داستان سیاوش (شاهنامه فردوسی)

بخش ۷

بیاورد گرسیوز آن خواسته

که روی زمین زو شد آراسته

دمان تا لب رود جیحون رسید

ز گردان فرستاده‌ای برگزید

بدان تا رساند به شاه آگهی

که گرسیوز آمد بدان فرهی

به کشتی به یکروز بگذاشت آب

بیامد سوی بلخ دل پر شتاب

فرستاده آمد به درگاه شاه

بگفتند گرسیوز آمد به راه

سیاوش گو پیلتن را بخواند

وزین داستان چند گونه براند

چو گوسیوز آمد به درگاه شاه

بفرمود تا برگشادند راه

سیاووش ورا دید بر پای خاست

بخندید و بسیار پوزش بخواست

ببوسید گرسیوز از دور خاک

رخش پر ز شرم و دلش پر ز باک

سیاووش بنشاندش زیر تخت

از افراسیابش بپرسید سخت

چو بنشست گرسیوز از گاه نو

بدید آن سر وافسر شاه نو

به رستم چنین گفت کافراسیاب

چو از تو خبر یافت اندر شتاب

یکی یادگاری به نزدیک شاه

فرستاد با من کنون در به راه

بفرمود تا پرده برداشتند

به چشم سیاووش بگذاشتند

ز دروازهٔ شهر تا بارگاه

درم بود و اسپ و غلام و کلاه

کس اندازه نشاخت آنراکه چند

ز دینار و ز تاج و تخت بلند

غلامان همه با کلاه و کمر

پرستنده با یاره و طوق زر

پسند آمدش سخت بگشاد روی

نگه کرد و بشنید پیغام اوی

تهمتن بدو گفت یک هفته شاد

همی باش تا پاسخ آریم یاد

بدین خواهش اندیشه باید بسی

همان نیز پرسیدن از هر کسی

چو بشنید گرسیوز پیش بین

زمین را ببوسید و کرد آفرین

یکی خانه او را بیاراستند

به دیبا و خوالیگران خواستند

نشستند بیدار هر دو به هم

سگالش گرفتند بر بیش و کم

ازان کار شد پیلتن بدگمان

کزان گونه گرسیوز آمد دمان

طلایه ز هر سو برون تاختند

چنان چون ببایست برساختند

سیاوش ز رستم بپرسید و گفت

که این راز بیرون کنید از نهفت

که این آشتی جستن از بهر چیست

نگه کن که تریاک این زهر چیست

ز پیوستهٔ خون به نزدیک اوی

ببین تا کدامند صد نامجوی

گروگان فرستد به نزدیک ما

کند روشن این رای تاریک ما

نباید که از ما غمی شد ز بیم

همی طبل سازد به زیر گلیم

چو این کرده باشیم نزدیک شاه

فرستاده باید یکی نیک‌خواه

برد زین سخن نزد او آگهی

مگر مغز گرداند از کین تهی

چنین گفت رستم که اینست رای

جزین روی پیمان نیاید بجای

به شبگیر گرسیوز آمد بدر

چنان چون بود با کلاه و کمر

بیامد به پیش سیاوش زمین

ببوسید و بر شاه کرد آفرین

سیاوش بدو گفت کز کار تو

پراندیشه بودم ز گفتار تو

کنون رای یکسر بران شد درست

که از کینه دل را بخواهیم شست

تو پاسخ فرستی به افراسیاب

که از کین اگر شد سرت پر شتاب

کسی کاو ببیند سرانجام بد

ز کردار بد بازگشتش سزد

دلی کز خرد گردد آراسته

یکی گنج گردد پر از خواسته

اگر زیر نوش اندرون زهر نیست

دلت را ز رنج و زیان بهر نیست

چو پیمان همی کرد خواهی درست

که آزار و کینه نخواهیم جست

ز گردان که رستم بداند همی

کجا نامشان بر تو خواند همی

بر من فرستی به رسم نوا

که باشد به گفتار تو بر گوا

و دیگر ز ایران زمین هرچ هست

که آن شهرها را تو داری به دست

بپردازی و خود به توران شوی

زمانی ز جنگ و ز کین بغنوی

نباشد جز از راستی در میان

به کینه نبندم کمر بر میان

فرستم یکی نامه نزدیک شاه

مگر بشتی باز خواند سپاه

برافگند گرسیوز اندر زمان

فرستاده‌ای چون هژبر دمان

بدو گفت خیره منه سر به خواب

برو تازیان نزد افراسیاب

بگویش که من تیز بشتافتم

همی هرچ جستم همه یافتم

گروگان همی خواهد از شهریار

چو خواهی که برگردد از کارزار

فرستاده آمد بدادش پیام

ز شاه و ز گرسیوز نیک‌نام

چو گفت فرستاده بشنید شاه

فراوان بپیچید و گم کرد راه

همی گفت صد تن ز خویشان من

گر ایدونک کم گردد از انجمن

شکست اندر آید بدین بارگاه

نماند بر من کسی نیک‌خواه

وگر گویم از من گروگان مجوی

دروغ آیدش سر به سر گفت و گوی

فرستاد باید بر او نوا

اگر بی گروگان ندارد روا

بران سان که رستم همی نام برد

ز خویشان نزدیک صد بر شمرد

بر شاه ایران فرستادشان

بسی خلعت و نیکوی دادشان

بفرمود تا کوس با کره‌نای

زدند و فروهشت پرده‌سرای

به خارا و سغد و سمرقند و چاچ

سپیجاب و آن کشور و تخت عاج

تهی کرد و شد با سپه سوی گنگ

بهانه نجست و فریب و درنگ

چو از رفتنش رستم آگاه شد

روانش ز اندیشه کوتاه شد

به نزد سیاوش بیامد چو گرد

شنیده سخنها همه یاد کرد

بدو گفت چون کارها گشت راست

چو گرسیوز ار بازگردد رواست

بفرمود تا خلعت آراستند

سلیح و کلاه و کمر خواستند

یکی اسپ تازی به زرین ستام

یکی تیغ هندی به زرین نیام

چو گرسیوز آن خلعت شاه دید

تو گفتی مگر بر زمین ماه دید

بشد با زبانی پر از آفرین

تو گفتی مگر بر نوردد زمین

سیاوش نشست از بر تخت عاج

بیاویخته بر سر عاج تاج

همی رای زد با یکی چرب‌گوی

کسی کاو سخن را دهد رنگ و بوی

ز لشکر همی جست گردی سوار

که با او بسازد دم شهریار

چنین گفت با او گو پیلتن

کزین در که یارد گشادن سخن

همانست کاووس کز پیش بود

ز تندی نکاهد نخواهد فزود

مگر من شوم نزد شاه جهان

کنم آشکارا برو بر نهان

ببرم زمین گر تو فرمان دهی

ز رفتن نبینم همی جز بهی

سیاوش ز گفتار او شاد شد

حدیث فرستادگان باد شد

سپهدار بنشست و رستم به هم

سخن راند هرگونه از بیش و کم

بفرمود تا رفت پیشش دبیر

نوشتن یکی نامه‌ای بر حریر

نخست آفرین کرد بر دادگر

کزو دید نیروی و فر و هنر

خداوند هوش و زمان و مکان

خرد پروراند همی با روان

گذر نیست کس را ز فرمان او

کسی کاو بگردد ز پیمان او

ز گیتی نبیند مگر کاستی

بدو باشد افزونی و راستی

ازو باد بر شهریار آفرین

جهاندار وز نامداران گزین

رسیده به هر نیک و بد رای او

ستودن خرد گشته بالای او

رسیدم به بلخ و به خرم بهار

همه شادمان بودم از روزگار

ز من چون خبر یافت افراسیاب

سیه شد به چشم اندرش آفتاب

بدانست کش کار دشوار گشت

جهان تیره شد بخت او خوار گشت

بیامد برادرش با خواسته

بسی خوبرویان آراسته

که زنهار خواهد ز شاه جهان

سپارد بدو تاج و تخت مهان

بسنده کند زین جهان مرز خویش

بداند همی پایه و ارز خویش

از ایران زمین بسپرد تیره خاک

بشوید دل از کینه و جنگ پاک

ز خویشان فرستاد صد نزد من

بدین خواهش آمد گو پیلتن

گر او را ببخشد ز مهرش سزاست

که بر مهر او چهر او بر گواست

چو بنوشت نامه یل جنگجوی

سوی شاه کاووس بنهاد روی

وزان روی گرسیوز نیک‌خواه

بیامد بر شاه توران سپاه

همه داستان سیاوش بگفت

که او را ز شاهان کسی نیست جفت

ز خوبی دیدار و کردار او

ز هوش و دل و شرم و گفتار او

دلیر و سخن‌گوی و گرد و سوار

تو گویی خرد دارد اندر کنار

بخندید و با او چنین گفت شاه

که چاره به از جنگ ای نیک‌خواه

و دیگر کزان خوابم آمد نهیب

ز بالا بدیدم نشان نشیب

پر از درد گشتم سوی چاره باز

بدان تا نبینم نشیب و فراز

به گنج و درم چاره آراستم

کنون شد بران سان که من خواستم

وزان روی چون رستم شیرمرد

بیامد بر شاه ایران چو گرد

به پیش اندر آمد بکش کرده دست

برآمده سپهبد ز جای نشست

بپرسید و بگرفتش اندر کنار

ز فرزند و از گردش روزگار

ز گردان و از رزم و کار سپاه

وزان تا چرا بازگشت او ز راه

نخست از سیاوش زبان برگشاد

ستودش فراوان و نامه بداد

چو نامه برو خواند فرخ دبیر

رخ شهریار جهان شد قیر

به رستم چنین گفت گیرم که اوی

جوانست و بد نارسیده بروی

چو تو نیست اندر جهان سر به سر

به جنگ از تو جویند شیران هنر

ندیدی بدیهای افراسیاب

که گم شد ز ما خورد و آرام و خواب

مرا رفت بایست کردم درنگ

مرا بود با او سری پر ز جنگ

نرفتم که گفتند ز ایدر مرو

بمان تا بسیچد جهاندار نو

چو بادافرهٔ ایزدی خواست بود

مکافات بدها بدی خواست بود

شما را بدان مردری خواسته

بدان گونه بر شد دل آراسته

کجا بستد از هر کسی بی‌گناه

بدان تا بپیچیدتان دل ز راه

به صد ترک بیچاره و بدنژاد

که نام پدرشان ندارید یاد

کنون از گروگان کی اندیشد او

همان پیش چشمش همان خاک کو

شما گر خرد را بسیچید کار

نه من سیرم از جنگ و از کارزار

به نزد سیاوش فرستم کنون

یکی مرد پردانش و پرفسون

بفرمایمش کآتشی کن بلند

ببند گران پای ترکان ببند

برآتش بنه خواسته هرچ هست

نگر تا نیازی به یک چیز دست

پس آن بستگان را بر من فرست

که من سر بخواهم ز تن‌شان گسست

تو با لشکر خویش سر پر ز جنگ

برو تا به درگاه او بی‌درنگ

همه دست بگشای تا یکسره

چو گرگ اندر آید به پیش بره

چو تو سازگیری بد آموختن

سپاهت کند غارت و سوختن

بیاید بجنگ تو افراسیاب

چو گردد برو ناخوش آرام و خواب

تهمتن بدو گفت کای شهریار

دلت را بدین کار غمگین مدار

سخن بشنو از من تو ای شه نخست

پس آنگه جهان زیر فرمان تست

تو گفتی که بر جنگ افراسیاب

مران تیز لشکر بران روی آب

بمانید تا او بیاید به جنگ

که او خود شتاب آورد بی‌درنگ

ببودیم یک چند در جنگ سست

در آشتی او گشاد از نخست

کسی کاشتی جوید و سور و بزم

نه نیکو بود پیش رفتن برزم

و دیگر که پیمان شکستن ز شاه

نباشد پسندیدهٔ نیک‌خواه

سیاوش چو پیروز بودی بجنگ

برفتی بسان دلاور پلنگ

چه جستی جز از تخت و تاج و نگین

تن آسانی و گنج ایران زمین

همه یافتی جنگ خیره مجوی

دل روشنت به آب تیره مشوی

گر افراسیاب این سخنها که گفت

به پیمان شکستن بخواهد نهفت

هم از جنگ جستن نگشتیم سیر

بجایست شمشیر و چنگال شیر

ز فرزند پیمان شکستن مخواه

مکن آنچ نه اندر خورد با کلاه

نهانی چرا گفت باید سخن

سیاوش ز پیمان نگردد ز بن

وزین کار کاندیشه کردست شاه

بر آشوبد این نامور پیشگاه

چو کاووس بشنید شد پر ز خشم

برآشفت زان کار و بگشاد چشم

به رستم چنین گفت شاه جهان

که ایدون نماند سخن در نهان

که این در سر او تو افگنده‌ای

چنین بیخ کین از دلش کنده‌ای

تن آسانی خویش جستی برین

نه افروزش تاج و تخت و نگین

تو ایدر بمان تا سپهدار طوس

ببندد برین کار بر پیل کوس

من اکنون هیونی فرستم به بلخ

یکی نامهٔ با سخنهای تلخ

سیاوش اگر سر ز پیمان من

بپیچد نیاید به فرمان من

بطوس سپهبد سپارد سپاه

خود و ویژگان باز گردد به راه

ببیند ز من هرچ اندر خورست

گر او را چنین داوری در سرست

غمی گشت رستم به آواز گفت

که گردون سر من بیارد نهفت

اگر طوس جنگی‌تر از رستم است

چنان دان که رستم ز گیتی کم است

بگفت این و بیرون شد از پیش اوی

پر از خشم چشم و پر آژنگ روی

هم اندر زمان طوس را خواند شاه

بفرمود لشکر کشیدن به راه

چو بیرون شد از پیش کاووس طوس

بفرمود تا لشکر و بوق و کوس

بسازند و آرایش ره کنند

وزان رزمگه راه کوته کنند

...

