پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود (شاهنامه فردوسی)

بخش ۱۱ – سخن پرسیدن موبد ازکسری

یکی پیر بد پهلوانی سخن

به گفتار و کردار گشته کهن

چنین گوید از دفتر پهلوان

که پرسید موبد ز نوشین‌روان

که آن چیست کز کردگار جهان

بخواهد پرستنده اندر نهان

بدان آرزو نیز پاسخ دهد

بدان پاسخش بخت فرخ نهد

یکی دست برداشته به آسمان

همی‌خواهد از کردگار جهان

نیابد بخواهش همه آرزو

دوچشمش پر از آب و پر چینش رو

به موبد چنین گفت پیروز شاه

که خواهش ز یزدان به اندازه خواه

کزان آرزو دل پراز خون شود

که خواهد که زاندازه بیرون شود

بپرسید نیکی کرا درخورست

بنام بزرگی که زیباترست

چنین داد پاسخ که هرکس که گنج

بیابد پراگنده نابرده رنج

نبخشد نباشد سزاوار تخت

زمان تا زمان تیره گرددش بخت

ز هستی وبخشش بود مرد مه

تو ار گنج داری نبخشی نه به

بگفت‌ش خرد راکه بنیاد چیست

بشاخ و ببرگ خرد شاد کیست

چنین داد پاسخ که داناست شاد

دگر آنک شرمش بود با نژاد

برسید دانش کرا سودمند

کدامست بی‌دانش و بی‌گزند

چنین داد پاسخ که هر کو خرد

بپرورد جان را همی‌پرورد

ز بیشی خرد را بود سودمند

همان بی خرد باشد اندر گزند

بگفت‌ش که دانش به از فر شاه

که فرر و بزرگیست زیبای گاه

چنین داد پاسخ که دانا بفر

بگیرد جهان سر به سر زیر پر

خرد باید و نام و فرو نژاد

بدین چار گیرد سپهر از تو یاد

چنین گفت زان پس که زیبای تخت

کدامست وز کیست ناشاد بخت

چنین داد پاسخ که یاری نخست

بباید ز شاه جهاندار جست

دگر بخشش و دانش و رسم گاه

دلش پر ز بخشایش دادخواه

ششم نیز کانرا دهد مهتری

که باشد سزوار بر بهتری

به هفتم که از نیک و بد درجهان

سخنها بروبر نماند نهان

چوفر و خرد دارد و دین و بخت

سزوار تاجست و زیبای تخت

بهشتم که دشمن بداند ز دوست

بی‌آزاری از شهریاران نکوست

نماند پس ازمرگ او نام زشت

بیابد به فرجام خرم بهشت

بپرسیدش از داد و خردک منش

ز نیکی وز مردم بدکنش

چنین داد پاسخ که آز و نیاز

دو دیوند بدگوهر و دیر ساز

هرآنکس که بیشی کند آرزوی

بدو دیو او باز گردد بخوی

وگر سفلگی برگزید او ز رنج

گزیند برین خاک آگنده گنج

چو بیچاره دیوی بود دیرساز

که هر دو بیک خو گرایند باز

بپرسید و گفتا که چندست و چیست

که بهری برو هم بباید گریست

دگر بهر ازو گنج و تاجست و نام

ازان مستمندیم و زین شادکام

چنین داد پاسخ که دانا سخن

ببخشید واندیشه افگند بن

نخستین سخن گفتن سودمند

خوش آواز خواند ورا بی‌گزند

دگر آنک پیمان سخن خواستن

سخنگوی و بینا دل آراستن

که چندان سراید که آید به کار

وزو ماند اندر جهان یادگار

سه دیگر سخنگوی هنگام جوی

بماند همه ساله بر آب روی

چهارم که دانا دلارای خواند

سراینده را مرد بارای خواند

که پیوسته گوید سراسر سخن

اگر نو بود داستان گر کهن

به پنجم که باشد سخنگوی گرم

بشیرین سخن هم به آواز نرم

سخن چون یک اندر دگر بافتی

ازو بی‌گمان کام دل یافتی

بپرسید چندی که آموختی

روان را به دانش بیفروختی

چنین گفت کز هرک آموختم

همه فام جان وخرد توختم

همی‌پرسم از ناسزایان سخن

چه گویی که دانش کی آید ببن

بدانش نگر دور باش از گناه

که دانش گرامی‌تر از تاج و گاه

بپرسید کس را از آموختن

ستایش ندیدم و افروختن

که نیزش ز دانا بباید شنید

نگویم کسی کو بجایی رسید

چنین داد پاسخ که از گنج سیر

که آید مگر خاکش آرد بزیر

در دانش از گنج نامی ترست

همان نزد دانا گرامی ترست

سخن ماند از ما همی یادگار

تو با گنج دانش برابر مدار

بپرسید دانا شود مرد پیر

گر آموزشی باشد و یادگیر

چنین داد پاسخ که دانای پیر

ز دانش جوانی بود ناگزیر

بر ابله جوانی گزینی رواست

که بی‌گور اوخاک او بی‌نواست

بپرسید کز تخت شاهنشهان

بکردی همه شهریار جهان

کنون نامشان بیش یاد آوریم

بیاد از جگر سرد باد آوریم

چنین داد پاسخ که در دل نبود

که آن رسم را خود نباید ستود

بشمشیر و داد این جهان داشتن

چنین رفتن و خوار بگذاشتن

بپرسید با هر کسی پیش ازین

سخن راندی نامور بیش ازین

سبک دارد اکنون نگوید سخن

نه از نو نه از روزگار کهن

چنین داد پاسخ که گفتاربس

بکردار جویم همه دسترس

بپرسید هنگام شاهان نماز

نبودی چنین پیش ایشان دراز

شما را ستایش فزونست ازان

خروش و نیایش فزونست ازان

چنین داد پاسخ که یزدان‌پاک

پرستنده را سر برآرد ز خاک

فلک را گزارنده او کند

جهان راهمه بندهٔ او کند

گر این بنده آن را نداند بها

مبادا ز درد و ز سختی رها

بپرسید تا توشدی شهریار

سپاست فزون چیست از کردگار

کزان مر تو را دانش افزون شدست

دل بدسگالان پر از خون شدست

چنین داد پاسخ که از کردگار

سپاس آنک گشتیم به روزگار

کسی پیش من برفزونی نجست

وز آواز من دست بد را بشست

زبون بود بدخواه در جنگ من

چو گوپال من دید و اورنگ من

بپرسید درجنگ خاور بدی

چنان تیز چنگ و دلاور بدی

چو با باختر ساختی ساز جنگ

شکیبایی آراستی با درنگ

چنین داد پاسخ که مرد جوان

نیندیشد از رنج و درد روان

هرآنگه که سال اندر آید بشست

به پیش مدارا بباید نشست

سپاس از جهاندار پروردگار

کزویست نیک وبد روزگار

که روز جوانی هنر داشتیم

بد و نیک را خوار نگذاشتیم

کنون روز پیروی بدانندگی

برای و به گنج وفشانندگی

جهان زیر آیین و فرهنگ ماست

سپهر روان جوشن جنگ ماست

بدو گفت شاهان پیشین دراز

سخن خواستند آشکارا و راز

شما را سخن کمتر و داد بیش

فزون داری از نامداران پیش

چنین داد پاسخ که هرشهریار

که باشد ورا یار پروردگار

ندارد تن خویش با رنج و درد

جهان را نگهبان هرآنکس که کرد

بپرسید شادان دل شهریار

پر اندیشه بینم بدین روزگار

چنین داد پاسخ که بیم گزند

ندارد به دل مردم هوشمند

بدو گفت شاهان پیشین ز بزم

نبردند جان را باندازه رزم

چنین داد پاسخ که ایشان ز جام

نکردند هرگز به دل یاد نام

مرا نام بر جام چیره شدست

روانم زمانرا پذیره شدست

بپرسید هرکس که شاهان بدند

تن خویشتن را نگهبان بدند

بدارو و درمان و کار پزشک

بدان تا نپالود باید سرشک

چنین داد پاسخ که تن بی‌زمان

که پیش آید از گردش آسمان

بجایست دارو نیاید به کار

نگه داردش گردش روزگار

چو هنگامه رفتن آمد فراز

زمانه نگردد بپرهیز باز

بپرسید چندان ستایش کنند

جهان آفرین را نیایش کنند

زمانی نباشد بدان شادمان

باندیشه دارد همیشه روان

چنین داد پاسخ که اندیشه نیست

دل شاه با چرخ گردان یکیست

