پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی)

بخش ۵۱

وزان پس جوان و خردمند زن

به آرام بنشست با رای زن

چنین گفت کامد یکی نو سخن

که جاوید بر دل نگردد کهن

جهاندار خاقان بیاراستست

سخنها ز هر گونه پیراستست

ازو نیست آهو بزرگست شاه

دلیر و خداوند توران سپاه

ولیکن چو با ترک ایرانیان

بکوشد که خویشی بود در میان

ز پیوند وز بند آن روزگار

غم و رنج بیند به فرجام کار

نگر تا سیاوش از افراسیاب

چه برخورد جز تابش آفتاب

سر خویش داد از نخستین بباد

جوانی که چون او ز مادر نزاد

همان نیز پور سیاوش چه کرد

ز توران و ایران برآورد گرد

بسازید تا ما ز ترکان و نهان

به ایران بریم این سخن ناگهان

به گردوی من نامه یی کرده‌ام

هم از پیش تیمار این خورده‌ام

که بر شاه پیدا کند کار ما

بگوید ز رنج و ز تیمار ما

به نیروی یزدان چنو بشنود

بدین چرب گفتار من بگرود

بو گفت هرکس که بانو توی

به ایران و چین پشت و بازو توی

نجنباندت کوه آهن ز جای

یلان را به مردی توی رهنمای

زمرد خردمند بیدارتر

ز دستور داننده هشیارتر

همه کهترانیم و فرمان تو راست

برین آرزو رای و پیمان تو راست

چو بشنید زیشان عرض رابخواند

درم داد و او را به دیوان نشاند

بیامد سپه سر به سر بنگرید

هزار و صد و شست یل برگزید

کزان هر سواری بهنگام کار

نبر گاشتندی سر از ده سوار

درم داد و آمد سوی خانه باز

چنین گفت با لشکر رزمساز

که هرکس که دید او دوال رکیب

نپیچد دل اندر فراز ونشیب

نترسد ز انبوه مردم کشان

گر از ابر باشد برو سرفشان

به توران غریبیم و بی پشت و یار

میان بزرگان چنین سست و خوار

همی‌رفت خواهم چو تیره شود

سر دشمن از خواب خیره شود

شما دل به رفتن مدارید تنگ

که از چینیان لشکر آید به جنگ

که خود بی‌گمان از پس من سران

بیایند با گرزهای گران

همه جان یکایک به کف برنهید

اگر لشکر آید دمید و دهید

وگر بر چنین رویتان نیست رای

از ایدر مجنبید یک تن زجای

به آواز گفتند ما کهتریم

ز رای و ز فرمان تو نگذریم

برین برنهادند و برخاستند

همه جنگ چین را بیاراستند

یلان سینه و مهر و ایزد گشسپ

نشستند با نامداران بر اسپ

همی‌گفت هرکس که مردن به نام

به از زنده و چینیان شادکام

هم آنگه سوی کاروان برگذشت

شترخواست تاپیش او شد ز دشت

گزین کرد زان اشتران سه هزار

بدان تا بنه برنهادند و بار

چو شب تیره شد گردیه برنشست

چو گردی سرافراز و گرزی بدست

برافگند پر مایه بر گستوان

ابا جوشن و تیغ و ترگ گوان

همی‌راند چون باد لشکر به راه

به رخشنده روز و شبان سیاه

...

پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۶۷

چو آگاهی آمد ز خسرو به راه

به نزد بزرگان و نزد سپاه

که شیرین به مشکوی خسرو شدست

کهن بود کار جهان نوشدست

همه شهر زان کار غمگین شدند

پر اندیشه و درد و نفرین شدند

نرفتند نزدیک خسرو سه روز

چهارم چوب فروخت گیتی فروز

فرستاد خسرو مهان را بخواند

بگاه گران مایگان برنشاند

بدیشان چنین گفت کاین روز چند

ندیدم شما را شدم مستمند

بیازردم از بهر آزارتان

پراندیشه گشتم ز تیمارتان

همی‌گفت و پاسخ نداد ایچ‌کس

ز گفتن زبانها ببستند بس

هرآنکس که او داشت آزار و خشم

یکایک به موبد نمودند چشم

چو موبد چنان دید برپای خاست

به خسرو چنین گفت کای راد وراست

به روز جوانی شدی شهریار

بسی نیک و بد دیدی از روزگار

شنیدی بسی نیک و بد در جهان

ز کار بزرگان و کار مهان

کنون تخمهٔ مهتر آلوده شد

بزرگی ازین تخمهٔ پالوده شد

پدر پاک و مادر بود بی‌هنر

چنان دان که پاکی نیاید ببر

ز کژی نجوید کسی راستی

که از راستی برکنی کاستی

دل ما غمی شد ز دیو سترگ

که شد یار با شهریار بزرگ

به ایران اگر زن نبودی جزین

که خسرو بدو خواندی آفرین

نبودی چو شیرین به مشکوی او

بهر جای روشن بدی روی او

نیاکانت آن دانشی راستان

نکردند یاد از چنین داستان

چوگشت آن سخنهای موبد دراز

شهنشاه پاسخ نداد ایچ‌باز

چنین گفت موبد که فردا پگاه

بیاییم یکسر بدین بارگاه

مگر پاسخ شاه یابیم باز

که امروزمان شد سخنها دراز

دگر روز شبگیر برخاستند

همه بندگی را بیاراستند

یکی گفت موبد ندانست گفت

دگر گفت کان با خرد بود جفت

سیوم گفت که امروز پاسخ دهد

سزد زو که آواز فرخ نهد

همه موبدان برگرفتند راه

خرامان برفتند نزدیک شاه

بزرگان گزیدند جای نشست

بیامد یکی مرد تشتی بدست

چو خورشید رخشنده پالوده گشت

یکایک بران مهتران برگذشت

بتشت اندرون ریختش خون گرم

چو نزدیک شد تشت بنهاد نرم

از آن تشت هرکس بپیچید روی

همه انجمن گشت پر گفت و گوی

همی‌کرد هر کس به خسرو نگاه

همه انجمن خیره از بیم شاه

به ایرانیان گفت کاین خون کیست

نهاده بتشت اندر از بهر چیست

بدو گفت موبد که خون پلید

کزو دشمنش گشت هرکش بدید

چوموبد چنین گفت برداشتش

همه دست بردست بگذاشتش

ز خون تشت پر مایه کردند پاک

ببستند روشن به آب و به خاک

چو روشن شد و پاک تشت پلید

بکرد آنک او شسته بد پرنبید

بمی بر پراگند مشک وگلاب

شد آن تشت بی‌رنگ چون آفتاب

ز شیرین بران تشت بد رهنمون

که آغاز چون بود و فرجام چون

به موبد چنین گفت خسرو که تشت

همانا بد این گر دگرگونه گشت

بدو گفت موبد که نوشه بدی

پدیدار شد نیکوی از بدی

بفرمان ز دوزخ توکردی بهشت

همان خوب کردی تو کردار زشت

چنین گفت خسرو که شیرین بشهر

چنان بد که آن بی‌منش تشت زهر

کنون تشت می شد به مشکوی ما

برین گونه پربو شد ازبوی ما

ز من گشت بدنام شیرین نخست

ز پرمایگان نامداری نجست

همه مهتران خواندند آفرین

که بی‌تاج وتختت مبادا زمین

بهی آن فزاید که تو به کنی

مه آن شد بگیتی که تومه کنی

که هم شاه وهم موبد وهم ردی

مگر بر زمین سایهٔ ایزدی

...

پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۵۲

ز لشکر بسی زینهاری شدند

به نزدیک خاقان به زاری شدند

برادر بیامد به نزدیک اوی

که ای نامور مهتر جنگ جوی

سپاه دلاور به ایران کشید

بسی زینهاری بر ما رسید

ازین ننگ تا جاودان بر درت

بخندد همی لشکر و کشورت

سپهدار چین کان سخنها شنید

شد از خشم رنگ رخش ناپدید

بدو گفت بشتاب و برکش سپاه

نگه کن که لشکر کجا شد به راه

بریشان رسی هیچ تندی مکن

نخستین فراز آر شیرین سخن

ازیشان نداند کسی راه ما

مگر بشکنی پشت بدخواه ما

به خوبی سخن گوی و بنوازشان

به مردانگی سر بر افرازشان

وگر هیچ سازد کسی با تو جنگ

تو مردی کن و دور باش از درنگ

ازیشان یکی گورستان کن به مرو

که گردد زمین همچو پر تذرو

بیامد سپهدار با شش هزار

گزیده ز ترکان جنگی سوار

به روز چهارم بریشان رسید

زن شیر دل چون سپه را بدید

ازیشان به دل بر نکرد ایچ یاد

زلشکر سوی ساربان شد چوباد

یکایک بنه از پس پشت کرد

بیامد نگه کرد جای نبرد

سلیح برادر به پوشید زن

نشست از بر باره گام زن

دو لشکر برابر کشیدند صف

همه جانها برنهاده به کف

به پیش سپاه اندر آمد تبرگ

که خاقان ورا خواندی پیر گرگ

به ایرانیان گفت کان پاک زن

مگر نیست با این بزرگ انجمن

بشد گردیه با سلیح گران

میان بسته برسان جنگاوران

دلاور تبرگش ندانست باز

بزد پاشنه شد بر او فراز

چنین گفت کان خواهرکشته شاه

کجا جویمش در میان سپاه

که با او مرا هست چندی سخن

چه از نو چه از روزگار کهن

بدو گردیه گفت اینک منم

که بر شیر درنده اسپ افگنم

چو بشنید آواز او را تبرگ

بران اسپ جنگی چو شیر سترگ

شگفت آمدش گفت خاقان چین

تو را کرد زین پادشاهی گزین

بدان تا تو باشی و را یادگار

ز بهرام شیر آن گزیده سوار

همی‌گفت پاداش آن نیکوی

بجای آورم چون سخن بشنوی

مرا گفت بشتاب و او را بگوی

که گرز آنک گفتم ندیدی تو روی

چنان ان که این خود نگفتم ز بن

مگر نیز باز آمدم زان سخن

ازین مرز رفتن مرا روی نیست

مکن آرزو گر تو را شوی نیست

سخنها برین گونه پیوند کن

ورگ پند نپذیردت بند کن

همان را که او را بدان داشتست

سخنها ز اندازه بگذاشتست

بدو گردیه گفت کز رزمگاه

به یکسو شویم از میان سپاه

سخن هرچ گفتی تو پاسخ دهم

تو را اندرین رای فرخ نهم

ز پیش سپاه اندر آمد تبرگ

بیامد بر نامدار سترگ

چو تنها به دیدش زن چاره جوی

از آن مغفر تیره بگشاد روی

بدو گفت بهرام را دیده‌ای

سواری و رزمش پسندیده ای

مرا بود هم مادر و هم پدر

کنون روزگار وی آمد به سر

کنون من تو را آزمایش کنم

یکی سوی رزمت نمایش کنم

اگر از در شوی یابی بگوی

همانا مرا خود پسندست شوی

بگفت این وزان پس برانگیخت اسپ

پس او همی‌تاخت ایزد گشسپ

یکی نیزه زد بر کمربند اوی

که بگسست خفتان و پیوند اوی

یلان سینه با آن گزیده سپاه

برانگیخت اسپ اندر آن رزمگاه

همه لشکر چین بهم بر شکست

بس کشت و افگند و چندی بخست

دو فرسنگ لشکر همی‌شد ز پس

بر اسپان نماندند بسیار کس

سراسر همه دشت شد رود خون

یکی بی‌سر و دیگری سرنگون

...

پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۶۸

ازان پس فزون شد بزرگی شاه

که خورشید شد آن کجا بود ماه

همه روز با دخت قیصر بدی

همو بر شبستانش مهتر بدی

ز مریم همی‌بود شیرین بدرد

همیشه ز رشکش دو رخساره زرد

به فرجام شیرین ورا زهر داد

شد آن نامور دخت قیصرنژاد

ازان چاره آگه نبد هیچ‌کس

که او داشت آن راز تنها و بس

چو سالی برآمد که مریم بمرد

شبستان زرین به شیرین سپرد

چو شیرویه را سال شد بر دو هشت

به بالا زسی سالگان برگذشت

بیاورد فرزانگان را پدر

بدان تا شود نامور پر هنر

همی‌داشت موبد مر او را نگاه

شب و روز شادان به فرمان شاه

چنان بد که یک روز موبد ز تخت

بیامد به نزدیک آن نیک بخت

چو آمد به نزدیک شیرویه باز

همیشه به بازیش بودی نیاز

یکی دفتری دید پیش اندرش

نوشته کلیله بران دفترش

بدست چپ آن جوان سترگ

بریده یکی خشک چنگال گرگ

سروی سر گاومیشی براست

همی این بران بر زدی چونک خواست

غمی شد دل موبد از کاراوی

ز بازی و بیهوده کردار اوی

به فالش بد آمد هم آن چنگ گرگ

شخ گاو و رای جوان سترگ

ز کار زمانه غمی گشت سخت

ازان برمنش کودک شور بخت

کجا طالع زادنش دیده بود

ز دستور وگنجور بشنیده بود

سوی موبد موبد آمد بگفت

که بازیست باآن گرانمایه جفت

بشد زود موبد بگفت آن به شاه

همی‌داشت خسرو مر او را نگاه

ز فرزند رنگ رخش زرد شد

ز کار زمانه پراز درد شد

ز گفتار مرد ستاره شمر

دلش بود پر درد و پیچان جگر

همی‌گفت تا کردگار سپهر

چگونه نماید بدین کرده چهر

چو بر پادشاهیش بیست وسه سال

گذر کرد شیرویه به فراخت یال

بیازرد زو شهریار بزرگ

که کودک جوان بود و گشته سترگ

پر از درد شد جان خندان اوی

وز ایوان او کرد زندان اوی

هم آن را که پیوستهٔ اوبدند

گه رای جستن براو شدند

بسی دیگر از مهتر و کهتران

که بودند با او ببندگران

همی‌برگرفتند زیشان شمار

که پرسه فزون آمد از سه هزار

همه کاخها رایک اندر دگر

برید آنک بد شاه را کارگر

ز پوشیدنیها و از خوردنی

ز بخشیدنی هم ز گستردنی

به ایوانهاشان بیاراستند

پرستنده و بندگان خواستند

همان می‌فرستاد و رامشگران

همه کاخ دینار بد بی‌کران

به هنگامشان رامش و خورد بود

نگهبان ایشان چهل مرد بود

...

پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۵۳

چو پیروز شد سوی ایران کشید

بر شهریار دلیران کشید

به روز چهارم به آموی شد

ندیدی زنی کو جهانجوی شد

به آموی یک چند بنشست و بود

به دلش اندرون داوریها فزود

یکی نامه سوی برادر بدرد

نوشت و زهر کارش آگاه کرد

نخستین سخن گفت بهرام گرد

به تیمار و درد برادر بمرد

تو را و مرا مزد بسیار باد

روان وی از ما بی‌آزار باد

دگر گفت با شهریار بلند

بگوی آنچ از من شنیدی ز پند

پس ما بیامد سپاهی گران

همه نامداران جنگاوران

برآن گونه برگاشتمشان ز رزم

که نه رزم بینند زان پس نه بزم

بسی نامور مهتران با منند

نبادی که آید بریشان گزند

نشستم به آموی تا پاسخم

بیارد مگر اختر فرخم

...

پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۶۹

کنون داستان گوی در داستان

ازان یک دل ویک زبان راستان

ز تختی که خوانی ورا طاق دیس

که بنهاد پرویز دراسپریس

سرمایهٔ آن ز ضحاک بود

که ناپارسا بود و ناپاک بود

بگاهی که رفت آفریدون گرد

وزان تا زیان نام مردی ببرد

یکی مرد بد در دماوند کوه

که شاهش جدا داشتی ازگروه

کجا جهن بر زین بدی نام اوی

رسیده بهر کشوری کام اوی

یکی نامور شاه را تخت ساخت

گهر گرد بر گرد او در نشاخت

که شاه آفریدون بدوشاد بود

که آن تخت پرمایه آزاد بود

درم داد مر جهن را سی‌هزار

یکی تاج زرین و دو گوشوار

همان عهد ساری و آمل نوشت

که بد مرز منشور او چون بهشت

بدانگه که ایران به ایرج رسید

کزان نامداران وی آمد پدید

جهاندار شاه آفریدون سه چیز

بران پادشاهی برافزود نیز

یکی تخت و آن گرزهٔ گاوسار

که ماندست زو در جهان یادگار

سدیگر کجا هفت چشمه گهر

همی‌خواندی نام او دادگر

چو ایرج بشد زو بماند این سه چیز

همان شاد بد زو منوچهر نیز

هر آنکس که او تاج شاهی به سود

بران تخت چیزی همی‌برفزود

چو آمد به کیخسرو نیک بخت

فراوان بیفزود بالای تخت

برین هم نشان تا به لهراسپ شد

وزو همچنان تا به گشتاسپ شد

چو گشتاسپ آن تخت رادید گفت

که کار بزرگان نشاید نهفت

به جاماسپ گفت ای گرانمایه مرد

فزونی چه داری به دین کارکرد

یکایک ببین تا چه خواهی فزود

پس از مرگ ما راکه خواهد ستود

چو جا ماسپ آن تخت رابنگرید

بدید از در گنج دانش کلید

برو بر شمار سپهر بلند

همی‌کرد پیدا چه و چون وچند

ز کیوان همه نقشها تا به ماه

بران تخت کرد او به فرمان شاه

چنین تابگاه سکندر رسید

ز شاهان هر آنکس که آن گاه دید

همی‌برفزودی برو چند چیز

ز زر و ز سیم و ز عاج و ز شیز

مر آن را سکندر همه پاره کرد

ز بی دانشی کار یکباره کرد

بسی از بزرگان نهان داشتند

همی دست بر دست بگذاشتند

بدین گونه بد تا سر اردشیر

کجا گشته بد نام آن تخت پیر

ازان تخت جایی نشانی نیافت

بران آرزو سوی دیگر شتاف

بمرد او و آن تخ ازو بازماند

ازان پس که کام بزرگی براند

بدین گونه بد تا به پرویزشاه

رسید آن گرامی سزاوار گاه

ز هر کشوری مهتران رابخواند

وزان تخت چندی سخنها براند

ازیشان فراوان شکسته بیافت

به شادی سوی گرد کردن شتافت

بیاورد پس تخت شاه اردشیر

ز ایران هر آنکس که بد تیزویر

بهم بر زدند آن سزاوار تخت

به هنگام آن شاه پیروزبخت

ورا درگر آمد ز روم و ز چین

ز مکران و بغداد و ایران زمین

هزار و صد و بیست استاد بود

که کردار آن تختشان یادبود

که او را بنا شاه گشتاسپ کرد

برای و به تدبیر جاماسپ کرد

ابا هریکی مرد شاگرد سی

ز رومی و بغدادی و پارسی

نفرمود تا یک زمان دم زدند

بدو سال تا تخت برهم زدند

چوبر پای کردند تخت بلند

درخشنده شد روی بخت بلند

برش بود بالای صد شاه رش

چو هفتاد رش برنهی ازبرش

صد و بیست رش نیز پهناش بود

که پهناش کمتر ز بالاش بود

بلندیش پنجاه و صد شاه رش

چنان بد که بر ابر سودی سرش

همان شاه رش هر رشی زو سه رش

کزان سر بدیدی بن کشورش

بسی روز در ماه هر بامداد

یکی فرش بودی به دیگر نهاد

همان تخت به دوازده لخت بود

جهانی سراسر همه تخت بود

بروبش زرین صد و چل هزار

ز پیروزه بر زر کرده نگار

همه نقرهٔ خام بد میخ بش

