پادشاهی اشکانیان (شاهنامه فردوسی)

بخش ۸

چنان بد که بی‌ماه روی اردوان

نبودی شب و روز روشن‌روان

ز دیبا نبرداشتی دوش و یال

مگر چهر گلنار دیدی به فال

چو آمدش هنگام برخاستن

به دیبا سر گاهش آراستن

کنیزک نیامد به بالین اوی

برآشفت و پیچان شد از کین اوی

بدربر سپاه ایستاده به پای

بیاراسته تخت و تاج و سرای

ز درگاه برخاست سالار بار

بیامد بر نامور شهریار

بدو گفت گردنکشان بر درند

هر آنکس کجا مهتر کشورند

پرستندگان را چنین گفت شاه

که گلنار چون راه و آیین نگاه

ندارد نیاید به بالین من

که داند بدین داستان دین من

بیامد هم‌انگاه مهتر دبیر

که رفتست بیگاه دوش اردشیر

وز آخر ببردست خنگ و سیاه

که بد بارهٔ نامبردار شاه

هم‌انگاه شد شاه را دلپذیر

که گنجور او رفت با اردشیر

دل مرد جنگی برآمد ز جای

برآشفت و زود اندر آمد به پای

سواران جنگی فراوان ببرد

تو گفتی همی باره آتش سپرد

بره‌بر یکی نامور دید جای

بسی اندرو مردم و چارپای

بپرسید زیشان که شبگیر هور

شنیدی شما بانگ نعل ستور

یکی گفت زیشان که اندر گذشت

دو تن بر دو باره درآمد به دشت

همی برگذشتند پویان به راه

یکی بارهٔ خنگ و دیگر سیاه

به دم سواران یکی غرم پاک

چو اسپی همی بر پراگند خاک

به دستور گفت آن زمان اردوان

که این غرم باری چرا شد دوان

چنین داد پاسخ که آن فر اوست

به شاهی و نیک‌اختری پر اوست

گر این غرم دریابد او را متاز

که این کار گردد بمابر دراز

فرود آمد آن جایگه اردوان

بخورد و برآسود و آمد دوان

همی تاختند از پس اردشیر

به پیش اندرون اردوان و وزیر

جوان با کنیزک چو باد دمان

نپردخت از تاختن یک زمان

کرا یار باشد سپهر بلند

بروبر ز دشمن نیاید گزند

ازان تاختن رنجه شد اردشیر

بدید از بلندی یکی آبگیر

جوانمرد پویان به گلنار گفت

که اکنون که با رنج گشتیم جفت

بباید بدین چشمه آمد فرود

که شد باره و مرد بی‌تار و پود

بباشیم بر آب و چیزی خوریم

ازان پس بر آسودگی بگذریم

چو هر دو رسیدند نزدیک آب

به زردی دو رخساره چون آفتاب

همی خواست کاید فرود اردشیر

دو مرد جوان دید بر آبگیر

جوانان به آواز گفتند زود

عنان و رکیبت بباید بسود

که رستی ز کام و دم اژدها

کنون آب خوردن نیارد بها

نباید که آیی به خوردن فرود

تن خویش را داد باید درود

چو از پندگوی آن شنید اردشیر

به گلنار گفت این سخن یادگیر

رکیبش گران شد سبک شد عنان

به گردن برآورد رخشان سنان

پس‌اندر چو باد دمان اردوان

همی تاخت با رنج و تیره‌روان

بدانگه که بگذشت نیمی ز روز

فلک را بپیمود گیتی فروز

یکی شارستان دید با رنگ و بوی

بسی مردم آمد به نزدیک اوی

چنین گفت با موبدان نامدار

که کی برگذشت آن دلاور سوار

چنین داد پاسخ بدو رهنمای

که ای شاه نیک‌اختر و پاک‌رای

بدانگه که خورشید برگشت زرد

بگسترد شب چادر لاژورد

بدین شهر بگذشت پویان دو تن

پر از گرد وبی‌آب گشته دهن

یکی غرم بود از پس یک سوار

که چون او ندیدم به ایوان نگار

چنین گفت با اردوان کدخدای

کز ایدر مگر بازگردی به جای

سپه سازی و ساز جنگ آوری

که اکنون دگرگونه شد داوری

که بختش پس پشت او برنشست

ازین تاختن باد ماند به دست

یکی نامه بنویس نزد پسر

به نامه بگوی این سخن در به در

نشانی مگر یابد از اردشیر

نباید که او دو شد از غرم شیر

چو بشنید زو اردوان این سخن

بدانست کآواز او شد کهن

بدان شارستان اندر آمد فرود

همی داد نیکی دهش را درود

...

پادشاهی اشکانیان (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۹

چو شب روز شد بامداد پگاه

بفرمود تا بازگردد سپاه

بیامد دو رخساره همرنگ نی

چو شب تیره گشت اندر آمد بری

یکی نامه بنوشت نزد پسر

که کژی به باغ اندر آورد بر

چنان شد ز بالین ما اردشیر

کزان سان نجست از کمان ایچ تیر

سوی پارس آمد بجویش نهان

مگوی این سخن با کسی در جهان

...

