پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی)

بخش ۲۰

چو برگشت و آمد به درگاه قصر

ببخشید دینار چندی به نصر

توانگر شد آنکس که درویش بود

وگر خوردش از کوشش خویش بود

وزان جایگه شاد لشکر براند

به جده درآمد فراوان نماند

سپه را بفرمود تا هرکسی

بسازند کشتی و زورق بسی

جهانگیر با لشکری راه‌جوی

ز جده سوی مصر بنهاد روی

ملک بود قیطون به مصر اندرون

سپاهش ز راه گمانی فزون

چو بشنید کامد ز راه حرم

جهانگیر پیروز با باد و دم

پذیره شدش با فراوان سپاه

ابا بدره و برده و تاج و گاه

سکندر به دیدار او گشت شاد

همان گفت بدخواه او گشت باد

به مصر اندرون بود یک سال شاه

بدان تا برآسود شاه و سپاه

زنی بود در اندلس شهریار

خردمند و با لشکری بی‌شمار

جهانجوی بخشنده قیدافه بود

ز روی بهی یافته کام و سود

ز لشکر سواری مصور بجست

که مانند صورت نگارد درست

بدو گفت سوی سکندر خرام

وزین مرز و از ما مبر هیچ نام

به ژرفی نگه کن چنان چون که هست

به کردار تا چون برآیدت دست

ز رنگ و ز چهر و ز بالای اوی

یکی صورت آر از سر پای اوی

نگارنده بشنید و زو بر نشست

به فرمان مهتر میان را ببست

به مصر آمد از اندلس چون نوند

بر قیصر اسکندر ارجمند

چه برگاه دیدش چه بر پشت زین

بیاورد قرطاس و دیبای چین

نگار سکندر چنان هم که بود

نگارید و ز جای برگشت زود

چو قیدافه چهر سکندر بدید

غمی گشت و بنهفت و دم در کشید

سکندر ز قیطون بپرسید و گفت

که قیدافه را بر زمین کیست جفت

بدو گفت قیطون که ای شهریار

چنو نیست اندر جهان کامگار

شمار سپاهش نداند کسی

مگر باز جوید ز دفتر بسی

ز گنج و بزرگی و شایستگی

ز آهستگی هم ز بایستگی

به رای و به گفتار نیکی گمان

نبینی به مانند او در جهان

یکی شارستان کرده دارد ز سنگ

که نبساید آن هم ز چنگ پلنگ

زمین چار فرسنگ بالای اوی

برین هم نشانست پهنای اوی

گر از گنج پرسی خود اندازه نیست

سخنهای او در جهان تازه نیست

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳۶

سوی باختر شد چو خاور بدید

ز گیتی همی رای رفتن گزید

بره‌بر یکی شارستان دید پاک

که نگذشت گویی بروباد و خاک

چو آواز کوس آمد از پشت پیل

پذیره شدندش بزرگان دو میل

جهانجوی چون دید بنواختشان

به خورشید گردن برافراختشان

بپرسید کایدر چه باشد شگفت

کزان برتر اندازه نتوان گرفت

زبان برگشادند بر شهریار

به نالیدن از گردش روزگار

که ما را یکی کار پیش است سخت

بگوییم با شاه پیروزبخت

بدین کوه سر تا به ابر اندرون

دل ما پر از رنج و دردست و خون

ز چیز که ما را بدو تاب نیست

ز یاجوج و ماجوج مان خواب نیست

چو آیند بهری سوی شهر ما

غم و رنج باشد همه بهر ما

همه رویهاشان چو روی هیون

زبانها سیه دیده‌ها پر ز خون

سیه روی و دندانها چون گراز

که یارد شدن نزد ایشان فراز

همه تن پر از موی و موی همچو نیل

بر و سینه و گوشهاشان چو پیل

بخسپند یکی گوش بستر کنند

دگر بر تن خویش چادر کنند

ز هر ماده‌ای بچه زاید هزار

کم و بیش ایشان که داند شمار

به گرد آمدن چون ستوران شوند

تگ آرند و بر سان گوران شوند

بهاران کز ابر ا ندرآید خروش

همان سبز دریا برآید به جوش

چو تنین ازان موج بردارد ابر

هوا برخروشد بسان هژبر

فرود افگند ابر تنین چو کوه

بیایند زیشان گروها گروه

خورش آن بود سال تا سالشان

که آگنده گردد بر و یالشان

گیاشان بود زان سپس خوردنی

بیارند هر سو ز آوردنی

چو سرما بود سخت لاغر شوند

به آواز بر سان کفتر شوند

بهاران ببینی به کردار گرگ

بغرند بر سان پیل سترگ

اگر پادشا چاره‌ای سازدی

کزین غم دل ما بپردازدی

بسی آفرین یابد از هرکسی

ازان پس به گیتی بماند بسی

بزرگی کن و رنج ما را بساز

هم از پاک یزدان نه‌ای بی‌نیاز

سکندر بماند اندر ایشان شگفت

غمی گشت و اندیشه‌ها برگرفت

چنین داد پاسخ که از ماست گنج

ز شهر شما یارمندی و رنج

برآرم من این راه ایشان به رای

نبیروی نیکی دهش یک خدای

یکایک بگفتند کای شهریار

ز تو دور بادا بد روزگار

ز ما هرچ باید همه بنده‌ایم