بترسم که هرکو ستایش کند

مگر بیم ما را نیایش کند

ستایش نشاید فزون زآنک هست

نجوییم راز دل زیردست

بدو گفت شادی ز فرزند چیست

همان آرزوها ز پیوند چیست

چنین داد پاسخ که هرکو جهان

بفرزند ماند نگردد نهان

چوفرزند باشد بیابد مزه

ز بهر مزه دور گردد بزه

وگر بگذرد کم بود درد اوی

که فرزند بیند رخ زرد اوی

بپرسد که گیتی تن آسان کراست

ز کردار نیکو پشیمان چراست

چنین داد پاسخ که یزدان‌پرست

بگیرد عنان زمانه بدست

فزونی نجوید تن آسان شود

چو بیشی سگالد هراسان شود

دگر آنک گفتی ز کردار نیک

نهان دل وجان ببازار نیک

ز گیتی زبونتر مر آن را شناس

که نیکی سگالید با ناسپاس

بپرسید کان کس که بد کرد و مرد

ز دیوان جهان نام او را سترد

هران کس که نیکی کند بگذرد

زمانه نفس را همی‌بشمرد

چه باید همی نیکویی را ستود

چومرگ آمد و نیک و بد را درود

چنین داد پاسخ که کردار نیک

بیابد بهر جای بازار نیک

نمرد آنک او نیک کردار مرد

بیاسود و جان را به یزدان سپرد

وزان کس که ماند همی نام بد

از آغاز بد بود و فرجام بد

نیاسود هرکس کزو باز ماند

وزو در زمانه بد آواز ماند

بپرسد چه کارست برتر ز مرگ

اگر باشد این را چه سازیم برگ

چنین داد پاسخ کزین تیره خاک

اگر بگذری یافتی جان پاک

هرآنکس که در بیم و اندوه زیست

بران زندگی زار باید گریست

بپرسد کزین دو گرانتر کدام

کزوییم پر درد و ناشادکام

چنین داد پاسخ که هم سنگ کوه

جز اندوه مشمر که گردد ستوه

چه بیمست اگر بیم اندوه نیست

بگیتی جز اندوه نستوه نیست

بپرسید کزما که با گنج‌تر

چنین گفت کام کس که بی‌رنجتر

بپرسید کهو کدامست زشت

که از ارج دورست و دور از بهشت

چنین داد پاسخ که زنرا که شرم

نباشد بگیتی نه آواز نرم

ز مردان بتر آنک نادان بود

همه زندگانی به زندان بود

بگرود به یزدان وتن پرگناه

بدی بر دل خویش کرده سیاه

بپرسید مردم کدامست راست

که جان وخرد بر دل او گواست

چنین گفت کانکو بسود و زیان

نگوید نبندد بدی را میان

بپرسید کزو خو چه نیکوترست

که آن بر سر مردمان افسرست

چنین داد پاسخ که چون بردبار

بود مرد نایدش افسون به کار

نه آن کز پی سودمندی کند

وگر نیز رای بلندی کند

چو رادی که پاداش رادی نجست

ببخشید وتاریکی از دل بشست

سه دیگر چو کوشایی ایزدی

که از جان پاک آید و بخردی

بپرسید در دل هراس از چه بیش

بدو گفت کز رنج و کردار خویش

بپرسید بخشش کدامست به

که بخشنده گردد سرافراز و مه

چنین داد پاسخ کز ارزانیان

مدارید باز ایچ سود و زیان

بپرسید موبد ز کار جهان

سخن برگشاد آشکار و نهان

که آیین کژ بینم و نا پسند

دگر گردش کارناسودمند

چنین داد پاسخ که زین چرخ پیر

اگر هست بادانش و یادگیر

بزرگست و داننده و برترست

که بر داوران جهان داورست

بد آیین مشو دور باش از پسند

مبین ایچ ازو سود و ناسودمند

بد و نیک از او دان کش انباز نیست

به کاریش فرجام وآغاز نیست

چوگوید بباش آنچ گوید بدست

همو بود تا بود و تا هست هست

بپرسید کز درد بر کیست رنج

که تن چون سرایست و جان را سپنج

چنین داد پاسخ که این پوده پوست

بود رنجه چندانک مغز اندروست

چوپالود زو جان ندارد خرد

که برخاک باشد چو جان بگذرد

بپرسید موبد ز پرهیز و گفت

که آز و نیاز از که باید نهفت

چنین داد پاسخ که آز و نیاز

سزد گر ندارد خردمند باز

تو از آز باشی همیشه به رنج

که همواره سیری نیابی ز گنج

بپرسید کز شهریاران که بیش

بهوش و به آیین و با رای و کیش

چنین داد پاسخ که آن پادشا

که باشد پرستنده و پارسا

ز دادار دارنده دارد سپاس

نباشد کس از رنج او در هراس

پرامید دارد دل نیک مرد

دل بدکمنش را پراز بیم و درد

سپه را بیاراید از گنج خویش

سوی بدسگال افگند رنج خویش

سخن پرسد از بخردان جهان

بد و نیک دارد ز دشمن نهان

بپرسید کار پرستش بچیست

به نیکی یزدان گراینده کیست

چنین داد پاسخ که تاریک خوی

روان اندر آرد بباریک موی

نخست آنک داند که هست و یکیست

تر ازین نشان رهنمای اندکیست

ازو دارد از کار نیکی سپاس

بدو باشد ایمن و زو در هراس

هراس تو آنگه که جویی گزند

وزو ایمنی چون بود سودمند

وگر نیک دل باشی و راه جوی

بود نزد هر کس تو را آبروی

وگر بدکنش باشی و بد تنه

به دوزخ فرستاده باشی بنه

مباش ایچ گستاخ با این جهان

که او راز خویش از تو دارد نهان

گراینده باشی بکردار دین

بداری بدین روزگار گزین

خرد را کنی با دل آموزگار

بکوشی که نفریبدت روزگار

همان نیز یاد گنهکار مرد

نباشی به بازار ننگ و نبرد

غم آن جهان از پی این جهان

نباید که داری به دل در نهان

نشستنت همواره با بخردان

گراینده رامش جاودان

گراینده بادی به فرهنگ و رای

به یزدان خرد بایدت رهنمای

از اندازه بر نگذرانی سخن

که تو نو به کاری گیتی کهن

نگرداندت رامش و رود مست

نباشدت با مردم بد نشست

بپیچی دل از هرچ نابودنیست

به بخشای آن را که بخشودنیست

نداری دریغ آنچه داری ز دوست

اکر دیده خواهد اگر مغز و پوست

اگر دوست با دوست گیرد شمار

نباید که باشد میانجی به کار

چو با مرد بدخواه باشد نشست

چنان کن که نگشاید او بر تو دست

چو جوید کسی راه بایستگی

هنر باید و شرم و شایستگی

نباید زبان از هنر چیره‌تر

دروغ از هنر نشمرد دادگر

نداند کسی را بزرگی بچیز

نه خواری بناچیز دارد بنیز

اگر بدگمانی گشاید زبان

توتندی مکن هیچ با بدگمان

ازان پس چو سستی گمانی برد

وز اندازه گفتار او بگذرد

تو پاسخ مر او را باندازه گوی

سخنهای چرب آور و تازه‌گوی

به آزرم اگر بفگنی سوی خویش

پشیمانی آید به فرجام پیش

چو بیکار باشی مشو رامشی

نه کارست بیکاری ار باهشی

ز هرکار کردن تو را ننگ نیست

اگر چند با بوی و با رنگ نیست

به نیکی بهر کار کوشا بود

همیشه بدانش نیوشا بود

به کاری نیازد که فرجام اوی

پشیمانی و تندی آرد بروی

ببخشاید از درد بر مستمند

نیارد دلش سوی درد و گزند

خردمند کو دل کند بردبار

نباشد به چشم جهاندار خوار

بداند که چندست با او هنر

باندازه یابد ز هر کاربر

گر افزون ازان دوست بستایدش

بلندی و کژی بیفزایدش

همان مرد ایزد ندارد به رنج

وگر چند گردد پراگنده گنج

پرستش کند پیشه و راستی

بپیچد ز بی‌راهی و کاستی

برین برگ واین شاخها آخت دست

هنرمند دینی و یزدان پرست

همانست رای و همینست راه

به یزدان گرای و به یزدان پناه

اگر دادگر باشدی شهریار

ازو ماند اندر جهان یادگار

چنان هم که از داد نوشین روان

کجا خاک شد نام ماندش جوان

...

