پادشاهی لهراسپ (شاهنامه فردوسی)

بخش ۱۴

چو خورشید شد بر سر کوه زرد

نماند آن زمان روزگار نبرد

شب آمد یکی پردهٔ آبنوس

بپوشید بر چهرهٔ سندروس

چو خورشید ازان کوشش آگاه شد

ز برج کمان بر سر گاه شد

ببد چشمهٔ روز چون سندروس

ز هر سو برآمد دم نای و کوس

چکاچاک برخاست از هر دو روی

ز خون شد همه رزمگه جوی جوی

بیامد سبک قیصر از میمنه

دو داماد را کرد پیش بنه

ابر میمنه پور قیصر سقیل

ابر میسره قیصر و کوس و پیل

دهاده برآمد ز هر دو سپاه

تو گفتی برآویخت با شید ماه

بجنبید گشتاسپ از پیش صف

یکی باره زیر اژدهایی به کف

چنین گفت الیاس با انجمن

که قیصر همی باژ خواهد ز من

چو بر در چنین اژدها باشدش

ازیرا منش بابها باشدش

چو گشتاسپ الیاس را دید گفت

که اکنون هنرها نباید نهفت

برانگیختند اسپ هر دو سوار

ابا نیزه و تیر جوشن گذار

ازان لشکر الیاس بگشاد شست

که گشتاسپ را برکند کار پست

بزد نیزه گشتاسپ بر جوشنش

بخست آن زمان کارزاری تنش

بیفگندش از باره برسان مست

بیازید و بگرفت دستش به دست

ز پیش سواران کشانش ببرد

بیاورد و نزدیک قیصر سپرد

بیاورد لشکر به پیش سپاه

به کردار باد اندر آمد ز راه

ازیشان چه مایه گرفت و بکشت

بکشتند مر هرک آمد به مشت

چو رومی پس‌اندر هم‌آواز شد

چو گشتاسپ زان جایگه باز شد

بر قیصر آمد سپه تاخته

به پیروزی و گردن افراخته

ز لشکر چو قیصر بدیدش به راه

ز شادی پذیره شدش با سپاه

سر و چشم آن نامور بوس داد

جهان‌آفرین را همی کرد یاد

وزان جایگه بازگشتند شاد

سپهبد کلاه کیان برنهاد

همه روم با هدیه و با نثار

برفتند شادان بر نامدار

...

