پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود (شاهنامه فردوسی)

بخش ۱

چو بهمن به تخت نیا بر نشست

کمر با میان بست و بگشاد دست

سپه را درم داد و دینار داد

همان کشور و مرز بسیار داد

یکی انجمن ساخت از بخردان

بزرگان و کار آزموه ردان

چنین گفت کز کار اسفندیار

ز نیک و بد گردش روزگار

همه یاد دارید پیر و جوان

هرانکس که هستید روشن‌روان

که رستم گه زندگانی چه کرد

همان زال افسونگر آن پیرمرد

فرامرز جز کین ما در جهان

نجوید همی آشکار و نهان

سرم پر ز دردست و دل پر ز خون

جز از کین ندارم به مغز اندرون

دو جنگی چو نوش‌آذر و مهرنوش

که از درد ایشان برآمد خروش

چو اسفندیاری که اندر جهان

بدو تازه بد روزگار مهان

به زابلستان زان نشان کشته شد

ز دردش دد و دام سرگشته شد

همانا که بر خون اسفندیار

به زاری بگرید به ایوان نگار

هم از خون آن نامداران ما

جوانان و جنگی سواران ما

هر آنکس که او باشد از آب پاک

نیارد سر گوهر اندر مغاک

به کردار شاه آفریدون بود

چو خونین بباشد همایون بود

که ضحاک را از پی خون جم

ز نام‌آوران جهان کرد کم

منوچهر با سلم و تور سترگ

بیاورد ز آمل سپاهی بزرگ

به چین رفت و کین نیا بازخواست

مرا همچنان داستانست راست

چو کیخسرو آمد از افراسیاب

ز خون کرد گیتی چو دریای آب

پدرم آمد و کین لهراسپ خواست

ز کشته زمین کرد با کوه راست

فرامرز کز بهر خون پدر

به خورشید تابان برآورد سر

به کابل شد و کین رستم بخواست

همه بوم و بر کرد با خاک راست

زمین را ز خون بازنشناختند

همی باره بر کشتگان تاختند

به کینه سزاوارتر کس منم

که بر شیر درنده اسپ افگنم

اگر بشمری در جهان نامدار

سواری نبینی چو اسفندیار

چه بیند و این را چه پاسخ دهید

بکوشید تا رای فرخ نهید

چو بشنید گفتار بهمن سپاه

هرانکس که بد شاه را نیکخواه

به آواز گفتند ما بنده‌ایم

همه دل به مهر تو آگنده‌ایم

ز کار گذشته تو داناتری

ز مردان جنگی تواناتری

به گیتی همان کن که کام آیدت

وگر زان سخن فر و نام آیدت

نپیچد کسی سر ز فرمان تو

که یارد گذشتن ز پیمان تو

چو پاسخ چنین یافت از لشکرش

به کین اندرون تیزتر شد سرش

همه سیستان را بیاراستند

برین بر نهادند و برخاستند

به شبگیر برخاست آوای کوس

شد از گرد لشکر سپهر آبنوس

همی رفت زان لشکر نامدار

سواران شمشیرزن صد هزار

...

