پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی)

بخش ۴۹

چوخراد بر زین به خسرو رسید

بگفت آن کجا کرد و دید و شنید

دل شاه پرویز ازان شاد شد

کزان بد گهر دشمن آزاد شد

به درویش بخشید چندی درم

ز پوشیدنیها و از بیش وکم

بهر پادشاهی و خودکامه‌ای

نوشتند بر پهلوی نامه‌ای

که دارای دارنده یزدان چه کرد

ز دشمن چگونه برآورد گرد

به قیصر یکی نامه بنوشت شاه

چناچون بود درخور پیشگاه

به یک هفته مجلس بیاراستند

بهر بر زنی رود و می‌خواستند

به آتشکده هم فرستاد چیز

بران موبدان خلعت افگند نیز

بخراد برزین چنین گفت شاه

که زیبد تو راگر دهم تاج و گاه

دهانش پر از گوهر شاهوار

بیاگند و دینار چون صد هزار

همی‌ریخت گنجور در پای اوی

برین گونه تا تنگ شد جای اوی

بدو گفت هرکس که پیچد ز راه

شود روز روشن برو بر سیاه

چو بهرام باشد به دشت نبرد

کزو ترک پیرش برآورد گرد

همه موبدان خواندند آفرین

که بی تو مبیناد کهتر زمین

چو بهرام باد آنک با مهر تو

نخواهد که رخشان بود چهر تو

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۶۵ – گفتار اندر داستان خسرو و شیرین

