پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی)

بخش ۱۸

چو اسکندر آمد به نزدیک فور

بدید آن سپه این سپه را ز دور

خروش آمد و گرد رزم او دو روی

برفتند گردان پرخاشجوی

به اسپ و به نفط آتش اندر زدند

همه لشکر فور برهم زدند

از آتش برافروخت نفط سیاه

بجنبید ازان کاهنین بد سپاه

چو پیلان بدیدند ز آتش گریز

برفتند با لشکر از جای تیز

ز لشکر برآمد سراسر خروش

به زخم آوریدند پیلان به جوش

چو خرطومهاشان بر آتش گرفت

بماندند زان پیلبانان شگفت

همه لشکر هند گشتند باز

همان ژنده پیلان گردن فراز

سکندر پس لشکر بدگمان

همی تاخت بر سان باددمان

چنین تا هوا نیلگون شد به رنگ

سپه را نماند آن زمان جای جنگ

جهانجوی با رومیان همگروه

فرود آمد اندر میان دو کوه

طلایه فرستاد هر سو به راه

همی داشت لشکر ز دشمن نگاه

چو پیدا شد آن شوشهٔ تاج شید

جهان شد بسان بلور سپید

برآمد خروش از بر گاودم

دم نای سرغین و رویینه خم

سپه با سپه جنگ برساختند

سنانها به ابر اندر افراختند

سکندر بیامد میان دو صف

یکی تیغ رومی گرفته به کف

سواری فرستاد نزدیک فور

که او را بخواند بگوید ز دور

که آمد سکندر به پیش سپاه

به دیدار جوید همی با تو راه

سخن گوید و گفت تو بشنود

اگر دادگویی بدان بگرود

چو بشنید زو فور هندی برفت

به پیش سپاه آمد از قلب تفت

سکندر بدو گفت کای نامدار

دو لشکر شکسته شد از کارزار

همی دام و دد مغز مردم خورد

همی نعل اسپ استخوان بسپرد

دو مردیم هر دو دلیر و جوان

سخن گوی و با مغز دو پهلوان

دلیران لشکر همه کشته‌اند

وگر زنده از رزم برگشته‌اند

چرا بهر لشکر همه کشتن است

وگر زنده از رزم برگشتن است

میان را ببندیم و جنگ آوریم

چو باید که کشور به چنگ آوریم

ز ما هرک او گشت پیروز بخت

بدو ماند این لشکر و تاج و تخت

ز رومی سخنها چو بشنید فور

خریدار شد رزم او را به سور

تن خویش را دید با زور شیر

یکی باره چون اژدهای دلیر

سکندر سواری بسان قلم

سلیحی سبک بادپایی دژم

بدوگفت کاینست آیین و راه

بگردیم یک با دگر بی‌سپاه

دو خنجر گرفتند هر دو به کف

بگشتند چندان میان دو صف

سکندر چو دید آن تن پیل مست

یکی کوه زیر اژدهایی به دست

به آورد ازو ماند اندر شگفت

غمی شد دل از جان خود برگرفت

همی گشت با او به آوردگاه

خروشی برآمد ز پشت سپاه

دل فور پر درد شد زان خروش

بران سو کشیدش دل و چشم و گوش

سکندر چو باد اندر آمد ز گرد

بزد تیغ تیزی بران شیر مرد

ببرید پی بر بر و گردنش

ز بالا به خاک اندر آمد تنش

سر لشکر روم شد به آسمان

برفتند گردان لشکر دمان

یکی کوس بودش ز چرم هژبر

که آواز او برگذشتی ز ابر

برآمد دم بوق و آواس کوس

زمین آهنین شد هوا آبنوس

بران هم نشان هندوان رزمجوی

به تنگی به روی اندر آورده روی

خروش آمد از روم کای دوستان

سر مایهٔ مرز هندوستان

سر فور هندی به خاک اندرست

تن پیلوارش به چاک اندرست

شما را کنون از پی کیست جنگ

چنین زخم شمشیر و چندین درنگ

سکندر شما را چنان شد که فور

ازو جست باید همی رزم و سور

برفتند گردان هندوستان

به آواز گشتند همداستان

تن فور دیدند پر خون و خاک

بر و تنش کرده به شمشیر چاک

