پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی)

بخش ۲۶

چو طینوش گفت سکندر شنید

به کردار باد دمان بردمید

بدو گفت کای ناکس بی‌خرد

ترا مردم از مردمان نشمرد

ندانی که پیش که داری نشست

بر شاه منشین و منمای دست

سرت پر ز تیزی و کنداوریست

نگویی مرا خود که شاه تو کیست

اگر نیستی فر این نامدار

سرت کندمی چون ترنجی ز بار

هم‌اکنون سرت را من از درد فور

به لشکر نمایم ز تن کرده دور

یکی بانگ برزد برو مادرش

که آسیمه برگشت جنگی سرش

به طینوش گفت این نه گفتار اوست

بران درگه او را فرستاد دوست

بفرمود کو را به بیرون برند

ز پیش نشستش به هامون برند

چنین گفت پس با سکندر به راز

که طینوش بی‌دانش دیوساز

نباید که اندر نهان چاره‌ای

بسازد گزندی و پتیاره‌ای

تو دانش پژوهی و داری خرد

نگه کن بدین تا چه اندر خورد

سکندر بدو گفت کین نیست راست

چو طینوش را بازخوانی رواست

جهاندار فرزند را بازخواند

بران نامور زیرگاهش نشاند

سکندر بدو گفت کای کامگار

اگر کام دل خواهی آرام دار

من از تو بدین کین نگیرم همی

سخن هرچ گویی پذیرم همی

مرا این نژندی ز اسکندرست

کجا شاد با تاج و با افسرست

بدین سان فرستد مرا نزد شاه

که از نامور مهتری باژ خواه

بدان تا هران بد که خواهد رسید

برو بر من آید ز دشمن پدید

ورا من بدین زود پاسخ دهم

یکی شاه را رای فرخ نهم

اگر دست او من بگیرم به دست

به نزد تو آرم به جای نشست

بدان سان که با او نبینی سپاه

نه شمشیر بینی نه تخت و کلاه

چه بخشی تو زین پادشاهی مرا

چو بپسندی این نیک‌خواهی مرا

چو بشنید طینوش گفت این سخن

شنیدم نباید که گردد کهن

گرین را که گفتی به جای آوری

بکوشی و پاکیزه رای آوری

من از گنج وز بدره و هرچ هست

ز اسپان و مردان خسرو پرست

ترا بخشم و نیز دارم سپاس

تو باشی جهانگیر و نیکی‌شناس

یکی پاک دستور باشی مرا

بدین مرز گنجور باشی مرا

سکندر بیامد ز جای نشست

برین عهد بگرفت دستش به دست

بپرسید طینوش کاین چون کنی

بدین جادوی بر چه افسون کنی

بدو گفت چون بازگردم ز شاه

تو باید که با من بیایی به راه

ز لشکر بیاری سواری هزار

همه نامدار از در کارزار

به جایی یکی بیشه دیدم به راه

نشانم ترا در کمین با سپاه

شوم من ز پیش تو در پیش اوی

ببینم روان بداندیش اوی

بگویم که چندین فرستاد چیز

کزان پس نیندیشی از چیز نیز

فرستاده گوید که من نزد شاه

نیارم شدن در میان سپاه

اگر شاه بیند که با موبدان

شود نزد طینوش با بخردان

چو بیندش بپذیرد این خواسته

ز هرگونه‌ای گنج آراسته

بیاید چو بیند ترا بی‌سپاه

اگر بازگردد گشادست راه

چو او بشنود خوب گفتار من

نه اندیشد از رنگ و بازار من

بیاید بر آن سایه زیر درخت

ز گنجور می خواهد و تاج و تخت

تو جنگی سپاهی به گردش درآر

برآساید از گردش روزگار

مکافات من باشد و کام تو

نجوید ازان پس کس آرام تو

که آید به دستت بسی خواسته

پرستنده و اسپ آراسته

چو طینوش بشنید زان شاد شد

بسان یکی سرو آزاد شد

چنین داد پاسخ که دارم امید

که گردد بدو تیره روزم سپید

به دام من آویزد او ناگهان

به خونی که او ریخت اندر جهان

چو دارای دارا و گردان سند

چو فور دلیر آن سرافراز هند

چو قیدافه گفت سکندر شنید

به چشم و دلش چارهٔ او بدید

بخندید زان چاره در زیر لب

دو بسد نهان کرد زیر قصب

سکندر بیامد ز نزدیک اوی

پراندیشه بد جان تاریک اوی

...

پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۴۲

بدانست کش مرگ نزدیک شد

بروبر همی روز تاریک شد

بران بودش اندیشه کاندر جهان

نماند کسی از نژاد مهان

که لشکر کشد جنگ را سوی روم

نهد پی بران خاک آباد بوم

چو مغز اندرین کار خودکامه کرد

هم‌انگه سطالیس را نامه کرد

هرانکس کجا بد ز تخم کیان

بفرمودشان تا ببندد میان

همه روی را سوی درگه کنند

ز بدها گمانیش کوته کنند

چو این نامه بردند نزد حکیم

دل ارسطالیس شد به دو نیم

هم‌اندر زمان پاسخ نامه کرد

ز مژگان تو گفتی سر خامه کرد

که آن نامهٔ شاه گیهان رسید

ز بدکام دستش بباید کشید

ازان بد که کردی میندیش نیز

از اندیشه درویش را بخش چیز

بپرهیز و جان را به یزدان سپار

به گیتی جز از تخم نیکی مکار

همه مرگ راییم تا زنده‌ایم

به بیچارگی در سرافگنده‌ایم

نه هرکس که شد پادشاهی ببرد

برفت و بزرگی کسی را سپرد

بپرهیز و خون بزرگان مریز

که نفرین بود بر تو تا رستخیز

و دیگر که چون اندر ایران سپاه

نباشد همان شاه در پیش‌گاه

ز ترک و ز هند و ز سقلاب و چین

سپاه آید از هر سوی هم‌چنین

به روم آید آنکس که ایران گرفت

اگر کین بسیچد نباشد شگفت

هرآنکس که هست از نژاد کیان

نباید که از باد یابد زیان

بزرگان و آزادگان را بخوان

به بخش و به سور و به رای و به خوان

سزاوار هر مهتری کشوری

بیارای و آغاز کن دفتری

به نام بزرگان و آزادگان

کزیشان جهان یافتی رایگان

یکی را مده بر دگر دستگاه

کسی را مخوان بر جهان نیز شاه

سپر کن کیان را همه پیش بوم

چو خواهی که لشکر نیاید به روم

سکندر چو پاسخ بران گونه یافت

به اندیشه و رای دیگر شتافت

بزرگان و آزادگان را ز دهر

کسی را کش از مردمی بود بهر

بفرمود تا پیش او خواندند

به جای سزاوار بنشاندند

یکی عهد بنوشت تا هر یکی

فزونی نجوید ز دهر اندکی

بران نامداران جوینده کام

ملوک طوایف نهادند نام

همان شب سکندر به بابل رسید

مهان را به دیدار خود شاد دید

یکی کودک آمد زنی را به شب

بدو ماند هرکس که دیدش عجب

سرش چون سر شیر و بر پای سم

چو مردم بر و کتف و چون گاو دم

بمرد از شگفتی هم‌آنگه که زاد

سزد گر نباشد ازان زن نژاد

ببردند هم در زمان نزد شاه

بدو کرد شاه از شگفتی نگاه

به فالش بد آمد هم‌انگاه گفت

که این بچه در خاک باید نهفت

ز اخترشناسان بسی پیش خواند

وزان کودک مرده چندی براند

ستاره‌شمر زان غمی گشت سخت

بپوشید بر خسرو نیک‌بخت

ز اخترشناسان بپرسید و گفت

که گر هیچ ماند سخن در نهفت

هم‌اکنون ببرم سرانتان ز تن

نیابید جز کام شیران کفن

ستاره‌شمر چون برآشفت شاه

بدو گفت کای نامور پیشگاه

تو بر اختر شیر زادی نخست

بر موبدان و ردان شد درست

سر کودک مرده بینی چو شیر

بگردد سر پادشاهیت زیر

پرآشوب گردد زمین چندگاه

چنین تا نشیند یکی پیشگاه

ستاره‌شمر بیش ازین هرک بود

همی گفت و آن را نشانه نمود

سکندر چو بشنید زان شد غمی

به رای و به مغزش درآمد کمی

چنین گفت کز مرگ خود چاره نیست

مرا دل پر اندیشه زین باره نیست

مرا بیش ازین زندگانی نبود

زمانه نکاهد نخواهد فزود

...

پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۷

همی چاره جست آن شب دیریاز

چو خورشید بنمود چینی طراز

برافراخت از کوه زرین درفش

نگونسار شد پرنیانی بنفش

سکندر بیامد به نزدیک شاه

پرستنده برخاست از بارگاه

به رسمی که بودش فرود آورید

جهانجوی پیش سپهبد چمید

ز بیگانه ایوان بپرداختند

فرستاده را پیش او تاختند

چو قیدافه را دید بر تخت گفت

که با رای تو مشتری باد جفت

بدین مسیحا به فرمان راست

بد ارنده کو بر زبانم گواست

با برای و دین و صلیب بزرگ

به جان و سر شهریار سترگ

به زنار و شماس و روح‌القدس

کزین پس مرا خاک در اندلس

نبیند نه لشکر فرستم به جنگ

نیامیزم از هر دری نیز رنگ

نه با پاک فرزند تو بد کنم

نه فرمان دهم نیز و نه خود کنم

به جان یاد دارم وفای ترا

نجویم به چیزی جفای ترا

برادر بود نیک‌خواهت مرا

به جای صلیب است گاهت مرا

نگه کرد قیدافه سوگند اوی

یگانه دل و راست پیوند اوی

همه کاخ کرسی زرین نهاد

به پیش اندر آرایش چین نهاد

بزرگان و نیک‌اختران را بخواند

یکایک بر آن کرسی زر نشاند

ازان پس گرامی دو فرزند را

بیاورد خویشان و پیوند را

چنین گفت کاندر سرای سپنج

سزد گر نباشیم چندین به رنج

نباید کزین گردش روزگار

مرا بهره کین آید و کارزار

سکندر نخواهد شد از گنج سیر

وگر آسمان اندر آرد به زیر

همی رنج ما جوید از بهر گنج

همه گنج گیتی نیرزد به رنج

برآنم که با اونسازیم جنگ

نه بر پادشاهی کنم کار تنگ

یکی پاسخ پندمندش دهیم

سرش برفرازیم و پندش دهیم

اگر جنگ جوید پس از پند من

به بیند پس از پند من بند من

ازان سان شوم پیش او با سپاه

که بخشایش آرد برو چرخ و ماه

ازین ازمایش ندارد زیان

بماند مگر دوستی در میان

چه گویید و این را چه پاسخ دهید

مرا اندرین رای فرخ نهید

همه مهتران سر برافراختند

همی پاسخ پادشا ساختند

بگفتند کای سرور داد و راد

ندارد کسی چون تو مهتر به یاد

نگویی مگر آنک بهتر بود

خنک شهرکش چون تو مهتر بود

اگر دوست گردد ترا پادشا

چه خواهد جزین مردم پارسا

نه آسیب آید بدین گنج تو

نیرزد همه گنجها رنج تو

چو اسکندری کو بیاید ز روم

به شمشیر دریا کند روی بوم

همی از درت بازگردد به چیز

همه چیز دنیی نیرزد پشیز

جز از آشتی ما نبینیم روی

نه والا بود مردم کینه‌جوی

چو بشنید گفتار آن بخردان

پسندیده و پاک‌دل موبدان

در گنج بگشاد و تاج پدر

بیاورد با یاره و طوق زر

یکی تاج بد کاندران شهر و مرز

کسی گوهرش را ندانست ارز

فرستاده را گفت کین بی‌بهاست

هرانکس که دارد جزو نارواست

به تاج مهان چون سزا دیدمش

ز فرزند پرمایه بگزیدمش

یکی تخت بودش به هفتاد لخت

ببستی گشایندهٔ نیک‌بخت

به پیکر یک اندر دگر بافته

به چاره سر شوشها تافته

سر پایها چون سر اژدها

ندانست کس گوهرش را بها

ازو چارصد گوهر شاهوار

همان سرخ یاقوت بد زین شمار

دو بودی به مثقال هر یک به سنگ

چو یک دانهٔ نار بودی به رنگ

زمرد برو چار صد پاره بود

به سبزی چو قوس قزح نابسود

گشاده شتر بار بودی چهل

زنی بود چون موج دریا به دل

دگر چار صد تای دندان پیل

چه دندان درازیش بد میل میل

پلنگی که خوانی همی بربری

ازان چار صد پوست بد بر سری

ز چرم گوزن ملمع هزار

همه رنگ و بیرنگ او پر نگار

دگر صد سگ و یوز نخچیر گیر

که آهو ورا پیش دیدی ز تیر

بیاورد زان پس دوصد گاومیش

پرستندهٔ او همی راند پیش

ز دیبای خز چارصد تخته نیز

همان تختها کرده از چوب شیز

دگر چار صد تخته از عود تر

که مهر اندرو گیرد و رنگ زر

صد اسپ گرانمایه آراسته

ز میدان ببردند با خواسته

همان تیغ هندی و رومی هزار

بفرمود با جوشن کارزار

همان خود و مغفر هزار و دویست

به گنجور فرمود کاکنون مه‌ایست

همه پاک بر بیطقون برشمار

بگویش که شبگیر برساز کار

سپیده چو برزد ز بالا درفش

چو کافور شد روی چرخ بنفش

زمین تازه شد کوه چون سندروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

سکندر به اسپ اندر آورد پای

به دستوری بازگشتن به جای

چو طینوش جنگی سپه برنشاند

از ایوان به درگاه قیدافه راند

به قیدافه گفتند پدرود باش

به جان تازهٔ چرخ را پود باش

برین گونه منزل به منزل سپاه

همی راند تا پیش آن رزمگاه

که لشکرگه نامور شاه بود

سکندر که با بخت همراه بود

سکندر بران بیشه بنهاد رخت

که آب روان بود و جای درخت

به طینوش گفت ایدر آرام گیر

چو آسوده گردی می و جام گیر

شوم هرچ گفتم به جای آورم

ز هر گونه پاکیزه رای آورم

سکندر بیامد به پرده سرای

