داستان هفتخوان اسفندیار (شاهنامه فردوسی)

بخش ۱۲

چو تاریکتر شد شب اسفندیار

بپوشید نو جامهٔ کارزار

سر بند صندوقها برگشاد

یکی تا بدان بستگان جست باد

کباب و می آورد و نوشیدنی

همان جامهٔ رزم و پوشیدنی

چو نان خورده شد هر یکی را سه جام

بدادند و گشتند زان شادکام

چنین گفت کامشب شبی پربلاست

اگر نام گیریم ز ایدر سزاست

بکوشید و پیکار مردان کنید

پناه از بلاها به یزدان کنید

ازان پس یلان را به سه بهر کرد

هرانکس که جستند ننگ و نبرد

یکی بهره زیشان میان حصار

که سازند با هرکسی کارزار

دگر بهره تا بر در دژ شوند

ز پیکار و خون ریختن نغنوند

سیم بهره را گفت از سرکشان

که باید که یابید زیشان نشان

که بودند با ما ز می دوش مست

سرانشان به خنجر ببرید پست

خود و بیست مرد از دلیران گرد

بشد تیز و دیگر بدیشان سپرد

به درگاه ارجاسپ آمد دلیر

زره‌دار و غران به کردار شیر

چو زخم خروش آمد از در سرای

دوان پیش آزادگان شد همای

ابا خواهر خویش به آفرید

به خون مژه کرده رخ ناپدید

چو آمد به تنگ اندر اسفندیار

دو پوشیده را دید چون نوبهار

چنین گفت با خواهران شیرمرد

کز ایدر بپویید برسان گرد

بدانجا که بازارگاه منست

بسی زر و سیم است و گاه منست

مباشید با من بدین رزمگاه

اگر سر دهم گر ستانم کلاه

بیامد یکی تیغ هندی به مشت

کسی را که دید از دلیران بکشت

همه بارگاهش چنان شد که راه

نبود اندران نامور بارگاه

ز بس خسته و کشته و کوفته

زمین همچو دریای آشوفته

چو ارجاسپ از خواب بیدار شد

ز غلغل دلش پر ز تیمار شد

بجوشید ارجاسپ از جایگاه

بپوشید خفتان و رومی کلاه

به دست اندرش خنجر آب‌گون

دهن پر ز آواز و دل پر ز خون

بدو گفت کز مرد بازارگان

بیابی کنون تیغ و دینارگان

یکی هدیه آرمت لهراسپی

نهاده برو مهر گشتاسپی

برآویخت ارجاسپ و اسفندیار

از اندازه بگذشتشان کارزار

پیاپی بسی تیغ و خنجر زدند

گهی بر میان گاه بر سر زدند

به زخم اندر ارجاسپ را کرد سست

ندیدند بر تنش جایی درست

ز پای اندر آمد تن پیلوار

جدا کردش از تن سر اسفندیار

چو شد کشته ارجاسپ آزرده‌جان

خروشی برآمد ز کاخ زنان

چنین است کردار گردنده دهر

گهی نوش یابیم ازو گاه زهر

چه بندی دل اندر سرای سپنج

چو دانی که ایدر نمانی مرنچ

بپردخت ز ارجاسپ اسفندیار

به کیوان برآورد ز ایوان دمار

بفرمود تا شمع بفروختند

به هر سوی ایوان همی سوختند

شبستان او را به خادم سپرد

ازان جایگه رشته‌تایی نبرد

در گنج دینار او مهر کرد

به ایوان نبودش کسی هم نبرد

بیامد سوی آخر و برنشست

یکی تیغ هندی گرفته به دست

ازان تازی اسپان کش آمد گزین

بفرمود تا برنهادند زین

برفتند زانجا صد و شست مرد

گزیده سواران روز نبرد

همان خواهران را بر اسپان نشاند

ز درگاه ارجاسپ لشکر براند

وز ایرانیان نامور مرد چند

به دژ ماند با ساوهٔ ارجمند

چو من گفت از ایدر به بیرون شوم

خود و نامدارن به هامون شوم

به ترکان در دژ ببندید سخت

مگر یار باشد مرا نیک‌بخت

هرانگه که آید گمانتان که من

رسیدم بدان پاک‌رای انجمن

غو دیده باید که از دیدگاه

کانوشه سر و تاج گشتاسپ شاه

چو انبوه گردد به دژ بر سپاه

گریزان و برگشته از رزمگاه

به پیروزی از بارهٔ کاخ پاس

بدارید از پاک یزدان سپاس

سر شاه ترکان ازان دیدگاه

بینداخت باید به پیش سپاه

بیامد ز دژ با صد و شست مرد

خروشان و جوشان به دشت نبرد

چو نزد سپاه پشوتن رسید

برو نامدار آفرین گسترید

سپاهش همه مانده زو در شگفت

که مرد جوان آن دلیری گرفت

...