خروشی برآمد ز لشکر به زار

فرو ریختند آلت کارزار

پر از درد نزدیک قیصر شدند

پر از ناله و خاک بر سر شدند

سکندر سلیح گوان بازداد

به خوبی ز هرگونه آواز داد

چنین گفت کز هند مردی به مرد

شما را به غم دل نباید سپرد

نوزاش کنون من به افزون کنم

بکوشم که غم نیز بیرون کنم

ببخشم شما را همه گنج اوی

حرامست بر لشکرم رنج اوی

همه هندوان را توانگر کنم

بکوشم که با تخت و افسر کنم

وزان جایگه شد بر تخت فور

بران جشن ماتم برین جشن سور

چنین است رسم سرای سپنج

بخواهد که مانی بدو در به رنج

بخور هرچ داری منه بازپس

تو رنجی چرا ماند باید به کس

همی بود بر تخت قیصر دو ماه

ببخشید گنجش همه بر سپاه

یکی با گهر بود نامش سورگ

ز هندوستان پهلوانی سترگ

سر تخت شاهی بدو داد و گفت

که دینار هرگز مکن در نهفت

ببخش و بخور هرچ آید فراز

بدین تاج و تخت سپنجی مناز

که گاهی سکندر بود گاه فور

گهی درد و خشمست و گه کام و سور

درم داد و دینار لشکرش را

بیاراست گردان کشورش را

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳۴

سکندر سوی روشنایی رسید

یکی بر شد کوه رخشنده دید

زده بر سر کوه خارا عمود

سرش تا به ابر اندر از چوب عود

بر هر عمودی کنامی بزرگ

نشسته برو سبز مرغی سترگ

به آواز رومی سخن راندند

جهاندار پیروز را خواندند

چو آواز بشنید قیصر برفت

به نزدیک مرغان خرامید تفت

بدو مرغ گفت ای دلارای رنج

چه جویی همی زین سرای سپنج

اگر سر برآری به چرخ بلند

همان بازگردی ازو مستمند

کنون کامدی هیچ دیدی زنا

وگر کرده از خشت پخته بنا

چنین داد پاسخ کزین هر دو هست

زنا و برین گونه جای نشست

چو بشنید پاسخ فروتر نشست

درو خیره شد مرد یزدان‌پرست

بپرسید کاندر جهان بانگ رود

شنیدی و آوای مست و سرود

چنین داد پاسخ که هر کو ز دهر

ز شادی همی برنگیرند بهر

ورا شاد مردم نخواند همی

وگر جان و دل برفشاند همی

به خاک آمد از بر شده چوب عمود

تهی ماند زان مرغ رنگین عمود

بپرسید دانایی و راستی

فزونست اگر کمی و کاستی

چنین داد پاسخ که دانش پژوه

همی سرفرازد ز هر دو گروه

به سوی عمود آمد از تیره خاک

به منقار چنگالها کرد پاک

ز قیصر بپرسید یزدان‌پرست

به شهر تو بر کوه دارد نشست

بدو گفت چون مرد شد پاک‌رای

بیابد پرستنده بر کوه جای

ازان چوب جوینده شد بر کنام

جهانجوی روشن‌دل و شادکام

به چنگال می‌کرد منقار تیز

چو ایمن شد از گردش رستخیز

به قیصر بفرمود تا بی‌گروه

پیاده شود بر سر تیغ کوه

ببیند که تا بر سر کوه چیست

کزو شادمان را بباید گریست

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۹

چو لشکر شد از خواسته بی‌نیاز

برو ناگذشته زمانی دراز

به شبگیر برخاست آوای کوس

هوا شد به کردار چشم خروس

ز بس نیزه و پرنیانی درفش

ستاره شده سرخ و زرد و بنفش

سکندر بیامد به سوی حرم

گروهی ازو شاد و بهری دژم

ابا نالهٔ بوق و با کوس تفت

به خان براهیم آزر برفت

که خان حرم را برآورده بود

بدو اندرون رنجها برده بود

خداوند خواندش بیت‌الحرام

بدو شد همه راه یزدان تمام

ز پاکی ورا خانهٔ خویش خواند

نیایش بران کو ترا پیش خواند

خدای جهان را نباشد نیاز

