داستان رستم و اسفندیار (شاهنامه فردوسی)

بخش ۲۷

سپیده همانگه ز که بر دمید

میان شب تیره اندر چمید

بپوشید رستم سلیح نبرد

همی از جهان آفرین یاد کرد

چو آمد بر لشکر نامدار

که کین جوید از رزم اسفندیار

بدو گفت برخیز ازین خواب خوش

برآویز با رستم کینه‌کش

چو بشنید آوازش اسفندیار

سلیح جهان پیش او گشت خوار

چنین گفت پس با پشوتن که شیر

بپیچد ز چنگال مرد دلیر

گمانی نبردم که رستم ز راه

به ایوان کشد ببر و گبر و کلاه

همان بارکش رخش زیراندرش

ز پیکان نبود ایچ پیدا برش

شنیدم که دستان جادوپرست

به هنگام یازد به خورشید دست

چو خشم آرد از جادوان بگذرد

برابر نکردم پس این با خرد

پشوتن بدو گفت پر آب چشم

که بر دشمنت باد تیمار و خشم

چه بودت که امروز پژمرده‌ای

همانا به شب خواب نشمرده‌ای

میان جهان این دو یل را چه بود

که چندین همی رنج باید فزود

بدانم که بخت تو شد کندرو

که کین آورد هر زمان نو به نو

بپوشید جوشن یل اسفندیار

بیامد بر رستم نامدار

خروشید چون روی رستم بدید

که نام تو باد از جهان ناپدید

فراموش کردی تو سگزی مگر

کمان و بر مرد پرخاشخر

ز نیرنگ زالی بدین سان درست

وگرنه که پایت همی گور جست

بکوبمت زین گونه امروز یال

کزین پس نبیند ترا زنده زال

چنین گفت رستم به اسفندیار

که ای سیر ناگشته از کارزار

بترس از جهاندار یزدان پاک

خرد را مکن با دل اندر مغاک

من امروز نز بهر جنگ آمدم

پی پوزش و نام و ننگ آمدم

تو با من به بیداد کوشی همی

دو چشم خرد را بپوشی همی

به خورشید و ماه و به استا و زند

که دل را نرانی به راه گزند

نگیری به یاد آن سخنها که رفت

وگر پوست بر تن کسی را بکفت

بیابی ببینی یکی خان من

روندست کام تو بر جان من

گشایم در گنج دیرینه باز

کجا گرد کردم به سال دراز

کنم بار بر بارگیهای خویش

به گنجور ده تا براند ز پیش

برابر همی با تو آیم به راه

کنم هرچ فرمان دهی پیش شاه

اگر کشتنیم او کشد شایدم

همان نیز اگر بند فرمایدم

همی چاره جویم که تا روزگار

ترا سیر گرداند از کارزار

نگه کن که دانای پیشی چه گفت

که هرگز مباد اختر شوم جفت

چنین داد پاسخ که مرد فریب

نیم روز پرخاش و روز نهیب

اگر زنده خواهی که ماند به جای

نخستین سخن بند بر نه به پای

از ایوان و خان چند گویی همی

رخ آشتی را بشویی همی

دگر باره رستم زبان برگشاد

مکن شهریارا ز بیداد یاد

مکن نام من در جهان زشت و خوار

که جز بد نیاید ازین کارزار

هزارانت گوهر دهم شاهوار

همان یارهٔ زر با گوشوار

هزارانت بنده دهم نوش‌لب

پرستنده باشد ترا روز و شب

هزارت کنیزک دهم خلخی

که زیبای تاج‌اند با فرخی

دگر گنج سام نریمان و زال

گشایم به پیش تو ای بی‌همال

همه پاک پیش تو گرد آورم

ز زابلستان نیز مرد آورم

که تا مر ترا نیز فرمان کنند

روان را به فرمان گروگان کنند

ازان پس به پیشت پرستارورا

دوان با تو آیم بر شهریار

ز دل دور کن شهریارا تو کین

مکن دیو را با خرد همنشین

جز از بند دیگر ترا دست هست

بمن بر که شاهی و یزدان پرست

که از بند تا جاودان نام بد

بماند به من وز تو انجام بد

به رستم چنین گفت اسفندیار

که تا چندگویی سخن نابکار

مرا گویی از راه یزدان بگرد

ز فرمان شاه جهانبان بگرد

که هرکو ز فرمان شاه جهان

بگردد سرآید بدو بر زمان

جز از بند گر کوشش (و) کارزار

به پیشم دگرگونه پاسخ میار

به تندی به پاسخ گو نامدار

چنین گفت کای پرهنر شهریار

همی خوار داری تو گفتار من

به خیره بجویی تو آزار من

چنین داد پاسخ که چند از فریب

همانا به تنگ اندر آمد نشیب

...