پرستنده باشیم تا زنده‌ایم

بیاریم چندانک خواهی تو چیز

کزین بیش کاری نداریم نیز

سکندر بیامد نگه کرد کوه

بیاورد زان فیلسوفان گروه

بفرمود کاهنگران آورید

مس و روی و پتک گران آورید

کج و سنگ و هیزم فزون از شمار

بیارید چندانک آید به کار

بی‌اندازه بردند چیزی که خواست

چو شد ساخته کار و اندیشه راست

ز دیوارگر هم ز آهنگران

هرانکس که استاد بود اندران

ز گیتی به پیش سکندر شدند

بدان کار بایسته یاور شدند

ز هر کشوری دانشی شد گروه

دو دیوار کرد از دو پهلوی کوه

ز بن تا سر تیغ بالای اوی

چو صد شاه‌رش کرده پهنای اوی

ازو یک رش انگشت و آهن یکی

پراگنده مس در میان اندکی

همی ریخت گوگردش اندر میان

چنین باشد افسون دانا کیان

همی ریخت هر گوهری یک رده

چو از خاک تا تیغ شد آژده

بسی نفت و روغن برآمیختند

همی بر سر گوهران ریختند

به خروار انگشت بر سر زدند

بفرمود تا آتش اندر زدند

دم آورد و آهنگران صدهزار

به فرمان پیروزگر شهریار

خروش دمنده برآمد ز کوه

ستاره شد از تف آتش ستوه

چنین روزگاری برآمد بران

دم آتش و رنج آهنگران

گهرها یک اندر دگر ساختند

وزان آتش تیز بگداختند

ز یاجوج و ماجوج گیتی برست

زمین گشت جای خرام و نشست

برش پانصد بود بالای اوی

چو سیصد بدی نیز پهنای اوی

ازان نامور سد اسکندری

جهانی برست از بد داوری

برو مهتران خواندند آفرین

که بی‌تو مبادا زمان و زمین

ز چیزی که بود اندران جایگاه

فراوان ببردند نزدیک شاه

نپذرفت ازیشان و خود برگرفت

جهان مانده زان کار اندر شگفت

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۱

سکندر چو بشنید از یادگیر

بفرمود تا پیش او شد دبیر

نوشتند پس نامه‌ای بر حریر

ز شیراوژن اسکندر شهرگیر

به نزدیک قیدافهٔ هوشمند

شده نام او در بزرگی بلند

نخست آفرین خداوند مهر

فروزندهٔ ماه و گردان سپهر

خداوند بخشنده داد و راست

فزونی کسی را دهد کش سزاست

به تندی نجستیم رزم ترا

گراینده گشتیم بزم ترا

چو این نامه آرند نزدیک تو

درخشان شود رای تاریک تو

فرستی به فرمان ما باژ و ساو

بدانی که با ما ترا نیست تاو

خردمندی و پیش‌بینی کنی

توانایی و پاک دینی کنی

وگر هیچ تاب اندر آری به کار

نبینی جز از گردش روزگار

چو اندازه گیری ز دارا و فور

خود آموزگارت نباید ز دور

چو از باد عنوان او گشت خشک

نهادند مهری بروبر ز مشک

بیامد هیون تگاور به راه

به فرمان آن نامبردار شاه

چو قیدافه آن نامهٔ او بخواند

ز گفتار او در شگفتی بماند

به پاسخ نخست آفرین گسترید

بدان دادگر کو زمین گسترید

ترا کرد پیروز بر فور هند

به دارا و بر نامداران سند

مرا با چو ایشان برابر نهی

به سر بر ز پیروزه افسر نهی

مرا زان فزونست فر و مهی

همان لشکر و گنج شاهنشهی

که من قیصران را به فرمان شوم

بترسم ز تهدید و پیچان شوم

هزاران هزارم فزون لشکرست

که بر هر سری شهریاری سرست

وگر خوانم از هر سوی زیردست

نماند برین بوم جای نشست

یکی گنج در پیش هر مهتری

چو آید ازین مرز با لشکری

تو چندین چه رانی زبان بر گزاف

ز دارا شدستی خداوند لاف

بران نامه بر مهر زرین نهاد

هیونی برافگند بر سان باد

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳۷

همی رفت یک ماه پویان به راه

به رنج اندر از راه شاه و سپاه

چنین تا به نزدیک کوهی رسید

که جایی دد و دام و ماهی ندید

یکی کوه دید از برش لاژورد

یکی خانه بر سر ز یاقوت زرد

همه خانه قندیلهای بلور

میان اندرون چشمهٔ آب شور

نهاده بر چشمه زرین دو تخت

برو خوابنیده یکی شوربخت

به تن مردم و سر چو آن گراز

به بیچارگی مرده بر تخت ناز

ز کافور زیراندرش بستری

کشیده ز دیبا برو چادری

یکی سرخ گوهر به جای چراغ

فروزان شده زو همه بوم و راغ

فتاده فروغ ستاره در آب

ز گوهر همه خانه چون آفتاب

هرانکس که رفتی که چیزی برد

وگر خاک آن خانه را بسپرد

همه تنش بر جای لرزان شدی

وزان لرزه آن زنده ریزان شدی

خروش آمد از چشمهٔ آب شور

که ای آرزومند چندین مشور

بسی چیز دیدی که آن کس ندید

عنان را کنون باز باید کشید