داستان هفتخوان اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۳

چو ماه از بر تخت سیمین نشست

سه پاس از شب تیره اندر گذشت

همی پاسبان برخروشید سخت

که گشتاسپ شاهست و پیروز بخت

چو ترکان شنیدند زان سان خروش

نهادند یکسر به آواز گوش

دل کهرم از پاسبان خیره شد

روانش ز آواز او تیره شد

چو بشنید با اندریمان بگفت

که تیره شب آواز نتوان نهفت

چه گویی که امشب چه شاید بدن

بباید همی داستانها زدن

که یارد گشادن بدین سان دو لب

به بالین شاهی درین تیره‌شب

بباید فرستاد تا هرک هست

سرانشان به خنجر ببرند پست

چه بازی کند پاسبان روز جنگ

برین نامداران شود کار تنگ

وگر دشمن ما بود خانگی

بجوی همی روز بیگانگی

به آواز بد گفتن و فال بد

بکوبیم مغزش به گوپال بد

بدین گونه آواز پیوسته شد

دل کهرم از پاسبان خسته شد

ز بس نعره از هر سوی زین نشان

پر آواز شد گوش گردنکشان

سپه گفت کآواز بسیار گشت

از اندازهٔ پاسبان برگذشت

کنون دشمن از خانه بیرون کنیم

ازان پس برین چاره افسون کنیم

دل کهرم از پاسبان تنگ شد

بپیچید و رویش پر آژنگ شد

به لشکر چنین گفت کز خواب شاه

دل من پر از رنج شد جان تباه

کنون بی‌گمان باز باید شدن

ندانم کزین پس چه شاید بدن

بزرگان چنین روی برگاشتند

به شب دشت پیکار بگذاشتند

پس اندر همی آمد اسفندیار

زره‌دار با گرزهٔ گاوسار

چو کهرم بر بارهٔ دژ رسید

پس لشکر ایرانیان را بدید

چنین گفت کاکنون بجز رزم کار

چه ماندست با گرد اسفندیار

همه تیغها برکشیم از نیام

به خنجر فرستاد باید پیام

به چهره چو تاب اندر آورد بخت

بران نامداران ببد کار سخت

دو لشکر بران سان برآشوفتند

همی بر سر یکدگر کوفتند

چنین تا برآمد سپیده‌دمان

بزرگان چین را سرآمد زمان

برفتند مردان اسفندیار

بران نامور بارهٔ شهریار

بریده سر شاه ارجاسپ را

جهاندار و خونیز لهراسپ را

به پیش سپاه اندر انداختند

ز پیکار ترکان بپرداختند

خروشی برآمد ز توران سپاه

ز سر برگرفتند گردان کلاه

دو فرزند ارجاسپ گریان شدند

چو بر آتش تیز بریان شدند

بدانست لشکر که آن جنگ چیست

وزان رزم بد بر که باید گریست

بگفتند رادا دلیرا سرا

سپهدار شیراوژنا مهترا

که کشتت که بر دشت کین کشته باد

برو جاودان روز برگشته باد

سپردن کرا باید اکنون بنه

درفش که داریم بر میمنه

چو ارجاسپ پردخته شد قلبگاه

مبادا کلاه و مبادا سپاه

سپه را به مرگ آمد اکنون نیاز

ز خلج پر از درد شد تا طراز

ازان پس همه پیش مرگ آمدند

زره‌دار با گرز و ترگ آمدند

ده و دار برخاست از رزمگاه

هوا شد به کردار ابر سیاه

به هر جای بر تودهٔ کشته بود

کسی را کجا روز برگشته بود

همه دشت بی‌تن سر و یال بود

به جای دگر گرز و گوپال بود

ز خون بر در دژ همی موج خاست

که دانست دست چپ از دست راست

چو اسفندیار اندر آمد ز جای

سپهدار کهرم بیفشارد پای

دو جنگی بران سان برآویختند

که گفتی بهمشان برآمیختند

تهمتن کمربند کهرم گرفت

مر او را ازان پشت زین برگرفت

برآوردش از جای و زد بر زمین

همه لشکرش خواندند آفرین

دو دستش ببستند و بردند خوار

پراگنده شد لشکر نامدار

همی گرز بارید همچون تگرگ

زمین پر ز ترگ و هوا پر ز مرگ

سر از تیغ پران چو برگ از درخت

یکی ریخت خون و یکی یافت تخت

همی موج زد خون بران رزمگاه

سری زیر نعل و سری با کلاه

نداند کسی آرزوی جهان

نخواهد گشادن بمابر نهان

کسی کش سزاوار بد بارگی

گریزان همی راند یکبارگی

هرانکس که شد در دم اژدها

بکوشید و هم زو نیامد رها

ز ترکان چینی فراوان نماند

وگر ماند کس نام ایشان نخواند

همه ترگ و جوشن فرو ریختند

هم از دیده‌ها خون برآمیختند

دوان پیش اسفندیار آمدند

همه دیده چون جویبار آمدند

سپهدار خونریز و بیداد بود

سپاهش به بیدادگر شاد بود

کسی را نداد از یلان زینهار

بکشتند زان خستگان بی‌شمار

به توران زمین شهریاری نماند

ز ترکان چین نامداری نماند

سراپرده و خیمه برداشتند

بدان خستگان جای بگذاشتند

بران روی دژ بر ستاره بزد

چو پیدا شد از هر دری نیک و بد

بزد بر در دژ دو دار بلند

فرو هشت از دار پیچان کمند

سر اندریمان نگونسار کرد

برادرش را نیز بر دار کرد

سپاهی برون کرد بر هر سوی

به جایی که آمد نشان گوی

بفرمود تا آتش اندر زدند

همه شهر توران بهم بر زدند

به جایی دگر نامداری نماند

به چین و به توران سواری نماند

تو گفتی که ابری برآمد سیاه

ببارید آتش بران رزمگاه

جهانجوی چون کار زان گونه دید

سران را بیاورد و می درکشید

...