کهن گشته این نامهٔ باستان

ز گفتار و کردار آن راستان

همی نوکنم گفته‌ها زین سخن

ز گفتار بیدار مرد کهن

بود بیست شش بار بیور هزار

سخنهای شایسته و غمگسار

نبیند کسی نامهٔ پارسی

نوشته به ابیات صدبار سی

اگر بازجویی درو بیت بد

همانا که کم باشد از پانصد

چنین شهریاری و بخشنده‌ای

به گیتی ز شاهان درخشنده‌ای

نکرد اندرین داستانها نگاه

ز بدگوی و بخت بد آمد گناه

حسد کرد بدگوی در کار من

تبه شد بر شاه بازار من

چو سالار شاه این سخنهای نغز

بخواند ببیند به پاکیزه نغز

ز گنجش من ایدر شوم شادمان

کزو دور بادا بد بدگمان

وزان پس کند یاد بر شهریار

مگر تخم رنج من آید ببار

که جاوید باد افسر و تخت اوی

ز خورشید تابنده‌تر بخت اوی

چنین گفت داننده دهقان پیر

که دانش بود مرد را دستگیر

غم و شادمانی بباید کشید

ز هر شور و تلخی بباید چشید

جوانان داننده و باگهر

نگیرند بی آزمایش هنر

چو پرویز ناباک بود و جوان

پدر زنده و پور چون پهلوان

ورا در زمین دوست شیرین بدی

برو بر چو روشن جهان بین بدی

پسندش نبودی جزو در جهان

ز خوبان وز دختران مهان

ز شیرن جدا بود یک روزگار

بدان گه که بد در جهان شهریار

بگرد جهان در بی‌آرام بود

که کارش همه رزم بهرام بود

چو خسرو به پردخت چندی به مهر

شب و روز گریان بدی خوب‌چهر

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۵۰

ازآن پس چو خاقان به پردخت دل

ز خون شد همه کشور چین چوگل

چنین گفت یک روز کز مرد سست

نیاید مرگ کار نا تندرست

بدان نامداری که بهرام بود

مر ازو همه رامش و کام بود

کنون من ز کسهای آن نامدار

چرا بازماندم چنین سست و خوار

نکوهش کند هرک این بشنود

ازین پس به سوگند من نگرود

نخوردم غم خرد فرزند اوی

نه اندیشهٔ خویش و پیوند اوی

چو با ما به فرزند پیوسته شد

به مهر و خرد جان او شسته شد

بفرمود تا شد برادرش پیش

سخن گفت با او زا ندازه بیش

که کسهای بهرام یل را ببین

فراوان برایشان بخواند آفرین

بگو آنک من خود جگر خسته‌ام

بدین سوک تا زنده‌ام بسته‌ام

به خون روی کشور بشستم ز کین

همه شهر نفرین بدو آفرین

بدین درد هر چند کین آورم

وگر آسمان بر زمین آورم

ز فرمان یزدان کسی نگذرد

چنین داند آنکس که دارد خرد

که او را زمانه بران گونه بود

همه تنبل دیو وارونه بود

بران زینهارم که گفتم سخن

بران عهد و پیمان نهادیم بن

سوی گردیه نامه‌ای بد جدا

که ای پاکدامن زن پارسا

همه راستی و همه مردمی

سرشتت فزونی و دور از کمی

ز کار تو اندیشه کردم دراز

نشسته خرد با دل من براز

به از تو ندیدم کسی کدخدای

بیار ای ایوان ما را برای

بدارم تو را همچوجان و تنم

بکوشم که پیمان تو نشکنم

وزان پس بدین شهر فرمان تو راست

گروگان کنم دل بدانچت هواست

کنون هرکه داری همه گرد کن

به پیش خردمند گوی این سخن

ازین پس ببین تاچه آیدت رای

به روشن روانت خرد رهنمای

خرد را بران مردمان شاه کن

مرا زآن سگالیده آگاه کن

همی‌رفت برسان قمری ز سرو

بیامد برادرش تازان به مرو

جهانجوی با نامور رام شد

به نزدیک کسهای بهرام شد

بگفت آنچ خاقان بدو گفته بود

که از کین آن کشته آشفته بود

ازان پس چنین گفت کای بخردان

پسندیده و کار دیده ردان

شما را بدین مزد بسیار باد

ورا داور دادگر یار باد

یکی ناگهان مرگ بود آن نه خرد

که کس در جهان ز آن گمانی نبرد

پس آن نامه پنهان به خواهرش داد

سخنهای خاقان همه کرد یاد

ز پیوند وز پند و نیکوسخن

چه از نو چه از روزگار کهن

ز پاکی و از پارسایی زن

که هم غمگسارست و هم رای زن

جوان گفت و آن پاکدامن شنید

ز گفتار او خامشی برگزید

وزان پس چو برخواند آن نامه را

سخنهای خاقان خود کامه را