کنون زندگانیت کوتاه گشت

سر تخت شاهیت بی‌شاه گشت

سکندر بترسید و برگشت زود

به لشکرگه آمد به کردار دود

وزان جایگه تیز لشکر براند

خروشان بسی نام یزدان بخواند

ازان کوه راه بیابان گرفت

غمی گشت و اندیشهٔ جان گرفت

همی راند پر درد و گریان ز جای

سپاه از پس و پیش او رهنمای

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۲

چو اسکندر آن نامهٔ او بخواند

بزد نای رویین و لشکر براند

همی رفت یک ماه پویان به راه

چو آمد سوی مرز او با سپاه

یکی پادشا بود فریان به نام

ابا لشکر و گنج و گسترده کام

یکی شارستان داشت با ساز جنگ

سراپردهٔ او ندیدی پلنگ

بیاورد لشکر گرفت آن حصار

بران بارهٔ دژ گذشتی سوار

سکندر بفرمود تا جاثلیق

بیاورد عراده و منجنیق

به یک هفته بستد حصار بلند

به شهر اندر آمد سپاه ارجمند

سکندر چو آمد به شهر اندرون

بفرمود کز کس نریزند خون

یکی پور قیدافه داماد بود

بدین شهر فریان بدو شاد بود

بدو داده بد دختر ارجمند

کلاهش به قیدافه گشته بلند

که داماد را نام بد قیدروش

بدو داده فریان دل و چشم و گوش

یکی مرد بد نام او شهرگیر

به دستش زن و شوی گشته اسیر

سکندر بدانست کان مرد کیست

بجستش که درمان آن کار چیست

بفرمود تا پیش او شد وزیر

بدو داد فرمان و تاج و سریر

خردمند را بیطقون بود نام

یکی رای زن مرد گسترده کام

بدو گفت کاید به پیشت عروس

ترا خوانم اسکندر فیلقوس

تو بنشین به آیین و رسم کیان

چو من پیشت آیم کمر بر میان

بفرمای تا گردن قیدروش

ببرد دژآگاه جنگی ز دوش

من آیم به پیشت به خواهشگری

نمایم فراوان ترا کهتری

نشستنگهی ساز بی‌انجمن

چو خواهش فزایم ببخشی بمن

شد آن مرد دستور با درد جفت

ندانست کان را چه باشد نهفت

ازان پس بدو گفت شاه جهان

که این کار باید که ماند نهان

مرا چون فرستادگان پیش خوان

سخنهای قیدافه چندی بران

مرا شاد بفرست با ده سوار

که رو نامه بر زود و پاسخ بیار

بدو بیطقون گفت کایدون کنم

به فرمان برین چاره افسون کنم

به شبگیر خورشید خنجر کشید

شب تیره از بیم شد ناپدید

نشست از بر تخت بر بیطقون

پر از شرم رخ دل پر از آب خون

سکندر به پیش اندرون با کمر

گشاده درچاره و بسته در

چون آن پور قیدافه را شهرگیر

بیاورد گریان گرفته اسیر

زنش هم چنان نیز با بوی و رنگ

گرفته جوان چنگ او را به چنگ

سبک بیطقون گفت کین مرد کیست

کش از درد چندین بباید گریست

چنین داد پاسخ که بازآر هوش

که من پور قیدافه‌ام قیدروش

جزین دخت فریان مرا نیست جفت

که دارد پس پردهٔ من نهفت

برآنم که او را سوی خان خویش

برم تا بدارمش چون جان خویش

اسیرم کنون در کف شهرگیر

روان خسته از اختر و تن به تیر

چو بشنید زو این سخن بیطقون

سرش گشت پر درد و دل پر ز خون

برآشفت ازان پس به دژخیم گفت

که این هر دو را خاک باید نهفت

چنین هم به بند اندرون با زنش

به شمشیر هندی بزن گردنش

سکندر بیامد زمین بوس داد

بدو گفت کای شاه قیصر نژاد

اگر خون ایشان ببخشی به من

سرافراز گردم به هر انجمن

سر بیگناهان چه بری به کین

که نپسندد از ما جهان‌آفرین

بدو گفت بیداردل بیطقون

که آزاد کردی دو تن را ز خون

سبک بیطقون گفت با قیدروش

که بردی سر دور مانده ز دوش

فرستم کنون با تو او را بهم

بخواند به مادرت بر بیش و کم

اگر ساو و باژم فرستد نکوست

کسی را ندرد بدین جنگ پوست

نگه کن بدین پاک دستور من

که گوید بدو رزم گر سور من

تو آن کن ز خوبی که او با تو کرد

به پاداش پیچد دل رادمرد

چو این پاسخ نامه یابی ز شاه

به خوبی ورا بازگردان ز راه

چنین گفت با بیقطون قیدروش

که زو بر ندارم دل و چشم و گوش

چگونه مر او را ندارم چو جان

کزو یافتم جفت و شیرین‌روان

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳۸

ز راه بیابان به شهری رسید

ببد شاد کآواز مردم شنید

همه بوم و بر باغ آباد بود

در مردم از خرمی شاد بود

پذیره شدندش بزرگان شهر

کسی را که از مردمی بود بهر

برو همگنان آفرین خواندند

همه زر و گوهر برافشاندند

همی گفت هرکس که ای شهریار

