منوچهر (شاهنامه فردوسی)

بخش ۲۸

منوچهر را سال شد بر دو شست

ز گیتی همی بار رفتن ببست

ستاره‌شناسان بر او شدند

همی ز آسمان داستانها زدند

ندیدند روزش کشیدن دراز

ز گیتی همی گشت بایست باز

بدادند زان روز تلخ آگهی

که شد تیره آن تخت شاهنشهی

گه رفتن آمد به دیگر سرای

مگر نزد یزدان به آیدت جای

نگر تا چه باید کنون ساختن

نباید که مرگ آورد تاختن

سخن چون ز داننده بشنید شاه

به رسم دگرگون بیاراست گاه

همه موبدان و ردان را بخواند

همه راز دل پیش ایشان براند

بفرمود تا نوذر آمدش پیش

ورا پندها داد ز اندازه بیش

که این تخت شاهی فسونست و باد

برو جاودان دل نباید نهاد

مرا بر صد و بیست شد سالیان

به رنج و به سختی ببستم میان

بسی شادی و کام دل راندم

به رزم اندرون دشمنان ماندم

به فر فریدون ببستم میان

به پندش مرا سود شد هر زیان

بجستم ز سلم و ز تور سترگ

همان کین ایرج نیای بزرگ

جهان ویژه کردم ز پتیاره‌ها

بس شهر کردم بس باره‌ها

چنانم که گویی ندیدم جهان

شمار گذشته شد اندر نهان

نیرزد همی زندگانیش مرگ

درختی که زهر آورد بار و برگ

ازان پس که بردم بسی درد و رنج

سپردم ترا تخت شاهی و گنج

چنان چون فریدون مرا داده بود

ترا دادم این تاج شاه آزمود

چنان دان که خوردی و بر تو گذشت

به خوشتر زمان بازم بایدت گشت

نشانی که ماند همی از تو باز

برآید برو روزگار دراز

نباید که باشد جز از آفرین

که پاکی نژاد آورد پاک دین

نگر تا نتابی ز دین خدای

که دین خدای آورد پاک رای

کنون نو شود در جهان داوری

چو موسی بیاید به پیغمبری

پدید آید آنگه به خاور زمین

نگر تا نتابی بر او به کین

بدو بگرو آن دین یزدان بود

نگه کن ز سر تا چه پیمان بود

تو مگذار هرگز ره ایزدی

که نیکی ازویست و هم زو بدی

ازان پس بیاید ز ترکان سپاه

نهند از بر تخت ایران کلاه

ترا کارهای درشتست پیش

گهی گرگ باید بدن گاه میش

گزند تو آید ز پور پشنگ

ز توران شود کارها بر تو ننگ

بجوی ای پسر چون رسد داوری

ز سام و ز زال آنگهی یاوری

وزین نو درختی که از پشت زال

برآمد کنون برکشد شاخ و یال

ازو شهر توران شود بی‌هنر

به کین تو آید همان کینه‌ور

بگفت و فرود آمد آبش بروی

همی زار بگریست نوذر بروی

بی‌آنکش بدی هیچ بیماریی

نه از دردها هیچ آزاریی

دو چشم کیانی به هم بر نهاد

بپژمرد و برزد یکی سرد باد

شد آن نامور پرهنر شهریار

به گیتی سخن ماند زو یادگار

...

منوچهر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۷

چو آگاهی آمد به سام دلیر

که شد پور دستان همانند شیر

کس اندر جهان کودک نارسید

بدین شیر مردی و گردی ندید

بجنبید مرسام را دل ز جای

به دیدار آن کودک آمدش رای

سپه را به سالار لشکر سپرد

برفت و جهاندیدگان را ببرد

چو مهرش سوی پور دستان کشید

سپه را سوی زاولستان کشید

چو زال آگهی یافت بر بست کوس

ز لشکر زمین گشت چون آبنوس

خود و گرد مهراب کابل خدای

پذیره شدن را نهادند رای

بزد مهره در جام و برخاست غو

برآمد ز هر دو سپه دار و رو

یکی لشکر از کوه تا کوه مرد

زمین قیرگون و هوا لاژورد

خروشیدن تازی اسپان و پیل

همی رفت آواز تا چند میل

یکی ژنده پیلی بیاراستند

برو تخت زرین بپیراستند

نشست از بر تخت زر پور زال

ابا بازوی شیر و با کتف و یال

به سر برش تاج و کمر بر میان

سپر پیش و در دست گرز گران

چو از دور سام یل آمد پدید

سپه بر دو رویه رده برکشید

فرود آمد از باره مهراب و زال

بزرگان که بودند بسیار سال

یکایک نهادند سر بر زمین

ابر سام یل خواندند آفرین

چو گل چهرهٔ سام یل بشکفید

چو بر پیل بر بچهٔ شیر دید

چنان همش بر پیل پیش آورید

نگه کرد و با تاج و تختش بدید

یکی آفرین کرد سام دلیر

که تهما هژبرا بزی شاد دیر

ببوسید رستمش تخت ای شگفت

نیا را یکی نو ستایش گرفت

که ای پهلوان جهان شاد باش

ز شاخ توام من تو بنیاد باش

یکی بنده‌ام نامور سام را

نشایم خور و خواب و آرام را

همی پشت زین خواهم و درع و خود

همی تیر ناوک فرستم درود

به چهر تو ماند همی چهره‌ام

چو آن تو باشد مگر زهره‌ام

وزان پس فرود آمد از پیل مست

سپهدار بگرفت دستش بدست

همی بر سر و چشم او داد بوس

فروماند پیلان و آوای کوس

سوی کاخ ازان پس نهادند روی

همه راه شادان و با گفت‌وگوی

همه کاخها تخت زرین نهاد

نشستند و خوردند و بودند شاد

برآمد برین بر یکی ماهیان

به رنجی نبستند هرگز میان

بخوردند باده به آوای رود

همی گفت هر یک به نوبت سرود

به یک گوشهٔ تخت دستان نشست

دگر گوشه رستمش گرزی به دست

به پیش اندرون سام گیهان گشای

فرو هشته از تاج پر همای

ز رستم همی در شگفتی بماند

برو هر زمان نام یزدان بخواند

بدان بازوی و یال و آن پشت و شاخ

میان چون قلم سینه و بر فراخ

دو رانش چو ران هیونان ستبر

دل شیر نر دارد و زور ببر

بدین خوب رویی و این فر و یال

ندارد کس از پهلوانان همال

بدین شادمانی کنون می خوریم

به می جان اندوه را بشکریم

به زال آنگهی گفت تا صد نژاد

بپرسی کس این را ندارد بیاد

که کودک ز پهلو برون آورند

بدین نیکویی چاره چون آورند

بسیمرغ بادا هزار آفرین

که ایزد ورا ره نمود اندرین

که گیتی سپنجست پر آی و رو

کهن شد یکی دیگر آرند نو

به می دست بردند و مستان شدند

ز رستم سوی یاد دستان شدند

همی خورد مهراب چندان نبید

که چون خویشتن کس به گیتی ندید

همی گفت نندیشم از زال زر

نه از سام و نز شاه با تاج و فر

من و رستم و اسب شبدیز و تیغ

نیارد برو سایه گسترد میغ

کنم زنده آیین ضحاک را

به پی مشک سارا کنم خاک را

پر از خنده گشته لب زال و سام

ز گفتار مهراب دل شادکام

سر ماه نو هرمز مهرماه

بران تخت فرخنده بگزید راه

بسازید سام و برون شد به در

یکی منزلی زال شد با پدر

همی رفت بر پیل دستم دژم

به پدرود کردن نیا را به هم

چنین گفت مر زال را کای پسر

نگر تا نباشی جز از دادگر

به فرمان شاهان دل آراسته

خرد را گزین کرده بر خواسته

همه ساله بر بسته دست از بدی

همه روز جسته ره ایزدی

چنان دان که بر کس نماند جهان

یکی بایدت آشکار و نهان

برین پند من باش و مگذر ازین

بجز بر ره راست مسپر زمین

که من در دل ایدون گمانم همی

که آمد به تنگی زمانم همی

دو فرزند را کرد پدرود و گفت

که این پندها را نباید نهفت

برآمد ز درگاه زخم درای

ز پیلان خروشیدن کرنای

سپهبد سوی باختر کرد روی

زبان گرم‌گوی و دل آزرم‌جوی

برتند با او دو فرزند او

پر از آب رخ دل پر از پند او

دو منزل برفتند و گشتند باز

کشید آن سپهبد براه دراز

وزان روی زال سپهبد به راه

سوی سیستان باز برد آن سپاه

شب و روز با رستم شیرمرد

همی کرد شادی و هم باده خورد

...