0
پادشاهی لهراسپ (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۵

برین نیز بگذشت چندی سپهر

به دل در همی داشت و ننمود چهر

بگشتاسپ گفت آن زمان جنگجوی

که تا زنده‌ای زین جهان بهر جوی

براندیش با این سخن با خرد

که اندیشه اندر سخن به خورد

به ایران فرستم فرستاده‌ای

جهاندیده و پاک و آزاده‌ای

به لهراسپ گویم که نیم جهان

تو داری به آرام و گنج مهان

اگر باژ بفرستی از مرز خویش

ببینی سرمایهٔ ارز خویش

بریشان سپاهی فرستم ز روم

که از نعل پیدا نبینند بوم

چنین داد پاسخ که این رای تست

زمانه بزیر کف پای تست

یکی نامور بود قالوس نام

خردمند و با دانش و رای و کام

بخواند آن خردمند را نامدار

کز ایدر برو تا در شهریار

بگویش که گر باژ ایران دهی

به فرمان گرایی و گردن نهی

به ایران بماند بتو تاج و تخت

جهاندار باشی و پیروزبخت

وگرنه مرا با سپاهی گران

هم از روم وز دشت نیزه‌وران

نگه کن که برخیزد از دشت غو

فرخ‌زاد پیروزشان پیش رو

همه بومتان پاک ویران کنم

ز ایران به شمشیر بیران کنم

فرستاده آمد به کردار باد

سرش پر خرد بد دلش پر ز داد

چو آمد به نزدیک شاه بزرگ

بدید آن در و بارگاه بزرگ

چو آگاهی آمد به سالار بار

خرامان بیامد بر شهریار

که پیر جهاندیده‌ای بر درست

همانا فرستادهٔ قیصرست

سوارست با او بسی نامدار

همی راه جوید بر شهریار

چو بشنید بنشست بر تخت عاج

بسر بر نهاد آن دل افروز تاج

بزرگان ایران همه پیش تخت

نشستند شادان دل و نیکبخت

بفرمود تا پرده برداشتند

فرستاده را شاد بگذاشتند

چو آمد به نزدیک تختش فراز

بر او آفرین کرد و بردش نماز

پیام گرانمایه قیصر بداد

چنان چون بباید به آیین و داد

غمی شد ز گفتار او شهریار

برآشفت با گردش روزگار

گرانمایه جایی بیاراستند

فرستاده را شاد بنشاستند

فرستاد زربفت گستردنی

ز پوشیدنی و هم از خوردنی

بران گونه بنواخت او را به بزم

تو گفتی که نشنید پیغام رزم

شب آمد پر اندیشه پیچان بخفت

تو گفتی که با درد و غم بود جفت

چو خورشید بر تخت زرین نشست

شب تیره رخسار خود را ببست

بفرمود تا رفت پیشش زریر

سخن گفت هرگونه با شاه دیر

به شگبیر قالوس شد بار خواه

ورا راه دادند نزدیک شاه

ز بیگانه ایوان بپرداختند

فرستاده را پیش بنشاختند

بدو گفت لهراسپ کای پر خرد

مبادا که جان جز خرد پرورد

بپرسم ترا راست پاسخ‌گزار

اگر بخردی کام کژی مخار

نبود این هنرها به روم اندرون

بدی قیصر از پیش شاهان زبون

کنون او بهر کشوری باژخواه

فرستاد و بر ماه بنهاد گاه

چو الیاس را کو به مرز خزر

گوی بود با فر و پرخاشخر

بگیرد ببندد همی با سپاه

بدین باژخواهش که بنمود راه

فرستاده گفت ای سخنگوی شاه

به مرز خزر من شدم باژخواه

به پیغمبری رنج بردم بسی

نپرسید زین باره هرگز کسی

ولیکن مرا شاه زان‌سان نواخت

که گردن به کژی نباید فراخت

سواری به نزدیک او آمدست

که از بیشه‌ها شیر گیرد به دست

به مردان بخندد همی روز رزم

هم از جامهٔ می به هنگام بزم

به بزم و به رزم و به روز شکار

جهان‌بین ندیدست چون او سوار

بدو داد پرمایه‌تر دخترش

که بودی گرامی‌تر از افسرش

نشانی شدست او به روم اندرون

چو نر اژدها شد به چنگش زبون

یکی گرگ بد همچو پیلی به دشت

که قیصر نیارست زان سو گذشت

بیفگند و دندان او را بکند

وزو کشور روم شد بی‌گزند

بدو گفت لهراسپ کای راست‌گوی

کرا ماند این مرد پرخاشجوی

چنین داد پاسخ که باری نخست

به چهره زریرست گویی درست

به بالا و دیدار و فرهنگ و رای

زریر دلیرست گویی بجای

چو بشنید لهراسپ بگشاد چهر

بران مرد رومی بگسترد مهر

فراوان ورا برده و بدره داد

ز درگاه برگشت پیروز و شاد

بدو گفت کاکنون به قیصر بگوی

که من با سپاه آمدم جنگجوی

...