داستان هفتخوان اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۴

دبیر جهاندیده را پیش خواند

ازان چاره و چنگ چندی براند

بر تخت بنشست فرخ دبیر

قلم خواست و قرطاس و مشک و عبیر

نخستین که نوک قلم شد سیاه

گرفت آفرین بر خداوند ماه

خداوند کیوان و ناهید و هور

خداوند پیل و خداوند مور

خداوند پیروزی و فرهی

خداوند دیهیم و شاهنشهی

خداوند جان و خداوند رای

خداوند نیکی‌ده و رهنمای

ازو جاودان کام گشتاسپ شاد

به مینو همه یاد لهراسپ باد

رسیدم به راهی به توران زمین

که هرگز نخوانم برو آفرین

اگر برگشایم سراسر سخن

سر مرد نو گردد از غم کهن

چه دستور باشد مرا شهریار

بخوانم برو نامهٔ کارزار

به دیدار او شاد و خرم شوم

ازین رنج دیرینه بی‌غم شوم

وزان چاره‌هایی که من ساختم

که تا دل ز کینه بپرداختم

به رویین دژ ارجاسپ و کهرم نماند

جز از مویه و درد و ماتم نماند

کسی را ندادم به جان زینهار

گیا در بیابان سرآورد بار

همی مغز مردم خورد شیر و گرگ

جز از دل نجوید پلنگ سترگ

فلک روشن از تاج گشتاسپ باد

زمین گلشن شاه لهراسپ باد

چو بر نامه بر مهر اسفندیار

نهادند و جستند چندی سوار

هیونان کفک‌افگن و تیزرو

به ایران فرستاد سالار نو

بماند از پی پاسخ نامه را

بکشت آتش مرد بدکامه را

بسی برنیامد که پاسخ رسید

یکی نامه بد بند بد را کلید

سر پاسخ نامه بود از نخست

که پاینده بادآنک نیکی بجست

خرد یافته مرد یزدان شناس

به نیکی ز یزدان شناسد سپاس

دگر گفت کز دادگر یک خدای

بخواهیم کو باشدت رهنمای

درختی بکشتم به باغ بهشت

کزان بارورتر فریدون نکشت

برش سرخ یاقوت و زر آمدست

همه برگ او زیب و فر آمدست

بماناد تا جاودان این درخت

ترا باد شادان دل و نیک‌بخت

یکی آنک گفتی که کین نیا

بجستم پر از چاره و کیمیا

دگر آنک گفتی ز خون ریختن

به تنها به رزم اندر آویختن

تن شهریاران گرامی بود

که از کوشش سخت نامی بود

نگهدار تن باش و آن خرد

که جان را به دانش خرد پرورد

سه دیگر که گفتی به جان زینهار

ندادم کسی را ز چندان سوار

همیشه دلت مهربان باد و گرم

پر از شرم جان لب پر آوای نرم

مبادا ترا پیشه خون ریختن

نه بی‌کینه با مهتر آویختن

به کین برادرت بی سی و هشت

از اندازه خون ریختن درگذشت

و دیگر کزان پیر گشته نیا

ز دل دور کرده بد و کیمیا

چو خون ریختندش تو خون ریختی

چو شیران جنگی برآویختی

همیشه بدی شاد و به روزگار

روان را خرد بادت آموزگار

نیازست ما را به دیدار تو

بدان پر خرد جان بیدار تو

چه نامه بخوانی بنه بر نشان

بدین بارگاه آی با سرکشان

هیون تگاور ز در بازگشت

همه شهر ایران پرآواز گشت

سوار هیونان چو باز آمدند

به نزد تهمتن فراز آمدند

...

داستان هفتخوان اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۵

چو آن نامه برخواند اسفندیار

ببخشید دینار و برساخت کار

جز از گنج ارجاسپ چیزی نماند

همه گنج خویشان او برفشاند

سپاهش همه زو توانگر شدند

از اندازهٔ کار برتر شدند

شتر بود و اسپان به دشت و به کوه

به داغ سپهدار توران گروه

هیون خواست از هر دری ده‌هزار

پراگنده از دشت وز کوهسار

همه گنج ارجاسپ در باز کرد

به کپان درم سختن آغاز کرد

هزار اشتر از گنج دینار شاه

چو سیصد ز دیبا و تخت و کلاه

صد از مشک و ز عنبر و گوهران

صد از تاج وز نامدار افسران

از افگندنیهای دیبا هزار

بفرمود تا برنهادند بار

چو سیصد شتر جامهٔ چینیان

ز منسوج و زربفت وز پرنیان

عماری بسیچید و دیبا جلیل

کنیزک ببردند چینی دو خیل

به رخ چون بهار و به بالا چو سرو

میانها چو غرو و به رفتن تذرو

ابا خواهران یل اسفندیار

برفتند بت روی صد نامدار

ز پوشیده رویان ارجاسپ پنج

ببردند بامویه و درد و رنج

دو خواهر دو دختر یکی مادرش

پر از درد و با سوک و خسته برش

همه بارهٔ شهر زد بر زمین

برآورد گرد از بر و بوم چین

سه پور جوان را سپهدار گفت

پراگنده باشید با گنج جفت

به راه ار کسی سر بپیچد ز داد

سرانشان به خنجر ببرید شاد

شما راه سوی بیابان برید

سنانها چو خورشید تابان برید

سوی هفتخوان من به نخجیر شیر

بیابم شما ره مپویید دیر

نخستین بگیرم سر راه را

ببینم شما را سر ماه را

سوی هفتخوان آمد اسفندیار

به نخجیر با لشکری نامدار

چو نزدیک آن جای سرما رسید

همه خواسته گرد بر جای دید

هوا خوش‌گوار و زمین پرنگار

تو گفتی به تیر اندر آمد بهار

وزان جایگه خواسته برگرفت

همی ماند از کار اختر شگفت

چو نزدیکی شهر ایران رسید

به جای دلیران و شیران رسید

دو هفته همی بود با یوز و باز

غمی بود از رنج راه دراز

سه فرزند پرمایه را چشم داشت

ز دیر آمدنشان به دل خشم داشت

به نزد پدر چو بیامد پسر

بخندید با هر یکی تاجور

که راهی درشت این که من کوفتم

ز دیر آمدنتان برآشوفتم

زمین بوسه دادند هر سه پسر

که چون تو که باشد به گیتی پدر

وزان جایگه سوی ایران کشید

همه گنج سوی دلیران کشید

همه شهر ایران بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

ز دیوارها جامه آویختند

زبر مشک و عنبر همی بیختند

هوا پر ز آوای رامشگران

زمین پر سواران نیزه‌وران

چو گشتاسپ بشنید رامش گزید

به آواز او جام می درکشید

ز لشکر بفرمود تا هرک بود

ز کشور کسی کو بزرگی نمود

همه با درفش و تبیره شدند

بزرگان لشکر پذیره شدند

پدر رفت با نامور بخردان

بزرگان فرزانه و موبدان

بیامد به پیش پسر تازه‌روی

همه شهر ایران پر از گفت و گوی

چو روی پدر دید شاه جوان

دلش گشت شادان و روشن‌روان

برانگیخت از جای شبرنگ را

فروزندهٔ آتش جنگ را

بیامد پدر را به بر در گرفت

پدر ماند از کار او در شگفت

بسی خواند بر فر او آفرین

که بی‌تو مبادا زمان و زمین

وزانجا به ایوان شاه آمدند

جهانی ورا نیکخواه آمدند

بیاراست گشتاسپ ایوان و تخت

دلش گشت خرم بدان نیک‌بخت

به ایوانها در نهادند خوان

به سالار گفتا مهان را بخوان

بیامد ز هر گنبدی میگسار

به نزدیک آن نامور شهریار

می خسروانی به جام بلور

گسارنده می داد رخشان چو هور

همه چهرهٔ دوستان برفروخت

دل دشمنان را به آتش بسوخت

پسر خورد با شرم یاد پدر

پدر همچنان نیز یاد پسر

بپرسید گشتاسپ از هفتخوان

پدر را پسر گفت نامه بخوان

سخنهای دیرینه یاد آوریم

به گفتار لب را به داد آوریم

چو فردا به هشیاری آن بشنوی

به پیروزی دادگر بگروی

برفتند هرکس که گشتند مست

یکی ماه‌رخ دست ایشان به دست

سرآمد کنون قصهٔ هفتخوان

به نام جهان داور این را بخوان

که او داد بر نیک و بد دستگاه

خداوند خورشید و تابنده ماه

اگر شاه پیروز بپسندد این

نهادیم بر چرخ گردنده زین

...