داستان رستم و اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۸

بدانست رستم که لابه به کار

نیاید همی پیش اسفندیار

کمان را به زه کرد و آن تیر گز

که پیکانش را داده بد آب رز

همی راند تیر گز اندر کمان

سر خویش کرده سوی آسمان

همی گفت کای پاک دادار هور

فزایندهٔ دانش و فر و زور

همی بینی این پاک جان مرا

توان مرا هم روان مرا

که چندین بپیچم که اسفندیار

مگر سر بپیچاند از کارزار

تو دانی که بیداد کوشد همی

همی جنگ و مردی فروشد همی

به بادافره این گناهم مگیر

توی آفرینندهٔ ماه و تیر

چو خودکامه جنگی بدید آن درنگ

که رستم همی دیر شد سوی جنگ

بدو گفت کای سگزی بدگمان

نشد سیر جانت ز تیر و کمان

ببینی کنون تیر گشتاسپی

دل شیر و پیکان لهراسپی

یکی تیر بر ترگ رستم بزد

چنان کز کمان سواران سزد

تهمتن گز اندر کمان راند زود

بران سان که سیمرغ فرموده بود

بزد تیر بر چشم اسفندیار

سیه شد جهان پیش آن نامدار

خم آورد بالای سرو سهی

ازو دور شد دانش و فرهی

نگون شد سر شاه یزدان‌پرست

بیفتاد چاچی کمانش ز دست

گرفته بش و یال اسپ سیاه

ز خون لعل شد خاک آوردگاه

چنین گفت رستم به اسفندیار

که آوردی آن تخم زفتی به بار

تو آنی که گفتی که رویین تنم

بلند آسمان بر زمین بر زنم

من از شست تو هشت تیر خدنگ

بخوردم ننالیدم از نام و ننگ

به یک تیر برگشتی از کارزار

بخفتی بران بارهٔ نامدار

هم‌اکنون به خاک اندر آید سرت

بسوزد دل مهربان مادرت

هم‌انگه سر نامبردار شاه

نگون اندر آمد ز پشت سپاه

زمانی همی بود تا یافت هوش

بر خاک بنشست و بگشاد گوش

سر تیر بگرفت و بیرون کشید

همی پر و پیکانش در خون کشید

همانگه به بهمن رسید آگهی

که تیره شد آن فر شاهنشهی

بیامد به پیش پشوتن بگفت

که پیکار ما گشت با درد جفت

تن ژنده پیل اندر آمد به خاک

دل ما ازین درد کردند چاک

برفتد هر دو پیاده دوان

ز پیش سپه تا بر پهلوان

بدیدند جنگی برش پر ز خون

یکی تیر پرخون به دست اندرون

پشوتن بر و جامه را کرد چاک

خروشان به سر بر همی کرد خاک

همی گشت بهمن به خاک اندرون

بمالید رخ را بدان گرم خون

پشوتن همی گفت راز جهان

که داند ز دین‌آوران و مهان

چو اسفندیاری که از بهر دین

به مردی برآهیخت شمشیر کین

جهان کرد پاک از بد بت‌پرست

به بد کار هرگز نیازید دست

به روز جوانی هلاک آمدش

سر تاجور سوی خاک آمدش

بدی را کزو هست گیتی به درد

پرآزار ازو جان آزاد مرد

فراوان برو بگذرد روزگار

که هرگز نبیند بد کارزار

جوانان گرفتندش اندر کنار

همی خون ستردند زان شهریار

پشوتن بروبر همی مویه کرد

رخی پر ز خون و دلی پر ز درد

همی گفت زار ای یل اسفندیار

جهانجوی و از تخمهٔ شهریار

که کند این چنین کوه جنگی ز جای

که افگند شیر ژیان را ز پای

که کند این پسندیده دندان پیل

که آگند با موج دریای نیل

چه آمد برین تخمه از چشم بد

که بر بدکنش بی‌گمان بد رسد

کجا شد به رزم اندرون ساز تو

کجا شد به بزم آن خوش آواز تو

کجا شد دل و هوش و آیین تو

توانایی و اختر و دین تو

چو کردی جهان را ز بدخواه پاک

نیامدت از پیل وز شیر باک

کنون آمدت سودمندی به کار

که در خاک بیند ترا روزگار

که نفرین برین تاج و این تخت باد

بدین کوشش بیش و این بخت باد

که چو تو سواری دلیر و جوان

سرافراز و دانا و روشن‌روان

بدین سان شود کشته در کارزار

به زاری سرآید برو روزگار

که مه تاج بادا و مه تخت شاه

مه گشتاسپ و جاماسپ و آن بارگاه

چنین گفت پر دانش اسفندیار

که ای مرد دانای به روزگار

مکن خویشتن پیش من بر تباه

چنین بود بهر من از تاج و گاه

تن کشته را خاک باشد نهال

تو از کشتن من بدین سان منال

کجا شد فریدون و هوشنگ و جم

ز باد آمده باز گردد به دم

همان پاک‌زاده نیاکان ما

گزیده سرافراز و پاکان ما

برفتند و ما را سپردند جای

نماند کس اندر سپنجی سرای

فراوان بکوشیدم اندر جهان

چه در آشکار و چه اندر نهان

که تا رای یزدان به جای آورم

خرد را بدین رهنمای آورم

چو از من گرفت ای سخن روشنی

ز بد بسته شد راه آهرمنی

زمانه بیازید چنگال تیز

نبد زو مرا روزگار گریز

امید من آنست کاندر بهشت

دل‌افروز من بدرود هرچ کشت

به مردی مرا پور دستان نکشت

نگه کن بدین گز که دارم به مشت

بدین چوب شد روزگارم به سر

ز سیمرغ وز رستم چاره‌گر

فسونها و نیرنگها زال ساخت

که اروند و بند جهان او شناخت

چو اسفندیار این سخن یاد کرد

بپیچید و بگریست رستم به درد

چنین گفت کز دیو ناسازگار

ترا بهره رنج من آمد به کار

چنانست کو گفت یکسر سخن

ز مردی به کژی نیفگند بن

که تا من به گیتی کمر بسته‌ام

بسی رزم گردنکشان جسته‌ام

سواری ندیدم چو اسفندیار

زره‌دار با جوشن کارزار

چو بیچاره برگشتم از دست اوی

بدیدم کمان و بر و شست اوی

سوی چاره گشتم ز بیچارگی

بدادم بدو سر به یکبارگی

زمان ورا در کمان ساختم

چو روزش سرآمد بینداختم

گر او را همی روز باز آمدی

مرا کار گز کی فراز آمدی

ازین خاک تیره بباید شدن

به پرهیز یک دم نشاید زدن

همانست کز گز بهانه منم

وزین تیرگی در فسانه منم

...