نه جای خور و کام و آرام و ناز

پرستشگهی بود تا بود جای

بدو اندرون یاد کرد خدای

پس آمد سکندر سوی قادسی

جهانگیر تا جهرم پارسی

چو آگاهی آمد به نصر قتیب

کزو بود مر مکه را فر و زیب

پذیره شدش با نبرده سران

دلاور سواران نیزه‌وران

سواری بیامد هم اندر زمان

ز مکه به نزد سکندر دمان

که این نامداری که آمد ز راه

نجوید همی تاج و گنج و سپاه

نبیرهٔ سماعیل نیک اخترست

که پور براهیم پیغمبرست

چو پیش آمدش نصر بنواختش

یکی مایه‌ور جایگه ساختش

بدو شاد شد نصر و گوهر بگفت

همه رازها برگشاد از نهفت

سکندر چنین داد پاسخ بدوی

که ای پاک‌دل مهتر راست‌گوی

بدین دوده اکنون کدامست مه

جز از تو پسندیده و روزبه

بدو گفت نصر ای جهاندار شاه

خزاعست مهتر بدین جایگاه

سماعیل چون زین جهان درگذشت

جهانگیر قحطان بیامد ز دشت

ابا لشکر گشن شمشیرزن

به بیداد بگرفت شهر یمن

بسی مردم بیگنه کشته شد

بدین دودمان روز برگشته شد

نیامد جهان‌آفرین را پسند

برو تیره شد رای چرخ بلند

خزاعه بیامد چو او گشت خاک

بر رنج و بیداد بدرود پاک

حرم تا یمن پاک بر دست اوست

به دریای مصر اندرون شست اوست

سر از راه پیچیده و داد نه

ز یزدان یکی را به دل یاد نه

جهانی گرفته به مشت اندرون

نژاد سماعیل ازو پر ز خون

سکندر ز نصر این سخنها شنید

ز تخم خزاعه هرانکس که دید

به تن کودکان را نماندش روان

نماندند زان تخمه کس در جهان

ز بیداد بستد حجاز و یمن

به رای و به مردان شمشیرزن

نژاد سماعیل را برکشید

هرانکس که او مهتری را سزید

پیاده درآمد به بیت‌الحرام

سماعیلیان زو شده شادکام

بهر پی که برداشت قیصر ز راه

همی ریخت دینار گنجور شاه

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳۵

سکندر چو بشنید شد سوی کوه

به دیدار بر تیغ شد بی‌گروه

سرافیل را دید صوری به دست

برافراخته سر ز جای نشست

پر از باد لب دیدگان پرزنم

که فرمان یزدان کی آید که دم

چو بر کوه روی سکندر بدید

چو رعد خروشان فغان برکشید

که ای بندهٔ آز چندین مکوش

که روزی به گوش آیدت یک خروش

که چندین مرنج از پی تاج و تخت

به رفتن بیارای و بربند رخت

چنین داد پاسخ بدو شهریار

که بهر من این آمد از روزگار

که جز جنبش و گردش اندر جهان

نبینم همی آشکار و نهان

ازان کوه با ناله آمد فرود

همی داد نیکی دهش را درود

بران راه تاریک بنهاد روی

به پیش اندرون مردم راه‌جوی

چو آمد به تاریکی اندر سپاه

خروشی برآمد ز کوه سیاه

که هرکس که بردارد از کوه سنگ

پشیمان شود ز آنک دارد به چنگ

وگر برندارد پشیمان شود

به هر درد دل سوی درمان شود

سپه سوی آواز بنهاد گوش

پراندیشه شد هرکسی زان خروش

که بردارد آن سنگ اگر بگذرد

پی رنج ناآمده نشمرد

یکی گفت کین رنج هست از گناه

پشیمانی و سنگ بردن به راه

دگر گفت لختی بباید کشید

مگر درد و رنجش نباید چشید

یکی برد زان سنگ و دیگر نبرد

یکی دیگر از کاهلی داشت خرد

چو از آب حیوان به هامون شدند

ز تاریکی راه بیرون شدند

بجستند هرکس بر و آستی

پدیدار شد کژی و کاستی

کنار یکی پر ز یاقوت بود

یکی را پر از گوهر نابسود

پشیمان شد آنکس که کم داشت اوی

زبرجد چنان خار بگذاشت اوی