انوشه که کردی بمابر گذار

بدین شهر هرگز نیامد سپاه

نه هرگز شنیدست کس نام شاه

کنون کامدی جان ما پیش تست

که روشن‌روان بادی و تن درست

سکندر دل از مردمان شاد کرد

ز راه بیابان تن آزاد کرد

بپرسید ازیشان که ایدر شگفت

چه چیزست کاندازه باید گرفت

چنین داد پاسخ بدو رهنمای

که ای شاه پیروز پاکیزه‌رای

شگفتیست ایدر که اندر جهان

کسی آن ندید آشکار و نهان

درختیست ایدر دو بن گشته جفت

که چونان شگفتی نشاید نهفت

یکی ماده و دیگری نر اوی

سخن‌گو بود شاخ با رنگ و بوی

به شب ماده گویا و بویا شود

چو روشن شود نر گویا شود

سکندر بشد با سواران روم

همان نامداران آن مرز و بوم

بپرسید زیشان که اکنون درخت

سخن کی سراید به آواز سخت

چنین داد پاسخ بدو ترجمان

که از روز چون بگذرد نه زمان

سخن‌گوی گردد یکی زین درخت

که آواز او بشنود نیک‌بخت

شب تیره‌گون ماده گویا شود

بر و برگ چون مشک بویا شود

بپرسید چون بگذریم از درخت

شگفتی چه پیش آید ای نیک‌بخت

چنین داد پاسخ کزو بگذری

ز رفتنت کوته شود داوری

چو زو برگذشتی نماندت جای

کران جهان خواندش رهنمای

بیابان و تاریکی آید به پیش

به سیری نیامد کس از جان خویش

نه کس دید از ما نه هرگز شنید

که دام و دد و مرغ بر ره پرید

همی راند با رومیان نیک‌بخت

چو آمد به نزدیک گویا درخت

زمینش ز گرمی همی بردمید

ز پوست ددان خاک پیدا ندید

ز گوینده پرسید کین پوست چیست

ددان را برین گونه درنده کیست

چنین داد پاسخ بدو نیک‌بخت

که چندین پرستنده دارد درخت

چو باید پرستندگان را خورش

ز گوشت ددان باشدش پرورش

چو خورشید بر تیغ گنبد رسید

سکندر ز بالا خروشی شنید

که آمد ز برگ درخت بلند

خروشی پر از سهم و ناسودمند

بترسید و پرسید زان ترجمان

که ای مرد بیدار نیکی گمان

چنین برگ گویا چه گوید همی

که دل را به خوناب شوید همی

چنین داد پاسخ که ای نیک‌بخت

همی گوید این برگ شاخ درخت

که چندین سکندر چه پوید به دهر

که برداشت از نیکویهایش بهر

ز شاهیش چون سال شد بر دو هفت

ز تخت بزرگی ببایدش رفت

سکندر ز دیده ببارید خون

دلش گشت پر درد از رهنمون

ازان پس به کس نیز نگشاد لب

پر از غم همی بود تا نیم‌شب

سخن‌گوی شد برگ دیگر درخت

دگر باره پرسید زان نیک‌بخت

چه گوید همی این دگر شاخ گفت

سخن‌گوی بگشاد راز از نهفت

چنین داد پاسخ که این ماده شاخ

همی گوید اندر جهان فراخ

از آز فراوان نگنجی همی

روان را چرا بر شکنجی همی

ترا آز گرد جهان گشتن است

کس آزردن و پادشا کشتن است

نماندت ایدر فراوان درنگ

مکن روز بر خویشتن تار و تنگ

بپرسید از ترجمان پادشا

که ای مرد روشن‌دل و پارسا

یکی بازپرسش که باشم به روم

چو پیش آید آن گردش روز شوم

مگر زنده بیند مرا مادرم

یکی تا به رخ برکشد چادرم

چنین گفت با شاه گویا درخت

که کوتاه کن روز و بربند رخت

نه مادرت بیند نه خویشان به روم

نه پوشیده رویان آن مرز و بوم

به شهر کسان مرگت آید نه دیر

شود اختر و تاج و تخت از تو سیر

چو بشنید برگشت زان دو درخت

دلش خسته گشته به شمشیر سخت

چو آمد به لشکرگه خویش باز

برفتند گردان گردن‌فراز

به شهر اندرون هدیه‌ها ساختند

بزرگان بر پادشا تاختند

یکی جوشنی بود تابان چو نیل

به بالای و پهنای یک چرم پیل

دو دندان پیل و برش پنج بود

که آن را به برداشتن رنج بود

زره بود و دیبای پرمایه بود

ز زر کرده آگنده صد خایه بود

به سنگ درم هر یکی شست من

ز زر و ز گوهر یکی کرگدن

بپذرفت زان شهر و لشکر براند

ز دیده همی خون دل برفشاند

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۳

جهانجوی ده نامور برگزید

ز مردان رومی چنانچون سزید

که بودند یکسر هم‌آواز اوی

نگه داشتندی همه راز اوی

چنین گفت کاکنون به راه اندرون

مخوانید ما را جز از بیقطون

همی رفت پیش اندرون قیدروش

سکندر سپرده بدو چشم و گوش

چو آتش همی راند مهتر ستور

به کوهی رسیدند سنگش بلور

بدودر ز هرگونه‌ای میوه‌دار

فراوان گیا بود بر کوهسار

برفتند زانگونه پویان به راه

برآن بوم و بر کاندرو بود شاه