داستان رستم و اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۹

چنین گفت با رستم اسفندیار

که اکنون سرآمد مرا روزگار

تو اکنون مپرهیز و خیز ایدر آی

که ما را دگرگونه‌تر گشت رای

مگر بشنوی پند و اندرز من

بدانی سر مایه و ارز من

بکوشی و آن را بجای آوری

بزرگی برین رهنمای آوری

تهمتن به گفتار او داد گوش

پیاده بیامد برش با خروش

همی ریخت از دیدگان آب گرم

همی مویه کردش به آوای نرم

چو دستان خبر یافت از رزمگاه

ز ایوان چو باد اندر آمد به راه

ز خانه بیامد به دشت نبرد

دو دیده پر از آب و دل پر ز درد

زواره فرامرز چو بیهشان

برفتند چندی ز گردنکشان

خروشی برآمد ز آوردگاه

که تاریک شد روی خورشید و ماه

به رستم چنین گفت زال ای پسر

ترا بیش گریم به درد جگر

که ایدون شنیدم ز دانای چین

ز اخترشناسان ایران زمین

که هرکس که او خون اسفندیار

بریزد سرآید برو روزگار

بدین گیتیش شوربختی بود

وگر بگذرد رنج و سختی بود

چنین گفت با رستم اسفندیار

که از تو ندیدم بد روزگار

زمانه چنین بود و بود آنچ بود

سخن هرچ گویم بباید شنود

بهانه تو بودی پدر بد زمان

نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان

مرا گفت رو سیستان را بسوز

نخواهم کزین پس بود نیمروز

بکوشید تا لشکر و تاج و گنج

بدو ماند و من بمانم به رنج

کنون بهمن این نامور پور من

خردمند و بیدار دستور من

بمیرم پدروارش اندر پذیر

همه هرچ گویم ترا یادگیر

به زابلستان در ورا شاد دار

سخنهای بدگوی را یاد دار

بیاموزش آرایش کارزار

نشستنگه بزم و دشت شکار

می و رامش و زخم چوگان و کار

بزرگی و برخوردن از روزگار

چنین گفت جاماسپ گم بوده نام

که هرگز به گیتی مبیناد کام

که بهمن ز من یادگاری بود

سرافرازتر شهریاری بود

تهمتن چو بشنید بر پای خاست

ببر زد به فرمان او دست راست

که تو بگذری زین سخن نگذرم

سخن هرچ گفتی به جای آورم

نشانمش بر نامور تخت عاج

نهم بر سرش بر دلارای تاج

ز رستم چو بشنید گویا سخن

بدو گفت نوگیر چون شد کهن

چنان دان که یزدان گوای منست

برین دین به رهنمای منست

کزین نیکویها که تو کرده‌ای

ز شاهان پیشین که پرورده‌ای

کنون نیک نامت به بد بازگشت

ز من روی گیتی پرآواز گشت

غم آمد روان ترا بهره زین

چنین بود رای جهان‌آفرین

چنین گفت پس با پشوتن که من

نجویم همی زین جهان جز کفن

چو من بگذرم زین سپنجی سرای

تو لشکر بیارای و شو باز جای

چو رفتی به ایران پدر را بگوی

که چون کام یابی بهانه مجوی

زمانه سراسر به کام تو گشت

همه مرزها پر ز نام تو گشت

امیدم نه این بود نزدیک تو

سزا این بد از جان تاریک تو

جهان راست کردم به شمشیر داد

به بد کس نیارست کرد از تو یاد

به ایران چو دین بهی راست شد

بزرگی و شاهی مرا خواست شد

به پیش سران پندها دادیم

نهانی به کشتن فرستادیم

کنون زین سخن یافتی کام دل

بیارای و بنشین به آرام دل

چو ایمن شدی مرگ را دور کن

به ایوان شاهی یکی سور کن

ترا تخت سختی و کوشش مرا

ترا نام تابوت و پوشش مرا

چه گفت آن جهاندیده دهقان پیر

که نگریزد از مرگ پیکان تیر

مشو ایمن از گنج و تاج و سپاه

روانم ترا چشم دارد به راه

چو آیی بهم پیش داور شویم

بگوییم و گفتار او بشنویم

کزو بازگردی به مادر بگوی

که سیر آمد از رزم پرخاشجوی

که با تیر او گبر چون باد بود

گذر کرده بر کوه پولاد بود

پس من تو زود آیی ای مهربان

تو از من مرنج و مرنجان روان

برهنه مکن روی بر انجمن

مبین نیز چهر من اندر کفن

ز دیدار زاری بیفزایدت

کس از بخردان نیز نستایدت

همان خواهران را و جفت مرا

که جویا بدندی نهفت مرا

بگویی بدان پرهنر بخردان

که پدرود باشید تا جاودان

ز تاج پدر بر سرم بد رسید

در گنج را جان من شد کلید

فرستادم اینک به نزدیک او

که شرم آورد جان تاریک او

بگفت این و برزد یکی تیز دم

که بر من ز گشتاسپ آمد ستم

هم‌انگه برفت از تنش جان پاک

تن خسته افگنده بر تیره خاک

تهمتن بنزد پشوتن رسید

همه جامه بر تن سراسر درید

بر و جامه رستم همی پاره کرد

سرش پر ز خاک و دلش پر ز درد

همی گفت زار ای نبرده سوار

نیا شاه جنگی پدر شهریار

به خوبی شده در جهان نام من

ز گشتاسپ بد شد سرانجام من

چو بسیار بگریست با کشته گفت

که ای در جهان شاه بی‌یار و جفت

روان تو بادا میان بهشت

بداندیش تو بدرود هرچ کشت

زواره بدو گفت کای نامدار

نبایست پذرفت زو زینهار

ز دهقان تو نشنیدی آن داستان

که یاد آرد از گفتهٔ باستان

که گر پروری بچهٔ نره‌شیر

شود تیزدندان و گردد دلیر

چو سر برکشد زود جوید شکار

نخست اندر آید به پروردگار

دو پهلو برآشفته از خشم بد

نخستین ازان بد به زابل رسد

چو شد کشته شاهی چو اسفندیار

ببینند ازین پس بد روزگار

ز بهمن رسد بد به زابلستان

بپیچند پیران کابلستان

نگه کن که چون او شود تاجدار

به پیش آورد کین اسفندیار

بدو گفت رستم که با آسمان

نتابد بداندیش و نیکی گمان

من آن برگزیدم که چشم خرد

بدو بنگرد نام یاد آورد

گر او بد کند پیچد از روزگار

تو چشم بلا را به تندی مخار

...