خرد را چو با دانش انباز کرد

به دل پاسخ نامه را ساز کرد

بدو گفت کاین نامه برخواندم

خرد رابر خویش بنشاندم

چنان کرد خاقان که شاهان کنند

جهاندیده و پیشگاهان کنند

بد و باد روشن جهان بین من

که چونین بجوید همی کین من

دل او ز تیمار خسته مباد

امید جهان زو گسسته مباد

مباد ایچ گیتی ز خاقان تهی

بدو شاد بادا کلاه مهی

کنون چون نشستیم با یکدگر

بخوانیم نامه همه سر به سر

بدان کو بزرگست و دارد خرد

یکایک بدین آرزو بنگرد

کنون دوده را سر به سر شیونست

نه هنگامهٔ این سخن گفتنست

چو سوک چنان مهتر آید به سر

ز فرمان خاقان نباشد گذر

مرا خود به ایران شدن روی نیست

زن پاک رابه تو راز شوی نیست

اگر من بدین زودی آیم به راه

چه گوید مرا آن خردمند شاه

خردمند بی‌شرم خواند مرا

چو خاقان بی آزرم داند مرا

بدین سوک چون بگذرد چار ماه

سواری فرستم به نزدیک شاه

همه بشنوم هرچ باید شنید

بگویندگان تا چه آید پدید

بگویم یکایک به نامه درون

چو آید به نزدیک او رهنمون

تو اکنون از ایدر به شادی خرام

به خاقان بگو آنچ دادم پیام

فراوان فرستاده را هدیه داد

جهاندیده از مرو برگشت شاد

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۶۶

چنان بد که یک روز پرویز شاه

همی آرزو کرد نخچیرگاه

بیاراست برسان شاهنشهان

که بوند ازو پیشتر در جهان

چو بالای سیصد به زرین ستام

ببردند با خسرو نیک نام

هزار و صد و شست خسرو پرست

پیاده همی‌رفت ژوپین بدست

هزار و چهل چوب و شمشیر داشت

که دیبای در بر زره زیر داشت

پس اندر بدی پانصد بازدار

هم از واشه و چرغ و شاهین کار

ازان پس برفتند سیصد سوار

پس بازداران با یوزدار

به زنجیر هفتاد شیروپلنگ

به دیبای چین اندرون بسته تنگ

پلنگان و شیران آموخته

به زنجیر زرین دهن دوخته

قلاده بزر بسته صد بود سگ

که دردشت آهو گرفتی بتگ

پس اندر ز رامشگران دوهزار

همه ساخته رود روز شکار

به زیر اندرون هریکی اشتری

به سر برنهاده ز زر افسری

ز کرسی و خرگاه و پرده سرای

همان خیمه و آخر چارپای

شتر بود پیش اندرون پانصد

همه کرده آن بزم را نامزد

ز شاهان برنای سیصد سوار

همی‌راند با نامور شهریار

ابا یاره و طوق و زرین کمر

بهر مهره‌ای در نشانده گهر

دوصد برده تامجمر افروختند

برو عود و عنبر همی‌سوختند

دوصد مرد برنای فرمانبران

ابا هریکی نرگس و زعفران

همه پیش بردند تا باد بوی

چو آید ز هر سو رساند بدوی

همه پیش آنکس که با بوی خوش

همی‌رفت با مشک صد آبکش

که تا ناورد ناگهان گرد باد

نشاند بران شاه فرخ نژاد

چو بشنید شیرین که آمد سپاه

به پیش سپاه آن جهاندار شاه

یکی زرد پیراهن مشک بوی

بپوشید و گلنارگون کرد روی

یکی از برش سرخ دیبای روم

همه پیکرش گوهر و زر بوم

به سر برنهاد افسر خسروی

نگارش همه پیکر پهلوای

از ایوان خسرو برآمد ببام

به روز جوانی نبد شادکام

همی‌بود تاخسرو آنجا رسید

سرشکش ز مژگان برخ برچکید

چو روی ورا دید برپای خاست

به پرویز بنمود بالای راست

زبان کرد گویا بشیرین سخن

همی‌گفت زان روزگار کهن

به نرگس گل و ارغوان را بشست

که بیمار بد نرگس وگل درست

بدان آبداری و آن نیکوی

زبان تیز بگشاد برپهلوی

که تهما هژب را سپهبدتنا

خجسته کیاگرد شیراوژنا

کجا آن همه مهر و خونین سرشک

که دیدار شیرین بد او را پزشک

کجا آن همه روز کردن به شب

دل و دیده گریان و خندان دو لب

کجا آن همه بند و پیوندما

کجا آن همه عهد و سوگند ما

همی‌گفت وز دیده خوناب زرد

همی‌ریخت برجامهٔ لاژورد

به چشم اندر آورد زو خسرو آب

به زردی رخش گشت چون آفتاب

فرستاد بالای زرین ستام

ز رومی چهل خادم نیک نام

که او را به مشکوی زرین برند

سوی خانهٔ گوهر آگین برند