چو قیدافه آگه شد از قیدروش

ز بهر پسر پهن بگشاد گوش

پذیره شدش با سپاهی گران

همه نامداران و نیک اختران

پسر نیز چون مادرش را بدید

پیاده شد و آفرین گسترید

بفرمود قیدافه تا برنشست

همی راند و دستش گرفته به دست

بدو قیدروش آنچ دید و شنید

همی گفت و رنگ رخش ناپدید

که بر شهر فریان چه آمد ز رنج

نماند افسر و تخت و لشکر نه گنج

مرا این که آمد همی با عروس

رها کرد ز اسکندر فیلقوس

وگرنه بفرمود تا گردنم

زنند و به آتش بسوزد تنم

کنون هرچ باید به خوبی بکن

برو هیچ مشکن بخواهش سخن

چو بشنید قیدافه این از پسر

دلش گشت زان درد زیر و زبر

از ایوان فرستاده را پیش خواند

به تخت گرانمایگان برنشاند

فراوان بپرسید و بنواختش

یکی مایه‌ور جایگه ساختش

فرستاد هرگونه‌ای خوردنی

ز پوشیدنی هم ز گستردنی

بشد آن شب و بامداد پگاه

به پرسش بیامد به درگاه شاه

پرستندگان پرده برداشتند

بر اسپش ز درگاه بگذاشتند

چو قیدافه را دید بر تخت عاج

ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج

ز زربفت پوشیده چینی قبای

فراوان پرستنده گردش به پای

رخ شاه تابان به کردار هور

نشستن گهش را ستونها بلور

زبر پوششی جزع بسته به زر

برو بافته دانه‌های گهر

پرستنده با طوق و با گوشوار

به پای اندر آن گلشن زرنگار

سکندر بدان درشگفتی بماند

فراوان نهان نام یزدان بخواند

نشستن گهی دید مهتر که نیز

نیامد ورا روم و ایران به چیز

بر مهتر آمد زمین داد بوس

چنانچون بود مردم چاپلوس

ورا دید قیدافه بنواختش

بپرسید بسیار و بنشاختش

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

گه بار بیگانه اندر گذشت

بفرمود تا خوان بیاراستند

پرستندهٔ رود و می خواستند

نهادند یک خانه خوانهای ساج

همه پیکرش زر و کوکبش عاج

خورشهای بسیار آورده شد

می آورد و چون خوردنی خورده شد

طبقهای زرین و سیمین نهاد

نخستین ز قیدافه کردند یاد

به می خوردن اندر گرانمایه شاه

فزون کرد سوی سکندر نگاه

به گنجور گفت آن درخشان حریر

نوشته برو صورت دلپذیر

به پیش من آور چنان هم که هست

به تندی برو هیچ مبسای دست

بیاورد گنجور و بنهاد پیش

چو دیدش نگه کرد ز اندازه بیش

بدانست قیدافه کو قیصرست

بران لشکر نامور مهترست

فرستاده‌ای کرده از خویشتن

دلیر آمدست اندرین انجمن

بدو گفت کای مرد گسترده کام

بگو تا سکندر چه دادت پیام

چنین داد پاسخ که شاه جهان

سخن گفت با من میان مهان

که قیدافهٔ پاکدل را بگوی

که جز راستی در زمانه مجوی

نگر سر نپیچی ز فرمان من

نگه دار بیدار پیمان من

وگر هیچ تاب اندر آری به دل

بیارم یکی لشکری دل گسل

نشان هنرهای تو یافتم

به جنگ آمدن تیز نشتافتم

خردمندی و شرم نزدیک تست

جهان ایمن از رای باریک تست

کنون گر نتابی سر از باژ و ساو

بدانی که با ما نداری تو تاو

نبینی بجز خوبی و راستی

چو پیچی سر از کژی و کاستی

برآشفت قیدافه چون این شنید

بجز خامشی چارهٔ آن ندید

بدو گفت کاکنون ره خانه گیر

بیاسای با مردم دلپذیر

چو فردا بیایی تو پاسخ دهم

به بر گشتنت رای فرخ نهم

سکندر بیامد سوی خان خویش

همه شب همی ساخت درمان خویش

چو بر زد سر از کوه روشن چراغ

چو دیبا فروزنده شد دشت و راغ

سکندر بیامد بران بارگاه

دو لب پر ز خنده دل از غم تباه

فرستاده را دید سالار بار

بپرسید و بردش بر شهریار

همه کاخ او پر ز بیگانه بود

نشستن بلورین یکی خانه بود

عقیق و زبرجد بروبر نگار

میان اندرون گوهر شاهوار

زمینش همه صندل و چوب عود

ز جزع و ز پیروزه او را عمود

سکندر فروماند زان جایگاه

ازان فر و اورنگ و آن دستگاه

همی گفت کاینت سرای نشست

نبیند چنین جای یزدان پرست

خرامان بیامد به نزدیک شاه

نهادند زرین یکی زیرگاه

بدو گفت قیدافه ای بیطقون

چرا خیره ماندی به جزع اندرون

همانا که چونین نباشد به روم

که آسیمه گشتی بدین مایه بوم

سکندر بدو گفت کای شهریار

تو این خانه را خوارمایه مدار

ز ایوان شاهان سرش برترست

که ایوان تو معدن گوهرست

بخندید قیدافه از کار اوی

دلش گشت خرم به بازار اوی