0
پادشاهی لهراسپ (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۶

پر اندیشه بنشست لهراسپ دیر

بفرمود تا پیش او شد زریر

بدو گفت کاین جز برادرت نیست

بدین چاره بشتاب وایدر مه‌ایست

درنگ آوری کار گردد تباه

میاسا و اسپ درنگی مخواه

ببر تخت و بالا و زرینه کفش

همان تاج با کاویانی درفش

من این پادشاهی مر او را دهم

برین بر سرش بر سپاسی نهم

تو ز ایدر برو تا حلب کینه‌جوی

سپه را جز از جنگ چیزی مگوی

زریر ستوده به لهراسپ گفت

که این راز بیرون کشیم از نهفت

گر اویست فرمان‌بر و مهترست

ورا هرک مهتر بود کهترست

بگفت این و برساخت در حال کار

گزیده یکی لشکری نامدار

نبیرهٔ برزگان و آزادگان

ز کاوس و گودرز کشوادگان

ز تخم زرسپ آنک بودند نیز

چو بهرام شیراوژن و ریونیز

همی رفت هر مهتری با دو اسپ

فروزان به کردار آذرگشسپ

نیاسود کس تا به مرز حلب

جهان شد پر از جنگ و جوش و شغب

درفش همایون برافراختند

سراپرده و خیمه‌ها ساختند

زریر سپهبد سپه را بماند

به بهرام گردنکش و خود براند

بسان کسی کو پیامی برد

وگر نزد شاهی خرامی برد

ازان ویژگان پنج تن را ببرد

که بودند با مغز و هشیار و گرد

چو نزدیک درگاه قیصر رسید

به درگاه سالار بارش بدید

به در بر همه فرش دیبا کشید

بیامد به قیصر بگفت آنچ دید

به کاخ اندرون بود قیصر دژم

چو قالوس و گشتاسپ با او بهم

بدو آگهی داد سالار بار

که آمد به درگه زریر سوار

چو قیصر شنید این سخن بار داد

ازان آمدن گشت گشتاسپ شاد

زریر اندر آمد چو سرو بلند

نشست از بر تخت آن ارجمند

ز قیصر بپرسید و پوزش گرفت

همان رومیان را فروزش گرفت

بدو گفت قیصر فرخ‌زاد را

نپرسی نداری به دل داد را

به قیصر چنین گفت فرخ زریر

که این بنده از بندگی گشت سیر

گریزان بیامد ز درگاه شاه

کنون یافت ایدر چنین پایگاه

چو گشتاسپ بشنید پاسخ نداد

تو گفتی ز ایران نیامدش یاد

چو قیصر شنید این سخن زان جوان

پراندیشه شد مرد روشن‌روان

که شاید بدن این سخن کو بگفت

جز از راستی نیست اندر نهفت

به قیصر ز لهراسپ پیغام داد

که گر دادگر سر نه پیچد ز داد

ازین پس نشستم برومست و بس

به ایران نمانیم بسیار کس

تو ز ایدر برو گو بیارای جنگ

سخن چون شنیدی نباید درنگ

نه ایران خزر گشت و الیاس من

که سر برکشیدی از آن انجمن

چنین داد پاسخ که من جنگ را

بیازم همی هر سوی چنگ را

تو اکنون فرستاده‌ای بازگرد

بسازیم ناچار جای نبرد

ز قیصر چو بنشید فرخ زریر

غمی شد ز پاسخ فروماند دیر

...

0
پادشاهی لهراسپ (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱

چو لهراسپ بنشست بر تخت داد

به شاهنشهی تاج بر سر نهاد

جهان آفرین را ستایش گرفت

نیایش ورا در فزایش گرفت

چنین گفت کز داور داد و پاک

پر امید باشید و با ترس و باک

نگارندهٔ چرخ گردنده اوست

فرایندهٔ فره بنده اوست

چو دریا و کوه و زمین آفرید

بلند آسمان از برش برکشید

یکی تیز گردان و دیگر بجای

به جنبش ندادش نگارنده پای

چو موی از بر گوی و ما در میان

به رنج تن و آز و سود و زیان

تو شادان دل و مرگ چنگال تیز

نشسته چو شیر ژیان پرستیز

ز آز و فزونی به یکسو شویم

به نادانی خویش خستو شویم

ازین تاج شاهی و تخت بلند

نجوییم جز داد و آرام و پند

مگر بهره‌مان زین سرای سپنج

نیاید همی کین و نفرین و رنج

من از پند کیخسرو افزون کنم

ز دل کینه و آز بیرون کنم

بسازید و از داد باشید شاد

تن آسان و از کین مگیرید یاد

مهان جهان آفرین خواندند

ورا شهریار زمین خواندند

گرانمایه لهراسپ آرام یافت

خرد مایه و کام پدرام یافت

از آن پس فرستاد کسها به روم

به هند و به چین و به آباد بوم

ز هر مرز هرکس که دانا بدند

به پیمانش اندر توانا بدند

ز هر کشوری بر گرفتند راه

برفتند پویان به نزدیک شاه

ز دانش چشیدند هر شور و تلخ

ببودند با کام چندی به بلخ

یکی شارسانی برآورد شاه

پر از برزن و کوی و بازارگاه

به هر برزنی جشنگاهی سده

همه‌گرد بر گردش آتشکده

یکی آذری ساخت برزین به نام

که با فرخی بود و با برز و کام

...