داستان هفتخوان اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳

غم آمد همه بهرهٔ گرگسار

ز گرگان جنگی و اسفندیار

یکی خوان زرین بیاراستند

خورشها بخوردند و می خواستند

بفرمود تا بسته را پیش اوی

ببردند لرزان و پرآب روی

سه جام میش داد و پرسش گرفت

که اکنون چه گویی چه بینم شگفت

چنین گفت با نامور گرگسار

که ای نامور شیردل شهریار

دگر منزلت شیری آید به جنگ

که با جنگ او برنتابد نهنگ

عقاب دلاور بران راه شیر

نپرد وگر چند باشد دلیر

بخندید روشن‌دل اسفندیار

بدو گفت کای ترک ناسازگار

ببینی تو فردا که با نره‌شیر

چگونه شوم من به جنگش دلیر

چو تاریک شد شب بفرمود شاه

ازان جایگاه اندر آمد سپاه

شب تیره لشکر همی راندند

بروبر همی آفرین خواندند

چو خورشید زان چادر لاژورد

یکی مطرفی کرد دیبای زرد

سپهبد به جای دلیران رسید

به هامون و پرخاش شیران رسید

پشوتن بفرمود تا رفت پیش

ورا پندها داد ز اندازه بیش

بدو گفت کاین لشکر سرافراز

سپردم ترا من شدم رزمساز

بیامد چو با شیر نزدیک شد

چهان بر دل شیر تاریک شد

یکی بود نر و دگر ماده شیر

برفتند پرخاشجوی و دلیر

چو نر اندرآمد یکی تیغ زد

ببد ریگ زیرش بسان بسد

ز سر تا میانش به دو نیم گشت

دل شیر ماده پر از بیم گشت

چو جفتش برآشفت و آمد فراز

یکی تیغ زد بر سرش رزمساز

به ریگ اندر افگند غلتان سرش

ز خون لعل شد دست و جنگی برش

به آب اندر آمد سر و تن بشست

نگهدار جز پاک یزدان نجست

چنین گفت کای داور داد و پاک

به دستم ددان راتو کردی هلاک

هم‌اندر زمان لشکر آنجا رسید

پشوتن سر و یال شیران بدید

بر اسفندیار آفرین خواندند

ورا نامدار زمین خواندند

وزانجا بیامد کی رهنمای

به نزدیک خرگاه و پرده‌سرای

نهادند خوان و خورشهای نغز

بیاورد سالار پاکیزه مغز

...