ازان جایگه شد به دشت شکار

ابا باده ورود و با میگسار

چو از کوه وز دشت برداشت بهر

همی‌رفت شادی کنان سوی شهر

ببستند آذین بشهر و به راه

که شاه آمد از دشت نخچیرگاه

ز نالیدن بوق و بانگ سرود

هوا گشت ز آواز بی‌تار و پود

چنان خسروی برز و شاخ بلند

ز دشت اندر آمد به کاخ بلند

ز مشکوی شیرین بیامد برش

ببوسید پای و زمین و برش

به موبد چنین گفت شاه آن زمان

که بر ما مبر جز به نیکی گمان

مرین خوب رخ را به خسرو دهید

جهان را بدین مژدهٔ نو دهید

مر او را به آیین پیشی بخواست

که آن رسم و آیین بد آنگاه راست

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۵۱

وزان پس جوان و خردمند زن

به آرام بنشست با رای زن

چنین گفت کامد یکی نو سخن

که جاوید بر دل نگردد کهن

جهاندار خاقان بیاراستست

سخنها ز هر گونه پیراستست

ازو نیست آهو بزرگست شاه

دلیر و خداوند توران سپاه

ولیکن چو با ترک ایرانیان

بکوشد که خویشی بود در میان

ز پیوند وز بند آن روزگار

غم و رنج بیند به فرجام کار

نگر تا سیاوش از افراسیاب

چه برخورد جز تابش آفتاب

سر خویش داد از نخستین بباد

جوانی که چون او ز مادر نزاد

همان نیز پور سیاوش چه کرد

ز توران و ایران برآورد گرد

بسازید تا ما ز ترکان و نهان

به ایران بریم این سخن ناگهان

به گردوی من نامه یی کرده‌ام

هم از پیش تیمار این خورده‌ام

که بر شاه پیدا کند کار ما

بگوید ز رنج و ز تیمار ما

به نیروی یزدان چنو بشنود

بدین چرب گفتار من بگرود

بو گفت هرکس که بانو توی

به ایران و چین پشت و بازو توی

نجنباندت کوه آهن ز جای

یلان را به مردی توی رهنمای

زمرد خردمند بیدارتر

ز دستور داننده هشیارتر

همه کهترانیم و فرمان تو راست

برین آرزو رای و پیمان تو راست

چو بشنید زیشان عرض رابخواند

درم داد و او را به دیوان نشاند

بیامد سپه سر به سر بنگرید

هزار و صد و شست یل برگزید

کزان هر سواری بهنگام کار

نبر گاشتندی سر از ده سوار

درم داد و آمد سوی خانه باز

چنین گفت با لشکر رزمساز

که هرکس که دید او دوال رکیب

نپیچد دل اندر فراز ونشیب

نترسد ز انبوه مردم کشان

گر از ابر باشد برو سرفشان

به توران غریبیم و بی پشت و یار

میان بزرگان چنین سست و خوار

همی‌رفت خواهم چو تیره شود

سر دشمن از خواب خیره شود

شما دل به رفتن مدارید تنگ

که از چینیان لشکر آید به جنگ

که خود بی‌گمان از پس من سران

بیایند با گرزهای گران

همه جان یکایک به کف برنهید

اگر لشکر آید دمید و دهید

وگر بر چنین رویتان نیست رای

از ایدر مجنبید یک تن زجای

به آواز گفتند ما کهتریم

ز رای و ز فرمان تو نگذریم

برین برنهادند و برخاستند

همه جنگ چین را بیاراستند

یلان سینه و مهر و ایزد گشسپ

نشستند با نامداران بر اسپ

همی‌گفت هرکس که مردن به نام

به از زنده و چینیان شادکام

هم آنگه سوی کاروان برگذشت

شترخواست تاپیش او شد ز دشت

گزین کرد زان اشتران سه هزار

بدان تا بنه برنهادند و بار

چو شب تیره شد گردیه برنشست

چو گردی سرافراز و گرزی بدست

برافگند پر مایه بر گستوان

ابا جوشن و تیغ و ترگ گوان

همی‌راند چون باد لشکر به راه

به رخشنده روز و شبان سیاه

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۶۷

چو آگاهی آمد ز خسرو به راه

به نزد بزرگان و نزد سپاه

که شیرین به مشکوی خسرو شدست

کهن بود کار جهان نوشدست

همه شهر زان کار غمگین شدند

پر اندیشه و درد و نفرین شدند

نرفتند نزدیک خسرو سه روز

چهارم چوب فروخت گیتی فروز

فرستاد خسرو مهان را بخواند

بگاه گران مایگان برنشاند

بدیشان چنین گفت کاین روز چند

ندیدم شما را شدم مستمند

بیازردم از بهر آزارتان

