قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید فرخی

شمارهٔ ۳۳ – نیز ازاوست

من بدین بیدلی و دوست بدین سنگدلی

من بدین محتملی یار بدین مستحلی

یار معشوق من از مستحلی بر نخورد

تا نیاید زمن این بیدلی و محتملی

بفریباند هر روز دلم رازسخن

آن سرا پای فریبندگی و مفتعلی

من از آن ساده دلی بیهده برهر سخنی

پای می کوبم چون گیلان بر نای گلی

چند گردم بر آن کس که نگردد برمن

چند گویم که مرا تو ز دل و جان بدلی

من غزل گویم پیوسته به یادتو غزال

تا تو پیوسته خریدار نوای غزلی

...

قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۳۴ – همو راست

بر وعده مرا شکیب فرمایی

تا کی کنم ای صنم شکیبایی

از بهر سه بوسه مستمندی را

خواهی که سه سال صبر فرمایی

راز دل خویش با تو بگشادم

باشدکه بر این مرا ببخشایی

بربرگ سمن به مشک بنبشتی

تا راز مرا به خلق بنمایی

بد مهر بتی و سنگدل یاری

لیکن چو دل و چو دیده دریابی

...

قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹ – او راست

عشق آتشیست کآب نیابد بر او ظفر

ای دل چرا نکردی زآتش همی حذر

آری حذر نکردی تا سوخته شدی

تو سوختی و با تو بسوزد همی جگر

همسایه بدی و ز همسایگان بد

همسایگان رسند به رنج و به درد سر

اینک جگر به جرم تو آویخته شده ست

ورنه ازین بلا دل او نیستی خبر

من چند گونه حیلت وتدبیر ساختم

کان آتش فروخته کمتر شودمگر

بادخنک برآتش سوزان گماشتم

پنداشتم که حیلت من گشت کارگر

بخشش هزار بار فزون گشت از آنچه بود

بخشش همه دگر شدو تدبیر من دگر

ور بلبل از درخت بپریدگو بپر

ظاهر فرو نکرد ز طنبور خویش پر (؟)

...

قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۰ – همو راست

آزار داری ای یار زیرا که یک زمستان

بگذشت و کس نیامدروزی زمانه زین در

روزی بدین درازی ما از تو جسته دوری

کز تو خطایی آمد، وان از تو بودمنکر

ما با هزار دستان خو داشتیم آنجا

بیداد کرد و بیشی زاغ سیه بدین در

تو تنگدل نگشتی بازاغ بد نکردی

بنشستی و ببری خوش با چنان ستمگر

چون در میان باغت دامی بگستریدند

بازاغ درفتادی ناگه به دامت اندر

از تو خطایی آمداز ماخطایی آمد

شایدکه هر دو گشتیم اندرخطا برابر

از باغ زاغ گم شد ،آمدهزار دستان

اکنون گرفت باید کار گذشته از سر

امروز ما و شادی امروز ما و رامش

درزیر هر درختی عیشی کنیم دیگر

بادوستان یکدل با مطربان چابک

باریدکان زیبا با ساقیان دلبر

دلجوی ساقیانی شیرین سخن که مارا

از کف دهنده باده و ز لب دهنده شکر

...

قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۱ – همو راست

تا کی بوداین شوخی و تاکی بود این جنگ

زین شوخی و زین جنگ نگردد دل من تنگ

صلحست مرابا تو و بامن نکنی صلح

جنگست ترا با من و با تو نکنم جنگ

سنگست دلت مهر بر او تابان گه گه

کز تافتن مهر گهر زاید در سنگ

فرسنگ به فرسنگ دوانم ز پی تو

وزمن تو گریزانی فرسنگ به فرسنگ

گرمن ز تو ای دوست همی ننگ ندارم

تو نیز مدار از من و از صحبت من ننگ

...

قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۲ – نیز او راست

ندهم دل به دست تو ندهم

گربه تو دل دهم ز تو نرهم

کوی تو جایگاه فتنه شده ست

بر سر کوی تو قدم ننهم

دوستان از فراق تو شکهند

من همی از وصال تو شکهم

گرمن لابه ساز چرب سخن

چه بسی لابه ها به دل ندهم

سخت بسیار حیله باید کرد

تا زدست تو سنگدل بجهم

...

قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۳ – و او راست

ای رفته من از رفتن تو باغم ودردم

مردم زتو وزین قبل از شادی فردم

تا وصل ترا هجر تو ای ماه فرو خورد

دردی نشناسم که به صد باره نخوردم

از چهره تو بتکده بوده ست مرا چشم

امروز درین بتکده از آب به دردم

گویند کز آتش تبش و گرمی باشد

پس چون که من از آتش غم بادم سردم

یا دوست بگشتی تو از آن حال که بودی

من روزی ازین درد به صدبار بگردم

گه بامژه ترم گه بالب خشکم

گه با دل پرخونم گه با رخ زردم

...

قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۴ – ازاوست

خدای داند بهتر که چیست در دل من

ز بس جفای توای بیوفای عهدشکن

چو مهربانان در پیش من نهادی دل

نبرد و برد دلم جز به مهربانی ظن

همی ندانست این دل که دل سپردن تو

همیشه کار تو بوده ست زرق و حیله و فن

دل تو آمده بوده ست تا دلم ببرد

ببردو رفت به کام و مراد باز وطن

من از فریب تو آگه نه وتو سنگین دل

همی فریفته بودی مرا به چرب سخن

هم آن کسی که به خوشی به من سپردی دل

چو دل نباشد جان را چه کرد خواهم من

کنون که حال چنین شد چه باز خواهی دل

چه اوفتاد که دل بازخواستی از من

دلم ببردی وجان هم ببر که مرگ بهست

ز زندگانی اندر شماتت دشمن

...

قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید فرخی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۵ – همو راست

نوبهارآمدو بشکفت بیکبار جهان

بر سر افکندزمین هر چه گهر داشت نهان

تاز خواب خوش بگشاد گل سوری شم

لاله سرخ ببندد همی از خنده دهان

پرنیانها و پرندست کشیده همه باغ

عاشقان گاه بر این سایه دوان گاه بر آن

اندر آن هفته که بگذشت جهان پیر نمود

وندر این هفته جوانست کران تابه کران

من شنیدم که به ایام جوان پیر شود

نشنیدم که به یک هفته شود پیر جوان

من نگویم که می سرخ حلالست و مباح

گر بودورنه من این لفظ نیارم به زبان

گویم ار هرگز خواهی خوری امروز بخور

که دگر باره بدین روز رسیدن نتوان

خیز تا بر گل نو کوزگکی باده خوریم

پیش تا از گل ما کوزه کند دست زمان

...

قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید فرخی نظر دهید...