منوچهر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۲

میان سپهدار و آن سرو بن

زنی بود گوینده شیرین سخن

پیام آوریدی سوی پهلوان

هم از پهلوان سوی سرو روان

سپهدار دستان مر او را بخواند

سخن هر چه بشنید با او براند

بدو گفت نزدیک رودابه رو

بگویش که ای نیک دل ماه نو

سخن چون ز تنگی به سختی رسید

فراخیش را زود بینی کلید

فرستاده باز آمد از پیش سام

ابا شادمانی و فرخ پیام

بسی گفت و بشنید و زد داستان

سرانجام او گشت همداستان

سبک پاسخ نامه زن را سپرد

زن از پیش او بازگشت و ببرد

به نزدیک رودابه آمد چو باد

بدین شادمانی ورا مژده داد

پری روی بر زن درم برفشاند

به کرسی زر پیکرش برنشاند

یکی شاره سربند پیش آورید

شده تار و پود اندرو ناپدید

همه پیکرش سرخ یاقوت و زر

شده زر همه ناپدید از گهر

یکی جفت پر مایه انگشتری

فروزنده چون بر فلک مشتری

فرستاد نزدیک دستان سام

بسی داد با آن درود و پیام

زن از حجره آنگه به ایوان رسید

نگه کرد سیندخت او را بدید

زن از بیم برگشت چون سندروس

بترسید و روی زمین داد بوس

پر اندیشه شد جان سیندخت ازوی

به آواز گفت از کجایی بگوی

زمان تا زمان پیش من بگذری

به حجره درآیی به من ننگری

دل روشنم بر تو شد بدگمان

بگویی مرا تا زهی گر کمان

بدو گفت زن من یکی چاره‌جوی

همی نان فراز آرم از چند روی

بدین حجره رودابه پیرایه خواست

بدو دادم اکنون همینست راست

بیاوردمش افسر پرنگار

یکی حلقه پرگوهر شاهوار

بدو گفت سیندخت بنمایی‌ام

دل بسته ز اندیشه بگشایی‌ام

سپردم به رودابه گفت این دو چیز

فزون خواست اکنون بیارمش نیز

بها گفت بگذار بر چشم من

یکی آب بر زن برین خشم من

درم گفت فردا دهد ماه روی

بها تا نیابم تو از من مجوی

همی کژ دانست گفتار او

بیاراست دل را به پیکار او

بیامد بجستش بر و آستی

همی جست ازو کژی و کاستی

به خشم اندرون شد ازان زن غمی

به خواری کشیدش بروی زمی

چو آن جامه‌های گرانمایه دید

هم از دست رودابه پیرایه دید

در کاخ بر خویشتن بر ببست

از اندیشگان شد به کردار مست

بفرمود تا دخترش رفت پیش

همی دست برزد به رخسار خویش

دو گل رابدو نرگس خوابدار

همی شست تا شد گلان آبدار

به رودابه گفت ای سرافراز ماه

گزین کردی از ناز برگاه چاه

چه ماند از نکو داشتی در جهان

که ننمودمت آشکار و نهان

ستمگر چرا گشتی ای ماه‌روی

همه رازها پیش مادر بگوی

که این زن ز پیش که آید همی

به پیشت ز بهر چه آید همی

سخن بر چه سانست و آن مرد کیست

که زیبای سربند و انگشتریست

ز گنج بزرگ افسر تازیان

به ما ماند بسیار سود و زیان

بدین نام بد دادخواهی به باد

چو من زاده‌ام دخت هرگز مباد

زمین دید رودابه و پشت پای

فرو ماند از خشم مادر به جای

فرو ریخت از دیدگان آب مهر

به خون دو نرگس بیاراست چهر

به مادر چنین گفت کای پر خرد

همی مهر جان مرا بشکرد

مرا مام فرخ نزادی ز بن

نرفتی ز من نیک یا بد سخن

سپهدار دستان به کابل بماند

چنین مهر اویم بر آتش نشاند

چنان تنگ شد بر دلم بر جهان

که گریان شدم آشکار و نهان

نخواهم بدن زنده بی‌روی او

جهانم نیرزد به یک موی او

بدان کو مرا دید و بامن نشست

به پیمان گرفتیم دستش بدست

فرستاده شد نزد سام بزرگ

فرستاد پاسخ به زال سترگ

زمانی بپیچید و دستور بود

سخنهای بایسته گفت و شنود

فرستاده را داد بسیار چیز

شنیدم همه پاسخ سام نیز

به دست همین زن که کندیش موی

زدی بر زمین و کشیدی به روی

فرستاده آرندهٔ نامه بود

مرا پاسخ نامه این جامه بود

فروماند سیندخت زان گفت‌گوی

پسند آمدش زال را جفت اوی

چنین داد پاسخ که این خرد نیست

چو دستان ز پرمایگان گرد نیست

بزرگست پور جهان پهلوان

همش نام و هم رای روشن روان

هنرها همه هست و آهو یکی

که گردد هنر پیش او اندکی

شود شاه گیتی بدین خشمناک

ز کابل برآرد به خورشید خاک

نخواهد که از تخم ما بر زمین

کسی پای خوار اندر آرد به زین

رها کرد زن را و بنواختش

چنان کرد پیدا که نشناختش

چنان دید رودابه را در نهان

کجا نشنود پند کس در جهان

بیامد ز تیمار گریان بخفت

همی پوست بر تنش گفتی بکفت

...