داستان هفتخوان اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۴

بفرمود تا پیش او گرگسار

بیامد بداندیش و بد روزگار

سه جام می لعل فامش بداد

چو آهرمن از جام می گشت شاد

بدو گفت کای مرد بدبخت خوار

که فردا چه پیش آورد روزگار

بدو گفت کای شاه برتر منش

ز تو دور بادا بد بدکنش

چو آتش به پیکار بشتافتی

چنین بر بلاها گذر یافتی

ندانی که فردا چه آیدت پیش

ببخشای بر بخت بیدار خویش

از ایدر چو فردا به منزل رسی

یکی کار پیش است ازین یک بسی

یکی اژدها پیشت آید دژم

که ماهی برآرد ز دریا به دم

همی آتش افروزد از کام اوی

یکی کوه خاراست اندام اوی

ازین راه گر بازگردی رواست

روانت برین پند من بر گواست

دریغت نیاید همی خویشتن

سپاهی شده زین نشان انجمن

چنین داد پاسخ که ای بدنشان

به بندت همی برد خواهم کشان

ببینی که از چنگ من اژدها

ز شمشیر تیزم نیابد رها

بفرمود تا درگران آورند

سزاوار چوب گران آورند

یکی نغز گردون چوبین بساخت

به گرد اندرش تیغها در نشاخت

به سر بر یکی گرد صندوق نغز

بیاراست آن درگر پاک مغز

به صندوق در مرد دیهیم جوی

دو اسپ گرانمایه بست اندر اوی

نشست آزمون را به صندوق شاه

زمانی همی راند اسپان به راه

زره‌دار با خنجر کابلی

به سر بر نهاده کلاه یلی

چو شد جنگ آن اژدها ساخته

جهانجوی زین رنج پرداخته

جهان گشت چون روی زنگی سیاه

ز برج حمل تاج بنمود ماه

نشست از بر شولک اسفندیار

برفت از پسش لشکر نامدار

دگر روز چون گشت روشن جهان

درفش شب تیره شد در نهان

پشوتن بیامد سوی نامجوی

پسر با برادر همی پیش اوی

بپوشید خفتان جهاندار گرد

سپه را به فرخ پشوتن سپرد

بیاورد گردون و صندوق شیر

نشست اندرو شهریار دلیر

دو اسپ گرانمایه بسته بر اوی

سوی اژدها تیز بنهاد روی

ز دور اژدها بانگ گردون شنید

خرامیدن اسپ جنگی بدید

ز جای اندرآمد چو کوه سیاه

تو گفتی که تاریک شد چرخ و ماه

دو چشمش چو دو چشمه تابان ز خون

همی آتش آمد ز کامش برون

چو اسفندیار آن شگفتی بدید

به یزدان پناهید و دم درکشید

همی جست اسپ از گزندش رها

به دم درکشید اسپ را اژدها

دهن باز کرده چو کوهی سیاه

همی کرد غران بدو در نگاه

فرو برد اسپان چو کوهی سیاه

همی کرد غران بدو در نگاه

فرو برد اسپان و گردون به دم

به صندوق در گشت جنگی دژم

به کامش چو تیغ اندرآمد بماند

چو دریای خون از دهان برفشاند

نه بیرون توانست کردن ز کام

چو شمشیر بد تیغ و کامش نیام

ز گردون و آن تیغها شد غمی

به زور اندر آورد لختی کمی

برآمد ز صندوق مرد دلیر

یکی تیز شمشیر در چنگ شیر

به شمشیر مغزش همی کرد چاک

همی دود زهرش برآمد ز خاک

ازان دود برنده بیهوش گشت

بیفتاد و بی‌مغز و بی‌توش گشت

پشوتن بیامد هم‌اندر زمان

به نزدیک آن نامدار جهان

جهانجوی چون چشمها باز کرد

به گردان گردنکش آواز کرد

که بیهوش گشتم من از دود زهر

ز زخمش نیامد مرا هیچ بهر

ازان خاک برخاست و شد سوی آب

چو مردی که بیهوش گردد به خواب

ز گنجور خود جامهٔ نو بجست

به آب اندر آمد سر و تن بشست

بیامد به پیش خداوند پاک

همی گشت پیچان و گریان به خاک

همی گفت کین اژدها را که کشت

مگر آنک بودش جهاندار پشت

سپاهش همه خواندند آفرین

همه پیش دادار سر بر زمین

نهادند و گفتند با کردگار

توی پاک و بی‌عیب و پروردگار

...

داستان هفتخوان اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۵

ازان کار پر درد شد گرگسار

کجا زنده شد مرده اسفندیار

سراپرده زد بر لب آن شاه

همه خیمه‌ها گردش اندر سپاه

می و رود بر خوان و میخواره خواست

به یاد جهاندار بر پای خاست

بفرمود تا داغ دل گرگسار

بیامد نوان پیش اسفندیار

می خسروانی سه جامش بداد

بخندید و زان اژدها کرد یاد

بدو گفت کای بد تن بی‌بها

ببین این دمهنج نر اژدها

ازین پس به منزل چه پیش آیدم

کجا رنج و تیمار بیش آیدم

بدو گفت کای شاه پیروزگر

همی یابی از اختر نیک بر

تو فردا چو در منزل آیی فرود

به پیشت زن جادو آرد درود

که دیدست زین پیش لشکر بسی

نکردست پیچان روان از کسی

چو خواهد بیابان چو دریا کند

به بالای خورشید پهنا کند

ورا غول خوانند شاهان به نام

به روز جوانی مرو پیش دام

به پیروزی اژدها باز گرد

نباید که نام اندرآری به گرد

جهانجوی گفت ای بد شوخ روی

ز من هرچ بینی تو فردا بگوی

که من با زن جادوان آن کنم

که پشت و دل جادوان بشکنم

به پیروزی دادده یک خدای

سر جاودان اندر آرم به پای

چو پیراهن زرد پوشید روز

سوی باختر گشت گیتی فروز

سپه برگرفت و بنه بر نهاد

ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

شب تیره لشکر همی راند شاه

چو خورشید بفروخت زرین کلاه

چو یاقوت شد روی برج بره

بخندید روی زمین یکسره

سپه را همه بر پشوتن سپرد

یکی جام زرین پر از می ببرد

یکی ساخته نیز تنبور خواست

همی رزم پیش آمدش سور خواست

یکی بیشه‌ای دید همچون بهشت

تو گفتی سپهر اندرو لاله کشت

ندید از درخت اندرو آفتاب

به هر جای بر چشمه‌ای چون گلاب

فرود آمد از بارگی چون سزید

ز بیشه لب چشمه‌ای برگزید

یکی جام زرین به کف برنهاد

چو دانست کز می دلش گشت شاد

همانگاه تنبور را برگرفت

سراییدن و ناله اندر گرفت

همی گفت بداختر اسفندیار

که هرگز نبیند می و میگسار

نبیند جز از شیر و نر اژدها

ز چنگ بلاها نیابد رها

نیابد همی زین جهان بهره‌ای

به دیدار فرخ پری چهره‌ای

بیابم ز یزدان همی کام دل

مرا گر دهد چهرهٔ دلگسل

به بالا چو سرو و چو خورشید روی

فروهشته از مشک تا پای موی

زن جادو آواز اسفندیار

چو بشنید شد چون گل اندر بهار

چنین گفت کامد هژبری به دام

ابا چامه و رود و پر کرده جام

پر آژنگ رویی بی آیین و زشت

بدان تیرگی جادویها نوشت

بسان یکی ترک شد خوب روی

چو دیبای چینی رخ از مشک موی

بیامد به نزدیک اسفندیار

نشست از بر سبزه و جویبار

جهانجوی چون روی او را بدید

سرود و می و رود برتر کشید

چنین گفت کای دادگر یک خدای

به کوه و بیابان توی رهنمای

بجستم هم‌اکنون پری چهره‌ای

به تن شهره‌ای زو مرا بهره‌ای

بداد آفرینندهٔ داد و راد

مرا پاک جام و پرستنده داد

یکی جام پر بادهٔ مشک بوی

بدو داد تا لعل گرددش روی

یکی نغز پولاد زنجیر داشت

نهان کرده از جادو آژیر داشت

به بازوش در بسته بد زردهشت

بگشتاسپ آورده بود از بهشت

بدان آهن از جان اسفندیار

نبردی گمانی به بد روزگار

بینداخت زنجیر در گردنش

بران سان که نیرو ببرد از تنش

زن جادو از خویشتن شیر کرد

جهانجوی آهنگ شمشیر کرد

بدو گفت بر من نیاری گزند

اگر آهنین کوه گردی بلند

بیارای زان سان که هستی رخت

به شمشیر یازم کنون پاسخت

به زنجیر شد گنده پیری تباه

سر و موی چون برف و رنگی سیاه

یکی تیز خنجر بزد بر سرش

مبادا که بینی سرش گر برش

چو جادو بمرد آسمان تیره گشت

بران سان که چشم اندران خیره گشت

یکی باد و گردی برآمد سیاه

بپوشید دیدار خورشید و ماه

به بالا برآمد جهانجوی مرد

چو رعد خروشان یکی نعره کرد

پشوتن بیامد همی با سپاه

چنین گفت کای نامبردار شاه

نه با زخم تو پای دارد نهنگ

نه ترک و نه جادو نه شیر و پلنگ

به گیتی بماناد یل سرفراز

جهان را به مهر تو بادا نیاز

یکی آتش از تارک گرگسار

برآمد ز پیکار اسفندیار

...