ازان پس بدر کرد کسهای خویش

فرستاده را تنگ بنشاند پیش

بدو گفت کای زادهٔ فیلقوس

همت بزم و رزمست و هم نعم و بوس

سکندر ز گفتار او گشت زرد

روان پر ز درد و رخان لاژورد

بدو گفت کای مهتر پرخرد

چنین گفتن از تو نه اندر خورد

منم بیطقون کدخدای جهان

چنین تخمهٔ فیلقوسم مخوان

سپاسم ز یزدان پروردگار

که با من نبد مهتری نامدار

که بردی به شاه جهان آگهی

تنم را ز جان زود کردی تهی

بدو گفت قیدافه کز داوری

لبت را بپرداز کاسکندری

اگر چهرهٔ خویش بینی به چشم

ز چاره بیاسای و منمای خشم

بیاورد و بنهاد پیشش حریر

نوشته برو صورت دلپذیر

که گر هیچ جنبش بدی در نگار

نبودی جز اسکندر شهریار

سکندر چو دید آن بخایید لب

برو تیره شد روز چون تیره شب

چنین گفت بی‌خنجری در نهان

مبادا که باشد کس اندر جهان

بدو گفت قیدافه گر خنجرت

حمایل بدی پیش من بر برت

نه نیروت بودی نه شمشیر تیز

نه جای نبرد و نه راه گریز

سکندر بدو گفت هر کز مهان

به مردی بود خواستار جهان

نباید که پیچد ز راه گزند

که بد دل به گیتی نگردد بلند

اگر با منستی سلیحم کنون

همه خانه گشتی چو دریای خون

ترا کشتمی گر جگرگاه خویش

بدریدمی پیش بدخواه خویش

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳۹

وزان روی لشکر سوی چین کشید

سر نامداران به بیرون کشید

همی راند منزل به منزل به دشت

چهل روز تا پیش دریا گذشت

ز دیبا سراپرده‌ای برکشید

سپه را به منزل فرود آورید

یکی نامه فرمود پس تا دبیر

نویسد ز اسکندر شهرگیر

نوشتند هرگونه‌ای خوب و زشت

نویسنده چون نامه اندر نوشت

سکندر بشد چون فرستاده‌ای

گزین کرد بینادل آزاده‌ای

که با او بدی یک‌دل و یک‌سخن

بگوید به مهتر که کن یا مکن

سپه را به سالار لشکر سپرد

وزان رومیان پنج دانا ببرد

چو آگاهی آمد به فغفور ازین

که آمد فرستاده‌ای سوی چین

پذیره فرستاد چندی سپاه

سکندر گرازان بیامد به راه

چو آمد بران بارگاه بزرگ

بدید آن گزیده سپاه بزرگ

بیامد ز دهلیز تا پیش اوی

پراندیشه جان بداندیش اوی

دوان پیش او رفت و بردش نماز

نشست اندر ایوان زمانی دراز

بپرسید فغفور و بنواختش

یکی نامور جایگه ساختش

چو برزد سر از کوه روشن چراغ

ببردند بالای زرین جناغ

فرستادهٔ شاه را پیش خواند

سکندر فراوان سخنها براند

بگفت آنچ بایست و نامه بداد

سخنهای قیصر همه کرد یاد

بران نامه عنوان بد از شاه روم

جهاندار و سالار هر مرز و بوم

که خوانند شاهان برو آفرین

زما بندگان جهان آفرین

جهاندار و داننده و رهنمای

خداوند پاکی و نیکی فزای

دگر گفت فرمان ما سوی چین

چنانست که آباد ماند زمین

نباید بسیچید ما را به جنگ

که از جنگ شد روز بر فور تنگ

چو دارا که بد شهریار جهان

چو فریان تازی و دیگر مهان

ز خاور برو تا در باختر

ز فرمان ما کس نجوید گذر

شمار سپاهم نداند سپهر

وگر بشمرد نیز ناهید و مهر

اگر هیچ فرمان ما بشکنی

تن و بوم و کشور به رنج افگنی

چو نامه بخوانی بیارای ساو

مرنجان تن خویش و با بد مکاو

گر آیی بینی مرا با سپاه

ببینم ترا یک‌دل و نیک خواه

بداریم بر تو همین تاج و تخت

به چیزی گزندت نیاید ز بخت

وگر کند باشی به پیش آمدن

ز کشور سوی شاه خویش آمدن

ز چیزی که باشد طرایف به چین

ز زرینه و اسپ و تیغ و نگین

هم از جامه و پرده و تخت عاج

ز دیبای پرمایه و طوق و تاج

ز چیزی که یابی فرستی به گنج

چو خواهی که از ما نیایدت رنج

سپاه مرا بازگردان ز راه

بباش ایمن از گنج و تخت و کلاه

چو سالار چین زان نشان نامه دید

برآشفت و پس خامشی برگزید

بخندید و پس با فرستاده گفت

که شاه ترا آسمان باد جفت

بگوی آنچ دانی ز گفتار اوی

ز بالا و مردی و دیدار اوی

فرستاده گفت ای سپهدار چین

کسی چون سکندر مدان بر زمین

به مردی و رادی و بخش و خرد

ز اندیشهٔ هر کسی بگذرد

به بالای سروست و با زور پیل

به بخشش به کردار دریای نیل

زبانش به کردار برنده تیغ

به چربی عقاب اندر آرد ز میغ

چو بشنید فغفور چین این سخن

یکی دیگر اندیشه افگند بن

بفرمود تا خوان و می خواستند