منوچهر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۳

چو آمد ز درگاه مهراب شاد

همی کرد از زال بسیار یاد

گرانمایه سیندخت را خفته دید

رخش پژمریده دل آشفته دید

بپرسید و گفتا چه بودت بگوی

چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی

چنین داد پاسخ به مهراب باز

که اندیشه اندر دلم شد دراز

ازین کاخ آباد و این خواسته

وزین تازی اسپان آراسته

وزین بندگان سپهبدپرست

ازین تاج و این خسروانی نشست

وزین چهره و سرو بالای ما

وزین نام و این دانش و رای ما

بدین آبداری و این راستی

زمان تا زمان آورد کاستی

به ناکام باید به دشمن سپرد

همه رنج ما باد باید شمرد

یکی تنگ تابوت ازین بهر ماست

درختی که تریاک او زهر ماست

بکشتیم و دادیم آبش به رنج

بیاویختیم از برش تاج و گنج

چو بر شد به خورشید و شد سایه‌دار

به خاک اندر آمد سر مایه‌دار

برینست فرجام و انجام ما

بدان تا کجا باشد آرام ما

به سیندخت مهراب گفت این سخن

نوآوردی و نو نگردد کهن

سرای سپنجی بدین سان بود

خرد یافته زو هراسان بود

یکی اندر آید دگر بگذرد

گذر نی که چرخش همی بسپرد

به شادی و انده نگردد دگر

برین نیست پیکار با دادگر

بدو گفت سیندخت این داستان

بروی دگر بر نهد باستان

خرد یافته موبد نیک بخت

به فرزند زد داستان درخت

زدم داستان تا ز راه خرد

سپهبد به گفتار من بنگرد

فرو برد سرو سهی داد خم

به نرگس گل سرخ را داد نم

که گردون به سر بر چنان نگذرد

که ما را همی باید ای پرخرد

چنان دان که رودابه را پور سام

نهانی نهادست هر گونه دام

ببردست روشن دلش را ز راه

یکی چاره مان کرد باید نگاه

بسی دادمش پند و سودش نکرد

دلش خیره بینم همی روی زرد

چو بشنید مهراب بر پای جست

نهاد از بر دست شمشیر دست

تنش گشت لرزان و رخ لاجورد

پر از خون جگر دل پر از باد سرد

همی گفت رودابه را رود خون

بروی زمین بر کنم هم کنون

چو این دید سیندخت برپای جست

کمر کرد بر گردگاهش دو دست

چنین گفت کز کهتر اکنون یکی

سخن بشنو و گوش دار اندکی

ازان پس همان کن که رای آیدت

روان و خرد رهنمای آیدت

بپیچید و بنداخت او را بدست

خروشی برآورد چون پیل مست

مرا گفت چون دختر آمد پدید

ببایستش اندر زمان سر برید

نکشتم بگشتم ز راه نیا

کنون ساخت بر من چنین کیمیا

پسر کو ز راه پدر بگذرد

دلیرش ز پشت پدر نشمرد

همم بیم جانست و هم جای ننگ

چرا بازداری سرم را ز جنگ

اگر سام یل با منوچهر شاه

بیابند بر ما یکی دستگاه

ز کابل برآید به خورشید دود

نه آباد ماند نه کشت و درود

چنین گفت سیندخت با مرزبان

کزین در مگردان به خیره زبان

کزین آگهی یافت سام سوار

به دل ترس و تیمار و سختی مدار

وی از گرگساران بدین گشت باز

گشاده شدست این سخن نیست راز

چنین گفت مهراب کای ماه‌روی

سخن هیچ با من به کژی مگوی

چنین خود کی اندر خورد با خرد

که مر خاک را باد فرمان برد

مرا دل بدین نیستی دردمند

اگر ایمنی یابمی از گزند

که باشد که پیوند سام سوار

نخواهد ز اهواز تا قندهار

بدو گفت سیندخت کای سرفراز

به گفتار کژی مبادم نیاز

گزند تو پیدا گزند منست

دل درمند تو بند منست

چنین است و این بر دلم شد درست

همین بدگمانی مرا از نخست

اگر باشد این نیست کاری شگفت

که چندین بد اندیشه باید گرفت

فریدون به سرو یمن گشت شاه

جهانجوی دستان همین دید راه

هرانگه که بیگانه شد خویش تو

شود تیره رای بداندیش تو

به سیندخت فرمود پس نامدار

که رودابه را خیز پیش من آر

بترسید سیندخت ازان تیز مرد

که او را ز درد اندر آرد به گرد

بدو گفت پیمانت خواهم نخست

به چاره دلش را ز کینه بشست

زبان داد سیندخت را نامجوی

که رودابه را بد نیارد بروی

بدو گفت بنگر که شاه زمین

دل از ما کند زین سخن پر ز کین

نه ماند بر و بوم و نه مام و باب

شود پست رودابه با رودآب

چو بشنید سیندخت سر پیش اوی

فرو برد و بر خاک بنهاد روی

بر دختر آمد پر از خنده لب

گشاده رخ روزگون زیر شب

همی مژده دادش که جنگی پلنگ

ز گور ژیان کرد کوتاه چنگ

کنون زود پیرایه بگشای و رو

به پیش پدر شو به زاری بنو

بدو گفت رودابه پیرایه چیست

به جای سر مایه بی‌مایه چیست

روان مرا پور سامست جفت

چرا آشکارا بباید نهفت

به پیش پدر شد چو خورشید شرق

به یاقوت و زر اندرون گشته غرق

بهشتی بد آراسته پرنگار

چو خورشید تابان به خرم بهار

پدر چون ورا دید خیره بماند

جهان آفرین را نهانی بخواند

بدو گفت ای شسته مغز از خرد

ز پرگوهران این کی اندر خورد

که با اهرمن جفت گردد پری

که مه تاج بادت مه انگشتری

چو بشنید رودابه آن گفت‌وگوی

دژم گشت و چون زعفران کرد روی

سیه مژه بر نرگسان دژم

فرو خوابنید و نزد هیچ دم

پدر دل پر از خشم و سر پر ز جنگ

همی رفت غران بسان پلنگ

سوی خانه شد دختر دل‌شده

رخان معصفر بزر آژده

به یزدان گرفتند هر دو پناه

هم این دل شده ماه و هم پیشگاه

...