پادشاهی اشکانیان (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۰

وزین سو به دریا رسید اردشیر

به یزدان چنین گفت کای دستگیر

تو کردی مرا ایمن از بدکنش

که هرگز مبیناد نیکی تنش

برآسود و ملاح را پیش خواند

ز کار گذشته فراوان براند

نگه کرد فرزانه ملاح پیر

به بالا و چهر و بر اردشیر

بدانست کو نیست جز کی نژاد

ز فر و ز اورنگ او گشت شاد

بیامد به دریا هم اندر شتاب

به هر سو برافگند زورق به آب

ز آگاهی نامدار اردشیر

سپاه انجمن شد بران آبگیر

هرانکس که بد بابکی در صطخر

به آگاهی شاه کردند فخر

دگر هرک از تخم دارا بدند

به هر کشوری نامدارا بدند

چو آگاهی آمد ز شاه اردشیر

ز شادی جوان شد دل مرد پیر

همی رفت مردم ز دریا و کوه

به نزدیک برنا گروها گروه

ز هر شهر فرزانه‌ای رای‌زن

به نزد جهانجوی گشت انجمن

زبان برگشاد اردشیر جوان

که ای نامداران روشن‌روان

کسی نیست زین نامدار انجمن

ز فرزانه و مردم رای‌زن

که نشنید کاسکندر بدگمان

چه کرد از فرومایگی در جهان

نیاکان ما را یکایک بکشت

به بیدادی آورد گیتی به مشت

چو من باشم از تخم اسفندیار

به مرز اندرون اردوان شهریار

سزد گرد مر این را نخوانیم داد

وزین داستان کس نگیریم یاد

چو باشید با من بدین یارمند

نمانم به کس نام و تخت بلند

چه گویید و این را چه پاسخ دهید

که پاسخ به آواز فرخ نهید

هرانکس که بود اندر آن انجمن

ز شمشیر زن مرد و از رای‌زن

چو آواز بشنید بر پای خاست

همه راز دل بازگفتند راست

که هرکس که هستیم بابک‌نژاد

به دیدار و چهر تو گشتیم شاد

و دیگر که هستیم ساسانیان

ببندیم کین را کمر بر میان

تن و جان ما سربسر پیش تست

غم و شادمانی به کم بیش تست

به دو گوهر از هرکسی برتری

سزد بر تو شاهی و کنداوری

به فرمان تو کوه هامون کنیم

به تیغ آب دریا همه خون کنیم

چو پاسخ بدان گونه دید اردشیر

سرش برتر آمد ز ناهید و تیر

بران مهتران آفرین گسترید

به دل در ز اندیشه کین گسترید

به نزدیک دریا یکی شارستان

پی‌افگند و شد شارستان کارستان

یکی موبدی گفت با اردشیر

که ای شاه نیک‌اختر و دلپذیر

سر شهریاری همی نو کنی

بر پارس باید که بی‌خو کنی

ازان پس کنی رزم با اردوان

که اختر جوانست و خسرو جوان

که او از ملوک طوایف به گنج

فزونست و زو دیدی آزار و رنج

چو برداشتی گاه او را ز جای

ندارد کسی زین سپس با تو پای

چو بشنید گردن فراز اردشیر

سخنهای بایسته و دلپذیر

چو برزد سر از تیغ کوه آفتاب

به سوی صطخر آمد از پیش آب

خبر شد بر بهمن اردوان