داستان سیاوش (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۸

هیونی بیاراست کاووس شاه

بفرمود تا بازگردد به راه

نویسندهٔ نامه را پیش خواند

به کرسی زر پیکرش برنشاند

یکی نامه فرمود پر خشم و جنگ

زبان تیز و رخساره چون بادرنگ

نخست آفرین کرد بر کردگار

خداوند آرامش و کارزار

خداوند بهرام و کیوان و ماه

خداوند نیک و بد و فر و جاه

بفرمان اویست گردان سپهر

ازو بازگسترده هرجای مهر

ترا ای جوان تندرستی و بخت

همیشه بماناد با تاج و تخت

اگر بر دلت رای من تیره گشت

ز خواب جوانی سرت خیره گشت

شنیدی که دشمن به ایران چه کرد

چو پیروز شد روزگار نبرد

کنون خیره آزرم دشمن مجوی

برین بارگه بر مبر آبروی

منه با جوانی سر اندر فریب

گر از چرخ‌گردان نخواهی نهیب

که من زان فریبنده گفتار او

بسی بازگشتم ز پیکار او

ترا گر فریبد نباشد شگفت

مرا از خود اندازه باید گرفت

نرفت ایچ با من سخن ز آشتی

ز فرمان من روی برگاشتی

همان رستم از گنج آراسته

نخواهد شدن سیر از خواسته

ازان مردری تاج شاهنشهی

ترا شد سر از جنگ جستن تهی

در بی‌نیازی به شمشیر جوی

به کشور بود شاه را آبروی

چو طوس سپهبد رسد پیش تو

بسازد چو باید کم و بیش تو

گروگان که داری به بند گران

هم اندر زمان بارکن بر خران

پرستار وز خواسته هرچ هست

به زودی مر آن را به درگه فرست

تو شوکین و آویختن را بساز

ازین در سخن‌ها مگردان دراز

چو تو ساز جنگ شبیخون کنی

ز خاک سیه رود جیحون کنی

سپهبد سراندر نیارد به خواب

بیاید به جنگ تو افراسیاب

و گر مهر داری بران اهرمن

نخواهی که خواندت پیمان شکن

سپه طوس رد را ده و بازگرد

نه‌ای مرد پرخاش روز نبرد

تو با خوبرویان برآمیختی

به بزم اندر از رزم بگریختی

نهادند بر نامه بر مهر شاه

هیون پر برآورد و ببرید راه

چو نامه به نزد سیاووش رسید

بران گونه گفتار ناخوب دید

فرستاده را خواند و پرسید چست

ازو کرد یکسر سخنها درست

بگفت آنک با پیلتن رفته بود

ز طوس و ز کاووس کاشفته بود

سیاوش چو بشنید گفتار اوی

ز رستم غمی گشت و برتافت روی

ز کار پدر دل پراندیشه کرد

ز ترکان و از روزگار نبرد

همی گفت صد مرد ترک و سوار

ز خویشان شاهی چنین نامدار

همه نیک خواه و همه بی‌گناه

اگرشان فرستم به نزدیک شاه

نپرسد نه اندیشد از کارشان

همانگه کند زنده بر دارشان

به نزدیک یزدان چه پوزش برم

بد آید ز کار پدر بر سرم

ور ایدونک جنگ آورم بی‌گناه

چنان خیره با شاه توران سپاه

جهاندار نپسندد این بد ز من

گشایند بر من زبان انجمن

وگر بازگردم به نزدیک شاه

به طوس سپهبد سپارم سپاه

ازو نیز هم بر تنم بد رسد

چپ و راست بد بینم و پیش بد

نیاید ز سودابه خود جز بدی

ندانم چه خواهد رسید ایزدی

دو تن را ز لشکر ز کندآوران

چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران

بران رازشان خواند نزدیک خویش

بپرداخت ایوان و بنشاند پیش

که رازش به هم بود با هر دو تن

ازان پس که رستم شد از انجمن

بدیشان چنین گفت کز بخت بد

فراوان همی بر تنم بد رسد

بدان مهربانی دل شهریار

بسان درختی پر از برگ و بار

چو سودابه او را فریبنده گشت

تو گفتی که زهر گزاینده گشت

شبستان او گشت زندان من

غمی شد دل و بخت خندان من

چنین رفت بر سر مرا روزگار

که با مهر او آتش آورد بار

گزیدم بدان شوربختیم جنگ

مگر دور مانم ز چنگ نهنگ

به بلخ اندرون بود چندان سپاه

سپهبد چو گرسیوز کینه‌خواه

نشسته به سغد اندرون شهریار

پر از کینه با تیغ زن صدهزار

برفتیم بر سان باد دمان

نجستیم در جنگ ایشان زمان

چو کشور سراسر بپرداختند

گروگان و آن هدیه‌ها ساختند

همه موبدان آن نمودند راه

که ما بازگردیم زین رزم‌گاه

پسندش نیامد همی کار من

بکوشد به رنج و به آزار من

به خیره همی جنگ فرمایدم

بترسم که سوگند بگزایدم

وراگر ز بهر فزونیست جنگ

چو گنج آمد و کشور آمد به چنگ

چه باید همی خیره خون ریختن

چنین دل به کین اندر آویختن

همی سر ز یزدان نباید کشید

فراوان نکوهش بباید شنید

دو گیتی همی برد خواهد ز من

بمانم به کام دل اهرمن

نزادی مرا کاشکی مادرم

وگر زاد مرگ آمدی بر سرم

که چندین بلاها بباید کشید

ز گیتی همی زهر باید چشید

بدین گونه پیمان که من کرده‌ام

به یزدان و سوگندها خورده‌ام

اگر سر بگردانم از راستی

فراز آید از هر سوی کاستی

پراگنده شد در جهان این سخن

که با شاه ترکان فگندیم بن

زبان برگشایند هر کس به بد

به هرجای بر من چنان چون سزد

به کین بازگشتن بریدن ز دین

کشیدن سر از آسمان و زمین

چنین کی پسندد ز من کردگار

کجا بر دهد گردش روزگار

شوم کشوری جویم اندر جهان

که نامم ز کاووس ماند نهان

که روشن زمانه بران سان بود

که فرمان دادار گیهان بود

سری کش نباشد ز مغز آگهی

نه از بتری باز داند بهی

قباد آمد و رفت و گیتی سپرد

ورا نیز هم رفته باید شمرد

تو ای نامور زنگه شاوران

بیارای تن را به رنج گران

برو تا به درگاه افرسیاب

درنگی مباش و منه سر به خواب

گروگان و این خواسته هرچ هست

ز دینار و ز تاج و تخت نشست

ببر همچنین جمله تا پیش اوی

بگویش که ما را چه آمد به روی

بفرمود بهرام گودرز را

که این نامور لشکر و مرز را

سپردم ترا گنج و پیلان کوس

بمان تا بیاید سپهدار طوس

بدو ده تو این لشکر و خواسته

همه کارها یکسر آراسته

یکایک برو بر شمر هرچ هست

ز گنج و ز تاج و ز تخت نشست

چو بهرام بشنید گفتار اوی

دلش گشت پیچان به تیمار اوی

ببارید خون زنگهٔ شاوران

بنفرید بر بوم هاماوران

پر از غم نشستند هر دو به هم

روانشان ز گفتار او شد دژم

بدو باز گفتند کاین رای نیست

ترا بی‌پدر در جهان جای نیست

یکی نامه بنویس نزدیک شاه

دگر باره زو پیلتن را بخواه

اگر جنگ فرمان دهد جنگ ساز

مکن خیره اندیشهٔ دل دراز

مگردان به ما بر دژم روزگار

چو آمد درخت بزرگی به بار

نپذرفت زان دو خردمند پند

دگرگونه بد راز چرخ بلند

چنین داد پاسخ که فرمان شاه

برانم که برتر ز خورشید و ماه

ولیکن به فرمان یزدان دلیر

نباشد ز خاشاک تا پیل و شیر

کسی کاو ز فرمان یزدان بتافت

سراسیمه شد خویشتن را نیافت

همی دست یازید باید به خون

به کین دو کشور بدن رهنمون

وزان پس که داند کزین کارزار

کرا برکشد گردش روزگار

ز بهر نوا هم بیازارد او

سخنهای گم کرده بازآرد او

همان خشم و پیگار بار آورد

سرشک غم اندر کنار آورد

اگر تیره‌تان شد دل از کار من

بپیچید سرتان ز گفتار من

فرستاده خود باشم و رهنمای

بمانم برین دشت پرده‌سرای

سیاوش چو پاسخ چنین داد باز

بپژمرد جان دو گردن فراز

ز بیم جداییش گریان شدند

چو بر آتش تیز بریان شدند

همی دید چشم بد روزگار

که اندر نهان چیست با شهریار

نخواهد بدن نیز دیدار او

ازان چشم گریان شد از کار او

چنین گفت زنگه که ما بنده‌ایم

به مهر سپهبد دل آگنده‌ایم

فدای تو بادا تن و جان ما

چنین باد تا مرگ پیمان ما

چو پاسخ چنین یافت از نیکخواه

چنین گفت با زنگه بیدار شاه

که رو شاه توران سپه را بگوی

که زین کار ما را چه آمد بروی

ازین آشتی جنگ بهر منست

همه نوش تو درد و زهر منست

ز پیمان تو سر نگردد تهی

وگر دور مانم ز تخت مهی

جهاندار یزدان پناه منست

زمین تخت و گردون کلاه منست

و دیگر که بر خیره ناکرده کار

نشایست رفتن بر شهریار

یکی راه بگشای تا بگذرم

بجایی که کرد ایزد آبشخورم

یکی کشوری جویم اندر جهان

که نامم ز کاووس ماند نهان

ز خوی بد او سخن نشنوم

ز پیگار او یک زمان بغنوم

بشد زنگه با نامور صد سوار

گروگان ببرد از در شهریار

چو در شهر سالار ترکان رسید

خروش آمد و دیده‌بانش بدید

پذیره شدش نامداری بزرگ

کجا نام او بود جنگی طورگ

چو زنگه بیامد به نزدیک شاه

سپهدار برخاست از پیشگاه

گرفتش به بر تنگ و بنواختش

گرامی بر خویش بنشاختش

چو بنشست با شاه پیغام داد

سراسر سخنها بدو کرد یاد

چو بشنید پیچان شد افراسیاب

دلش گشت پر درد و سر پر ز تاب

بفرمود تا جایگه ساختند

ورا چون سزا بود بنواختند

چو پیران بیامد تهی کرد جای

سخن رفت با نامور کدخدای

ز کاووس وز خام گفتار او

ز خوی بد و رای و پیگار او

همی گفت و رخساره کرده دژم

ز کار سیاووش دل پر ز غم

فرستادن زنگهٔ شاوران

همه یاد کرد از کران تا کران

بپرسید کاین را چه درمان کنیم

وزین چاره جستن چه پیمان کنیم

بدو گفت پیران که ای شهریار

انوشه بدی تا بود روزگار

تو از ما به هر کار داناتری

ببایستها بر تواناتری

گمان و دل و دانش و رای من

چنینست اندیشه بر جای من

که هر کس که بر نیکوی در جهان

توانا بود آشکار و نهان

ازین شاهزاده نگیرند باز

زگنج و ز رنج آنچ آید فراز

من ایدون شنیدم که اندر جهان

کسی نیست مانند او از مهان

به بالا و دیدار و آهستگی

به فرهنگ و رای و به شایستگی

هنر با خرد نیز بیش از نژاد

ز مادر چنو شاهزاده نزاد

بدیدن کنون از شنیدن بهست

گرانمایه و شاهزاد و مهست

وگر خود جز اینش نبودی هنر

که از خون صد نامور با پدر

برآشفت و بگذاشت تخت و کلاه

همی از تو جوید بدین گونه راه

نه نیکو نماید ز راه خرد

کزین کشور آن نامور بگذرد

ترا سرزنش باشد از مهتران

سر او همان از تو گردد گران

و دیگر که کاووس شد پیرسر

ز تخت آمدش روزگار گذر

سیاوش جوانست و با فرهی

بدو ماند آیین و تخت مهی

اگر شاه بیند به رای بلند

نویسد یکی نامهٔ سودمند

چنان چون نوازنده فرزند را

نوازد جوان خردمند را

یکی جای سازد بدین کشورش

بدارد سزاوار اندر خورش

بر آیین دهد دخترش را بدوی

بداردش با ناز و با آبروی

مگر کاو بماند به نزدیک شاه

کند کشور و بومت آرامگاه

و گر باز گردد سوی شهریار

ترا بهتری باشد از روزگار

سپاسی بود نزد شاه زمین

بزرگان گیتی کنند آفرین

برآساید از کین دو کشور مگر

اگر آردش نزد ما دادگر

ز داد جهان آفرین این سزاست

که گردد زمانه بدین جنگ راست

چو سالار گفتار پیران شنید

چنان هم همه بودنیها بدید

پس اندیشه کرد اندر آن یک زمان

همی داشت بر نیک و بد بر گمان

چنین داد پاسخ به پیران پیر

که هست اینک گفتی همه دلپذیر

ولیکن شنیدم یکی داستان

که باشد بدین رای همداستان

که چون بچهٔ شیر نر پروری

چو دندان کند تیز کیفر بری

چو با زور و با چنگ برخیزد او

به پروردگار اندر آویزد او

بدو گفت پیران کاندر خرد

یکی شاه کندآوران بنگرد

کسی کز پدر کژی و خوی بد

نگیرد ازو بدخویی کی سزد

نبینی که کاووس دیرینه گشت

چو دیرینه گشت او بباید گذشت

سیاوش بگیرد جهان فراخ

بسی گنج بی‌رنج و ایوان و کاخ

دو کشور ترا باشد و تاج و تخت

چنین خود که یابد مگر نیک‌بخت

چو بشنید افراسیاب این سخن

یکی رای با دانش افگند بن

دبیر جهان‌دیده را پیش خواند

زبان برگشاد و سخن برفشاند

نخستین که بر خامه بنهاد دست

به عنبر سر خامه را کرد مست

جهان آفرین را ستایش گرفت

بزرگی و دانش نمایش گرفت

کجا برترست از مکان و زمان

بدو کی رسد بندگی را گمان

خداوند جانست و آن خرد

خردمند را داد او پرورد

ازو باد بر شاهزاده درود

خداوند گوپال و شمشیر و خود

خداوند شرم و خداوند باک

ز بیداد و کژی دل و دست پاک

شنیدم پیام از کران تا کران

ز بیدار دل زنگهٔ شاوران

غمی شد دلم زانک شاه جهان

چنین تیز شد با تو اندر نهان

ولیکن به گیتی بجز تاج و تخت

چه جوید خردمند بیدار بخت

ترا این همه ایدر آراستست

اگر شهریاری و گر خواستست

همه شهر توران برندت نماز

مرا خود به مهر تو باشد نیاز

تو فرزند باشی و من چون پدر

پدر پیش فرزند بسته کمر

چنان دان که کاووس بر تو به مهر

بران گونه یک روز نگشاد چهر

کجا من گشایم در گنج بست

سپارم به تو تاج و تخت نشست

بدارمت بی‌رنج فرزندوار

به گیتی تو مانی زمن یادگار

چو از کشورم بگذری در جهان

نکوهش کنندم کهان و مهان

وزین روی دشوار یابی گذر

مگر ایزدی باشد آیین و فر

بدین راه پیدا نبینی زمین

گذر کرد باید به دریای چین

ازین کرد یزدان ترا بی نیاز

هم ایدر بباش و به خوبی بناز

سپاه و در گنج و شهر آن تست

به رفتن بهانه نبایدت جست

چو رای آیدت آشتی با پدر

سپارم ترا تاج و زرین کمر

که ز ایدر به ایران شوی با سپاه

ببندم به دلسوزگی با تو راه

نماند ترا با پدر جنگ دیر

کهن شد سرش گردد از جنگ سیر

گر آتش ببیند پی شصت و پنج

رسد آتش از باد پیری به رنج

ترا باشد ایران و گنج و سپاه

ز کشور به کشور رساند کلاه

پذیرفتم از پاک یزدان که من

بکوشم به خوبی به جان و به تن

نفرمایم و خود نسازم به بد

به اندیشه دل را نیازم به بد

چو نامه به مهر اندر آورد شاه

بفرمود تا زنگهٔ نیک‌خواه

به زودی به رفتن ببندد کمر

یکی خلعت آراست با سیم و زر

یکی اسپ بر سر ستام گران

بیامد دمان زنگهٔ شاوران

چو نزدیک تخت سیاوش رسید

بگفت آنچ پرسید و بشنید و دید

سیاوش به یک روی زان شاد شد

به دیگر پر از درد و فریاد شد

که دشمن همی دوست بایست کرد

ز آتش کجا بردمد باد سرد

یکی نامه بنوشت نزد پدر

همه یاد کرد آنچ بد در به در

که من با جوانی خرد یافتم

بهر نیک و بد نیز بشتافتم

از آن زن یکی مغز شاه جهان

دل من برافروخت اندر نهان

شبستان او درد من شد نخست

ز خون دلم رخ ببایست شست

ببایست بر کوه آتش گذشت

مرا زار بگریست آهو به دشت

ازان ننگ و خواری به جنگ آمدم

خرامان به چنگ نهنگ آمدم

دو کشور بدین آشتی شاد گشت

دل شاه چون تیغ پولاد گشت

نیاید همی هیچ کارش پسند

گشادن همان و همان بود بند

چو چشمش ز دیدار من گشت سیر

بر سیر دیده نباشند دیر

ز شادی مبادا دل او رها

شدم من ز غم در دم اژدها

ندانم کزین کار بر من سپهر

چه دارد به راز اندر از کین و مهر

ازان پس بفرمود بهرام را

که اندر جهان تازه کن کام را

سپردم ترا تاج و پرده‌سرای

همان گنج آگنده و تخت و جای

درفش و سواران و پیلان کوس

چو ایدر بیاید سپهدار طوس

چنین هم پذیرفته او را سپار

تو بیدار دل باش و به روزگار

ز دیده ببارید خوناب زرد

لب رادمردان پر از باد سرد

ز لشکر گزین کرد سیصد سوار

همه گرد و شایستهٔ کارزار

صد اسپ گزیده به زرین ستام

پرستار و زرین کمر صد غلام

بفرمود تا پیش او آورند

سلیح و ستام و کمر بشمرند

درم نیز چندان که بودش به کار

ز دینار وز گوهر شاهوار

ازان پس گرانمایگان را بخواند

سخنهای بایسته چندی براند

چنین گفت کز نزد افراسیاب

گذشتست پیران بدین روی آب

یکی راز پیغام دارد به من

که ایمن به دویست از انجمن

همی سازم اکنون پذیره شدن

شما را هم ایدر بباید بدن

همه سوی بهرام دارید روی

مپیچد دل را ز گفتار اوی

همی بوسه دادند گردان زمین

بران خوب سالار باآفرین

...