منوچهر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۴

پس آگاهی آمد به شاه بزرگ

ز مهراب و دستان سام سترگ

ز پیوند مهراب وز مهر زال

وزان ناهمالان گشته همال

سخن رفت هر گونه با موبدان

به پیش سرافراز شاه ردان

چنین گفت با بخردان شهریار

که بر ما شود زین دژم روزگار

چو ایران ز چنگال شیر و پلنگ

برون آوریدم به رای و به جنگ

فریدون ز ضحاک گیتی بشست

بترسم که آید ازان تخم رست

نباید که بر خیره از عشق زال

همال سرافگنده گردد همال

چو از دخت مهراب و از پور سام

برآید یکی تیغ تیز از نیام

اگر تاب گیرد سوی مادرش

زگفت پراگنده گردد سرش

کند شهر ایران پر آشوب و رنج

بدو بازگردد مگر تاج و گنج

همه موبدان آفرین خواندند

ورا خسرو پاک‌دین خواندند

بگفتند کز ما تو داناتری

به بایستها بر تواناتری

همان کن کجا با خرد درخورد

دل اژدها را خرد بشکرد

بفرمود تا نوذر آمدش پیش

ابا ویژگان و بزرگان خویش

بدو گفت رو پیش سام سوار

بپرسش که چون آمد از کارزار

چو دیدی بگویش کزین سوگرای

ز نزدیک ماکن سوی خانه رای

هم آنگاه برخاست فرزند شاه

ابا ویژگان سرنهاده به راه

سوی سام نیرم نهادند روی

ابا ژنده‌پیلان پرخاش جوی

چو زین کار سام یل آگاه شد

پذیره سوی پورکی شاه شد

ز پیش پدر نوذر نامدار

بیامد به نزدیک سام سوار

همه نامداران پذیره شدند

ابا ژنده‌پیل و تبیره شدند

رسیدند پس پیش سام سوار

بزرگان و کی نوذر نامدار

پیام پدر شاه نوذر بداد

به دیدار او سام یل گشت شاد

چنین داد پاسخ که فرمان کنم

ز دیدار او رامش جان کنم

نهادند خوان و گرفتند جام

نخست از منوچهر بردند نام

پس از نوذر و سام و هر مهتری

گرفتند شادی ز هر کشوری

به شادی درآمد شب دیریاز

چو خورشید رخشنده بگشاد راز

خروش تبیره برآمد ز در

هیون دلاور برآورد پر

سوی بارگاه منوچهر شاه

به فرمان او برگرفتند راه

منوچهر چون یافت زو آگهی

بیاراست دیهیم شاهنشهی

ز ساری و آمل برآمد خروش

چو دریای سبز اندر آمد به جوش

ببستند آئین ژوپین وران

برفتند با خشتهای گران

سپاهی که از کوه تا کوه مرد

سپر در سپر ساخته سرخ و زرد

ابا کوس و با نای روئین و سنج

ابا تازی اسپان و پیلان و گنج

ازین گونه لشکر پذیره شدند

بسی با درفش و تبیره شدند

چو آمد به نزدیکی بارگاه

پیاده شد و راه بگشاد شاه

چو شاه جهاندار بگشاد روی

زمین را ببوسید و شد پیش اوی

منوچهر برخاست از تخت عاج

ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج

بر خویش بر تخت بنشاختش

چنان چون سزا بود بنواختش

وزان گرگساران جنگ آوران

وزان نره دیوان مازندران

بپرسید و بسیار تیمار خورد

سپهبد سخن یک به یک یادکرد

که نوشه زی ای شاه تا جاودان

ز جان تو کوته بد بدگمان

برفتم بران شهر دیوان نر

نه دیوان که شیران جنگی به بر

که از تازی اسپان تکاورترند

ز گردان ایران دلاورترند

سپاهی که سگسار خوانندشان

پلنگان جنگی نمایندشان

ز من چون بدیشان رسید آگهی

از آواز من مغزشان شد تهی

به شهر اندرون نعره برداشتند

ازان پس همه شهر بگذاشتند

همه پیش من جنگ جوی آمدند

چنان خیره و پوی پوی آمدند

سپه جنب جنبان شد و روز تار

پس اندر فراز آمد و پیش غار

نبیره جهاندار سلم بزرگ

به پیش سپاه اندر آمد چو گرگ

سپاهی به کردار مور و ملخ

نبد دشت پیدا نه کوه و نه شخ

چو برخاست زان لشکر گشن گرد

رخ نامداران ما گشت زرد

من این گرز یک زخم برداشتم

سپه را هم آنجای بگذاشتم

خروشی خروشیدم از پشت زین

که چون آسیا شد بریشان زمین

دل آمد سپه را همه بازجای

سراسر سوی رزم کردند رای

چو بشنید کاکوی آواز من

چنان زخم سرباز کوپال من

بیامد به نزدیک من جنگ ساز

چو پیل ژیان با کمند دراز

مرا خواست کارد به خم کمند

چو دیدم خمیدم ز راه گزند

کمان کیانی گرفتم به چنگ

به پیکان پولاد و تیر خدنگ

عقاب تکاور برانگیختم

چو آتش بدو بر تبر ریختم

گمانم چنان بد که سندان سرش

که شد دوخته مغز تا مغفرش

نگه کردم از گرد چون پیل مست

برآمد یکی تیغ هندی به دست

چنان آمدم شهریارا گمان

کزو کوه زنهار خواهد بجان

وی اندر شتاب و من اندر درنگ

همی جستمش تا کی آید به چنگ

چو آمد به نزدیک من سرفراز

من از چرمه چنگال کردم دراز

گرفتم کمربند مرد دلیر

ز زین برگسستم بکردار شیر

زدم بر زمین بر چو پیل ژیان

بدین آهنین دست و گردی میان

چو افگنده شد شاه زین گونه خوار

سپه روی برگشت از کارزار

نشیب و فراز بیابان و کوه

به هر سو شده مردمان هم گروه

سوار و پیاده ده و دو هزار

فگنده پدید آمد اندر شمار

چو بشنید گفتار سالار شاه

برافراخت تا ماه فرخ کلاه

چو روز از شب آمد بکوشش ستوه

ستوهی گرفته فرو شد به کوه

می و مجلس آراست و شد شادمان

جهان پاک دید از بد بدگمان

به بگماز کوتاه کردند شب

به یاد سپهبد گشادند لب

چو شب روز شد پردهٔ بارگاه

گشادند و دادند زی شاه راه

بیامد سپهدار سام سترگ

به نزد منوچهر شاه بزرگ

چنی گفت با سام شاه جهان

کز ایدر برو با گزیده مهان

به هندوستان آتش اندر فروز

همه کاخ مهراب و کابل بسوز

نباید که او یابد از بد رها

که او ماند از بچهٔ اژدها

زمان تا زمان زو برآید خروش

شود رام گیتی پر از جنگ و جوش

هر آنکس که پیوستهٔ او بود

بزرگان که در دستهٔ او بود

سر از تن جدا کن زمین را بشوی

ز پیوند ضحاک و خویشان اوی

چنین داد پاسخ که ایدون کنم

که کین از دل شاه بیرون کنم

ببوسید تخت و بمالید روی

بران نامور مهر انگشت اوی

سوی خانه بنهاد سر با سپاه

بدان باد پایان جوینده راه

...