پشیمان‌تر آنکس که خود برنداشت

ازان گوهر پربها سر بگاشت

دو هفته بر آن جایگه بر بماند

چو آسوده‌تر گشت لشکر براند

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۰

چو برگشت و آمد به درگاه قصر

ببخشید دینار چندی به نصر

توانگر شد آنکس که درویش بود

وگر خوردش از کوشش خویش بود

وزان جایگه شاد لشکر براند

به جده درآمد فراوان نماند

سپه را بفرمود تا هرکسی

بسازند کشتی و زورق بسی

جهانگیر با لشکری راه‌جوی

ز جده سوی مصر بنهاد روی

ملک بود قیطون به مصر اندرون

سپاهش ز راه گمانی فزون

چو بشنید کامد ز راه حرم

جهانگیر پیروز با باد و دم

پذیره شدش با فراوان سپاه

ابا بدره و برده و تاج و گاه

سکندر به دیدار او گشت شاد

همان گفت بدخواه او گشت باد

به مصر اندرون بود یک سال شاه

بدان تا برآسود شاه و سپاه

زنی بود در اندلس شهریار

خردمند و با لشکری بی‌شمار

جهانجوی بخشنده قیدافه بود

ز روی بهی یافته کام و سود

ز لشکر سواری مصور بجست

که مانند صورت نگارد درست

بدو گفت سوی سکندر خرام

وزین مرز و از ما مبر هیچ نام

به ژرفی نگه کن چنان چون که هست

به کردار تا چون برآیدت دست

ز رنگ و ز چهر و ز بالای اوی

یکی صورت آر از سر پای اوی

نگارنده بشنید و زو بر نشست

به فرمان مهتر میان را ببست

به مصر آمد از اندلس چون نوند

بر قیصر اسکندر ارجمند

چه برگاه دیدش چه بر پشت زین

بیاورد قرطاس و دیبای چین

نگار سکندر چنان هم که بود

نگارید و ز جای برگشت زود

چو قیدافه چهر سکندر بدید

غمی گشت و بنهفت و دم در کشید

سکندر ز قیطون بپرسید و گفت

که قیدافه را بر زمین کیست جفت

بدو گفت قیطون که ای شهریار

چنو نیست اندر جهان کامگار

شمار سپاهش نداند کسی

مگر باز جوید ز دفتر بسی

ز گنج و بزرگی و شایستگی

ز آهستگی هم ز بایستگی

به رای و به گفتار نیکی گمان

نبینی به مانند او در جهان

یکی شارستان کرده دارد ز سنگ

که نبساید آن هم ز چنگ پلنگ

زمین چار فرسنگ بالای اوی

برین هم نشانست پهنای اوی

گر از گنج پرسی خود اندازه نیست

سخنهای او در جهان تازه نیست

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳۶

سوی باختر شد چو خاور بدید

ز گیتی همی رای رفتن گزید

بره‌بر یکی شارستان دید پاک

که نگذشت گویی بروباد و خاک

چو آواز کوس آمد از پشت پیل

پذیره شدندش بزرگان دو میل

جهانجوی چون دید بنواختشان

به خورشید گردن برافراختشان

بپرسید کایدر چه باشد شگفت

کزان برتر اندازه نتوان گرفت

زبان برگشادند بر شهریار

به نالیدن از گردش روزگار

که ما را یکی کار پیش است سخت

بگوییم با شاه پیروزبخت

بدین کوه سر تا به ابر اندرون

دل ما پر از رنج و دردست و خون

ز چیز که ما را بدو تاب نیست

ز یاجوج و ماجوج مان خواب نیست

چو آیند بهری سوی شهر ما

غم و رنج باشد همه بهر ما

همه رویهاشان چو روی هیون

زبانها سیه دیده‌ها پر ز خون

سیه روی و دندانها چون گراز

که یارد شدن نزد ایشان فراز

همه تن پر از موی و موی همچو نیل

بر و سینه و گوشهاشان چو پیل

بخسپند یکی گوش بستر کنند

دگر بر تن خویش چادر کنند

ز هر ماده‌ای بچه زاید هزار

کم و بیش ایشان که داند شمار

