پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی)

بخش ۵۷

دوان و قلم خواست ناباک زن

ز هرگونه انداخت با رای زن

یکی نامه بنوشت نزدیک شاه

ز بدخواه وز مردم نیک خواه

سر نامه کرد آفرین از نخست

بر آنکس که او کینه از دل بشست

دگر گفت کاری که فرمود شاه

بر آمد بکام دل نیک خواه

پراگنده گشت آن سپاه سترگ

به بخت جهاندار شاه بزرگ

ازین پس کنون تا چه فرمان دهی

چه آویزی از گوشوار رهی

چو آن نامه نزدیک خسرو رسید

از آن زن و را شادی نو رسید

فرستاده‌ای خواست شیرین سخن

که داند همه داستان کهن

یکی نامه برسان ارژنگ چین

نوشتند و کردند چند آفرین

گرانمایه زن را به درگاه خواند

به نامه و را افسر ماه خواند

فرستاده آمد بر زن چوگرد

سخنهای خسرو بدو یادکرد

زن شیر زان نامهٔ شهریار

چو رخشنده گل شد به وقت بهار

سپه را به در خواند و روزی بداد

چو شد روز روشن بنه برنهاد

چو آمد به نزدیکی شهریار

سپاهی پذیره شدش بی‌شمار

زره چون بدرگاه شد بار یافت

دل تاجور پر ز تیمار یافت

بیاورد زان پس نثاری گران

هر آنکس که بودند با اوسران

همان گنج و آن خواسته پیش برد

یکایک به گنج‌ور اوبرشمرد

ز دینار وز گوهر شاهوار

کس آن را ندانست کردن شمار

ز دیبای زر بفت و تاج و کمر

همان تخت زرین و زرین سپر

نگه کرد خسرو بران زاد سرو

برخ چون بهار و برفتن تذرو

به رخساره روز و به گیسو چو شب

همی در بارد تو گویی ز لب

ورا در شبستان فرستاد شاه

ز هر کس فزون شد و را پایگاه

فرستاد نزد برادرش کس

همان نزد دستور فریادرس

بر آیین آن دین مر او رابخواست

بپذرفت با جان همی‌داشت راست

بیارانش بر خلعت افگند نیز

درم داد و دینار و هرگونه چیز

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۷۳

بدان نامور تخت و جای مهی

بزرگی و دیهیم شاهنشهی

جهاندار هم داستانی نکرد

از ایران و توران برآورد گرد

چو آن دادگر شاه بیداد گشت

ز بیدادی کهتران شادگشت

بیامد فرخ زاد آزرمگان

دژم روی با زیردستان ژکان

ز هرکس همی خواسته بستدی

همی این بران آن برین بر زدی

به نفرین شد آن آفرینهای پیش

که چون گرگ بیدادگر گشت میش

بیاراست بر خویشتن رنج نو

نکرد آرزو جز همه گنج نو

چو بی‌آب و بی‌نان و بی تن شدند

ز ایران سوی شهر دشمن شدند

هر آنکس کزان بتری یافت بهر

همی دود نفرین برآمد ز شهر

یکی بی‌هنر بود نامش گراز

کزو یافتی خواب و آرام و ناز

که بودی همیشه نگهبان روم

یکی دیو سر بود بیداد و شوم

چو شد شاه با داد بیدادگر

از ایران نخست او بپیچید سر

دگر زاد فرخ که نامی بدی

به نزدیک خسرو گرامی بدی

نیارست کس رفت نزدیک شاه

همه زاد فرخ بدی بار خواه

شهنشاه را چون پرآمد قفیز

دل زاد فرخ تبه گشت نیز

یکی گشت با سالخورده گراز

ز کشور به کشور به پیوست راز

گراز سپهبد یکی نامه کرد

به قیصر و را نیز بدکامه کرد

بدو گفت برخیز و ایران بگیر

نخستین من آیم تو را دستگیر

چو آن نامه برخواند قیصر سپاه

فراز آورید از در رزمگاه

بیاورد لشکر هم آنگه ز روم

بیامد سوی مرز آباد بوم

چو آگاه شد زان سخن شهریار

همی‌داشت آن کار دشوار خوار

بدانست کان هست کارگر از

که گفته ست با قیصر رزمساز

بدان کش همی‌خواند و او چاره‌جست

همی‌داشت آن نامور شاه سست

ز پرویز ترسان بد آن بدنشان

ز درگاه او هم ز گردنکشان

شهنشاه بنشست با مهتران

هر آنکس که بودند ز ایران سران

ز اندیشه پاک دل رابشست

فراوان زهر گونه‌ای چاره جست

چو اندیشه روشن آمد فراز

یکی نامه بنوشت نزد گراز

که از تو پسندیدم این کارکرد

ستودم تو را نزد مردان مرد

ز کردارها برفزودی فریب

سر قیصر آوردی اندر نشیب

چواین نامه آرند نزدیک تو

پراندیشه کن رای تاریک تو

همی‌باش تا من بجنبم زجای

تو با لکشر خویش بگذار پای

چو زین روی و زان روی باشد سپاه

شود در سخن رای قیصر تباه

به ایران و را دستگیر آوریم

همه رومیان را اسیر آوریم

ز درگه یکی چاره گر برگزید

سخن دان و گویا چناچون سزید

بدو گفت کاین نامه اندر نهان