منوچهر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۵

به مهراب و دستان رسید این سخن

که شاه و سپهبد فگندند بن

خروشان ز کابل همی رفت زال

فروهشته لفج و برآورده یال

همی گفت اگر اژدهای دژم

بیاید که گیتی بسوزد به دم

چو کابلستان را بخواهد بسود

نخستین سر من بباید درود

به پیش پدر شد پر از خون جگر

پر اندیشه دل پر ز گفتار سر

چو آگاهی آمد به سام دلیر

که آمد ز ره بچهٔ نره شیر

همه لشکر از جای برخاستند

درفش فریدون بیاراستند

پذیره شدن را تبیره زدند

سپاه و سپهبد پذیره شدند

همه پشت پیلان به رنگین درفش

بیاراسته سرخ و زرد و بنفش

چو روی پدر دید دستان سام

پیاده شد از اسپ و بگذارد گام

بزرگان پیاده شدند از دو روی

چه سالارخواه و چه سالارجوی

زمین را ببوسید زال دلیر

سخن گفت با او پدر نیز دیر

نشست از بر تازی اسپ سمند

چو زرین درخشنده کوهی بلند

بزرگان همه پیش او آمدند

به تیمار و با گفت و گو آمدند

که آزرده گشتست بر تو پدر

یکی پوزش آور مکش هیچ سر

چنین داد پاسخ کزین باک نیست

سرانجام آخر به جز خاک نیست

پدر گر به مغز اندر آرد خرد

همانا سخن بر سخن نگذرد

و گر برگشاید زبان را به خشم

پس از شرمش آب اندر آرم به چشم

چنین تا به درگاه سام آمدند

گشاده‌دل و شادکام آمدند

فرود آمد از باره سام سوار

هم اندر زمان زال را داد بار

چو زال اندر آمد به پیش پدر

زمین را ببوسید و گسترد بر

یکی آفرین کرد بر سام گرد

وزاب دو نرگس همی گل سترد

که بیدار دل پهلوان شاد باد

روانش گرایندهٔ داد باد

ز تیغ تو الماس بریان شود

زمین روز جنگ از تو گریان شود

کجا دیزهٔ تو چمد روز جنگ

شتاب آید اندر سپاه درنگ

سپهری کجا باد گرز تو دید

همانا ستاره نیارد کشید

زمین نسپرد شیر با داد تو

روان و خرد کشته بنیاد تو

همه مردم از داد تو شادمان

ز تو داد یابد زمین و زمان

مگر من که از داد بی‌بهره‌ام

و گرچه به پیوند تو شهره‌ام

یکی مرغ پرورده‌ام خاک خورد

به گیتی مرا نیست با کس نبرد

ندانم همی خویشتن را گناه

که بر من کسی را بران هست راه

مگر آنکه سام یلستم پدر

و گر هست با این نژادم هنر

ز مادر بزادم بینداختی

به کوه اندرم جایگه ساختی

فگندی به تیمار زاینده را

به آتش سپردی فزاینده را

ترا با جهان آفرین نیست جنگ

که از چه سیاه و سپیدست رنگ

کنون کم جهان آفرین پرورید

به چشم خدایی به من بنگرید

ابا گنج و با تخت و گرز گران

ابا رای و با تاج و تخت و سران

نشستم به کابل به فرمان تو

نگه داشتم رای و پیمان تو

که گر کینه جویی نیازارمت

درختی که کشتی به بار آرمت

ز مازندران هدیه این ساختی

هم از گرگساران بدین تاختی

که ویران کنی خان آباد من

چنین داد خواهی همی داد من

من اینک به پیش تو استاده‌ام

تن بنده خشم ترا داده‌ام

به اره میانم بدو نیم کن

ز کابل مپیمای با من سخن

سپهبد چو بشنید گفتار زال

برافراخت گوش و فرو برد یال

بدو گفت آری همینست راست

زبان تو بر راستی بر گواست

همه کار من با تو بیداد بود

دل دشمنان بر تو بر شاد بود

ز من آرزو خود همین خواستی

به تنگی دل از جای برخاستی

مشو تیز تا چارهٔ کار تو

بسازم کنون نیز بازار تو

یکی نامه فرمایم اکنون به شاه

فرستم به دست تو ای نیک‌خواه

سخن هر چه باید به یاد آورم

روان و دلش سوی داد آورم

اگر یار باشد جهاندار ما

به کام تو گردد همه کار ما

نویسنده را پیش بنشاندند

ز هر در سخنها همی راندند

سرنامه کرد آفرین خدای

کجا هست و باشد همیشه به جای

ازویست نیک و بد و هست و نیست

همه بندگانیم و ایزد یکیست

هر آن چیز کو ساخت اندر بوش

بران است چرخ روان را روش

خداوند کیوان و خورشید و ماه

وزو آفرین بر منوچهر شاه

به رزم اندرون زهر تریاک سوز

به بزم اندرون ماه گیتی فروز

گراینده گرز و گشاینده شهر

ز شادی به هر کس رساننده بهر

کشنده درفش فریدون به جنگ

کشنده سرافراز جنگی پلنگ

ز باد عمود تو کوه بلند

شود خاک نعل سرافشان سمند

همان از دل پاک و پاکیزه کیش

به آبشخور آری همی گرگ و میش

یکی بنده‌ام من رسیده به جای

به مردی بشست اندر آورده پای

همی گرد کافور گیرد سرم

چنین کرد خورشید و ماه افسرم

ببستم میان را یکی بنده‌وار

ابا جاودان ساختم کارزار

عنان پیچ و اسپ افگن و گرزدار

چو من کس ندیدی به گیتی سوار

بشد آب گردان مازندران

چو من دست بردم به گرز گران

ز من گر نبودی به گیتی نشان

برآورده گردن ز گردن کشان

چنان اژدها کو ز رود کشف

برون آمد و کرد گیتی چو کف

زمین شهر تا شهر پهنای او

همان کوه تا کوه بالای او

جهان را ازو بود دل پر هراس

همی داشتندی شب و روز پاس

هوا پاک دیدم ز پرندگان

همان روی گیتی ز درندگان

ز تفش همی پر کرگس بسوخت

زمین زیر زهرش همی برفروخت

نهنگ دژم بر کشیدی ز آب

به دم درکشیدی ز گردون عقاب

زمین گشت بی‌مردم و چارپای

همه یکسر او را سپردند جای

چو دیدم که اندر جهان کس نبود

که با او همی دست یارست سود

به زور جهاندار یزدان پاک

بیفگندم از دل همه ترس و باک

میان را ببستم به نام بلند

نشستم بران پیل پیکر سمند

به زین اندرون گرزهٔ گاوسر

به بازو کمان و به گردن سپر

برفتم بسان نهنگ دژم

مرا تیز چنگ و ورا تیز دم

مرا کرد پدرود هرکو شنید

که بر اژدها گرز خواهم کشید

ز سر تا به دمش چو کوه بلند

کشان موی سر بر زمین چون کمند

زبانش بسان درختی سیاه

ز فر باز کرده فگنده به راه

چو دو آبگیرش پر از خون دو چشم

مرا دید غرید و آمد به خشم

گمانی چنان بردم ای شهریار

که دارم مگر آتش اندر کنار

جهان پیش چشمم چو دریا نمود

به ابر سیه بر شده تیره دود

ز بانگش بلرزید روی زمین

ز زهرش زمین شد چو دریای چین

برو بر زدم بانگ برسان شیر

چنان چون بود کار مرد دلیر

یکی تیر الماس پیکان خدنگ

به چرخ اندرون راندم بی‌درنگ

چو شد دوخته یک کران از دهانش

بماند از شگفتی به بیرون زبانش

هم اندر زمان دیگری همچنان

زدم بر دهانش بپیچید ازان

سدیگر زدم بر میان زفرش

برآمد همی جوی خون از جگرش

چو تنگ اندر آورد با من زمین

برآهختم این گاوسر گرزکین

به نیروی یزدان گیهان خدای

برانگیختم پیلتن را ز جای

زدم بر سرش گرزهٔ گاو چهر

برو کوه بارید گفتی سپهر

شکستم سرش چون تن ژنده پیل

فرو ریخت زو زهر چون رود نیل

به زخمی چنان شد که دیگر نخاست

ز مغزش زمین گشت باکوه راست

کشف رود پر خون و زرداب شد

زمین جای آرامش و خواب شد

همه کوهساران پر از مرد و زن

همی آفرین خواندندی بمن

جهانی بران جنگ نظاره بود

که آن اژدها زشت پتیاره بود

مرا سام یک زخم ازان خواندند

جهان زر و گوهر برافشاندند

چو زو بازگشتم تن روشنم

برهنه شد از نامور جوشنم

فرو ریخت از باره بر گستوان

وزین هست هر چند رانم زیان

بران بوم تا سالیان بر نبود

جز از سوخته خار خاور نبود

چنین و جزین هر چه بودیم رای

سران را سرآوردمی زیر پای

کجا من چمانیدمی بادپای

بپرداختی شیر درنده جای

کنون چند سالست تا پشت زین

مرا تختگاه است و اسپم زمین

همه گرگساران و مازنداران

به تو راست کردم به گرز گران

نکردم زمانی برو بوم یاد

ترا خواستم راد و پیروز و شاد

کنون این برافراخته یال من

همان زخم کوبنده کوپال من

بدان هم که بودی نماند همی

بر و گردگاهم خماند همی

کمندی بینداخت از دست شست

زمانه مرا باژگونه ببست

سپردیم نوبت کنون زال را

که شاید کمربند و کوپال را

یکی آرزو دارد اندر نهان

بیاید بخواهد ز شاه جهان

یکی آرزو کان به یزدان نکوست

کجا نیکویی زیر فرمان اوست

نکردیم بی‌رای شاه بزرگ

که بنده نباید که باشد سترگ

همانا که با زال پیمان من

شنیدست شاه جهان‌بان من

که از رای او سر نپیچم به هیچ

درین روزها کرد زی من بسیچ

به پیش من آمد پر از خون رخان

همی چاک چاک آمدش ز استخوان

مرا گفت بردار آمل کنی

سزاتر که آهنگ کابل کنی

چو پروردهٔ مرغ باشد به کوه

نشانی شده در میان گروه

چنان ماه بیند به کابلستان

چو سرو سهی بر سرش گلستان

چو دیوانه گردد نباشد شگفت

ازو شاه را کین نباید گرفت

کنون رنج مهرش به جایی رسید

که بخشایش آرد هر آن کش بدید

ز بس درد کو دید بر بی‌گناه

چنان رفت پیمان که بشنید شاه

گسی کردمش با دلی مستمند

چو آید به نزدیک تخت بلند

همان کن که با مهتری در خورد

ترا خود نیاموخت باید خرد

چو نامه نوشتند و شد رای راست

ستد زود دستان و بر پای خاست

چو خورشید سر سوی خاور نهاد

نخفت و نیاسود تا بامداد

چو آن جامه‌ها سوده بفگند شب

سپیده بخندید و بگشاد لب

بیامد به زین اندر آورد پای

برآمد خروشیدن کره نای

به سوی شهنشاه بنهاد روی

ابا نامهٔ سام آزاده خوی

...