دلش گشت پردرد و تیره‌روان

نکرد ایچ بر تخت شاهی درنگ

سپاهی بیاورد با ساز جنگ

...

پادشاهی اشکانیان (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۱

یکی نامور بود نامش سباک

ابا آلت و لشکر و رای پاک

که در شهر جهرم بد او پادشا

جهاندیده با داد و فرمانروا

مر او را خجسته پسر بود هفت

چو آگه شد از پیش بهمن برفت

ز جهرم بیامد سوی اردشیر

ابا لشکر و کوس و با دار و گیر

چو چشمش به روی سپهبد رسید

ز باره درآمد چنانچون سزید

بیامد دمان پای او بوس داد

ز ساسانیان بیشتر کرد یاد

فراوان جهانجوی بنواختش

به زود آمدن ارج بشناختش

پراندیشه شد نامجوی از سباک

دلش گشت زان پیر پر بیم و باک

به راه اندرون نیز آژیر بود

که با او سپاه جهانگیر بود

جهاندیده بیدار دل بود پیر

بدانست اندیشهٔ اردشیر

بیامد بیاورد استا و زند

چنین گفت کز کردگار بلند

نژندست پرمایه جان سباک

اگر دل ندارد سوی شاه پاک

چو آگاهی آمد ز شاه اردشیر

که آورد لشکر بدین آبگیر

چنان سیر سر گشتم از اردوان

که از پیرزن گشت مرد جوان

مرا نیک‌پی مهربان بنده‌دان

شکیبادل و راز داننده دان

چو بشنید زو اردشیر این سخن

یکی دیگر اندیشه افگند بن

مر او را به جای پدر داشتی

بران نامدارانش سر داشتی

دل شاه ز اندیشه آزاد شد

سوی آذر رام خراد شد

نیایش بسی کرد پیش خدای

که باشدش بر نیکوی رهنمای

به هر کار پیروزگر داردش

درخت بزرگی به بر داردش

وزان جایگه شد به پرده‌سرای

عرض پیش او رفت با کدخدای

سپه را درم داد و آباد کرد

ز دادار نیکی دهش یاد کرد

چو شد لشکرش چون دلاور پلنگ

سوی بهمن اردوان شد به جنگ

چو گشتند نزدیک با یکدگر

برفتند گردان پرخاشخر

سپاه از دو رویه کشیدند صف

همه نیزه و تیغ هندی به کف

چو شیران جنگی برآویختند

چو جوی روان خون همی ریختند

بدین گونه تا گشت خورشید زرد

هوا پر ز گرد و زمین پر ز مرد

چو شد چادر چرخ پیروزه‌رنگ

سپاه سباک اندر آمد به جنگ

برآمد یکی باد و گردی چو قیر

بیامد ز قلب سپاه اردشیر

بیفگند زیشان فراوان به گرز

که با زور و دل بود و با فر و برز

گریزان بشد بهمن اردوان

تنش خستهٔ تیر و تیره‌روان

پس‌اندر همی تاخت شاه اردشیر

ابا نالهٔ بوق و باران تیر

برین هم نشان تا به شهر صطخر

که بهمن بدو داشت آواز و فخر

ز گیتی چو برخاست آواز شاه

ز هر سو بپیوست بی‌مر سپاه

مر او را فراوان نمودند گنج

کجا بهمن آگنده بود آن به رنج

درمهای آگنده را برفشاند

به نیرو شد از پارس لشکر براند

...