0
پادشاهی لهراسپ (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۷

چو برخاست قیصر به گشتاسپ گفت

که پاسخ چرا ماندی در نهفت

بدو گفت گشتاسپ من پیش ازین

ببودم بر شاه ایران زمین

همه لشکر شاه و آن انجمن

همه آگهند از هنرهای من

همان به که من سوی ایشان شوم

بگویم همه گفته‌ها بشنوم

برآرم ازیشان همه کام تو

درفشان کنم در جهان نام تو

بدو گفت قیصر تو داناتری

برین آرزو بر تواناتری

چو بشنید گشتاسپ گفتار اوی

نشست از بر بارهٔ راه جوی

بیامد به جای نشست زریر

به سر افسر و بادپایی به زیر

چو لشکر بدیدند گشتاسپ را

سرافرازتر پور لهراسپ را

پیاده همه پیش اوی آمدند

پر از درد و پر آب روی آمدند

همه پاک بردند پیشش نماز

که کوتاه شد رنجهای دراز

همانگه چو آمد به پیشش زریر

پیاده ببود و شد از رزم سیر

گرامیش را تنگ در بر گرفت

چو بگشاد لب پرسش اندر گرفت

نشستند بر تخت با مهتران

بزرگان ایران و کنداوران

زریر خجسته به گشتاسپ گفت

که بادی همه ساله با بخت جفت

پدر پیر سر شد تو برنادلی

ز دیدار پیران چرا بگسلی

به پیری ورا بخت خندان شدست

پرستندهٔ پاک یزدان شدست

فرستاد نزدیک تو تاج و گنج

سزد گر نداری کنون دل به رنج

چنین گفت کایران سراسر تراست

سر تخت با تاج کشور تراست

ز گیتی یکی کنج ما را بس است

که تخت مهی را جز از من کس است

برارد بیاورد پرمایه تاج

همان یاره و طوق و هم تخت عاج

چو گشتاسپ تخت پدر دید شاد

نشست از برش تاج بر سر نهاد

نبیرهٔ جهانجوی کاوس کی

ز گودرزیان هرک بد نیک‌پی

چو بهرام و چون ساوه و ریونیز

کسی کو سرافراز بودند نیز

به شاهی برو آفرین خواندند

ورا شهریار زمین خواندند

ببودند بر پای بسته کمر

هرانکس که بودند پرخاشخو

چو گشتاسپ دید آن دلارای کام

فرستاد نزدیک قیصر پیام

کز ایران همه کام تو راست گشت

سخنها ز اندازه اندر گذشت

همی چشم دارد زریر و سپاه

که آیی خرامان بدین رزمگاه

همه سربسر با تو پیمان کنند

روان را به مهرت گروگان کنند

گرت رنج ناید خرامی به دشت

که کار زمانه به کام تو گشت

فرستاده چون نزد قیصر رسید

به دشت آمد و ساز لشکر بدید

چو گشتاسپ را دید بر تخت عاج

نهاده به سر بر ز پیروزه تاج

بیامد ورا تنگ در برگرفت

سخنهای دیرینه اندر گرفت

بدانست قیصر که گشتاسپ اوست

فروزندهٔ جان لهراسپ اوست

فراوانش بستود و بردش نماز

وزانجا سوی تخت رفتند باز

ازان کردهٔ خویش پوزش گرفت

بپیچید زان روزگار شگفت

بپذرفت گفتار او شهریار

سرش را گرفت آنگهی برکنار

بدو گفت چون تیره گردد هوا

فروزیدن شمع باشد روا

بر ما فرست آنک ما را گزید

که او درد و رنج فراوان کشید

بشد قیصر و رنج و تشویر برد

بس نیز بر خوی بد برشمرد

به سوی کتایون فرستاد گنج

یکی افسر و سرخ یاقوت پنج

غلام و پرستار رومی هزار

یکی طوق پر گوهر شاهوار

ز دینار رومی شتروار پنج

یکی فیلسوفی نگهبان گنج

سلیح و درم داد لشکرش را

همان نامداران کشورش را

هرانکس که بود او ز تخم بزرگ

وگر تیغ زن نامداری سترگ

بیاراست خلعت سزاوارشان

برافرخت پژمرده بازارشان

از اسپان تازی و برگستوان

ز خفتان وز جامهٔ هندوان

ز دیبا و دینار و تاج و نگین

ز تخت و ز هرگونه دیبای چین

فرستاده نزدیک گشتاسپ برد

یکایک به گنجور او برشمرد

ابا این بسی آفرین گسترید

بران کو زمان و زمین آفرید

کتایون چو آمد به نزدیک شاه

غو کوس برخاست از بارگاه

سپه سوی ایران برفتن گرفت

هوا گرد اسپان نهفتن گرفت

چو قیصر دو منزل بیامد به راه

عنان تگاور بپیچید شاه

به سوگند ازان مرز برگاشتش

به خواهش سوی روم بگذاشتش

وزان جایگه شد سوی روم باز

چو گشتاسپ شد سوی راه دراز

همی راند تا سوی ایران رسید

به نزد دلیران و شیران رسید

چو بشنید لهراسپ کامد زریر

برادرش گشتاسپ آن نره شیر

پذیره شدش با همه مهتران

بزرگان ایران و نام‌آوران

چو دید او پسر را به بر درگرفت