پراندیشه گشتم ز تیمارتان

همی‌گفت و پاسخ نداد ایچ‌کس

ز گفتن زبانها ببستند بس

هرآنکس که او داشت آزار و خشم

یکایک به موبد نمودند چشم

چو موبد چنان دید برپای خاست

به خسرو چنین گفت کای راد وراست

به روز جوانی شدی شهریار

بسی نیک و بد دیدی از روزگار

شنیدی بسی نیک و بد در جهان

ز کار بزرگان و کار مهان

کنون تخمهٔ مهتر آلوده شد

بزرگی ازین تخمهٔ پالوده شد

پدر پاک و مادر بود بی‌هنر

چنان دان که پاکی نیاید ببر

ز کژی نجوید کسی راستی

که از راستی برکنی کاستی

دل ما غمی شد ز دیو سترگ

که شد یار با شهریار بزرگ

به ایران اگر زن نبودی جزین

که خسرو بدو خواندی آفرین

نبودی چو شیرین به مشکوی او

بهر جای روشن بدی روی او

نیاکانت آن دانشی راستان

نکردند یاد از چنین داستان

چوگشت آن سخنهای موبد دراز

شهنشاه پاسخ نداد ایچ‌باز

چنین گفت موبد که فردا پگاه

بیاییم یکسر بدین بارگاه

مگر پاسخ شاه یابیم باز

که امروزمان شد سخنها دراز

دگر روز شبگیر برخاستند

همه بندگی را بیاراستند

یکی گفت موبد ندانست گفت

دگر گفت کان با خرد بود جفت

سیوم گفت که امروز پاسخ دهد

سزد زو که آواز فرخ نهد

همه موبدان برگرفتند راه

خرامان برفتند نزدیک شاه

بزرگان گزیدند جای نشست

بیامد یکی مرد تشتی بدست

چو خورشید رخشنده پالوده گشت

یکایک بران مهتران برگذشت

بتشت اندرون ریختش خون گرم

چو نزدیک شد تشت بنهاد نرم

از آن تشت هرکس بپیچید روی

همه انجمن گشت پر گفت و گوی

همی‌کرد هر کس به خسرو نگاه

همه انجمن خیره از بیم شاه

به ایرانیان گفت کاین خون کیست

نهاده بتشت اندر از بهر چیست

بدو گفت موبد که خون پلید

کزو دشمنش گشت هرکش بدید

چوموبد چنین گفت برداشتش

همه دست بردست بگذاشتش

ز خون تشت پر مایه کردند پاک

ببستند روشن به آب و به خاک

چو روشن شد و پاک تشت پلید

بکرد آنک او شسته بد پرنبید

بمی بر پراگند مشک وگلاب

شد آن تشت بی‌رنگ چون آفتاب

ز شیرین بران تشت بد رهنمون

که آغاز چون بود و فرجام چون

به موبد چنین گفت خسرو که تشت

همانا بد این گر دگرگونه گشت

بدو گفت موبد که نوشه بدی

پدیدار شد نیکوی از بدی

بفرمان ز دوزخ توکردی بهشت

همان خوب کردی تو کردار زشت

چنین گفت خسرو که شیرین بشهر

چنان بد که آن بی‌منش تشت زهر

کنون تشت می شد به مشکوی ما

برین گونه پربو شد ازبوی ما

ز من گشت بدنام شیرین نخست

ز پرمایگان نامداری نجست

همه مهتران خواندند آفرین

که بی‌تاج وتختت مبادا زمین

بهی آن فزاید که تو به کنی

مه آن شد بگیتی که تومه کنی

که هم شاه وهم موبد وهم ردی

مگر بر زمین سایهٔ ایزدی

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۵۲

ز لشکر بسی زینهاری شدند

به نزدیک خاقان به زاری شدند

برادر بیامد به نزدیک اوی

که ای نامور مهتر جنگ جوی

سپاه دلاور به ایران کشید

بسی زینهاری بر ما رسید

ازین ننگ تا جاودان بر درت

بخندد همی لشکر و کشورت

سپهدار چین کان سخنها شنید

شد از خشم رنگ رخش ناپدید

بدو گفت بشتاب و برکش سپاه

نگه کن که لشکر کجا شد به راه

بریشان رسی هیچ تندی مکن

نخستین فراز آر شیرین سخن

ازیشان نداند کسی راه ما

مگر بشکنی پشت بدخواه ما

به خوبی سخن گوی و بنوازشان

به مردانگی سر بر افرازشان

وگر هیچ سازد کسی با تو جنگ

تو مردی کن و دور باش از درنگ

ازیشان یکی گورستان کن به مرو

که گردد زمین همچو پر تذرو

بیامد سپهدار با شش هزار

گزیده ز ترکان جنگی سوار

به روز چهارم بریشان رسید

زن شیر دل چون سپه را بدید

ازیشان به دل بر نکرد ایچ یاد

زلشکر سوی ساربان شد چوباد

یکایک بنه از پس پشت کرد

بیامد نگه کرد جای نبرد

سلیح برادر به پوشید زن

نشست از بر باره گام زن