پادشاهی اشکانیان (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۲

چو آگاهی آمد سوی اردوان

دلش گشت پربیم و تیره‌روان

چنین گفت کین راز چرخ بلند

همی گفت با من خداوند پند

هران بد کز اندیشه بیرون بود

ز بخشش به کوشش گذر چون بود

گمانی نبردم که از اردشیر

یکی نامجوی آید و شهرگیر

در گنج بگشاد و روزی بداد

سپه بر گرفت و بنه برنهاد

ز گیل و ز دیلم بیامد سپاه

همی گرد لشکر برآمد به ماه

وزان روی لشکر بیاورد شاه

سپاهی که بر باد بربست راه

ز بس نالهٔ بوق و با کرنای

ترنگیدن زنگ و هندی درای

میان دو لشکر دو پرتاب ماند

به خاک اندرون مار بی‌تاب ماند

خروشان سپاه و درفشان درفش

سرافشان دل از تیغهای بنفش

چهل روز زین سان همی جنگ بود

بران زیردستان جهان تنگ بود

ز هرگونه‌ای تنگ شد خوردنی

همان تنگ شد راه آوردنی

ز بس کشته شد روی هامون چو کوه

بشد خسته از زندگانی ستوه

سرانجام ابری برآمد سیاه

بشد کوشش و رزم را دستگاه

یکی باد برخاست از انجمن

دل جنگیان گشت زان پرشکن

بتوفید کوه و بلرزید دشت

خروشش همی از هوا برگذشت

بترسید زان لشکر اردوان

شدند اندرین یک سخن هم‌زبان

که این کار بر اردوان ایزدیست

بدین لشکر اکنون بباید گریست

به روزی کجا سخت شد کارزار

همه خواستند آنگهی زینهار

بیامد ز قلب سپاه اردشیر

چکاچاک برخاست و باران تیر

گرفتار شد در میان اردوان

بداد از پی تاج شیرین روان

به دست یکی مرد خراد نام

چو بگرفت بردش گرفته لگام

به پیش جهانجوی بردش اسیر

ز دور اردوان را بدید اردشیر

فرود آمد از باره شاه اردوان

تنش خستهٔ تیر و تیره‌روان

به دژخیم فرمود شاه اردشیر

که رو دشمن پادشا را بگیر

به خنجر میانش به دو نیم کن

دل بدسگالان پر از بیم کن

بیامد دژآگاه و فرمان گزید

شد آن نامدار از جهان ناپدید

چنین است کردار این چرخ پیر

چه با اردوان و چه با اردشیر

اگر تا ستاره برآرد بلند

سپارد هم آخر به خاک نژند

دو فرزند او هم گرفتار شد

برو تخمهٔ آرشی خوار شد

مر آن هر دو را پای کرده به بند

به زندان فرستاد شاه بلند

دو بدمهر از رزم بگریختند

به دام بلا در نیاویختند

برفتند گریان به هندوستان

سزد گر کنی زین سخن داستان

همه رزمگه پر ستام و کمر

پر از آلت و لشکر و سیم و زر

بفرمود تا گرد کردند شاه

ببخشید زان پس همه بر سپاه

برفت از میان بزرگان سباک

تن اردوان را ز خون کرد پاک

خروشان بشستش ز خاک نبرد

بر آیین شاهان یکی دخمه کرد

به دیبا بپوشید خسته برش

ز کافور کرد افسری بر سرش

به پیمود آن خاک کاخش به پی

ز لشکر هران‌کس که شد سوی ری

وزان پس بیامد بر اردشیر

چنین گفت کای شاه دانش‌پذیر

تو فرمان بر و دختر او بخواه

که با فر و برزست و با تاج و گاه

به دست آیدت افسر و تاج و گنج

کجا اردوان گرد کرد آن به رنج

ازو پند بشنید و گفتا رواست

هم اندر زمان دختر او بخواست

به ایوان او بد همی یک دو ماه

توانگر سپهبد توانگر سپاه

سوی پارس آمد ز ری نامجوی

برآسوده از رزم وز گفت‌وگوی