داستان سیاوش (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۹

چو خورشید تابنده بنمود پشت

هوا شد سیاه و زمین شد درشت

سیاووش لشکر به جیحون کشید

به مژگان همی از جگر خون کشید

چو آمد به ترمذ درون بام و کوی

بسان بهاران پر از رنگ و بوی

چنان بد همه شهرها تا به چاچ

تو گفتی عروسیست باطوق و تاج

به هر منزلی ساخته خوردنی

خورشهای زیبا و گستردنی

چنین تا به قچقار باشی براند

فرود آمد آنجا و چندی بماند

چو آگاهی آمد پذیره شدند

همه سرکشان با تبیره شدند

ز خویشان گزین کرد پیران هزار

پذیره شدن را برآراست کار

بیاراسته چار پیل سپید

سپه را همه داد یکسر نوید

یکی برنهاده ز پیروزه تخت

درفشنده مهدی بسان درخت

سرش ماه زرین و بومش بنفش

به زر بافته پرنیایی درفش

ابا تخت زرین سه پیل دگر

صد از ماه‌رویان زرین کمر

سپاهی بران سان که گفتی سپهر

بیاراست روی زمین را به مهر

صد اسپ گرانمایه با زین زر

به دیبا بیاراسته سر به سر

سیاووش بشنید کامد سپاه

پذیره شدن را بیاراست شاه

درفش سپهدار پیران بدید

خروشیدن پیل و اسپان شنید

بشد تیز و بگرفتش اندر کنار

بپرسیدش از نامور شهریار

بدو گفت کای پهلوان سپاه

چرا رنجه کردی روان را به راه

همه بردل اندیشه این بد نخست

که بیند دو چشمم ترا تندرست

ببوسید پیران سر و پای او

همان خوب چهر دلارای او

چنین گفت کای شهریار جوان

مراگر بخواب این نمودی روان

ستایش کنم پیش یزدان نخست

چو دیدم ترا روشن و تندرست

ترا چون پدر باشد افراسیاب

همه بنده باشیم زین روی آب

ز پیوستگان هست بیش از هزار

پرستندگانند با گوشوار

تو بی‌کام دل هیچ دم بر مزن

ترا بنده باشد همی مرد و زن

مراگر پذیری تو با پیر سر

ز بهر پرستش ببندم کمر

برفتند هر دو به شادی به هم

سخن یاد کردند بر بیش و کم

همه ره ز آوای چنگ و رباب

همی خفته را سر برآمد ز خواب

همی خاک مشکین شد از مشک و زر

همی اسپ تازی برآورد پر

سیاوش چو آن دید آب از دو چشم

ببارید و ز اندیشه آمد به خشم

که یاد آمدش بوم زابلستان

بیاراسته تا به کابلستان

همان شهر ایرانش آمد به یاد

همی برکشید از جگر سرد باد

ز ایران دلش یاد کرد و بسوخت

به کردار آتش رخش برفروخت

ز پیران بپیچید و پوشید روی

سپهبد بدید آن غم و درد اوی

بدانست کاو را چه آمد بیاد

غمی گشت و دندان به لب بر نهاد

به قچقار باشی فرود آمدند

نشستند و یکبار دم بر زدند

نگه کرد پیران به دیدار او

نشست و بر و یال و گفتار او

بدو در دو چشمش همی خیره ماند

همی هر زمان نام یزدان بخواند

بدو گفت کای نامور شهریار

ز شاهان گیتی توی یادگار

سه چیزست بر تو که اندر جهان

کسی را نباشد ز تخم مهان

یکی آنک از تخمهٔ کیقباد

همی از تو گیرند گویی نژاد

و دیگر زبانی بدین راستی

به گفتار نیکو بیاراستی

سه دیگر که گویی که از چهر تو

ببارد همی بر زمین مهر تو

چنین داد پاسخ سیاووش بدوی

که ای پیر پاکیزه و راست‌گوی

خنیده به گیتی به مهر و وفا

ز آهرمنی دور و دور از جفا

گر ایدونک با من تو پیمان کنی

شناسم که پیان من مشکنی

گر از بودن ایدر مرا نیکویست

برین کردهٔ خود نباید گریست

و گر نیست فرمای تا بگذرم

نمایی ره کشوری دیگرم

بدو گفت پیران که مندیش زین

چو اندر گذشتی ز ایران زمین

مگردان دل از مهر افراسیاب

مکن هیچ‌گونه برفتن شتاب

پراگنده نامش به گیتی بدیست

ولیکن جز اینست مرد ایزدیست

خرد دارد و رای و هوش بلند

به خیره نیاید به راه گزند

مرا نیز خویشیست با او به خون

همش پهلوانم همش رهنمون

همانا برین بوم و بر صد هزار

به فرمان من بیش باشد سوار

همم بوم و بر هست و هم گوسفند

هم اسپ و سلیح و کمان و کمند

مرا بی‌نیازیست از هر کسی

نهفته جزین نیز هستم بسی

فدای تو بادا همه هرچ هست

گر ایدونک سازی به شادی نشست

پذیرفتم از پاک یزدان ترا

به رای و دل هوشمندان ترا

که بر تو نیاید ز بدها گزند

نداند کسی راز چرخ بلند

مگر کز تو آشوب خیزد به شهر

بیامیزی از دور تریاک و زهر

سیاووش بدان گفتها رام شد

برافروخت و اندر خور جام شد

بخوردن نشستند یک با دگر

سیاوش پسر گشت و پیران پدر

برفتند با خنده و شادمان

به ره بر نجستند جایی زمان

چنین تا رسیدند در شهر گنگ

کزان بود خرم سرای درنگ

پیاده به کوی آمد افراسیاب

از ایوان میان بسته و پر شتاب

سیاوش چو او را پیاده بدید

فرود آمد از اسپ و پیشش دوید

گرفتند مر یکدگر را به بر

بسی بوس دادند بر چشم و سر

ازان پس چنین گفت افراسیاب

که گردان جهان اندر آمد به خواب

ازین پس نه آشوب خیزد نه جنگ

به آبشخور آیند میش و پلنگ

برآشفت گیتی ز تور دلیر

کنون روی گیتی شد از جنگ سیر

دو کشور سراسر پر از شور بود

جهان را دل از آشتی کور بود

به تو رام گردد زمانه کنون

برآساید از جنگ وز جوش خون

کنون شهر توران ترا بنده‌اند

همه دل به مهر تو آگنده‌اند

مرا چیز با جان همی پیش تست

سپهبد به جان و به تن خویش تست

سیاوش برو آفرین کرد سخت

که از گوهر تو مگر داد بخت

سپاس از خدای جهان آفرین

کزویست آرام و پرخاش و کین

سپهدار دست سیاوش به دست

بیامد به تخت مهی بر نشست

به روی سیاوش نگه کرد و گفت

که این را به گیتی کسی نیست جفت

نه زین‌گونه مردم بود در جهان

چنین روی و بالا و فر و مهان

ازان پس به پیران چنین گفت رد

که کاووس تندست و اندک خرد

که بشکیبد از روی چونین پسر

چنین برز بالا و چندین هنر

مرا دیده از خوب دیدار او

بماندست دل خیره از کار او

که فرزند باشد کسی را چنین

دو دیده بگرداند اندر زمین

از ایوانها پس یکی برگزید

همه کاخ زربفتها گسترید

یکی تخت زرین نهادند پیش

همه پایها چون سر گاومیش

به دیبای چینی بیاراستند

فراوان پرستندگان خواستند

بفرمود پس تا رود سوی کاخ

بباشد به کام و نشیند فراخ

سیاوش چو در پیش ایوان رسید

سر طاق ایوان به کیوان رسید

بیامد بران تخت زر بر نشست

هشیوار جان اندر اندیشه بست

چو خوان سپهبد بیاراستند

کس آمد سیاووش را خواستند

ز هر گونه‌ای رفت بر خوان سخن

همه شادمانی فگندند بن

چو از خوان سالار برخاستند

نشستنگه می بیاراستند

برفتند با رود و رامشگران

بباده نشستند یکسر سران

بدو داد جان و دل افراسیاب

همی بی سیاوش نیامدش خواب

همی خورد می تا جهان تیره شد

سرمیگساران ز می خیره شد

سیاوش به ایوان خرامید شاد

به مستی ز ایران نیامدش یاد

بدان شب هم اندر بفرمود شاه

بدان کس که بودند بر بزمگاه

چنین گفت با شیده افراسیاب

که چون سر برآرد سیاوش ز خواب

تو با پهلوانان و خویشان من

کسی کاو بود مهتر انجمن

به شبگیر با هدیه و با غلام

گرانمایه اسپان زرین ستام

ز لشکر همی هر کسی با نثار

ز دینار وز گوهر شاهوار

ازین‌گونه پیش سیاوش روند

هشیوار و بیدار و خامش روند

فراوان سپهبد فرستاد چیز

بدین گونه یک هفته بگذشت نیز

شبی با سیاوش چنین گفت شاه

که فردا بسازیم هر دو پگاه

که با گوی و چوگان به میدان شویم

زمانی بتازیم و خندان شویم

ز هر کس شنیدم که چوگان تو

نبینند گردان به میدان تو

تو فرزند مایی و زیبای گاه

تو تاج کیانی و پشت سپاه

بدو گفت شاها انوشه بدی

روان را به دیدار توشه بدی

همی از تو جویند شاهان هنر

که یابد به هرکار بر تو گذر

مرا روز روشن به دیدار تست

همی از تو خواهم بد و نیک جست

به شبگیر گردان به میدان شدند

گرازان و تازان و خندان شدند

چنین گفت پس شاه توران بدوی

که یاران گزینیم در زخم گوی

تو باشی بدان‌روی و زین‌روی من

بدو نیم هم زین نشان انجمن

سیاوش بدو گفت کای شهریار

کجا باشدم دست و چوگان به کار

برابر نیارم زدن با تو گوی

به میدان هم‌آورد دیگر بجوی

چو هستم سزاوار یار توام

برین پهن میدان سوار توام

سپهبد ز گفتار او شاد شد

سخن گفتن هر کسی باد شد

به جان و سر شاه کاووس گفت

که با من تو باشی هم‌آورد و جفت

هنر کن به پیش سواران پدید

بدان تا نگویند کاو بد گزید

کنند آفرین بر تو مردان من

شگفته شود روی خندان من

سیاوش بدو گفت فرمان تراست

سواران و میدان و چوگان تراست

سپهبد گزین کرد کلباد را

چو گرسیوز و جهن و پولاد را

چو پیران و نستیهن جنگجوی

چو هومان که بردارد از آب گوی

به نزد سیاووش فرستاد یار

چو رویین و چون شیدهٔ نامدار

دگر اندریمان سوار دلیر

چو ارجاسپ اسپ افگن نره شیر

سیاوش چنین گفت کای نامجوی

ازیشان که یارد شدن پیش‌گوی

همه یار شاهند و تنها منم

نگهبان چوگان یکتا منم

گر ایدونک فرمان دهد شهریار

بیارم به میدان ز ایران سوار

مرا یار باشند بر زخم گوی

بران سان که آیین بود بر دو روی

سپهبد چو بشنید زو داستان

بران داستان گشت هم داستان

سیاوش از ایرانیان هفت مرد

گزین کرد شایستهٔ کارکرد

خروش تبیره ز میدان بخاست

همی خاک با آسمان گشت راست

از آوای سنج و دم کره نای

تو گفتی بجنبید میدان ز جای

سیاووش برانگیخت اسپ نبرد

چو گوی اندر آمد به پیشش به گرد

بزد هم چنان چون به میدان رسید

بران سان که از چشم شد ناپدید

بفرمود پس شهریار بلند

که گویی به نزد سیاوش برند

سیاوش بران گوی بر داد بوس

برآمد خروشیدن نای و کوس

سیاوش به اسپی دگر برنشست

بیانداخت آن گوی خسرو به دست

ازان پس به چوگان برو کار کرد

چنان شد که با ماه دیدار کرد

ز چوگان او گوی شد ناپدید

تو گفتی سپهرش همی برکشید

ازان گوی خندان شد افراسیاب

سر نامداران برآمد ز خواب

به آواز گفتند هرگز سوار

ندیدیم بر زین چنین نامدار

ز میدان به یکسو نهادند گاه

بیامد نشست از برگاه شاه

سیاووش بنشست با او به تخت

به دیدار او شاد شد شاه سخت

به لشگر چنین گفت پس نامجوی

که میدان شما را و چوگان و گوی

همی ساختند آن دو لشکر نبرد

برآمد همی تا به خورشید گرد

چو ترکان به تندی بیاراستند

همی بردن گوی را خواستند

ربودند ایرانیان گوی پیش

بماندند ترکان ز کردار خویش

سیاووش غمی گشت ز ایرانیان

سخن گفت بر پهلوانی زبان

که میدان بازیست گر کارزار

برین گردش و بخشش روزگار

چو میدان سرآید بتابید روی

بدیشان سپارید یک‌بار گوی

سواران عنانها کشیدند نرم

نکردند زان پس کسی اسپ گرم

یکی گوی ترکان بینداختند

به کردار آتش همی تاختند

سپهبد چو آواز ترکان شنود

بدانست کان پهلوانی چه بود

چنین گفت پس شاه توران سپاه

که گفتست با من یکی نیک‌خواه

که او را ز گیتی کسی نیست جفت

به تیر و کمان چون گشاید دو سفت

سیاوش چو گفتار مهتر شنید

ز قربان کمان کی برکشید

سپهبد کمان خواست تا بنگرد

یکی برگراید که فرمان برد

کمان را نگه کرد و خیره بماند

بسی آفرین کیانی بخواند

به گرسیوز تیغ زن داد مه

که خانه بمال و در آور به زه

بکوشید تا بر زه آرد کمان

نیامد برو خیره شد بدگمان

ازو شاه بستد به زانو نشست

بمالید خانه کمان را به دست

به زه کرد و خندان چنین گفت شاه

که اینت کمانی چو باید به راه

مرا نیز گاه جوانی کمان

چنین بود و اکنون دگر شد زمان

به توران و ایران کس این را به چنگ

نیارد گرفتن به هنگام جنگ

بر و یال و کتف سیاوش جزین

نخواهد کمان نیز بر دشت کین

نشانی نهادند بر اسپریس

سیاوش نکرد ایچ با کس مکیس

نشست از بر بادپایی چو دیو

برافشارد ران و برآمد غریو

یکی تیر زد بر میان نشان

نهاده بدو چشم گردنکشان

خدنگی دگر باره با چارپر

بینداخت از باد و بگشاد پر

نشانه دوباره به یک تاختن

مغربل بکرد اندر انداختن

عنان را بپیچید بر دست راست

بزد بار دیگر بران سو که خواست

کمان را به زه بر بباز و فگند

بیامد بر شهریار بلند

فرود آمد و شاه برپای خاست

برو آفرین ز آفریننده خواست

وزان جایگه سوی کاخ بلند

برفتند شادان دل و ارجمند

نشستند خوان و می آراستند

کسی کاو سزا بود بنشاستند

میی چند خوردند و گشتند شاد

به نام سیاووش کردند یاد

بخوان بر یکی خلعت آراست شاه

از اسپ و ستام و ز تخت و کلاه

همان دست زر جامهٔ نابرید

که اندر جهان پیش ازان کس ندید

ز دینار وز بدرهای درم

ز یاقوت و پیروزه و بیش و کم

پرستار بسیار و چندی غلام

یکی پر ز یاقوت رخشنده جام

بفرمود تا خواسته بشمرند

همه سوی کاخ سیاوش برند

ز هر کش به توران زمین خویش بود

ورا مهربانی برو بیش بود

به خویشان چنین گفت کاو را همه

شما خیل باشید هم چون رمه

بدان شاهزاده چنین گفت شاه

که یک روز با من به نخچیرگاه

گر آیی که دل شاد و خرم کنیم

روان را به نخچیر بی‌غم کنیم

بدو گفت هرگه که رای آیدت

بران سو که دل رهنمای آیدت

برفتند روزی به نخچیرگاه

همی رفت با یوز و با باز شاه

سپاهی ز هرگونه با او برفت

از ایران و توران بنخچیر تفت

سیاوش به دشت اندرون گور دید

چو باد از میان سپه بردمید

سبک شد عنان و گران شد رکیب

همی تاخت اندر فراز و نشیب

یکی را به شمشیر زد بدو نیم

دو دستش ترازو بد و گور سیم

به یک جو ز دیگر گرانتر نبود

نظاره شد آن لشکر شاه زود

بگفتند یکسر همه انجمن

که اینت سرافراز و شمشیرزن

به آواز گفتند یک با دگر

که ما را بد آمد ز ایران به سر

سر سروران اندر آمد به تنگ

سزد گر بسازیم با شاه جنگ

سیاوش هیمدون به نخچیر بور

همی تاخت و افگند در دشت گور

به غار و به کوه و به هامون بتاخت

بشمشیر و تیر و بنیزه بیاخت

به هر جایگه بر یکی توده کرد

سپه را ز نخچیر آسوده کرد

وزان جایگه سوی ایوان شاه

همه شاد دل برگرفتند راه

سپهبد چه شادان چه بودی دژم

بجز با سیاوش نبودی به هم

ز جهن و ز گرسیوز و هرک بود

به کس راز نگشاد و شادان نبود

مگر با سیاوش بدی روز و شب

ازو برگشادی به خنده دو لب

برین گونه یک سال بگذاشتند

غم و شادمانی بهم داشتند

سیاوش یکی روز و پیران بهم

نشستند و گفتند هر بیش و کم

بدو گفت پیران کزین بوم و بر

چنانی که باشد کسی برگذر

بدین مهربانی که بر تست شاه

به نام تو خسپد به آرامگاه

چنان دان که خرم بهارش توی

نگارش تویی غمگسارش تویی

بزرگی و فرزند کاووس شاه

سر از بس هنرها رسیده به ماه

پدر پیر سر شد تو برنا دلی

نگر سر ز تاج کیی نگسلی

به ایران و توران توی شهریار

ز شاهان یکی پرهنر یادگار

بنه دل برین بوم و جایی بساز

چنان چون بود درخور کام و ناز

نبینمت پیوستهٔ خون کسی

کجا داردی مهر بر تو بسی

برادر نداری نه خواهر نه زن

چو شاخ گلی بر کنار چمن

یکی زن نگه کن سزاوار خویش

از ایران منه درد و تیمار پیش

پس از مرگ کاووس ایران تراست

همان تاج و تخت دلیران تراست

پس پردهٔ شهریار جهان

سه ماهست با زیور اندر نهان

اگر ماه را دیده بودی سیاه

از ایشان نه برداشتی چشم ماه

سه اندر شبستان گرسیوزاند

که از مام وز باب با پروزاند

نبیره فریدون و فرزند شاه

که هم جاه دارند و هم تاج و گاه

ولیکن ترا آن سزاوارتر

که از دامن شاه جویی گهر

پس پردهٔ من چهارند خرد

چو باید ترا بنده باید شمرد

ازیشان جریرست مهتر بسال

که از خوبرویان ندارد همال

یکی دختری هستی آراسته

چو ماه درخشنده با خواسته

نخواهد کسی را که آن رای نیست

بجز چهر شاهش دلارای نیست

ز خوبان جریرست انباز تو

بود روز رخشنده دمساز تو

اگر رای باشد ترا بنده‌ایست

به پیش تو اندر پرستنده‌ایست

سیاوش بدو گفت دارم سپاس

مرا خود ز فرزند برتر شناس

گر او باشدم نازش جان و تن

نخواهم جزو کس ازین انجمن

سپاسی نهی زین همی بر سرم

که تا زنده‌ام حق آن نسپرم

پس آنگاه پیران ز نزدیک اوی

سوی خانهٔ خویش بنهاد روی

چو پیران ز پیش سیاوش برفت

به نزدیک گلشهر تازید تفت

بدو گفت کار جریره بساز

به فر سیاووش خسرو به ناز

چگونه نباشیم امروز شاد

که داماد باشد نبیره قباد

بیورد گلشهر دخترش را

نهاد از بر تارک افسرش را

به دیبا و دینار و در و درم

به بوی و به رنگ و به هر بیش و کم

بیاراست او را چو خرم بهار

فرستاد در شب بر شهریار

مراو را بپیوست با شاه نو

نشاند از بر گاه چون ماه نو

ندانست کس گنج او را شمار

ز یاقوت و ز تاج گوهرنگار

سیاوش چو روی جریره بدید

خوش آمدش خندید و شادی گزید

همی بود با او شب و روز شاد

نیامد ز کاووس و دستانش یاد

برین نیز چندی بگردید چرخ

سیاووش را بد ز نیکیش به رخ

ورا هر زمان پیش افراسیاب

فرونتر بدی حشمت و جاه و آب

یکی روز پیران به به روزگار

سیاووش را گفت کای نامدار

تو دانی که سالار توران سپاه

ز اوج فلک برفرازد کلاه

شب و روز روشن روانش توی

دل و هوش و توش و توانش توی

چو با او تو پیوستهٔ خون شوی

ازین پایه هر دم به افزون شوی

بباشد امیدش به تو استوار

که خواهی بدن پیش او پایدار

اگر چند فرزند من خویش تست

مرا غم ز بهر کم و بیش تست

فرنگیس مهتر ز خوبان اوی

نبینی به گیتی چنان موی و روی

به بالا ز سرو سهی برترست

ز مشک سیه بر سرش افسرست

هنرها و دانش ز اندازه بیش

خرد را پرستار دارد به پیش

از افراسیاب ار بخواهی رواست

چنو بت به کشمیر و کابل کجاست

شود شاه پرمایه پیوند تو

درفشان شود فر و اورند تو

چو فرمان دهی من بگویم بدوی

بجویم بدین نزد او آبروی

سیاوش به پیران نگه کرد و گفت

که فرمان یزدان نشاید نهفت

اگر آسمانی چنین است رای

مرا با سپهر روان نیست پای

اگر من به ایران نخواهم رسید

نخواهم همی روی کاووس دید

چو دستان که پروردگار منست

تهمتن که روشن بهار منست

چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران

جزین نامدران کنداوران

چو از روی ایشان بباید برید

به توران همی جای باید گزید

پدر باش و این کدخدایی بساز

مگو این سخن با زمین جز به راز

اگر بخت باشد مرا نیکخواه

همانا دهد ره به پیوند شاه

همی گفت و مژگان پر از آب کرد

همی برزد اندر میان باد سرد

بدو گفت پیران که با روزگار

نسازد خرد یافته کارزار

نیابی گذر تو ز گردان سپهر

کزویست آرام و پرخاش و مهر

به ایران اگر دوستان داشتی

به یزدان سپردی و بگذاشتی

نشست و نشانت کنون ایدرست

سر تخت ایران به دست اندرست

بگفت این و برخاست از پیش او

چو آگاه گشت از کم و بیش او

به شادی بشد تا بدرگاه شاه

فرود آمد و برگشادند راه

همی بود بر پیش او یک زمان

بدو گفت سالار نیکوگمان

که چندین چه باشی به پیشم به پای

چه خواهی به گیتی چه آیدت رای

سپاه و در گنج من پیش تست

مرا سودمندی کم و بیش تست

کسی کاو به زندان و بند منست

گشادنش درد و گزند منست

ز خشم و ز بند من آزاد گشت

ز بهر تو پیگار من باد گشت

ز بسیار و اندک چه باید بخواه

ز تیغ و ز مهر و ز تخت و کلاه

خردمند پاسخ چنین داد باز

که از تو مبادا جهان بی‌نیاز

مرا خواسته هست و گنج و سپاه

به بخت تو هم تیغ و هم تاج و گاه

ز بهر سیاوش پیامی دراز

رسانم به گوش سپهبد به راز

مرا گفت با شاه ترکان بگوی

که من شاد دل گشتم و نامجوی

بپروردیم چون پدر در کنار

همه شادی آورد بخت تو بار

کنون همچنین کدخدایی بساز

به نیک و بد از تو نیم بی‌نیاز

پس پردهٔ تو یکی دخترست

که ایوان و تخت مرا درخورست

فرنگیس خواند همی مادرش

شود شاد اگر باشم اندر خورش

پراندیشه شد جان افراسیاب

چنین گفت با دیده کرده پرآب

که من گفته‌ام پیش ازین داستان

نبودی بران گفته همداستان

چنین گفت با من یکی هوشمند

که رایش خرد بود و دانش بلند

که ای دایهٔ بچهٔ شیرنر

چه رنجی که جان هم نیاری به بر

و دیگر که از پیش کندآوران

ز کار ستاره شمر بخردان

شمار ستاره به پیش پدر

همی راندندی همه دربدر

کزین دو نژاده یکی شهریار

بیاید بگیرد جهان در کنار

به توران نماند برو بوم و رست

کلاه من اندازد از کین نخست

کنون باورم شد که او این بگفت

که گردون گردان چه دارد نهفت

چرا کشت باید درختی به دست

که بارش بود زهر و برگش کبست

ز کاووس وز تخم افراسیاب

چو آتش بود تیز یا موج آب

ندانم به توران گراید به مهر

وگر سوی ایران کند پاک چهر

چرا بر گمان زهر باید چشید

دم مار خیره نباید گزید

بدو گفت پیران که ای شهریار

دلت را بدین کار غمگین مدار

کسی کز نژاد سیاوش بود

خردمند و بیدار و خامش بود

بگفت ستاره‌شمر مگرو ایچ