داستان رستم و اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳۰

یکی نغز تابوت کرد آهنین

بگسترد فرشی ز دیبای چین

بیندود یک روی آهن به قیر

پراگند بر قیر مشک و عبیر

ز دیبای زربفت کردش کفن

خروشان برو نامدار انجمن

ازان پس بپوشید روشن برش

ز پیروزه بر سر نهاد افسرش

سر تنگ تابوت کردند سخت

شد آن بارور خسروانی درخت

چل اشتر بیاورد رستم گزین

ز بالا فروهشته دیبای چین

دو اشتر بدی زیر تابوت شاه

چپ و راست پیش و پس‌اندر سپاه

همه خسته روی و همه کنده موی

زبان شاه گوی و روان شاه‌جوی

بریده بش و دم اسپ سیاه

پشوتن همی برد پیش سپاه

برو بر نهاده نگونسار زین

ز زین اندرآویخته گرز کین

همان نامور خود و خفتان اوی

همان جوله و مغفر جنگجوی

سپه رفت و بهمن به زابل بماند

به مژگان همی خون دل برفشاند

تهمتن ببردش به ایوان خویش

همی پرورانید چون جان خویش

به گشتاسپ آگاهی آمد ز راه

نگون شد سر نامبردار شاه

همی جامه را چاک زد بر برش

به خاک اندر آمد سر و افسرش

خروشی برآمد ز ایوان به زار

جهان شد پر از نام اسفندیار

به ایران ز هر سو که رفت آگهی

بینداخت هرکس کلاه مهی

همی گفت گشتاسپ کای پاک دین

که چون تو نبیند زمان و زمین

پس از روزگار منوچهر باز

نیامد چو تو نیز گردنفراز

بیالود تیغ و بپالود کیش

مهان را همی داشت بر جای خویش

بزرگان ایران گرفتند خشم

ز آزرم گشتاسپ شستند چشم

به آواز گفتند کای شوربخت

چو اسفندیاری تو از بهر تخت

به زابل فرستی به کشتن دهی

تو بر گاه تاج مهی برنهی

سرت را ز تاج کیان شرم باد

به رفتن پی اخترت نرم باد

برفتند یکسر ز ایوان او

پر از خاک شد کاخ و دیوان او

چو آگاه شد مادر و خواهران

ز ایوان برفتند با دختران

برهنه سر و پای پرگرد و خاک

به تن بر همه جامه کردند چاک

پشوتن همی رفت گریان به راه

پس پشت تابوت و اسپ سیاه

زنان از پشوتن درآویختند

همی خون ز مژگان فرو ریختند

که این بند تابوت را برگشای

تن خسته یک بار ما را نمای

پشوتن غمی شد میان زنان

خروشان و گوشت از دو بازو کنان

به آهنگران گفت سوهان تیز

بیارید کامد کنون رستخیز

سر تنگ تابوت را باز کرد

به نوی یکی مویه آغاز کرد

چو مادرش با خواهران روی شاه

پر از مشک دیدند ریش سیاه

برفتند یکسر ز بالین شاه

خروشان به نزدیک اسپ سیاه

بسودند پر مهر یال و برش

کتایون همی ریخت خاک از برش

کزو شاه را روز برگشته بود

به آورد بر پشت او کشته بود

کزین پس کرا برد خواهی به جنگ

کرا داد خواهی به چنگ نهنگ

به یالش همی اندرآویختند

همی خاک بر تارکش ریختند

به ابر اندر آمد خروش سپاه

پشوتن بیامد به ایوان شاه

خروشید و دیدش نبردش نماز

بیامد به نزدیک تختش فراز

به آواز گفت ای سر سرکشان

ز برگشتن بختت آمد نشان

ازین با تن خویش بد کرده‌ای

دم از شهر ایران برآورده‌ای

ز تو دور شد فره و بخردی

بیابی تو بادافره ایزدی

شکسته شد این نامور پشت تو

کزین پس بود باد در مشت تو

پسر را به خون دادی از بهر تخت

که مه تخت بیناد چشمت مه بخت

جهانی پر از دشمن و پر بدان

نماند بع تو تاج تا جاودان

بدین گیتیت در نکوهش بود

به روز شمارت پژوهش بود

بگفت این و رخ سوی جاماسپ کرد

که ای شوم بدکیش و بدزاد مرد

ز گیتی ندانی سخن جز دروغ

به کژی گرفتی ز هرکس فروغ

میان کیان دشمنی افگنی

همی این بدان آن بدین برزنی

ندانی همی جز بد آموختن

گسستن ز نیکی بدی توختن

یکی کشت کردی تو اندر جهان

که کس ندرود آشکار و نهان

بزرگی به گفتار تو کشته شد

که روز بزرگان همه گشته شد

تو آموختی شاه را راه کژ

ایا پیر بی‌راه و کوتاه و کژ

تو گفتی که هوش یل اسفندیار

بود بر کف رستم نامدار

بگفت این و گویا زبان برگشاد

همه پند و اندرز او کرد یاد

هم اندرز بهمن به رستم بگفت

برآورد رازی که بود از نهفت

چو بشنید اندرز او شهریار

پشیمان شد از کار اسفندیار

پشوتن بگفت آنچ بودش نهان

به آواز با شهریار جهان

چو پردخته گشت از بزرگان سرای

برفتند به آفرید و همای

به پیش پدر بر بخستند روی

ز درد برادر بکندند موی

به گشتاسپ گفتند کای نامدار

نیندیشی از کار اسفندیار

کجا شد نخستین به کین زریر

همی گور بستد ز چنگال شیر

ز ترکان همی کین او بازخواست

بدو شد همی پادشاهیت راست

به گفتار بدگوش کردی به بند

بغل گران و به گرز و کمند

چو او بسته آمد نیا کشته شد

سپه را همه روز برگشته شد

چو ارجاسپ آمد ز خلخ به بلخ

همه زندگانی شد از رنج تلخ

چو ما را که پوشیده داریم روی

برهنه بیاورد ز ایوان به کوی

چو نوش‌آذر زردهشتی بکشت

گرفت آن زمان پادشاهی به مشت

تو دانی که فرزند مردی چه کرد

برآورد ازیشان دم و دود و گرد

ز رویین دژ آورد ما را برت

نگهبان کشور بد و افسرت

از ایدر به زابل فرستادیش

بسی پند و اندرزها دادیش

که تا از پی تاج بیجان شود

جهانی برو زار و پیچان شود

نه سیمرغ کشتش نه رستم نه زال

تو کشتی مر او را چو کشتی منال

ترا شرم بادا ز ریش سپید

که فرزند کشتی ز بهر امید

جهاندار پیش از تو بسیار بود

که بر تخت شاهی سزاوار بود

به کشتن ندادند فرزند را

نه از دودهٔ خویش و پیوند را

چنین گفت پس با پشوتن که خیز

برین آتش تیزبر آب ریز

بیامد پشوتن ز ایوان شاه

زنان را بیاورد زان جایگاه

پشوتن چنین گفت با مادرش

که چندین به تنگی چه کوبی درش

که او شاد خفتست و روشن‌روان

چو سیر آمد از مرز و از مرزبان

بپذرفت مادر ز دین‌دار پند

به داد خداوند کرد او پسند

ازان پس به سالی به هر برزنی

به ایران خروشی بد و شیونی

ز تیر گز و بند دستان زال

همی مویه کردند بسیار سال

...