ز جور فلک دست بر سر گرفت

فرود آمد از باره گشتاسپ زود

بدو آفرین کرد و زاری نمود

ز ره چو به ایوان شاهی شدند

چو خورشید در برج ماهی شدند

بدو گفت لهراسپ کز من مبین

چنین بود رای جهان آفرین

نوشته چنین بد مگر بر سرت

که پردخت ماند ز تو کشورت

بدو شادمان گشت لهراسپ شاه

مر او را نشاند از بر تخت و گاه

ببوسید و تاجش به سر بر نهاد

همی آفرین کرد با تاج یاد

بدو گفت گشتاسپ کای شهریار

ابی تو مبیناد کس روزگار

چو مهتر کنی من ترا کهترم

بکوشم که گرد ترا نسپرم

همه نیک بادا سرانجام تو

مبادا که باشیم بی‌نام تو

که گیتی نماند همی بر کسی

چو ماند به تن رنج ماند بسی

چنین است گیهان ناپایدار

برو تخم بد تا توانی مکار

همی خواهم از دادگر یک خدای

که چندان بمانم به گیتی به جای

که این نامهٔ شهریاران پیش

بپویندم از خوب گفتار خویش

ازان پس تن جانور خاک راست

سخن گوی جان معدن پاک راست

...

0
پادشاهی لهراسپ (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲

دو فرزند بودش به کردار ماه

سزاوار شاهی و تخت و کلاه

یکی نام گشتاسپ و دیگر زریر

که زیر آوریدی سر نره شیر

گذشته به هر دانشی از پدر

ز لشکر به مردی برآورده سر

دو شاه سرافراز و دو نیک‌پی

نبیرهٔ جهاندار کاوس کی

بدیشان بدی جان لهراسپ شاد

وزیشان نکردی ز گشتاسپ یاد

که گشتاسپ را سر پر از باد بود

وزان کار لهراسپ ناشاد بود

چنین تا برآمد برین روزگار

پر از درد گشتاسپ از شهریار

چنان بد که در پارس یک روز تخت

نهادند زیر گل‌افشان درخت

بفرمود لهراسپ تا مهتران

برفتند چندی ز لشکر سران

به خوان بر یکی جام می‌خواستند

دل شاه گیتی بیاراستند

چو گشتاسپ می‌خورد برپای خاست

چنین گفت کای شاه با داد و راست

به شاهی نشست تو فرخنده باد

همان جاودان نام تو زنده باد

ترا داد یزدان کلاه و کمر

دگر شاه کیخسرو دادگر

کنون من یکی بنده‌ام بر درت

پرستندهٔ اختر و افسرت

ندارم کسی را ز مردان به مرد

گر آیند پیشم به روز نبرد

مگر رستم زال سام سوار

که با او نسازد کسی کارزار

چو کیخسرو از تو پر اندیشه گشت

ترا داد تخت و خود اندر گذشت

گر ایدونک هستم ز ارزانیان

مرا نام بر تاج و تخت و کیان

چنین هم که‌ام پیش تو بنده‌وار

همی باشم و خوانمت شهریار

به گشتاسپ گفت ای پسر گوش دار

که تندی نه خوب آید از شهریار

چو اندر کیخسرو آرم به یاد

تو بشنو نگر سر نپیچی ز داد

مرا گفت بیدادگر شهریار

یکی خو بود پیش باغ بهار

که چون آب باید به نیرو شود

همه باغ ازو پر ز آهو شود

جوانی هنوز این بلندی مجوی

سخن را بسنج و به اندازه گوی

چو گشتاسب بشنید شد پر ز درد

بیامد ز پیش پدر گونه زرد

همی گفت بیگانگان را نواز

چنین باش و با زاده هرگز مساز

ز لشکر ورا بود سیصد سوار

همه گرد و شایستهٔ کارزار

فرود آمد و کهتران را بخواند

همه رازها پیش ایشان براند

که امشب همه ساز رفتن کنید

دل و دیده زین بارگه برکنید

یکی گفت ازیشان که راهت کجاست

چو برداری آرامگاهت کجاست

چنین داد پاسخ که در هندوان

مرا شاد دارند و روشن روان

یکی نامه دارم من از شاه هند

نوشته ز مشک سیه بر پرند

که گر زی من آیی ترا کهترم

ز فرمان و رای تو برنگذرم

چو شب تیره شد با سپه برنشست

همی رفت جوشان و گرزی به دست

به شبگیر لهراسپ آگاه شد

غمی گشت و شادیش کوتاه شد

ز لشکر جهاندیدگان را بخواند

همه بودنی پیش ایشان براند

ببینید گفت این که گشتاسپ کرد

دلم کرد پر درد و سر پر ز گرد

بپروردمش تا برآورد یال

شد اندر جهان نامور بی‌همال

بدانگه که گفتم که آمد به بار

ز باغ من آواره شد نامدار

برفت و بر اندیشه بر بود دیر

بفرمود تا پیش او شد زریر

بدو گفت بگزین ز لشکر هزار

سواران گرد از در کارزار

برو تیز بر سوی هندوستان

مبادا بر و بوم جادوستان

سوی روم گستهم نوذر برفت

سوی چین گرازه گرازید تفت

...