خردگیر و کار سیاوش بسیچ

کزین دو نژاده یکی نامور

برآرد به خورشید تابنده سر

بایران و توران بود شهریار

دو کشور برآساید از کارزار

وگر زین نشان راز دارد سپهر

بیفزایدش هم باندیشه مهر

بخواهد بدن بی‌گمان بودنی

نکاهد به پرهیز افزودنی

نگه کن که این کار فرخ بود

ز بخت آنچ پرسند پاسخ بود

ز تخم فریدون وز کیقباد

فروزنده‌تر زین نباشد نژاد

به پیران چنین گفت پس شهریار

که رای تو بر بد نیاید به کار

به فرمان و رای تو کردم سخن

برو هرچ باید به خوبی بکن

دو تا گشت پیران و بردش نماز

بسی آفرین کرد و برگشت باز

به نزد سیاوش خرامید زود

برو بر شمرد آن کجا رفته بود

نشستند شادان دل آن شب بهم

به باده بشستند جان را ز غم

چو خورشید از چرخ گردنده سر

برآورد برسان زرین سپر

سپهدار پیران میان را ببست

یکی بارهٔ تیزرو برنشست

به کاخ سیاووش بنهاد روی

بسی آفرین خواند بر فر اوی

بدو گفت کامروز برساز کار

به مهمانی دختر شهریار

چو فرمان دهی من سزاوار او

میان را ببندم پی کار او

سیاووش را دل پر آزرم بود

ز پیران رخانش پر از شرم بود

بدو گفت رو هرچ باید بساز

تو دانی که از تو مرا نیست راز

چو بشنید پیران سوی خانه رفت

دل و جان ببست اندر آن کار تفت

در خانهٔ جامهٔ نابرید

به گلشهر بسپرد پیران کلید

کجا بود کدبانوی پهلوان

ستوده زنی بود روشن روان

به گنج اندرون آنچ بد نامدار

گزیده ز زربفت چینی هزار

زبرجد طبقها و پیروزه جام

پر از نافهٔ مشک و پر عود خام

دو افسر پر از گوهر شاهوار

دو یاره یکی طوق و دو گوشوار

ز گستردنیها شتروار شست

ز زربفت پوشیدینها سه دست

همه پیکرش سرخ کرده به زر

برو بافته چند گونه گهر

ز سیمین و زرین شتربار سی

طبقها و از جامهٔ پارسی

یکی تخت زرین و کرسی چهار

سه نعلین زرین زبرجد نگار

پرستنده سیصد به زرین کلاه

ز خویشان نزدیک صد نیک‌خواه

پرستار با جام زرین دو شست

گرفته ازان جام هر یک به دست

همان صد طبق مشک و صد زعفران

سپردند یکسر به فرمانبران

به زرین عماری و دیبا و جلیل

برفتند با خواسته خیل خیل

بیورد بانو ز بهر نثار

ز دینار با خویشتن سی‌هزار

به نزد فرنگیس بردند چیز

روانشان پر از آفرین بود نیز

وزان روی پیران و افراسیاب

ز بهر سیاوش همه پرشتاب

به یک هفته بر مرغ و ماهی نخفت

نیمد سر یک تن اندر نهفت

زمین باغ گشت از کران تا کران

ز شادی و آوای رامشگران

به پیوستگی بر گوا ساختند

چو زین عهد و پیمان بپرداختند

پیامی فرستاد پیران چو دود

به گلشهر گفتا فرنگیس زود

هم امشب به کاخ سیاوش رود

خردمند و بیدار و خامش رود

چو بانوی بشنید پیغام اوی

به سوی فرنگیس بنهاد روی

زمین را ببوسید گلشهر و گفت

که خورشید را گشت ناهید جفت

هم امشب بباید شدن نزد شاه

بیاراستن گاه او را به ماه

بیامد فرنگیس چون ماه نو

به نزدیک آن تاجور شاه نو

بدین کار بگذشت یک هفته نیز

سپهبد بیاراست بسیار چیز

از اسپان تازی و از گوسفند

همان جوشن و خود و تیغ و کمند

ز دینار و از بدرهای درم

ز پوشیدنیها و از بیش و کم

وزین مرز تا پیش دریای چین

همی نام بردند شهر و زمین

به فرسنگ صد بود بالای او

نشایست پیمود پهنای او

نوشتند منشور بر پرنیان

همه پادشاهی به رسم کیان

به خان سیاوش فرستاد شاه

یکی تخت زرین و زرین کلاه

ازان پس بیاراست میدان سور

هرآنکس که رفتی ز نزدیک و دور

می و خوان و خوالیگران یافتی

بخوردی و هرچند برتافتی

ببردی و رفتی سوی خان خویش

بدی شاد یک هفته مهمان خویش

در بسته زندانها برگشاد

ازو شادمان بخت و او نیز شاد

به هشتم سیاووش بیامد به گاه

اباگرد پیران به نزدیک شاه

گرفتند هر دو برو آفرین

که‌ای مهتر و شهریار زمین

همیشه ترا جاودان باد روز

به شادی و بدخواه را پشت کوز

وزان جایگه بازگشتند شاد

بسی از جهاندار کردند یاد

چنین نیز یک سال گردان سپهر

همی گشت بیدار بر داد و مهر

فرستاده آمد ز نزدیک شاه

به نزد سیاوش یکی نیک‌خواه

که پرسد همی شاه را شهریار

همی گوید ای مهتر نامدار

بود کت ز من دل بگیرد همی

وزین برنشستن گزیرد همی

از ایدر ترا داده‌ام تا به چین

یکی گرد برگرد و بنگر زمین

به شهری که آرام و رای آیدت

همان آرزوها بجای آیدت

به شادی بباش و به نیکی بمان

ز خوبی مپرداز دل یک زمان

سیاوش ز گفتار او گشت شاد

بزد نای و کوس و بنه برنهاد

سلیح و سپاه و نگین و کلاه

ببردند زین‌گونه با او به راه

فراوان عماری بیاراستند

پس پرده خوبان بپیراستند

فرنگیس را در عماری نشاند

بنه برنهاد و سپه را براند

ازو بازنگسست پیران گرد

بنه برنهاد و سپه را ببرد

به شادی برفتند سوی ختن

همه نامداران شدند انجمن

که سالار پیران ازان شهر بود

که از بدگمانیش بی‌بهر بود

همی بود یکماه مهمان او

بران سر چنین بود پیمان او

ز خوردن نیاسود یک روز شاه

گهی رود و می گاه نخچیرگاه

سر ماه برخاست آوای کوس

برانگه که خیزد خروش خروس

بیامد سوی پادشاهی خویش

سپاه از پس پشت و پیران ز پیش

بران مرز و بوم اندر آگه شدند

بزرگان به راه شهنشه شدند

به شادی دل از جای برخاستند

جهانی به آیین بیاراستند

ازان پادشاهی خروشی بخاست

تو گفتی زمین گشت با چرخ راست

ز بس رامش و نالهٔ کرنای

تو گفتی بجنبد همی دل ز جای

بجایی رسیدند کاباد بود

یکی خوب فرخنده بنیاد بود

به یک روی دریا و یک روی کوه

برو بر ز نخچیر گشته گروه

درختان بسیار و آب روان

همی شد دل سالخورده جوان

سیاوش به پیران سخن برگشاد

که اینت بر و بوم فرخ نهاد

بسازم من ایدر یکی خوب جای

که باشد به شادی مرا رهنمای

برآرم یکی شارستان فراخ

فراوان کنم اندرو باغ و کاخ

نشستن‌گهی برفرازم به ماه

چنان چون بود در خور تاج و گاه

بدو گفت پیران که ای خوب رای

بران رو که اندیشه آرد بجای

چو فرمان دهد من بران سان که خواست

برآرم یکی جای تا ماه راست

نخواهم که باشد مرا بوم و گنج

زمان و زمین از تو دارم سپنج

یکی شارستان سازم ایدر فراخ

فراوان بدو اندر ایوان و کاخ

سیاوش بدو گفت کای بختیار

درخت بزرگی تو آری به بار

مرا گنج و خوبی همه زان تست

به هر جای رنج تو بینم نخست

یکی شهر سازم بدین جای من

که خیره بماند دل انجمن

ازان بوم خرم چو گشتند باز

سیاوش همی بود با دل به راز

از اخترشناسان بپرسید شاه

که گر سازم ایدر یکی جایگاه

ازو فر و بختم به سامان بود

وگرکار با جنگ سازان بود

بگفتند یکسر به شاه گزین

که بس نیست فرخنده بنیاد این

از اخترشناسان برآورد خشم

دلش گشت پردرد و پرآب چشم

کجا گفته بودند با او ز پیش

که چون بگذرد چرخ بر کار خویش

سرانجام چون گرددت روزگار

به زشتی شود بخت آموزگار

عنان تگاور همی داشت نرم

همی ریخت از دیدگان آب گرم

بدو گفت پیران که ای شهریار

چه بودت که گشتی چنین سوگوار

چنین داد پاسخ که چرخ بلند

دلم کرد پردرد و جانم نژند

که هر چند گرد آورم خواسته

هم از گنج و هم تاج آراسته

به فرجام یکسر به دشمن رسد

بدی بد بود مرگ بر تن رسد

کجا آن حکیمان و دانندگان

همان رنج‌بردار خوانندگان

کجا آن سر تاج شاهنشهان

کجا آن دلاور گرامی مهان

کجا آن بتان پر از ناز و شرم

سخن گفتن خوب و آوای نرم

کجا آنک بر کوه بودش کنام

رمیده ز آرام وز کام و نام

چو گیتی تهی ماند از راستان

تو ایدر ببودن مزن داستان

ز خاکیم و باید شدن زیر خاک

همه جای ترسست و تیمار و باک

تو رفتی و گیتی بماند دراز

کسی آشکارا نداند ز راز

جهان سر به سر عبرت و حکمت‌ست

چرا زو همه بهر من غفلت‌ست

چو شد سال برشست و شش چاره جوی

ز بیشی و از رنج برتاب روی

تو چنگ فزونی زدی بر جهان

گذشتند بر تو بسی همرهان

چو زان نامداران جهان شد تهی

تو تاج فزونی چرا برنهی

نباشی بدین گفته همداستان

یکی شو بخوان نامهٔ باستان

کزیشان جهان یکسر آباد بود

بدانگه که اندر جهان داد بود

ز من بشنو از گنگ دژ داستان

بدین داستان باش همداستان

که چون گنگ دژ در جهان جای نیست

بدان سان زمینی دلارای نیست

که آن را سیاوش برآورده بود

بسی اندرو رنجها برده بود

به یک ماه زان روی دریای چین

که بی‌نام بود آن زمان و زمین

بیابان بیاید چو دریا گذشت

ببینی یکی پهن بی‌آب دشت

کزین بگذری بینی آباد شهر

کزان شهرها بر توان داشت بهر

ازان پس یکی کوه بینی بلند

که بالای او برتر از چون و چند

مرین کوه را گنگ دژ در میان

بدان کت ز دانش نیاید زیان

چو فرسنگ صد گرد بر گرد کوه

ز بالای او چشم گردد ستوه

ز هر سو که پویی بدو راه نیست

همه گرد بر گرد او در یکیست

بدین کوه بینی دو فرسنگ تنگ

ازین روی و زان روی دیوار سنگ

بدین چند فرسنگ اگر پنج مرد

بباشد به راه از پی کارکرد

نیابد بریشان گذر صد هزار

زره‌دار و بر گستوان ور سوار

چو زین بگذری شهر بینی فراخ

همه گلشن و باغ و ایوان و کاخ

همه شهر گرمابه و رود و جوی

به هر برزنی آتش و رنگ و بوی

همه کوه نخچیر و آهو به دشت

چو این شهر بینی نشاید گذشت

تذروان و طاووس و کبک دری

بیابی چو از کوهها بگذری

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همه جای شادی و آرام و خورد

نبینی بدان شهر بیمار کس

یکی بوستان بهشتست و بس

همه آبها روشن و خوشگوار

همیشه بر و بوم او چون بهار

درازی و پهناش سی بار سی

بود گر بپیمایدش پارسی

یک و نیم فرسنگ بالای کوه

که از رفتنش مرد گردد ستوه

وزان روی هامونی آید پدید

کزان خوبتر جایها کس ندید

همه گلشن و باغ و ایوان بود

کش ایوانها سر به کیوان بود

بشد پور کاووس و آنجای دید

مر آن را ز ایران همی برگزید

تن خویش را نامبردار کرد

فزونی یکی نیز دیوار کرد

ز سنگ و ز گچ بود و چندی رخام

وزان جوهری کش ندانیم نام

دو صد رش فزونست بالای اوی

همان سی و پنچ‌ست پهنای اوی

که آن را کسی تا نبیند به چشم

تو گویی ز گوینده گیرند خشم

نیاید برو منجنیق و نه تیر

بباید ترا دیدن آن ناگزیر

ز تیغش دو فرسنگ تا بوم خاک

همه گرد بر گرد خاکش مغاک

نبیند ز بن دیده بر تیغ کوه

هم از بر شدن مرد گردد ستوه

بدان آفرین کان چنان آفرید

ابا آشکارا نهان آفرید

نبایست یار و نه آموزگار

برو بر همه کار دشوار خوار

جز او را مخوان کردگار جهان

جز او را مدان آشکار و نهان

به پیغمبرش بر کنیم آفرین

بیارانش بر هر یکی همچنین

مرا فر نیکی‌دهش یار بود

خردمندی و بخت بیدار بود

برین سان یکی شارستان ساختند

سرش را به پروین پرداختند

کنون اندرین هم به کار آوریم

بدو در فراوان نگار آوریم

چه بندی دل اندر سرای سپنج

چه یازی به رنج و چه نازی به گنج

که از رنج دیگر کسی برخورد

جهانجوی دشمن چرا پرورد

چو خرم شود جای آراسته

پدید آید از هر سوی خواسته

نباشد مرا بودن ایدر بسی

نشیند برین جای دیگر کسی

نه من شاد باشم نه فرزند من

نه پرمایه گردی ز پیوند من

نباشد مرا زندگانی دراز

ز کاخ و ز ایوان شوم بی‌نیاز

شود تخت من گاه افراسیاب

کند بی‌گنه مرگ بر من شتاب

چنین است رای سپهر بلند

گهی شاد دارد گهی مستمند

بدو گفت پیران کای سرفراز

مکن خیره اندیشهٔ دل دراز

که افراسیاب از بلا پشت تست

به شاهی نگین اندر انگشت تست

مرا نیز تا جان بود در تنم

بکوشم که پیمان تو نشکنم

نمانم که بادی به تو بگذرد

وگر موی بر تو هوا بشمرد

سیاوش بدو گفت کای نیکنام

نبینم جز از نیکنامیت کام

تو پپمان چنین داری و رای راست

ولیکن فلک را جز اینست خواست

همه راز من آشکارا به تست

که بیدار دل بادی و تندرست

من آگاهی از فر یزدان دهم

هم از راز چرخ بلند آگهم

بگویم ترا بودنیها درست

ز ایوان و کاخ اندرآیم نخست

بدان تا نگویی چو بینی جهان

که این بر سیاوش چرا شد نهان

تو ای گرد پیران بسیار هوش

بدین گفتها پهن بگشای گوش

فراوان بدین نگذرد روزگار

که بر دست بیداردل شهریار

شوم زار من کشته بر بی‌گناه

کسی دیگر آراید این تاج و گاه

ز گفتار بدخواه و ز بخت بد

چنین بی‌گنه بر سرم بد رسد

ز کشته شود زندگانی دژم

برآشوبد ایران و توران بهم

پر از رنج گردد سراسر زمین

دو کشور شود پر ز شمشیر و کین

بسی سرخ و زرد و سیاه و بنفش

از ایران و توران ببینی درفش

بسی غارت و بردن خواسته

پراگندن گنج آراسته

بسا کشورا کان به پای ستور

بکوبند و گردد به جوی آب شور

از ایران و توران برآید خروش

جهانی ز خون من آید به جوش

جهاندار بر چرخ چونین نوشت

به فرمان او بردهد هرچ کشت

سپهدار ترکان ز کردار خویش

پشیمان شود هم ز گفتار خویش

پشیمانی آنگه نداردش سود

که برخیزد از بوم آباد دود

بیا تا به شادی خوریم و دهیم

چو گاه گذشتن بود بگذریم

چو بشنید پیران و اندیشه کرد

ز گفتار او شد دلش پر ز درد

چنین گفت کز من بد آمد به من

گر او راست گوید همی این سخن

ورا من کشیده به توران زمین

پراگندم اندر جهان تخم کین

شمردم همه باد گفتار شاه

چنین هم همی گفت با من پگاه

وزان پس چنین گفت با دل به مهر

که از جنبش و راز گردان سپهر

چه داند بدو رازها کی گشاد

همانا ز ایرانش آمد بیاد

ز کاووس و ز تخت شاهنشهی

بیاد آمدش روزگار بهی

دل خویش زان گفته خرسند کرد

نه آهنگ رای خردمند کرد

همه راه زین‌گونه بد گفت و گوی

دل از بودنیها پر از جست و جوی

چو از پشت اسپان فرود آمدند

ز گفتار یکباره دم برزدند

یکی خوان زرین بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

ببودند یک هفته زین‌گونه شاد

ز شاهان گیتی گرفتند یاد

به هشتم یکی نامه آمد ز شاه

به نزدیک سالار توران سپاه

کزانجا برو تا به دریای چین

ازان پس گذر کن به مکران زمین

همی رو چنین تا سر مرز هند

وزانجا گذر کن به دریای سند

همه باژ کشور سراسر بخواه

بگستر به مرز خزر در سپاه

برآمد خروش از در پهلوان

ز بانگ تبیره زمین شد نوان

ز هر سو سپاه انجمن شد به روی

یکی لشکری گشت پرخاش جوی

به نزد سیاوش بسی خواسته

ز دینار و اسپان آراسته

به هنگام پدرود کردن بماند

به فرمان برفت و سپه را براند

هیونی ز نزدیک افراسیاب

چو آتش بیامد به هنگام خواب

یکی نامه سوی سیاوش به مهر

نوشته به کردار گردان سپهر

که تا تو برفتی نیم شادمان

از اندیشه بی‌غم نیم یک زمان

ولیکن من اندر خور رای تو

به توران بجستم همی جای تو

گر آنجا که هستی خوش و خرم است

چنان چون بباید دلت بی‌غم است

به شادی بباش و به نیکی بمان

تو شادان بداندیش تو با غمان

بدان پادشاهی همی بازگرد

سر بدسگال اندرآور به گرد

سیاوش سپه برگرفت و برفت

بدان سو که فرمود سالار تفت

صد اشتر ز گنج و درم بار کرد

چهل را همه بار دینار کرد

هزار اشتر بختی سرخ موی

بنه بر نهادند با رنگ و بوی

از ایران و توران گزیده سوار

برفتند شمشیرزن ده هزار

به پیش سپاه اندرون خواسته

عماری و خوبان آراسته

ز یاقوت و ز گوهر شاهوار

چه از طوق و ز تاج وزگوشوار

چه مشک و چه کافور و عود و عبیر

چه دیبا و چه تختهای حریر

ز مصری و چینی و از پارسی

همی رفت با او شتر بار سی

چو آمد بران شارستان دست آخت

دو فرسنگ بالا و پهناش ساخت

از ایوان و میدان و کاخ بلند

ز پالیز وز گلشن ارجمند

بیاراست شهری بسان بهشت

به هامون گل و سنبل و لاله کشت

بر ایوان نگارید چندی نگار

ز شاهان وز بزم وز کارزار

نگار سر و تاج و کاووس شاه

نگارید با یاره و گرز و گاه

بر تخت او رستم پیلتن

همان زال و گودرز و آن انجمن

ز دیگر سو افراسیاب و سپاه

چو پیران و گرسیوز کینه‌خواه

بهر گوشه‌ای گنبدی ساخته

سرش را به ابراندر افراخته

نشسته سراینده رامشگران

سر اندر ستاره سران سران

سیاووش گردش نهادند نام

همه شهر زان شارستان شادکام

چو پیران بیامد ز هند و ز چین

سخن رفت زان شهر با آفرین

خنیده به توران سیاووش گرد

کز اختر بنش کرده شد روز ارد

از ایوان و کاخ و ز پالیز و باغ

ز کوه و در و رود وز دشت راغ

شتاب آمدش تا ببیند که شاه

چه کرد اندران نامور جایگاه

هرآنکس که او از در کار بود

بدان مرز با او سزاوار بود

هزار از هنرمند گردان گرد

چو هنگامهٔ رفتن آمد ببرد

چو آمد به نزدیک آن جایگاه

سیاوش پذیره شدش با سپاه

چو پیران به نزد سیاوش رسید

پیاده شد از دور کاو را بدید

سیاوش فرود آمد از نیل رنگ

مر او را گرفت اندر آغوش تنگ

بگشتند هر دو بدان شارستان

ز هر در زدند از هنر داستان

سراسر همه باغ و میدان و کاخ

همی دید هرسو بنای فراخ

سپهدار پیران ز هر سو براند

بسی آفرین بر سیاوش بخواند

بدو گفت گر فر و برز کیان

نبودیت با دانش اندر جهان

کی آغاز کردی بدین گونه جای

کجا آمدی جای زین سان به پای

بماناد تا رستخیز این نشان

میان دلیران و گردنکشان

پسر بر پسر همچنین شاد باد

جهاندار و پیروز و فرخ نژاد

چو یک بهره از شهر خرم بدید

به ایوان و باغ سیاوش رسید

به کاخ فرنگیس بنهاد روی

چنان شاد و پیروز و دیهیم جوی

پذیره شدش دختر شهریار

به پرسید و دینار کردش نثار

چو بر تخت بنشست و آن جای دید

بران سان بهشتی دلارای دید

بدان نیز چندی ستایش گرفت

جهان آفرین را نیایش گرفت

ازان پس بخوردن گرفتند کار

می و خوان و رامشگر و میگسار

ببودند یک هفته با می به دست

گهی خرم و شاددل گاه مست

به هشتم ره‌آورد پیش آورید

همان هدیهٔ شارستان چون سزید

ز یاقوت و زگوهر شاهوار

ز دینار وز تاج گوهرنگار

ز دیبا و اسپان به زین پلنگ

به زرین ستام و جناغ خدنگ

فرنگیس را افسر و گوشوار

همان یاره و طوق گوهرنگار

بداد و بیامد بسوی ختن

همی رای زد شاد با انجمن

چو آمد به شادی به ایوان خویش

همانگاه شد در شبستان خویش

به گلشهر گفت آنک خرم بهشت

ندید و نداند که رضوان چه کشت

چو خورشید بر گاه فرخ سروش

نشسته به آیین و با فر و هوش

به رامش بپیمای لختی زمین

برو شارستان سیاوش ببین

خداوند ازان شهر نیکوترست

تو گویی فروزندهٔ خاورست

وزان جایگه نزد افراسیاب

همی رفت برسان کشتی بر آب

بیامد بگفت آن کجا کرده بود

همان باژ کشور که آورده بود

بیاورد پیشش همه سربسر

بدادش ز کشور سراسر خبر

که از داد شه گشت آباد بوم

ز دریای چین تا به دریای روم

وزانجا به کار سیاوش رسید

سراسر همه یاد کرد آنچ دید

ز کار سیاوش بپرسید شاه

وزان شهر و آن کشور و جایگاه

بدو گفت پیران که خرم بهشت

کسی کاو نبیند به اردیبهشت

سروش آوریدش همانا خبر

که چونان نگاریدش آن بوم و بر

همانا ندانند ازان شهر باز

نه خورشید ازان مهتر سرافراز

یکی شهر دیدم که اندر زمین

نبیند دگر کس به توران و چین

ز بس باغ و ایوان و آب روان

برآمیخت گفتی خرد با روان

چو کاخ فرنگیس دیدم ز دور

چو گنج گهر بد به میدان سور

بدان زیب و آیین که داماد تست

ز خوبی به کام دل شاد تست

گله کرد باید به گیتی یله

ترا چون نباشد ز گیتی گله

گر ایدونک آید ز مینو سروش

نباشد بدان فر و اورنگ و هوش

و دیگر دو کشور ز جنگ و ز جوش

برآسود چون مهتر آمد به هوش

بماناد بر ما چنین جاودان

دل هوشمندان و رای ردان

زگفتار او شاد شد شهریار

که دخت برومندش آمد به بار

به گرسیوز این داستان برگشاد

سخنهای پیران همه کرد یاد

پس آنگه به گرسیوز آهسته گفت

نهفته همه برگشاد از نهفت

بدو گفت رو تا سیاووش گرد

ببین تا چه جایست بر گرد گرد

سیاوش به توران زمین دل نهاد

از ایران نگیرد دگر هیچ یاد

مگر کرد پدرود تخت و کلاه

چو گودرز و بهرام و کاووس شاه

بران خرمی بر یکی خارستان

همی بوم و بر سازد و شارستان

فرنگیس را کاخهای بلند

برآورد و دارد همی ارجمند

چو بینی به خوبی فراوان بگوی

به چشم بزرگی نگه کن به روی

چو نخچیر و می باشد و دشت و کوه

نشینند پیشت ز ایران گروه

بدانگه که یاد من آید به دست

چو خوردی به شادی بباید نشست

یکی هدیه آرای بسیار مر

ز دینار وز اسب و زرین کمر

همان گوهر و تخت و دیبای چین

همان یاره و گرز و تیغ و نگین

ز گستردنیها و از بوی و رنگ

ببین تا ز گنجت چه آید به چنگ

فرنگیس را هدیه بر همچنین

برو با زبانی پر از آفرین

اگر آب دارد ترا میزبان

بران شهر خرم دو هفته بمان

...