به گرد آمدن چون ستوران شوند

تگ آرند و بر سان گوران شوند

بهاران کز ابر ا ندرآید خروش

همان سبز دریا برآید به جوش

چو تنین ازان موج بردارد ابر

هوا برخروشد بسان هژبر

فرود افگند ابر تنین چو کوه

بیایند زیشان گروها گروه

خورش آن بود سال تا سالشان

که آگنده گردد بر و یالشان

گیاشان بود زان سپس خوردنی

بیارند هر سو ز آوردنی

چو سرما بود سخت لاغر شوند

به آواز بر سان کفتر شوند

بهاران ببینی به کردار گرگ

بغرند بر سان پیل سترگ

اگر پادشا چاره‌ای سازدی

کزین غم دل ما بپردازدی

بسی آفرین یابد از هرکسی

ازان پس به گیتی بماند بسی

بزرگی کن و رنج ما را بساز

هم از پاک یزدان نه‌ای بی‌نیاز

سکندر بماند اندر ایشان شگفت

غمی گشت و اندیشه‌ها برگرفت

چنین داد پاسخ که از ماست گنج

ز شهر شما یارمندی و رنج

برآرم من این راه ایشان به رای

نبیروی نیکی دهش یک خدای

یکایک بگفتند کای شهریار

ز تو دور بادا بد روزگار

ز ما هرچ باید همه بنده‌ایم

پرستنده باشیم تا زنده‌ایم

بیاریم چندانک خواهی تو چیز

کزین بیش کاری نداریم نیز

سکندر بیامد نگه کرد کوه

بیاورد زان فیلسوفان گروه

بفرمود کاهنگران آورید

مس و روی و پتک گران آورید

کج و سنگ و هیزم فزون از شمار

بیارید چندانک آید به کار

بی‌اندازه بردند چیزی که خواست

چو شد ساخته کار و اندیشه راست

ز دیوارگر هم ز آهنگران

هرانکس که استاد بود اندران

ز گیتی به پیش سکندر شدند

بدان کار بایسته یاور شدند

ز هر کشوری دانشی شد گروه

دو دیوار کرد از دو پهلوی کوه

ز بن تا سر تیغ بالای اوی

چو صد شاه‌رش کرده پهنای اوی

ازو یک رش انگشت و آهن یکی

پراگنده مس در میان اندکی

همی ریخت گوگردش اندر میان

چنین باشد افسون دانا کیان

همی ریخت هر گوهری یک رده

چو از خاک تا تیغ شد آژده

بسی نفت و روغن برآمیختند

همی بر سر گوهران ریختند

به خروار انگشت بر سر زدند

بفرمود تا آتش اندر زدند

دم آورد و آهنگران صدهزار

به فرمان پیروزگر شهریار

خروش دمنده برآمد ز کوه

ستاره شد از تف آتش ستوه

چنین روزگاری برآمد بران

دم آتش و رنج آهنگران

گهرها یک اندر دگر ساختند

وزان آتش تیز بگداختند

ز یاجوج و ماجوج گیتی برست

زمین گشت جای خرام و نشست

برش پانصد بود بالای اوی

چو سیصد بدی نیز پهنای اوی

ازان نامور سد اسکندری

جهانی برست از بد داوری

برو مهتران خواندند آفرین

که بی‌تو مبادا زمان و زمین

ز چیزی که بود اندران جایگاه

فراوان ببردند نزدیک شاه

نپذرفت ازیشان و خود برگرفت

جهان مانده زان کار اندر شگفت

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۱

سکندر چو بشنید از یادگیر

بفرمود تا پیش او شد دبیر

نوشتند پس نامه‌ای بر حریر

ز شیراوژن اسکندر شهرگیر

به نزدیک قیدافهٔ هوشمند

شده نام او در بزرگی بلند

نخست آفرین خداوند مهر

فروزندهٔ ماه و گردان سپهر

خداوند بخشنده داد و راست

فزونی کسی را دهد کش سزاست

به تندی نجستیم رزم ترا

گراینده گشتیم بزم ترا

چو این نامه آرند نزدیک تو

درخشان شود رای تاریک تو

فرستی به فرمان ما باژ و ساو

بدانی که با ما ترا نیست تاو

خردمندی و پیش‌بینی کنی

توانایی و پاک دینی کنی