0
پادشاهی لهراسپ (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳

همی رفت گشتاسپ پرتاب و خشم

دل پر ز کین و پر از آب چشم

همی تاخت تا پیش کابل رسید

درخت و گل و سبزه و آب دید

بدان جای خرم فرود آمدند

ببودند یک روز و دم بر زدند

همه کوهسارانش نخچیر بود

به جوی آبها چون می و شیر بود

شب تیره می‌خواست از میگسار

ببردند شمع از بر جویبار

چو بفروخت از کوه گیتی فروز

برفتند ازآن بیشه با باز و یوز

همی تاخت اسپ از پی او زریر

زمانی بجای نیاسود دیر

چو آواز اسپان برآمد ز راه

برفتند گردان ز نخچیرگاه

چو بنهاد گشتاسپ گوش اندر آن

چنین گفت با نامور مهتران

که این جز به آواز اسپ زریر

نماند که او راست آواز شیر

نه تنها بیامد گر او آمدست

که با لشکری جنگجو آمدست

هنوز اندرین بد که گردی بنفش

پدید آمد و پیل پیکر درفش

زریر سپهبد به پیش سپاه

چو باد دمان اندر آمد ز راه

چو گشتاسپ را دید گریان برفت

پیاده بدو روی بنهاد تفت

جهان‌آفرین را ستایش گرفت

به پیش برادر نیایش گرفت

گرفتند مر یکدگر را کنار

نشستند شادان در آن مرغزار

ز لشکر هر آنکس که بد پیشرو

ورا خواندی شاه گشتاسپ گو

بخواندند و نزدیک بنشاندند

ز هر جایگاهی سخن راندند

چنین گفت زیشان یکی نامور

به گشتاسپ کای گرد زرین کمر

ستاره‌شناسان ایران گروه

هرانکس که دانیم دانش پژوه

به اخترت گویند کیخسروی

به شاهی به تخت مهی بر شوی

کنون افسر شاه هندوستان

بپوشی نباشیم همداستان

ازیشان کسی نیست یزدان پرست

یکی هم ندارند با شاه دست

نگر تا پسند آید اندر خرد

کجا رای را شاه فرمان برد

ترا از پدر سربسر نیکویست

ندانم که آزردن از بهر چیست

بدو گفت گشتاسپ کای نامجوی

ندارم به پیش پدر آبروی

به کاوسیان خواهد او نیکوی

بزرگی و هم افسر خسروی

اگر تاج ایران سپارد به من

پرستش کنم چون بتان را شمن

وگرنه نباشم به درگاه اوی

ندارم دل روشن از ماه اوی

به جایی شوم که نیابند نیز

به لهراسپ مانم همه مرز و چیز

بگفت این و برگشت زان مرغزار

بیامد بر نامور شهریار

چو بشنید لهراسپ با مهتران

پذیره شدش با سپاهی گران

جهانجوی روی پدر دید باز

فرود آمد از باره بردش نماز

ورا تنگ لهراسپ در برگرفت

بدان پوزش آرایش اندر گرفت

که تاج تو تاج سر ماه باد

ز تو دیو را دست کوتاه باد

که هرگز نیاموزدت راه بد

چو دستور بد بر درشاه بد

ز شاهی مرا نام تاجست و تخت

ترا مهر و فرمان و پیمان و بخت

ورا گفت گشتاسپ کای شهریار

منم بر درت بر یکی پیشکار

اگر کم کنی جاه فرمان کنم

به پیمان روان را گروگان کنم

بزرگان برفتند با او به راه

گرازان و پویان به ایوان شاه

بیاراست ایوان گوهرنگار

نهادند خوان و می خوشگوار

یکی جشن کردند کز چرخ ماه

ستاره ببارید بر جشنگاه

چنان بد ز مستی که هر مهتری

برفتند بر سر ز زر افسری

به کاوسیان بود لهراسپ شاد

همیشه ز کیخسروش بود یاد

همی ریخت زان درد گشتاسپ خون

همی گفت هرگونه با رهنمون

همی گفت هرچند کوشم به رای

نیارم همی چارهٔ این به جای

اگر با سواران شوم مهتری

فرستد پسم نیز با لشکری

به چاره ز ره بازگرداندم

بسی خواهش و پندها راندم

چو تنها شوم ننگ دارم همی

ز لهراسپ دل تنگ دارم همی

دل او به کاوسیانست شاد

نیاید گذر مهر او بر نژاد

چو یک تن بود کم کند خواستار

چه داند که من چون شدم شهریار

...