داستان سیاوش (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۰

نگه کرد گرسیوز نامدار

سواران ترکان گزیده هزار

خنیده سپاه اندرآورد گرد

بشد شادمان تا سیاووش گرد

سیاوش چو بشنید بسپرد راه

پذیره شدش تازیان با سپاه

گرفتند مر یکدگر را کنار

سیاوش بپرسید از شهریار

به ایوان کشیدند زان جایگاه

سیاوش بیاراست جای سپاه

دگر روز گرسیوز آمد پگاه

بیاورد خلعت ز نزدیک شاه

سیاوش بدان خلعت شهریار

نگه کرد و شد چون گل اندر بهار

نشست از بر بارهٔ گام زن

سواران ایران شدند انجمن

همه شهر و برزن یکایک بدوی

نمود و سوی کاخ بنهاد روی

هم آنگه به نزد سیاوش چو باد

سواری بیامد ورا مژده داد

که از دختر پهلوان سپاه

یکی کودک آمد به مانند شاه

ورا نام کردند فرخ فرود

به تیره شب آمد چو پیران شنود

به زودی مرا با سواری دگر

بگفت اینک شو شاه را مژده بر

همان مادر کودک ارجمند

جریره سر بانوان بلند

بفرمود یکسر به فرمانبران

زدن دست آن خرد بر زعفران

نهادند بر پشت این نامه بر

که پیش سیاووش خودکامه بر

بگویش که هر چند من سالخورد

بدم پاک یزدان مرا شاد کرد

سیاوش بدو گفت گاه مهی

ازین تخمه هرگز مبادا تهی

فرستاده را داد چندان درم

که آرنده گشت از کشیدن دژم

به کاخ فرنگیس رفتند شاد

بدید آن بزرگی فرخ نژاد

پرستار چندی به زرین کلاه

فرنگیس با تاج در پیش‌گاه

فرود آمد از تخت و بردش نثار

بپرسیدش از شهر و ز شهریار

دل و مغز گرسیوز آمد به جوش

دگرگونه‌تر شد به آیین و هوش

به دل گفت سالی چنین بگذرد

سیاوش کسی را به کس نشمرد

همش پادشاهیست و هم تاج و گاه

همش گنج و هم دانش و هم سپاه

نهان دل خویش پیدا نکرد

همی بود پیچان و رخساره زرد

بدو گفت برخوردی از رنج خویش

همه سال شادان دل از گنج خویش

نهادند در کاخ زرین دو تخت

نشستند شادان دل و نیک‌بخت

نوازندهٔ رود با میگسار

بیامد بر تخت گوهرنگار

ز نالیدن چنگ و رود و سرود

به شادی همی داد دل را درود

چو خورشید تابنده بگشاد راز

به هرجای بنمود چهر از فراز

سیاوش ز ایوان به میدان گذشت

به بازی همی گرد میدان بگشت

چو گرسیوز آمد بینداخت گوی

سپهبد پس گوی بنهاد روی

چو او گوی در زخم چوگان گرفت

هم‌آورد او خاک میدان گرفت

ز چوگان او گوی شد ناپدید

تو گفتی سپهرش همی برکشید

بفرمود تا تخت زرین نهند

به میدان پرخاش ژوپین نهند

دو مهتر نشستند بر تخت زر

بدان تا کرا برفروزد هنر

بدو گفت گرسیوز ای شهریار

هنرمند وز خسروان یادگار

هنر بر گهر نیز کرده گذر

سزد گر نمایی به ترکان هنر

به نوک سنان و به تیر و کمان

زمین آورد تیرگی یک زمان

به بر زد سیاوش بدان کار دست

به زین اندر آمد ز تخت نشست

زره را به هم بر ببستند پنج

که از یک زره تن رسیدی به رنج

نهادند بر خط آوردگاه

نظاره برو بر ز هر سو سپاه

سیاوش یکی نیزهٔ شاهوار

کجا داشتی از پدر یادگار

که در جنگ مازندران داشتی

به نخچیر بر شیر بگذاشتی

به آوردگه رفت نیزه بدست

عنان را بپیچید چون پیل مست

بزد نیزه و برگرفت آن زره

زره را نماند ایچ بند و گره

از آورد نیزه برآورد راست

زره را بینداخت زان سو که خواست

سواران گرسیوز دام ساز

برفتند با نیزهای دراز

فراوان بگشتند گرد زره

ز میدان نه بر شد زره یک گره

سیاوش سپر خواست گیلی چهار

دو چوبین و دو ز آهن آبدار

کمان خواست با تیرهای خدنگ

شش اندر میان زد سه چوبه به تنگ

یکی در کمان راند و بفشارد ران

نظاره به گردش سپاهی گران

بران چار چوبین و ز آهن سپر

گذر کرد پیکان آن نامور

بزد هم بر آن گونه دو چوبه تیر

برو آفرین کرد برنا و پیر

ازان ده یکی بی‌گذاره نماند

برو هر کسی نام یزدان بخواند

بدو گفت گرسیوز ای شهریار

به ایران و توران ترا نیست یار

بیا تا من و تو به آوردگاه

بتازیم هر دو به پیش سپاه

بگیریم هردو دوال کمر

به کردار جنگی دو پرخاشخر

ز ترکان مرا نیست همتاکسی

چو اسپم نبینی ز اسپان بسی

بمیدان کسی نیست همتای تو

هم‌آورد تو گر ببالای تو

گر ایدونک بردارم از پشت زین

ترا ناگهان برزنم بر زمین

چنان دان که از تو دلاورترم

باسپ و بمردی ز تو برترم

و گر تو مرا برنهی بر زمین

نگردم بجایی که جویند کین

سیاوش بدو گفت کین خود مگوی

که تو مهتری شیر و پرخاشجوی

همان اسپ تو شاه اسپ منست

کلاه تو آذر گشسپ منست

جز از خود ز ترکان یکی برگزین

که با من بگردد نه بر راه کین

بدو گفت گرسیوز ای نامجوی

ز بازی نشانی نیاید بروی

سیاوش بدو گفت کین رای نیست

نبرد برادر کنی جای نیست

نبرد دو تن جنگ و میدان بود

پر از خشم دل چهره خندان بود

ز گیتی برادر توی شاه را

همی زیر نعل آوری ماه را

کنم هرچ گویی به فرمان تو

برین نشکنم رای و پیمان تو

ز یاران یکی شیر جنگی بخوان

برین تیزتگ بارگی برنشان

گر ایدونک رایت نبرد منست

سر سرکشان زیر گرد منست

بخندید گرسیوز نامجوی

همانا خوش آمدش گفتار اوی

به یاران چنین گفت کای سرکشان

که خواهد که گردد به گیتی نشان

یکی با سیاوش نبرد آورد

سر سرکشان زیر گرد آورد

نیوشنده بودند لب با گره

به پاسخ بیامد گروی زره

منم گفت شایستهٔ کارکرد

اگر نیست او را کسی هم نبرد

سیاوش ز گفت گروی زره

برو کرد پرچین رخان پرگره

بدو گفت گرسیوز ای نامدار

ز ترکان لشکر ورا نیست یار

سیاوش بدو گفت کز تو گذشت

نبرد دلیران مرا خوار گشت

ازیشان دو یل باید آراسته

به میدان نبرد مرا خواسته

یکی نامور بود نامش دمور

که همتا نبودش به ترکان به زور

بیامد بران کار بسته میان

به نزد جهانجوی شاه کیان

سیاوش بورد بنهاد روی

برفتند پیچان دمور و گروی

ببند میان گروی زره

فرو برد چنگال و برزد گره

ز زین برگرفتش به میدان فگند

نیازش نیامد به گرز و کمند

وزان پس بپیچید سوی دمور

گرفت آن بر و گردن او به زور

چنان خوارش از پشت زین برگرفت

که لشکر بدو ماند اندر شگفت

چنان پیش گرسیوز آورد خوش

که گفتی ندارد کسی زیرکش

فرود آمد از باره بگشاد دست

پر از خنده بر تخت زرین نشست

برآشفت گرسیوز از کار اوی

پر از غم شدش دل پر از رنگ روی

وزان تخت زرین به ایوان شدند

تو گفتی که بر اوج کیوان شدند

نشستند یک هفته با نای و رود

می و ناز و رامشگران و سرود

به هشتم به رفتن گرفتند ساز

بزرگان و گرسیوز سرفراز

یکی نامه بنوشت نزدیک شاه

پر از لابه و پرسش و نیکخواه

ازان پس مراو را بسی هدیه داد

برفتند زان شهر آباد شاد

به رهشان سخن رفت یک با دگر

ازان پرهنر شاه و آن بوم و بر

چنین گفت گرسیوز کینه جوی

که مارا ز ایران بد آمد بروی

یکی مرد را شاه ز ایران بخواند

که از ننگ ما را به خوی در نشاند

دو شیر ژیان چون دمور و گروی

که بودند گردان پرخاشجوی

چنین زار و بیکار گشتند و خوار

به چنگال ناپاک تن یک سوار

سرانجام ازین بگذراند سخن

نه سر بینم این کار او را نه بن

چنین تا به درگاه افراسیاب

نرفت اندران جوی جز تیره آب

چو نزدیک سالار توران سپاه

رسیدند و هرگونه پرسید شاه

فراوان سخن گفت و نامه بداد

بخواند و بخندید و زو گشت شاد

نگه کرد گرسیوز کینه‌دار

بدان تازه رخسارهٔ شهریار

همی رفت یکدل پر از کین و درد

بدانگه که خورشید شد لاژورد

همه شب بپیچید تا روز پاک

چو شب جامهٔ قیرگون کرد چاک

سر مرد کین اندرآمد ز خواب

بیامد به نزدیک افراسیاب

ز بیگانه پردخته کردند جای

نشستند و جستند هرگونه رای

بدو گفت گرسیوز ای شهریار

سیاوش جزان دارد آیین و کار

فرستاده آمد ز کاووس شاه

نهانی بنزدیک او چند گاه

ز روم و ز چین نیزش آمد پیام

همی یاد کاووس گیرد به جام

برو انجمن شد فراوان سپاه

بپیچید ازو یک زمان جان شاه

اگر تور را دل نگشتی دژم

ز گیتی به ایرج نکردی ستم

دو کشور یکی آتش و دیگر آب

بدل یک ز دیگر گرفته شتاب

تو خواهی کشان خیره جفت آوری

همی باد را در نهفت آوری

اگر کردمی بر تو این بد نهان

مرا زشت نامی بدی در جهان

دل شاه زان کار شد دردمند

پر از غم شد از روزگار گزند

بدو گفت بر من ترا مهر خون

بجنبید و شد مر ترا رهنمون

سه روز اندرین کار رای آوریم

سخنهای بهتر بجای آوریم

چو این رای گردد خرد را درست

بگویم که دران چه بایدت جست

چهارم چو گرسیوز آمد بدر

کله بر سر و تنگ بسته کمر

سپهدار ترکان ورا پیش خواند

ز کار سیاوش فراوان براند

بدو گفت کای یادگار پشنگ

چه دارم به گیتی جز از تو به چنگ

همه رازها بر تو باید گشاد

به ژرفی ببین تا چه آیدت یاد

ازان خواب بد چون دلم شد غمی

به مغز اندر آورد لختی کمی

نبستم به جنگ سیاوش میان

ازو نیز ما را نیامد زیان

چو او تخت پرمایه پدرود کرد

خرد تار کرد و مرا پود کرد

ز فرمان من یک زمان سر نتافت

چو از من چنان نیکویها بیافت

سپردم بدو کشور و گنج خویش

نکردیم یاد از غم و رنج خویش

به خون نیز پیوستگی ساختم

دل از کین ایران بپرداختم

بپیچیدم از جنگ و فرزند روی

گرامی دو دیده سپردم بدوی

پس از نیکویها و هرگونه رنج

فدی کردن کشور و تاج و گنج

گر ایدونک من بدسگالم بدوی

ز گیتی برآید یکی گفت و گوی

بدو بر بهانه ندارم ببد

گر از من بدو اندکی بد رسد

زبان برگشایند بر من مهان

درفشی شوم در میان جهان

نباشد پسند جهان‌آفرین

نه نیز از بزرگان روی زمین

ز دد تیزدندان‌تر از شیر نیست

که اندر دلش بیم شمشیر نیست

اگر بچه‌ای از پدر دردمند

کند مرغزارش پناه از گزند

سزد گر بد آید بدو از پناه؟

پسندد چنین داور هور و ماه؟

ندانم جز آنکش بخوانم به در

وز ایدر فرستمش نزد پدر

اگر گاه جوید گر انگشتری

ازین بوم و بر بگسلد داوری

بدو گفت گرسیوز ای شهریار

مگیر اینچنین کار پرمایه خوار

از ایدر گر او سوی ایران شود

بر و بوم ما پاک ویران شود

هر آنگه که بیگانه شد خویش تو

بدانست راز کم و بیش تو

چو جویی دگر زو تو بیگانگی

کند رهنمونی به دیوانگی

یکی دشمنی باشد اندوخته

نمک را پراگنده بر سوخته

بدین داستان زد یکی رهنمون

که بادی که از خانه آید برون

ندانی تو بستن برو رهگذار

و گر بگذری نگذرد روزگار

سیاووش داند همه کار تو

هم از کار تو هم ز گفتار تو

نبینی تو زو جز همه درد و رنج

پراگندن دوده و نام و گنج

ندانی که پروردگار پلنگ

نبیند ز پرورده جز درد و چنگ

چو افراسیاب این سخن باز جست

همه گفت گرسیوز آمد درست

پشیمان شد از رای و کردار خویش

همی کژ دانست بازار خویش

چنین داد پاسخ که من زین سخن

نه سر نیک بینم بلا را نه بن

بباشیم تا رای گردان سپهر

چگونه گشاید بدین کار چهر

به هر کار بهتر درنگ از شتاب

بمان تا برآید بلند آفتاب

ببینم که رای جهاندار چیست

رخ شمع چرخ روان سوی کیست

وگر سوی درگاه خوانمش باز

بجویم سخن تا چه دارد به راز

نگهبان او من بسم بی‌گمان

همی بنگرم تا چه گردد زمان

چو زو کژیی آشکارا شود

که با چاره دل بی‌مدارا شود

ازان پس نکوهش نباید به کس

مکافات بد جز بدی نیست بس

چنین گفت گرسیوز کینه‌جوی

که‌ای شاه بینادل و راست‌گوی

سیاوش بران آلت و فر و برز

بدان ایزدی شاخ و آن تیغ و گرز

بیاید به درگاه تو با سپاه

شود بر تو بر تیره خورشید و ماه

سیاوش نه آنست کش دیده شاه

همی ز آسمان برگذارد کلاه

فرنگیس را هم ندانی تو باز

تو گویی شدست از جهان بی‌نیاز

سپاهت بدو بازگردد همه

تو باشی رمه گر نیاری دمه

سپاهی که شاهی ببیند چنوی

بدان بخشش و رای و آن ماه‌روی

تو خوانی که ایدر مرا بنده باش

به خواری به مهر من آگنده باش

ندیدست کس جفت با پیل شیر

نه آتش دمان از بر و آب زیر

اگر بچهٔ شیر ناخورده شیر

بپوشد کسی در میان حریر

به گوهر شود باز چون شد سترگ

نترسد ز آهنگ پیل بزرگ

پس افراسیاب اندر آن بسته شد

غمی گشت و اندیشه پیوسته شد

همی از شتابش به آمد درنگ

که پیروز باشد خداوند سنگ

ستوده نباشد سر بادسار

بدین داستان زد یکی هوشیار

که گر باد خیره بجستی ز جای

نماندی بر و بیشه و پر و پای

سبکسار مردم نه والا بود

و گرچه به تن سروبالا بود

برفتند پیچان و لب پر سخن

پر از کین دل از روزگار کهن

بر شاه رفتی زمان تا زمان

بداندیشه گرسیوز بدگمان

ز هرگونه رنگ اندرآمیختی

دل شاه ترکان برانگیختی

چنین تا برآمد برین روزگار

پر از درد و کین شد دل شهریار

سپهبد چنین دید یک روز رای

که پردخت ماند ز بیگانه جای

به گرسیوز این داستان برگشاد

ز کار سیاوش بسی کرد یاد

ترا گفت ز ایدر بباید شدن

بر او فراوان نباید بدن

بپرسی و گویی کزان جشن‌گاه

نخواهی همی کرد کس را نگاه

به مهرت همی دل بجنبد ز جای

یکی با فرنگیس خیز ایدر آی

نیازست ما را به دیدار تو

بدان پرهنر جان بیدار تو

برین کوه ما نیز نخچیر هست

ز جام زبرجد می و شیر هست

گذاریم یک چند و باشیم شاد

چو آیدت از شهر آباد یاد

به رامش بباش و به شادی خرام

می و جام با من چرا شد حرام

برآراست گرسیوز دام ساز

دلی پر ز کین و سری پر ز راز

چو نزدیک شهر سیاوش رسید

ز لشکر زبان‌آوری برگزید

بدو گفت رو با سیاوش بگوی

که ای پاک زاده کی نام جوی

به جان و سر شاه توران سپاه

به فر و به دیهیم کاووس شاه

که از بهر من برنخیزی ز گاه

نه پیش من آیی پذیره به راه

که تو زان فزونی به فرهنگ و بخت

به فر و نژاد و به تاج و به تخت

که هر باد را بست باید میان

تهی کردن آن جایگاه کیان

فرستاده نزد سیاوش رسید

زمین را ببوسید کاو را بدید

چو پیغام گرسیوز او را بگفت

سیاوش غمی گشت و اندر نهفت

پراندیشه بنشست بیدار دیر

همی گفت رازیست این را به زیر

ندانم که گرسیوز نیکخواه

چه گفتست از من بدان بارگاه

چو گرسیوز آمد بران شهر نو

پذیره بیامد ز ایوان به کو

بپرسیدش از راه وز کار شاه

ز رسم سپاه و ز تخت و کلاه

پیام سپهدار توران بداد

سیاوش ز پیغام او گشت شاد

چنین داد پاسخ که با یاد اوی

نگردانم از تیغ پولاد روی

من اینک به رفتن کمر بسته‌ام

عنان با عنان تو پیوسته‌ام

سه روز اندرین گلشن زرنگار

بباشیم و ز باده سازیم کار

که گیتی سپنج است پر درد و رنج

بد آن را که با غم بود در سپنج

چو بشنید گفت خردمند شاه

بپیچید گرسیوز کینه‌خواه

به دل گفت ار ایدونک با من به راه

سیاوش بیاید به نزدیک شاه

بدین شیرمردی و چندین خرد

کمان مرا زیر پی بسپرد

سخن گفتن من شود بی فروغ

شود پیش او چارهٔ من دروغ

یکی چاره باید کنون ساختن

دلش را به راه بد انداختن

زمانی همی بود و خامش بماند

دو چشمش بروی سیاوش بماند

فرو ریخت از دیدگان آب زرد

به آب دو دیده همی چاره کرد

سیاوش ورا دید پرآب چهر

بسان کسی کاو بپیچد به مهر

بدو گفت نرم ای برادر چه بود

غمی هست کان را بشاید شنود

گر از شاه ترکان شدستی دژم

به دیده درآوردی از درد نم

من اینک همی با تو آیم به راه

کنم جنگ با شاه توران سپاه

بدان تا ز بهر چه آزاردت

چرا کهتر از خویشتن داردت

و گر دشمنی آمدستت پدید

که تیمار و رنجش بباید کشید

من اینک به هر کار یار توام

چو جنگ آوری مایه دار توام

ور ایدونک نزدیک افراسیاب

ترا تیره گشتست بر خیره آب

به گفتار مرد دروغ آزمای

کسی برتر از تو گرفتست جای

بدو گفت گرسیوز نامدار

مرا این سخن نیست با شهریار

نه از دشمنی آمدستم به رنج

نه از چاره دورم به مردی و گنج

ز گوهر مرا با دل اندیشه خاست

که یاد آمدم زان سخنهای راست

نخستین ز تور ایدر آمد بدی

که برخاست زو فرهٔ ایزدی

شنیدی که با ایرج کم سخن

به آغاز کینه چه افگند بن

وزان جایگه تا به افراسیاب

شدست آتش ایران و توران چو آب

به یک جای هرگز نیامیختند

ز پند و خرد هر دو بگریختند

سپهدار ترکان ازان بترست

کنون گاو پیسه به چرم اندرست

ندانی تو خوی بدش بی‌گمان

بمان تا بیاید بدی را زمان

نخستین ز اغریرث اندازه گیر

که بر دست او کشته شد خیره خیر

برادر بد از کالبد هم ز پشت

چنان پرخرد بیگنه را بکشت

ازان پس بسی نامور بی‌گناه

شدستند بر دست او بر تباه

مرا زین سخن ویژه اندوه تست

که بیدار دل بادی و تن درست

تو تا آمدستی بدین بوم و بر

کسی را نیامد بد از تو به سر

همه مردمی جستی و راستی

جهانی به دانش بیاراستی

کنون خیره آهرمن دل گسل

ورا از تو کردست آزرده‌دل

دلی دارد از تو پر از درد و کین

ندانم چه خواهد جهان آفرین

تو دانی که من دوستدار توام

به هر نیک و بد ویژه یار توام

نباید که فردا گمانی بری

که من بودم آگاه زین داوری

سیاووش بدو گفت مندیش زین

که یارست با من جهان آفرین

سپهبد جزین کرد ما را امید

که بر من شب آرد به روز سپید

گر آزار بودیش در دل ز من

سرم برنیفراختی ز انجمن

ندادی به من کشور و تاج و گاه

بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه

کنون با تو آیم به درگاه او

درخشان کنم تیره‌گون ماه او

هرانجا که روشن بود راستی

فروغ دروغ آورد کاستی

نمایم دلم را بر افراسیاب

درخشان‌تر از بر سپهر آفتاب

تو دل را بجز شادمانه مدار

روان را به بد در گمانه مدار

کسی کاو دم اژدها بسپرد

ز رای جهان آفرین نگذرد

بدو گفت گرسیوز ای مهربان

تو او را بدان سان که دیدی مدان

و دیگر بجایی که گردان سپهر

شود تند و چین اندرآرد به چهر

خردمند دانا نداند فسون

که از چنبر او سر آرد برون

بدین دانش و این دل هوشمند

بدین سرو بالا و رای بلند

ندانی همی چاره از مهر باز

بباید که بخت بد آید فراز

همی مر ترا بند و تنبل فروخت

به اورند چشم خرد را بدوخت

نخست آنک داماد کردت به دام

بخیره شدی زان سخن شادکام

و دیگر کت از خویشتن دور کرد

به روی بزرگان یکی سور کرد

بدان تا تو گستاخ باشی بدوی

فروماند اندر جهان گفت‌وگوی

ترا هم ز اغریرث ارجمند

فزون نیست خویشی و پیوند و بند

میانش به خنجر بدو نیم کرد

سپه را به کردار او بیم کرد

نهانش ببین آشکارا کنون

چنین دان و ایمن مشو زو به خون

مرا هرچ اندر دل اندیشه بود

خرد بود وز هر دری پیشه بود

همان آزمایش بد از روزگار

ازین کینه ور تیزدل شهریار

همه پیش تو یک به یک راندم

چو خورشد تابنده برخواندم

به ایران پدر را بینداختی

به توران همی شارستان ساختی

چنین دل بدادی به گفتار او

بگشتی همی گرد تیمار او

درختی بد این برنشانده به دست

کجا بار او زهر و بیخش کبست

همی گفت و مژگان پر از آب زرد

پر افسون دل و لب پر از باد سرد

سیاوش نگه کرد خیره بدوی

ز دیده نهاده به رخ بر دو جوی

چو یاد آمدش روزگار گزند

کزو بگسلد مهر چرخ بلند

نماند برو بر بسی روزگار

به روز جوانی سرآیدش کار

دلش گشت پردرد و رخساره زرد

پر از غم دل و لب پر از باد سرد

بدو گفت هرچونک می بنگرم

به بادافرهٔ بد نه اندرخورم

ز گفتار و کردار بر پیش و پس

ز من هیچ ناخوب نشنید کس

چو گستاخ شد دست با گنج او

بپیچید همانا تن از رنج او

اگرچه بد آید همی بر سرم

هم از رای و فرمان او نگذرم

بیابم برش هم کنون بی‌سپاه

ببینم که از چیست آزار شاه

بدو گفت گرسیوز ای نامجوی

ترا آمدن پیش او نیست روی

به پا اندر آتش نشاید شدن

نه بر موج دریا بر ایمن بدن

همی خیره بر بد شتاب آوری

سر بخت خندان به خواب آوری

ترا من همانا بسم پایمرد

بر آتش یکی برزنم آب سرد

یکی پاسخ نامه باید نوشت

پدیدار کردن همه خوب و زشت

ز کین گر ببینم سر او تهی

درخشان شود روزگار بهی

سواری فرستم به نزدیک تو

درفشان کنم رای تاریک تو

امیدستم از کردگار جهان

شناسندهٔ آشکار و نهان

که او بازگردد سوی راستی

شود دور ازو کژی و کاستی

وگر بینم اندر سرش هیچ تاب

هیونی فرستم هم اندر شتاب

تو زان سان که باید به زودی بساز

مکن کار بر خویشتن بر دراز

برون ران از ایدر به هر کشوری

بهر نامداری و هر مهتری

صد و بیست فرسنگ ز ایدر به چین

همان سیصد و سی به ایران زمین

ازین سو همه دوستدار تواند

پرستنده و غمگسار تواند

وزان سو پدر آرزومند تست

جهان بندهٔ خویش و پیوند تست

بهر کس یکی نامه‌ای کن دراز

بسیچیده باش و درنگی مساز

سیاوش به گفتار او بگروید

چنان جان بیدار او بغنوید

بدو گفت ازان در که رانی سخن

ز پیمان و رایت نگردم ز بن

تو خواهشگری کن مرا زو بخواه

همی راستی جوی و بنمای راه

...