0
پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲

چو آمد به نزدیکی هیرمند

فرستاده‌ای برگزید ارجمند

فرستاد نزدیک دستان سام

بدادش ز هر گونه چندی پیام

چنین گفت کز کین اسفندیار

مرا تلخ شد در جهان روزگار

هم از کین نوش‌آذر و مهر نوش

دو شاه گرامی دو فرخ سروش

ز دل کین دیرینه بیرون کنیم

همه بوم زابل پر از خون کنیم

فرستاده آمد به زابل بگفت

دل زال با درد و غم گشت جفت

چنین داد پاسخ که گر شهریار

براندیشد از کار اسفندیار

بداند که آن بودنی کار بود

مرا زان سخن دل پرآزار بود

تو بودی به نیک و بد اندر میان

ز من سود دیدی ندیدی زیان

نپیچید رستم ز فرمان اوی

دلش بسته بودی به پیمان اوی

پدرت آن گرانمایه شاه بزرگ

زمانش بیامد بدان شد سترگ

به بیشه درون شیر و نر اژدها

ز چنگ زمانه نیابد رها

همانا شنیدی که سام سوار

به مردی چه کرد اندران روزگار

چنین تا به هنگام رستم رسید

که شمشیر تیز از میان برکشید

به پیش نیاکان تو در چه کرد

به مردی به هنگام ننگ و نبرد

همان کهتر و دایگان تو بود

به لشکر ز پرمایگان تو بود

به زاری کنون رستم اندرگذشت

همه زابلستان پرآشوب گشت

شب و روز هستم ز درد پسر

پر از آب دیده پر از خاک سر

خروشان و جوشان و دل پر ز درد

دو رخ زرد و لبها شده لاژورد

که نفرین برو باد کو را ز پای

فگند و بر آنکس که بد رهنمای

گر ایدونک بینی تو پیکار ما

به خوبی براندیشی از کار ما

بیایی ز دل کینه بیرون کنی

به مهر اندرین کشور افسون کنی

همه گنج فرزند و دینار سام

کمرهای زرین و زرین ستام

چو آیی به پیش تو آرم همه

تو شاهی و گردنکشانت رمه

فرستاده را اسپ و دینار داد

ز هرگونه‌ای چیز بسیار داد

چو این مایه‌ور پیش بهمن رسید

ز دستان بگفت آنچ دید و شنید

چو بشنید ازو بهمن نیک‌بخت

نپذرفت پوزش برآشفت سخت

به شهر اندر آمد دلی پر ز درد

سری پر ز کین لب پر از باد سرد

پذیره شدش زال سام سوار

هم از سیستان آنک بد نامدار

چو آمد به نزدیک بهمن فراز

پیاده شد از باره بردش نماز

بدو گفت هنگام بخشایش است

ز دل درد و کین روز پالایش است

ازان نیکویها که ما کرده‌ایم

ترا در جوانی بپرورده‌ایم

ببخشای و کار گذشته مگوی

هنر جوی وز کشتگان کین مجوی

که پیش تو دستان سام سوار

بیامد چنین خوار و با دستوار

برآشفت بهمن ز گفتار اوی

چنان سست شد تیز بازار اوی

هم‌اندر زمان پای کردش به بند

ز دستور و گنجور نشنید پند

ز ایوان دستان سام سوار

شتر بارها برنهادند بار

ز دینار وز گوهر نابسود

ز تخت وز گستردنی هرچ بود

ز سیمینه و تاجهای به زر

ز زرینه و گوشوار و کمر

از اسپان تازی به زرین ستام

ز شمشیر هندی به زرین نیام

همان برده و بدره‌های درم

ز مشک و ز کافور وز بیش و کم

که رستم فراز آورید آن به رنج

ز شاهان و گردنکشان یافت گنج

همه زابلستان به تاراج داد

مهان را همه بدره و تاج داد

...