به باغ اندر ایوان بیاراستند

همی خورد می تا جهان تیره شد

سر میگساران ز می خیره شد

سپهدار چین با فرستاده گفت

که با شاه تو مشتری باد جفت

چو روشن شود نامه پاسخ کنیم

به دیدار تو روز فرخ کنیم

سکندر بیامد ترنجی به دست

ز ایوان سالار چین نیم‌مست

چو خورشید برزد سر از برج شیر

سپهر اندر آورد شب را به زیر

سکندر به نزدیک فغفور شد

از اندیشهٔ بد دلش دور شد

بپرسید زو گفت شب چون بدی

که بیرون شدی دوش میگون بدی

ازان پس بفرمود تا شد دبیر

بیاورد قرطاس و مشک و عبیر

مران نامه را زود پاسخ نوشت

بیاراست قرطاس را چون بهشت

نخست آفرین کرد بر دادگر

خداوند مردی و داد و هنر

خداوند فرهنگ و پرهیز و دین

ازو باد بر شاد روم آفرین

رسید این فرستادهٔ چرب‌گوی

هم آن نامهٔ شاه فرهنگ جوی

سخنهای شاهان همه خواندم

وزان با بزرگان سخن راندم

ز دارای داراب و فریان و فور

سخن هرچ پیدا بد از رزم و سور

که پیروز گشتی بریشان همه

شبان بودی و شهریاران رمه

تو داد خداوند خورشید و ماه

به مردی مدان و فزون سپاه

چو بر مهتری بگذرد روزگار

چه در سور میرد چه در کارزار

چو فرجامشان روز رزم تو بود

زمانه نه کاهد نخواهد فزود

تو زیشان مکن کشی و برتری

که گر ز آهنی بی‌گمان بگذری

کجا شد فریدون و ضحاک و جم

فراز آمد از باد و شد سوی دم

من از تو نترسم نه جنگ آورم

نه بر سان تو باد گیرد سرم

که خون ریختن نیست آیین ما

نه بد کردن اندرخور دین ما

بخوانی مرا بر تو باشد شکست

که یزدان‌پرستم نه خسروپرست

فزون زان فرستم که دارای منش

ز بخشش نباشد مرا سرزنش

سکندر به رخ رنگ تشویر خورد

ز گفتار او بر جگر تیر خورد

به دل گفت ازین پس کس اندر جهان

نبیند مرا رفته جایی نهان

ز ایوان بیامد به جای نشست

میان از پی بازگشتن ببست

سرافراز فغفور بگشاد گنج

ز بخشش نیامد به دلش ایچ رنج

نخستین بفرمود پنجاه تاج

به گوهر بیاگنده ده تخت عاج

ز سیمین و زرینه اشتر هزار

بفرمود تا برنهادند بار

ز دیبای چینی و خز و حریر

ز کافور وز مشک و بوی و عبیر

هزار اشتر بارکش بار کرد

تن‌آسان شد آنکو درم خوار کرد

ز سنجاب و قاقم ز موی سمور

ز گستردنیها و جام بلور

بیاورد زین هر یکی ده هزار

خردمند گنجور بربست بار

گرانمایه صد زین به سیمین ستام

ز زرینه پنجاه بردند نام

ببردند سیصد شتر سرخ‌موی

طرایف بدو دار چینی بدوی

یکی مرد با سنگ و شیرین سخن

گزین کرد زان چینیان کهن

بفرمود تا با درود و خرام

بیاید بر شاه و آرد پیام

که یک چند باشد به نزدیک چین

برو نامداران کنند آفرین

فرستاده شد با سکندر به راه

گمانی که بردی که اویست شاه

چو ملاح روی سکندر بدید

سبک زورقی بادبان برکشید

چو دستور با لشکر آمدش پیش

بگفت آنچ آمد ز بازار خویش

سپاهش برو خواندند آفرین

همه برنهادند سر بر زمین

بدانست چینی که او هست شاه

پیاده بیامد غریوان به راه

سکندر بدو گفت پوزش مکن

مران پیش فغفور زین در سخن

ببود آن شب و بامداد پگاه

به آرام بنشست بر تخت شاه

فرستاده را چیز بخشید و گفت

که با تو روان مسیحست جفت

برو پیش فغفور چینی بگوی

که نزدیک ما یافتی آب‌روی

گر ایدر بباشی همی چین تراست

وگر جای دیگر خرامی رواست

بیاسایم ایدر که چندین سپاه

به تندی نشاید کشیدن به راه

فرستاده برگشت و آمد چو باد

به فغفور پیغام قیصر بداد

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۴

بخندید قیدافه از کار اوی

ازان مردی و تند گفتار اوی

بدو گفت کای خسرو شیرفش

به مردی مگردان سر خویش کش

نه از فر تو کشته شد فور هند

نه دارای داراب و گردان سند

که برگشت روز بزرگان دهر

ز اختر ترا بیشتر بود بهر

به مردی تو گستاخ گشتی چنین

که مهتر شدی بر زمان و زمین

همه نیکویها ز یزدان شناس

و زو دار تا زنده باشی سپاس

تو گویی به دانش که گیتی مراست

نبینم همی گفت و گوی تو راست

کجا آورد دانش تو بها

چو آیی چنین در دم اژدها

بدوزی به روز جوانی کفن

فرستاده‌ای سازی از خویشتن

مرا نیست آیین خون ریختن

نه بر خیره با مهتر آویختن

چو شاهی به کاری توانا بود