دو لشکر برابر کشیدند صف

همه جانها برنهاده به کف

به پیش سپاه اندر آمد تبرگ

که خاقان ورا خواندی پیر گرگ

به ایرانیان گفت کان پاک زن

مگر نیست با این بزرگ انجمن

بشد گردیه با سلیح گران

میان بسته برسان جنگاوران

دلاور تبرگش ندانست باز

بزد پاشنه شد بر او فراز

چنین گفت کان خواهرکشته شاه

کجا جویمش در میان سپاه

که با او مرا هست چندی سخن

چه از نو چه از روزگار کهن

بدو گردیه گفت اینک منم

که بر شیر درنده اسپ افگنم

چو بشنید آواز او را تبرگ

بران اسپ جنگی چو شیر سترگ

شگفت آمدش گفت خاقان چین

تو را کرد زین پادشاهی گزین

بدان تا تو باشی و را یادگار

ز بهرام شیر آن گزیده سوار

همی‌گفت پاداش آن نیکوی

بجای آورم چون سخن بشنوی

مرا گفت بشتاب و او را بگوی

که گرز آنک گفتم ندیدی تو روی

چنان ان که این خود نگفتم ز بن

مگر نیز باز آمدم زان سخن

ازین مرز رفتن مرا روی نیست

مکن آرزو گر تو را شوی نیست

سخنها برین گونه پیوند کن

ورگ پند نپذیردت بند کن

همان را که او را بدان داشتست

سخنها ز اندازه بگذاشتست

بدو گردیه گفت کز رزمگاه

به یکسو شویم از میان سپاه

سخن هرچ گفتی تو پاسخ دهم

تو را اندرین رای فرخ نهم

ز پیش سپاه اندر آمد تبرگ

بیامد بر نامدار سترگ

چو تنها به دیدش زن چاره جوی

از آن مغفر تیره بگشاد روی

بدو گفت بهرام را دیده‌ای

سواری و رزمش پسندیده ای

مرا بود هم مادر و هم پدر

کنون روزگار وی آمد به سر

کنون من تو را آزمایش کنم

یکی سوی رزمت نمایش کنم

اگر از در شوی یابی بگوی

همانا مرا خود پسندست شوی

بگفت این وزان پس برانگیخت اسپ

پس او همی‌تاخت ایزد گشسپ

یکی نیزه زد بر کمربند اوی

که بگسست خفتان و پیوند اوی

یلان سینه با آن گزیده سپاه

برانگیخت اسپ اندر آن رزمگاه

همه لشکر چین بهم بر شکست

بس کشت و افگند و چندی بخست

دو فرسنگ لشکر همی‌شد ز پس

بر اسپان نماندند بسیار کس

سراسر همه دشت شد رود خون

یکی بی‌سر و دیگری سرنگون

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۶۸

ازان پس فزون شد بزرگی شاه

که خورشید شد آن کجا بود ماه

همه روز با دخت قیصر بدی

همو بر شبستانش مهتر بدی

ز مریم همی‌بود شیرین بدرد

همیشه ز رشکش دو رخساره زرد

به فرجام شیرین ورا زهر داد

شد آن نامور دخت قیصرنژاد

ازان چاره آگه نبد هیچ‌کس

که او داشت آن راز تنها و بس

چو سالی برآمد که مریم بمرد

شبستان زرین به شیرین سپرد

چو شیرویه را سال شد بر دو هشت

به بالا زسی سالگان برگذشت

بیاورد فرزانگان را پدر

بدان تا شود نامور پر هنر

همی‌داشت موبد مر او را نگاه

شب و روز شادان به فرمان شاه

چنان بد که یک روز موبد ز تخت

بیامد به نزدیک آن نیک بخت

چو آمد به نزدیک شیرویه باز

همیشه به بازیش بودی نیاز

یکی دفتری دید پیش اندرش

نوشته کلیله بران دفترش

بدست چپ آن جوان سترگ

بریده یکی خشک چنگال گرگ

سروی سر گاومیشی براست

همی این بران بر زدی چونک خواست

غمی شد دل موبد از کاراوی

ز بازی و بیهوده کردار اوی

به فالش بد آمد هم آن چنگ گرگ

شخ گاو و رای جوان سترگ

ز کار زمانه غمی گشت سخت

ازان برمنش کودک شور بخت

کجا طالع زادنش دیده بود

ز دستور وگنجور بشنیده بود

سوی موبد موبد آمد بگفت

که بازیست باآن گرانمایه جفت

بشد زود موبد بگفت آن به شاه

همی‌داشت خسرو مر او را نگاه

ز فرزند رنگ رخش زرد شد

ز کار زمانه پراز درد شد

ز گفتار مرد ستاره شمر

دلش بود پر درد و پیچان جگر

همی‌گفت تا کردگار سپهر

چگونه نماید بدین کرده چهر

چو بر پادشاهیش بیست وسه سال

گذر کرد شیرویه به فراخت یال

بیازرد زو شهریار بزرگ

که کودک جوان بود و گشته سترگ

پر از درد شد جان خندان اوی