منوچهر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۶

چو در کابل این داستان فاش گشت

سر مرزبان پر ز پرخاش گشت

برآشفت و سیندخت را پیش خواند

همه خشم رودابه بر وی براند

بدو گفت کاکنون جزین رای نیست

که با شاه گیتی مرا پای نیست

که آرمت با دخت ناپاک تن

کشم زارتان بر سر انجمن

مگر شاه ایران ازین خشم و کین

برآساید و رام گردد زمین

به کابل که با سام یارد چخید

ازان زخم گرزش که یارد چشید

چو بشنید سیندخت بنشست پست

دل چاره‌جوی اندر اندیشه بست

یکی چاره آورد از دل به جای

که بد ژرف بین و فزاینده رای

وزان پس دوان دست کرده به کش

بیامد بر شاه خورشید فش

بدو گفت بشنو ز من یک سخن

چو دیگر یکی کامت آید بکن

ترا خواسته گر ز بهر تنست

ببخش و بدان کین شب آبستنست

اگر چند باشد شب دیریاز

برو تیرگی هم نماند دراز

شود روز چون چشمه روشن شود

جهان چون نگین بدخشان شود

بدو گفت مهراب کز باستان

مزن در میان یلان داستان

بگو آنچه دانی و جان را بکوش

وگر چادر خون به تن بر بپوش

بدو گفت سیندخت کای سرفراز

بود کت به خونم نیاید نیاز

مرا رفت باید به نزدیک سام

زبان برگشایم چو تیغ از نیام

بگویم بدو آنچه گفتن سزد

خرد خام گفتارها را پزد

ز من رنج جان و ز تو خواسته

سپردن به من گنج آراسته

بدو گفت مهراب بستان کلید

غم گنج هرگز نباید کشید

پرستنده و اسپ و تخت و کلاه

بیارای و با خویشتن بر به راه

مگر شهر کابل نسوزد به ما

چو پژمرده شد برفروزد به ما

چین گفت سیندخت کای نامدار

به جای روان خواسته خواردار

نباید که چون من شوم چاره‌جوی

تو رودابه را سختی آری به روی

مرا در جهان انده جان اوست

کنون با توم روز پیمان اوست

ندارم همی انده خویشتن

ازویست این درد و اندوه من

یکی سخت پیمان ستد زو نخست

پس آنگه به مردی ره چاره جست

بیاراست تن را به دیبا و زر

به در و به یاقوت پرمایه سر

پس از گنج زرش ز بهر نثار

برون کرد دینار چون سی‌هزار

به زرین ستام آوریدند سی

از اسپان تازی و از پارسی

ابا طوق زرین پرستنده شست

یکی جام زر هر یکی را به دست

پر از مشک و کافور و یاقوت و زر

ز پیروزهٔ چند چندی گهر

چهل جامه دیبای پیکر به زر

طرازش همه گونه گونه گهر

به زرین و سیمین دوصد تیغ هند

جزان سی به زهراب داده پرند

صد اشتر همه مادهٔ سرخ موی

صد استر همه بارکش راه جوی

یکی تاج پرگوهر شاهوار

ابا طوق و با یاره و گوشوار

بسان سپهری یکی تخت زر

برو ساخته چند گونه گهر

برش خسروی بیست پهنای او

چو سیصد فزون بود بالای او

وزان ژنده‌پیلان هندی چهار

همه جامه و فرش کردند بار

...

منوچهر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱

منوچهر یک هفته با درد بود

دو چشمش پر آب و رخش زرد بود

بهشتم بیامد منوچهر شاه

بسر بر نهاد آن کیانی کلاه

همه پهلوانان روی زمین

برو یکسره خواندند آفرین

چو دیهیم شاهی بسر بر نهاد

جهان را سراسر همه مژده داد

به داد و به آیین و مردانگی

به نیکی و پاکی و فرزانگی

منم گفت بر تخت گردان سپهر

همم خشم و جنگست و هم داد و مهر

زمین بنده و چرخ یار منست

سر تاجداران شکار منست

همم دین و هم فرهٔ ایزدیست

همم بخت نیکی و هم بخردیست

شب تار جویندهٔ کین منم

همان آتش تیز برزین منم

خداوند شمشیر و زرینه کفش

فرازندهٔ کاویانی درفش

فروزندهٔ میغ و برنده تیغ

بجنگ اندرون جان ندارم دریغ

گه بزم دریا دو دست منست

دم آتش از بر نشست منست

بدان را ز بد دست کوته کنم

زمین را بکین رنگ دیبه کنم

گراینده گرز و نماینده تاج

فروزندهٔ ملک بر تخت عاج

ابا این هنرها یکی بنده‌ام

جهان آفرین را پرستنده‌ام

همه دست بر روی گریان زنیم

همه داستانها ز یزدان زنیم

کزو تاج و تختست ازویم سپاه

ازویم سپاس و بدویم پناه

براه فریدون فرخ رویم

نیامان کهن بود گر ما نویم

هر آنکس که در هفت کشور زمین

بگردد ز راه و بتابد ز دین

نمایندهٔ رنج درویش را

زبون داشتن مردم خویش را

برافراختن سر به بیشی و گنج

به رنجور مردم نماینده رنج

همه نزد من سر به سر کافرند

وز آهرمن بدکنش بدترند

هر آن کس که او جز برین دین بود

ز یزدان و از منش نفرین بود

وزان پس به شمشیر یازیم دست

کنم سر به سر کشور و مرز پست

همه پهلوانان روی زمین

منوچهر را خواندند آفرین

که فرخ نیای تو ای نیکخواه

ترا داد شاهی و تخت و کلاه

ترا باد جاوید تخت ردان

همان تاج و هم فرهٔ موبدان

دل ما یکایک به فرمان تست

همان جان ما زیر پیمان تست

جهان پهلوان سام بر پای خاست

چنین گفت کای خسرو داد راست

ز شاهان مرا دیده بر دیدنست

ز تو داد و ز ما پسندیدنست

پدر بر پدر شاه ایران تویی

گزین سواران و شیران تویی

ترا پاک یزدان نگه‌دار باد

دلت شادمان بخت بیدار باد

تو از باستان یادگار منی

به تخت کئی بر بهار منی

به رزم اندرون شیر پاینده‌ای

به بزم اندرون شید تابنده‌ای

زمین و زمان خاک پای تو باد

همان تخت پیروزه جای تو باد

تو شستی به شمشیر هندی زمین

به آرام بنشین و رامش گزین

ازین پس همه نوبت ماست رزم

ترا جای تخت است و شادی و بزم

شوم گرد گیتی برآیم یکی

ز دشمن ببند آورم اندکی

مرا پهلوانی نیای تو داد

دلم را خرد مهر و رای تو داد

برو آفرین کرد بس شهریار

بسی دادش از گوهر شاهوار

چو از پیش تختش گرازید سام

پسش پهلوانان نهادند گام

خرامید و شد سوی آرامگاه

همی کرد گیتی به آیین و راه

...