داستان رستم و اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳۱

همی بود بهمن به زابلستان

به نخچیر گر با می و گلستان

سواری و می خوردن و بارگاه

بیاموخت رستم بدان پور شاه

به هر چیز پیش از پسر داشتش

شب و روز خندان به بر داشتش

چو گفتار و کردار پیوسته شد

در کین به گشتاسپ بر بسته شد

یکی نامه بنوشت رستم به درد

همه کار فرزند او یاد کرد

سر نامه کرد آفرین از نخست

بدانکس که کینه نبودش نجست

دگر گفت یزدان گوای منست

پشوتن بدین رهنمای منست

که من چند گفتم به اسفندیار

مگر کم کند کینه و کارزار

سپردم بدو کشور و گنج خویش

گزیدم ز هرگونه‌ای رنج خویش

زمانش چنین بود نگشاد چهر

مرا دل پر از درد و سر پر ز مهر

بدین گونه بد گردش آسمان

بسنده نباشد کسی با زمان

کنون این جهانجوی نزد منست

که فرخ نژاد اورمزد منست

هنرهای شاهانش آموختم

از اندرز فام خرد توختم

چو پیمان کند شاه پوزش پذیر

کزین پس نیندیشد از کار تیر

نهان من و جان من پیش اوست

اگر گنج و تاجست و گر مغز و پوست

چو آن نامه شد نزد شاه جهان

پراگنده شد آن میان مهان

پشوتن بیامد گوایی بداد

سخنهای رستم همه کرد یاد

همان زاری و پند و اروند او

سخن گفتن از مرز و پیوند او

ازان نامور شاه خشنود گشت

گراینده را آمدن سود گشت

ز رستم دل نامور گشت خوش

نزد نیز بر دل ز تیمار تش

هم‌اندر زمان نامه پاسخ نوشت

به باغ بزرگی درختی بکشت

چنین گفت کز جور چرخ بلند

چو خواهد رسیدن کسی را گزند

به پرهیز چون بازدارد کسی

وگر سوی دانش گراید بسی

پشوتن بگفت آنچ درخواستی

دل من به خوبی بیاراستی

ز گردون گردان که یارد گذشت

خردمند گرد گذشته نگشت

تو آنی که بودی وزان بهتری

به هند و به قنوج بر مهتری

ز بیشی هرآنچت بباید بخواه

ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه

فرستاده پاسخ بیاورد زود

بدان سان که رستمش فرموده بود

چنین تا برآمد برین گاه چند

ببد شاهزاده به بالا بلند

خردمند و بادانش و دستگاه

به شاهی برافراخت فرخ کلاه

بدانست جاماسپ آن نیک و بد

که آن پادشاهی به بهمن رسد

به گشتاسپ گفت ای پسندیده شاه

ترا کرد باید به بهمن نگاه

ز دانش پدر هرچ جست اندر اوی

به جای آمد و گشت با آب‌روی

به بیگانه شهری فراوان بماند

کسی نامهٔ تو بروبر نخواند

به بهمن یکی نامه باید نوشت

بسان درختی به باغ بهشت

که داری به گیتی جز او یادگار

گسارندهٔ درد اسفندیار

خوش آمد سخن شاه گشتاسپ را

بفرمود فرخنده جاماسپ را

که بنویس یک نامه نزدیک اوی

یکی سوی گردنکش کینه‌جوی

که یزدان سپاس ای جهان پهلوان

که ما از تو شادیم و روشن‌روان

نبیره که از جان گرامی‌تر است

به دانش ز جاماسپ نامی‌تر است

به بخت تو آموخت فرهنگ و رای

سزد گر فرستی کنون باز جای

یکی سوی بهمن که اندر زمان

چو نامه بخوانی به زابل ممان

که ما را به دیدارت آمد نیاز

برآرای کار و درنگی مساز

به رستم چو برخواند نامه دبیر

بدان شاد شد مرد دانش‌پذیر

ز چیزی که بودش به گنج اندرون

ز خفتان وز خنجر آبگون

ز برگستوان و ز تیر و کمان

ز گوپال و ز خنجر هندوان

ز کافور وز مشک وز عود تر

هم از عنبر و گوهر و سیم و زر

ز بالا و از جامهٔ نابرید

پرستار وز کودکان نارسید

کمرهای زرین و زرین ستام

ز یاقوت با زنگ زرین دو جام

همه پاک رستم به بهمن سپرد

برنده به گنجور او بر شمرد

تهمتن بیامد دو منزل به راه

پس او را فرستاد نزدیک شاه

چو گشتاسپ روی نبیره بدید

شد از آب دیده رخش ناپدید

بدو گفت اسفندیاری تو بس

نمانی به گیتی جز او را به کس

ورا یافت روشن‌دل و یادگیر

ازان پس همی خواندش اردشیر

گوی بود با زور و گیرنده دست

خردمند و دانا و یزدان پرست

چو بر پای بودی سرانگشت اوی

ز زانو فزونتر بدی مشت اوی

همی آزمودش به یک چندگاه

به بزم و به رزم و به نخجیرگاه

به میدان چوگان و بزم و شکار

گوی بود مانند اسفندیار

ازو هیچ گشتاسپ نشکیفتی

به می خوردن اندرش بفریفتی

همی گفت کاینم جهاندار داد

غمی بودم از بهر تیمار داد

بماناد تا جاودان بهمنم

چو گم شد سرافراز رویین تنم

سرآمد همه کار اسفندیار

که جاوید بادا سر شهریار

همیشه دل از رنج پرداخته

زمانه به فرمان او ساخته

دلش باد شادان و تاجش بلند

به گردن بداندیش او را کمند

...