وز ایوان او کرد زندان اوی

هم آن را که پیوستهٔ اوبدند

گه رای جستن براو شدند

بسی دیگر از مهتر و کهتران

که بودند با او ببندگران

همی‌برگرفتند زیشان شمار

که پرسه فزون آمد از سه هزار

همه کاخها رایک اندر دگر

برید آنک بد شاه را کارگر

ز پوشیدنیها و از خوردنی

ز بخشیدنی هم ز گستردنی

به ایوانهاشان بیاراستند

پرستنده و بندگان خواستند

همان می‌فرستاد و رامشگران

همه کاخ دینار بد بی‌کران

به هنگامشان رامش و خورد بود

نگهبان ایشان چهل مرد بود

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۵۳

چو پیروز شد سوی ایران کشید

بر شهریار دلیران کشید

به روز چهارم به آموی شد

ندیدی زنی کو جهانجوی شد

به آموی یک چند بنشست و بود

به دلش اندرون داوریها فزود

یکی نامه سوی برادر بدرد

نوشت و زهر کارش آگاه کرد

نخستین سخن گفت بهرام گرد

به تیمار و درد برادر بمرد

تو را و مرا مزد بسیار باد

روان وی از ما بی‌آزار باد

دگر گفت با شهریار بلند

بگوی آنچ از من شنیدی ز پند

پس ما بیامد سپاهی گران

همه نامداران جنگاوران

برآن گونه برگاشتمشان ز رزم

که نه رزم بینند زان پس نه بزم

بسی نامور مهتران با منند

نبادی که آید بریشان گزند

نشستم به آموی تا پاسخم

بیارد مگر اختر فرخم

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۶۹

کنون داستان گوی در داستان

ازان یک دل ویک زبان راستان

ز تختی که خوانی ورا طاق دیس

که بنهاد پرویز دراسپریس

سرمایهٔ آن ز ضحاک بود

که ناپارسا بود و ناپاک بود

بگاهی که رفت آفریدون گرد

وزان تا زیان نام مردی ببرد

یکی مرد بد در دماوند کوه

که شاهش جدا داشتی ازگروه

کجا جهن بر زین بدی نام اوی

رسیده بهر کشوری کام اوی

یکی نامور شاه را تخت ساخت

گهر گرد بر گرد او در نشاخت

که شاه آفریدون بدوشاد بود

که آن تخت پرمایه آزاد بود

درم داد مر جهن را سی‌هزار

یکی تاج زرین و دو گوشوار

همان عهد ساری و آمل نوشت

که بد مرز منشور او چون بهشت

بدانگه که ایران به ایرج رسید

کزان نامداران وی آمد پدید

جهاندار شاه آفریدون سه چیز

بران پادشاهی برافزود نیز

یکی تخت و آن گرزهٔ گاوسار

که ماندست زو در جهان یادگار

سدیگر کجا هفت چشمه گهر

همی‌خواندی نام او دادگر

چو ایرج بشد زو بماند این سه چیز

همان شاد بد زو منوچهر نیز

هر آنکس که او تاج شاهی به سود

بران تخت چیزی همی‌برفزود

چو آمد به کیخسرو نیک بخت

فراوان بیفزود بالای تخت

برین هم نشان تا به لهراسپ شد

وزو همچنان تا به گشتاسپ شد

چو گشتاسپ آن تخت رادید گفت

که کار بزرگان نشاید نهفت

به جاماسپ گفت ای گرانمایه مرد

فزونی چه داری به دین کارکرد

یکایک ببین تا چه خواهی فزود

پس از مرگ ما راکه خواهد ستود

چو جا ماسپ آن تخت رابنگرید

بدید از در گنج دانش کلید

برو بر شمار سپهر بلند

همی‌کرد پیدا چه و چون وچند

ز کیوان همه نقشها تا به ماه

بران تخت کرد او به فرمان شاه

چنین تابگاه سکندر رسید

ز شاهان هر آنکس که آن گاه دید

همی‌برفزودی برو چند چیز

ز زر و ز سیم و ز عاج و ز شیز

مر آن را سکندر همه پاره کرد

ز بی دانشی کار یکباره کرد

بسی از بزرگان نهان داشتند

همی دست بر دست بگذاشتند

بدین گونه بد تا سر اردشیر

کجا گشته بد نام آن تخت پیر

ازان تخت جایی نشانی نیافت

بران آرزو سوی دیگر شتاف

بمرد او و آن تخ ازو بازماند

ازان پس که کام بزرگی براند

بدین گونه بد تا به پرویزشاه

رسید آن گرامی سزاوار گاه

ز هر کشوری مهتران رابخواند

وزان تخت چندی سخنها براند

ازیشان فراوان شکسته بیافت

به شادی سوی گرد کردن شتافت

بیاورد پس تخت شاه اردشیر

ز ایران هر آنکس که بد تیزویر

بهم بر زدند آن سزاوار تخت