همی بر بکردار کارآگهان

چنان کن که رومیت بیند کسی

بره بر سخن پرسد از تو بسی

بگیرد تو را نزد قیصر برد

گرت نزد سالار لشکر برد

بپرسد تو را کز کجایی مگوی

بگویش که من کهتری چاره‌جوی

به پیمودم این رنج راه دراز

یکی نامه دارم بسوی گراز

تواین نامه بربند بردست راست

گر ایدون که بستاند از تو رواست

برون آمد از پیش خسرو نوند

به بازو مر آن نامه را کرد بند

بیامد چو نزدیک قیصر رسید

یکی مرد به طریق او را بدید

سوی قیصرش برد سر پر ز گرد

دو رخ زرد و لبها شده لاژورد

بدو گفت قیصر که خسرو کجاست

ببایدت گفت بما راه راست

ازو خیره شد کهتر چاره جوی

ز بیمش باسخ دژم کرد روی

بجویید گفت این بلاجوی را

بداندیش و بدکام و بدگوی را

بجستند و آن نامه از دست اوی

گشاد آنک دانا بد و راه جوی

ازان مرز دانا سری را بجست

که آن پهلوانی بخواند درست

چو آن نامه برخواند مرد دبیر

رخ نامور شد به کردار قیر

به دل گفت کاین بد کمین گر از

دلیر آمدستم به دامش فراز

شهنشاه و لشکر چو سیصد هزار

کس از پیل جنگش نداند شمار

مرا خواست افگند در دام اوی

که تاریک بادا سرانجام اوی

وازن جایگه لشکر اندر کشید

شد آن آرزو بر دلش ناپدید

چو آگاهی آمد به سوی گراز

که آن نامور شد سوی روم باز

دلش گشت پر درد و رخساره زرد

سواری گزید ازدلیران مرد

یکی نامه بنوشت با باد و دم

که بر من چرا گشت قیصر دژم

از ایران چرا بازگشتی بگوی

مرا کردی اندر جهان چاره‌جوی

شهنشاه داند که من کردم این

دلش گردد از من پر از درد وکین

چو قیصر نگه کرد و آن نامه دید

ز لشکر گرانمایه‌ای برگزید

فرستاد تازان به نزد گراز

کزان ایزدت کرده‌بد بی نیاز

که ویران کنی تاج و گاه مرا

به آتش بسوزی سپاه مرا

کز آن نامه جز گنج دادن بباد

نیامد مرا از تو ای بد نژاد

مرا خواستی تا به خسرو دهی

که هرگز مبادت بهی و مهی

به ایران نخواهند بیگانه‌ای

نه قیصر نژادی نه فرزانه‌ای

به قیصر بسی کرد پوزش گراز

به کوشش نیامد بدامش فراز

گزین کرد خسرو پس آزاده یی

سخن گوی و دانا فرستاده یی

یکی نامه بنوشت سوی گراز

که‌ای بی بها ریمن دیو ساز

تو را چند خوانم برین بارگاه

همی دورمانی ز فرمان و راه

کنون آن سپاهی که نزد تواند

بسال و به ماه اور مزد تواند

برای و به دل ویژه با قیصرند

نهانی به اندیشه دیگرند

برما فرست آنک پیچیده‌اند

همه سرکشی رابسیچیده‌اند

چواین نامه آمد بنزد گراز

پر اندیشه شد کهتر دیوساز

گزین کرد زان نامداران سوار

از ایران و نیران ده و دو هزار

بدان مهتران گفت یک دل شوید

سخن گفتن هرکسی مشنوید

بباشید یک چند زین روی آب

مگیرید یک سر به رفتن شتاب

چو هم پشت باشید با همرهان

یکی کوه کندن ز بن بر توان

سپه رفت تاخرهٔ اردشیر

هر آنکس که بودند برنا و پیر

کشیدند لشکر بران رودبار

بدان تا چه فرمان دهد شهریار

چو آگاه شد خسرو از کارشان

نبود آرزومند دیدارشان

بفرمود تا زاد فرخ برفت

به نزدیک آن لشکر شاه تفت

چنین بود پیغام نزد سپاه

که از پیش بودی مرا نیک خواه

چرا راه دادی که قیصر ز روم

بیاورد لشکر بدین مرز و بوم

که بود آنک از راه یزدان بگشت

ز راه و ز پیمان ما برگذشت

چو پیغام خسرو شنید آن سپاه

شد از بیم رخسار ایشان سیاه

کس آن راز پیدا نیارست کرد

بماندند با درد و رخساره زرد

پیمبر یکی بد به دل با گراز

همی‌داشت از آب وز باد راز

بیامد نهانی به نزدیکشان

برافروخت جانهای تاریکشان

مترسید گفت ای بزرگان که شاه

ندید از شما آشکارا گناه

مباشید جز یک دل و یک زبان

مگویید کز ما که شد بدگمان

وگر شد همه زیر یک چادریم

به مردی همه یاد هم دیگریم

همان چون شنیدند آواز اوی

بدانست هر مهتری راز اوی

مهان یکسر از جای برخاستند

بران هم نشان پاسخ آراستند

بر شاه شد زاد فرخ چو گرد

سخنهای ایشان همه یاد کرد

بدو گفت رو پیش ایشان بگوی

که اندر شما کیست آزار جوی

که به فریفتش قیصر شوم بخت

به گنج و سلیح و به تاج و به تخت

که نزدیک ما او گنهکار شد