سپاهش برفتند یک سر ز جای

ز شادی خروشیدن آراستند

کلاه کیانی بپیراستند

که نومید بد لشکر نامجوی

که دانست کش باز بینند روی

سپه با زبانها پر از آفرین

یکایک نهادند سر بر زمین

ز لشکر گزین کرد پس شهریار

ازان نامداران رومی هزار

زره‌دار با گرزهٔ گاوروی

برفتند گردان پرخاشجوی

همه گرد بر گرد آن بیشه مرد

کشیدند صف با سلیح نبرد

سکندر خروشید کای مرد تیز

همی جنگ رای آیدت گر گریز

بلرزید طینوش بر جای خویش

پشیمان شد از دانش و رای خویش

بدو گفت کای شاه برترمنش

ستایش گزینی به از سرزنش

چنان هم که با خویش من قیدروش

بزرگی کن و راستی را بکوش

نه این بود پیمانت با مادرم

نگفتی که از راستی نگذرم؟

سکندر بدو گفت کای شهریار

چرا سست گشتی بدین مایه کار

ز من ایمنی بیم در دل مدار

نیازارد از من کسی زان تبار

نگردم ز پیمان قیدافه من

نه نیکو بود شاه پیمان‌شکن

پیاده شد از باره طینوش زود

زمین را ببوسید و زرای نمود

جهاندار بگرفت دستش به دست

بدان گونه کو گفت پیمان ببست

بدو گفت مندیش و رامش گزین

من از تو ندارم به دل هیچ کین

چو مادرت بر تخت زرین نشست

من اندر نهادم به دست تو دست

بگفتم که من دست شاه زمین

به دست تو اندر نهم هم‌چنین

همان روز پیمان من شد تمام

نه خوب آید از شاه گفتار خام

سکندر منم وان زمان من بدم

به خوبی بسی داستانها زدم

همان روز قیدافه آگاه بود

که اندر کفت پنجهٔ شاه بود

پرستنده را گفت قیصر که تخت

بیارای زیر گلفشان درخت

بفرمود تا خوان بیاراستند

نوازندهٔ رود و می خواستند

بفرمود تا خلعت خسروی

ز رومی و چینی و از پهلوی

ببخشید یارانش را سیم و زر

کرا در خور آمد کلاه و کمر

به طیوش فرمود کایدر مه‌ایست

که این بیشه دورست راه تو نیست

به قیدافه گوی ای هشیوار زن

جهاندار و بینادل و رای‌زن

بدارم وفای تو تا زنده‌ام

روان را به مهر تو آگنده‌ام

...

پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۴۳

به بابل هم‌ان روز شد دردمند

بدانست کامد به تنگی گزند

دبیر جهاندیده را پیش خواند

هرانچش به دل بود با او براند

به مادر یکی نامه فرمود و گفت

که آگاهی مرگ نتوان نهفت

ز گیتی مرا بهره این بد که بود

زمان چون نکاهد نشاید فزود

تو از مرگ من هیچ غمگین مشو

که اندر جهان این سخن نیست نو

هرانکس که زاید ببایدش مرد

اگر شهریارست گر مرد خرد

بگویم کنون با بزرگان روم

که چون بازگردند زین مرز و بوم

نجویند جز رای و فرمان تو

کسی برنگردد ز پیمان تو

هرانکس که بودند ز ایرانیان

کزیشان بدی رومیان را زیان

سپردم به هر مهتری کشوری

که گردد بر آن پادشاهی سری

همانا نیازش نیاید به روم

برآساید آن کشور و مرز و بوم

مرا مرده در خاک مصر آگنید

ز گفتار من هیچ مپراگنید

به سالی ز دینار من صدهزار

ببخشید بر مردم خیش‌کار

گر آید یکی روشنک را پسر

بود بی‌گمان زنده نام پدر

نباید که باشد جزو شاه روم

که او تازه گرداند آن مرز و بوم

وگر دختر آید به هنگام بوس

به پیوند با تخمهٔ فیلقوس

تو فرزند خوانش نه داماد من

بدو تازه کن در جهان یاد من

دگر دختر کید را بی‌گزند

فرستید نزد پدر ارجمند

ابا یاره و برده و نیک‌خواه

عمار بسیچید بااو به راه

همان افسر و گوهر و سیم و زر

که آورده بود او ز پیش پدر

به رفتن چنو گشت همداستان

فرستید با او به هندوستان

من ایدر همه کار کردم به برگ

به بیچارگی دل نهادم به مرگ

نخست آنک تابوت زرین کنند

کفن بر تنم عنبر آگین کنند

ز زربفت چینی سزاوار من

کسی کو بپیچد ز تیمار من

در و بند تابوت ما را به قیر

بگیرند و کافور و مشک و عبیر

نخست آگنند اندرو انگبین

زبر انگبین زیر دیبای چین

ازان پس تن من نهند اندران

سرآمد سخن چون برآمد روان

تو پند من ای مادر پرخرد

نگه‌دار تا روز من بگذرد

ز چیزی که آوردم از هند و چین

ز توران و ایران و مکران زمین

بدار و ببخش آنچ افزون بود

وز اندازهٔ خویش بیرون بود

به تو حاجت آنستم ای مهربان

که بیدار باشی و روشن‌روان

نداری تن خویش را رنجه بس

که اندر جهان نیست جاوید کس

روانم روان ترا بی‌گمان

ببیند چو تنگ اندر آید زمان

شکیبایی از مهر نامی‌تر است

سبکسر بود هرک او کهتر است

ترا مهر بد بر تنم سال و ماه

کنون جان پاکم ز یزدان بخواه

بدین خواستن باش فریادرس

که فریادرس باشدم دست‌رس

نگر تا که بینی به گرد جهان

که او نیست از مرگ خسته‌روان

چو نامه به مهر اندر آورد و بند

بفرمود تا بر ستور نوند

ز بابل به روم آورند آگهی

که تیره شد آن فر شاهنشهی

...

پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۸

وزان جایگه لشکر اندر کشید

دمان تا به شهر برهمن رسید

بدان تا ز کردارهای کهن

بپرسد ز پرهیزگاران سخن

برهمن چو آگه شد از کار شاه

که آورد زان روی لشگر به راه

پرستنده مرد اندر آمد ز کوه

شدند اندران آگهی همگروه

نوشتند پس نامه‌ای بخردان

به نزد سکندر سر موبدان

سر نامه بود آفرین نهان

ز داننده بر شهریار جهان

که پیروزگر باد همواره شاه

به افزایش و دانش و دستگاه

دگر گفت کای شهریار سترگ

ترا داد یزدان جهان بزرگ

چه داری بدین مرز بی‌ارز رای

نشست پرستندگان خدای

گرین آمدنت از پی خواسته‌ست

خرد بی‌گمان نزد تو کاسته‌ست

بر ما شکیبایی و دانش است

ز دانش روانها پر از رامش است

شکیبایی از ما نشاید ستد

نه کس را ز دانش رسد نیز بد

نبینی جز از برهنه یک رمه

پراگنده از روزگار دمه

اگر بودن ایدر دراز آیدت

به تخم گیاها نیاز آیدت

فرستاده آمد بر شهریار

ز بیخ گیا بر میانش ازار

سکندر فرستاده و نامه دید

بی‌آزاری و رامشی برگزید

سپه را سراسر هم آنجا بماند

خود و فیلسوفان رومی براند

پرستنده آگه شد از کار شاه

پذیره شدندش یکایک به راه

ببردند بی‌مایه چیزی که بود

که نه گنج بدشان نه کشت و درود

یکایک برو خواندند آفرین

بران برمنش شهریار زمین

سکندر چو روی برهمن بدید

بران گونه آواز ایشان شنید

دوان و برهنه تن و پای و سر

تنان بی‌بر و جان ز دانش به بر

ز برگ گیا پوشش از تخم خورد

برآسوده از رزم و روز نبرد

خور و خواب و آرام بر دشت و کوه

برهنه به هر جای گشته گروه

همه خوردنیشان بر میوه‌دار

ز تخم گیا رسته بر کوهسار

ازار یکی چرم نخچیر بود

گیا پوشش و خوردن آژیر بود

سکندر بپرسیدش از خواب و خورد

از آسایش روز ننگ و نبرد

ز پوشیدنی و ز گستردنی

همه بی‌نیازیم از خوردنی

برهنه چو زاید ز مادر کسی

نباید که نازد بپوششی بسی

وز ایدر برهنه شود باز خاک

همه جای ترس است و تیمار و باک

زمین بستر و پوشش از آسمان

به ره دیده‌بان تا کی آید زمان

جهانجوی چندین بکوشد به چیز

که آن چیز کوشش نیرزد به نیز

چنو بگذرد زین سرای سپنج

ازو بازماند زر و تاج و گنج

چنان دان که نیکیست همراه اوی

به خاک اندر آید سر و گاه اوی

سکندر بپرسید که کاندر جهان

فزون آشکارا بود گر نهان

همان زنده بیش است گر مرده نیز

کزان پس نیازش نیاید به چیز

چنین داد پاسخ که ای شهریار

تو گر مرده را بشمری صدهزار

ازان صد هزاران یکی زنده نیست

خنک آنک در دوزخ افگنده نیست

بباید همین زنده را نیز مرد

یکی رفت و نوبت به دیگر سپرد

بپرسید خشکی فزون‌تر گر آب

بتابد بروبر همی آفتاب

برهمن چنین داد پاسخ به شاه

که هم آب را خاک دارد نگاه

بپرسید کز خواب بیدار کیست

به روی زمین بر گنهکار کیست

که جنبندگانند و چندی زیند

ندانند کاندر جهان برچیند

برهمن چنین داد پاسخ بدوی

که ای پاکدل مهتر راست گوی

گنهکارتر چیز مردم بود

که از کین و آزش خرد گم بود

چو خواهی که این را بدانی درست

تن خویشتن را نگه کن نخست

که روی زمین سربسر پیش تست

تو گویی سپهر روان خویش تست

همی رای داری که افزون کنی

ز خاک سیه مغز بیرون کنی

روان ترا دوزخ است آرزوی

مگر زین سخن بازگردی به خوی

دگر گفت بر جان ما شاه کیست

به کژی بهر جای همراه کیست

چنین داد پاسخ که آز است شاه

سر مایهٔ کین و جای گناه

بپرسید خود گوهر از بهر چیست

کش از بهر بیشی بباید گریست

چنین داد پاسخ که آز و نیاز

دو دیوند بیچاره و دیوساز

یکی را ز کمی شده خشک لب

یکی از فزونیست بی‌خواب شب

همان هر دو را روز می بشکرد

خنک آنک جانش پذیرد خرد

سکندر چو گفتار ایشان شنید

به رخساره شد چون گل شنبلید

دو رخ زرد و دیده پر از آب کرد

همان چهر خندان پر از تاب کرد

بپرسید پس شاه فرمانروا

که حاجت چه باشد شما را به ما

ندارم دریغ از شما گنج خویش