یکی شارستان کرد پر کاخ و باغ

بدو اندرون چشمه و دشت و راغ

که اکنون گرانمایه دهقان پیر

همی خواندش خوره اردشیر

یکی چشمه بد بی‌کران اندروی

فراوان ازو رود بگشاد و جوی

برآورد زان چشمه آتشکده

بدو تازه شد مهر و جشن سده

به گرد اندرش باغ و میدان و کاخ

برآورده شد جایگاه فراخ

چو شد شاه با دانش و فر و زور

همی خواندش مرزبان شهر گور

به گرد اندرش روستاها بساخت

چو آباد کردش کس اندر نشاخت

به جایی یکی ژرف دریا بدید

همی کوه بایست پیشش برید

ببردند میتین و مردان کار

وزان کوه ببرید صد جویبار

همی راند از کوه تا شهر گور

شد آن شارستان پر سرای و ستور

...

پادشاهی اشکانیان (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۳

سپاهی ز اصطخر بی‌مر ببرد

بشد ساخته تا کند رزم کرد

به نیکی ز یزدان همی جست مزد

که ریزد بر آن بوم و بر خون دزد

چو شاه اردشیر اندرآمد به تنگ

پذیره شدش کرد بی‌مر به جنگ

یکی کار بدخوار دشوار گشت

ابا کرد کشور همه یار گشت

یکی لشکری کرد بد پارسی

فزونتر ز گردان او یک به سی

یکی روز تا شب برآویختند

سپاه جهاندار بگریختند

ز بس کشته و خسته بر دشت جنگ

شد آوردگه را همه جای تنگ

جز از شاه با خوارمایه سپاه

نبد نامداران بدان رزمگاه

ز خورشید تابان وز گرد و خاک

زبانها شد از تشنگی چاک چاک

هم‌انگه درفشی برآورد شب

که بنشاند آن جنگ و جوش و جلب

یکی آتشی دید بر سوی کوه

بیامد جهاندار با آن گروه

سوی آتش آورد روی ا ردشیر

همان اندکی مرد برنا و پیر

چو تنگ اندر آمد شبانان بدید

بران میش و بز پاسبانان بدید

فرود آمد از باره شاه و سپاه

دهانش پر از خاک آوردگاه

ازیشان سبک اردشیر آب خواست

هم‌انگه ببردند با آب ماست

بیاسود و لختی چرید آنچ دید

شب تیره خفتان به سر بر کشید

ز خفتان شایسته بد بسترش

به بالین نهاد آن کیی مغفرش

سپیده چو برزد ز دریای آب

سر شاه ایران برآمد ز خواب

بیامد به بالین او سرشبان

که پدرام باد از تو روز و شبان

چه آمد که این جای راه تو بود

که نه در خور خوابگاه تو بود

بپرسید زان سرشبان راه شاه

کز ایدر کجا یابم آرامگاه

چنین داد پاسخ که آباد جای

نیابی مگر باشدت رهنمای

از ایدر کنون چار فرسنگ راه

چو رفتی پدید آید آرامگاه

وزان روی پیوسته شد ده به ده

به ده در یکی نامبردار مه

چو بشنید زان سرشبان اردشیر

ببرد از رمه راهبر چند پیر

سپهبد ز کوه اندر آمد بده

ازان ده سبک پیش او رفت مه

سواران فرستاد برنا و پیر

ازان شهر تا خورهٔ اردشیر

سپه را چو آگاهی آمد ز شاه

همه شاددل برگرفتند راه

به کردان فرستاده کارآگهان

کجا کار ایشان بجوید نهان

برفتند پویان و بازآمدند

بر شاه ایران فراز آمدند

که ایشان همه نامجویند و شاد

ندارد کسی بر دل از شاه یاد

برآنند کاندر صطخر اردشیر

کهن گشت و شد بخت برناش پیر

چو بشنید شاه این سخن شاد شد

گذشته سخن بر دلش باد شد

گزین کرد ازان لشکر نامدار

سواران شمشیرزن سی هزار

کماندار با تیر و ترکش هزار

بیاورد با خویشتن شهریار

...