هم از تاج و ارونگ بیزار شد

فرستید یک سر بدین بارگاه

کسی راکه بودست زین سرگناه

بشد زاد فرخ بگفت این سخن

رخ لشکر نو ز غم شد کهن

نیارست لب را گشود ایچ کس

پر از درد و خامش بماندند و بس

سبک زاد فرخ زبان برگشاد

همی‌کرد گفتار نا خوب یاد

کزین سان سپاهی دلیر و جوان

نبینم کس اندر میان ناتوان

شما را چرا بیم باشد ز شاه

به گیتی پراگنده دارد سپاه

بزرگی نبینم به درگاه اوی

که روشن کند اختر و ماه اوی

شما خوار دارید گفتار من

مترسید یک سر ز آزار من

به دشنام لب را گشایید باز

چه بر من چه بر شاه گردن فراز

هر آنکس که بشنید زو این سخن

بدانست کان تخت نوشد کهن

همه یکسر از جای برخاستند

به دشنام لبها بیاراستند

بشد زاد فرخ به خسرو بگفت

که لشکر همه یار گشتند و جفت

مرا بیم جانست اگر نیز شاه

فرستد به پیغام نزد سپاه

بدانست خسرو که آن کژگوی

همی آب و خون اندر آرد به جوی

ز بیم برادرش چیزی نگفت

همی‌داشت آن راستی در نهفت

که پیچیده بد رستم از شهریار

بجایی خود و تیغ زن ده هزار

دل زاده فرخ نگه داشت نیز

سپه را همه روی برگاشت نیز

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۵۸

دو هفته برآمد بدو گفت شاه

به خورشید و ماه و به تخت و کلاه

که برگویی آن جنگ خاقانیان

ببندی کمر همچنان بر میان

بدو گفت شاها انوشه بدی

روان را به دیدار توشه بدی

بفرمای تا اسپ و زین آورند

کمان و کمند و کمین آورند

همان نیزه و خود و خفتان جنگ

یکی ترکش آگنده تیر خدنگ

پرستنده‌ای را بفرمود شاه

که درباغ گلشن بیارای گاه

برفتند بیدار دل بندگان

ز ترک و ز رومی پرستندگان

ز خوبان رومی هزار و دویست

تو گفتی به باغ اندرون راه نیست

چو خورشید شیرین به پیش اندرون

خرامان به بالای سیمین ستون

بشد گردیه تا به نزدیک شاه

زره خواست از ترک و رومی کلاه

بیامد خرامان ز جای نشست

کمر بر میان بست و نیزه بدست

بشاه جهان گفت دستور باش

یکی چشم بگشا ز بد دور باش

بدان پر هنر زن بفرمود شاه

زن آمد به نزدیک اسپ سیاه

بن نیزه را بر زمین برنهاد

ز بالا بزین اندرآمد چوباد

به باغ اندر آورد گاهی گرفت

چپ وراست بیگانه راهی گرفت

همی هر زمان باره برگاشتی

وز ابر سیه نعره برداشتی

بدو گفت هنگ‌ام جنگ تبرگ

بدین گونه بودم چوغر نده گرگ

چنین گفت شیرین که ای شهریار

بدشمن دهی آلت کار زار

تو با جامه پاک بر تخت زر

ورا هر زمان برتو باشد گذر

بخنده به شیرین چنین گفت شاه

کزین زن جز از دوستداری مخواه

همی‌تاخت گرد اندرش گردیه

برآورد گاهی برش گردیه

بدو مانده بد خسرو اندر شگفت

بدان برز و بالا و آن یال و کفت

چنین گفت با گردیه شهریار

که بی‌عیبی از گردش روزگار

کنون تا ببینم که با جام می

یکی سست باشی اگر سخت پی

بگرد جهان چار سالار من

که هستند بر جان نگهبان من

ابا هریکی زان ده و دو هزار

ز ایران بپای اند جنگی سوار

چنین هم به مشکوی زرین من

چه در خانهٔ گوهر آگین من

پرستار باشد ده و دو هزار

همه پاک با طوق و با گوشوار

ازان پس نگهدار ایشان توی

که با رنج و تیمار خویشان توی

نخواهم که گویند زیشان سخن

جز از تو اگر نو بود گر کهن

شنید آن سخن گردیه شاد شد

ز بیغارهٔ دشمن آزاد شد

همی‌رفت روی زمین را بروی

همی آفرین خواند بر فر اوی

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۷۴

بدانست هم زاد فرخ که شاه

ز لشکر همه زو شناسد گناه

چو آمد برون آن بد اندیش شاه

نیارست شد نیز در پیشگاه

بدر بر همی‌بود تا هرکسی

همی‌کرد زان آزمایش بسی

همی‌ساخت همواره تا آن سپاه

به پیچید یکسر ز فرمان شاه

همی‌راند با هر کسی داستان

شدند اندر آن کار همداستان

که شاهی دگر برنشیند به تخت

کزین دور شد فرو آیین و بخت

بر زاد فرخ یکی پیر بود

که برکارها کردن آژیر بود

چنین گفت بازاد فرخ که شاه

همی از تو بیند گناه سپاه

کنون تا یکی شهریاری پدید

نیاری فزون زین نباید چخید

که این بوم آباد ویران شود

از اندوه ایران چونیران شود