داستان رستم و اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۰

چو رستم بدر شد ز پرده‌سرای

زمانی همی بود بر در به پای

به کریاس گفت ای سرای امید

خنک روز کاندر تو بد جمشید

همایون بدی گاه کاوس کی

همان روز کیخسرو نیک‌پی

در فرهی بر تو اکنون ببست

که بر تخت تو ناسزایی نشست

شنید این سخنها یل اسفندیار

پیاده بیامد بر نامدار

به رستم چنین گفت کای سرگرای

چرا تیز گشتی به پرده‌سرای

سزد گر برین بوم زابلستان

نهد دانشی نام غلغلستان

که مهمان چو سیر آید از میزبان

به زشتی برد نام پالیزبان

سراپرده را گفت بد روزگار

که جمشید را داشتی بر کنار

همان روز کز بهر کاوس شاه

بدی پرده و سایهٔ بارگاه

کجا راه یزدان همی بازجست

همی خواستی اختران را درست

زمین زو سراسر پرآشوب بود

پر از خنجر و غارت و چوب بود

کنون مایه‌دار تو گشتاسپ است

به پیش وی اندر چو جاماسپ است

نشسته به یک دست او زردهشت

که با زند واست آمدست از بهشت

به دیگر پشوتن گو نیک مرد

چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد

به پیش اندرون فرخ اسفندیار

کزو شاد شد گردش روزگار

دل نیک‌مردان بدو زنده شد

بد از بیم شمشیر او بنده شد

بیامد بدر پهلوان سوار

پس‌اندر همی دیدش اسفندیار

چو برگشت ازو با پشوتن بگفت

که مردی و گردی نشاید نهفت

ندیدم بدین گونه اسپ و سوار

ندانم که چون خیزد از کارزار

یکی ژنده پیل است بر کوه گنگ

اگر با سلیح اندر آید به جنگ

اگر با سلیح نبردی بود

همانا که آیین مردی بود

به بالا همی بگذرد فر و زیب

بترسم که فردا ببیند نشیب

همی سوزد از مهر فرش دلم

ز فرمان دادار دل نگسلم

چو فردا بیاید به آوردگاه

کنم روز روشن بروبر سیاه

پشوتن بدو گفت بشنو سخن

همی گویمت ای برادر مکن

ترا گفتم و بیش گویم همی

که از راستی دل نشویم همی

میازار کس را که آزاد مرد

سر اندر نیارد به آزار و درد

بخسب امشب و بامداد پگاه

برو تا به ایوان او بی‌سپاه

بایوان او روز فرخ کنیم

سخن هرچ گویند پاسخ کنیم

همه کار نیکوست زو در جهان

میان کهان و میان مهان

همی سر نپیچد ز فرمان تو

دلش راست بینم به پیمان تو

تو با او چه گویی به کین و به خشم

بشوی از دلت کین وز خشم چشم

یکی پاسخ آوردش اسفندیار

که بر گوشهٔ گلستان رست خار

چنین گفت کز مردم پاک‌دین

همانا نزیبد که گوید چنین

گر ایدونک دستور ایران توی

دل و گوش و چشم دلیران توی

همی خوب داری چنین راه را

خرد را و آزردن شاه را

همه رنج و تیمار ما باد گشت

همان دین زردشت بیداد گشت

که گوید که هر کو ز فرمان شاه

بپیچد به دوزخ بود جایگاه

مرا چند گویی گنهکار شو

ز گفتار گشتاسپ بیزار شو

تو گویی و من خود چنین کی کنم

که از رای و فرمان او پی کنم

گر ایدونک ترسی همی از تنم

من امروز ترس ترا بشکنم

کسی بی‌زمانه به گیتی نمرد

نمرد آنک نام بزرگی ببرد

تو فردا ببینی که بر دشت جنگ

چه کار آورم پیش چنگی پلنگ

پشوتن بدو گفت کای نامدار

چنین چند گویی تو از کارزار

که تا تو رسیدی به تیر و کمان

نبد بر تو ابلیس را این گمان

به دل دیو را راه دادی کنون

همی نشنوی پند این رهنمون

دلت خیره بینم همی پر ستیز

کنون هرچ گفتم همه ریزریز

چگونه کنم ترس را از دلم

بدین سان کز اندیشه‌ها بگسلم

دو جنگی دو شیر و دو مرد دلیر

چه دانم که پشت که آید به زیر

ورا نامور هیچ پاسخ نداد

دلش گشت پر درد و سر پر ز باد

...

داستان رستم و اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۱

چو رستم بیامد به ایوان خویش

نگه کرد چندی به دیوان خویش

زواره بیامد به نزدیک اوی

ورا دید پژمرده و زردروی

بدو گفت رو تیغ هندی بیار

یکی جوشن و مغفری نامدار

کمان آر و برگستوان آر و ببر

کمند آر و گرز گران آر و گبر

زواره بفرمود تا هرچ گفت

بیاورد گنجور او از نهفت

چو رستم سلیح نبردش بدید

سرافشاند و باد از جگر برکشید

چنین گفت کای جوشن کارزار

برآسودی از جنگ یک روزگار

کنون کار پیش آمدت سخت باش

به هر جای پیراهن بخت باش

چنین رزمگاهی که غران دو شیر

به جنگ اندر آیند هر دو دلیر

کنون تا چه پیش آرد اسفندیار

چه بازی کند در دم کارزار

چو بشنید دستان ز رستم سخن

پراندیشه شد جان مرد کهن

بدو گفت کای نامور پهلوان

چه گفتی کزان تیره گشتم روان

تو تا بر نشستی بزین نبرد

نبودی مگر نیک دل رادمرد

همیشه دل از رنج پرداخته

به فرمان شاهان سرافراخته

بترسم که روزت سرآید همی

گر اختر به خواب اندر آید همی

همی تخم دستان ز بن برکنند

زن و کودکان را به خاک افگنند

به دست جوانی چو اسفندیار

اگر تو شوی کشته در کارزار

نماند به زاولستان آب و خاک

بلندی بر و بوم گردد مغاک

ور ایدونک او را رسد زین گزند

نباشد ترا نیز نام بلند

همی هرکسی داستانها زنند

برآورده نام ترا بشکرند

که او شهریاری ز ایران بکشت

بدان کو سخن گفت با وی درشت

همی باش در پیش او بر به پای

وگرنه هم‌اکنون بپرداز جای

به بیغوله‌ای شو فرود از مهان

که کس نشنود نامت اندر جهان

کزین بد ترا تیره گردد روان

بپرهیز ازین شهریار جوان

به گنج و به رنج این روان بازخر

مبر پیش دیبای چینی تبر

سپاه ورا خلعت آرای نیز

ازو باز خر خویشتن را به چیز

چو برگردد او از لب هیرمند

تو پای اندر آور به رخش بلند

چو ایمن شدی بندگی کن به راه

بدان تا ببینی یکی روی شاه

چو بیند ترا کی کند شاه بد

خود از شاه کردار بد کی سزد

بدو گفت رستم که ای مرد پیر

سخنها برین گونه آسان مگیر

به مردی مرا سال بسیار گشت

بد و نیک چندی بسر بر گذشت

رسیدم به دیوان مازندران

به رزم سواران هاماوران

همان رزم کاموس و خاقان چین

که لرزان بدی زیر ایشان زمین

اگر من گریزم ز اسفندیار

تو در سیستان کاخ و گلشن مدار

چو من ببر پوشم به روز نبرد

سر هور و ماه اندرآرم به گرد

ز خواهش که گفتی بسی رانده‌ام

بدو دفتر کهتری خوانده‌ام

همی خوار گیرد سخنهای من

بپیچد سر از دانش و رای من

گر او سر ز کیوان فرود آردی

روانش بر من درود آردی

ازو نیستی گنج و گوهر دریغ

نه برگستوان و نه گوپال و تیغ

سخن چند گفتم به چندین نشست

ز گفتار باد است ما را به دست

گر ایدونک فردا کند کارزار

دل از جان او هیچ رنجه مدار

نپیچم به آورد با او عنان

نه گوپال بیند نه زخم سنان

نبندم به آوردگاه راه اوی

بنیرو نگیرم کمرگاه اوی

ز باره به آغوش بردارمش

به شاهی ز گشتاسپ بگذارمش

بیارم نشانم بر تخت ناز

ازان پس گشایم در گنج باز

چو مهمان من بوده باشد سه روز

چهارم چو از چرخ گیتی فروز

بیندازد آن چادر لاژورد

پدید آید از جام یاقوت زرد

سبک باز با او ببندم کمر

وز ایدر نهم سوی گشتاسپ سر

نشانمش بر نامور تخت عاج

نهم بر سرش بر دل‌افروز تاج

ببندم کمر پیش او بنده‌وار

نجویم جدایی ز اسفندیار

تو دانی که من پیش تخت قباد

چه کردم به مردی تو داری به یاد

بخندید از گفت او زال زر

زمانی بجنبید ز اندیشه سر

بدو گفت زال ای پسر این سخن

مگوی و جدا کن سرش را ز بن

که دیوانگان این سخن بشنوند

بدین خام گفتار تو نگروند

قبادی به جایی نشسته دژم

نه تخت و کلاه و نه گنج کهن

چو اسفندیاری که فعفور چین

نویسد همی نام او بر نگین

تو گویی که از باره بردارمش

به بر بر سوی خان زال آرمش

نگوید چنین مردم سالخورد

به گرد در ناسپاسی مگرد

بگفت این و بنهاد سر بر زمین

همی خواند بر کردگار آفرین

همی گفت کای داور کردگار

بگردان تو از ما بد روزگار

برین گوه تا خور برآمد ز کوه

نیامد زبانش ز گفتن ستوه

...