پادشاهی اشکانیان (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۴

چو خورشید شد زرد لشکر براند

کسی را که نابردنی بد بماند

چو شب نیم بگذشت و تاریک شد

جهاندار با کرد نزدیک شد

همه دشت زیشان پر از خفته دید

یکایک دل لشکر آشفته دید

چو آمد سپهبد به بالین کرد

عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد

برآهخت شمشیر و اندرنهاد

گیا را ز خون بر سر افسر نهاد

همه دشت زیشان سر و دست شد

ز انبوه کشته زمین گست شد

بی‌اندازه زیشان گرفتار شد

سترگی و نابخردی خوار شد

همه بومهاشان به تاراج داد

سپه را همه بدره و تاج داد

چنان شد که دینار بر سر به تشت

اگر پیر مردی ببردی به دشت

به دینار او کس نکردی نگاه

ز نیک‌اختر و بخت وز داد شاه

ز مردی نکردی بدان جنگ فخر

گرازان بیامد به شهر صطخر

بفرمود کاسپان به نیرو کنید

سلیح سواران بی‌آهو کنید

چو آسوده گردید یکسر به بزم

که زود آید اندیشهٔ روز رزم

دلیران به خوردن نهادند سر

چو آسوده شد کردگاه و کمر

پراندیشهٔ رزم شد اردشیر

چو این داستان بشنوی یادگیر

...