نگه کرد باید به فرزند اوی

کدامست با شرم و بی‌گفت و گوی

ورا شاد بر تخت باید نشاند

بران تاج دینار باید فشاند

چو شیروی بیدار مهتر پسر

به زندان بود کس نباید دگر

همی رای زد زین نشان هرکسی

برین روز و شب برنیامد بسی

که برخاست گرد سپاه تخوار

همه کارها زو گرفتند خوار

پذیره شدنش زاد فرخ به راه

فراوان برفتند با او سپاه

رسیدند پس یک بدیگر فراز

سخن رفت چند آشکارا و راز

همان زاد فرخ زبان برگشاد

بدیهای خسرو همه کرد یاد

همی‌گفت لشکر به مردی و رای

همی‌کرد خواهند شاهی بپای

سپهبد چنین داد پاسخ بدوی

که من نیستم چامهٔ گفت وگوی

اگر با سپاه اندر آیم به جنگ

کنم بر بدان جهان جای تنگ

گرامی بد این شهریار جوان

به نزد کنارنگ و هم پهلوان

چو روز چنان مرد کرد او سیاه

مبادا که بیند کسی تاج و گاه

نژند آن زمان شد که بیداد شد

به بیدادگر بندگان شاد شد

سخنهاش چون زاد فرخ شنید

مر او را ز ایرانیان برگزید

بدو گفت کاکنون به زندان شویم

به نزدیک آن مستمندان شویم

بیاریم بی‌باک شیروی را

جوان و دلیر جهانجوی را

سپهبد نگهبان زندان اوست

کزو داشتی بیشتر مغز و پوست

ابا شش هزار آزموده سوار

همی‌دارد آن بستگان را به زار

چنین گفت با زاد فرخ تخوار

که کار سپهبد گرفتیم خوار

گرین بخت پرویز گردد جوان

نماند به ایران یکی پهلوان

مگر دار دارند گر چاه وبند

نماند به ایران کسی بی‌گزند

بگفت این و از جای برکند اسپ

همی‌تاخت برسان آذر گشسپ

سپاه اندر آورد یکسر به جنگ

سپهبد پذیره شدش بی درنگ

سر لشکر نامور گشته شد

سپهبد به جنگ اندرون کشته شد

پراگنده شد لشکر شهریار

سیه گشت روز و تبه گشت کار

به زندان تنگ اندر آمد تخوار

بدان چاره با جامهٔ کارزار

به شیروی گردنکش آواز داد

سبک پاسخش نامور باز داد

بدانست شیروی کان سرفراز

بدانگه به زندان چرا شد فراز

چو روی تخوار او فروزان بدید

از اندوه چندان دلش بردمید

بدو گفت گریان که خسرو کجاست

رها کردن مانه کار شماست

چنین گفت با شاه‌زاده تخوار

که گر مردمی کام شیران مخوار

اگر تو بدین کار همداستان

نباشی تو کم گیر زین راستان

یکی کم بود شاید از شانزده

برادر بماند تو را پانزده

بشایند هرکس به شاهنشهی

بدیشان بود شاد تخت مهی

فروماند شیروی گریان بجای

ازان خانهٔ تنگ بگذارد پای

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۵۹

برآمد برین روزگاری دراز

نبد گردیه را به چیزی نیاز

چنین می همی‌خورد با بخردان

بزرگان و رزم آزموده ردان

بدان مجلس اندر یکی جام بود

نوشته برو نام بهرام بود

بفرمود تا جام بنداختند

وزان هرکسی دل بپرداختند

گرفتند نفرین به بهرام بر

بران جام و آرندهٔ جام بر

چنین گفت که اکنون بر بوم ری

به کوبند پیلان جنگی بپی

همه مردم از شهر بیرون کنند

همه ری بپی دشت و هامون کنند

گرانمایه دستور با شهریار

چنین گفت کای از کیان یادگار

نگه کن که شهری بزرگست ری

نشاید که کوبند پیلان بپی

که یزدان دران کار همداستان

نباشد نه هم بر زمین راستان

به دستور گفت آن زمان شهریار

که بد گوهری باید و نابکار

که یک چند باشد بری مرزبان

یکی مرد بی دانش و بد زبان

بدو گفت بهمن که گر شهریار

بخواهد نشان چنین نابکار

بجوییم و این را بجا آوریم

نباید که بی‌رهنما آوریم

چنین گفت خسرو که بسیارگوی

نژند اختری بایدم سرخ موی

تنش سرخ و بینی کژ وروی زشت

همان دوزخی روی دور از بهشت

یکی مرد بدنام و رخساره زرد

بد اندیش و کوتاه دل پر ز درد

همان بد دل و سفله و بی‌فروغ

سرش پر ز کین و زبان پر دروغ

دو چشمش کژ و سبز و دندان بزرگ

بران اندرون کژ رود همچو گرگ

همه موبدان مانده زو در شگفت

که تا یاد خسرو چنین چون گرفت

همی‌جست هرکس بگرد جهان

ز شهر کسان از کهان و مهان

چنان بد که روزی یکی نزد شاه

بیامد کزین گونه مردی به راه

بدیدم بیارم به فرمان کی

بدان تا فرستدش خسرو بری

بفرمود تا نزد او آورند

وز آنگونه بازی بکو آورند

ببردند زین گونه مردی برش