داستان سیاوش (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۱

دبیر پژوهنده را پیش خواند

سخنهای آگنده را برفشاند

نخست آفریننده را یاد کرد

ز وام خرد جانش آزاد کرد

ازان پس خرد را ستایش گرفت

ابر شاه ترکان نیایش گرفت

که ای شاه پیروز و به روزگار

زمانه مبادا ز تو یادگار

مرا خواستی شاد گشتم بدان

که بادا نشست تو با موبدان

و دیگر فرنگیس را خواستی

به مهر و وفا دل بیاراستی

فرنگیس نالنده بود این زمان

به لب ناچران و به تن ناچمان

بخفت و مرا پیش بالین ببست

میان دو گیتیش بینم نشست

مرا دل پر از رای و دیدار تست

دو کشور پر از رنج و آزار تست

ز نالندگی چون سبکتر شود

فدای تن شاه کشور شود

بهانه مرا نیز آزار اوست

نهانم پر از درد و تیمار اوست

چو نامه به مهر اندر آمد به داد

به زودی به گرسیوز بدنژاد

دلاور سه اسپ تگاور بخواست

همی تاخت یکسر شب و روز راست

چهارم بیامد به درگاه شاه

پر از بد روان و زبان پرگناه

فراوان بپرسیدش افراسیاب

چو دیدش پر از رنج و سر پرشتاب

چرا باشتاب آمدی گفت شاه

چگونه سپردی چنین تند راه

بدو گفت چون تیره شد روی کار

نشاید شمردن به بد روزگار

سیاوش نکرد ایچ بر کس نگاه

پذیره نیامد مرا خود به راه

سخن نیز نشنید و نامه نخواند

مرا پیش تختش به زانو نشاند

ز ایران بدو نامه پیوسته شد

به مادر همی مهر او بسته شد

سپاهی ز روم و سپاهی ز چین

همی هر زمان برخروشد زمین

تو در کار او گر درنگ آوری

مگر باد زان پس به چنگ آوری

و گر دیر گیری تو جنگ آورد

دو کشور به مردی به چنگ آورد

و گر سوی ایران براند سپاه

که یارد شدن پیش او کینه‌خواه

ترا کردم آگه ز دیدار خویش

ازین پس بپیچی ز کردار خویش

چو بشنید افراسیاب این سخن

برو تازه شد روزگار کهن

به گرسیوز از خشم پاسخ نداد

دلش گشت پرآتش و سر چو باد

بفرمود تا برکشیدند نای

همان سنج و شیپور و هندی درای

به سوی سیاووش بنهاد روی

ابا نامداران پرخاشجوی

بدانگه که گرسیوز بدفریب

گران کرد بر زین دوال رکیب

سیاوش به پرده درآمد به درد

به تن لرز لرزان و رخساره زرد

فرنگیس گفت ای گو شیرچنگ

چه بودت که دیگر شدستی به رنگ

چنین داد پاسخ که ای خوبروی

به توران زمین شد مرا آب روی

بدین سان که گفتار گرسیوزست

ز پرگار بهره مرا مرکزست

فرنگیس بگرفت گیسو به دست

گل ارغوان را به فندق بخست

پر از خون شد آن بسد مشک‌بوی

پر از آب چشم و پر از گرد روی

همی اشک بارید بر کوه سیم

دو لاله ز خوشاب شد به دو نیم

همی کند موی و همی ریخت آب

ز گفتار و کردار افراسیاب

بدو گفت کای شاه گردن فراز

چه سازی کنون زود بگشای راز

پدر خود دلی دارد از تو به درد

از ایران نیاری سخن یاد کرد

سوی روم ره با درنگ آیدت

نپویی سوی چین که تنگ آیدت

ز گیتی کراگیری اکنون پناه

پناهت خداوند خورشید و ماه

ستم باد بر جان او ماه و سال

کجا بر تن تو شود بدسگال

همی گفت گرسیوز اکنون ز راه

بیاید همانا ز نزدیک شاه

چهارم شب اندر بر ماهروی

بخوان اندرون بود با رنگ و بوی

بلرزید وز خواب خیره بجست

خروشی برآورد چون پیل مست

همی داشت اندر برش خوب چهر

بدو گفت شاها چبودت ز مهر

خروشید و شمعی برافروختند

برش عود و عنبر همی سوختند

بپرسید زو دخت افراسیاب

که فرزانه شاها چه دیدی به خواب

سیاوش بدو گفت کز خواب من

لبت هیچ مگشای بر انجمن

چنین دیدم ای سرو سیمین به خواب

که بودی یکی بی‌کران رود آب

یکی کوه آتش به دیگر کران

گرفته لب آب نیزه وران

ز یک سو شدی آتش تیزگرد

برافروختی از سیاووش گرد

ز یک دست آتش ز یک دست آب

به پیش اندرون پیل و افراسیاب

بدیدی مرا روی کرده دژم

دمیدی بران آتش تیزدم

چو گرسیوز آن آتش افروختی

از افروختن مر مرا سوختی

فرنگیس گفت این بجز نیکوی

نباشد نگر یک زمان بغنوی

به گرسیوز آید همی بخت شوم

شود کشته بر دست سالار روم

سیاوش سپه را سراسر بخواند

به درگاه ایوان زمانی بماند

بسیچید و بنشست خنجر به چنگ

طلایه فرستاد بر سوی گنگ

دو بهره چو از تیره شب در گذشت

طلایه هم آنگه بیامد ز دشت

که افراسیاب و فراوان سپاه

پدید آمد از دور تازان به راه

ز نزدیک گرسیوز آمد نوند

که بر چارهٔ جان میان را ببند

نیامد ز گفتار من هیچ سود

از آتش ندیدم جز از تیره دود

نگر تا چه باید کنون ساختن

سپه را کجا باید انداختن

سیاوش ندانست زان کار او

همی راست آمدش گفتار او

فرنگیس گفت ای خردمند شاه

مکن هیچ گونه به ما در نگاه

یکی بارهٔ گام‌زن برنشین

مباش ایچ ایمن به توران زمین

ترا زنده خواهم که مانی بجای

سر خویش گیر و کسی را مپای

سیاوش بدو گفت کان خواب من

بجا آمد و تیره شد آب من

مرا زندگانی سرآید همی

غم و درد و انده درآید همی

چنین است کار سپهر بلند

گهی شاد دارد گهی مستمند

گر ایوان من سر به کیوان کشید

همان زهر گیتی بباید چشید

اگر سال گردد هزار و دویست

بجز خاک تیره مرا جای نیست

ز شب روشنایی نجوید کسی

کجا بهره دارد ز دانش بسی

ترا پنج ماهست ز آبستنی

ازین نامور گر بود رستنی

درخت تو گر نر به بار آورد

یکی نامور شهریار آورد

سرافراز کیخسروش نام کن

به غم خوردن او دل آرام کن

چنین گردد این گنبد تیزرو

سرای کهن را نخوانند نو

ازین پس به فرمان افراسیاب

مرا تیره‌بخت اندرآید به خواب

ببرند بر بیگنه بر سرم

ز خون جگر برنهند افسرم

نه تابوت یابم نه گور و کفن

نه بر من بگرید کسی ز انجمن

نهالی مرا خاک توران بود

سرای کهن کام شیران بود

برین گونه خواهد گذشتن سپهر

نخواهد شدن رام با من به مهر

ز خورشید تابنده تا تیره‌خاک

گذر نیست از داد یزدان پاک

به خواری ترا روزبانان شاه

سر و تن برهنه برندت به راه

بیاید سپهدار پیران به در

بخواهش بخواهد ترا از پدر

به جان بی‌گنه خواهدت زینهار

به ایوان خویشش برد زار و خوار

وز ایران بیاید یکی چاره‌گر

به فرمان دادار بسته کمر

از ایدر ترا با پسر ناگهان

سوی رود جیحون برد در نهان

نشانند بر تخت شاهی ورا

به فرمان بود مرغ و ماهی ورا

ز گیتی برآرد سراسر خروش

زمانه ز کیخسرو آید به جوش

ز ایران یکی لشکر آرد به کین

پرآشوب گردد سراسر زمین

پی رخش فرخ زمین بسپرد

به توران کسی را به کس نشمرد

به کین من امروز تا رستخیز

نبینی جز از گرز و شمشیر تیز

برین گفتها بر تو دل سخت کن

تن از ناز و آرام پردخت کن

سیاوش چو با جفت غمها بگفت

خروشان بدو اندر آویخت جفت

رخش پر ز خون دل و دیده گشت

سوی آخر تازی اسپان گذشت

بیاورد شبرنگ بهزاد را

که دریافتی روز کین باد را

خروشان سرش را به بر در گرفت

لگام و فسارش ز سر برگرفت

به گوش اندرش گفت رازی دراز

که بیدار دل باش و با کس مساز

چو کیخسرو آید به کین خواستن

عنانش ترا باید آراستن

ورا بارگی باش و گیتی بکوب

چنان چون سر مار افعی به چوب

از آخر ببر دل به یکبارگی

که او را تو باشی به کین بارگی

دگر مرکبان را همه کرد پی

برافروخت برسان آتش ز نی

خود و سرکشان سوی ایران کشید

رخ از خون دیده شده ناپدید

چو یک نیم فرسنگ ببرید راه

رسید اندرو شاه توران سپاه

سپه دید با خود و تیغ و زره

سیاوش زده بر زره بر گره

به دل گفت گرسیوز این راست گفت

سخن زین نشانی که بود در نهفت

سیاوش بترسید از بیم جان

مگر گفت بدخواه گردد نهان

همی بنگرید این بدان آن بدین

که کینه نبدشان به دل پیش ازین

ز بیم سیاوش سواران جنگ

گرفتند آرام و هوش و درنگ

چه گفت آن خردمند بسیار هوش

که با اختر بد به مردی مکوش

چنین گفت زان پس به افراسیاب

که ای پرهنر شاه با جاه و آب

چرا جنگ جوی آمدی با سپاه

چرا کشت خواهی مرا بی‌گناه

سپاه دو کشور پر از کین کنی

زمان و زمین پر ز نفرین کنی

چنین گفت گرسیوز کم خرد

کزین در سخن خود کی اندر خورد

گر ایدر چنین بی‌گناه آمدی

چرا با زره نزد شاه آمدی

پذیره شدن زین نشان راه نیست

سنان و سپر هدیهٔ شاه نیست

سیاوش بدانست کان کار اوست

برآشفتن شه ز بازار اوست

چو گفتار گرسیوز افراسیاب

شنید و برآمد بلند آفتاب

به ترکان بفرمود کاندر دهید

درین دشت کشتی به خون برنهید

از ایران سپه بود مردی هزار

همه نامدار از در کارزار

رده بر کشیدند ایرانیان

ببستند خون ریختن را میان

همه با سیاوش گرفتند جنگ

ندیدند جای فسون و درنگ

کنون خیره گفتند ما را کشند

بباید که تنها به خون در کشند

بمان تا ز ایرانیان دست برد

ببینند و مشمر چنین کار خرد

سیاوش چنین گفت کین رای نیست

همان جنگ را مایه و پای نیست

مرا چرخ گردان اگر بی‌گناه

به دست بدان کرد خواهد تباه

به مردی کنون زور و آهنگ نیست

که با کردگار جهان جنگ نیست

سرآمد بریشان بر آن روزگار

همه کشته گشتند و برگشته کار

ز تیر و ز ژوپین ببد خسته شاه

نگون اندر آمد ز پشت سپاه

همی گشت بر خاک و نیزه به دست

گروی زره دست او را ببست

نهادند بر گردنش پالهنگ

دو دست از پس پشت بسته چو سنگ

دوان خون بران چهرهٔ ارغوان

چنان روز نادیده چشم جوان

برفتند سوی سیاووش گرد

پس پشت و پیش سپه بود گرد

چنین گفت سالار توران سپاه

که ایدر کشیدش به یکسو ز راه

کنیدش به خنجر سر از تن جدا

به شخی که هرگز نروید گیا

بریزید خونش بران گرم خاک

ممانید دیر و مدارید باک

چنین گفت با شاه یکسر سپاه

کزو شهریارا چه دیدی گناه

چرا کشت خواهی کسی را که تاج

بگرید برو زار با تخت عاج

سری را کجا تاج باشد کلاه

نشاید برید ای خردمند شاه

به هنگام شادی درختی مکار

که زهر آورد بار او روزگار

همی بود گرسیوز بدنشان

ز بیهودگی یار مردم کشان

که خون سیاوش بریزد به درد

کزو داشت درد دل اندر نبرد

ز پیران یکی بود کهتر به سال

برادر بد او را و فرخ همال

کجا پیلسم بود نام جوان

یکی پرهنر بود و روشن روان

چنین گفت مر شاه را پیلسم

که این شاخ را بار دردست و غم

ز دانا شنیدم یکی داستان

خرد شد بران نیز همداستان

که آهسته دل کم پشیمان شود

هم آشفته را هوش درمان شود

شتاب و بدی کار آهرمنست

پشیمانی جان و رنج تنست

سری را که باشی بدو پادشا

به تیزی بریدن نبینم روا

ببندش همی دار تا روزگار

برین بد ترا باشد آموزگار

چو باد خرد بر دلت بروزد

از ان پس ورا سربریدن سزد

بفرمای بند و تو تندی مکن

که تندی پشیمانی آرد به بن

چه بری سری را همی بی‌گناه

که کاووس و رستم بود کینه خواه

پدر شاه و رستمش پروردگار

بپیچی به فرجام زین روزگار

چو گودرز و چون گیو و برزین و طوس

ببندند بر کوههٔ پیل کوس

دمنده سپهبد گو پیلتن

که خوارند بر چشم او انجمن

فریبرز کاووس درنده شیر

که هرگز ندیدش کس از جنگ سیر

برین کینه بندند یکسر کمر

در و دشت گردد پر از کینه‌ور

نه من پای دارم نه پیوند من

نه گردی ز گردان این انجمن

همانا که پیران بیاید پگاه

ازو بشنود داستان نیز شاه

مگر خود نیازت نیاید بدین

مگستر یکی تا جهانست کین

بدو گفت گرسیوز ای هوشمند

بگفت جوانان هوا را مبند

از ایرانیان دشت پر کرگس است

گر از کین بترسی ترا این بس است

همین بد که کردی ترا خود نه بس

که خیره همی بشنوی پند کس

سیاووش چو بخروشد از روم و چین

پر از گرز و شمشیر بینی زمین

بریدی دم مار و خستی سرش

به دیبا بپوشید خواهی برش

گر ایدونک او را به جان زینهار

دهی من نباشم بر شهریار

به بیغوله‌ای خیزم از بیم جان

مگر خود به زودی سرآید زمان

برفتند پیچان دمور و گروی

بر شاه ترکان پر از رنگ و بوی

که چندین به خون سیاوش مپیچ

که آرام خوار آید اندر بسیچ

به گفتار گرسیوز رهنمای

برآرای و بردار دشمن ز جای

زدی دام و دشمن گرفتی بدوی

ز ایران برآید یکی های و هوی

سزا نیست این را گرفتن به دست

دل بدسگالان بباید شکست

سپاهی بدین گونه کردی تباه

نگر تا چگونه بود رای شاه

اگر خود نیازردتی از نخست

به آب این گنه را توانست شست

کنون آن به آید که اندر جهان

نباشد پدید آشکار و نهان

بدیشان چنین پاسخ آورد شاه

کزو من ندیدم به دیده گناه

و لیکن ز گفت ستاره شمر

به فرجام زو سختی آید به سر

گر ایدونک خونش بریزم به کین

یکی گرد خیزد ز ایران زمین

رها کردنش بتر از کشتنست

همان کشتنش رنج و درد منست

به توران گزند مرا آمدست

غم و درد و بند مرا آمدست

خردمند گر مردم بدگمان

نداند کسی چارهٔ آسمان

فرنگیس بشنید رخ را بخست

میان را به زنار خونین ببست

پیاده بیامد به نزدیک شاه

به خون رنگ داده دو رخساره ماه

به پیش پدر شد پر از درد و باک

خروشان به سر بر همی ریخت خاک

بدو گفت کای پرهنر شهریار

چرا کرد خواهی مرا خاکسار

دلت را چرا بستی اندر فریب

همی از بلندی نبینی نشیب

سر تاجداران مبر بی‌گناه

که نپسندد این داور هور و ماه

سیاوش که بگذاشت ایران زمین

همی از جهان بر تو کرد آفرین

بیازرد از بهر تو شاه را

چنان افسر و تخت و آن گاه را

بیامد ترا کرد پشت و پناه

کنون زو چه دیدی که بردت ز راه

نبرد سر تاجداران کسی

که با تاج بر تخت ماند بسی

مکن بی‌گنه بر تن من ستم

که گیتی سپنج است با باد و دم

یکی را به چاه افگند بی‌گناه

یکی با کله برشناند به گاه

سرانجام هر دو به خاک اندرند

ز اختر به چنگ مغاک اندرند

شنیدی که از آفریدون گرد

ستمگاره ضحاک تازی چه برد

همان از منوچهر شاه بزرگ

چه آمد به سلم و به تور سترگ

کنون زنده بر گاه کاووس شاه

چو دستان و چون رستم کینه خواه

جهان از تهمتن بلرزد همی

که توران به جنگش نیرزد همی

چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران

که نندیشد از گرز کنداوران

همان گیو کز بیم او روز جنگ

همی چرم روباه پوشد پلنگ

درختی نشانی همی بر زمین

کجا برگ خون آورد بار کین

به کین سیاوش سیه پوشد آب

کند زار نفرین به افراسیاب

ستمگاره‌ای بر تن خویشتن

بسی یادت آید ز گفتار من

نه اندر شکاری که گور افگنی

دگر آهوان را به شور افگنی

همی شهریاری ربایی ز گاه

درین کار به زین نگه کن پگاه

مده شهر توران به خیره به باد

بباید که روز بد آیدت یاد

بگفت این و روی سیاوش بدید

دو رخ را بکند و فغان برکشید

دل شاه توران برو بر بسوخت

همی خیره چشم خرد را بدوخت

بدو گفت برگرد و ایدر مپای

چه دانی کزین بد مرا چیست رای

به کاخ بلندش یکی خانه بود

فرنگیس زان خانه بیگانه بود

مر او را دران خانه انداختند

در خانه را بند برساختند

بفرمود پس تا سیاووش را

مرآن شاه بی‌کین و خاموش را

که این را بجایی بریدش که کس

نباشد ورا یار و فریادرس

سرش را ببرید یکسر ز تن

تنش کرگسان را بپوشد کفن

بباید که خون سیاوش زمین

نبوید نروید گیا روز کین

همی تاختندش پیاده کشان

چنان روزبانان مردم کشان

سیاوش بنالید با کردگار

که‌ای برتر از گردش روزگار

یکی شاخ پیدا کن از تخم من

چو خورشید تابنده بر انجمن

که خواهد ازین دشمنان کین خویش

کند تازه در کشور آیین خویش

همی شد پس پشت او پیلسم

دو دیده پر از خون و دل پر ز غم

سیاوش بدو گفت پدرود باش

زمین تار و تو جاودان پود باش

درودی ز من سوی پیران رسان

بگویش که گیتی دگر شد بسان

به پیران نه زین‌گونه بودم امید

همی پند او باد بد من چو بید

مرا گفته بود او که با صد هزار

زره‌دار و بر گستوان‌ور سوار

چو برگرددت روز یار توام

بگاه چرا مرغزار توام

کنون پیش گرسیوز اندر دوان

پیاده چنین خوار و تیره‌روان

نبینم همی یار با خود کسی

که بخروشدی زار بر من بسی

چو از شهر و ز لشکر اندر گذشت

کشانش ببردند بر سوی دشت

ز گرسیوز آن خنجر آبگون

گروی زره بستد از بهر خون

بیفگند پیل ژیان را به خاک

نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک

یکی تشت بنهاد زرین برش

جدا کرد زان سرو سیمین سرش

بجایی که فرموده بد تشت خون

گروی زره برد و کردش نگون

یکی باد با تیره گردی سیاه

برآمد بپوشید خورشید و ماه

همی یکدگر را ندیدند روی

گرفتند نفرین همه بر گروی

...

داستان سیاوش (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۲

چو از سروبن دور گشت آفتاب

سر شهریار اندرآمد به خواب

چه خوابی که چندین زمان برگذشت

نجنبیند و بیدار هرگز نگشت

چو از شاه شد گاه و میدان تهی

مه خورشید بادا مه سرو سهی

چپ و راست هر سو بتابم همی

سر و پای گیتی نیابم همی

یکی بد کند نیک پیش آیدش

جهان بنده و بخت خویش آیدش

یکی جز به نیکی جهان نسپرد

همی از نژندی فرو پژمرد

مدار ایچ تیمار با او به هم

به گیتی مکن جان و دل را دژم

ز خان سیاوش برآمد خروش

جهانی ز گرسیوز آمد به جوش

ز سر ماهرویان گسسته کمند

خراشیده روی و بمانده نژند

همه بندگان موی کردند باز

فرنگیس مشکین کمند دراز

برید و میان را به گیسو ببست

به فندق گل ارغوانرا بخست

به آواز بر جان افراسیاب

همی کرد نفرین و می‌ریخت آب

خروشش به گوش سپهبد رسید

چو آن ناله و زار نفرین شنید

به گرسیوز بدنشان شاه گفت

که او را به کوی آورید از نهفت

ز پرده به درگه بریدش کشان

بر روزبانان مردم کشان

بدان تا بگیرند موی سرش

بدرند بر بر همه چادرش

زنندش همی چوب تا تخم کین

بریزد برین بوم توران زمین

نخواهم ز بیخ سیاوش درخت

نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت

همه نامداران آن انجمن

گرفتند نفرین برو تن به تن

که از شاه و دستور وز لشکری

ازین‌گونه نشیند کس داوری

بیامد پر از خون دو رخ پیلسم

روان پر ز داغ و رخان پر ز نم

به نزدیک لهاک و فرشیدورد

سراسر سخنها همه یاد کرد

که دوزخ به از بوم افراسیاب

نباید بدین کشور آرام و خواب

بتازیم و نزدیک پیران شویم

به تیمار و درد اسیران شویم

سه اسپ گرانمایه کردند زین

همی برنوشتند گفتی زمین

به پیران رسیدند هر سه سوار

رخان پر ز خون همچو ابر بهار

برو بر شمردند یکسر سخن

که بخت از بدیها چه افگند بن

یکی زاریی خاست کاندر جهان

نبیند کسی از کهان و مهان

سیاووش را دست بسته چو سنگ

فگندند در گردنش پالهنگ

به دشتش کشیدند پر آب روی

پیاده دوان در به پیش گروی

تن پیل وارش بران گرم خاک

فگندند و از کس نکردند باک

یکی تشت بنهاد پیشش گروی

بپیچید چون گوسفندانش روی

برید آن سر شاهوارش ز تن

فگندش چو سرو سهی بر چمن

همه شهر پر زاری و ناله گشت

به چشم اندرون آب چون ژاله گشت

چو پیران به گفتار بنهاد گوش

ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش

همی جامه را بر برش کرد چاک

همی کند موی و همی ریخت خاک

بدو پیلسم گفت بشتاب زود

که دردی بدین درد و سختی فزود

فرنگیس رانیز خواهند کشت

مکن هیچ‌گونه برین کار پشت

به درگاه بردند مویش کشان

بر روزبانان مردم کشان

جهانی بدو کرده دیده پرآب

ز کردار بدگوهر افراسیاب

که این هول کاریست بادرد و بیم

که اکنون فرنگیس را بر دو نیم

زنند و شود پادشاهی تباه

مر او را نخواند کسی نیز شاه

ز آخر بیاورد پس پهلوان

ده اسپ سوار آزموده جوان

خود و گرد رویین و فرشیدورد

برآورد زان راه ناگاه گرد

بدو روز و دو شب بدرگه رسید

درنامور پرجفا پیشه دید

فرنگیس را دید چون بیهشان

گرفته ورا روزبانان کشان

به چنگال هر یک یکی تیغ تیز

ز درگاه برخواسته رستخیز

همانگاه پیران بیامد چو باد

کسی کش خرد بوی گشتند شاد

چو چشم گرامی به پیران رسید

شد از خون دیده رخش ناپدید

بدو گفت با من چه بد ساختی

چرا خیره بر آتش انداختی

ز اسپ اندر افتاد پیران به خاک

همه جامهٔ پهلوی کرده چاک

بفرمود تا روزبانان در

زمانی ز فرمان بتابند سر

بیامد دمان پیش افراسیاب

دل از درد خسته دو دیده پر آب

بدو گفت شاها انوشه بدی

روان را به دیدار توشه بدی

چه آمد ز بد بر تو ای نیکخوی

که آوردت این روز بد آرزوی

چرا بر دلت چیره شد رای دیو

ببرد از رخت شرم گیهان خدیو

به کشتی سیاووش را بی‌گناه

به خاک اندر انداختی نام و جاه

به ایران رسد زین بدی آگهی

که شد خشک پالیز سرو سهی

بسا تاجداران ایران زمین

که با لشکر آیند پردرد و کین

جهان آرمیده ز دست بدی

شده آشکارا ره ایزدی

فریبنده دیوی ز دوزخ بجست

بیامد دل شاه ترکان بخست

بران اهرمن نیز نفرین سزد

که پیچد روانت سوی راه بد

پشیمان شوی زین به روز دراز

بپیچی زمانی به گرم و گداز

ندانم که این گفتن بد ز کیست

و زین آفریننده را رای چیست

چو دیوانه از جای برخاستی

چنین خیره بد را بیاراستی

کنون زو گذشتی به فرزند خویش

رسیدی به پیچاره پیوند خویش

نجوید همانا فرنگیس بخت

نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت

به فرزند با کودکی در نهان

درفشی مکن خویشتن در جهان

که تا زنده‌ای بر تو نفرین بود

پس از زندگی دوزخ آیین بود

اگر شاه روشن کند جان من

فرستد ورا سوی ایوان من

گر ایدونک اندیشه زین کودک است

همانا که این درد و رنج اندک است

بمان تا جدا گردد از کالبد

بپیش تو آرم بدو ساز بد

بدو گفت زینسان که گفتی بساز

مرا کردی از خون او بی‌نیاز

سپهدار پیران بدان شاد شد

از اندیشه و درد آزاد شد

بیامد به درگاه و او را ببرد

بسی نیز بر روزبانان شمرد

بی‌آزار بردش به سوی ختن

خروشان همه درگه و انجمن

چو آمد به ایوان گلشهر گفت

که این خوب رخ را بباید نهفت

تو بر پیش این نامور زینهار

بباش و بدارش پرستاروار

برین نیز بگذشت یک چند روز

گران شد فرنگیس گیتی فروز

...