0
پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۲ – وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری

چنین گوید از نامهٔ باستان

ز گفتار آن دانشی راستان

که آگاهی آمد به آباد بوم

بنزد جهاندار کسری ز روم

که تو زنده بادی که قیصر بمرد

زمان و زمین دیگری را سپرد

پراندیشه شد جان کسری ز مرگ

شد آن لعل رخساره چون زرد برگ

گزین کرد ز ایران فرستاده‌ای

جهاندیده و راد آزاده‌ای

فرستاد نزدیک فرزند اوی

برشاخ سبز برومند اوی

سخن گفت با او به چربی بسی

کزین بد رهایی نیابد کسی

یکی نامه بنوشت با سوگ و درد

پر از آب دیده دو رخساره زرد

که یزدان تو را زندگانی دهاد

همت خوبی و کامرانی دهاد

نزاید جز از مرگ را جانور

سرای سپنجست و ما بر گذر

اگر تاج ساییم و گر خود و ترگ

رهایی نیابیم از چنگ مرگ

چه قیصر چه خاقان چو آید زمان

بخاک اندر آید سرش بی‌گمان

ز قیصر تو را مزد بسیار باد

مسیحا روان تو را یار باد

شنیدم که بر نامور تخت اوی

نشستی بیاراستی بخت اوی

ز ما هرچ باید ز نیرو بخواه

ز اسب و سلیح و ز گنج و سپاه

فرستاده از پیش کسری برفت

به نزدیک قیصر خرامید تفت

چو آمد بدرگه گشادند راه

فرستاده آمد بر تخت و گاه

چو قیصر نگه کرد وعنوان بدید

ز بیشی کسری دلش بردمید

جوان نیز بد مهتر نونشست

فرستاده را نیز نبسود دست

بپرسید ناکام پرسیدنی

نگه کردنی سست و کژ دیدنی

یکی جای دورش فرود آورید

بدان نامه پادشا ننگرید

یکی هفته هرکش که بد رای زن

به نزدیک قیصر شدند انجمن

سرانجام گفتند ما کهتریم

ز فرمان شاه جهان نگذریم

سزا خود ز کسری چنین نامه بود

نه برکام بایست بدکامه بود

که امروز قیصر جوانست و نو

به گوهر بدین مرزها پیشرو

یک امسال با مرد برنا مکاو

به عنوان بیشی و با باژ و ساو

بهرپایمردی و خودکامه‌ای

نبشتند بر ناسزا نامه‌ای

بعنوان ز قیصر سرافراز روم

جهان سر به سر هرچ جز روم شوم

فرستادهٔ شاه ایران رسید

بگوید ز بازار ما هرچ دید

از اندوه و شادی سخن هرچ گفت

غم و شادمانی نباید نهفت

بشد قیصر و تازه شد قیصری

که سر بر فرازد ز هرمهتری

ندارد ز شاهان کسی را بکس

چه کهتر بود شاه فریادرس

چو قرطاس رومی بیاراستند

بدربر فرستاده را خواستند

چوبشنید دانا که شد رای راست

بیامد بدر پاسخ نامه خواست

ورا ناسزا خلعتی ساختند

ز بیگانه ایوان بپرداختند

بدو گفت قیصر نه من چاکرم

نه از چین و هیتالیان کمترم

ز مهتر سبک داشتن ناسزاست

وگر شاه تو بر جهان پادشاست

بزرگ آنک او را بسی دشمنست

مرا دشمن و دوست بردامنست

چه داری بزرگی تو از من دریغ

همی آفتاب اندر آری بمیغ

نه از تابش او همی کم شود

وگر خون چکاند برونم شود

چو کار آیدم شهریارم تویی

همان از پدر یادگارم تویی

سخن هرچ دیدی بخوبی بگوی

وزین پاسخ نامه زشتی مجوی

تنش را بخلعت بیاراستند

ز دربارهٔ مرزبان خواستند

فرستاده برگشت و آمد دمان

به منزل زمانی نجستی زمان

بیامد به نزدیک کسری رسید

بگفت آن کجا رفت و دید و شنید

ز گفتار او تنگدل گشت شاه

بدو گفت برخوردی از رنج راه

شنیدم که هرکو هوا پرورد

بفرجام کردار کیفر برد

گر از دوست دشمن نداند همی

چنین راز دل بر تو خواند همی

گماند که ما را همو دوست نیست

اگر چند او را پی و پوست نیست

کنون نیز یک تن ز رومی نژاد

نمانم که باشد ازان تخت شاد

همی سر فرازد که من قیصرم

گر از نامداران یکی مهترم

کنم زین سپس روم را نام شوم

برانگیزم آتش ز آباد بوم

به یزدان پاک و بخورشید و ماه

به آذر گشسب و بتخت و کلاه

که کز هرچ در پادشاهی اوست

ز گنج کهن پرکند گاو پوست

نساید سرتیغ ما رانیام

حلال جهان باد بر من حرام

بفرمود تا بر درش کرنای

دمیدند با سنج و هندی درای

همه کوس بر کوههٔ ژنده پیل

ببستند و شد روی گیتی چونیل

سپاهی گذشت از مداین به دشت

که دریای سبز اندرو خیره گشت

ز نالیدن بوق و رنگ درفش

ز جوش سواران زرینه کفش

ستاره توگفتی به آب اندرست

سپهر روان هم بخواب اندرست

چوآگاهی آمد بقیصر ز شاه

که پرخشم ز ایوان بشد با سپاه

بیامد ز عموریه تا حلب

جهان کرد پر جنگ و جوش و جلب

سواران رومی چو سیصد هزار

حلب را گرفتند یکسر حصار

سپاه اندر آمد ز هرسو به جنگ

نبد جنگشانرا فراوان درنگ

بیاراست بر هر دری منجنیق

ز گردان روم آنک بدجا ثلیق

حصار سقیلان بپرداختند

کزان سو همی‌تاختن ساختند

حلب شد بکردار دریای خون

به زنهار شد لشکر باطرون

بدو هفته از رومیان سی هزار

گرفتند و آمد بر شهریار

بی‌اندازه کشتند ز ایشان بتیر

به رزم اندرون چند شد دستگیر

به پیش سپه کنده‌ای ساختند

بشبگیر آب اندر انداختند

بکنده ببستند برشاه راه

فروماند از جنگ شاه و سپاه

برآمد برین روزگاری دراز

بسیم و زر آمد سپه را نیاز

سپهدار روزی‌دهان را بخواند

وزان جنگ چندی سخنها براند

که این کار با رنج بسیار گشت

بب وبکنده نشاید گذشت

سپه را درم باید و دستگاه

همان اسب وخفتان و رومی کلاه

سوی گنج رفتند روزی‌دهان

دبیران و گنجور شاه جهان

از اندازه لشکر شهریار

کم آمد درم تنگ سیصد هزار

بیامد برشاه موبد چوگرد

به گنج آنچ بود از درم یاد کرد

دژم کرد شاه اندران کار چهر

بفرمود تا رفت بوزرجمهر

بدو گفت گر گنج شاهی تهی

چه باید مرا تخت شاهنشهی

بروهم کنون ساروان را بخواه

هیونان بختی برافگن به راه

صد از گنج مازندران بارکن

وزو بیشتر بار دینار کن

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

که ای شاه با دانش و داد و مهر

سوی گنج ایران درازست راه

تهی دست و بیکار باشد سپاه

بدین شهرها گرد ماهرکسست

کسی کو درم بیش دارد بدست

ز بازارگان و ز دهقان درم

اگر وام خواهی نگردد دژم

بدین کار شد شاه همداستان

که دانای ایران بزد داستان

فرستاده‌ای جست بوزرجمهر

خردمند و شادان دل و خوب چهر

بدو گفت ز ایدر سه اسبه برو

گزین کن یکی نامبردار گو

ز بازارگان و ز دهقان شهر

کسی را کجا باشد از نام بهر

ز بهر سپه این درم فام خواه

بزودی بفرماید از گنج شاه

بیامد فرستادهٔ خوش منش

جوان وخردمندی و نیکوکنش

پیمبر باندیشه باریک بود

بیامد بشهری که نزدیک بود

درم خواست فام از پی شهریار

برو انجمن شد بسی مایه دار

یکی کفشگر بود و موزه فروش

به گفتار او تیز بگشاد گوش

درم چند باید بدو گفت مرد