بخندید زو کشور و لشکرش

بدو گفت خسرو ز کردار بد

چه داری بیاد ای بد بی‌خرد

چنین گفت با شاه کز کار بد

نیاسایم و نیست با من خرد

سخن هرچ گویی دگرگون کنم

تن و جان مردم پر از خون کنم

سرمایهٔ من دروغست و بس

سوی راستی نیستم دست رس

بدو گفت خسرو که بد اخترت

نوشته مبادا جزین بر سرت

به دیوان نوشتند منشور ری

ز زشتی بزرگی شد آن شوم پی

سپاه پراگنده او را سپرد

برفت از درو نام زشتی ببرد

چوآمد بری مرد ناتندرست

دل و دیده از شرم یزدان بشست

بفرمود تا ناودانهای بام

بکندند و او شد بران شادکام

وزان پس همه گربکان رابکشت

دل کد خدایان ازو شد درشت

به هرسو همی‌رفت با رهنمای

منادیگری پیش او بر بپای

همی‌گفت گر ناودانی بجای

ببینی و گر گربه‌ای در سرای

بدان بوم وبر آتش اندر زنم

ز برشان همی سنگ بر سرزنم

همی‌جست جایی که بد یک درم

خداوند او را فگندی به غم

همه خانه از موش بگذاشتند

دل از بوم آباد برداشتند

چو باران بدی ناودانی نبود

به شهر اندرون پاسبانی نبود

ازان زشت بد کامهٔ شوم پی

که آمد ز درگاه خسرو بری

شد آن شهر آباد یکسر خراب

به سر بر همی‌تافتی آفتاب

همه شهر یکسر پر از داغ و درد

کس اندر جهان یاد ایشان نکرد

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۷۵

همان زاد فرخ بدرگاه بر

همی‌بود و کس را ندادی گذر

که آگه شدی زان سخن شهریار

به درگاه بر بود چون پرده دار

چو پژمرده شد چادر آفتاب

همی‌ساخت هر مهتری جای خواب

بفرمود تا پاسبانان شهر

هر آنکس که از مهتری داشت بهر

برفتند یکسر سوی بارگاه

بدان جای شادی و آرام شاه

بدیشان چنین گفت کامشب خروش

دگرگونه‌تر کرد باید ز دوش

همه پاسبانان بنام قباد

همی‌کرد باید بهر پاس یاد

چنین داد پاسخ که ای دون کنم

ز سر نام پرویز بیرون کنم

چو شب چادر قیرگون کرد نو

ز شهر و ز بازار برخاست غو

همه پاسبانان بنام قباد

چو آواز دادند کردند یاد

شب تیره شاه جهان خفته بود

چو شیرین به بالینش بر جفته بود

چو آواز آن پاسبانان شنید

غمی گشت و زیشان دلش بردمید

بدو گفت شاها چه شاید بدن

برین داستانی بباید زدن

از آواز او شاه بیدار شد

دلش زان سخن پر ز آزار شد

به شیرین چنین گفت کای ماه روی

چه داری بخواب اندرون گفت وگوی

بدو گفت شیرین که بگشای گوش

خروشیدن پاسبانان نیوش

چو خسرو بدان گونه آوا شنید

به رخساره شد چون گل شنبلید

چنین گفت کز شب گذشته سه پاس

بیابید گفتار اخترشناس

که این بد گهر تا ز مادر بزاد

نهانی و را نام کردم قباد

به آواز شیرویه گفتم همی

دگر نامش اندر نهفتم همی

ورا نام شیروی بد آشکار

قبادش همی‌خواند این پیشکار

شب تیره باید شدن سوی چین

وگر سوی ما چین و مکران زمین

بریشان به افسون بگیریم راه

ز فغفور چینی بخواهم سپاه

ازان کاخترش به آسمان تیره بود

سخنهای او بر زمین خیره بود

شب تیره افسون نیامد به کار

همی‌آمدش کار دشوار خوار

به شیرین چنین گفت که آمد زمان

بر افسون ما چیره شد بدگمان

بدو گفت شیرین که نوشه بدی

همیشه ز تو دور دست بدی

بدانش کنون چارهٔ خویش ساز

مبادا که آید به دشمن نیاز

چو روشن شود دشمن چاره جوی

نهد بی‌گمان سوی این کاخ روی

هم آنگه زره خواست از گنج شاه

دو شمشیر هندی و رومی کلاه

همان ترکش تیرو زرین سپر

یکی بندهٔ گرد و پرخاشخر

شب تیره‌گون اندر آمد به باغ

بدان گه که برخیزد ازخواب زاغ

به باغ بزرگ اندر از بس درخت

نبد شاه را در چمن جای تخت

بیاویخت از شاخ زرین سپر

بجایی کزو دور بودی گذر

نشست از برنرگس و زعفران

یکی تیغ در زیر زانو گران

چو خورشید برزد سنان از فراز

سوی کاخ شد دشمن دیو ساز

یکایک بگشتند گرد سرای

تهی بد ز شاه سرافراز جای

به تاراج دادند گنج ورا

نکرد ایچ کس یاد رنج ورا

همه باز گشتنددیده پرآب

گرفته ز کار زمانه شتاب

چه جوییم ازین گنبد تیزگرد

که هرگز نیاساید از کارکرد

یک را همی تاج شاهی دهد

یکی رابه دریا به ماهی دهد

یکی را برهنه سر و پای و سفت

نه آرام و خورد و نه جای نهفت