وگر هیچ تاب اندر آری به کار

نبینی جز از گردش روزگار

چو اندازه گیری ز دارا و فور

خود آموزگارت نباید ز دور

چو از باد عنوان او گشت خشک

نهادند مهری بروبر ز مشک

بیامد هیون تگاور به راه

به فرمان آن نامبردار شاه

چو قیدافه آن نامهٔ او بخواند

ز گفتار او در شگفتی بماند

به پاسخ نخست آفرین گسترید

بدان دادگر کو زمین گسترید

ترا کرد پیروز بر فور هند

به دارا و بر نامداران سند

مرا با چو ایشان برابر نهی

به سر بر ز پیروزه افسر نهی

مرا زان فزونست فر و مهی

همان لشکر و گنج شاهنشهی

که من قیصران را به فرمان شوم

بترسم ز تهدید و پیچان شوم

هزاران هزارم فزون لشکرست

که بر هر سری شهریاری سرست

وگر خوانم از هر سوی زیردست

نماند برین بوم جای نشست

یکی گنج در پیش هر مهتری

چو آید ازین مرز با لشکری

تو چندین چه رانی زبان بر گزاف

ز دارا شدستی خداوند لاف

بران نامه بر مهر زرین نهاد

هیونی برافگند بر سان باد

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳۷

همی رفت یک ماه پویان به راه

به رنج اندر از راه شاه و سپاه

چنین تا به نزدیک کوهی رسید

که جایی دد و دام و ماهی ندید

یکی کوه دید از برش لاژورد

یکی خانه بر سر ز یاقوت زرد

همه خانه قندیلهای بلور

میان اندرون چشمهٔ آب شور

نهاده بر چشمه زرین دو تخت

برو خوابنیده یکی شوربخت

به تن مردم و سر چو آن گراز

به بیچارگی مرده بر تخت ناز

ز کافور زیراندرش بستری

کشیده ز دیبا برو چادری

یکی سرخ گوهر به جای چراغ

فروزان شده زو همه بوم و راغ

فتاده فروغ ستاره در آب

ز گوهر همه خانه چون آفتاب

هرانکس که رفتی که چیزی برد

وگر خاک آن خانه را بسپرد

همه تنش بر جای لرزان شدی

وزان لرزه آن زنده ریزان شدی

خروش آمد از چشمهٔ آب شور

که ای آرزومند چندین مشور

بسی چیز دیدی که آن کس ندید

عنان را کنون باز باید کشید

کنون زندگانیت کوتاه گشت

سر تخت شاهیت بی‌شاه گشت

سکندر بترسید و برگشت زود

به لشکرگه آمد به کردار دود

وزان جایگه تیز لشکر براند

خروشان بسی نام یزدان بخواند

ازان کوه راه بیابان گرفت

غمی گشت و اندیشهٔ جان گرفت

همی راند پر درد و گریان ز جای

سپاه از پس و پیش او رهنمای

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۲

چو اسکندر آن نامهٔ او بخواند

بزد نای رویین و لشکر براند

همی رفت یک ماه پویان به راه

چو آمد سوی مرز او با سپاه

یکی پادشا بود فریان به نام

ابا لشکر و گنج و گسترده کام

یکی شارستان داشت با ساز جنگ

سراپردهٔ او ندیدی پلنگ

بیاورد لشکر گرفت آن حصار

بران بارهٔ دژ گذشتی سوار

سکندر بفرمود تا جاثلیق

بیاورد عراده و منجنیق

به یک هفته بستد حصار بلند

به شهر اندر آمد سپاه ارجمند

سکندر چو آمد به شهر اندرون

بفرمود کز کس نریزند خون

یکی پور قیدافه داماد بود

بدین شهر فریان بدو شاد بود

بدو داده بد دختر ارجمند

کلاهش به قیدافه گشته بلند

که داماد را نام بد قیدروش

بدو داده فریان دل و چشم و گوش

یکی مرد بد نام او شهرگیر

به دستش زن و شوی گشته اسیر

سکندر بدانست کان مرد کیست

بجستش که درمان آن کار چیست

بفرمود تا پیش او شد وزیر

