بدان را به بد داده یاری

نه هرگز به بد کرده همداستانی

جهان را به عدل و به انصاف دادن

بیاراست چون شعر نیک از معانی

به جوی اندرون آب، نوش روان شد

ازین عدل و انصاف نوشیروانی

چنان گشت بازارهای ولایت

که برخاست از پاسبان پاسبانی

سپاه و رعیت نیابند فرصت

به شغل دگر کردن از میزبانی

ز پاکیزگی شهر و از ایمنی ده

روان گشت بازار بازارگانی

زهی شهریاری که گویی ز ایزد

به رزق همه عالم اندر ضمانی

به کردار نیکو و گفتار شیرین

همی آرزوها به دلها رسانی

دل من پر از آرزو بود شاها

وز اندیشه رخسار من زعفرانی

نه زان کاندرین خدمت این رنج بردم

که واجب کند بر من این مهربانی

مرا شاد کردی و آباد کردی

سرای من از فرش و مال و اوانی

بیاراستم خانه از نعمت تو

به کاکویی و رومی و خسروانی

خدایت معین باد و دولت مساعد

تو باقی و بدخواه تو گشته فانی

سرای تو پر سرو و پر ماه و پر گل

ز یغمایی و چینی و خلخانی

همایون و فرخنده بادت نشستن

بدین جشن فرخندهٔ مهرگانی

به تو بگذرد روزگاران به خوشی

دو صد جشن دیگر چنین بگذرانی

...

قصاید (گزیدهٔ ناقص) فرخی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ – در مدح خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی

دل من همی داد گفتی گوایی

که باشد مرا روزی از تو جدایی

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم

بر آن دل دهد هر زمانی گوایی

من این روز را داشتم چشم وزین غم

نبوده‌ست با روز من روشنایی

جدایی گمان برده بودم ولیکن

نه چندانکه یکسو نهی آشنایی

به جرم چه راندی مرا از در خود

گناهم نبوده‌ست جز بیگنایی

بدین زودی از من چرا سیر گشتی

نگارا بدین زودسیری چرایی

که دانست کز تو مرا دید باید

به چندان وفا اینهمه بیوفایی

سپردم به تو دل، ندانسته بودم

بدین گونه مایل به جور و جفایی

دریغا دریغا که آگه نبودم

که تو بیوفا در جفا تا کجایی

همه دشمنی از تو دیدم ولیکن

نگویم که تو دوستی را نشایی

نگارا من از آزمایش به آیم

مرا باش، تا بیش ازین آزمایی

مرا خوار داری و بیقدر خواهی

نگر تا بدین خو که هستی نپایی

ز قدر من آنگاه آگاه گردی

که با من به درگاه صاحب درآیی

وزیر ملک صاحب سید احمد

که دولت بدو داد فرمانروایی

زمین و هوا خوان بدین معنی او را

که حلمش زمینی‌ست طبعش هوایی

دلش را پرست، ار خرد را پرستی

کفش را ستای، ار سخا را ستایی

ز بهر نوای کسان چیز بخشد

نترسد ز کم چیزی و بینوایی

ز گیتی به دو چیز بس کرد و آن دو

چه چیزست: نیکی و نیکو عطایی

ایا مصطفی سیرت و مرتضی دل

که همنام و همکنیت مصطفایی

دل مهتران سوی دنیا گراید

تو دایم سوی نام نیکو گرایی

ز بسیار نیکی که کردی به نیکی

ز خلق جهان روز و شب در دعایی

ترا دیده‌ام قادر و پارسا بس

شگفتست با قادری پارسایی

به دیدار و صورت چو مایی ولیکن

به کردار و گفتار نز جنس مایی

به کردار نیکو روانها فزایی

به گفتار فرخنده دلها ربایی

دهنده ترا همتی داد عالی

که همواره زان همت اندر بلایی

بلاییست این همت و درشگفتم

که چون این بلا را تحمل نمایی

به روزی ترا دیده‌ام صد مظالم

از آن هر یکی شغل یک پادشایی

جوابی دهی، شور شهری نشانی

حدیثی کنی، کار خلقی گشایی

به روی و ریا کارکردن ندانی

ازیرا که نه مرد روی و ریایی

ز تو داد نا یافته کس ندانم

ز سلطانی و شهری و روستایی

هزار آفرین باد بر تو ز ایزد

که تو درخور آفرین و ثنایی

بسا رنج و سختی که بر دل نهادی

از این تازه‌رویی، وزین خوش لقایی

درین رسم و آیین و مذهب که داری

نگوید ترا کس که تو بر خطایی

چه نیکو خصالی چه نیکو فعالی

چه پاکیزه طبعی چه پاکیزه رایی

ترا بد که خواهد، ترا بد که گوید

که هرگز مباد از بد او را رهایی

اگر ابلهی ژاژ خاید مر او را

پشیمان کند خسرو از ژاژخایی

خلاف تو بر دشمنان نیست فرخ

ازیرا که تو برکشیدهٔ خدایی

همی تا بود در سرای بزرگان

چو سیمین بتان لعبتان سرایی

کند چشمشان از شبه مهره بازی

کند زلفشان بر سمن مشکسایی

به تو تازه باد اینجهان کاین جهان را

چو مر چشم را روشنایی ببایی

بجز مر ترا هیچ کس را مبادا

ز بعد ملک بر جهان کدخدایی

چنانچون تو یکتا دلی مهر او را

دلش بر تو هرگز مبادا دوتایی

بپاید وی اندر جهان شاد و خرم

تو در سایهٔ رافت او بپایی

به صد مهرگان دگر شاد کن دل

که تو شادی و فرخی را سزایی

به هر جشن نو فرخی مادح تو

کند بر تو و شاه مدحتسرایی

...

قصاید (گزیدهٔ ناقص) فرخی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ – در مدح خواجه ابو سهل دبیر وزیر امیر یوسف

اندر آمد به باغ باد خزان

گرد برگشت گرد شاخ رزان

رز دژمروی گشت و لرزه گرفت

عادت او چنین بود به خزان

رز چرا ترسد ای شگفت ز باد

چون نترسد همی رز از رزبان

باز رزبان به کارد برد رز

بچهٔ نازنین کند قربان

گرچه سر دست باد را زنهار

نرسد زو مگر به جامه زیان

جامه خوشتر بر تو یا فرزند

نی که فرزند خوشترست از آن

رز مسکین به مهر چندین گاه

بچه پرورد در بر و پستان

رفت رزبان سنگدل که دهد

مادران را ز بچگان هجران

ما غم رز چرا خوریم همی

خیز تا باده‌ها خوریم گران

ساقیا! بار کن ز باده قدح

بادهٔ چون گداخته مرجان

مطربا! تو بساز رود نخست

مدحت خواجهٔ عمید بخوان

خواجه بوسهل دادپرور و دین

کدخدای برادر سلطان

آن بزرگ آمده ز خانهٔ خویش

وز بزرگی بدو دهند نشان

دیده پیوسته در سرای پدر

زایران را و شاعران بر خوان

چشم او پر زمال و نعمت خویش

زو رسیده عطا بدین و بدان

همه تا کوشد، اندر آن کوشد

که دل غمگنی کند شادان

خدمت او همی‌کند همه کس

او کند باز خدمت مهمان

مجمع شاعران بود شب و روز

خانهٔ آن بزرگوار جهان

راست گویی جدا جدا هر روز

همه را هست نزد او دیوان

نامجویست و زود یابد نام

هر که را فضل باشد و احسان

هر که نیکو کند نکو شنود

گر ندانسته‌ای درست بدان

خواجه را بیهده گرفته نشد

راه مردان و مهتران و ردان

همچنان کز ستارگان خورشید

خواجه پیداست از همه اقران

نزد او عرض او عزیزترست

از گرامی تن و عزیز روان

در جوانی بزرگنامی یافت

وین عجایب بود ز مرد جوان

تا هوا را پدید نیست کنار

تا فلک را پدید نیست کران

تا بخار از زمین شود به هوا

تا فرود آید از هوا باران

دولتش یار باد و بخت رفیق

رای او کارکرد زین دو میان

قسمش از مهرگان سعادت و عز

قسم بدخواه او بلا و هوان

...