پادشاهی اشکانیان (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۵

ببین این شگفتی که دهقان چه گفت

بدانگه که بگشاد راز از نهفت

به شهر کجاران به دریای پارس

چه گوید ز بالا و پهنای پارس

یکی شهر بد تنگ و مردم بسی

ز کوشش بدی خوردن هر کسی

بدان شهر دختر فراوان بدی

که بی‌کام جویندهٔ نان بدی

به یک روی نزدیک او بود کوه

شدندی همه دختران همگروه

ازان هر یکی پنبه بردی به سنگ

یکی دوکدانی ز چوب خدنگ

به دروازه دختر شدی همگروه

خرامان ازین شهر تا پیش کوه

برآمیختندی خورشها بهم

نبودی به خورد اندرون بیش و کم

نرفتی سخن گفتن از خواب و خورد

ازان پنبه‌شان بود ننگ و نبرد

شدندی شبانگه سوی خانه باز

شده پنبه‌شان ریسمان طراز

بدان شهر بی‌چیز و خرم نهاد

یکی مرد بد نام او هفتواد

برین‌گونه بر نام او از چه رفت

ازیراک او را پسر بود هفت

گرامی یکی دخترش بود و بس

که نشمردی او دختران را به کس

چنان بد که روزی همه همگروه

نشستند با دوک در پیش کوه

برآمیختند آن کجا داشتند

به گاه خورش دوک بگذاشتند

چنان بد که این دختر نیک‌بخت

یکی سیب افگنده باد از درخت

به ره بر بدید و سبک برگرفت

ز من بشنو این داستان شگفت

چو آن خوب رخ میوه اندرگزید

یکی در میان کرم آگنده دید

به انگشت زان سیب برداشتش

بدان دوکدان نرم بگذاشتش

چو برداشت زان دوکدان پنبه گفت

به نام خداوند بی‌یار و جفت

من امروز بر اختر کرم سیب

به رشتن نمایم شما را نهیب

همه دختران شاد و خندان شدند

گشاده‌رخ و سیم دندان شدند

دو چندان که رشتی به روزی برشت

شمارش همی بر زمین برنوشت

وزانجا بیامد به کردار دود

به مادر نمود آن کجا رشته بود

برو آفرین کرد مادر به مهر

که برخوردی از مادر ای خوب‌چهر

به شبگیر چون ریسمان برشمرد

دو چندانک هر بار بردی ببرد

چو آمد بدان چاره‌جوی انجمن

به رشتن نهاده دل و گوش و تن

چنین گفت با نامور دختران

که ای ماه‌رویان و نیک‌اختران

من از اختر کرم چندان طراز

بریسم که نیزم نیاید نیاز

به رشت آنکجا برده بد پیش ازین

به کار آمدی گر بدی بیش ازین

سوی خانه برد آن طرازی که رشت

دل مام او شد چو خرم بهشت

همی لختکی سیب هر بامداد

پری‌روی دختر بران کرم داد

ازان پنبه هرچند کردی فزون

برشتی همی دختر پرفسون

چنان بد که یک روز مام و پدر

بگفتند با دختر پرهنر

که چندین بریسی مگر با پری

گرفتستی ای پاک تن خواهری

سبک سیم تن پیش مادر بگفت

ازان سیب و آن کرمک اندر نهفت

همان کرم فرخ بدیشان نمود

زن و شوی را روشنایی فزود

به فالی گرفت آن سخن هفتواد

ز کاری نکردی به دل نیز یاد

چنین تا برآمد برین روزگار

فروزنده‌تر گشت هر روز کار

مگر ز اختر کرم گفتی سخن

برو نو شدی روزگار کهن

مر این کرم را خوار نگذاشتند

بخوردنش نیکو همی داشتند

تن‌آور شد آن کرم و نیرو گرفت

سر و پشت او رنگ نیکو گرفت

همی تنگ شد دوکدان بر تنش

چو مشک سیه گشت پیراهنش

به مشک اندرون پیکر زعفران

برو پشت او از کران تا کران

یکی پاک صندوق کردش سیاه

بدو اندرون ساخته جایگاه

چنان شد که در شهر بی‌هفتواد

نگفتی سخن کس به بیداد و داد

فراز آمدش ارج و آزرم و چیز

توانگر شد آن هفت فرزند نیز

یکی میر بد اندر آن شهراوی

سرافراز با لشکر و رنگ و بوی

بهانه همی ساخت بر هفتواد

که دینار بستاند از بدنژاد

ازان آگهی مرد شد در نهیب

بیامد ازان شهر دل با شکیب

همان هفت فرزند پیش اندرون

پر از درد دل دیدگان پر ز خون

ز هر سو برانگیخت بانگ و نفیر

برو انجمن گشت برنا و پیر

هرانجا که بایست دینار داد

به کنداوران چیز بسیار داد

یکی لشکری شد بر او انجمن

همه نامداران شمشیرزن

همه یکسره پیش فرزند اوی

برفتند و گشتند پیکارجوی

...