داستان هفتخوان اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۶

جهانجوی پیش جهان‌آفرین

بمالید چندی رخ اندر زمین

بران بیشه اندر سراپرده زد

نهادند خوانی چنانچون سزد

به دژخیم فرمود پس شهریار

که آرند بدبخت را بسته خوار

ببردند پیش یل اسفندیار

چو دیدار او دید پس شهریار

سه جام می خسروانیش داد

ببد گرگسار از می لعل شاد

بدو گفت کای ترک برگشته بخت

سر پیر جادو ببین از درخت

که گفتی که لشکر به دریا برد

سر خویش را بر ثریا برد

دگر منزل اکنون چه بینم شگفت

کزین جادو اندازه باید گرفت

چنین داد پاسخ ورا گرگسار

که ای پیل جنگی گه کارزار

بدین منزلت کار دشوارتر

گراینده‌تر باش و بیدارتر

یکی کوه بینی سراندر هوا

برو بر یکی مرغ فرمانروا

که سیمرغ گوید ورا کارجوی

چو پرنده کوهیست پیکارجوی

اگر پیل بیند برآرد به ابر

ز دریا نهنگ و به خشکی هژبر

نبیند ز برداشتن هیچ رنج

تو او را چو گرگ و چو جادو مسنج

دو بچه است با او به بالای او

همان رای پیوسته با رای او

چو او بر هوا رفت و گسترد پر

ندارد زمین هوش و خورشید فر

اگر بازگردی بود سودمند

نیازی به سیمرغ و کوه بلند

ازو در بخندید و گفت ای شگفت

به پیکان بدوزم من او را دو کفت

ببرم به شمشیر هندی برش

به خاک اندر آرم ز بالا سرش

چو خورشید تابنده بنمود پشت

دل خاور از پشت او شد درشت

سر جنگجویان سپه برگرفت

سخنهای سیمرغ در سر گرفت

همه شب همی راند با خود گروه

چو خورشید تابان برآمد ز کوه

چراغ زمان و زمین تازه کرد

در و دشت بر دیگر اندازه کرد

همان اسپ و گردون و صندوق برد

سپه را به سالار لشکر سپرد

همی رفت چون باد فرمانروا

یکی کوه دیدش سراندر هوا

بران سایه بر اسپ و گردون بداشت

روان را به اندیشه اندر گماشت

همی آفرین خواند بر یک خدای

که گیتی به فرمان او شد به پای

چو سیمرغ از دور صندوق دید

پسش لشکر و نالهٔ بوق دید

ز کوه اندر آمد چو ابری سیاه

نه خورشید بد نیز روشن نه ماه

بدان بد که گردون بگیرد به چنگ

بران سان که نخچیر گیرد پلنگ

بران تیغها زد دو پا و دو پر

نماند ایچ سیمرغ را زیب و فر

به چنگ و به منقار چندی تپید

چو تنگ اندر آمد فرو آرمید

چو دیدند سیمرغ را بچگان

خروشان و خون از دو دیده چکان

چنان بردمیدند ازان جایگاه

که از سهمشان دیده گم کرد راه

چو سیمرغ زان تیغها گشت سست

به خوناب صندوق و گردون بشست

ز صندوق بیرون شد اسفندیار

بغرید با آلت کارزار

زره در بر و تیغ هندی به چنگ

چه زود آورد مرغ پیش نهنگ

همی زد برو تیغ تا پاره گشت

چنان چاره گر مرغ بیچاره گشت

بیامد به پیش خداوند ماه

که او داد بر هر ددی دستگاه

چنین گفت کای داور دادگر

خداوند پاکی و زور و هنر

تو بردی پی جاودان را ز جای

تو بودی بدین نیکیم رهنمای

هم‌آنگه خروش آمد از کرنای

پشوتن بیاورد پرده‌سرای

سلیح برادر سپاه و پسر

بزرگان ایران و تاج و کمر

ازان کشته کس روی هامون ندید

جر اندام جنگاور و خون ندید

زمین کوه تا کوه پر پر بود

ز پرش همه دشت پر فر بود

بدیدند پر خون تن شاه را

کجا خیره کردی به رخ ماه را

همی آفرین خواندندش سران

سواران جنگی و کنداوران

شنید آن سخن در زمان گرگسار

که پیروز شد نامور شهریار

تنش گشت لرزان و رخساره زرد

همی رفت پویان و دل پر ز درد

سراپرده زد شهریار جوان

به گردش دلیران روشن‌روان

زمین را به دیبا بیاراستند

نشستند بر خوان و می خواستند

...