داستان رستم و اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۶

به شبگیر هنگام بانگ خروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

چو پیلی به اسپ اندر آورد پای

بیاورد چون باد لشکر ز جای

همی رفت تا پیشش آمد دو راه

فرو ماند بر جای پیل و سپاه

دژ گنبدان بود راهش یکی

دگر سوی ز اول کشید اندکی

شترانک در پیش بودش بخفت

تو گفتی که گشتست با خاک جفت

همی چوب زد بر سرش ساروان

ز رفتن بماند آن زمان کاروان

جهان‌جوی را آن بد آمد به فال

بفرمود کش سر ببرند و یال

بدان تا بدو بازگردد بدی

نباشد بجز فره ایزدی

بریدند پرخاشجویان سرش

بدو بازگشت آن زمان اخترش

غمی گشت زان اشتر اسفندیار

گرفت آن زمان اختر شوم خوار

چنین گفت کانکس که پیروز گشت

سر بخت او گیتی افروز گشت

بد و نیک هر دو ز یزدان بود

لب مرد باید که خندان بود

وزانجا بیامد سوی هیرمند

همی بود ترسان ز بیم گزند

بر آیین ببستند پرده‌سرای

بزرگان لشگر گزیدند جای

شراعی بزد زود و بنهاد تخت

بران تخت بر شد گو نیک‌بخت

می آورد و رامشگران را بخواند

بسی زر و گوهر بریشان فشاند

به رامش دل خویشتن شاد کرد

دل راد مردان پر از یاد کرد

چو گل بشکفید از می سالخورد

رخ نامداران و شاه نبرد

به یاران چنین گفت کز رای شاه

نپیچیدم و دور گشتم ز راه

مرا گفت بر کار رستم بسیچ

ز بند و ز خواری میاسای هیچ

به کردن برفتم برای پدر

کنون این گزین پیر پرخاشخر

بسی رنج دارد به جای سران

جهان راست کرده به گرز گران

همه شهر ایران بدو زنده‌اند

اگر شهریارند و گر بنده‌اند

فرستاده باید یکی تیز ویر

سخن‌گوی و داننده و یادگیر

سواری که باشد ورا فر و زیب

نگیرد ورا رستم اندر فریب

گر ایدونک آید به نزدیک ما

درفشان کند رای تاریک ما

به خوبی دهد دست بند مرا

به دانش ببندد گزند مرا

نخواهم من او را بجز نیکویی

اگر دور دارد سر از بدخویی

پشوتن بدو گفت اینست راه

برین باش و آزرم مردان بخواه

...