یکی را دهد نوشه و شهد و شیر

بپوشد به دیبا و خز و حریر

سرانجام هردو به خاک اندرند

به تاریک دام هلاک اندرند

اگر خود نزادی خردمند مرد

نبودی ورا روز ننگ و نبرد

ندیدی جهان از بنه به بدی

اگر که بدی مرد اگر مه بدی

کنون رنج در کار خسرو بریم

بخواننده آگاهی نوبریم

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۶۰

چنین تا بیامد مه فوردین

بیاراست گلبرگ روی زمین

جهان از نم ابر پر ژاله شد

همه کوه وهامون پراز لاله شد

بزرگان به بازی به باغ آمدند

همه میش و آهو به راغ آمدند

چو خسرو گشاده در باغ دید

همه چشمهٔ باغ پر ماغ دید

بفرمود تا دردمیدند بوق

بیاورد پس جامهای خلوق

نشستند بر سبزه می خواستند

به شادی زبان را بیاراستند

بیاورد پس گردیه گربکی

که پیدا نبد گربه از کودکی

بر اسپی نشانده ستامی بزر

به زر اندرون چند گونه گهر

فروهشته از گوش او گوشوار

به ناخن بر از لاله کرده نگار

بدیده چوقار و به رخ چون بهار

چو می‌خواره بد چشم او پر خمار

همی‌تاخت چون کودکی گرد باغ

فروهشته از باره زرین جناغ

لب شاه ایران پر از خنده شد

همه کهتران خنده را بنده شد

ابا گردیه گفت کز آرزوی

چه باید بگو ای زن خوب روی

زن چاره گر برد پیشش نماز

بدو گفت کای شاه گردن فراز

بمن بخش ری را خرد یاد کن

دل غمگنان از غم آزاد کن

ز ری مردک شوم رابازخوان

ورا مرد بد کیش و بد ساز دان

همی گربه از خانه بیرون کند

دگر ناودان یک به یک بشکند

بخندید خسرو ز گفتار زن

بدو گفت کای ماه لشکرشکن

ز ری باز خوان آن بد اندیش را

چو آهرمن آن مرد بد کیش را

فرستاد کس زشت رخ رابخواند

همان خشم بهرام با او براند

بکشتند او را به زاری و درد

کجا بد بد اندیش و بیکار مرد

هممی هر زمانش فزون بود بخت

ازان تاجور خسروانی درخت

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۷۶

همی‌بود خسرو بران مرغزار

درخت بلند ازبرش سایه دار

چو بگذشت نیمی ز روز دراز

بنان آمد آن پادشا رانیاز

به باغ اندرون بد یکی پایکار

که نشناختی چهرهٔ شهریار

پرستنده راگفت خورشید فش

که شاخی گهر زین کمر بازکش

بران شاخ برمهرهٔ زر پنج

ز هرگونه مهره بسی برده رنج

چنین گفت با باغبان شهریار

که این مهره‌ها تا کت آید به کار

به بازار شو بهره‌ای گوشت خر

دگر نان و بی‌راه جایی گذر

مرآن گوهران را بها سی هزار

درم بد کسی را که بودی به کار

سوی نانبا شد سبک باغبان

بدان شاخ زرین ازو خواست نان

بدو نانوا گفت کاین رابها

ندانم نیارمت کردن رها

ببردند هر دو به گوهر فروش

که این را بها کن بدانش بکوش

چو داننده آن مهره‌ها رابدید

بدو گفت کاین را که یارد خرید

چنین شاخ در گنج خسرو بدی

برین گونه هر سال صد نوبدی

تو این گوهران از که دزدیده‌ای

گر از بنده خفته ببریده‌ای

سوی زاد فرخ شدند آن سه مرد

ابا گوهر و زر و با کارکرد

چو آن گوهران زاد فرخ بدید

سوی شهریار نو اندر کشید

به شیروی بنمود زان سان گهر

بریده یکی شاخ زرین کمر

چنین گفت شیروی با باغبان

که گر زین خداوند گوهر نشان

نگویی هم اکنون ببرم سرت

همان را که او باشد از گوهرت

بدو گفت شاها به باغ اندرست

زره پوش مردی کمانی بدست

ببالا چو سرو و به رخ چون بهار

بهر چیز مانندهٔ شهریار

سراسر همه باغ زو روشنست

چو خورشید تابنده در جوشنست

فروهشته از شاخ زرین سپر

یکی بنده در پیش او با کمر

برید این چنین شاخ گوهر ازوی

مراداد و گفتا کز ایدر بپوی

ز بازار نان آور و نان خورش

هم اکنون برفتم چو باد از برش

بدانست شیروی کو خسروست

که دیدار او در زمانه نوست

ز درگاه رفتند سیصد سوار

چو باد دمان تا لب جویبار

چو خسرو ز دور آن سپه را بدید

به پژمرد و شمشیر کین برکشید

چو روی شهنشاه دید آن سپاه

همه باز گشتند گریان ز راه

یکایک بر زاد فرخ شدند

بسی هر کسی داستانی زدند

که ما بندگانیم و او خسروست

بدان شاه روز بد اکنون نوست

نیارد برو زد کسی باد سرد

چه در باغ باشد چه اندر نبرد

بشد زاد فرخ به نزدیک شاه