قصاید (گزیدهٔ ناقص) فرخی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۶ – در مدح خواجه ابوالحسن حجاج علی بن فضل بن احمد

پیچان درختی نام او نارون

چون سرو زرین پر عقیق یمن

نازنده چون بالای آن زاد سرو

تابنده چون رخسار آن سیمتن

شاخش ملون همچو قوس قزح

برگش درخشان همچو نجم پرن

چون زلف خوبان بیخ او پر گره

چون جعد خوبان شاخ او پر شکن

چون آفتاب و جزوی از آفتاب

چون گوهر و با گوهر از یک وطن

چون دلبری اندر عقیقین وشاح

چون لعبتی در بسدین پیرهن

نالنده همچون من ز هجران یار

لرزنده و پیچنده بر خویشتن

گویی گنهکاریست کو را همی

در پیش خواجه گفت باید سخن

دستور زادهٔ شاه ایران زمین

حجاج، تاج خواجگان، بوالحسن

پرورده اندر دامن مملکت

پستان دولت روز و شب در دهن

آزادگی آموخته زو طریق

رادی گرفته زو رسوم و سنن

او برگرفته راه و رسم پدر

چون جستن او طاعت ذوالمنن

و آزادگان را برکشیده ز چاه

چاهی که پایانش نیابد رسن

بس مبتلا کو را رهاند از بلا

بس ممتحن کو را رهاند از محن

ایزد کند رحمت بر آن کس که او

رحمت کند بر مردم ممتحن

اندر کفایت صاحب دیگرست

و اندر سیاست سیف بن ذوالیزن

او ایدر است و رای و تدبیر او

گردان میان قیروان تا ختن

فرمان او و امر او طوقهاست

بر گردن میران لشکر شکن

گر کلک بر کاغذ نهد از نهیب

شمشیر، کاغذ گردد و مرد، زن

هر ساعتی زنهار خواهد همی

از کلک او شمشیر شمشیرزن

از عدل او آرام یابد همی

با شیر شرزه اشتر اندر عطن

چندان بیان دارد به فضل از مهان

کاندر محاسن حور عین ز اهرمن

او آتش تیزست بر تیغ کوه

وان دیگران چون شمع بر باد خن

چونانکه دستش را پرستد سخا

بت را پرستیدن نیارد شمن

با بردباری طبع او متفق

با نیکنامی جود او مقترن

سختم شگفت آید که تا چون شده ست

چندان فضایل جمع در یک بدن

گر مایهٔ فضلست بس کار نیست

فرزند فضلست آن چراغ زمن

نزد خردمندان نباشد غریب

بوی از گل و نور از سهیل یمن

زایر کز آنجا باز گردد برد

دیبا به تخت و رزمه و زر، به من

بس کس که او چون قصد وی کرد باز

با نهمت و با کام دل شد چو من

بر ظن نیکو قصد کردم بدو

آزادگی کرد و وفا کرد ظن

روز نخستم خلعتی داد زرد

از جامه‌ای کن را ندانم ثمن

با جامه زری زرد چون شنبلید

با زر، سیمی پاک چون نسترن

زان زر و سیمم روز و شب پیش خویش

بر پای کرده کودکی چون وثن

مهتر چنین باید موالی نواز

مهتر چنین باید معادی شکن

ای آفتاب صد هزار آفتاب

ای پیشکار صد هزار انجمن

جشن سده‌ست از بهر جشن سده

شادی کن و اندیشه از دل بکن

می خور ز دست لعبتی حور زاد

چون زاد سروی پر گل و یاسمن

ماهی به کش در کش چو سیمین ستون

جامی به کف بر نه چو زرین لگن

تا می پرستی پیشهٔ موبدست

تا بت پرستی پیشهٔ برهمن

قسم تو باد از این جهان خرمی

قسم بداندیش تو گرم و حزن

از تیرهای حادثات جهان

دولت گرفته پیش رویت مجن

باغ امیدت پر گل و لاله باد

چون باغ فضلت پر گل و نسترن

...