داستان رستم و اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۲

چو شد روز رستم بپوشید گبر

نگهبان تن کرد بر گبر ببر

کمندی به فتراک زین‌بر ببست

بران بارهٔ پیل پیکر نشست

بفرمود تا شد زواره برش

فراوان سخن راند از لشکرش

بدو گفت رو لشکر آرای باش

بر کوههٔ ریگ بر پای باش

بیامد زواره سپه گرد کرد

به میدان کار و به دشت نبرد

تهمتن همی رفت نیزه به دست

چو بیرون شد از جایگاه نشست

سپاهش برو خواندند آفرین

که بی‌تو مباد اسپ و گوپال و زین

همی رفت رستم زواره پسش

کجا بود در پادشاهی کسش

بیامد چنان تا لب هیرمند

همه دل پر از باد و لب پر ز پند

سپه با برادر هم آنجا بماند

سوی لشکر شاه ایران براند

چنین گفت پس با زواره به راز

که مردیست این بدرگ دیوساز

بترسم که بااو نیارم زدن

ندانم کزین پس چه شاید بدن

تو اکنون سپه را هم ایدر بدار

شوم تا چه پیش آورد روزگار

اگر تند یابمش هم زان نشان

نخواهم ز زابلستان سرکشان

به تنها تن خویش جویم نبرد

ز لشکر نخواهم کسی رنجه کرد

کسی باشد از بخت پیروز و شاد

که باشد همیشه دلش پر ز داد

گذشت از لب رود و بالا گرفت

همی ماند از کار گیتی شگفت

خروشید کای فرخ اسفندیار

هماوردت آمد برآرای کار

چو بشنید اسفندیار این سخن

ازان شیر پرخاشجوی کهن

بخندید و گفت اینک آراستم

بدانگه که از خواب برخاستم

بفرمود تا جوشن و خود اوی

همان ترکش و نیزهٔ جنگجوی

ببردند و پوشید روشن برش

نهاد آن کلاه کیی بر سرش

بفرمود تا زین بر اسپ سیاه

نهادند و بردند نزدیک شاه

چو جوشن بپوشید پرخاشجوی

ز زور و ز شادی که بود اندر اوی

نهاد آن بن نیزه را بر زمین

ز خاک سیاه اندر آمد به زین

بسان پلنگی که بر پشت گور

نشیند برانگیزد از گور شور

سپه در شگفتی فروماندند

بران نامدار آفرین خواندند

همی شد چو نزد تهمتن رسید

مر او را بران باره تنها بدید

پس از بارگی با پشوتن بگفت

که ما را نباید بدو یار و جفت

چو تنهاست ما نیز تنها شویم

ز پستی بران تند بالا شویم

بران گونه رفتند هر دو به رزم

تو گفتی که اندر جهان نیست بزم

چو نزدیک گشتند پیر و جوان

دو شیر سرافراز و دو پهلوان

خروش آمد از بارهٔ هر دو مرد

تو گفتی بدرید دشت نبرد

چنین گفت رستم به آواز سخت

که ای شاه شادان‌دل و نیک‌بخت

ازین گونه مستیز و بد را مکوش

سوی مردمی یاز و بازآر هوش

اگر جنگ خواهی و خون ریختن

برین گونه سختی برآویختن

بگو تا سوار آورم زابلی

که باشند با خنجر کابلی

برین رزمگه‌شان به جنگ آوریم

خود ایدر زمانی درنگ آوریم

بباشد به کام تو خون ریختن

ببینی تگاپوی و آویختن

چنین پاسخ آوردش اسفندیار

که چندین چه گویی چنین نابکار

ز ایوان به شبگیر برخاستی

ازین تند بالا مرا خواستی

چرا ساختی بند و مکر و فریب

همانا بدیدی به تنگی نشیب

چه باید مرا جنگ زابلستان

وگر جنگ ایران و کابلستان

مبادا چنین هرگز آیین من

سزا نیست این کار در دین من

که ایرانیان را به کشتن دهم

خود اندر جهان تاج بر سر نهم

منم پیشرو هرک جنگ آیدم

وگر پیش جنگ نهنگ آیدم

ترا گر همی یار باید بیار

مرا یار هرگز نیاید به کار

مرا یار در جنگ یزدان بود

سر و کار با بخت خندان بود

توی جنگجوی و منم جنگخواه

بگردیم یک با دگر بی‌سپاه

ببینیم تا اسپ اسفندیار

سوی آخور آید همی بی‌سوار

وگر بارهٔ رستم جنگجوی

به ایوان نهد بی‌خداوند روی

نهادند پیمان دو جنگی که کس

نباشد بران جنگ فریادرس

نخستین به نیزه برآویختند

همی خون ز جوشن فرو ریختند

چنین تا سنانها به هم برشکست

به شمشیر بردند ناچار دست

به آوردگه گردن افراختند

چپ و راست هر دو همی تاختند

ز نیروی اسپان و زخم سران

شکسته شد آن تیغهای گران

چو شیران جنگی برآشوفتند

پر از خشم اندامها کوفتند

همان دسته بشکست گرز گران

فروماند از کار دست سران

گرفتند زان پس دوال کمر

دو اسپ تگاور فروبرده سر

همی زور کرد این بران آن برین

نجنبید یک شیر بر پشت زین

پراگنده گشتند ز آوردگاه

غمی گشته اسپان و مردان تباه

کف اندر دهانشان شده خون و خاک

همه گبر و برگستوان چاک‌چاک

...

داستان رستم و اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۷

بفرمود تا بهمن آمدش پیش

ورا پندها داد ز اندازه بیش

بدو گفت اسپ سیه بر نشین

بیارای تن را به دیبای چین

بنه بر سرت افسر خسروی

نگارش همه گوهر پهلوی

بران سان که هرکس که بیند ترا

ز گردنکشان برگزیند ترا

بداند که هستی تو خسرونژاد

کند آفریننده را بر تو یاد

ببر پنج بالای زرین ستام

سرافراز ده موبد نیک‌نام

هم از راه تا خان رستم بران

مکن کار بر خویشتن برگران

درودش ده از ما و خوبی نمای

بیارای گفتار و چربی فزای

بگویش که هرکس که گردد بلند

جهاندار وز هر بدی بی‌گزند

ز دادار باید که دارد سپاس

که اویست جاوید نیکی شناس

چو باشد فزایندهٔ نیکویی

به پرهیز دارد سر از بدخویی

بیفزایدش کامگاری و گنج

بود شادمان در سرای سپنج

چو دوری گزیند ز کردار زشت

بیابد بدان گیتی اندر بهشت

بد و نیک بر ما همی بگذرد

چنین داند آن کس که دارد خرد

سرانجام بستر بود تیره‌خاک

بپرد روان سوی یزدان پاک

به گیتی هرانکس که نیکی شناخت

بکوشید و با شهریاران بساخت

همان بر که کاری همان بدروی

سخن هرچ گویی همان بشنوی

کنون از تو اندازه گیریم راست

نباید برین بر فزون و نه کاست

که بگذاشتی سالیان بی‌شمار

به گیتی بدیدی بسی شهریار

اگر بازجویی ز راه خرد

بدانی که چونین نه اندر خورد

که چندین بزرگی و گنج و سپاه

گرانمایه اسپان و تخت و کلاه

ز پیش نیاکان ما یافتی

چو در بندگی تیز بشتافتی

چه مایه جهان داشت لهراسپ شاه

نکردی گذر سوی آن بارگاه

چو او شهر ایران به گشتاسپ داد

نیامد ترا هیچ زان تخت یاد

سوی او یکی نامه ننوشته‌ای

از آرایش بندگی گشته‌ای

نرفتی به درگاه او بنده‌وار

نخواهی به گیتی کسی شهریار

ز هوشنگ و جم و فریدون گرد

که از تخم ضحاک شاهی ببرد

همی رو چنین تا سر کیقباد

که تاج فریدون به سر بر نهاد

چو گشتاسپ شه نیست یک نامدار

به رزم و به بزم و به رای و شکار

پذیرفت پاکیزه دین بهی

نهان گشت گمراهی و بی‌رهی

چو خورشید شد راه گیهان خدیو

نهان شد بدآموزی و راه دیو

ازان پس که ارجاسپ آمد به جنگ

سپه چون پلنگان و مهتر نهنگ

ندانست کس لشکرش را شمار

پذیره شدش نامور شهریار

یکی گورستان کرد بر دشت کین

که پیدا نبد پهن روی زمین

همانا که تا رستخیز این سخن

میان بزرگان نگردد کهن

کنون خاور او راست تا باختر

همی بشکند پشت شیران نر

ز توران زمین تا در هند و روم

جهان شد مر او را چو یک مهره موم

ز دشت سواران نیزه گزار

به درگاه اویند چندی سوار

فرستندش از مرزها باژ و ساو

که با جنگ او نیستشان زور و تاو

ازان گفتم این با توای پهلوان

که او از تو آزرده دارد روان

نرفتی بدان نامور بارگاه

نکردی بدان نامداران نگاه

کرانی گرفتستی اندر جهان

که داری همی خویشتن را نهان

فرامش ترا مهتران چون کنند

مگر مغز و دل پاک بیرون کنند

همیشه همه نیکویی خواستی

به فرمان شاهان بیاراستی

اگر بر شمارد کسی رنج تو

به گیتی فزون آید از گنج تو

ز شاهان کسی بر چنین داستان

ز بنده نبودند همداستان

مرا گفت رستم ز بس خواسته

هم از کشور و گنج آراسته

به زاول نشستست و گشتست مست

نگیرد کس از مست چیزی به دست

برآشفت یک روز و سوگند خورد

به روز سپید و شب لاژورد

که او را بجز بسته در بارگاه

نبیند ازین پس جهاندار شاه

کنون من ز ایران بدین آمدم

نبد شاه دستور تا دم زدم

بپرهیز و پیچان شو از خشم اوی

ندیدی که خشم آورد چشم اوی

چو اینجا بیایی و فرمان کنی

روان را به پوزش گروگان کنی

به خورشید رخشان و جان زریر

به جان پدرم آن جهاندار شیر

که من زین پشیمان کنم شاه را

برافرزوم این اختر و ماه را

که من زین که گفتم نجویم فروغ

نگردم به هر کار گرد دروغ

پشوتن برین بر گوای منست

روان و خرد رهنمای منست

همی جستم از تو من آرام شاه

ولیکن همی از تو دیدم گناه

پدر شهریارست و من کهترم

ز فرمان او یک زمان نگذرم

همه دوده اکنون بباید نشست

زدن رای و سودن بدین کار دست

زواره فرامرز و دستان سام

جهاندیده رودابهٔ نیک نام

همه پند من یک به یک بشنوید

بدین خوب گفتار من بگروید

نباید که این خانه ویران شود

به کام دلیران ایران شود

چو بسته ترا نزد شاه آورم

بدو بر فراوان گناه آورم

بباشیم پیشش بخواهش به پای

ز خشم و ز کین آرمش باز جای

نمانم که بادی بتو بر وزد

بران سان که از گوهر من سزد

...

داستان رستم و اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...