ببخشاید از داد و دانا بود

چنان دان که ریزندهٔ خون شاه

جز آتش نبیند به فرجام گاه

تو ایمن بباش و به شادی برو

چو رفتی یکی کار برساز نو

کزین پس نیابی به پیغمبری

ترا خاک داند که اسکندری

ندانم کسی را ز گردنکشان

که از چهر او من ندارم نشان

نگاریده هم زین نشان بر حریر

نهاده به نزد یکی یادگیر

برو راند هم حکم اخترشناس

کزو ایمنی باشد اندر هراس

چو بخشنده شد خسرو رای‌زن

زمانه بگوید به مرد و به زن

تو تا ایدری بیطقون خوانمت

برین هم نشان دور بنشانمت

بدان تا نداند کسی راز تو

همان نشنود نام و آواز تو

فرستمت بر نیکوی باز جای

تو باید که باشی خداوند رای

به پیمان که هرگز به فرزند من

به شهر من و خویش و پیوند من

نباشی بداندایش گر بدسگال

به کشور نخوانی مرا جز همال

سکندر شنید این سخن شاد شد

ز تیمار وز کشتن آزاد شد

به دادار دارنده سوگند خورد

بدین مسیحا و گرد نبرد

که با بوم و بارست و فرزند تو

بزرگان که باشند پیوند تو

نسازم جز از خوبی و راستی

نه اندیشم از کژی و کاستی

چو سوگند شد خورده قیدافه گفت

که این پند بر تو نشاید نهفت

چنان دان که طینوش فرزند من

کم اندیشد از دانش و پند من

یکی بادسارست داماد فور

نباید که داند ز نزدیک و دور

که تو با سکندر ز یک پوستی

گر ایدونک با او به دل دوستی

که او از پی فور کین آورد

به جنگ آسمان بر زمین آورد

کنون شاد و ایمن به ایوان خرام

ز تیمار گیتی مبر هیچ نام

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۴۰

بدان جایگه شاه ماهی بماند

پس‌انگه بجنبید و لشکر براند

ازان سبز دریا چو گشتند باز

بیابان گرفتند و راه دراز

چو منزل به منزل به حلوان رسید

یکی مایه‌ور باره و شهر دید

به پیش آمدندش بزرگان شهر

کسی کش ز نام و خرد بود بهر

برفتند با هدیه و با نثار

ز حلوان سران تا در شهریار

سکندر سبک پرسش اندر گرفت

که ایدر چه بینید چیزی شگفت

بدو گفت گوینده کای شهریار

ندانیم چیزی که آید به کار

برین مرز درویشی و رنج هست

کزین بگذری باد ماند به دست

چو گفتار گوینده بشنید شاه

ز حلوان سوی سند شد با سپاه

پذیره شدندش سواران سند

همان جنگ را یاور آمد ز هند

هرانکس که از فور دل خسته بود

به خون ریختن دستها شسته بود

بردند پیلان و هندی درای

خروش آمد و نالهٔ کرنای

سر سندیان بود بنداه نام

سواری سرافراز با رای و کام

یکی رزمشان کرده شد همگروه

زمین شد ز افگنده بر سان کوه

شب آمد بران دشت سندی نماند

سکندر سپاه از پس‌اندر براند

به دست آمدش پیل هشتاد و پنج

همان تاج زرین و شمشیر و گنج

زن و کودک و پیر مردان به راه

برفتند گریان به نزدیک شاه

که ای شاه بیدار با رای و هوش

مشور این بر و بوم و بر بد مکوش

که فرجام هم روز تو بگذرد

خنک آنک گیتی به بد نسپرد

سکندر بریشان نیاورد مهر

بران خستگان هیچ ننمود چهر

گرفتند زیشان فراوان اسیر

زن و کودک خرد و برنا و پیر

سوی نیمروز آمد از راه بست

همه روی گیتی ز دشمن بشست

وزان جایگه شد به سوی یمن

جهاندار و با نامدار انجمن

چو بشنید شاه یمن با مهان

بیامد بر شهریار جهان

بسی هدیه‌ها کز یمن برگزید

بهاگیر و زیبا چنانچون سزید

ده اشتر ز برد یمن بار کرد

دگر پنج را بار دینار کرد

دگر ده شتر بار کرد از درم

چو باشد درم دل نباشد به غم

دگر سلهٔ زعفران بد هزار

ز دیبا و هرجامهٔ بی‌شمار

زبرجد یکی جام بودش به گنج

همان در ناسفته هفتاد و پنج

یکی جام دیگر بدش لاژورد

نهاد اندرو شست یاقوت زرد

ز یاقوت سرخ از برش ده نگین

به فرمانبران داد و کرد آفرین

به پیش سراپردهٔ شهریار

رسیدند با هدیه و با نثار

سکندر بپرسید و بنواختشان

بر تخت نزدیک بنشاختشان

برو آفرین کرد شاه یمن

که پیروزگر باش بر انجمن

به تو شادم ار باشی ایدر دو ماه

برآساید از راه شاه و سپاه

سکندر برو آفرین کرد و گفت

که با تو همیشه خرد باد جفت

به شبگیر شاه یمن بازگشت

ز لشکر جهانی پر آواز گشت

...

0
پادشاهی اسکندر (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...