دلاور شمار درم یاد کرد

چنین گفت کای پرخرد مایه دار

چهل من درم هرمنی صدهزار

بدو کفشگر گفت من این دهم

سپاسی ز گنجور بر سر نهم

بیاورد قپان و سنگ و درم

نبد هیچ دفتر به کار و قلم

چو بازارگان را درم سخته شد

فرستاده زان کار پردخته شد

بدو کفشگر گفت کای خوب چهر

به رنج‌ی بگویی به بوزرجمهر

که اندر زمانه مرا کودکیست

که بازار او بر دلم خوار نیست

بگویی مگر شهریار جهان

مرا شاد گرداند اندر نهان

که او را سپارد بفرهنگیان

که دارد سرمایه و هنگ آن

فرستاده گفت این ندارم به رنج

که کوتاه کردی مرا راه گنج

بیامد بر مرد دانا به شب

وزان کفشگر نیز بگشاد لب

برشاه شد شاد بوزرجمهر

بران خواسته شاه بگشاد چهر

چنین گفتن زان پس که یزدان سپاس

مبادم مگر پاک و یزدان شناس

که در پادشاهی یکی موزه دوز

برین گونه شادست و گیتی فروز

که چندین درم ساخته باشدش

مبادا که بیداد بخراشدش

نگر تا چه دارد کنون آرزوی

بماناد بر ما همین راه و خوی

چو فامش بتوزی درم صدهزار

بده تا بماند ز ما یادگار

بدان زیردستان دلاور شدند

جهانجوی با تخت وافسر شدند

مبادا که بیدادگر شهریار

بود شاد برتخت و به روزگار

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

که ای شاه نیک اختر خوب چهر

یکی آرزو کرد موزه فروش

اگر شاه دارد بمن بنده گوش

فرستاده گوید که این مرد گفت

که شاه جهان با خرد باد جفت

یکی پور دارم رسیده بجای

بفرهنگ جوید همی رهنمای

اگر شاه باشد بدین دستگیر

که این پاک فرزند گردد دبیر

ز یزدان بخواهم همی جان شاه

که جاوید باد این سزاوار گاه

بدو گفت شاه ای خردمند مرد

چرا دیو چشم تو را تیره کرد

برو همچنان بازگردان شتر

مبادا کزو سیم خواهیم و در

چو بازارگان بچه گردد دبیر

هنرمند و بادانش و یادگیر

چو فرزند ما برنشیند بتخت

دبیری ببایدش پیروزبخت

هنر باید از مرد موزه فروش

بدین کار دیگر تو با من مکوش

بدست خردمند و مرد نژاد

نماند بجز حسرت وسرد باد

شود پیش او خوار مردم شناس

چوپاسخ دهد زو پذیرد سپاس

بما بر پس از مرگ نفرین بود

چوآیین این روزگار این بود

نخواهیم روزی جز از گنج داد

درم زو مخواه و مکن هیچ یاد

هم اکنون شتر بازگردان به راه

درم خواه وز موزه دوزان مخواه

فرستاده برگشت و شد با درم

دل کفشگر گشت پر درد و غم

شب آمد غمی شد ز گفتار شاه

خروش جرس خاست از بارگاه

طلایه پراگنده بر گرد دشت

همه شب همی گرد لشکر بگشت

ز ماهی چو بنمود خورشید تاج

برافگند خلعت زمین را ز عاج

طلایه چو گشت از لب کنده باز

بیامد بر شاه گردن فراز

که پیغمبر قیصر آمد بشاه

پر از درد و پوزش کنان از گناه

فرستاده آمد همانگه دوان

نیایش کنان پیش نوشین روان

چو رومی سر تاج کسری بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

به دل گفت کینت سزاوار گاه

بشاهی ومردی وچندین سپاه

وزان فیلسوفان رومی چهل

زبان برگشادند پر باد دل

ز دینار با هرکسی سی هزار

نثار آوریده بر شهریار

چو دیدند رنگ رخ شهریار

برفتند لرزان و پیچان چومار

شهنشاه چو دید بنواختشان

بیین یکی جایگه ساختشان

چنین گفت گوینده پیشرو

که ای شاه قیصر جوانست و نو

پدر مرده و ناسپرده جهان

نداند همی آشکار و نهان

همه سر به سر باژدار توایم

پرستار و در زینهار توایم

تو را روم ایران و ایران چو روم

جدایی چرا باید این مرز و بوم

خرد در زمانه شهنشاه راست

وزو داشت قیصر همی‌پشت راست

چه خاقان چینی چه در هند شاه

یکایک پرستند این تاج و گاه

اگر کودکی نارسیده بجای

سخن گفت بی‌دانش و رهنمای

ندارد شهنشاه ازو کین و درد

که شادست ازو گنبد لاژورد

همان باژ روم آنچ بود از نخست

سپاریم و عهدی بتازه درست

بخندید نوشین روان زان سخن

که مرد فرستاده افگند بن

بدو گفت اگر نامور کودکست

خرد با سخن نزد او اندکست

چه قیصر چه آن بی خرد رهنمون

ز دانش روان را گرفته زبون

همه هوشمندان اسکندری

گرفتند پیروزی و برتری

کسی کو بگردد ز پیمان ما

بپیچید دل از رای و فرمان ما

از آباد بومش بر آریم خاک

زگنج و ز لشکر نداریم باک

فرستادگان خاک دادند بوس

چنانچون بود مردم چابلوس

که ای شاه پیروز برترمنش

ز کار گذشته مکن سرزنش

همه سر به سر خاک رنج توایم

همه پاسبانان گنج توایم

چوخشنود گردد ز ما شهریار

نباشیم ناکام و بد روزگار

ز رنجی که ایدر شهنشاه برد

همه رومیان آن ندارند خرد

ز دینار پرکرده ده چرم گاو

به گنج آوریم از درباژ وساو

بکمی وبیشیش فرمان رواست

پذیرد ز ما گرچه آن ناسزاست

چنین داد پاسخ که ازکار گنج

سزاوار دستور باشد به رنج

همه رومیان پیش موبد شدند

خروشان و با اختر بد شدند

فراوان ز هر در سخن راندند

همه راز قیصر برو راندند

ز دینار گفتند وز گاو پوست

ز کاری که آرام روم اندروست

چنین گفت موبد اگر زر دهید

ز دیبا چه مایه بران سرنهید

بهنگام برگشتن شهریار

ز دیبای زربفت باید هزار

که خلعت بود شاه را هر زمان

چه با کهتران و چه با مهتران

برین برنهادند و گشتند باز

همه پاک بردند پیشش نماز

ببد شاه چندی بران رزمگاه

چوآسوده شد شهریار و سپاه

ز لشکر یکی مرد بگزید گرد

که داند شمار نبشت و سترد

سپاهی بدو داد تا باژ روم

ستاند سپارد به آباد بوم

وز آنجا بیامد سوی طیسفون

سپاهی پس پشت و پیش اندرون

همه یکسر آباد از سیم و زر

به زرین ستام و به زرین کمر

ز بس پرنیانی درفش سران

تو گفتی هوا شد همه پرنیان

در و دشت گفتی که زرین شدست

کمرها ز گوهر چو پروین شدست

چو نزدیک شهر اندر آمد ز راه

پذیره شدندش فراوان سپاه

همه پیش کسری پیاده شدند

کمر بسته و دل گشاده شدند

هر آنکس که پیمود با شاه راه

پیاده بشد تا در بارگاه

همه مهتران خواندند آفرین

بران شاه بیدار باداد ودین

چو تنگ اندر آمد به جای نشست

بهرمهتری شاه بنمود دست

سرآمد سخن گفتن موزه دوز

ز ماه محرم گذشته سه روز

جهانجوی دهقان آموزگار

چه گفت اندرین گردش روزگار

که روزی فرازست و روزی نشیب

گهی با خرامیم و گه با نهیب

سرانجام بستر بود تیره خاک

یکی را فراز و یکی را مغاک

نشانی نداریم ازان رفته‌گان

که بیدار و شادند اگر خفته گان

بدان گیتی ار چندشان برگ نیست

همان به که آویزش مرگ نیست

اگر صد سال بود سال اگر بیست و پنج

یکی شد چو یاد آید از روز رنج