نه هرگز براندیشم از رنج خویش

بگفتند کای شهریار بلند

در مرگ و پیری تو بر ما ببند

چنین داد پاسخ ورا شهریار

که بامرگ خواهش نیاید به کار

چه پرهیزی از تیز چنگ اژدها

که گرزآهنی زو نیابی رها

جوانی که آید بمابر دراز

هم از روز پیری نیابد جواز

برهمن بدو گفت کای پادشا

جهاندار و دانا و فرمانروا

چو دانی که از مرگ خود چاره نیست

ز پیری بتر نیز پتیاره نیست

جهان را به کوشش چه جویی همی

گل زهر خیره چه بویی همی

ز تو بازماند همین رنج تو

به دشمن رسد کوشش و گنج تو

ز بهر کسان رنج بر تن نهی

ز کم دانشی باشد و ابلهی

پیامست از مرگ موی سپید

به بودن چه داری تو چندین امید

چنین گفت بیداردل شهریار

که گر بنده از بخشش کردگار

گذر یافتی بودمی من همان

به تدبیر بر گشتن آسمان

که فرزانه و مرد پرخاشخر

ز بخشش به کوشش نیابد گذر

دگر هرک در جنگ من کشته شد

کرا ز اخترش روز برگشته شد

به درد و به خون ریختن بد سزا

که بیدادگر کس نیابد رها

بدیدند بادافره ایزدی

چو گشتند باز از ره بخردی

کس از خواست یزدان کرانه نیافت

ز کار زمانه بهانه نیافت

بسی چیز بخشید و نستد کسی

نبد آز نزدیک ایشان بسی

بی‌آزار ازان جایگه برگرفت

بران هم نشان راه خاور گرفت

...

پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۴۴

چو آگاه شد لشکر از درد شاه

جهان گشت بر نامداران سپاه

به تخت بزرگی نهادند روی

جهان شد سراسر پر از گفت‌وگوی

سکندر چو از لشکر آگاه شد

بدانست کش روز کوتاه شد

بفرمود تا تخت بیرون برند

از ایوان شاهی به هامون برند

ز بیماری او غمی شد سپاه

که بی‌رنگ دیدند رخسار شاه

همه دشت یکسر خروشان شدند

چو بر آتش تیز جوشان شدند

همی گفت هرکس که بد روزگار

که از رومیان کم شود شهریار

فرازآمد آن گردش بخت شوم

که ویران شود زین سپس مرز روم

همه دشمنان کام دل یافتند

رسیدند جایی که بشتافتند

بمابر کنون تلخ گردد جهان

خروشان شویم آشکار و نهان

چنین گفت قیصر به آوای نرم

که ترسنده باشید با رای و شرم

ز اندرز من سربسر مگذرید

چو خواهید کز جان و تن برخورید

پس از من شما را همینست کار

نه با من همی بد کند روزگار

بگفت این و جانش برآمد ز تن

شد آن نامور شاه لشکرشکن

ز لشکر سراسر برآمد خروش

ز فریاد لشکر بدرید گوش

همه خاک بر سر همی بیختند

ز مژگان همی خون دل ریختند

زدند آتش اندر سرای نشست

هزار اسپ را دم بریدند پست

نهاده بر اسپان نگونسار زین

تو گفتی همی برخروشد زمین

ببردند صندوق زرین به دشت

همی ناله از آسمان برگذشت

سکوبا بشستش به روشن گلاب

پراگند بر تنش کافور ناب

ز دیبای زربفت کردش کفن

خروشان بران شهریار انجمن

تن نامور زیر دیبای چین

نهادند تا پای در انگبین

سر تنگ تابوت کردند سخت

شد آن سایه گستر دلاور درخت

نمانی همی در سرای سپنج

چه یازی به تخت و چه نازی به گنج

چو تابوت زان دشت برداشتند

همه دست بر دست بگذاشتند

دو آواز شد رومی و پارسی

سخنشان ز تابوت بد یک بسی

هرانکس که او پارسی بود گفت

که او را جز ایدر نباید نهفت

چو ایدر بود خاک شاهنشهان

چه تازند تابوت گرد جهان

چنین گفت رومی یکی رهنمای

که ایدر نهفتن ورا نیست رای

اگر بشنوید آنچ گویم درست

سکندر در آن خاک ریزد که رست

یکی پارسی نیز گفت این سخن

که گر چندگویی نیاید به بن

نمایم شما را یکی مرغزار

ز شاهان و پیشینگان یادگار

ورا جرم خواند جهاندیده پیر

بدو اندرون بیشه و آبگیر

چو پرسی ترا پاسخ آید ز کوه

که آواز او بشنود هر گروه

بیارید مر پیر فرتوت را

هم ایدر بدارید تابوت را

بپرسید اگر کوه پاسخ دهد

شما را بدین رای فرخ نهد

برفتند پویان به کردار غرم

بدان بیشه کش باز خوانند جرم

بگفتند پاسخ چنین داد باز

که تابوت شاهان چه دارید راز

که خاک سکندر به اسکندریست

کجا کرده بد روزگاری که زیست

چو آواز بشنید لشکر برفت

ببردند زان بیشه صندوق تفت

...

پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۹

همی رفت منزل به منزل به راه

ز ره رنجه و مانده یکسر سپاه

ز شهر برهمن به جایی رسید

یکی بی‌کران ژرف دریا بدید

بسان زنان مرد پوشیده روی

همی رفت با جامه و رنگ و بوی

زبانها نه تازی و نه خسروی

نه ترکی نه چینی و نه پهلوی

ز ماهی بدیشان همی خوردنی

به جایی نبد راه آوردنی

شگفت اندر ایشان سکندر بماند

ز دریا همی نام یزدان بخواند

هم‌انگاه کوهی برآمد ز آب

بدو پاره شد زرد چون آفتاب

سکندر یکی تیز کشتی بجست

که آن را ببیند به دیده درست

یکی گفت زان فیلسوفان به شاه

که بر ژرف دریا ترا نیست راه

بمان تا ببیند مر او را کسی

که بهره ندارد ز دانش بسی

ز رومی و از مردم پارسی

بدان کشتی اندر نشستند سی

یکی زرد ماهی بد آن لخت کوه

هم‌انگه چو تنگ اندر آمد گروه

فروبرد کشتی هم اندر شتاب

هم آن کوه شد ناپدید اندر آب

سپاه سکندر همی خیره ماند

همی هرکسی نام یزدان بخواند

بدو گفت رومی که دانش بهست

که داننده بر هر کسی بر مهست

اگر شاه رفتی و گشتی تباه

پر از خون شدی جان چندین سپاه

وزان جایگه لشکر اندر کشید

یکی آبگیری نو آمد پدید

به گرد اندرش نی بسان درخت

تو گفتی که چوب چنارست سخت

ز پنجه فزون بود بالای اوی

چهل رش بپیمود پهنای اوی

همه خانه‌ها کرده از چوب و نی

زمینش هم از نی فروبرده پی

نشایست بد در نیستان بسی

ز شوری نخورد آب او هرکسی

چو بگذشت زان آب جایی رسید

که آمد یکی ژرف دریا پدید

جهان خرم و آب چون انگبین

همی مشک بویید روی زمین

بخوردند و کردند آهنگ خواب

بسی مار پیچان برآمد ز آب

وزان بیشه کژدم چو آتش به رنگ

جهان شد بران خفتگان تار و تنگ

به هر گوشه‌ای در فراوان بمرد

بزرگان دانا و مردان گرد

ز یک سو فراوان بیامد گراز

چو الماس دندانهای دراز

ز دست دگر شیر مهتر ز گاو

که با جنگ ایشان نبد زور و تاو

سپاهش ز دریا بیکسو شدند

بران نیستان آتش اندر زدند

بکشتند چندان ز شیران که راه

به یکبارگی تنگ شد بر سپاه

...

پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۴۵

چو آمد سکندر به اسکندری

جهان را دگرگونه شد داوری

به هامون نهادند صندوق اوی

زمین شد سراسر پر از گفت‌وگوی

به اسکندری کودک و مرد و زن

به تابوت او بر شدند انجمن

اگر برگرفتی ز مردم شمار

مهندس فزون آمدی صد هزار

حکیم ارسطالیس پیش اندرون

جهانی برو دیدگان پر ز خون

برآن تنگ صندوق بنهاد دست

چنین گفت کای شاه یزدان پرست

کجا آن هش و دانش و رای تو

که این تنگ تابوت شد جای تو

به روز جوانی برین مایه سال

چرا خاک را برگزیدی نهال

حکیمان رومی شدند انجمن

یکی گفت کای پیل رویینه تن

ز پایت که افگند و جانت که خست

کجا آن همه حزم و رای و نشست

دگر گفت چندین نهفتی تو زر

کنون زر دارد تنت را به بر

دگر گفت کز دست تو کس نرست

چرا سودی ای شاه با مرگ دست

دگر گفت کسودی از درد و رنج

هم از جستن پادشاهی و گنج

دگر گفت چون پیش داور شوی

همان بر که کشتی همان بدروی

دگر گفت بی‌دستگاه آن بود

که ریزندهٔ خون شاهان بود

دگر گفت ما چون تو باشیم زود

که بودی تو چون گوهر نابسود

دگر گفت چون بیندت اوستاد

بیاموزد آن چیز کت نیست یاد

دگر گفت کز مرگ چون تو نرست

به بیشی سزد گر نیازیم دست

دگر گفت کای برتر از ماه و مهر

چه پوشی همی ز انجمن خوب چهر

دگر گفت مرد فراوان هنر

بکوشد که چهره بپوشد به زر

کنون ای هنرمند مرد دلیر

ترا زر زرد آوریدست زیر

دگرگفت دیبا بپوشیده‌ای

نپوشیده را نیز رخ دیده‌ای

کنون سر ز دیبا برآور که تاج

همی جویدت یاره و تخت عاج

دگر گفت کز ماه‌رخ بندگان

ز چینی و رومی پرستندگان

بریدی و زر داری اندر کنار

به رسم کیان زر و دیبا مدار

دگر گفت پرسنده پرسد کنون

چه یاد آیدت پاسخ رهنمون

که خون بزرگان چرا ریختی

به سختی به گنج اندر آویختی

خنک آنکسی کز بزرگان بمرد

ز گیتی جز از نیک‌نامی نبرد

دگر گفت روز تو اندرگذشت

زبانت ز گفتار بیکار گشت

هرانکس که او تاج و تخت تو دید

عنان از بزرگی بباید کشید

که بر کس نماند چو بر تو نماند

درخت بزرگی چه باید نشاید

دگر گفت کردار تو بادگشت

سر سرکشان از تو آزاد گشت

ببینی کنون بارگاه بزرگ

جهانی جدا کرده از میش گرگ

دگر گفت کاندر سرای سپنج

چرا داشتی خویشتن را به رنج

که بهر تو این آمد از رنج تو

یکی تنگ تابوت شد گنج تو

نجویی همی نالهٔ بوق را

به سند آمدت بند صندوق را

دگر گفت چون لشکرت بازگشت

تو تنها نمانی برین پهن دشت

همانا پس هرکسی بنگری

فراوان غم زندگانی خوری

...

پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳۰

وزان جایگه رفت خورشیدفش

بیامد دمان تا زمین حبش

ز مردم زمین بود چون پر زاغ

سیه گشته و چشمها چون چراغ

تناور یکی لشکری زورمند

برهنه تن و پوست و بالابلند

چو از دور دیدند گرد سپاه

خروشی برآمد ز ابر سیاه

سپاه انجمن شد هزاران هزار

وران تیره شد دیدهٔ شهریار

به سوی سکندر نهادند سر

بکشتند بسیار پرخاشخر

به جای سنان استخوان داشتند

همی بر تن مرد بگذاشتند

به لشکر بفرمود پس شهریار

که برداشتند آلت کارزار

برهنه به جنگ اندر آمد حبش

غمی گشت زان لشکر شیرفش

بکشتند زیشان فزون از شمار

بپیچید دیگر سر از کارزار

ز خون ریختن گشت روی زمین

سراسر به کردار دریای چین

چو از خون در و دشت آلوده شد

ز کشته به هر جای بر توده شد

چو بر توده خاشاکها برزدند

بفرمود تا آتش اندر زدند

چو شب گشت بشنید آواز گرگ

سکندر بپوشید خفتان و ترگ

یکی پیش رو بود مهتر ز پیل

به سر بر سرو داشت همرنگ نیل

ازین نامداران فراوان بکشت

بسی حمله بردند و ننمود پشت

بکشتند فرجام کارش به تیر

یکی آهنین کوه بد پیل گیر

وزان جایگه تیز لشکر براند

بسی نام دادار گیهان بخواند

...

پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۴۶

ازان پس بیامد دوان مادرش

فراوان بمالید رخ بر برش

همی گفت کای نامور پادشا

جهاندار و نیک‌اختر و پارسا

به نزدیکی اندر تو دوری ز من

هم از دوده و لشکر و انجمن

روانم روان ترا بنده باد

دل هرک زین شاد شد کنده باد

ازان پس بشد روشنک پر ز درد

چنین گفت کای شاه آزادمرد

جهاندار دارای دارا کجاست

کزو داشت گیتی همی پشت راست

همان خسرو و اشک و فریان و فور

همان نامور خسرو شهرزور

دگر شهریاران که روز نبرد

سرانشان ز باد اندر آمد به گرد

چو ابری بدی تند و بارش تگرگ

ترا گفتم ایمن شدستی ز مرگ

ز بس رزم و پیکار و خون ریختن

چه تنها چه با لشکر آویختن

زمانه ترا داد گفتم جواز

همی داری از مردم خویش راز

چو کردی جهان از بزرگان تهی

بینداختی تاج شاهنشهی

درختی که کشتی چو آمد به بار

دل خاک بینم ترا غمگسار

چو تاج سپهر اندر آمد به زیر

بزرگان ز گفتار گشتند سیر

نهفتند صندوق او را به خاک

ندارد جهان از چنین ترس و باک

ز باد اندر آرد برد سوی دم

نه دادست پیدا نه پیدا ستم

نیابی به چون و چرا نیز راه

نه کهتر برین دست یابد نه شاه

همه نیکوی باید و مردمی

جوانمردی و خوردن و خرمی

جز اینت نبینم همی بهره‌ای

اگر کهتر آیی وگر شهره‌ای

اگر ماند ایدر ز تو نام زشت

بدانجا نیایی تو خرم بهشت

چنین است رسم سرای کهن

سکندر شد و ماند ایدر سخن

چو او سی و شش پادشا را بکشت

نگر تا چه دارد ز گیتی به مشت

برآورد پرمایه ده شارستان

شد آن شارستانها کنون خارستان

بجست آنچ هرگز نجستست کس

سخن ماند ازو اندر آفاق و بس

سخن به که ویران نگردد سخن

چو از برف و باران سرای کهن

گذشتم ازین سد اسکندری

همه بهتری باد و نیک‌اختری

اگر چند هم بگذرد روزگار

نوشته بماند ز ما یادگار

اگر صد بمانی و گر صدهزار

به خاک اندر آید سرانجام کار

دل شهریار جهان شاد باد

ز هر بد تن پاکش آزاد باد

...

پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...