ز درگاه او برد چندی سپاه

چو نزدیک او رفت تنها ببود

فراوان سخن گفت و خسرو شنود

بدو گفت اگر شاه بارم دهد

برین کرده‌ها زینهارم دهد

بیایم بگویم سخن هرچ هست

وگرنه بپویم به سوی نشست

بدو گفت خسرو چه گفتی بگوی

نه انده گساری نه پیکارجوی

چنین گفت پس مرد گویا به شاه

که درکار هشیاتر کن نگاه

بران نه که کشتی تو جنگی هزار

سرانجام سیرآیی از کارزار

همه شهر ایران تو را دشمنند

به پیکار تو یک دل و یک تنند

بپا تا چه خواهد نمودن سپهر

مگر کینها بازگردد به مهر

بدو گفت خسرو که آری رواست

همه بیمم از مردم ناسزاست

که پیش من آیند و خواری کنند

بیم بر مگر کامگاری کنند

چو بشنید از زاد فرخ سخن

دلش بد شد از روزگار کهن

که او را ستاره شمر گفته بود

ز گفتار ایشان برآشفته بود

که مرگ توباشد میان دو کوه

بدست یکی بنده دور از گروه

یکی کوه زرین یکی کوه سیم

نشسته تو اندر میان دل به بیم

ز بر آسمان تو زرین بود

زمین آهنین بخت پرکین بود

کنون این زره چون زمین منست

سپر آسمان زرین منست

دو کوه این دو گنج نهاده به باغ

کزین گنجها بد دلم چون چراغ

همانا سرآمد کنون روز من

کجا اختر گیتی افروز من

کجا آن همه کام و آرام من

که بر تاجها بر بدی نام من

ببردند پیلی به نزدیک اوی

پر از درد شد جان تاریک اوی

بران کوههٔ پیل بنشست شاه

ز باغش بیاورد لشکر به راه

چنین گفت زان پیل بر پهلوی

که ای گنج اگر دشمن خسروی

مکن دوستی نیز با دشمنم

که امروز در دست آهرمنم

به سختی نبودیم فریادرس

نهان باش و منمای رویت بکس

به دستور فرمود زان پس قباد

کزو هیچ بر بد مکن نیز یاد

بگو تاسوی طیسفونش برند

بدان خانهٔ رهنمونش برند

بباشد به آرام ما روز چند

نباید نماید کس او را گزند

برو بر موکل کنند استوار

گلینوش را با سواری هزار

چو گردنده گردون به سر بر بگشت

شد آن شاه را سال بر سی و هشت

کجا ماه آذر بدی روز دی

گه آتش و مرغ بریان و می

قباد آمد و تاج بر سر نهاد

به آرام بر تخت بنشست شاد

ز ایران بر و کرد بیعت سپاه

درم داد یک ساله از گنج شاه

نبد پادشاهیش جز هفت ماه

تو خواهیش ناچیز خوان خواه شاه

چنین است رسم سرای جفا

نباید کزو چشم داری وفا

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۶۱

ازان پس چو گسترده شد دست شاه

سراسر جهان شد ورا نیک خواه

همه تاجدارانش کهتر شدند

همه کهتران زو توانگر شدند

گزین کرد از ایران چل و هشت هزار

جهاندیده گردان و جنگی سوار

در گنجای کهن برگشاد

که بنهاد پیروز و فرخ قباد

جهان را ببخشید بر چار بهر

یکایک همه نامزد کرد شهر

از آن نامدران ده و دو هزار

گزین کرد ز ایران و نیران سوار

فرستاد خسرو سوی مرز روم

نگهبان آن فرخ آزاد بوم

بدان تا ز روم اندر ایران سپاه

نیاید که کشور شود زو تباه

مگر هرکسی برکند مرز خویش

بداند سر مایه و ارز خویش

هم از نامداران ده و دو هزار

سواران هشیار خنجرگزار

بدان تا سوی ز ابلستان شوند

ز بوم سیه در گلستان شوند

بدیشان چنین گفت هرکو ز راه

بگردد ندارد زبان را نگاه

به خوبی مر او را به راه آورید

کزین بگذرد بند و چاه آورید

به هرسو فرستید کارآگهان

بدان تا نماند سخن در نهان

طلایه بباید به روز و شبان

مخسپید در خیمه بی‌پاسبان

ز لشکر ده و دو هزار دگر

دلاور سواران پرخاشخر

بخواند و بسی هدیه‌ها دادشان

به راه الانان فرستادشان

بدیشان سپرد آن در باختر

بدان تا نیاید ز دشمن گذر

بدان سرکشان گفت بیدار بید

همه در پناه جهاندار بید

ده ودو هزار دگر برگزید

ز مردان جنگی چنان چون سزید

به سوی خراسان فرستادشان

بسی پند و اندرزها دادشان

که از مرز هیتال تا مرزچین

نباید که کس پی نهد بر زمین

مگر به آگهی و بفرمان ما

روان بسته دارد به پیمان ما

بهر کشوری گنج آگنده هست

که کس را نباید شدن دوردست

چو باید بخواهید و خرم بوید

خردمند باشید و بی غم بوید

در گنج بگشاد و چندی درم

که بودی ز هرمز برو بر رقم

بیاورد و گریان به درویش داد