داستان سیاوش (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۳

شبی قیرگون ماه پنهان شده

به خواب اندرون مرغ و دام و دده

چنان دید سالار پیران به خواب

که شمعی برافروختی ز آفتاب

سیاوش بر شمع تیغی به دست

به آواز گفتی نشاید نشست

کزین خواب نوشین سر آزاد کن

ز فرجام گیتی یکی یاد کن

که روز نوآیین و جشنی نوست

شب سور آزاده کیخسروست

سپهبد بلرزید در خواب خوش

بجنبید گلهشر خورشید فش

بدو گفت پیران که برخیز و رو

خرامنده پیش فرنگیس شو

سیاووش را دیدم اکنون به خواب

درخشان‌تر از بر سپهر آفتاب

که گفتی مرا چند خسپی مپای

به جشن جهانجوی کیخسرو آی

همی رفت گلشهر تا پیش ماه

جدا گشته بود از بر ماه شاه

بدید و به شادی سبک بازگشت

همانگاه گیتی پرآواز گشت

بیامد به شادی به پیران بگفت

که اینت به آیین خور و ماه جفت

یکی اندر آی و شگفتی ببین

بزرگی و رای جهان آفرین

تو گویی نشاید مگر تاج را

و گر جوشن و ترگ و تاراج را

سپهبد بیامد بر شهریار

بسی آفرین کرد و بردش نثار

بران برز و بالا و آن شاخ و یال

تو گویی برو برگذشتست سال

ز بهر سیاوش دو دیده پر آب

همی کرد نفرین بر افراسیاب

چنین گفت با نامدار انجمن

که گر بگسلد زین سخن جان من

نمانم که یازد بدین شاه چنگ

مرا گر سپارد به چنگ نهنگ

بدانگه که بنمود خورشید چهر

به خواب اندر آمد سر تیره مهر

چو بیدار شد پهلوان سپاه

دمان اندر آمد به نزدیک شاه

همی ماند تا جای پردخت شد

به نزدیک آن نامور تخت شد

بدو گفت خورشید فش مهترا

جهاندار و بیدار و افسونگرا

به در بر یکی بنده بفزود دوش

تو گفتی ورا مایه دادست هوش

نماند ز خوبی جز از تو به کس

تو گویی که برگاه شاهست و بس

اگر تور را روز باز آمدی

به دیدار چهرش نیاز آمدی

فریدون گردست گویی بجای

به فر و به چهر و به دست و به پای

بر ایوان چنو کس نبیند نگار

بدو تازه شد فرهٔ شهریار

از اندیشهٔ بد بپرداز دل

برافراز تاج و برفراز دل

چنان کرد روشن جهان آفرین

کزو دور شد جنگ و بیداد و کین

روانش ز خون سیاوش به درد

برآورد بر لب یکی باد سرد

پشیمان بشد زان کجا کرده بود

به گفتار بیهوده آزرده بود

بدو گفت من زین نوآمد بسی

سخنها شنیدستم از هر کسی

پرآشوب جنگست زو روزگار

همه یاد دارم ز آموزگار

که از تخمهٔ تور وز کیقباد

یکی شاه سر برزند با نژاد

جهان را به مهر وی آید نیاز

همه شهر توران برندش نماز

کنون بودنی هرچ بایست بود

ندارد غم و رنج و اندیشه سود

مداریدش اندرمیان گروه

به نزد شبانان فرستش به کوه

بدان تا نداند که من خود کیم

بدیشان سپرده ز بهر چیم

نیاموزد از کس خرد گر نژاد

ز کار گذشته نیایدش یاد

بگفت آنچ یاد آمدش زین سخن

همه نو شمرد این سرای کهن

چه سازی که چاره بدست تو نیست

درازست در کام و شست تو نیست

گر ایدونک بد بینی از روزگار

به نیکی همو باشد آموزگار

بیامد به در پهلوان شادمان

بدل بر همه نیک بودش گمان

جهان آفرین را نیایش گرفت

به شاه جهان بر ستایش گرفت

پراندیشه بد تا به ایوان رسید

کزان رنج و مهرش چه آید پدید

شبانان کوه قلا را بخواند

وزان خرد چندی سخنها براند

که این را بدارید چون جان پاک

نباید که بیند ورا باد و خاک

نباید که تنگ آیدش روزگار

اگر دیده و دل کند خواستار

شبان را ببخشید بسیار چیز

یکی دایه با او فرستاد نیز

بریشان سپرد آن دل و دیده را

جهانجوی گرد پسندیده را

بدین نیز بگذشت گردان سپهر

به خسرو بر از مهر بخشود چهر

چو شد هفت ساله گو سرفراز

هنر با نژادش همی گفت راز

ز چوبی کمان کرد وز روده زه

ز هر سو برافگند زه را گره

ابی پر و پیکان یکی تیر کرد

به دشت اندر آهنگ نخچیر کرد

چو ده‌ساله شد گشت گردی سترگ

به زخم گراز آمد و خرس و گرگ

وزان جایگه شد به شیر و پلنگ

هم آن چوب خمیده بد ساز جنگ

چنین تا برآمد برین روزگار

بیامد به فرمان آموزگار

شبان اندر آمد ز کوه و ز دشت

بنالید و نزدیک پیران گذشت

که من زین سرافراز شیر یله

سوی پهلوان آمدم با گله

همی کرد نخچیر آهو نخست

بر شیر و جنگ پلنگان نجست

کنون نزد او جنگ شیر دمان

همانست و نخچیر آهو همان

نباید که آید برو برگزند

بیاویزدم پهلوان بلند

چو بشنید پیران بخندید و گفت

نماند نژاد و هنر در نهفت

نشست از بر باره دست کش

بیامد بر خسرو شیرفش

بفرمود تا پیش او شد به مهر

نگه کرد پیران بران فر و چهر

به بر در گرفتش زمانی دراز

همی گفت با داور پاک راز

بدو گفت کیخسرو پاک دین

به تو باد رخشنده توران زمین

ازیرا کسی کت نداند همی

جز از مهربانت نخواند همی

شبان‌زاده‌ای را چنین در کنار

بگیری و از کس نیایدت عار

خردمند را دل برو بر بسوخت

به کردار آتش رخش برفروخت

بدو گفت کای یادگار مهان

پسندیده و ناسپرده جهان

که تاج سر شهریاران توی

که گوید که پور شبانان توی

شبان نیست از گوهر تو کسی

و زین داستان هست با من بسی

ز بهر جوان اسپ و بالای خواست

همان جامهٔ خسروآرای خواست

به ایوان خرامید با او به هم

روانش ز بهر سیاوش دژم

همی پرورانیدش اندر کنار

بدو شادمان گردش روزگار

بدین نیز بگذشت چندی سپهر

به مغز اندرون داشت با شاه مهر

شب تیره هنگام آرام و خواب

کس آمد ز نزدیک افراسیاب

بران تیرگی پهلوان را بخواند

گذشته سخنها فراوان براند

کز اندیشهٔ بد همه شب دلم

بپیچید وز غم همی بگسلم

ازین کودکی کز سیاوش رسید

تو گفتی مرا روز شد ناپدید

نبیره فریدون شبان پرورد

ز رای و خرد این کی اندر خورد

ازو گر نوشته به من بر بدیست

نشاید گذشتن که آن ایزدیست

چو کار گذشته نیارد به یاد

زید شاد و ما نیز باشیم شاد

وگر هیچ خوی بد آرد پدید

بسان پدر سر بباید برید

بدو گفت پیران که ای شهریار

ترا خود نباید کس آموزگار

یکی کودکی خرد چون بیهشان

ز کار گذشته چه دارد نشان

تو خود این میندیش و بد را مکوش

چه گفت آن خردمند بسیارهوش

که پروردگار از پدر برترست

اگر زاده را مهر با مادرست

نخستین به پیمان مرا شاد کن

ز سوگند شاهان یکی یاد کن

فریدون به داد و به تخت و کلاه

همی داشتی راستی را نگاه

ز پیران چو بشینید افراسیاب

سر مرد جنگی درآمد ز خواب

یکی سخت سوگند شاهانه خورد

به روز سپید و شب لاژورد

به دادار کاو این جهان آفرید

سپهر و دد و دام و جان آفرید

که ناید بدین کودک از من ستم

نه هرگز برو بر زنم تیزدم

زمین را ببوسید پیران و گفت

که ای دادگر شاه بی‌یار و جفت

برین بند و سوگند تو ایمنم

کنون یافت آرام جان و تنم

وزانجا بر خسرو آمد دمان

رخی ارغوان و دلی شادمان

بدو گفت کز دل خرد دور کن

چو رزم آورد پاسخش سور کن

مرو پیش او جز به دیوانگی

مگردان زبان جز به بیگانگی

مگرد ایچ گونه به گرد خرد

یک امروز بر تو مگر بگذرد

به سر بر نهادش کلاه کیان

ببستش کیانی کمر بر میان

یکی بارهٔ‌گام زن خواست نغز

برو بر نشست آن گو پاک مغز

بیامد به درگاه افراسیاب

جهانی برو دیده کرده پرآب

روارو برآمد که بشگای راه

که آمد نوآیین یکی پیشگاه

همی رفت پیش اندرون شاه گرد

سپهدار پیران ورا پیش برد

بیامد به نزدیک افراسیاب

نیا را رخ از شرم او شد پرآب

بران خسروی یال و آن چنگ او

بدان شاخ و آن فر و اورنگ او

زمانی نگه کرد و نیکو بدید

همی گشت رنگ رخش ناپدید

تن پهلوان گشت لرزان چو بید

ز جان جوان پاک بگسست امید

زمانی چنان بود بگشاد چهر

زمانه به دلش اندر آورد مهر

بپرسید کای نورسیده جوان

چه آگاه داری ز کار جهان

بر گوسفندان چه گردی همی

زمین را چه گونه سپردی همی

چنین داد پاسخ که نخچیر نیست

مرا خود کمان و پر تیر نیست

بپرسید بازش ز آموزگار

ز نیک و بد و گردش روزگار

بدو گفت جایی که باشد پلنگ

بدرد دل مردم تیزچنگ

سه دیگر بپرسیدش از مام و باب

ز ایوان و از شهر وز خورد و خواب

چنین داد پاسخ که درنده شیر

نیارد سگ کارزاری به زیر

بخندید خسرو ز گفتار اوی

سوی پهلوان سپه کرد روی

بدو گفت کاین دل ندارد بجای

ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پای

نیاید همانا بد و نیک ازوی

نه زینسان بود مردم کینه جوی

رو این را به خوبی به مادر سپار

به دست یکی مرد پرهیزگار

گسی کن به سوی سیاووش گرد

مگردان بدآموز را هیچ گرد

ز اسپ و پرستنده و بیش و کم

بده هرچ باید ز گنج و درم

سپهبد برو کرد لختی شتاب

برون بردش از پیش افراسیاب

به ایوان خویش آمد افروخته

خرامان و چشم بدی دوخته

همی گفت کز دادگر کردگار

درخت نو آمد جهان را به بار

در گنجهای کهن کرد باز

ز هر گونه‌ای شاه را کرد ساز

ز دینار و دیبا و تیغ و گهر

ز اسب و سلیح و کلاه و کمر

هم از تخت وز بدرهای درم

ز گستردنیها و از بیش و کم

گسی کردشان سوی آن شارستان

کجا جملگی گشته بد خارستان

فرنگیس و کیخسرو آنجا رسید

بسی مردم آمد ز هر سو پدید

بدیده سپردند یک یک زمین

زبان دد و دام پرآفرین

همی گفت هرکس که بودش هنر

سپاس از جهان داور دادگر

کزان بیخ برکنده فرخ درخت

ازین‌گونه شاخی برآورد سخت

ز شاه کیان چشم بد دور باد

روان سیاوش پر از نور باد

همه خاک آن شارستان شاد شد

گیا بر چمن سرو آزاد شد

ز خاکی که خون سیاوش بخورد

به ابر اندر آمد درختی ز گرد

نگاریده بر برگها چهر او

همه بوی مشک آمد از مهر او

بدی مه نشان بهاران بدی

پرستشگه سوگواران بدی

چنین است کردار این گنده پیر

ستاند ز فرزند پستان شیر

چو پیوسته شد مهر دل بر جهان

به خاک اندر آرد سرش ناگهان

تو از وی بجز شادمانی مجوی

به باغ جهان برگ انده مبوی

اگر تاج داری و گر دست تنگ

نبینی همی روزگار درنگ

مرنجان روان کاین سرای تو نیست

بجز تنگ تابوت جای تو نیست

نهادن چه باید بخوردن نشین

بر امید گنج جهان‌آفرین

چو آمد به نزدیک سر تیغ شست

مده می که از سال شد مرد مست

بجای عنانم عصا داد سال

پراگنده شد مال و برگشت حال

همان دیده‌بان بر سر کوهسار

نبیند همی لشکر شهریار

کشیدن ز دشمن نداند عنان

مگر پیش مژگانش آید سنان

گرایندهٔ تیزپای نوند

همان شست بدخواه کردش به بند

همان گوش از آوای او گشت سیر

همش لحن بلبل هم آوای شیر

چو برداشتم جام پنجاه و هشت

نگیرم بجز یاد تابوت و تشت

دریغ آن گل و مشک و خوشاب سی

همان تیغ برندهٔ پارسی

نگردد همی گرد نسرین تذرو

گل نارون خواهد و شاخ سرو

همی خواهم از روشن کردگار

که چندان زمان یابم از روزگار

کزین نامور نامهٔ باستان

بمانم به گیتی یکی داستان

که هر کس که اندر سخن داد داد

ز من جز به نیکی نگیرند یاد

بدان گیتیم نیز خواهشگرست

که با تیغ تیزست و با افسرست

منم بندهٔ اهل بیت نبی

سرایندهٔ خاک پای وصی

برین زادم و هم برین بگذرم

چنان دان که خاک پی حیدرم

ابا دیگران مر مرا کار نیست

بدین اندرون هیچ گفتار نیست

به گفتار دهقان کنون بازگرد

نگر تا چه گوید سراینده مرد

...

داستان سیاوش (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۴

چو آگاهی آمد به کاووس شاه

که شد روزگار سیاوش تباه

به کردار مرغان سرش را ز تن

جدا کرد سالار آن انجمن

ابر بی‌گناهش به خنجر به زار

بریدند سر زان تن شاهوار

بنالد همی بلبل از شاخ سرو

چو دراج زیر گلان با تذرو

همه شهر توران پر از داغ و درد

به بیشه درون برگ گلنار زرد

گرفتند شیون به هر کوهسار

نه فریادرس بود و نه خواستار

چو این گفته بشنید کاووس شاه

سر نامدارش نگون شد ز گاه

بر و جامه بدرید و رخ را بکند

به خاک اندر آمد ز تخت بلند

برفتند با مویه ایرانیان

بدان سوگ بسته به زاری میان

همه دیده پرخون و رخساره زرد

زبان از سیاوش پر از یادکرد

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر

چو شاپور و فرهاد و رهام شیر

همه جامه کرده کبود و سیاه

همه خاک بر سر بجای کلاه

پس آگاهی آمد سوی نیمروز

به نزدیک سالار گیتی فروز

که از شهر ایران برآمد خروش

همی خاک تیره برآمد به جوش

پراگند کاووس بر یال خاک

همه جامهٔ خسروی کرد چاک

تهمتن چو بشنید زو رفت هوش

ز زابل به زاری برآمد خروش

به چنگال رخساره بشخود زال

همی ریخت خاک از بر شاخ و یال

چو یک هفته با سوگ بود و دژم

به هشتم برآمد ز شیپور دم

سپاهی فراوان بر پیلتن

ز کشمیر و کابل شدند انجمن

به درگاه کاووس بنهاد روی

دو دیده پر از آب و دل کینه جوی

چو نزدیکی شهر ایران رسید

همه جامهٔ پهلوی بردرید

به دادار دارنده سوگند خورد

که هرگز تنم بی‌سلیح نبرد

نباشد بشویم سرم را ز خاک

همه بر تن غم بود سوگناک

کله ترگ و شمشیر جام منست

به بازو خم خام دام منست

چو آمد به نزدیک کاووس کی

سرش بود پرخاک و پرخاک پی

بدو گفت خوی بد ای شهریار

پراگندی و تخمت آمد ببار

ترا مهر سودابه و بدخوی

ز سر برگرفت افسر خسروی

کنون آشکارا ببینی همی

که بر موج دریا نشینی همی

از اندیشهٔ خرد و شاه سترگ

بیامد به ما بر زیانی بزرگ

کسی کاو بود مهتر انجمن

کفن بهتر او را ز فرمان زن

سیاوش به گفتار زن شد به باد

خجسته زنی کاو ز مادر نزاد

دریغ آن بر و برز و بالای او

رکیب و خم خسرو آرای او

دریغ آن گو نامبرده سوار

که چون او نبیند دگر روزگار

چو در بزم بودی بهاران بدی

به رزم افسر نامداران بدی

همی جنگ با چشم گریان کنم

جهان چون دل خویش بریان کنم

نگه کرد کاووس بر چهر او

بدید اشک خونین و آن مهر او

نداد ایچ پاسخ مر او را ز شرم

فرو ریخت از دیدگان آب گرم

تهمتن برفت از بر تخت اوی

سوی خان سودابه بنهاد روی

ز پرده به گیسوش بیرون کشید

ز تخت بزرگیش در خون کشید

به خنجر به دو نیم کردش به راه

نجنبید بر جای کاووس شاه

بیامد به درگاه با سوگ و درد

پر از خون دل و دیده رخساره زرد

همه شهر ایران به ماتم شدند

پر از درد نزدیک رستم شدند

چو یک هفته با سوگ و با آب چشم

به درگاه بنشست پر درد و خشم

به هشتم بزد نای رویین و کوس

بیامد به درگاه گودرز و طوس

چو فرهاد و شیدوش و گرگین و گیو

چو بهرام و رهام و شاپور نیو

فریبرز کاووس درنده شیر

گرازه که بود اژدهای دلیر

فرامرز رستم که بد پیش رو

نگهبان هر مرز و سالار نو

به گردان چنین گفت رستم که من

برین کینه دادم دل و جان و تن

که اندر جهان چون سیاوش سوار

نبندد کمر نیز یک نامدار

چنین کار یکسر مدارید خرد

چنین کینه را خرد نتوان شمرد

ز دلها همه ترس بیرون کنید

زمین را ز خون رود جیحون کنید

به یزدان که تا در جهان زنده‌ام

به کین سیاوش دل آگنده‌ام

بران تشت زرین کجا خون اوی

فرو ریخت ناکاردیده گروی

بمالید خواهم همی روی و چشم

مگر بر دلم کم شود درد و خشم

وگر همچنانم بود بسته چنگ

نهاده به گردن درون پالهنگ

به خاک اندرون خوار چون گوسفند

کشندم دو بازو به خم کمند

و گر نه من و گرز و شمشیر تیز

برانگیزم اندر جهان رستخیز

نبیند دو چشمم مگر گرد رزم

حرامست بر من می و جام و بزم

به درگاه هر پهلوانی که بود

چو زان گونه آواز رستم شنود

همه برگرفتند با او خروش

تو گفتی که میدان برآمد به جوش

ز میدان یکی بانگ برشد به ابر

تو گفتی زمین شد به کام هژبر

بزد مهره بر پشت پیلان به جام

یلان بر کشیدند تیغ از نیام

برآمد خروشیدن گاودم

دم نای رویین و رویینه خم

جهان پر شد از کین افراسیاب

به دریا تو گفتی به جوش آمد آب

نبد جای پوینده را بر زمین

ز نیزه هوا ماند اندر کمین

ستاره به جنگ اندر آمد نخست

زمین و زمان دست خون را بشست

ببستند گردان ایران میان

به پیش اندرون اختر کاویان

گزین کرد پس رستم زابلی

ز گردان شمشیرزن کابلی

ز ایران و از بیشهٔ نارون

ده و دو هزار از یلان انجمن

سپه را فرامرز بد پیش‌رو

که فرزند گو بود و سالار نو

همی رفت تا مرز توران رسید

ز دشمن کسی را به ره بر ندید

دران مرز شاه سپیجاب بود

که با لشکر و گنج و با آب بود

ورازاد بد نام آن پهلوان

دلیر و سپه تاز و روشن روان

سپه بود شمشیرزن سی هزار

همه رزم جوی از در کارزار

ورازاد از قلب لشکر برفت

بیامد به نزد فرامرز تفت

بپرسید و گفتش چه مردی بگوی

چرا کرده‌ای سوی این مرز روی

سزد گر بگویی مرا نام خویش

بجویی ازین کار فرجام خویش

همانا به فرمان شاه آمدی

گر از پهلوان سپاه آمدی

چه داری ز افراسیاب آگهی

ز اورنگ و ز تاج و تخت مهی

نباید که بی‌نام بر دست من

روانت برآید ز تاریک تن

فرامرز گفت ای گو شوربخت

منم بار آن خسروانی درخت

که از نام او شیر پیچان شود

چو خشم آورد پیل بیجان شود

مرا با تو بدگوهر دیوزاد

چرا کرد باید همی نام یاد

گو پیلتن با سپاه از پس است

که اندر جهان کینه خواه او بس است

به کین سیاوش کمر بر میان

ببست و بیامد چو شیر ژیان

برآرد ازین مرز بی‌ارز دود

هوا گرد او را نیارد بسود

ورازاد بشنید گفتار او

همی خوار دانست پیگار او

به لشکر بفرمود کاندر دهید

کمان‌ها سراسر به زه بر نهید

رده بر کشید از دو رویه سپاه

به سر بر نهادند ز آهن کلاه

ز هر سو برآمد ز گردان خروش

همی کر شد از نالهٔ کوس گوش

چو آواز کوس آمد و کرنای

فرامرز را دل برآمد ز جای

به یک حمله اندر ز گردان هزار

بیفگند و برگشت از کارزار

دگر حمله کردش هزار و دویست

ورازاد را گفت لشکر مه‌ایست

که امروز بادافرهٔ ایزدیست

مکافات بد را ز یزدان بدیست

چنین لشکر گشن و چندین سوار

سراسیمه شد از یکی نامدار

همی شد فرامرز نیزه به دست

ورازاد را راه یزدان ببست

فرامرز جنگی چو او را بدید

خروشی چو شیر ژیان برکشید

برانگیخت از جای شبرنگ را

بیفشرد بر نیزه بر چنگ را

یکی نیزه زد بر کمربند او

که بگسست زیر زره بند او

چنان برگرفتش ز زین خدنگ

که گفتی یک پشه دارد به چنگ

بیفگند بر خاک و آمد فرود

سیاووش را داد چندی درود

سر نامور دور کرد از تنش

پر از خون بیالود پیراهنش

چنین گفت کاینت سر کین نخست

پراگنده شد تخم پرخاش و رست

همه بوم و بر آتش اندرفگند

همی دود برشد به چرخ بلند

یکی نامه بنوشت نزد پدر

ز کار ورازاد پرخاشخر

که چون برگشادم در کین و جنگ

ورا برگرفتم ز زین پلنگ

به کین سیاوش بریدم سرش

برافروختم آتش از کشورش

وزان سو نوندی بیامد به راه

به نزدیک سالار توران سپاه

که آمد به کین رستم پیلتن

بزرگان ایران شدند انجمن

ورازاد را سر بریدند زار

برانگیخت از مرز توران دمار

سپه را سراسر بهم بر زدند

به بوم و به بر آتش اندر زدند

چو بشنید افراسیاب این سخن

غمی شد ز کردارهای کهن

نماند ایچ بر دشت ز اسپان یله

بیاورد چوپان به میدان گله

در گنج گوپال و برگستوان

همان نیزه و خنجر هندوان

همان گنج دینار و در و گهر

همان افسر و طوق زرین کمر

ز دستور گنجور بستد کلید

همه کاخ و میدان درم گسترید

چو لشکر سراسر شد آراسته

بریشان پراگنده شد خواسته

بزد کوس رویین و هندی درای

سواران سوی رزم کردند رای

سپهدار از گنگ بیرون کشید

سپه را ز تنگی به هامون کشید

فرستاد و مر سرخه را پیش خواند

ز رستم بسی داستانها براند

بدو گفت شمشیرزن سی هزار

ببر نامدار از در کارزار

نگه دار جان از بد پور زال

به رزمت نباشد جزو کس همال

تو فرزندی و نیکخواه منی

ستون سپاهی و ماه منی

چو بیدار دل باشی و راه‌جوی

که یارد نهادن بروی تو روی

کنون پیش رو باش و بیدار باش

سپه را ز دشمن نگهدار باش

ز پیش پدر سرخه بیرون کشید

درفش و سپه را به هامون کشید

طلایه چو گرد سپه دید تفت

بپیچید و سوی فرامرز رفت

از ایران سپه برشد آوای کوس

ز گرد سپه شد هوا آبنوس

خروش سواران و گرد سپاه

چو شب کرد گیتی نهان گشت ماه

درخشیدن تیغ الماس گون

سنانهای آهار داده به خون

تو گفتی که برشد به گیتی بخار

برافروختند آتش کارزار

ز کشته فگنده به هر سو سران

زمین کوه گشت از کران تا کران

چو سرخه بران گونه پیگار دید

درفش فرامرز سالار دید

عنان را به بور سرافراز داد

به نیزه درآمد کمان باز داد

فرامرز بگذاشت قلب سپاه

بر سرخه با نیزه شد کینه‌خواه

یکی نیزه زد همچو آذرگشسپ

ز کوهه ببردش سوی یال اسپ

ز ترکان به یاری او آمدند

پر از جنگ و پرخاشجو آمدند

از آشوب ترکان و از رزم سخت

فرامرز را نیزه شد لخت لخت

بدانست سرخه که پایاب اوی

ندارد غمی گشت و برگاشت روی

پس اندر فرامرز با تیغ تیز

همی تاخت و انگیخته رستخیز

سواران ایران به کردار دیو

دمان از پسش برکشیده غریو

فرامرز چون سرخه را یافت چنگ

بیازید زان سان که یازد پلنگ

گرفتش کمربند و از پشت زین

برآورد و زد ناگهان بر زمین

پیاده به پیش اندر افگند خوار

به لشکرگه آوردش از کارزار

درفش تهمتن همانگه ز راه

پدید آمد و گرد پیل و سپاه

فرامرز پیش پدر شد چو گرد

به پیروزی از روزگار نبرد

به پیش اندرون سرخه را بسته دست

بکرده ورازاد را یال پست

همه غار و هامون پر از کشته بود

سر دشمن از رزم برگشته بود

سپاه آفرین خواند بر پهلوان

بران نامبردار پور جوان

تهمتن برو آفرین کرد نیز

به درویش بخشید بسیار چیز

یکی داستان زد برو پیلتن

که هر کس که سر برکشد ز انجمن

خرد باید و گوهر نامدار

هنر یار و فرهنگش آموزگار

چو این گوهران را بجا آورد

دلاور شود پر و پا آورد

از آتش نبینی جز افروختن

جهانی چو پیش آیدش سوختن

فرامرز نشگفت اگر سرکش است

که پولاد را دل پر از آتش است

چو آورد با سنگ خارا کند

ز دل راز خویش آشکارا کند

به سرخه نگه کرد پس پیلتن

یکی سرو آزاده بد بر چمن

برش چون بر شیر و رخ چون بهار

ز مشک سیه کرده بر گل نگار

بفرمود پس تا برندش به دشت

ابا خنجر و روزبانان و تشت

ببندند دستش به خم کمند

بخوابند بر خاک چون گوسفند

بسان سیاوش سرش را ز تن

ببرند و کرگس بپوشد کفن

چو بشنید طوس سپهبد برفت

به خون ریختن روی بنهاد تفت

بدو سرخه گفت ای سرافراز شاه

چه ریزی همی خون من بی‌گناه

سیاوش مرا بود هم سال و دوست

روانم پر از درد و اندوه اوست

مرا دیده پرآب بد روز و شب

همیشه به نفرین گشاده دو لب

بران کس که آن تشت و خنجر گرفت

بران کس که آن شاه را سرگرفت

دل طوس بخشایش آورد سخت

بران نامبردار برگشته بخت

بر رستم آمد بگفت این سخن

که پور سپهدار افگند بن

چنین گفت رستم که گر شهریار

چنان خسته‌دل شاید و سوگوار

همیشه دل و جان افراسیاب

پر از درد باد و دو دیده پرآب

همان تشت و خنجر زواره ببرد

بدان روزبانان لشکر سپرد

سرش را به خنجر ببرید زار

زمانی خروشید و برگشت کار

بریده سر و تنش بر دار کرد

دو پایش زبر سر نگونسار کرد

بران کشته از کین برافشاند خاک

تنش را به خنجر بکردند چاک

جهانا چه خواهی ز پروردگان

چه پروردگان داغ دل بردگان

...