پادشاهی اشکانیان (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۶

ز شهر کجاران برآمد نفیر

برفتند با نیزه و تیغ و تیر

هیم رفت پیش اندرون هفتواد

به جنگ اندرون داد مردی بداد

همه شهر بگرفت و او را بکشت

بسی گوهر و گنجش آمد به مشت

به نزدیک او مردم انبوه شد

ز شهر کجاران سوی کوه شد

یکی دژ بکرد از بر تیغ کوه

شد آن شهر با او همه همگروه

نهاد اندران دژ دری آهنین

هم آرامگه بود هم جای کین

یکی چشمه‌ای بود بر کوهسار

ز تخت اندرآمد میان حصار

یکی باره‌ای کرد گرداندرش

که بینا به دیده ندیدی سرش

چو آن کرم را گشت صندوق تنگ

یکی حوض کردند بر کوه سنگ

چو ساروج و سنگ از هوا گشت گرم

نهادند کرم اندرو نرم نرم

چنان بد که دارنده هر بامداد

برفتی دوان از بر هفتواد

گزیدی به رنجش علف ساختی

تن آگنده کرم آن پرداختی

بر آمد برین کار بر پنج سال

چو پیلی شد آن کرم با شاخ و یال

چو یک چند بگذشت بر هفتواد

بر آواز آن کرم کرمان نهاد

همان دخت خرم نگهدار کرم

پدر گشته جنگی سپهدار کرم

بیاراستندش وزیر و دبیر

به رنجش بدی خوردن و شهد و شیر

سپهبد بدی بر دژ هفتواد

همان پرسش کار بیداد و داد

سپاهی و دستور و سالار بار

هران چیز کاید شهان را به کار

همه هرچ بایستش آراستند

چنانچون شهان را بپیراستند

به کشور پراگنده شد لشکرش

همه گشت آراسته کشورش

ز دریای چین تا به کرمان رسید

همه روی کشور سپه گسترید

پسر هفت با تیغ‌زن ده هزار

همان گنج با آلت کارزار

هران پادشا کو کشیدی به جنگ

چو رفتی سپاهش بر کرم تنگ

شکسته شدی لشکری کامدی

چو آواز این داستان بشندی

چنان شد دژ نامور هفتواد

که گردش نیارست جنبید باد

همی گشت هر روز برترش بخت

یکی خویشتن را بیاراست سخت

همی خواندندی ورا شهریار

سر مرد بخرد ازو در خمار

سپهبد که بودی به مرز اندرون

به یک چنگ در جنگ کردش زبون

نتابید با او کسی بر به جنگ

برآمد برین نیز چندی درنگ

حصاری شدش پر ز گنج و سپاه

ندیدی بران باره‌بر باد راه

...

پادشاهی اشکانیان (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۷

چو آگه شد از هفتواد اردشیر

نبود آن سخنها ورا دلپذیر

سپهبد فرستاد نزدیک اوی

سپاهی بلند اختر و رزمجوی

چو آگاه شد زان سخن هفتواد

ازیشان به دل در نیامدش یاد

کمینگاه کرد اندران کنج کوه

بیامد سوی رزم خود با گروه

چو لشکر سراسر برآشوفتند

به گرز و تبرزین همی کوفتند

سپاه اندرآمد ز جای کمین

سیه شد بران نامداران زمین

کسی بازنشناخت از پای دست

تو گفتی زمین دست ایشان ببست

ز کشته چنان شد در و دشت و کوه

که پیروزگر شد ز کشتن ستوه

هرانکس که بد زنده زان رزمگاه

سبک باز رفتند نزدیک شاه

چو آگاه شد نامدار اردشیر

ازان کشتن و غارت و دار و گیر

غمی گشت و لشکر همی باز خواند

به زودی سلیح و درم برفشاند

به تندی بیامد سوی هفتواد

به گردون برآمد سر بدنژاد

بیاورد گنج و سلیح از حصار

برو خوار شد لشکر و کارزار

جدا بود ازو دور مهتر پسر

چو آگاه شد او ز رزم پدر

برآمد ز آرام وز خورد و خواب

به کشتی بیامد برین روی آب

جهانجوی را نام شاهوی بود

یکی مرد بدساز و بدگوی بود

ز کشتی بیامد بر هفتواد

دل هفتواد از پسر گشت شاد

بیاراست بر میمنه جای خویش

سپهبد بد و لشکر آرای خویش

دو لشکر بشد هر دو آراسته

پر از کینه سر گنج پر خواسته

بدیشان نگه کرد شاه اردشیر

دل مرد برنا شد از رنج پیر

سپه برکشید از دو رویه دو صف

ز خورشید و شمشیر برخاست تف

چو آواز کوس آمد از پشت پیل

همی مرد بیهوش گشت از دو میل

برآمد خروشیدن گاودم

جهان پر شد از بانگ رویینه خم

زمین جنب جنبان شد از میخ نعل

هوا از درفش سران گشت لعل

از آواز گوپال وز ترگ و خود

همی داد گردون زمین را درود

تگ بادپایان زمین را کنان

در و دشت شد پر سر بی‌تنان

برآن گونه شد لشکر هفتواد

که گفتی بجنبید دریا ز باد

بیابان چنان شد ز هر دو سپاه

که بر مور و بر پشه شد تنگ راه

برین گونه تا روز برگشت زرد

برآورد شب چادر لاژورد

ز هر سو سپه باز خواند اردشیر

پس پشت او بد یکی آبگیر

چو دریای زنگارگون شد سیاه

طلایه بیامد ز هر دو سپاه

خورش تنگ بد لشکر شاه را

که بدخواه او بسته بد راه را

...

پادشاهی اشکانیان (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...