0
پادشاهی لهراسپ (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۴

شب تیره شبدیز لهراسپی

بیاورد با زین گشتاسپی

بپوشید زربفت رومی قبای

ز تاج اندر آویخت پر همای

ز دینار وز گوهر شاهوار

بیاورد چندان کش آمد به کار

از ایران سوی روم بنهاد روی

به دل گاه جوی و روان راه جوی

پدر چون ز گشتاسپ آگاه شد

بپیچید و شادیش کوتاه شد

زریر و همه بخردان را بخواند

ز گشتاسپ چندی سخنها براند

بدیشان چنین گفت کاین شیر مرد

سر تاجدار اندر آرد به گرد

چه بینید و این را چه درمان کنید

نشاید که این بر دل آسان کنید

چنین گفت موبد که این نیک بخت

گرامی به مردان بود تاج و تخت

چو گشتاسپ فرزند کس را نبود

نه هرگز کس از نامداران شنود

ز هر سو بباید فرستاد کس

دلاور بزرگان فریادرس

گر او بازگردد تو زفتی مکن

هنرجوی و با آز جفتی مکن

که تاج کیان چون تو بیند بسی

نماند همی مهر او بر کسی

به گشتاسپ ده زین جهان کشوری

بنه بر سرش نامدار افسری

جز از پهلوان رستم نامدار

به گیتی نبینیم چون او سوار

به بالا و دیدار و فرهنگ و هوش

چنو نامور نیز نشنید گوش

فرستاد لهراسپ چندی مهان

به جستن گرفتند گرد جهان

برفتند و نومید بازآمدند

که با اختر دیرساز آمدند

نکوهش از آن بهر لهراسپ بود

غم و رنج تن بهر گشتاسپ بود

...