بدو داد فرمان و تاج و سریر

خردمند را بیطقون بود نام

یکی رای زن مرد گسترده کام

بدو گفت کاید به پیشت عروس

ترا خوانم اسکندر فیلقوس

تو بنشین به آیین و رسم کیان

چو من پیشت آیم کمر بر میان

بفرمای تا گردن قیدروش

ببرد دژآگاه جنگی ز دوش

من آیم به پیشت به خواهشگری

نمایم فراوان ترا کهتری

نشستنگهی ساز بی‌انجمن

چو خواهش فزایم ببخشی بمن

شد آن مرد دستور با درد جفت

ندانست کان را چه باشد نهفت

ازان پس بدو گفت شاه جهان

که این کار باید که ماند نهان

مرا چون فرستادگان پیش خوان

سخنهای قیدافه چندی بران

مرا شاد بفرست با ده سوار

که رو نامه بر زود و پاسخ بیار

بدو بیطقون گفت کایدون کنم

به فرمان برین چاره افسون کنم

به شبگیر خورشید خنجر کشید

شب تیره از بیم شد ناپدید

نشست از بر تخت بر بیطقون

پر از شرم رخ دل پر از آب خون

سکندر به پیش اندرون با کمر

گشاده درچاره و بسته در

چون آن پور قیدافه را شهرگیر

بیاورد گریان گرفته اسیر

زنش هم چنان نیز با بوی و رنگ

گرفته جوان چنگ او را به چنگ

سبک بیطقون گفت کین مرد کیست

کش از درد چندین بباید گریست

چنین داد پاسخ که بازآر هوش

که من پور قیدافه‌ام قیدروش

جزین دخت فریان مرا نیست جفت

که دارد پس پردهٔ من نهفت

برآنم که او را سوی خان خویش

برم تا بدارمش چون جان خویش

اسیرم کنون در کف شهرگیر

روان خسته از اختر و تن به تیر

چو بشنید زو این سخن بیطقون

سرش گشت پر درد و دل پر ز خون

برآشفت ازان پس به دژخیم گفت

که این هر دو را خاک باید نهفت

چنین هم به بند اندرون با زنش

به شمشیر هندی بزن گردنش

سکندر بیامد زمین بوس داد

بدو گفت کای شاه قیصر نژاد

اگر خون ایشان ببخشی به من

سرافراز گردم به هر انجمن

سر بیگناهان چه بری به کین

که نپسندد از ما جهان‌آفرین

بدو گفت بیداردل بیطقون

که آزاد کردی دو تن را ز خون

سبک بیطقون گفت با قیدروش

که بردی سر دور مانده ز دوش

فرستم کنون با تو او را بهم

بخواند به مادرت بر بیش و کم

اگر ساو و باژم فرستد نکوست

کسی را ندرد بدین جنگ پوست

نگه کن بدین پاک دستور من

که گوید بدو رزم گر سور من

تو آن کن ز خوبی که او با تو کرد

به پاداش پیچد دل رادمرد

چو این پاسخ نامه یابی ز شاه

به خوبی ورا بازگردان ز راه

چنین گفت با بیقطون قیدروش

که زو بر ندارم دل و چشم و گوش

چگونه مر او را ندارم چو جان

کزو یافتم جفت و شیرین‌روان

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳۸

ز راه بیابان به شهری رسید

ببد شاد کآواز مردم شنید

همه بوم و بر باغ آباد بود

در مردم از خرمی شاد بود

پذیره شدندش بزرگان شهر

کسی را که از مردمی بود بهر

برو همگنان آفرین خواندند

همه زر و گوهر برافشاندند

همی گفت هرکس که ای شهریار

انوشه که کردی بمابر گذار

بدین شهر هرگز نیامد سپاه

نه هرگز شنیدست کس نام شاه

کنون کامدی جان ما پیش تست

که روشن‌روان بادی و تن درست

سکندر دل از مردمان شاد کرد

ز راه بیابان تن آزاد کرد

بپرسید ازیشان که ایدر شگفت

چه چیزست کاندازه باید گرفت

چنین داد پاسخ بدو رهنمای

که ای شاه پیروز پاکیزه‌رای

شگفتیست ایدر که اندر جهان

کسی آن ندید آشکار و نهان