چو درویش پیوسته بد بیش داد

از آنکس که او یار بندوی بود

به نزدیک گستهم و زنگوی بود

که بودند یازان به خون پدر

ز تنهای ایشان جدا کرد سر

چو از کین و نفرین به پردخت شاه

بدانش یکی دیگر آورد راه

از آن پس شب و روز گردنده دهر

نشست و ببخشید بر چار بهر

از آن چار یک بهر موبد نهاد

که دارد سخنهای نیکو بیاد

ز کار سپاه و ز کار جهان

به گفتی به شاه آشکار و نهان

چو در پادشاهی به دیدی شکست

ز لشکر گر از مردم زیر دست

سبک دامن داد بر تافتی

گذشته بجستی و دریافتی

دگر بهر شادی و رامشگران

نشسته به آرام با مهتران

نبودی نه اندیشه کردی ز بد

چنان کز ره نامداران سزد

سیم بهره گاه نیایش بدی

جهان آفرین را ستایش بدی

چهارم شمار سپهر بلند

همی بر گرفتی چه و چون و چند

ستاره شمر پیش او بر بپای

که بودی به دانش ورا رهنمای

وزین بهره نیمی شب دیر یاز

نشستی همی با بتان طراز

همان نیز یک ماه بر چار بهر

ببخشید تا شاد باشد ز دهر

یکی بهره میدان چوگان و تیر

یکی نامور پیش او یادگیر

دگر بهره زو کوه و دشت شکار

ازان تازه گشتی ورا روزگار

هر آنگه که گشتی ز نخچیر باز

به رخشنده روز و شب دیر یاز

هر آنکس که بودی و را پیش گاه

ببستی به شهر اندر آیین و راه

دگر بهره شطرنج بودی و نرد

سخن گفت از روزگار نبرد

سه دیگر هر آنکس که داننده بود

فزایندهٔ چیز و خواننده بود

به نوبت و را پیش بنشاندی

سخنهای دیرینه برخواندی

چهارم فرستادگان را ز راه

همی‌خواندندی به نزدیک شاه

نوشتی همه پاسخ نامه باز

بدادی بدان مرد گردن فراز

فرستاده با خلعت و کام خویش

ز در بازگشتی به آرام خویش

همه روز منشور هر کشوری

نوشتی سپردی بهر مهتری

چو بودی سر سال نو فوردین

که رخشان شدی در دل از هور دین

نهادی یکی گنج خسرو نهان

که نشناختی کهتری در جهان

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۶۲

چو بر پادشاهیش شد پنج‌سال

به گیتی نبودش سراسر همال

ششم سال زان دخت قیصر چو ماه

یکی پورش آمد همانند شاه

نبود آن زمان رسم بانگ نماز

به گوش چنان پروریده بناز

یکی نام گفتی مر او را پدر

نهانی دگر آشکارا دگر

نهانی به گفتی بگوش اندرون

همی‌خواندی آشکارا برون

بگوش اندرون خواند خسرو قباد

همی‌گفت شیر وی فرخ نژاد

چو شب کودک آمد گذشته سه پاس

بیامد بر خسرو اخترشناس

از اخترشناسان بپرسید شاه

که هرکس که دارند اختر نگاه

بدیدی که فرجام این کار چیست

ز زیچ اختر این جهاندار چیست

چنین داد پاسخ ستاره شمر

که بر چرخ گردان نیابی گذر

ازین کودک آشوب گیرد زمین

نخواند سپاهت برو آفرین

هم از راه یزدان بگردد به نیز

ازین بیشتر چون سراییم چیز

دل شاه غمگین شد از کارشان

وزان ناسزاوار گفتارشان

چنین گفت با مرد داننده شاه

که نیکو کنید اندر اختر نگاه

نگر تا نگردد زبانتان برین

به پیش بزرگان ایران زمین

همی‌داشت آن اختران را نگاه

نهاده بران بسته بر مهر شاه

پر اندیشه بد زان سخن شهریار

بران هفته کس را ندادند بار

ز نخچیر و از می به یکسو کشید

بدان چندگه روی کس را ندید

همه مهتران سوی موبد شدند

ز هر گونه‌ای داستانها زدند

بدان تا چه بد نامور شاه را

که بربست بر کهتران راه را

چو بشنید موبد بشد نزد شاه

بدو داد یکسر پیام سپاه

چنین داد پاسخ ورا شهریار

که من تنگ دل گشتم از روزگار

ز گفتار این مرد اخترشناس

ز گردون گردان شدم ناسپاس

به گنج‌ور گفت آن یکی پرنیان

بیاور یکی رقعه اندر میان

بیاورد گنجور و موبد بدید

دلش تنگ شد خامشی برگزید

ازان پس بدو گفت یزدان بس است

کجا برتر از دانش هر کس است

گر ای دون که ناچار گردان سپهر

دگرگون نماید به جوینده چهر

به تیمار کی باز گردد ز بد

چنین گفته از دانشی کی سزد

جز از شادمانیت هرگز مباد

ز گفتار ایشان مکن هیچ یاد

ز موبد چو بشنید خسرو سخن

بخندید و کاری نو افگند بن

دبیر پسندیده را خواند پیش

سخن گفت با او ز اندازه بیش

...

0
پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...