0
پادشاهی لهراسپ (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۵

چو گشتاسپ نزدیک دریا رسید

پیاده شد و باژ خواهش بدید

یکی پیرسر بود هیشوی نام

جوانمرد و بیدار و با رای و کام

برو آفرین کرد گشتاسپ و گفت

که با جان پاکت خرد باد جفت

ازایران یکی نامدارم دبیر

خردمند و روشن‌دل و یادگیر

به کشتی برین آب اگر بگذرم

سپاسی نهی جاودان بر سرم

چنین گفت شایسته‌ای تاج را

و یا جوشن و تیغ و تاراج را

کنون راز بگشای و با من بگوی

ازین سان به دریا گذشتن مجوی

مرا هدیه باید اگر گفت راست

ترا رای و راه دبیری کجاست

ز هیشوی بشنید گشتاسپ گفت

که از تو مرا نیست چیزی نهفت

ز من هرچ خواهی ندارم دریغ

ازین افسر و مهر و دینار و تیغ

ز دینار لختی به هیشوی داد

ازان هدیه شد مرد گیرنده شاد

ز کشتی سبک بادبان برکشید

جهانجوی را سوی قیصر کشید

یکی شارستان بد به روم اندرون

سه فرسنگ پهنای شهرش فزون

برآوردهٔ سلم جای بزرگ

نشستنگه قیصران سترگ

چو گشتاسپ آمد بدان شارستان

همی جست جای یکی کارستان

همی گشت یک هفته بر گرد روم

همی کار جست اندر آباد بوم

چو چیزی که بودش بخورد و بداد

همی رفت ناشاد و دل پر ز باد

چو در شهر آباد چندی بگشت

ز ایوان به دیوان قیصر گذشت

به اسقف چنین گفت کای دستگیر

ز ایران یکی نامجویم دبیر

بدین کار باشم ترا یارمند

ز دیوان کنم هرچ آید پسند

دبیران که بودند در بارگاه

همی کرد هریک به دیگر نگاه

کزین کلک پولاد گریان شود

همان روی قرطاس بریان شود

یکی باره باید به زیرش بلند

به بازو کمان و به زین بر کمند

به آواز گفتند ما را دبیر

زیانست پیش آمدن ناگزیر

چو بشنید گشتاسپ دل پر ز درد

ز دیوان بیامد دو رخساره زرد

یکی باد سرد از جگر برکشید

به نزدیک چوپان قیصر رسید

جوانمرد را نام نستاو بود

دلیر و هشیوار و با تاو بود

به نزدیک نستاو چون شد فراز

برو آفرین کرد و بردش نماز

نگه کرد چوپان و بنواختش

به نزدیکی خویش بنشاختش

چه مردی بدو گفت با من بگوی

که هم شاه شاخی و هم نامجوی

چنین داد پاسخ که ای نامدار

یکی کره تازم دلیر و سوار

مرا گر نوازی به کار آیمت

به رنج و به بد نیز یار آیمت

بدو گفت نستاو زین در بگرد

تو ایدر غریبی وبی‌پای مرد

بیابان و دریا و اسپان یله

به ناآشنا چون سپارم گله

چو بشنید گشتاسپ غمگین برفت

ره ساربانان قیصر گرفت

یکی آفرین کرد بر ساربان

که پیروز بادی و روشن روان

خردمند چون روی گشتاسپ دید

پذیره شد و جایگاهش گزید

سبک باز گسترد گستردنی

بیاورد چیزی که بد خوردنی

چنین گفت گشتاسپ با ساروان

که این مرد بیدار و روشن روان

مرا ده یکی کاروانی شتر

چو رای آیدت مزد ما هم ببر

بدو ساربان گفت کای شیرمرد

نزیبد ترا هرگز این کارکرد

به چیزی که ما راست چون سر کنی

به آید گر آهنگ قیصر کنی

ترا بی‌نیازی دهد زین سخن

جز آهنگ درگاه قیصر مکن

و گر گم شدت راه دارم هیون

پسندیده و مردم رهنمون

برو آفرین کرد و برگشت زوی

پر از غم سوی شهر بنهاد روی

شد آن دردها بر دلش بر گران

بیامد به بازار آهنگران

یکی نامور بود بوراب نام

پسندیده آهنگری شادکام

همی ساختی نعل اسپان شاه

بر قیصر او را بدی پایگاه

ورا یار و شاگرد بد سی و پنج

ز پتک و ز آهن رسیده به رنج

به دکانش بنشست گشتاسپ دیر

شد آن پیشه‌کار از نشستنش سیر

بدو گفت آهنگر ای نیکخوی

چه داری به دکان ما آرزوی

چنین داد پاسخ که ای نیک‌بخت

نپیچم سر از پتک وز کار سخت

مرا گر بداری تو یاری کنم

برین پتک و سندان سواری کنم

چو بشنید بوراب زو داستان

به یاری او گشت همداستان

گرانمایه گویی به آتش بتافت

چو شد تافته سوی سندان شتافت

به گشتاسپ دادند پتکی گران

برو انجمن گشته آهنگران

بزد پتک و بشکست سندان و گوی

ازو گشت بازار پر گفت‌وگوی

بترسید بوراب و گفت ای جوان

به زخم تو آهن ندارد توان

نه پتک و نه آتش نه سندان نه دم

چو بشنید گشتاسپ زان شد دژم

بینداخت پتک و بشد گرسنه

نه روی خورش بد نه جای بنه

نماند به کس روز سختی نه رنج

نه آسانی و شادمانی نه گنج

بد و نیک بر ما همی بگذرد

نباشد دژم هرکه دارد خرد

...

0
پادشاهی لهراسپ (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۶

همی بود گشتاسپ دل مستمند

خروشان و جوشان ز چرخ بلند

نیامد ز گیتیش جز زهر بهر

یکی روستا دید نزدیک شهر

درخت و گل و آبهای روان

نشستنگه شاد مرد جوان

درختی گشن سایه بر پیش آب

نهان گشته زو چشمهٔ آفتاب

بران سایه بنشست مرد جوان

پر از درد پیچان و تیره‌روان

همی گفت کای داور کردگار

غم آمد مرا بهره زین روزگار

نبینم همی اختر خویش بد

ندانم چرا بر سرم بد رسد

یکی نامور زان پسندیده ده

گذر کرد بر وی که او بود مه

ورا دید با دیدگان پر ز خون

به زیر زنخ دست کرده ستون

بدو گفت کای پاک مرد جوان

چرایی پر از درد و تیره‌روان

اگر آیدت رای ایوان من

بوی شاد یکچند مهمان من

مگر کین غمان بر دلت کم شود

سر تیر مژگانت بی نم شود

بدو گفت گشتاسپ کای نامجوی

نژاد تو از کیست با من بگوی

چنین داد پاسخ ورا کدخدای

کزین پرسش اکنون ترا چیست رای

من از تخم شاه آفریدون گرد

کزان تخمه کس در جهان نیست خرد

چو بشنید گشتاسپ برداشت پای

همی رفت با نامور کدخدای

چو آن مهتر آمد سوی خان خویش

به مهمان بیاراست ایوان خویش

بسان برادر همی داشتش

زمانی به ناکام نگذاشتش

زمانه برین نیز چندی بگشت

برین کار بر ماهیان برگذشت

...

0
پادشاهی لهراسپ (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...