چه آنکس که گوید خرامست وناز

چه گوید که دردست و رنج و نیاز

کسی را ندیدم بمرگ آرزوی

نه بی راه و از مردم نیکخوی

چه دینی چه اهریمن بت پرست

ز مرگند بر سر نهاده دو دست

چوسالت شد ای پیر برشست و یک

می‌و جام وآرام شد بی‌نمک

نبندد دل اندر سپنجی سرای

خرد یافته مردم پاکرای

بگاه بسیجیدن مرگ می

چو پیراهن شعر باشد بدی

فسرده تن اندر میان گناه

روان سوی فردوس گم کرده راه

ز یاران بسی ماند و چندی گذشت

تو با جام همراه مانده به دشت

زمان خواهم ازکرد گار زمان

که چندی بماند دلم شادمان

که این داستانها و چندین سخن

گذشته برو سال و گشته کهن

ز هنگام کی شاه تا یزدگرد

ز لفظ من آمد پراگنده گرد

بپیوندم و باغ بی‌خو کنم

سخنهای شاهنشهان نو کنم

هماناکه دل را ندارم به رنج

اگر بگذرم زین سرای سپنج

چه گوید کنون مرد روشن روان

ز رای جهاندار نوشین روان

چوسال اندر آمد بهفتاد و چار

پراندیشهٔ مرگ شد شهریار

جهان راهمی کدخدایی بجست

که پیراهن داد پوشد نخست

دگر کو بدرویش بر مهربان

بود راد و بی‌رنج روشن‌روان

پسر بد مر او را گرانمایه شش

همه راد وبینادل وشاه فش

بمردی و فرهنگ و پرهیز و رای

جوانان با دانش و دلگشای

از ایشان خردمند و مهتر بسال

گرانمایه هرمزد بد بی‌همال

سر افراز و بادانش و خوب چهر

بر آزادگان بر بگسترده مهر

بفرمود کسری به کارآگهان

که جویند راز وی اندر نهان

نگه داشتندی به روز و به شب

اگر داستان را گشادی دو لب

ز کاری که کردی بدی با بهی

رسیدی بشاه جهان آگهی

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت

که رازی همی‌داشتم در نهفت

ز هفتاد چون سالیان درگذشت

سر و موی مشکین چو کافور گشت

چومن بگذرم زین سپنجی سرای

جهان رابباید یکی کدخدای

که بخشایش آرد به درویش بر

به بیگانه و مردم خویش بر

ببخشد بپرهیزد از مهر گنج

نبندد دل اندر سرای سپنج

سپاسم ز یزدان که فرزند هست

خردمند و دانا و ایزد پرست

وز ایشان بهرمزد یازان ترم

برای و بهوشش فرازان ترم

ز بخشایش و بخشش و راستی

نبینم همی در دلش کاستی

کنون موبدان و ردان را بخواه

کسی کو کند سوی دانش نگاه

بخوانیدش و آزمایش کنید

هنر بر هنر بر فزایش کنید

شدند اندران موبدان انجمن

زهر در پژوهنده و رای زن

جهانجوی هرمزد را خواندند

بر نامدارنش بنشاندند

نخستین سخن گفت بوزرجمهر

که ای شاه نیک اختر خوب چهر

چه دانی کزو جان پاک و خرد

شود روشن وکالبد برخورد

چنین داد پاسخ که دانش به است

که داننده برمهتران بر مه است

بدانش بود مرد را ایمنی

ببندد ز بد دست اهریمنی

دگر بردباری و بخشایشست

که تن را بدو نام و آرایشست

بپرسید کز نیکوی سودمند

بگو ازچه گردد چو گردد بلند

چنین داد پاسخ که آنک از نخست

بنیک و بد آزرم هرکس بجست

بکوشید تا بردل هرکسی

ازو رنج بردن نباشد بسی

چنین داد پاسخ که هرکس که داد

بداد از تن خود همو بود شاد

نگه کرد پرسنده بوزرجمهر

بدان پاکدل مهتر خوب چهر

بدو گفت کز گفتنی هرچ هست

بگویم تو بشمر یکایک بدست

سراسر همه پرسشم یادگیر

به پاسخ همه داد بنیاد گیر

سخن را مگردان پس و پیش هیچ

جوانمردی وداد دادن بسیچ

اگر یادگیری چنین بی‌گمان

گشادست برتو در آسمان

که چندین به گفتار بشتافتم

ز پرسنده پاسخ فزون یافتم

جهاندار آموزگار تو باد

خرد جوشن و بخت یار تو باد

کنون هرچ دانم بپرسم ز داد

توپاسخ گزار آنچ آیدت یاد

ز فرزند کو بر پدر ارجمند

کدامست شایسته و بی‌گزند

ببخشایش دل سزاوار کیست

که بر درد او بر بباید گریست

ز کردار نیکی پشیمان کراست

که دل بر پشیمانی او گواست

سزاکیست کو را نکوهش کنیم

ز کردار او چون پژوهش کنیم

ز گیتی کجا بهتر آید گریز

که خیزد از آرام او رستخیز

بدین روزگار از چه باشیم شاد

گذشته چه بهتر که گیریم یاد

زمانه که او را بباید ستود

کدامست وما از چه داریم سود

گرانمایه‌تر کیست از دوستان

کز آواز او دل شود بوستان

کرا بیشتر دوست اندر جهان

که یابد بدو آشکار ونهان

همان نیز دشمن کرا بیشتر

که باشد برو بر بداندیش‌تر

سزاوار آرام بودن کجاست

که دارد جهاندار ازو پشت راست

ز گیتی زیانکارتر کارچیست

که بر کرده خود بباید گریست

ز چیزی که مردم همی‌پرورد

چه چیزیست کان زودتر بگذرد

ستمکاره کش نزد اوشرم نیست

کدامست کش مهر وآزرم نیست

تباهی بگیتی ز گفتار کیست

دل دوستانرا پر آزار کیست

چه چیزیست کان ننگ پیش آورد

همان بد ز گفتار خویش آورد

بیک روز تا شب برآمد ز کوه

ز گفتار دانا نیامد ستوه

چو هنگام شمع آمد از تیرگی

سرمهتران تیره از خیرگی

ز گفتار ایشان غمی گشت شاه

همی‌کرد خامش بپاسخ نگاه

گرانمایه هرمزد برپای خاست

یکی آفرین کرد بر شاه راست

که از شاه گیتی مبادا تهی

همی‌باد بر تخت شاهنشهی

مبادا که بی‌تو ببینیم تاج

گر آیین شاهی وگر تخت عاج

به پوزش جهان پیش تو خاک باد

گزند تو را چرخ تریاک باد

سخن هرچ او گفت پاسخ دهم

بدین آرزو رای فرخ نهم

ز فرزند پرسید دانا سخن

وزو بایدم پاسخ افگند بن

به فرزند باشد پدر شاددل

ز غمها بدو دارد آزاد دل

اگر مهربان باشد او بر پدر

به نیکی گراینده و دادگر

دگر آنک بر جای بخشایست

برو چشم را جای پالایشست

بزرگی که بختش پراگنده گشت

به پیش یکی ناسزا بنده گشت

ز کار وی ار خون خروشی رواست

که ناپارسایی برو پادشاست

دگر هر که با مردم ناسپاس

کند نیکویی ماند اندر هراس

هران کس که نیکی فرامش کند

خرد رابکوشد که بیهش کند

دگر گفت ازآرام راه گریز

گرفتن کجا خوبتر از ستیز

به شهری که بیداد شد پادشا

ندارد خردمند بودن روا

ز بیدادگر شاه باید گریز

کزن خیزد اندر جهان رستخیز

چه گوید که دانی که شادی بدوست

برادر بود با دلارام دوست

دگر آنک پرسد ز کار زمان

زمانی کزو گم شود بدگمان

روا باشد ار چند بستایدش

هم اندر ستایش بیفزایدش

دگر آنک پرسید ازمرد دوست

ز هر دوستی یارمندی نکوست

توانگر بود چادر او بپوش

چو درویش باشد تو با او بکوش

کسی کو فروتن‌تر و رادتر

دل دوستانش بدو شادتر

دگر آنک پرسد که دشمن کراست

کزو دل همیشه بدرد و بلاست

چوگستاخ باشد زبانش ببد

ز گفتار او دشمن آید سزد

دگر آنک پرسید دشوار چیست

بی‌آزار را دل پر آواز کیست

چو بد بود وبد ساز با وی نشست

یکی زندگانی بود چون کبست