داستان هفتخوان اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۷

ازان پس بفرمود تا گرگسار

بیامد بر نامور شهریار

بدادش سه جام دمادم نبید

می سرخ و جام از گل شنبلید

بدو گفت کای بد تن بدنهان

نگه کن بدین کردگار جهان

نه سیمرغ پیدا نه شیر و نه گرگ

نه آن تیز چنگ اژدهای بزرگ

به منزل که انگیزد این بار شور

بود آب و جای گیای ستور

به آواز گفت آن زمان گرگسار

که ای نامور فرخ اسفندیار

اگر باز گردی نباشد شگفت

ز بخت تو اندازه باید گرفت

ترا یار بود ایزد ای نیکبخت

به بار آمد آن خسروانی درخت

یکی کار پیشست فردا که مرد

نیندیشد از روزگار نبرد

نه گرز و کمان یاد آید نه تیغ

نه بیند ره جنگ و راه گریغ

به بالای یک نیزه برف آیدت

بدو روز شادی شگرف آیدت

بمانی تو با لشکر نامدار

به برف اندر ای فرخ اسفندیار

اگر بازگردی نباشد شگفت

ز گفتار من کین نباید گرفت

همی ویژه در خون لشکر شوی

به تندی و بدرایی و بدخوی

مرا این درستست کز باد سخت

بریزد بران مرز بار درخت

ازان پس که اندر بیابان رسی

یکی منزل آید به فرسنگ سی

همه ریگ تفتست گر خاک و شخ

برو نگذرد مرغ و مور و ملخ

نبینی به جایی یکی قطره آب

زمینش همی جوشد از آفتاب

نه بر خاک او شیر یابد گذر

نه اندر هوا کرگس تیزپر

نه بر شخ و ریگش بروید گیا

زمینش روان ریگ چون توتیا

برانی برین گونه فرسنگ چل

نه با اسپ تاو و نه با مرد دل

وزانجا به رویین‌دژ آید سپاه

ببینی یک مایه‌ور جایگاه

زمینش به کام نیاز اندر است

وگر باره با مه به راز اندر است

بشد بامش از ابر بارنده‌تر

که بد نامش از ابر برنده‌تر

ز بیرون نیابد خورش چارپای

ز لشکر نماند سواری به جای

از ایران و توران اگر صدهزار

بیایند گردان خنجرگزار

نشینند صد سال گرداندرش

همی تیرباران کنند از برش

فراوان همانست و کمتر همان

چو حلقه‌ست بر در بد بدگمان

چو ایرانیان این بد از گرگسار

شنیدند و گشتند با درد یار

بگفتند کای شاه آزادمرد

بگرد بال تا توانی مگرد

اگر گرگسار این سخنها که گفت

چنین است این خود نماند نهفت

بدین جایگه مرگ را آمدیم

نه فرسودن ترگ را آمدیم

چنین راه دشوار بگذاشتی

بلای دد و دام برداشتی

کس از نامداران و شاهان گرد

چنین رنجها برنیارد شمرد

که پیش تو آمد بدین هفتخوان

برین بر جهان آفرین را بخوان

چو پیروزگر بازگردی به راه

به دل شاد و خرم شوی نزد شاه

به راهی دگر گر شوی کینه‌ساز

همه شهر توران برندت نماز

بدین سان که گوید همی گرگسار

تن خویش را خوارمایه مدار

ازان پس که پیروز گشتیم و شاد

نباید سر خویش دادن به باد

چو بشنید این‌گونه زیشان سخن

شد آن تازه رویش ز گردان کهن

شما گفت از ایران به پند آمدید

نه از بهر نام بلند آمدید

کجاآن همه خلعت و پند شاه

کمرهای زرین و تخت و کلاه

کجا آن همه عهد و سوگند و بند

به یزدان و آن اختر سودمند

که اکنون چنین سست شد پایتان

به ره بر پراگنده شد رایتان

شما بازگردید پیروز و شاد

مرا کام جز رزم جستن مباد

به گفتار این دیو ناسازگار

چنین سرکشیدید از کارزار

از ایران نخواهم برین رزم کس

پسر با برادر مرا یار بس

جهاندار پیروز یار منست

سر اختر اندر کنار منست

به مردی نباید کسی همرهم

اگر جان ستانم وگر جان دهم

به دشمن نمایم هنر هرچ هست

ز مردی و پیروزی و زور دست

بیابید هم بی‌گمان آگهی

ازین نامور فر شاهنشهی

که با دژ چه کردم به دستان و زور

به نام خداوند کیوان و هور

چو ایرانیان برگشادند چشم

بدیدند چهر ورا پر ز خشم

برفتند پوزش‌کنان نزد شاه

که گر شاه بیند ببخشد گناه

فدای تو بادا تن و جان ما

برین بود تا بود پیمان ما

ز بهر تن شاه غمخواره‌ایم

نه از کوشش و جنگ بیچاره‌ایم

ز ما تا بود زنده یک نامدار

نپیچیم یک تن سر از کارزار

سپهبد چو بشنید زیشان سخن

بپیچید زان گفتهای کهن

به ایرانیان آفرین کرد و گفت

که هرگز نماند هنر در نهفت

گر ایدونک گردیم پیروزگر

ز رنج گذشته بیابیم بر

نگردد فرامش به دل رنجتان

نماند تهی بی‌گمان گنجتان

همی رای زد تا جهان شد خنک

برفت از بر کوه باد سبک

برآمد ز درگاه شیپور و نای

سپه برگرفتند یکسر ز جای

به کردار آتش همی راندند

جهان‌آفرین را بسی خواندند

سپیده چو از کوه سر برکشید

شب آن چادر شعر در سرکشید

چو خورشید تابان نهان کرد روی

همی رفت خون در پس پشت اوی

به منزل رسید آن سپاه گران

همه گرزداران و نیزه‌وران

بهاری یکی خوش‌منش روز بود

دل‌افروز یا گیتی‌افروز بود

سراپرده و خیمه فرمود کی

بیاراست خوان و بیاورد می

هم‌اندر زمان تندباری ز کوه

برآمد که شد نامور زان ستوه

جهان سربسر گشت چون پر زاغ

ندانست کس باز هامون ز زاغ

بیارید از ابر تاریک برف

زمینی پر از برف و بادی شگرف

سه روز و سه شب هم بدان سان به دشت

دم باد ز اندازه اندر گذشت

هوا پود گشت ابر چون تار شد

سپهبد ازان کار بیچار شد

به آواز پیش پشوتن بگفت

که این کار ما گشت با درد جفت

به مردی شدم در دم اژدها

کنون زور کردن نیارد بها

همه پیش یزدان نیایش کنید

بخوانید و او را ستایش کنید

مگر کاین بلاها ز ما بگذرد

کزین پس کسی مان به کس نشمرد

پشوتن بیامد به پیش خدای

که او بود بر نیکویی رهنمای

نیایش ز اندازه بگذاشتند

همه در زمان دست برداشتند

همانگه بیامد یکی باد خوش

ببرد ابر و روی هوا گشت کش

چو ایرانیان را دل آمد به جای

ببودند بر پیش یزدان به پای

سراپرده و خیمه‌ها گشته‌تر

ز سرما کسی را نبد پای و پر

همانجا ببودند گردان سه روز

چهارم چو بفروخت گیتی فروز

سپهبد گرانمایگان را بخواند

بسی داستانهای نیکو براند

چنین گفت کایدر بمانید بار

مدارید جز آلت کارزار

هرانکس که هستند سرهنگ‌فش

که باشد ورا باره صد آب کش

به پنجاه آب و خورش برنهید

دگر آلت گسترش بر نهید

فزونی هم ایدر بمانید بار

مگر آنچ باید بدان کارزار

به نیروی یزدان بیابیم دست

بدان بدکنش مردم بت‌پرست

چو نومید گردد ز یزدان کسی

ازو نیک‌بختی نیاید بسی

ازان دژ یکایک توانگر شوید

همه پاک با گنج و افسر شوید

چو خور چادر زرد بر سرکشید

ببد باختر چون گل شنبلید

بنه برنهادند گردان همه

برفتند با شهریار رمه

چو بگذشت از تیره شب یک زمان

خروش کلنگ آمد از آسمان

برآشفت ز آوازش اسفندیار

پیامی فرستاد زی گرگسار

که گفتی بدین منزلت آب نیست

همان جای آرامش و خواب نیست

کنون ز آسمان خاست بانگ کلنگ

دل ما چرا کردی از آب تنگ

چنین داد پاسخ کز ایدر ستور

نیابد مگر چشمهٔ آب شور

دگر چشمهٔ آب‌یابی چو زهر

کزان آب مرغ و ددان راست بهر

چنین گفت سالار کز گرگسار

یکی راهبر ساختم کینه‌دار

ز گفتار او تیز لشکر براند

جهاندار نیکی دهش را بخواند

...