0
پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳

غمی شد فرامرز در مرز بست

ز در دنیا دست کین را بشست

همه نامداران روشن‌روان

برفتند یکسر بر پهلوان

بدان نامداران زبان برگشاد

ز گفت زواره بسی کرد یاد

که پیش پدرم آن جهاندیده مرد

همی گفت و لبها پر از بادسرد

که بهمن ز ما کین اسفندیار

بخواهد تو این را به بازی مدار

پدرم آن جهاندیدهٔ نامور

ز گفت زواره بپیچید سر

نپذرفت و نشنید اندرز او

ازو گشت ویران کنون مرز او

نیا چون گذشت او به شاهی رسید

سر تاج شاهی به ماهی رسید

کنون بهمن نامور شهریار

همی نو کند کین اسفندیار

هم از کین مهر آن سوار دلیر

ز نوش‌آذر آن گرد درنده شیر

کنون خواهد از ما همی کین‌شان

به جای آورد کین و آیین‌شان

ز ایران سپاهی چو ابر سیاه

بیاورد نزدیک ما کینه‌خواه

نیای من آن نامدار بلند

گرفت و به زنجیر کردش به بند

که بودی سپر پیش ایرانیان

به مردی بهر کینه بسته میان

چه آمد بدین نامور دودمان

که آید ز هر سو بمابر زیان

پدر کشته و بند سایه نیا

به مغز اندرون خون بود کیمیا

به تاراج داده همه مرز خویش

نبینم سر مایهٔ ارز خویش

شما نیز یکسر چه گویید باز

هرانکس که هستید گردن‌فراز

بگفتند کای گرد روشن‌روان

پدر بر پدر بر توی پهلوان

همه یک به یک پیش تو بنده‌ایم

برای و به فرمان تو زنده‌ایم

چو بشنید پوشید خفتان جنگ

دلی پر ز کینه سری پر ز ننگ

سپه کرد و سر سوی بهمن نهاد

ز رزم تهمتن بسی کرد یاد

چو نزدیک بهمن رسید آگهی

برآشفت بر تخت شاهنشهی

بنه برنهاد و سپه برنشاند

به غور اندر آمد دو هفته بماند

فرامرز پیش آمدش با سپاه

جهان شد ز گرد سواران سپاه

وزان روی بهمن صفی برکشید

که خورشید تابان زمین را ندید

ز آواز شیپور و هندی درای

همی کوه را دل برآمد ز جای

بشست آسمان روی گیتی به قیر

ببارید چون ژاله از ابر تیر

ز چاک تبرزین و جر کمان

زمین گشت جنبان‌تر از آسمان

سه روز و سه شب هم برین رزمگاه

به رخشنده روز و به تابنده ماه

همی گرز بارید و پولاد تیغ

ز گرد سپاه آسمان گشت میغ

به روز چهارم یکی باد خاست

تو گفتی که با روز شب گشت راست

به سوی فرامرز برگشت باد

جهاندار گشت از دم باد شاد

همی شد پس گرد با تیغ تیز

برآورد زان انجمن رستخیز

ز بستی و از لشکر زابلی

ز گردان شمشیر زن کابلی

برآوردگه بر سواری نماند

وزان سرکشان نامداری نماند

همه سربسر پشت برگاشتند

فرامرز را خوار بگذاشتند

همه رزمگه کشته چون کوه کوه

به هم برفگنده ز هر دو گروه

فرامرز با اندکی رزمجوی

به مردی به روی اندر آورد روی

همه تنش پر زخم شمشیر بود

که فرزند شیران بد و شیر بود

سرانجام بر دست یاز اردشیر

گرفتار شد نامدار دلیر

بر بهمن آوردش از رزمگاه

بدو کرد کین‌دار چندی نگاه

چو دیدش ندادش به جان زینهار

بفرمود داری زدن شهریار

فرامرز را زنده بر دار کرد

تن پیلوارش نگونسار کرد

ازان پس بفرمود شاه اردشیر

که کشتند او را به باران تیر

...