دگر آنک گوید گوا کیست راست

که جان وخرد برگوا برگواست

به از آزمایش ندیدم گوا

گوای سخنگوی و فرمانروا

زیانکارتر کار گفتی که چیست

که فرجام ازان بد بباید گریست

چوچیره شود بر دلت بر هوا

هوا بگذرد همچو باد هوا

پشیمانی آرد بفرجام سود

گل آرزو را نشاید بسود

دگر آنک گوید که گردان ترست

که چون پای جویی بدستت سرست

چنین دوستی مرد نادان بود

سرشتش بدو رای گردان بود

دگر آنک گوید ستمکاره کیست

بریده دل ازشرم و بیچاره کیست

چوکژی کند مرد بیچاره خوان

چوبی شرمی آرد ستمکاره خوان

هرآنکس که او پیشه گیرد دروغ

ستمکاره‌ای خوانمش بی‌فروغ

تباهی که گفتی ز گفتار کیست

پرآزارتر درد آزار کیست

سخن چین و دو رومی و بیکار مرد

دل هوشیاران کند پر ز درد

بپرسید دانا که عیب از چه بیش

که باشد پشیمان ز گفتار خویش

هرآنکس که راند سخن بر گزاف

بود بر سر انجمن مرد لاف

بگاهی که تنها بود در نهفت

پشیمان شود زان سخنها که گفت

هم اندر زمان چون گشاید سخن

به پیش آرد آن لافهای کهن

خردمند و گر مردم بی‌هنر

کس از آفرنیش نیابد گذر

چنین بود تا بود دوران دهر

یکی زهر یابد یکی پای زهر

همه پرسش این بود و پاسخ همین

که برشاه باد از جهان آفرین

زبانها بفرمانش گوینده باد

دل راد او شاد و جوینده باد

شهنشاه کسری ازو خیره ماند

بسی آفرین کیانی بخواند

ز گفتار او انجمن شاد شد

دل شهریار از غم آزاد شد

نبشتند عهدی بفرمان شاه

که هرمزد را داد تخت و کلاه

چوقرطاس رومی شد از باد خشک

نهادند مهری بروبر ز مشک

به موبد سپردند پیش ردان

بزرگان و بیدار دل بخردان

جهان را نمایش چو کردار نیست

نهانش جز از رنج وتیمار نیست

اگر تاج داری اگر گرم و رنج

همان بگذری زین سرای سپنج

بپیوستم این عهد نوشین روان

به پیروزی شهریار جوان

یکی نامهٔ شهریاران بخوان

نگر تاکه باشد چو نوشین روان

برای و بداد و ببزم و به جنگ

چو روزش سرآمد نبودش درنگ

توای پیر فرتوت بی‌توبه مرد

خرد گیر وز بزم و شادی بگرد

جهان تازه شد چون قدح یافتی

روانرا ز توبه تو برتافتی

چه گفت آن سراینده سالخورد

چو اندرز نوشین روان یاد کرد

سخنهای هرمزد چون شد ببن

یکی نو پی افگند موبد سخن

هم آواز شد رایزن با دبیر

نبشتند پس نامه‌ای بر حریر

دلارای عهدی ز نوشین روان

به هرمزد ناسالخورده جوان

سرنامه از دادگر کرد یاد

دگر گفت کین پند پور قباد

بدان ای پسر کین جهان بی‌وفاست

پر از رنج و تیمار و درد و بلاست

هرآنگه که باشی بدو شادتر

ز رنج زمانه دل آزادتر

همه شادمانی بمانی به جای

بباید شدن زین سپنجی سرای

چو اندیشه رفتن آمد فراز

برخشنده روز و شب دیریاز

بجستیم تاج کیی را سری

که بر هر سری باشد او افسری

خردمند شش بود ما را پسر

دل فروز و بخشنده و دادگر

تو را برگزیدم که مهتر بدی

خردمند و زیبای افسر بدی

بهشتاد بر بود پای قباد

که در پادشاهی مرا کرد یاد

کنون من رسیدم به هفتاد و چار

تو راکردم اندر جهان شهریار

جز آرام وخوبی نجستم برین

که باشد روان مرا آفرین

امیدم چنانست کز کردگار

نباشی جز از شاد و به روزگار

گر ایمن کنی مردمان را بداد

خود ایمن بخسبی و از داد شاد

به پاداش نیکی بیابی بهشت

بزرگ آنک او تخم نیکی بکشت

نگر تا نباشی به جز بردبار

که تندی نه خوب آید از شهریار

جهاندار وبیدار و فرهنگ‌جوی

بماند همه ساله با آبروی

بگرد دروغ ایچ گونه مگرد

چوگردی شود بخت را روی زرد

دل ومغز را دور دار از شتاب

خرد را شتاب اندرآرد به خواب

به نیکی گرای و به نیکی بکوش

بهرنیک و بد پند دانا نیوش

نباید که گردد بگرد تو بد

کزان بد تو را بی گمان بد رسد

همه پاک پوش و همه پاک خور

همه پندها یادگیر از پدر

ز یزدان گشای و به یزدان گرای

چو خواهی که باشد تو را رهنمای

جهان را چو آباد داری بداد

بود تخت آباد و دهر از تو شاد

چو نیکی نمایند پاداش کن

ممان تا شود رنج نیکی کهن

خردمند را شاد و نزدیک دار

جهان بر بداندیش تاریک دار

بهرکار با مرد دانا سگال

به رنج تن از پادشاهی منال

چویابد خردمند نزد تو راه

بماند بتو تاج و تخت و کلاه

هرآنکس که باشد تو را زیردست

مفرمای در بی‌نوایی نشست

بزرگان وآزادگان را بشهر

ز داد تو باید که یابند بهر

ز نیکی فرومایه را دور دار

به بیدادگر مرد مگذار کار

همه گوش ودل سوی درویش دار

همه کار او چون غم خویش دار

ور ای دونک دشمن شود دوستدار

تو در بوستان تخم نیکی بکار

چو از خویشتن نامور داد داد

جهان گشت ازو شاد و او از تو شاد

بر ارزانیان گنج بسته مدار

ببخشای بر مرد پرهیزکار

که گر پند ما را شوی کاربند

همیشه بماند کلاهت بلند

که نیکی دهش نیک خواه تو باد

همه نیکی اندر پناه تو باد

مبادت فراموش گفتار من

اگر دور مانی ز دیدار من

سرت سبز باد و دلت شادمان

تنت پاک و دور از بد بدگمان

همیشه خرد پاسبان تو باد

همه نیکی اندر گمان تو باد

چو من بگذرم زین جهان فراخ

برآورد باید یکی خوب کاخ

بجای کزو دور باشد گذر

نپرد بدو کرکس تیزپر

دری دور برچرخ ایوان بلند

ببالا برآورده چون ده کمند

نبشته برو بارگاه مرا

بزرگی و گنج و سپاه مرا

فراوان ز هر گونه افگندنی

هم از رنگ و بوی و پراگندنی

بکافور تن را توانگر کنید

زمشک از بر ترگم افسر کنید

ز دیبای زربفت پرمایه پنج

بیارید ناکار دیده ز گنج

بپوشید برما به رسم کیان

بر آیین نیکان ما در میان

بسازید هم زین نشان تخت عاج

بر آویخته ازبر عاج تاج

همان هرچه زرین به پیش اندرست

اگر طاس و جامست اگر گوهرست

گلاب و می و زعفران جام بیست

ز مشک و ز کافور و عنبر دویست

نهاده ز دست چپ و دست راست

ز فرمان فزونی نباید نه کاست

ز خون کرد باید تهیگاه خشک

بدو اندر افگنده کافور و مشک

ازان پس برآرید درگاه را

نباید که بیند کسی شاه را

چو زین گونه بد کار آن بارگاه

نیابد بر ما کسی نیز راه

ز فرزند وز دودهٔ ارجمند

کسی کش ز مرگ من آید گزند

بیاساید از بزم و شادی دو ماه

که این باشد آیین پس از مرگ شاه

سزد گر هرآنکو بود پارسا

بگرید برین نامور پادشا

ز فرمان هرمزد برمگذرید

دم خویش بی رای او مشمرید

فراوان بران نامه هرکس گریست

پس از عهد یک سال دیگر بزیست

برفت و بماند این سخن یادگار

تو این یادگارش بزنهار دار

کنون زین سپس تاج هرمزد شاه

بیارایم و برنشانم بگاه

...