یکی صد به مثقال با شست و شش

چو اندر بره خور نهادی چراغ

پسش دشت بودی و در پیش باغ

چوخورشید درشیرگشتی درشت

مرآن تخت را سوی او بود پشت

چو هنگامهٔ تیر ماه آمدی

گه میوه و جشنگاه آمدی

سوی میوه و باغ بودیش روی

بدان تا بیابد زهرمیوه بوی

زمستان که بودی گه با دونم

بر آن تخت برکس نبودی دژم

همه طاقها بود بسته ازار

ز خز و سمور از در شهریار

همان گوی زرین و سیمین هزار

بر آتش همی‌تافتی جامه‌دار

به مثقال ازان هریکی پانصد

کز آتش شدی سرخ همچون به سد

یکی نیمه زو اندر آتش بدی

دگر پیش گردان سرکش بدی

شمار ستاره ده و دو و هفت

همان ماه تابان ببرجی که رفت

چه زو ایستاده چه مانده بجا

بدیدی به چشم سر اخترگرا

ز شب نیز دیدی که چندی گذشت

سپهر از بر خاک بر چند گشت

ازان تختها چند زرین بدی

چه مایه ز زر گوهر آگین بدی

شمارش ندانست کردن کسی

اگر چند بودیش دانش بسی

هرآن گوهری کش بهاخوار بود

کمابیش هفتاد دینار بود

بسی نیز بگذشت بر هفتصد

همی‌گیر زین گونه از نیک و بد

بسی سرخ گوگرد بدکش بها

ندانست کس مایه و منتها

که روشن بدی در شب تیره چهر

چوناهید رخشان شدی بر سپهر

دو تخت از بر تخت پرمایه بود

ز گوهر بسی مایه بر مایه بود

کهین تخت را نام بد میش سار

سر میش بودی برو بر نگار

مهین تخت راخواندی لاژورد

که هرگز نبودی بر و باد و گرد

سه دیگر سراسر ز پیروزه بود

بدو هر که دیدیش دلسوزه بود

ازین تابدان پایه بودی چهار

همه پایه زرین و گوهرنگار

هرآنکس که دهقان بد و زیردست

ورامیش سر بود جای نشست

سواران ناباک روز نبرد

شدندی بران گنبد لاژورد

به پیروزه بر جای دستور بود

که از کدخداییش رنجور بود

چو بر تخت پیروزه بودی نشست

خردمند بودی و مهترپرست

چو رفتی به دستوری رهنمای

مگر یافتی نزد پرویز جای

یکی جامه افکنده بد زربفت

برش بود وبالاش پنجاه و هفت

بگوهر همه ریشه‌ها بافته

زبر شوشهٔ زر برو تافته

بدو کرده پیدانشان سپهر

چو بهرام و کیوان و چون ماه و مهر

ز کیوان و تیر و ز گردنده ماه

پدیدار کرده ز هر دستگاه

هم از هفت کشور برو بر نشان

ز دهقان و از رزم گردنکشان

برو بر نشان چل و هشت شاه

پدیدار کرده سر تاج و گاه

برو بافته تاج شاهنشهان

چنان جامه هرگز نبد درجهان

به چین دریکی مرد بد بی‌همال

همی‌بافت آن جامه راهفت سال

سرسال نو هرمز فوردین

بیامد بر شاه ایران زمین

ببرد آن کیی فرش نزدیک شاه

گران مایگان برگرفتند راه

به گسترد روز نو آن جامه را

ز شادی جداکرد خوکامه را

بران جامه بر مجلس آراستند

نوازندهٔ رود و می خواستند

همی آفرین خواند سرکش برود

شهنشاه را داد چندی درود

بزرگان به رو گوهر افشاندند

که فرش بزرگش همی‌خواندند

...

پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۵۴

ازآن پس به آرام بنشست شاه

چو برخاست بهرام جنگی ز راه

ندید از بزرگان کسی کینه جوی

که با او بروی اندر آورد روی

به دستور پاکیزه یک روز گفت

که اندیشه تا کی بود در نهفت

کشندهٔ پدر هر زمان پیش من

همی‌بگذرد چون بود خویش من

چوروشن روانم پر از خون بود

همی پادشاهی کنم چون بود

نهادند خوان و می چند خورد

هم آن روز بندوی رابند کرد

ازان پس چنین گفت با رهنما

که او را هم‌اکنون ببردست وپا

بریدند هم در زمان او بمرد

پر از خون روانش به خسرو سپرد

...

پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۷۰

همی هر زمان شاه برتر گذشت

چوشد سال شاهیش بر بیست و هشت

کسی رانشد بر درش کار بد

ز درگاه آگاه شد بار بد

بدو گفت هر کس که شاه جهان

گزیدست را مشگری در نهان

اگر با تو او را برابر کند

تو را بر سر سرکش افسر کند

چو بشنید مرد آن بجوشیدش آز

وگر چه نبودش به چیزی نیاز

ز کشور بشد تا به درگاه شاه

همی‌کرد رامشگران را نگاه

چوبشنید سرکش دلش تیره شد

به زخم سرود اندرو خیره شد

بیامد به درگاه سالار بار

درم کرد و دینار چندی نثار

بدو گفت رامشگری بر درست

که از من به سال و هنربرترست

نباید که در پیش خسرو شود

که ما کهنه گشتیم و او نو شود

ز سرکش چو بشنید دربان شاه

ز رامشگر ساده بربست راه

چو رفتی به نزدیک او بار بد

همش کاربد بود هم بار بد

ندادی ورا بار سالار بار

نه نیزش بدی مردمی خواستار

چو نومید برگشت زان بارگاه

ابا به ربط آمد سوی باغ شاه

کجا باغبان بود مردوی نام

شد از دیدنش بار بد شادکام

بدان باغ رفتی به نوروز شاه

دو هفته به بودی بدان جشنگاه

سبک باربد نزد مرد همبوی شد

هم آن روز بامرد همبوی شد

چنین گفت با باغبان باربد

که گویی تو جانی و من کالبد

کنون آرزو خواهم از تو یکی

کجاهست نزدیک تو اندکی

چو آید بدین باغ شاه جهان

مرا راه ده تاببینم نهان

که تاچون بود شاه را جشنگاه

ببینم نهفته یکی روی شاه

بدو گفت مرد وی کایدون کنم

ز مغز تو اندیشه بیرون کنم

چو خسرو همی‌خواست کاید بباغ

دل میزبان شد چو روشن چراغ

بر باربد شد بگفت آنک شاه

همی‌رفت خواهد بران جشنگاه

همه جامه را بار بد سبز کرد

همان به ربط و رود ننگ و نبرد

بشد تابجایی که خسرو شدی

بهاران نشستن گهی نو شدی

یکی سرو بد سبز و برگش گشن

ورا شاخ چون رزمگاه پشن

بران سرو شد به ربط اندر کنار

زمانی همی‌بود تا شهریار

ز ایوان بیامد بدان جشنگاه

بیاراست پیروزگر جای شاه

بیامد پری چهرهٔ میگسار

یکی جام بر کف بر شهریار

جهاندار بستد ز کودک نبید

بلور از می سرخ شد ناپدید

بدانگه که خورشید برگشت زرد

همی‌بود تاگشت شب لاژورد

زننده بران سرو برداشت رود

همان ساخته پهلوانی سرود

یکی نغز دستان بزد بر درخت

کزان خیره شد مرد بیداربخت

سرودی به آواز خوش برکشید

که اکنون تو خوانیش داد آفرید

بماندند یک مجلس اندر شگفت

همی هرکسی رای دیگر گرفت

بدان نامداران بفرمود شاه

که جویند سرتاسر آن جشنگاه

فراوان بجستند و باز آمدند

به نزدیک خسرو فراز آمدند

جهاندیده آنگه ره اندر گرفت

که از بخت شاه این نباشد شگفت

که گردد گل سبز را مشگرش

که جاوید بادا سر و افسرش

بیاورد جامی دگر میگسار

چو از خوب رخ بستد آن شهریار

زننده دگرگون بیاراست رود

برآورد ناگاه دیگر سرود

که پیکار گردش همی‌خواندند

چنین نام ز آواز او را ندند

چو آن دانشی گفت و خسرو شنید

به آواز او جام می در کشید

بفرمود کاین رابجای آورید

همه باغ یک سر به پای آورید

بجستند بسیار هر سوی باغ

ببردند زیر درختان چراغ

ندیدند چیزی جز از بید و سرو

خرامان به زیر گل اندر تذرو

شهنشاه پس جام دیگر بخواست

بر آواز سربرآورد راست

برآمد دگر باره بانگ سرود

همان ساخته کرده آواز رود

همی سبز در سبز خوانی کنون

برین گونه سازند مکر و فسون

چوبشنید پرویز برپای خاست

به آواز او بر یکی جام خواست

که بود اندر آن جام یک من نبید

به یکدم می روشن اندر کشید

چنین گفت کاین گر فرشته بدی

ز مشک و زعنبر سرشته بدی

وگر دیو بودی نگفتی سرود

همان نیز نشناختی زخم رود

بجویید درباغ تا این کجاست

همه باغ و گلشن چپ و دست راست

دهان و برش پر ز گوهر کنم

برین رود سازانش مهتر کنم

چو بشنید رامشگر آواز اوی

همان خوب گفتار دمساز اوی

فرود آمد از شاخ سرو سهی

همی‌رفت با رامش و فرهی

بیامد بمالید برخاک روی

بدو گفت خسرو چه مردی بگوی

بدو گفت شاهایکی بنده‌ام

به آواز تو در جهان زنده‌ام

سراسر بگفت آنچ بود از بنه

که رفت اندر آن یک دل و یک تنه

بدیدار او شاد شد شهریار

بسان گلستان به ماه بهار

به سرکش چنین گفت کای بد هنر

تو چون حنظلی بار بد چون شکر

چرا دور کردی تو او را ز من

دریغ آمدت او درین انجمن

به آواز او شاد می درکشید

همان جام یاقوت بر سرکشید

برین گونه تا سرسوی خواب کرد

دهانش پر از در خوشاب کرد

ببد بار بد شاه رامشگران

یکی نامدارای شد از مهتران

سر آمد کنون قصهٔ بارید

مبادا که باشد تو را یار بد

...

پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۵۵

وزان پس بسوی خراسان کسی

گسی کرد و اندرز دادش بسی

بدو گفت با کس مجنبان زبان

از ایدر برو تا در مرزبان

به گستهم گو ایچ گونه مپا

چو این نامه من بخوانی بیا

فرستاده چون در خراسان رسید

به درگاه مرد تن آسان رسید

بگفت آنچ فرمان پرویز بود

که شاه جوان بود و خونریز بود

چو گستهم بشنید لشکر براند

پراگنده لشکر همه باز خواند

چنین تا به شهر بزرگان رسید

ز ساری و آمل به گرگان رسید

شنید آنک شد شاه ایران درشت

برادرش را او به مستی بکشت

چوبشنید دستش به دندان بکند

فرود آمد از پشت اسپ سمند

همه جامهٔ پهلوی کرد چاک

خروشان به سر بر همی‌ریخت خاک

بدانست کو را جهاندار شاه

به کین پدر کرد خواهد تباه

خروشان ازان جایگه بازگشت

تو گفتی که با باد انباز گشت

سپاه پراگنده کرد انجمن

همی‌تاخت تا بیشه نارون

چو نزدیکی کوه آمل رسید

سپه را بدان بیشه اندر کشید

همی‌برد بر هر سوی تاختن

بدان تاختن بود کین آختن

به هر سو که بیکار مردم بدند

به نانی همی بندهٔ او شدند

به جایی کجا لشکر شاه بود

که گستهم زان لشکر آگاه بود

همی بر سرانشان فرود آمدی

سپه رایکایک بهم برزدی

وزان پس چو گردوی شد نزد شاه

بگفت آن کجا خواهرش با سپاه

بدان مرزبانان خاقان چه کرد

که در مرو زیشان برآورد گرد

وزان روی گستهم بشنید نیز

که بهرام یل را پر آمد قفیز

همان گردیه با سپاه بزرگ

برفت از بر نامدار سترگ

پس او سپاهی بیامد بکین

چه کرد او بدان نامداران چین

پذیره شدن را سپه برنشاند

ازان جایگه نیز لشکر براند

چو آگاه شد گردیه رفت پیش

از آموی با نامدران خویش

چو گستهم دید آن سپه را ز راه

بر انگیخت اسپ از میان سپاه

بیامد بر گردیه پر ز درد

فراوان ز بهرام تیمار خورد

همان درد بندوی او رابگفت

همی به آستین خون مژگان برفت

یلان سینه را دید و ایزد گشسپ

فرود آمد از دور گریان زاسپ

بگفت آنک بندوی را شهریار

تبه کرد و بد شد مرا روزگار

تو گفتی نه از خواهرش زاده بود

نه از بهر او تن به خون داده بود

به تارک مر او را روا داشتی

روان پیش خاکش فدا داشتی

نخستین ز تن دست و پایش برید

بران سان که از گوهر او سزید

شما را بدو چیست اکنون امید

کجا همچو هنگام با دست و بید

ابا همگنانتان بتر زان کند

به شهر اندرون گوشت ارزان کند

چو از دور بیند یلان سینه را

بر آشوبد و نو کند کینه را

که سالار بودی تو بهرام را

ازو یافتی در جهان کام را

ازو هرکه داندش پرهیز به

گلوی و را خنجر تیز به

گر ای دون که باشید با من بهم

ز نیم اندرین رای بر بیش و کم

پذیرفت ازو هر که بشنید پند

همی‌جست هر کس ز راه گزند

زبان تیز با گردیه بر گشاد

همی‌کرد کردار بهرام یاد

ز گفتار او گردیه گشت سست

شداندیشه‌ها بر دلش بر درست

ببودند یکسر به نزدیک اوی

درخشان شد آن رای تاریک اوی

یلان سینه راگفت کاین زن بشوی

چه گوید بجوید بدین آب روی

چنین داد پاسخ که تا گویمش

به گفتار بسیار دل جویمش

یلان سینه با گردیه گفت زن

به گیتی تو را دیده‌ام رای زن

ز خاقان کرانه گزیدی سزید

که رای تو آزادگان را گزید

چه گویی ز گستهم یل خال شاه

توانگر سپهبد یلی با سپاه

بدو گفت شویی کز ایران بود

ازو تخمهٔ ما نه ویران بود

یلان سینه او را بگستهم داد

دلاور گوی بود فرخ نژاد

همی‌داشتش چون یکی تازه سیب

که اندر بلندی ندیدی نشیب

سپاهی که از نزد خسرو شدی

برو روزگار کهن نو شدی

هر آنگه که دیدی شکست سپاه

کمان را بر افراشتی تا به ماه

...

پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۷۱

از ایوان خسرو کنون داستان

بگویم که پیش آمد از راستان

جهان بر کهان و مهان بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

بسی مهتر و کهتر از من گذشت

نخواهم من از خواب بیدار گشت

هماناکه شد سال بر شست و شش

نه نیکو بود مردم پیرکش

چواین نامور نامه آید ببن

زمن روی کشور شود پر سخن

ازان پس نمیرم که من زنده‌ام

که تخم سخن من پراگنده‌ام

هر آنکس که دارد هش و رای و دین

پس از مرگ بر من کند آفرین

کنون از مداین سخن نو کنم

صفتهای ایوان خسرو کنم

چنین گفت روشن دل پارسی

که بگذاشت با کام دل چارسی

که خسرو فرستاد کسها بروم

به هند و به چین و به آباد بوم

برفتند کاری گران سه هزار

ز هر کشوری آنک بد نامدار

ازیشان هر آنکس که استاد بود

ز خشت و ز گچ بر دلش یاد بود

چو صد مرد بیرون شد از رومیان

ز ایران و اهواز وز هر میان

ازیشان دلاور گزیدند سی

ازان سی دو رومی و دو پارسی

بر خسرو آمد جهاندیده مرد

برو کار و زخم بنایاد کرد

گرانمایه رومی که بد هندسی

به گفتار بگذشت از پارسی

بدو گفت شاه این ز من درپذیر

سخن هرچ گویم ز من یادگیر

یکی جای خواهم که فرزند من

همان تا دو صدسال پیوند من

نشیند بدو در نگردد خراب

ز باران وز برف وز آفتاب

مهندس بپذیرفت ایوان شاه

بدو گفت من دارم این دستگاه

فرو برد بنیاد ده شاه رش

همان شاه رش پنج کرده برش

ز سنگ و ز گچ بود بنیاد کار

چنین باید آن کو دهد داد کار

چودیوار ایوانش آمد به جای

بیامد به پیش جهان کد خدای

که گر شاه بیند یکی کاردان

گذشته برو سال و بسیاردان

فرستد تنی صد بدین بارگاه

پسندیده با موبد نیک خواه

بدو داد زان گونه مردم که خواست

برفتند و دیدند دیوار راست

بریشم بیاورد تا انجمن

بتابند باریک تابی رسن

ز بالای آن تا به داده رسن

به پیموده در پیش آن انجمن

رسن سوی گنج شهنشاه برد

ابا مهر گنجور او را سپرد

وزان پس بیامد به ایوان شاه

که دیوار ایوان برآمد به ماه

چو فرمان دهد خسرو زود یاب

نگیرم برین کار کردن شتاب

چهل روز تا کار بنشیندم

ز کاری گران شاه بگزیندم

چو هنگامهٔ زخم ایوان بود

بلندی ایوان چو کیوان بود

بدان زخم خشمت نباید نمود

مرا نیز رنجی نباید فزود

بدو گفت خسرو که چندین زمان

چرا خواهی از من توای بدگمان

نباید که داری ازین دست باز

به آزرم بودن بیامد نیاز

بفرمود تا سی هزارش درم

بدادند تا او نباشد دژم

بدانست کاری گر راست گوی

که عیب آورد مرد دانا بروی

که گیرد بران زخم ایوان شتاب

اگر بشکند کم کند نان و آب

شب آمد بشد کارگر ناپدید

چنان شد کزان پس کس او را ندید

چو بشنید خسور که فرعان گریخت

بگوینده به رخشم فرعان بریخت

چنین گفت کان را که دانش نبود

چرا پیش ما در فزونی نمود

بفرمود تا کار او بنگرند

همه رومیان را به زندان برند

دگر گفت کاری گران آورید

گچ و خشت و سنگ گران آورید

بجستند هرکس که دیوار دید

ز بوم و بر شاه شد ناپدید

به بیچارگی دست ازان بازداشت

همی گوش و دل سوی اهواز داشت

کزان شهر کاری گر آید کسی

نماند چنان کار بی بر بسی

همی‌جست استاد آن تا سه سال

ندیدند کاریگری بی‌همال

بسی یاد کردند زان کارجوی

به سال چهارم پدید آمد اوی

یکی مرد بیدار با فرهی

به خسرو رسانید زو آگهی

هم آنگاه رومی بیامد چو گرد

بدو گفت شاه‌ای گنهکار مرد

بگو تا چه بود اندرین پوزشت

چه گفتی که پیش آمد آموزشت

چنین گفت رومی که گر شهریار

فرستد مرا با یکی استوار

بگویم بدان کاردان پوزشم

به پوزش بجا آید افروزشم

فرستاد و رفتند ز ایوان شاه

گران مایه استاد با نیک خواه

همی‌برد دانای رومی رسن

همان مرد را نیز با خویشتن

به پیمود بالای کار و برش

کم آمد ز کار از رسن هفت رش

رسن باز بردند نزدیک شاه

بگفت آنک با او بیامد به راه

چنین گفت رومی که ار زخم کار

برآورد می بر سر ای شهریار

نه دیوار ماندی نه طاق ونه کار

نه من ماندمی بر در شهریار

بدانست خسرو که او راست گفت

کسی راستی را نیارد نهفت

رها کرد هر کو به زندان بدند

بد اندیش گر بی‌گزندان بدند

مراو را یکی به دره دینار داد

به زندانیان چیز بسیار داد

بران کار شد روزگار دراز

به کردار آن شاه را بد نیاز

چوشد هفت سال آمد ایوان بجای

پسندیدهٔ خسرو پاک رای

مر او را بسی آب داد و زمین

درم داد و دینار و کرد آفرین

همی‌کرد هرکس به ایوان نگاه

به نوروز رفتی بدان جایگاه

کس اندر جهان زخم چونین ندید

نه ازکاردانان پیشین شنید

یکی حلقه زرین بدی ریخته

ازان چرخ کار اندر آویخته

فروهشته زو سرخ زنجیر زر

به هر مهره‌ای در نشانده گهر

چو رفتی شهنشاه بر تخت عاج

بیاویختندی ز زنجیر تاج

به نوروز چون برنشستی به تخت

به نزدیک او موبد نیک بخت

فروتر ز موبد مهان را بدی

بزرگان و روزی دهان را بدی

به زیر مهان جای بازاریان

بیاراستندی همه کاریان

فرومایه‌تر جای درویش بود

کجا خوردش ازکوشش خویش بود

فروتر بریده بسی دست و پای

بسی کشته افگنده در زیرجای

ز ایوان ازان پس خروشد آمدی

کز آوازها دل به جوش آمدی

که ای زیردستان شاه جهان

مباشید تیره دل و بدگمان

هر آنکس که او سوی بالا نگاه

کند گردد اندیشه او تباه

ز تخت کیان دورتر بنگرید

هر آنکس که کهتر بود بشمرید

وزان پس تن کشتگان را به راه

کزان بگذری کرد باید نگاه

وزان پس گنهگار و گر بیگناه

نماندی کسی نیز دربند شاه

به ارزانیان جامه‌ها داد نیز

ز دیبا و دینار و هرگونه چیز

هرآنکس که درویش بودی به شهر

که او را نبودی ز نوروز بهر

به درگاه ایوانش بنشاندند

در مهای گنجی بر افشاندند

پر از بیم بودی گنهکار از وی

شده مردم خفته بیدار از وی

منادیگری دیگر اندر سرای

برفتی گه بازگشتن به جای

که ای نامور پر هنر سرکشان

ز بیشی چه جویید چندین نشان

به کار اندر اندیشه باید نخست

بدان تا شود ایمن و تن درست

سگالید هر کاروزان پس کنید

دل مردم کم سخن مشکنید

بر انداخت باید پس آنگه برید

سخنهای داننده باید شنید

ببینید تا از شما ریز کیست

که بر جان بدبخت باید گریست

هرآنکس که او راه دارد نگاه

بخسپد برین گاه ایمن ز شاه

دگر هرک یازد به چیز کسان

بود چشم ما سوی آنکس رسان

...

پادشاهی خسرو پرویز (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...