0
پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۴

گامی پشوتن که دستور بود

ز کشتن دلش سخت رنجور بود

به پیش جهاندار بر پای خاست

چنین گفت کای خسرو داد و راست

اگر کینه بودت به دل خواستی

پدید آمد از کاستی راستی

کنون غارت و کشتن و جنگ و جوش

مفرمای و مپسند چندین خروش

ز یزدان بترس و ز ما شرم‌دار

نگه کن بدین گردش روزگار

یکی را برآرد به ابر بلند

یکی زو شود زار و خوار و نژند

پدرت آن جهانگیر لشکر فروز

نه تابوت را شد سوی نیمروز

نه رستم به کابل به نخچیرگاه

بدان شد که تا نیست گردد به چاه

تو تا باشی ای خسرو پاک و راد

مرنجان کسی را که دارد نژاد

چو فرزند سام نریمان ز بند

بنالد به پروردگار بلند

بپیچی ازان گرچه نیک‌اختری

چو با کردگار افگند داوری

چو رستم نگهدار تخت کیان

همی بر در رنج بستی میان

تو این تاج ازو یافتی یادگار

نه از راه گشتاسپ و اسفندیار

ز هنگامهٔ کی قباد اندرآی

چنین تا به کیخسرو پاک‌رای

بزرگی به شمشیر او داشتند

مهان را همه زیر او داشتند

ازو بند بردار گر بخردی

دلت بازگردان ز راه بدی

چو بشنید شاه از پشوتن سخن

پشیمان شد از درد و کین کهن

خروشی برآمد ز پرده‌سرای

که ای پهلوانان با داد و رای

بسیچیدن بازگشتن کنید

مبادا که تاراج و کشتن کنید

بفرمود تا پای دستان ز بند

گشادند و دادند بسیار پند

تن کشته را دخمه کردند جای

به گفتار دستور پاکیزه‌رای

ز زندان به ایوان گذر کرد زال

برو زار بگریست فرخ همال

که زارا دلیرا گوا رستما

نبیرهٔ گو نامور نیرما

تو تا زنده‌بودی که آگاه بود

که گشتاسپ اندر جهان شاه بود

کنون گنج تاراج و دستان اسیر

پسر زار کشته به پیکان تیر

مبیناد چشم کس این روزگار

زمین باد بی‌تخم اسفندیار

ازان آگهی سوی بهمن رسید

به نزدیک فرخ پشوتن رسید

پشوتن ز رودابه پردرد شد

ازان شیون او رخش زرد شد

به بهمن چنین گفت کای شاه نو

چو بر نیمهٔ آسمان ماه نو

به شبگیر ازین مرز لشکر بران

که این کار دشوار گشت و گران

ز تاج تو چشم بدان دور باد

همه روزگاران تو سور باد

بدین خانهٔ زال سام دلیر

سزد گر نماند شهنشاه دیر

چو شد کوه بر گونهٔ سندروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

بفرمود پس بهمن کینه‌خواه

کزانجا برانند یکسر سپاه

هم‌انگه برآمد ز پرده‌سرای

تبیره ابا بوق و هندی درای

از آنجا به ایران نهادند روی

به گفتار دستور آزاده‌خوی

سپه را ز زابل به ایران کشید

به نزدیک شهر دلیران کشید

برآسود و بر تخت بنشست شاد

جهان را همی داشت با رسم و داد

به درویش بخشید چندی درم

ازو چند شادان و چندی دژم

جهانا چه خواهی ز پروردگان

چه پروردگان داغ دل بردگان

...

0
پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۵

پسر بد مر او را یکی همچو شیر

که ساسان همی خواندی اردشیر

دگر دختری داشت نامش همای

هنرمند و بادانش و نیک‌رای

همی خواندندی ورا چهرزاد

ز گیتی به دیدار او بود شاد

پدر درپذیرفتش از نیکوی

بران دین که خوانی همی پهلوی

همای دل‌افروز تابنده ماه

چنان بد که آبستن آمد ز شاه

چو شش ماه شد پر ز تیمار شد

چو بهمن چنان دید بیمار شد

چو از درد شاه اندرآمد ز پای

بفرمود تا پیش او شد همای

بزرگان و نیک‌اختران را بخواند

به تخت گرانمایگان بر نشاند

چنین گفت کاین پاک‌تن چهرزاد

به گیتی فراوان نبودست شاد

سپردم بدو تاج و تخت بلند

همان لشکر و گنج با ارجمند

ولی عهد من او بود در جهان

هم‌انکس کزو زاید اندر نهان

اگر دختر آید برش گر پسر

ورا باشد این تاج و تخت پدر

چو ساسان شنید این سخن خیره شد

ز گفتار بهمن دلش تیره شد

بدو روز و دو شب بسان پلنگ

ز ایران به مرزی دگر شد ز ننگ

دمان سوی شهر نشاپور شد

پر آزار بد از پدر دور شد

زنی را ز تخم بزرگان بخواست

بپرورد و با جان و دل داشت راست

نژادش به گیتی کسی را نگفت

همی داشت آن راستی در نهفت

زن پاک‌تن خوب فرزند زاد

ز ساسان پرمایه بهمن نژاد

پدر نام ساسانش کرد آن زمان

مر او را به زودی سرآمد زمان

چو کودک ز خردی به مردی رسید

دران خانه جز بینوایی ندید

ز شاه نشاپور بستد گله

که بودی به کوه و به هامون یله

همی بود یکچند چوپان شاه

به کوه و بیابان و آرامگاه

کنون بازگردم به کار همای

پس از مرگ بهمن که بگرفت جای

...

0
پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...