درختیست ایدر دو بن گشته جفت

که چونان شگفتی نشاید نهفت

یکی ماده و دیگری نر اوی

سخن‌گو بود شاخ با رنگ و بوی

به شب ماده گویا و بویا شود

چو روشن شود نر گویا شود

سکندر بشد با سواران روم

همان نامداران آن مرز و بوم

بپرسید زیشان که اکنون درخت

سخن کی سراید به آواز سخت

چنین داد پاسخ بدو ترجمان

که از روز چون بگذرد نه زمان

سخن‌گوی گردد یکی زین درخت

که آواز او بشنود نیک‌بخت

شب تیره‌گون ماده گویا شود

بر و برگ چون مشک بویا شود

بپرسید چون بگذریم از درخت

شگفتی چه پیش آید ای نیک‌بخت

چنین داد پاسخ کزو بگذری

ز رفتنت کوته شود داوری

چو زو برگذشتی نماندت جای

کران جهان خواندش رهنمای

بیابان و تاریکی آید به پیش

به سیری نیامد کس از جان خویش

نه کس دید از ما نه هرگز شنید

که دام و دد و مرغ بر ره پرید

همی راند با رومیان نیک‌بخت

چو آمد به نزدیک گویا درخت

زمینش ز گرمی همی بردمید

ز پوست ددان خاک پیدا ندید

ز گوینده پرسید کین پوست چیست

ددان را برین گونه درنده کیست

چنین داد پاسخ بدو نیک‌بخت

که چندین پرستنده دارد درخت

چو باید پرستندگان را خورش

ز گوشت ددان باشدش پرورش

چو خورشید بر تیغ گنبد رسید

سکندر ز بالا خروشی شنید

که آمد ز برگ درخت بلند

خروشی پر از سهم و ناسودمند

بترسید و پرسید زان ترجمان

که ای مرد بیدار نیکی گمان

چنین برگ گویا چه گوید همی

که دل را به خوناب شوید همی

چنین داد پاسخ که ای نیک‌بخت

همی گوید این برگ شاخ درخت

که چندین سکندر چه پوید به دهر

که برداشت از نیکویهایش بهر

ز شاهیش چون سال شد بر دو هفت

ز تخت بزرگی ببایدش رفت

سکندر ز دیده ببارید خون

دلش گشت پر درد از رهنمون

ازان پس به کس نیز نگشاد لب

پر از غم همی بود تا نیم‌شب

سخن‌گوی شد برگ دیگر درخت

دگر باره پرسید زان نیک‌بخت

چه گوید همی این دگر شاخ گفت

سخن‌گوی بگشاد راز از نهفت

چنین داد پاسخ که این ماده شاخ

همی گوید اندر جهان فراخ

از آز فراوان نگنجی همی

روان را چرا بر شکنجی همی

ترا آز گرد جهان گشتن است

کس آزردن و پادشا کشتن است

نماندت ایدر فراوان درنگ

مکن روز بر خویشتن تار و تنگ

بپرسید از ترجمان پادشا

که ای مرد روشن‌دل و پارسا

یکی بازپرسش که باشم به روم

چو پیش آید آن گردش روز شوم

مگر زنده بیند مرا مادرم

یکی تا به رخ برکشد چادرم

چنین گفت با شاه گویا درخت

که کوتاه کن روز و بربند رخت

نه مادرت بیند نه خویشان به روم

نه پوشیده رویان آن مرز و بوم

به شهر کسان مرگت آید نه دیر

شود اختر و تاج و تخت از تو سیر

چو بشنید برگشت زان دو درخت

دلش خسته گشته به شمشیر سخت

چو آمد به لشکرگه خویش باز

برفتند گردان گردن‌فراز

به شهر اندرون هدیه‌ها ساختند

بزرگان بر پادشا تاختند

یکی جوشنی بود تابان چو نیل

به بالای و پهنای یک چرم پیل

دو دندان پیل و برش پنج بود

که آن را به برداشتن رنج بود

زره بود و دیبای پرمایه بود

ز زر کرده آگنده صد خایه بود

به سنگ درم هر یکی شست من

ز زر و ز گوهر یکی کرگدن

بپذرفت زان شهر و لشکر براند

ز دیده همی خون دل برفشاند

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...