قصاید (گزیدهٔ ناقص) فرخی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۷ – در مدح عمیدالملک خواجه ابوبکر علی بن حسن قهستانی عارض سپاه

دی به سلام آمد نزدیک من

ماه من آن لعبت سیمین ذقن

با زنخی چون سمن و با تنی

چون گل سوری به یکی پیرهن

تازان چون کبک دری بر کمر

یازان چون سرو سهی در چمن

در شکن زلف هزاران گره

در گره جعد هزاران شکن

گفتم: چونی و چگونه‌ست کار؟

گفت: به رنج اندرم از خویشتن

چون بود آن کس که ندارد میان

چون بود آن کس که ندارد دهن

از تو دل تو بربودم به زرق

وز تو تن تو بربودم به فن

جای سخن گفتن کردم ز دل

جای کمر بستن کردم ز تن

بر تن تو تا کی بندم کمر

وز دل تو تا کی گویم سخن

بر تو ستم کردم و روز شمار

پرسش خواهد بدن آن را ز من

خواجه کنون گوید کاین عابدست

عابد دینداری خواهد شدن …

خواجه ابوبکر عمید ملک

عارض لشکر علی بن الحسن

آن ز بلا راحت هر مبتلی

وان ز محن راحت هر ممتحن

خدمت او نعمت و دفع بلاست

طاعت او راحت و رفع محن

خانهٔ او اهل خرد را مقر

مجلس او اهل ادب را وطن

هر که سوی خدمت او راست شد

راه نیابد سوی او اهرمن

خدمت او را چو درختی شناس

دولت و اقبال مر او را فنن

هر که بر او سایه فکند آن درخت

رست ز تیمار و ز گرم و حزن

یا رب چونانکه به من بر فتاد

سایهٔ او بر همه گیتی فکن

ای به همه خوبی و نیکی سزا

ای به هوای تو جهان مرتهن

بخت پرستیدن خواهد ترا

همچو وثن را که پرستد شمن

در خور آن فضل که خواهی ترا

دولت و اقبال دهد ذوالمنن

من سخن خام نگویم همی

آنچه همی‌گویم بر دل بکن

دیر نپاید که به امر ملک

گردی بر ملک جهان مؤتمن

چاکر تو باشد سالار چین

خادم تو باشد میر ختن

بر در خانهٔ تو بود روز و شب

از ادبا و شعرا انجمن

صاحب در خواب همانا ندید

آنچه تو خواهی دید از خویشتن

ای به هنر چون پدر فاطمه

ای به سخا چون پسر ذوالیزن

جود، سپاهست و تو او را ملک

فضل عروسست و تو او را ختن

خواسته نزد تو ندارد خطر

ور چه بود خلق بر او مفتنن

آنچه ز میراث پدر یافتی

خوار ببخشیدی بی کیل و من

و آنچه خود الفغدی بردی به کار

با نیت نیکو و پاکیزه ظن

از پی علم و ادب و درس دین

مدرسه‌ها کردی بر تا پرن

نام طلب کردی و کردی به کف

نام توان یافت به خلق حسن

ای گه انداختن تیر آز

زر تو اندر کف زایر مجن

مدح تو این بار نگفتم دراز

از خنکی خاطر و گرمی بدن

از تب، تاری و تبه کرده‌ام

خاطر روشن چو سهیل یمن

چون من ازین علت بهتر شوم

مدحی گویم ز عمان تا عدن

چونان که گر خواهی در بادیه

سازی ازو ژرف چهی را رسن

در دل کردم که چو بهتر شوم

شعر به رش گویم و معنی به من

تا نبود بار سپیدار سیب

تا نبود نار بر نارون

تا چو شقایق نبود شنبلید

تا چو بنفشه نبود نسترن

شاد زی ای مایهٔ جود و سخا

شاد زی ای مایهٔ دین و سنن

بخشش زوار تو از تو گهر

خلعت بدخواه تو از تو کفن

...

قصاید (گزیدهٔ ناقص) فرخی نظر دهید...