0
پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۶ – داستان درنهادن شطرنج

چنین گفت موبد که یک روز شاه

به دیبای رومی بیاراست گاه

بیاویخت تاج از بر تخت عاج

همه جای عاج و همه جای تاج

همه کاخ پر موبد و مرزبان

ز بلخ و ز بامین و ز کرزبان

چنین آگهی یافت شاه جهان

ز گفتار بیدار کارآگهان

که آمد فرستادهٔ شاه هند

ابا پیل و چتر و سواران سند

شتروار بارست با او هزار

همی راه جوید بر شهریار

همانگه چو بشنید بیدار شاه

پذیره فرستاد چندی سپاه

چو آمد بر شهریار بزرگ

فرستادهٔ نامدار و سترگ

برسم بزرگان نیایش گرفت

جهان آفرین را ستایش گرفت

گهرکرد بسیار پیشش نثار

یکی چتر و ده پیل با گوشوار

بیاراسته چتر هندی به زر

بدو بافته چند گونه گهر

سر بار بگشاد در بارگاه

بیاورد یک سر همه نزد شاه

فراوان ببار اندرون سیم و زر

چه از مشک و عنبر چه از عود تر

ز یاقوت والماس وز تیغ هند

همه تیغ هندی سراسر پرند

ز چیزی که خیزد ز قنوج و رای

زده دست و پای آوریده به جای

ببردند یک سر همه پیش تخت

نگه کرد سالار خورشید بخت

ز چیزی که برد اندران رای رنج

فرستاد کسری سراسر به گنج

بیاورد پس نامه‌ای بر پرند

نبشته بنوشین‌روان رای هند

یکی تخت شطرنج کرده به رنج

تهی کرده از رنج شطرنج گنج

بیاورد پیغام هندی ز رای

که تا چرخ باشد تو بادی به جای

کسی کو بدانش برد رنج بیش

بفرمای تا تخت شطرنج پیش

نهند و ز هر گونه رای آورند

که این نغز بازی به جای آورند

بدانند هرمهره‌ای را به نام

که گویند پس خانهٔ او کدام

پیاده بدانند و پیل و سپاه

رخ واسب و رفتار فرزین و شاه

گراین نغز بازی به جای آورند

درین کار پاکیزه رای آورند

همان باژ و ساوی که فرمودشاه

به خوبی فرستم بران بارگاه

وگر نامداران ایران گروه

ازین دانش آیند یک سر ستوه

چو با دانش ما ندارند تاو

نخواهند زین بوم و بر باژ و ساو

همان باژ باید پذیرفت نیز

که دانش به از نامبردار چیز

دل و گوش کسری بگوینده داد

سخنها برو کرد گوینده یاد

نهادند شطرنج نزدیک شاه

به مهره درون کرد چندی نگاه

ز تختش یکی مهره از عاج بود

پر از رنگ پیکر دگر ساج بود

بپرسید ازو شاه پیروزبخت

ازان پیکر ومهره ومشک وتخت

چنین داد پاسخ که ای شهریار

همه رسم و راه از در کارزار

ببینی چویابی به بازیش راه

رخ و پیل و آرایش رزمگاه

بدو گفت یک هفته ما را زمان

ببازیم هشتم به روشن‌روان

یکی خرم ایوان بپرداختند

فرستاده را پایگه ساختند

رد وموبدان نماینده راه

برفتند یک سر به نزدیک شاه

نهادند پس تخت شطرنج پیش

نگه کرد هریک ز اندازه بیش

بجستند و هر گونه‌ای ساختند

ز هر دست یکبارش انداختند

یکی گفت وپرسید و دیگر شنید

نیاورد کس راه بازی پدید

برفتند یکسر پرآژنگ چهر

بیامد برشاه بوزرجمهر

ورا زان سخن نیک ناکام دید

به آغاز آن رنج فرجام دید

به کسری چنین گفت کای پادشا

جهاندار و بیدار و فرمانروا

من این نغز بازی به جای آورم

خرد را بدین رهنمای آورم

بدو گفت شاه این سخن کارتست

که روشن‌روان بادی وتندرست

کنون رای قنوج گوید که شاه

ندارد یکی مرد جوینده راه

شکست بزرگ است بر موبدان

به در گاه و بر گاه و بر بخردان

بیاورد شطرنج بوزرجمهر

پراندیشه بنشست و بگشاد چهر

همی‌جست بازی چپ و دست راست

همی‌راند تا جای هریک کجاست

به یک روز و یک شب چو بازیش یافت

از ایوان سوی شاه ایران شتافت

بدو گفت کای شاه پیروزبخت

نگه کردم این مهره و مشک و تخت

به خوبی همه بازی آمد به جای

به بخت بلند جهان کدخدای

فرستادهٔ شاه را پیش خواه

کسی را که دارند ما را نگاه

شهنشاه باید که بیند نخست

یکی رزمگاهست گویی درست

ز گفتار او شاد شد شهریار

ورا نیک پی خواند و به روزگار

بفرمود تا موبدان و ردان

برفتند با نامور بخردان

فرستاده رای را پیش خواند

بران نامور پیشگاهش نشاند

بدو گفت گوینده بوزرجمهر

که ای موبد رای خورشید چهر

ازین مهرها رای با توچه گفت

که همواره با توخرد باد جفت

چنین داد پاسخ که فرخنده‌رای

چو از پیش او من برفتم ز جای

مرا گفت کین مهرهٔ ساج و عاج

ببر پیش تخت خداوند تاج

بگویش که با موبد و رای‌زن

بنه پیش و بنشان یکی انجمن

گر این نغز بازی به جای آورند

پسندیده و دلربای آورند

همین بدره و برده و باژ و ساو

فرستیم چندانک داریم تاو

و گر شاه و فرزانگان این به جای

نیارند روشن ندارند رای

وگر شاه وفرزانگان این بجای

نیارند روشن ندارند رای

نباید که خواهد ز ما باژ و گنج

دریغ آیدش جان دانا به رنج

چو بیند دل و رای باریک ما

فزونتر فرستد به نزدیک ما

برتخت آن شاه بیداربخت

بیاورد و بنهاد شطرنج وتخت

چنین گفت با موبدان و ردان

که‌ای نامور پاک دل بخردان

همه گوش دارید گفتار اوی

هم آن را هشیار سالار اوی

بیاراست دانا یکی رزمگاه

به قلب اندرون ساخته جای شاه

چپ و راست صف برکشیده سوار

پیاده به پیش اندرون نیزه دار

هشیوار دستور در پیش شاه

به رزم اندرونش نماینده راه

مبارز که اسب افگند بر دو روی

به دست چپش پیل پرخاشجوی

وزو برتر اسبان جنگی به پای

بدان تاکه آید به بالای رای

چو بوزرجمهر آن سپه را براند

همه انجمن درشگفتی بماند

غمی شد فرستادهٔ هند سخت

بماند اندر آن کار هشیار بخت