داستان سیاوش (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۵

چو لشکر بیامد ز دشت نبرد

تنان پر ز خون و سران پر ز گرد

خبر شد ز ترکان به افراسیاب

که بیدار بخت اندرآمد به خواب

همان سرخه نامور کشته شد

چنان دولت تیز برگشته شد

بریده سرش را نگونسار کرد

تنش را به خون غرقه بر دار کرد

همه شهر ایران جگر خسته‌اند

به کین سیاوش کمر بسته‌اند

نگون شد سر و تاج افراسیاب

همی کند موی و همی ریخت آب

همی گفت رادا سرا موبدا

ردا نامدارا یلا بخردا

دریغ ارغوانی رخت همچو ماه

دریغ آن کیی برز و بالای شاه

خروشان به سر بر پراگند خاک

همه جامه ها کرد بر خویش چاک

چنین گفت با لشکر افراسیاب

که مارا بر آمد سر از خورد و خواب

همه کینه را چشم روشن کنید

نهالی ز خفتان و جوشن کنید

چو برخاست آوای کوس از درش

بجنبید بر بارگه لشکرش

بزد نای رویین و بربست کوس

همی آسمان بر زمین داد بوس

به گردنکشان خسرو آواز کرد

که ای نامداران روز نبرد

چو برخیزد آوای کوس از دو روی

نجوید زمان مرد پرخاشجوی

همه رزم را دل پر از کین کنید

به ایرانیان پاک نفرین کنید

خروش آمد و نالهٔ کرنای

دم نای رویین و هندی درای

زمین آمد از سم اسپان به جوش

به ابر اندر آمد فغان و خروش

چو برخاست از دشت گرد سپاه

کس آمد بر رستم از دیده‌گاه

که آمد سپاهی چو کوه گران

همه رزم جویان کندآوران

ز تیغ دلیران هوا شد بنفش

برفتند با کاویانی درفش

برآمد خروش سپاه از دو روی

جهان شد پر از مردم جنگجوی

خور و ماه گفتی به رنگ اندرست

ستاره به چنگ نهنگ اندرست

سپهدار ترکان برآراست جنگ

گرفتند گوپال و خنجر به چنگ

بیامد سوی میمنه بارمان

سپاهی ز ترکان دنان و دمان

سوی میسره کهرم تیغ‌زن

به قلب اندرون شاه با انجمن

وزین روی رستم سپه برکشید

هوا شد ز تیغ یلان ناپدید

بیاراست بر میمنه گیو و طوس

سواران بیدار با پیل و کوس

چو گودرز کشواد بر میسره

هجیر و گرانمایگان یکسره

به قلب اندرون رستم زابلی

زره‌دار با خنجر کابلی

تو گفتی نه شب بود پیدا نه روز

نهان گشت خورشید گیتی‌فروز

شد از سم اسپان زمین سنگ رنگ

ز نیزه هوا همچو پشت پلنگ

تو گفتی هوا کوه آهن شدست

سر کوه پر ترگ و جوشن شدست

به ابر اندر آمد سنان و درفش

درفشیدن تیغهای بنفش

بیامد ز قلب سپه پیلسم

دلش پر ز خون کرده چهره دژم

چنین گفت با شاه توران سپاه

که‌ای پرهنر خسرو نیک‌خواه

گر ایدونک از من نداری دریغ

یکی باره و جوشن و گرز و تیغ

ابا رستم امروز جنگ آورم

همه نام او زیر ننگ آورم

به پیش تو آرم سر و رخش او

همان خود و تیغ جهان بخش او

ازو شاد شد جان افراسیاب

سر نیزه بگذاشت از آفتاب

بدو گفت کای نام بردار شیر

همانا که پیلت نیارد به زیر

اگر پیلتن را به چنگ آوری

زمانه برآساید از داوری

به توران چو تو کس نباشد به جاه

به گنج و به تیغ و به تخت و کلاه

به گردان سپهر اندرآری سرم

سپارم ترا دختر و کشورم

از ایران و توران دو بهر آن تست

همان گوهر و گنج و شهر آن تست

چو بشنید پیران غمی گشت سخت

بیامد بر شاه خورشید بخت

بدو گفت کاین مرد برنا و تیز

همی بر تن خویش دارد ستیز

همی در گمان افتد از نام خویش

نیندیشد از کار فرجام خویش

کسی سوی دوزخ نپوید به پا

و گر خیره سوی دم اژدها

گر او با تهمتن نبرد آورد

سر خویش را زیر گرد آورد

شکسته شود دل گوان را به جنگ

بود این سخن نیز بر شاه ننگ

برادر تو دانی که کهتر بود

فزون‌تر برو مهر مهتر بود

به پیران چنین گفت پس پیلسم

کزین پهلوان دل ندارد دژم

که گر من کنم جنگ جنگی نهنگ

نیارم به بخت تو بر شاه ننگ

به پیش تو با نامور چار گرد

چه کردم تو دیدی ز من دست برد

همانا کنون زورم افزونترست

شکستن دل من نه اندرخورست

برآید به دست من این کارکرد

به گرد در اختر بد مگرد

چو بشنید زو این سخن شهریار

یکی اسپ شایستهٔ کارزار

بدو داد با تیغ و بر گستوان

همان نیزه و درع و خود گوان

بیاراست آن جنگ را پیلسم

همی راند چون شیر با باد و دم

به ایرانیان گفت رستم کجاست

که گوید که او روز جنگ اژدهاست

چو بشنید گیو این سخن بردمید

بزد دست و تیغ از میان برکشید

بدو گفت رستم به یک ترک جنگ

نسازد همانا که آیدش ننگ

برآویختند آن دو جنگی به هم

دمان گیو گودرز با پیلسم

یکی نیزه زد گیو را کز نهیب

برون آمدش هر دو پا از رکیب

فرامرز چون دید یار آمدش

همی یار جنگی به کار آمدش

یکی تیغ بر نیزهٔ پیلسم

بزد نیزه از تیغ او شد قلم

دگر باره زد بر سر ترگ اوی

شکسته شد آن تیغ پرخاشجوی

همی گشت با آن دو یل پیلسم

به میدان به کردار شیر دژم

تهمتن ز قلب سپه بنگرید

دو گرد دلیر و گرانمایه دید

برآویخته با یکی شیرمرد

به ابر اندر آورده از باد گرد

بدانست رستم که جز پیلسم

ز ترکان ندارد کس آن زور و دم

و دیگر که از نامور بخردان

ز گفت ستاره‌شمر موبدان

ز اختر بد و نیک بشنوده بود

جهان را چپ و راست پیموده بود

که گر پیلسم از بد روزگار

خرد یابد و بند آموزگار

نبرده چنو در جهان سر به سر

به ایران و توران نبندد کمر

همانا که او را زمان آمدست

که ایدر به چنگم دمان آمدست

به لشکر بفرمود کز جای خویش

مگر ناورند اندکی پای پیش

شوم برگرایم تن پیلسم

ببینم که دارد پی و شاخ و دم

یکی نیزهٔ بارکش برگرفت

بیفشارد ران ترگ بر سر گرفت

گران شد رکیب و سبک شد عنان

به چشم اندر آورد رخشان سنان

غمی گشت و بر لب برآورد کف

همی تاخت از قلب تا پیش صف

چنین گفت کای نامور پیلسم

مرا خواستی تا بسوزی به دم

همی گفت و می‌تاخت برسان گرد

یکی کرد با او سخن در نبرد

یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی

ز زین برگرفتش به کردار گوی

همی تاخت تا قلب توران سپاه

بینداختش خوار در قلبگاه

چنین گفت کاین را به دیبای زرد

بپوشید کز گرد شد لاژورد

عنان را بپیچید زان جایگاه

بیامد دمان تا به قلب سپاه

ببارید پیران ز مژگان سرشک

تن پیلسم دور دید از پزشک

دل لشکر و شاه توران سپاه

شکسته شد و تیره شد رزمگاه

خروش آمد از لشکر هر دو سوی

ده و دار گردان پرخاشجوی

خروشیدن کوس بر پشت پیل

ز هر سو همی رفت تا چند میل

زمین شد ز نعل ستوران ستوه

همه کوه دریا شد و دشت کوه

ز بس نعره و نالهٔ کره‌نای

همی آسمان اندر آمد ز جای

همی سنگ مرجان شد و خاک خون

سراسر سر سروران شد نگون

بکشتند چندان ز هردو گروه

که شد خاک دریا و هامون چو کوه

یکی باد برخاست از رزمگاه

هوا را بپوشید گرد سپاه

دو لشکر به هامون همی تاختند

یک از دیگران بازنشناختند

جهان چون شب تیره تاریک شد

تو گفتی به شب روز نزدیک شد

چنین گفت با لشکر افراسیاب

که بیدار بخت اندر آمد به خواب

اگر سستی آرید یک تن به جنگ

نماند مرا روزگار درنگ

بریشان ز هر سو کمین آورید

به نیزه خور اندر زمین آورید

بیامد خود از قلب توران سپاه

بر طوس شد داغ دل کینه‌خواه

از ایران فراوان سپه را بکشت

غمی شد دل طوس و بنمود پشت

بر رستم آمد یکی چاره‌جوی

که امروز ازین رزم شد رنگ و بوی

همه رزمگه شد چو دریای خون

درفش سپهدار ایران نگون

بیامد ز قلب سپه پیلتن

پس او فرامرز با انجمن

سپردار بسیار در پیش بود

که دلشان ز رستم بداندیش بود

همه خویش و پیوند افراسیاب

همه دل پر از کین و سر پرشتاب

تهمتن فراوان ازیشان بکشت

فرامرز و طوس اندر آمد به پشت

چو افراسیاب آن درفش بنفش

نگه کرد بر جایگاه درفش

بدانست کان پیلتن رستمست

سرافراز وز تخمهٔ نیرمست

برآشفت برسان جنگی پلنگ

بیفشارد ران پیش او شد به جنگ

چو رستم درفش سیه را بدید

به کردار شیر ژیان بردمید

به جوش آمد آن نامبردار گرد

عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد

برآویخت با سرکش افراسیاب

به پیگار خون رفت چون رود آب

یکی نیزه سالار توران سپاه

بزد بر بر رستم کینه‌خواه

سنان اندر آمد ببند کمر

به ببر بیان بر نبد کارگر

تهمتن به کین اندر آورد روی

یکی نیزه زد بر سر اسپ اوی

تگاور ز درد اندر آمد به سر

بیفتاد زو شاه پرخاشخر

همی جست رستم کمرگاه او

که از رزم کوته کند راه او

نگه کرد هومان بدید از کران

به گردن برآورد گرز گران

بزد بر سر شانهٔ پیلتن

به لشکر خروش آمد از انجمن

ز پس کرد رستم همانگه نگاه

بجست از کفش نامبردار شاه

برآشفت گردافگن تاج‌بخش

بدنبال هومان برانگیخت رخش

بتازید چندی و چندی شتافت

زمانه بدش مانده او را نیافت

سپهدار ترکان نشد زیر دست

یکی بارهٔ تیزتگ برنشست

چو از جنگ رستم بپیچید روی

گریزان همی رفت پرخاشجوی

برآمد ز هر سو دم کرنای

همی آسمان اندر آمد ز جای

به ابر اندر آمد خروش سران

گراییدن گرزهای گران

گوان سر به سر نعره برداشتند

سنانها به ابر اندر افراشتند

زمین سربسر کشته و خسته بود

وگر لاله بر زعفران رسته بود

سپردند اسپان همی خون به نعل

شده پای پیل از دل کشته لعل

هزیمت گرفتند ترکان چو باد

که رستم ز بازو همی داد داد

سه فرسنگ چون اژدهای دمان

تهمتن همی شد پس بدگمان

وزان جایگه پیلتن بازگشت

سپه یکسر از جنگ ناساز گشت

ز رستم بپرسید پرمایه طوس

که چون یافت شیر از یکی گور کوس

بدو گفت رستم که گرز گران

چو یاد آرد از یال جنگ‌آوران

دل سنگ و سندان نماند درست

بر و یال کوبنده باید نخست

عمودی که کوبنده هومان بود

تو آهن مخوانش که موم آن بود

به لشکرگه خویش گشتند باز

سپه یکسر از خواسته بی‌نیاز

همه دشت پر آهن و سیم و زر

سنان و ستام و کلاه و کمر

...

داستان سیاوش (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۶

چو خورشید برزد سر از کوهسار

بگسترد یاقوت بر جویبار

تهمتن همه خواسته گرد کرد

ببخشید یکسر به مردان مرد

خروش آمد و نالهٔ کرنای

تهمتن برانگیخت لشکر ز جای

نهادند سر سوی افراسیاب

همه رخ ز کین سیاوش پر آب

پس آگاهی آمد به پرخاشجوی

که رستم به توران در آورد روی

به پیران چنین گفت کایرانیان

بدی را ببستند یکسر میان

کنون بوم و بر جمله ویران شود

به کام دلیران ایران شود

کسی نزد رستم برد آگهی

ازین کودک شوم بی‌فرهی

هم آنگه برندش به ایران سپاه

یکی ناسزا برنهندش کلاه

نوندی برافگن هم اندر زمان

بر شوم پی‌زادهٔ بدگمان

که با مادر آن هر دو تن را به هم

بیارد بگوید سخن بیش و کم

نوندی بیامد ببردندشان

شدند آن دو بیچاره چون بیهشان

به نزدیک افراسیاب آمدند

پر از درد و تیمار و تاب آمدند

وز آن جایگه شاه توران زمین

بیاورد لشکر به دریای چین

تهمتن نشست از بر تخت اوی

به خاک اندر آمد سر بخت اوی

یکی داستانی بگفت از نخست

که پرمایه آنکس که دشمن نجست

چو بدخواه پیش آیدت کشته به

گر آواره از پیش برگشته به

از ایوان همه گنج او بازجست

بگفتند با او یکایک درست

غلامان و اسپ و پرستندگان

همان مایه‌ور خوب رخ بندگان

در گنج دینار و پرمایه تاج

همان گوهر و دیبه و تخت عاج

یکایک ز هر سو به چنگ آمدش

بسی گوهر از گنج گنگ آمدش

سپه سر به سر زان توانگر شدند

ابا یاره و تخت و افسر شدند

یکی طوس را داد زان تخت عاج

همان یاره و طوق و منشور چاچ

ورا گفت هر کس که تاب آورد

وگر نام افراسیاب آورد

همانگه سرش را ز تن دور کن

ازو کرگسان را یکی سور کن

کسی کاو خرد جوید و ایمنی

نیازد سوی کیش آهرمنی

چو فرزند باید که داری به ناز

ز رنج ایمن از خواسته بی‌نیاز

تو درویش را رنج منمای هیچ

همی داد و بر داد دادن بسیچ

که گیتی سپنجست و جاوید نیست

فری برتر از فر جمشید نیست

سپهر بلندش به پا آورید

جهان را جزو کدخدا آورید

یکی تاج پرگوهر شاهوار

دو تا یاره و طوق با گوشوار

سپیجاب و سغدش به گودرز داد

بسی پند و منشور آن مرز داد

ستودش فراوان و کرد آفرین

که چون تو کسی نیست ز ایران زمین

بزرگی و فر و بلندی و داد

همان بزم و رزم از تو داریم یاد

ترا با هنر گوهرست و خرد

روانت همی از تو رامش برد

روا باشد ار پند من بشنوی

که آموزگار بزرگان توی

سپیجاب تا آب گلزریون

ز فرمان تو کس نیاید برون

فریبرز کاووس را تاج زر

فرستاد و دینار و تخت و کمر

بدو گفت سالار و مهتر توی

سیاووش رد را برادر توی

میان را به کین برادر ببند

ز فتراک مگشای بند کمند

به چین و ختن اندرآور سپاه

به هر جای از دشمنان کینه‌خواه

میاسای از کین افراسیاب

ز تن دور کن خورد و آرام و خواب

به ماچین و چین آمد این آگهی

که بنشست رستم به شاهنشهی

همه هدیه ها ساختند و نثار

ز دینار و ز گوهر شاهوار

تهمتن به جان داد زنهارشان

بدید آن روانهای بیدارشان

وزان پس به نخچیر به ایوز و باز

برآمد برین روزگاری دراز

چنان بد که روزی زواره برفت

به نخچیر گوران خرامید تفت

یکی ترک تا باشدش رهنمای

به پیش اندر افگند و آمد بجای

یکی بیشه دید اندران پهن دشت

که گفتی برو بر نشاید گذشت

ز بس بوی و بس رنگ و آب روان

همی نو شد از باد گفتی روان

پس آن ترک خیره زبان برگشاد

به پیش زواره همی کرد یاد

که نخچیرگاه سیاوش بد این

برین بود مهرش به توران زمین

بدین جایگه شاد و خرم بدی

جز ایدر همه جای با غم بدی

زواره چو بشنید زو این سخن

برو تازه شد روزگار کهن

چو گفتار آن ترکش آمد به گوش

ز اسپ اندر افتاد و زو رفت هوش

یکی باز بودش به چنگ اندرون

رها کرد و مژگان شدش جوی خون

رسیدند یاران لشکر بدوی

غمی یافتندش پر از آب روی

گرفتند نفرین بران رهنمای

به زخمش فگندند هر یک ز پای

زواره یکی سخت سوگند خورد

فرو ریخت از دیدگان آب زرد

کزین پس نه نخچیر جویم نه خواب

نپردازم از کین افراسیاب

نمانم که رستم برآساید ایچ

همی کینه را کرد باید بسیچ

همانگه چو نزد تهمتن رسید

خروشید چون روی او را بدید

بدو گفت کایدر به کین آمدیم

و گر لب پر از آفرین آمدیم

چو یزدان نیکی دهش زور داد

از اختر ترا گردش هور داد

چرا باید این کشور آباد ماند

یکی را برین بوم و بر شاد ماند

فرامش مکن کین آن شهریار

که چون او نبیند دگر روزگار

برانگیخت آن پیلتن را ز جای

تهمتن هم آن کرد کاو دید رای

همان غارت و کشتن اندر گرفت

همه بوم و بر دست بر سر گرفت

ز توران زمین تا به سقلاب و روم

نماندند یک مرز آباد بوم

همی سر بریدند برنا و پیر

زن و کودک خرد کردند اسیر

برین گونه فرسنگ بیش از هزار

برآمد ز کشور سراسر دمار

هرآنکس که بد مهتری با گهر

همه پیش رفتند بر خاک سر

که بیزار گشتیم ز افراسیاب

نخواهیم دیدار او را به خواب

ازان خون که او ریخت بر بیگناه

کسی را نبود اندر آن روی راه

کنون انجمن گر پراگنده‌ایم

همه پیش تو چاکر و بنده‌ایم

چو چیره شدی بیگنه خون مریز

مکن چنگ گردون گردنده تیز

ندانیم ماکان جفاگر کجاست

به ابرست گر در دم اژدهاست

چو بشنید گفتار آن انجمن

بپیچید بینادل پیلتن

سوی مرز قچغار باشی براند

سران سپه را سراسر بخواند

شدند انجمن پیش او بخردان

بزرگان و کارآزموده ردان

که کاووس بی‌دست و بی فر و پای

نشستست بر تخت بی‌رهنمای

گر افراسیاب از رهی بی‌درنگ

یکی لشکر آرد به ایران به جنگ

بیابد بران پیر کاووس دست

شود کام و آرام ما جمله پست

یکایک همه فام کین توختیم

همه شهر آباد او سوختیم

کجا سالیان اندر آمد به شش

که نگذشت بر ما یکی روز خوش

کنون نزد آن پیر خسرو شویم

چو رزم اندر آید همه نو شویم

چو دل بر نهی بر سرای کهن

کند ناز و ز تو بپوشد سخن

تهمتن بران گشت همداستان

که فرخنده موبد زد این داستان

چنین گفت خرم دل رهنمای

که خوبی گزین زین سپنجی سرای

بنوش و بناز و بپوش و بخور

ترا بهره اینست زین رهگذر

سوی آز منگر که او دشمنست

دلش بردهٔ جان آهرمنست

نگه کن که در خاک جفت تو کیست

برین خواسته چند خواهی گریست

تهمتن چو بشنید شرم آمدش

برفتن یکی رای گرم آمدش

نگه کرد ز اسپان به هر سو گله

که بودند بر دشت ترکان یله

غلام و پرستندگان ده هزار

بیاورد شایستهٔ شهریار

همان نافهٔ مشک و موی سمور

ز در سپید و ز کیمال بور

به رنگ و به بوی و به دیبا و زر

شد آراسته پشت پیلان نر

ز گستردنیها و از بیش و کم

ز پوشیدنیها و گنج و درم

ز گنج سلیح و ز تاج و ز تخت

به ایران کشیدند و بربست رخت

ز توران سوی زابلستان کشید

به نزدیک فرخنده دستان کشید

سوی پارس شد طوس و گودرز و گیو

سپاهی چنان نامبردار و نیو

نهادند سر سوی شاه جهان

همه نامداران فرخ نهان

وزان پس چو بشنید افراسیاب

که بگذشت رستم بران روی آب

شد از باختر سوی دریای گنگ

دلی پر ز کینه سری پر ز جنگ

همه بوم زیر و زبر کرده دید

مهان کشته و کهتران برده دید

نه اسپ و نه گنج و نه تاج و نه تخت

نه شاداب در باغ برگ درخت

جهانی به آتش برافروخته

همه کاخها کنده و سوخته

ز دیده ببارید خونابه شاه

چنین گفت با مهتران سپاه

که هر کس که این را فرامش کند

همی جان بیدار خامش کند

همه یک به یک دل پر از کین کنید

سپر بستر و تیغ بالین کنید

به ایران سپه رزم و کین آوریم

به نیزه خور اندر زمین آوریم

به یک رزم اگر باد ایشان بجست

نباید چنین کردن اندیشه پست

برآراست بر هر سوی تاختن

ندید ایچ هنگام پرداختن

همی سوخت آباد بوم و درخت

به ایرانیان بر شد آن کار سخت

ز باران هوا خشک شد هفت سال

دگرگونه شد بخت و برگشت حال

شد از رنج و سختی جهان پر نیاز

برآمد برین روزگار دراز

...

داستان سیاوش (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...