منوچهر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۷

چو شد ساخته کار خود بر نشست

چو گردی به مردی میان را ببست

یکی ترگ رومی به سر بر نهاد

یکی باره زیراندرش همچو باد

بیامد گرازان به درگاه سام

نه آواز داد و نه برگفت نام

به کار آگهان گفت تا ناگهان

بگویند با سرفراز جهان

که آمد فرستاده‌ای کابلی

به نزد سپهبد یل زابلی

ز مهراب گرد آوریده پیام

به نزد سپهبد جهانگیر سام

بیامد بر سام یل پرده‌دار

بگفت و بفرمود تا داد بار

فرود آمد از اسپ سیندخت و رفت

به پیش سپهبد خرامید تفت

زمین را ببوسید و کرد آفرین

ابر شاه و بر پهلوان زمین

نثار و پرستنده و اسپ و پیل

رده بر کشیده ز در تا دو میل

یکایک همه پیش سام آورید

سر پهلوان خیره شد کان بدید

پر اندیشه بنشست برسان مست

بکش کرده دست و سرافگنده پست

که جایی کجا مایه چندین بود

فرستادن زن چه آیین بود

گراین خواسته زو پذیرم همه

ز من گردد آزرده شاه رمه

و گر بازگردانم از پیش زال

برآرد به کردار سیمرغ بال

برآورد سر گفت کاین خواسته

غلامان و پیلان آراسته

برید این به گنجور دستان دهید

به نام مه کابلستان دهید

پری روی سیندخت بر پیش سام

زبان کرد گویا و دل شادکام

چو آن هدیه‌ها را پذیرفته دید

رسیده بهی و بدی رفته دید

سه بت روی با او به یک جا بدند

سمن پیکر و سرو بالا بدند

گرفته یکی جام هر یک به دست

بفرمود کامد به جای نشست

به پیش سپهبد فرو ریختند

همه یک به دیگر برآمیختند

چو با پهلوان کار بر ساختند

ز بیگانه خانه بپرداختند

چنین گفت سیندخت با پهلوان

که با رای تو پیر گردد جوان

بزرگان ز تو دانش آموختند

به تو تیرگیها برافروختند

به مهر تو شد بسته دست بدی

به گرزت گشاده ره ایزدی

گنهکار گر بود مهراب بود

ز خون دلش دیده سیراب بود

سر بیگناهان کابل چه کرد

کجا اندر آورد باید بگرد

همه شهر زنده برای تواند

پرستنده و خاک پای تواند

ازان ترس کو هوش و زور آفرید

درخشنده ناهید و هور آفرید

نیاید چنین کارش از تو پسند

میان را به خون ریختن در مبند

بدو سام یل گفت با من بگوی

ازان کت بپرسم بهانه مجوی

تو مهراب را کهتری گر همال

مر آن دخت او را کجا دید زال

به روی و به موی و به خوی و خرد

به من گوی تا باکی اندر خورد

ز بالا و دیدار و فرهنگ اوی

بران سان که دیدی یکایک بگوی

بدو گفت سیندخت کای پهلوان

سر پهلوانان و پشت گوان

یکی سخت پیمانت خواهم نخست

که لرزان شود زو بر و بوم و رست

که از تو نیاید به جانم گزند

نه آنکس که بر من بود ارجمند

مرا کاخ و ایوان آباد هست

همان گنج و خویشان و بنیاد هست

چو ایمن شوم هر چه گویی بگوی

بگویم بجویم بدین آب روی

نهفته همه گنج کابلستان

بکوشم رسانم به زابلستان

جزین نیز هر چیز کاندر خورد

بیبد ز من مهتر پر خرد

گرفت آن زمان سام دستش به دست

ورا نیک بنواخت و پیمان ببست

چو بشنید سیندخت سوگند او

همان راست گفتار و پیوند او

زمین را ببوسید و بر پای خاست

بگفت آنچه اندر نهان بود راست

که من خویش ضحاکم ای پهلوان

زن گرد مهراب روشن روان

همان مام رودابهٔ ماه روی

که دستان همی جان فشاند بروی

همه دودمان پیش یزدان پاک

شب تیره تا برکشد روز چاک

همی بر تو بر خواندیم آفرین

همان بر جهاندار شاه زمین

کنون آمدم تا هوای تو چیست

ز کابل ترا دشمن و دوست کیست

اگر ما گنهکار و بدگوهریم

بدین پادشاهی نه اندر خوریم

من اینک به پیش توام مستمند

بکش گر کشی ور ببندی ببند

دل بیگناهان کابل مسوز

کجا تیره روز اندر آید به روز

سخنها چو بشنید ازو پهلوان

زنی دید با رای و روشن روان

به رخ چون بهار و به بالا چو سرو

میانش چو غرو و به رفتن تذرو

چنین داد پاسخ که پیمان من

درست است اگر بگسلد جان من

تو با کابل و هر که پیوند تست

بمانید شادان دل و تن‌درست

بدین نیز همداستانم که زال

ز گیتی چو رودابه جوید همال

شما گرچه از گوهر دیگرید

همان تاج و اورنگ را در خورید

چنین است گیتی وزین ننگ نیست

ابا کردگار جهان جنگ نیست

چنان آفریند که آیدش رای

نمانیم و ماندیم با های های

یکی بر فراز و یکی در نشیب

یکی با فزونی یکی با نهیب

یکی از فزایش دل آراسته

ز کمی دل دیگری کاسته

یکی نامه با لابهٔ دردمند

نبشتم به نزدیک شاه بلند

به نزد منوچهر شد زال زر

چنان شد که گفتی برآورده پر

به زین اندر آمد که زین را ندید

همان نعل اسپش زمین را ندید

بدین زال را شاه پاسخ دهد

چو خندان شود رای فرخ نهد

که پروردهٔ مرغ بی‌دل شدست

از آب مژه پای در گل شدست

عروس ار به مهر اندرون همچو اوست

سزد گر برآیند هر دو ز پوست

یکی روی آن بچهٔ اژدها

مرا نیز بنمای و بستان بها

بدو گفت سیندخت اگر پهلوان

کند بنده را شاد و روشن روان

چماند به کاخ من اندر سمند

سرم بر شود به آسمان بلند

به کابل چنو شهریار آوریم

همه پیش او جان نثار آوریم

لب سام سیندخت پرخنده دید

همه بیخ کین از دلش کنده دید

نوندی دلاور به کردار باد

برافگند و مهراب را مژده داد

کز اندیشهٔ بد مکن یاد هیچ

دلت شاد کن کار مهمان بسیچ

من اینک پس نامه اندر دمان

بیایم نجویم به ره بر زمان

دوم روز چون چشمهٔ آفتاب

بجنیبد و بیدار شد سر ز خواب

گرانمایه سیندخت بنهاد روی

به درگاه سالار دیهیم جوی

روارو برآمد ز درگاه سام

مه بانوان خواندندش به نام

بیامد بر سام و بردش نماز

سخن گفت بااو زمانی دراز

به دستوری بازگشتن به جای

شدن شادمان سوی کابل خدای

دگر ساختن کار مهمان نو

نمودن به داماد پیمان نو

ورا سام یل گفت برگرد و رو

بگو آنچه دیدی به مهراب گو

سزاوار او خلعت آراستند

ز گنج آنچه پرمایه‌تر خواستند

بکابل دگر سام را هر چه بود

ز کاخ و زباغ و زکشت و درود

دگر چارپایان دوشیدنی

ز گستردنی هم ز پوشیدنی

به سیندخت بخشید و دستش بدست

گرفت و یک نیز پیمان ببست

پذیرفت مر دخت او را بزال

که باشند هر دو بشادی همال

سرافراز گردی و مردی دویست

بدو داد و گفتش که ایدر مایست

به کابل بباش و به شادی بمان

ازین پس مترس از بد بدگمان

شگفته شد آن روی پژمرده ماه

به نیک اختری برگرفتند راه

...