به هنگام آن شاه پیروزبخت

ورا درگر آمد ز روم و ز چین

ز مکران و بغداد و ایران زمین

هزار و صد و بیست استاد بود

که کردار آن تختشان یادبود

که او را بنا شاه گشتاسپ کرد

برای و به تدبیر جاماسپ کرد

ابا هریکی مرد شاگرد سی

ز رومی و بغدادی و پارسی

نفرمود تا یک زمان دم زدند

بدو سال تا تخت برهم زدند

چوبر پای کردند تخت بلند

درخشنده شد روی بخت بلند

برش بود بالای صد شاه رش

چو هفتاد رش برنهی ازبرش

صد و بیست رش نیز پهناش بود

که پهناش کمتر ز بالاش بود

بلندیش پنجاه و صد شاه رش

چنان بد که بر ابر سودی سرش

همان شاه رش هر رشی زو سه رش

کزان سر بدیدی بن کشورش

بسی روز در ماه هر بامداد

یکی فرش بودی به دیگر نهاد

همان تخت به دوازده لخت بود

جهانی سراسر همه تخت بود

بروبش زرین صد و چل هزار

ز پیروزه بر زر کرده نگار

همه نقرهٔ خام بد میخ بش

یکی صد به مثقال با شست و شش

چو اندر بره خور نهادی چراغ

پسش دشت بودی و در پیش باغ

چوخورشید درشیرگشتی درشت

مرآن تخت را سوی او بود پشت

چو هنگامهٔ تیر ماه آمدی

گه میوه و جشنگاه آمدی

سوی میوه و باغ بودیش روی

بدان تا بیابد زهرمیوه بوی

زمستان که بودی گه با دونم

بر آن تخت برکس نبودی دژم

همه طاقها بود بسته ازار

ز خز و سمور از در شهریار

همان گوی زرین و سیمین هزار

بر آتش همی‌تافتی جامه‌دار

به مثقال ازان هریکی پانصد

کز آتش شدی سرخ همچون به سد

یکی نیمه زو اندر آتش بدی

دگر پیش گردان سرکش بدی

شمار ستاره ده و دو و هفت

همان ماه تابان ببرجی که رفت

چه زو ایستاده چه مانده بجا

بدیدی به چشم سر اخترگرا

ز شب نیز دیدی که چندی گذشت

سپهر از بر خاک بر چند گشت

ازان تختها چند زرین بدی

چه مایه ز زر گوهر آگین بدی

شمارش ندانست کردن کسی

اگر چند بودیش دانش بسی

هرآن گوهری کش بهاخوار بود

کمابیش هفتاد دینار بود

بسی نیز بگذشت بر هفتصد

همی‌گیر زین گونه از نیک و بد

بسی سرخ گوگرد بدکش بها

ندانست کس مایه و منتها

که روشن بدی در شب تیره چهر

چوناهید رخشان شدی بر سپهر

دو تخت از بر تخت پرمایه بود

ز گوهر بسی مایه بر مایه بود

کهین تخت را نام بد میش سار

سر میش بودی برو بر نگار

مهین تخت راخواندی لاژورد

که هرگز نبودی بر و باد و گرد

سه دیگر سراسر ز پیروزه بود

بدو هر که دیدیش دلسوزه بود

ازین تابدان پایه بودی چهار

همه پایه زرین و گوهرنگار

هرآنکس که دهقان بد و زیردست

ورامیش سر بود جای نشست

سواران ناباک روز نبرد

شدندی بران گنبد لاژورد

به پیروزه بر جای دستور بود

که از کدخداییش رنجور بود

چو بر تخت پیروزه بودی نشست

خردمند بودی و مهترپرست

چو رفتی به دستوری رهنمای

مگر یافتی نزد پرویز جای

یکی جامه افکنده بد زربفت

برش بود وبالاش پنجاه و هفت

بگوهر همه ریشه‌ها بافته

زبر شوشهٔ زر برو تافته

بدو کرده پیدانشان سپهر

چو بهرام و کیوان و چون ماه و مهر

ز کیوان و تیر و ز گردنده ماه

پدیدار کرده ز هر دستگاه

هم از هفت کشور برو بر نشان

ز دهقان و از رزم گردنکشان

برو بر نشان چل و هشت شاه

پدیدار کرده سر تاج و گاه

برو بافته تاج شاهنشهان

چنان جامه هرگز نبد درجهان

به چین دریکی مرد بد بی‌همال

همی‌بافت آن جامه راهفت سال

سرسال نو هرمز فوردین

بیامد بر شاه ایران زمین

ببرد آن کیی فرش نزدیک شاه

گران مایگان برگرفتند راه

به گسترد روز نو آن جامه را

ز شادی جداکرد خوکامه را

بران جامه بر مجلس آراستند

نوازندهٔ رود و می خواستند

همی آفرین خواند سرکش برود

شهنشاه را داد چندی درود

بزرگان به رو گوهر افشاندند

که فرش بزرگش همی‌خواندند

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...