داستان هفتخوان اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۸

چو یک پاس بگذشت از تیره شب

به پیش اندر آمد خروش جلب

بخندید بر بارگی شاه نو

ز دم سپه رفت تا پیش رو

سپهدار چون پیش لشکر کشید

یکی ژرف دریای بی‌بن بدید

هیونی که بود اندران کاروان

کجا پیش رو داشتی ساروان

همی پیش رو غرقه گشت اندر آب

سپهبد بزد چنگ هم در شتاب

گرفتش دو ران بر گشیدش ز گل

بترسید بدخواه ترک چگل

بفرمود تا گرگسار نژند

شود داغ دل پیش بر پای بند

بدو گفت کای ریمن گرگسار

گرفتار بر دست اسفندیار

نگفتی که ایدر نیابی تو آب

بسوزد ترا تابش آفتاب

چرا کردی ای بدتن از آب خاک

سپه را همه کرده بودی هلاک

چنین داد پاسخ که مرگ سپاه

مرا روشناییست چون هور و ماه

چه بینم همی از تو جز پای‌بند

چه خواهم ترا جز بلا و گزند

سپهبد بخندید و بگشاد چشم

فرو ماند زان ترک و بفزود خشم

بدو گفت کای کم خرد گرگسار

چو پیروز گردم من از کارزار

به رویین دژت بر سپهبد کنم

مبادا که هرگز بتو بد کنم

همه پادشاهی سراسر تراست

چو با ما کنی در سخن راه راست

نیازارم آن را که فرزند تست

هم آن را که از دوده پیوند تست

چو بشنید گفتار او گرگسار

پرامید شد جانش از شهریار

ز گفتار او ماند اندر شگفت

زمین را ببوسید و پوزش گرفت

بدو گفت شاه آنچ گفتی گذشت

ز گفتار خامت نگشت آب دشت

گذرگاه این آب دریا کجاست

بباید نمودن به ما راه راست

بدو گفت با آهن از آبگیر

نیابد گذر پر و پیکان تیر

تهمتن فروماند اندر شگفت

هم‌اندر زمان بند او برگرفت

به دریای آب اندرون گرگسار

بیامد هیونی گرفته مهار

سپهبد بفرمود تا مشگ آب

بریزند در آب و در ماهتاب

به دریا سبک‌بار شد بارگی

سپاه اندر آمد به یکبارگی

چو آمد به خشکی سپاه و بنه

ببد میسره راست با میمنه

به نزدیک رویین دژ آمد سپاه

چنان شد که فرسنگ ده ماند راه

سر جنگجویان به خوردن نشست

پرستنده شد جام باده به دست

بفرمود تا جوشن و خود و گبر

ببردند با تیغ پیش هژبر

گشاده بفرمود تا گرگسار

بیامد به پیش یل اسفندیار

بدو گفت کاکنون گذشتی ز بد

ز تو خوبی و راست گفتن سزد

چو از تن ببرم سر ارجاسپ را

درخشان کنم جان لهراسپ را

چو کهرم که از خون فرشیدورد

دل لشکری کرد پر خون و درد

دگر اندریمان که پیروز گشت

بکشت از دلیران ما سی و هشت

سرانشان ببرم به کین نیا

پدید آرم از هر دری کیمیا

همه گورشان کام شیران کنم

به کام دلیران ایران کنم

سراسر بدوزم جگرشان به تیر

بیارم زن و کودکانشان اسیر

ترا شاد خوانیم ازین گر دژم

بگوی آنچ داری به دل بیش و کم

دل گرگسار اندران تنگ شد

روان و زبانش پر آژنگ شد

بدو گفت تا چند گویی چنین

که بر تو مبادا به داد آفرین

همه اختر بد به جان تو باد

بریده به خنجر میان تو باد

به خاک اندر افگنده پر خون تنت

زمین بستر و گرد پیراهنت

ز گفتار او تیر شد نامدار

برآشفت با تنگدل گرگسار

یکی تیغ هندی بزد بر سرش

ز تارک به دو نیم شد تا برش

به دریا فگندش هم‌اندر زمان

خور ماهیان شد تن بدگمان

وزان جایگه باره را بر نشست

به تندی میان یلی را ببست

به بالا برآمد به دژ بنگرید

یکی ساده دژ آهنین باره دید

سه فرسنگ بالا و پهنا چهل

بجای ندید اندر او آب و گل

به پهنای دیوار او بر سوار

برفتی برابر بروبر چهار

چو اسفندیار آن شگفتی بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

چنین گفت کاین را نشاید ستد

بد آمد به روی من از راه بد

دریغ این همه رنج و پیکار ما

پشیمانی آمد همه کار ما

به گرد بیابان همه بنگرید

دو ترک اندران دشت پوینده دید

همی رفت پیش اندرون چار سگ

سگانی که گیرند آهو به تگ

ز بالا فرود آمد اسفندیار

به چنگ اندرون نیزهٔ کارزار

بپرسید و گفت این دژ نامدار

چه جایت و چندست بر وی سوار

ز ارجاسپ چندی سخن راندند

همه دفتر دژ برو خواندند

که بالا و پهنای دژ را ببین

دری سوی ایران دگر سوی چین

بدو اندرون تیغ‌زن سی‌هزار

سواران گردنکش و نامدار

همه پیش ارجاسپ چون بنده‌اند

به فرمان و رایش سرافگنده‌اند

خورش هست چندانک اندازه نیست

به خوشه درون بار اگر تازه نیست

اگر در ببندد به ده سال شاه

خورش هست چندانک باید سپاه

اگر خواهد از چین و ماچین سوار

بیابد برش نامور صد هزار

نیازش نیابد به چیزی به کس

خورش هست و مردان فریادرس

چو گفتند او تیغ هندی به مشت

دو گردنکش ساده‌دل را بکشت

...

داستان هفتخوان اسفندیار (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...