منوچهر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲

کنون پرشگفتی یکی داستان

بپیوندم از گفتهٔ باستان

نگه کن که مر سام را روزگار

چه بازی نمود ای پسر گوش دار

نبود ایچ فرزند مرسام را

دلش بود جویندهٔ کام را

نگاری بد اندر شبستان اوی

ز گلبرگ رخ داشت و ز مشک موی

از آن ماهش امید فرزند بود

که خورشید چهر و برومند بود

ز سام نریمان همو بارداشت

ز بارگران تنش آزار داشت

ز مادر جدا شد بران چند روز

نگاری چو خورشید گیتی فروز

به چهره چنان بود تابنده شید

ولیکن همه موی بودش سپید

پسر چون ز مادر بران گونه زاد

نکردند یک هفته بر سام یاد

شبستان آن نامور پهلوان

همه پیش آن خرد کودک نوان

کسی سام یل را نیارست گفت

که فرزند پیر آمد از خوب جفت

یکی دایه بودش به کردار شیر

بر پهلوان اندر آمد دلیر

که بر سام یل روز فرخنده باد

دل بدسگالان او کنده باد

پس پردهٔ تو در ای نامجوی

یکی پور پاک آمد از ماه روی

تنش نقرهٔ سیم و رخ چون بهشت

برو بر نبینی یک اندام زشت

از آهو همان کش سپیدست موی

چنین بود بخش تو ای نامجوی

فرود آمد از تخت سام سوار

به پرده درآمد سوی نوبهار

چو فرزند را دید مویش سپید

ببود از جهان سر به سر ناامید

سوی آسمان سربرآورد راست

ز دادآور آنگاه فریاد خواست

که ای برتر از کژی و کاستی

بهی زان فزاید که تو خواستی

اگر من گناهی گران کرده‌ام

وگر کیش آهرمن آورده‌ام

به پوزش مگر کردگار جهان

به من بر ببخشاید اندر نهان

بپیچد همی تیره جانم ز شرم

بجوشد همی در دلم خون گرم

چو آیند و پرسند گردنکشان

چه گویم ازین بچهٔ بدنشان

چه گویم که این بچهٔ دیو چیست

پلنگ و دورنگست و گرنه پریست

ازین ننگ بگذارم ایران زمین

نخواهم برین بوم و بر آفرین

بفرمود پس تاش برداشتند

از آن بوم و بر دور بگذاشتند

بجایی که سیمرغ را خانه بود

بدان خانه این خرد بیگانه بود

نهادند بر کوه و گشتند باز

برآمد برین روزگاری دراز

چنان پهلوان زادهٔ بیگناه

ندانست رنگ سپید از سیاه

پدر مهر و پیوند بفگند خوار

جفا کرد بر کودک شیرخوار

یکی داستان زد برین نره شیر

کجا بچه را کرده بد شیر سیر

که گر من ترا خون دل دادمی

سپاس ایچ بر سرت ننهادمی

که تو خود مرا دیده و هم دلی

دلم بگسلد گر زمن بگسلی

چو سیمرغ را بچه شد گرسنه

به پرواز بر شد دمان از بنه

یکی شیرخواره خروشنده دید

زمین را چو دریای جوشنده دید

ز خاراش گهواره و دایه خاک

تن از جامه دور و لب از شیر پاک

به گرد اندرش تیره خاک نژند

به سر برش خورشید گشته بلند

پلنگش بدی کاشکی مام و باب

مگر سایه‌ای یافتی ز آفتاب

فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ

بزد برگرفتش از آن گرم سنگ

ببردش دمان تا به البرز کوه

که بودش بدانجا کنام و گروه

سوی بچگان برد تا بشکرند

بدان نالهٔ زار او ننگرند

ببخشود یزدان نیکی‌دهش

کجا بودنی داشت اندر بوش

نگه کرد سیمرغ با بچگان

بران خرد خون از دو دیده چکان

شگفتی برو بر فگندند مهر

بماندند خیره بدان خوب چهر

شکاری که نازکتر آن برگزید

که بی‌شیر مهمان همی خون مزید

بدین گونه تا روزگاری دراز

برآورد داننده بگشاد راز

چو آن کودک خرد پر مایه گشت

برآن کوه بر روزگاری گذشت

یکی مرد شد چون یکی زاد سرو

برش کوه سیمین میانش چو غرو

نشانش پراگنده شد در جهان

بد و نیک هرگز نماند نهان

به سام نریمان رسید آگهی

از آن نیک پی پور با فرهی

شبی از شبان داغ دل خفته بود

ز کار زمانه برآشفته بود

چنان دید در خواب کز هندوان

یکی مرد بر تازی اسپ دوان

ورا مژده دادی به فرزند او

بران برز شاخ برومند او

چو بیدار شد موبدان را بخواند

ازین در سخن چندگونه براند

چه گویید گفت اندرین داستان

خردتان برین هست همداستان

هر آنکس که بودند پیر و جوان

زبان برگشادند بر پهلوان

که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ

چه ماهی به دریا درون با نهنگ

همه بچه را پروراننده‌اند

ستایش به یزدان رساننده‌اند

تو پیمان نیکی دهش بشکنی

چنان بی‌گنه بچه را بفگنی

بیزدان کنون سوی پوزش گرای

که اویست بر نیکویی رهنمای

چو شب تیره شد رای خواب آمدش

از اندیشهٔ دل شتاب آمدش

چنان دید در خواب کز کوه هند

درفشی برافراشتندی بلند

جوانی پدید آمدی خوب روی

سپاهی گران از پس پشت اوی

بدست چپش بر یکی موبدی

سوی راستش نامور بخردی

یکی پیش سام آمدی زان دو مرد

زبان بر گشادی بگفتار سرد

که ای مرد بیباک ناپاک رای

دل و دیده شسته ز شرم خدای

ترا دایه گر مرغ شاید همی

پس این پهلوانی چه باید همی

گر آهوست بر مرد موی سپید

ترا ریش و سرگشت چون خنگ بید

پس از آفریننده بیزار شو

که در تنت هر روز رنگیست نو

پسر گر به نزدیک تو بود خوار

کنون هست پروردهٔ کردگار

کزو مهربانتر ورا دایه نیست

ترا خود به مهر اندرون مایه نیست

به خواب اندرون بر خروشید سام

چو شیر ژیان کاندر آید به دام

چو بیدار شد بخردانرا بخواند

سران سپه را همه برنشاند

بیامد دمان سوی آن کوهسار

که افگندگان را کند خواستار

سراندر ثریا یکی کوه دید

که گفتی ستاره بخواهد کشید

نشیمی ازو برکشیده بلند

که ناید ز کیوان برو بر گزند

فرو برده از شیز و صندل عمود

یک اندر دگر ساخته چوب عود

بدان سنگ خارا نگه کرد سام

بدان هیبت مرغ و هول کنام

یکی کاخ بد تارک اندر سماک

نه از دست رنج و نه از آب و خاک

ره بر شدن جست و کی بود راه

دد و دام را بر چنان جایگاه

ابر آفریننده کرد آفرین

بمالید رخسارگان بر زمین

همی گفت کای برتر از جایگاه

ز روشن روان و ز خورشید و ماه

گرین کودک از پاک پشت منست

نه از تخم بد گوهر آهرمنست

از این بر شدن بنده را دست گیر

مرین پر گنه را تو اندرپذیر

چنین گفت سیمرغ با پور سام

که ای دیده رنج نشیم و کنام

پدر سام یل پهلوان جهان

سرافرازتر کس میان مهان

بدین کوه فرزند جوی آمدست

ترا نزد او آب روی آمدست

روا باشد اکنون که بردارمت

بی‌آزار نزدیک او آرمت

به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت

که سیر آمدستی همانا ز جفت

نشیم تو رخشنده گاه منست

دو پر تو فر کلاه منست

چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه

ببینی و رسم کیانی کلاه

مگر کاین نشیمت نیاید به کار

یکی آزمایش کن از روزگار

ابا خویشتن بر یکی پر من

خجسته بود سایهٔ فر من

گرت هیچ سختی بروی آورند

ور از نیک و بد گفت‌وگوی آورند

برآتش برافگن یکی پر من

ببینی هم اندر زمان فر من

که در زیر پرت بپرورده‌ام

ابا بچگانت برآورده‌ام

همان گه بیایم چو ابر سیاه

بی‌آزارت آرم بدین جایگاه

فرامش مکن مهر دایه ز دل

که در دل مرا مهر تو دلگسل

دلش کرد پدرام و برداشتش

گرازان به ابر اندر افراشتش

ز پروازش آورد نزد پدر

رسیده به زیر برش موی سر

تنش پیلوار و به رخ چون بهار

پدر چون بدیدش بنالید زار

فرو برد سر پیش سیمرغ زود

نیایش همی بفرین برفزود

سراپای کودک همی بنگرید

همی تاج و تخت کئی را سزید

برو و بازوی شیر و خورشید روی

دل پهلوان دست شمشیر جوی

سپیدش مژه دیدگان قیرگون

چو بسد لب و رخ به مانند خون

دل سام شد چون بهشت برین

بران پاک فرزند کرد آفرین

به من ای پسر گفت دل نرم کن

گذشته مکن یاد و دل گرم کن

منم کمترین بنده یزدان پرست

ازان پس که آوردمت باز دست

پذیرفته‌ام از خدای بزرگ

که دل بر تو هرگز ندارم سترگ

بجویم هوای تو ازنیک و بد

ازین پس چه خواهی تو چونان سزد

تنش را یکی پهلوانی قبای

بپوشید و از کوه بگزارد پای

فرود آمد از کوه و بالای خواست

همان جامهٔ خسرو آرای خواست

سپه یکسره پیش سام آمدند

گشاده دل و شادکام آمدند

تبیره‌زنان پیش بردند پیل

برآمد یکی گرد مانند نیل

خروشیدن کوس با کرنای

همان زنگ زرین و هندی درای

سواران همه نعره برداشتند

بدان خرمی راه بگذاشتند

چو اندر هوا شب علم برگشاد

شد آن روی رومیش زنگی نژاد

بران دشت هامون فرود آمدند

بخفتند و یکبار دم بر زدند

چو بر چرخ گردان درفشنده شید

یکی خیمه زد از حریر سپید

به شادی به شهر اندرون آمدند

ابا پهلوانی فزون آمدند

...

منوچهر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...