شگفت اندرو مرد جادو بماند

دلش را به اندیشه اندر نشاند

که این تخت شطرنج هرگز ندید

نه از کاردانان هندی شنید

چگونه فراز آمدش رای این

به گیتی نگیرد کسی جای این

چنان گشت کسری ز بوزرجمهر

که گفتی بدوبخت بنمود چهر

یکی جام فرمود پس شهریار

که کردند پرگوهر شاهوار

یکی بدره دینار واسبی به زین

بدو داد و کردش بسی آفرین

بشد مرد دانا به آرام خویش

یکی تخت و پرگار بنهاد پیش

به شطرنج و اندیشهٔ هندوان

نگه کرد و بفزود رنج روان

خرد بادل روشن انباز کرد

به اندیشه بنهاد برتخت نرد

دومهره بفرمود کردن ز عاج

همه پیکر عاج همرنگ ساج

یکی رزمگه ساخت شطرنج وار

دو رویه برآراسته کارزار

دولشکر ببخشید بر هشت بهر

همه رزمجویان گیرنده شهر

زمین وار لشکر گهی چارسوی

دوشاه گرانمایه و نیک خوی

کم و بیش دارند هر دو به هم

یکی از دگر برنگیرد ستم

به فرمان ایشان سپاه از دو روی

به تندی بیاراسته جنگجوی

یکی را چوتنها بگیرد دو تن

ز لشکر برین یک تن آید شکن

به هرجای پیش وپس اندر سپاه

گرازان دو شاه اندران رزمگاه

همی این بران آن برین برگذشت

گهی رزم کوه و گهی رزم دشت

برین گونه تا بر که بودی شکن

شدندی دو شاه و سپاه انجمن

بدین سان که گفتم بیاراست نرد

برشاه شد یک به یک یاد کرد

وزان رفتن شاه برترمنش

همانش ستایش همان سرزنش

ز نیروی و فرمان و جنگ سپاه

بگسترد و بنمود یک یک شاه

دل شاه ایران ازو خیره ماند

خرد را باندیشه اندر نشاند

همی‌گفت کای مرد روشن‌روان

جوان بادی و روزگارت جوان

بفرمود تا ساروان دو هزار

بیارد شتر تا در شهریار

ز باری که خیزد ز روم و ز چین

ز هیتال و مکران و ایران زمین

ز گنج شهنشاه کردند بار

بشد کاروان از در شهریار

چوشد بارهای شتر ساخته

دل شاه زان کار پرداخته

فرستادهٔ رای را پیش خواند

ز دانش فراوان سخنها براند

یکی نامه بنوشت نزدیک اوی

پر از دانش و رامش و رنگ و بوی

سر نامه کرد آفرین بزرگ

به یزدان پناهش ز دیو سترگ

دگر گفت کای نامور شاه هند

ز دریای قنوج تا پیش سند

رسیداین فرستادهٔ رای‌زن

ابا چتر و پیلان بدین انجمن

همان تخت شطرنج و پیغام رای

شنیدیم و پیغامش امد بجای

ز دانای هندی زمان خواستیم

به دانش روان را بیاراستیم

بسی رای زد موبد پاک‌رای

پژوهید وآورد بازی به جای

کنون آمد این موبد هوشمند

به قنوج نزدیک رای بلند

شتروار بار گران دو هزار

پسندیده بار از در شهریار

نهادیم برجای شطرنج نرد

کنون تا به بازی که آرد نبرد

برهمن فر وان بود پاک‌رای

که این بازی آرد به دانش به جای

ز چیزی که دید این فرستاده رنج

فرستد همه رای هندی به گنج

ورای دون کجا رای با راهنمای

بکوشند بازی نیاید به جای

شتروار باید که هم زین شمار

به پیمان کند رای قنوج بار

کند بار همراه با بار ما

چنینست پیمان و بازار ما

چوخورشید رخشنده شد بر سپهر

برفت از در شاه بوزرجمهر

چو آمد ز ایران به نزدیک رای

برهمن بشادی و را رهنمای

ابا بار با نامه وتخت نرد

دلش پر ز بازار ننگ ونبرد

چو آمد به نزدیکی تخت اوی

بدید آن سر و افسر و بخت اوی

فراوانش بستود بر پهلوی

بدو داد پس نامهٔ خسروی

ز شطرنج وز راه وز رنج رای

بگفت آنچه آمد یکایک به جای

پیام شهنشاه با او بگفت

رخ رای هندی چوگل برشگفت

بگفت آن کجا دید پاینده مرد

چنان هم سراسر بیاورد نرد

ز بازی و از مهره و رای شاه

وزان موبدان نماینده راه

به نامه دورن آنچه کردست یاد

بخواند بداند نپیچد ز داد

ز گفتار اوشد رخ شاه زرد

چو بشنید گفتار شطرنج و نرد

بیامد یکی نامور کدخدای

فرستاده را داد شایسته‌جای

یکی خرم ایوان بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

زمان خواست پس نامور هفت روز

برفت آنک بودند دانش فروز

به کشور ز پیران شایسته مرد

یکی انجمن کرد و بنهاد نرد

به یک هفته آنکس که بد تیزویر

ازان نامداران برنا و پیر

همی‌بازجستند بازی نرد

به رشک و برای وبه ننگ و نبرد

بهشتم چنین گفت موبد به رای

که این را نداند کسی سر زپای

مگر با روان یار گردد خرد

کزین مهره بازی برون آورد

بیامد نهم روز بوزرجمهر

پر از آرزو دل پرآژنگ چهر

که کسری نفرمود ما را درنگ

نباید که گردد دل شاه تنگ

بشد موبدان را ازان دل دژم

روان پر زغم ابروان پر زخم

بزرگان دانا به یک سو شدند

به نادانی خویش خستو شدند

چو آن دید بنشست بوزرجمهر

همه موبدان برگشادند چهر

بگسترد پیش اندرون تخت نرد

همه گردش مهرها یاد کرد

سپهدار بنمود و جنگ سپاه

هم آرایش رزم و فرمان شاه

ازو خیره شد رای با رای‌زن

ز کشور بسی نامدار انجمن

همه مهتران آفرین خواندند

ورا موبد پاک دین خواندند

ز هر دانشی زو بپرسید رای

همه پاسخ آمد یکایک به جای

خروشی برآمد ز دانندگان

ز دانش پژوهان وخوانندگان

که اینت سخنگوی داننده مرد

نه از بهر شطرنج و بازی نرد

بیاورد زان پس شتر دو هزار

همه گنج قنوح کردند بار

ز عود و ز عنبر ز کافور و زر

همه جامه وجام پیکر گهر

ابا باژ یکساله از پیشگاه

فرستاد یک سر به درگاه شاه

یکی افسری خواست از گنج رای

همان جامهٔ زر ز سر تا به پای

بدو داد وچند آفرین کرد نیز

بیارانش بخشید بسیار چیز

شتر دو ازار آنک از پیش برد

ابا باژ و هدیه مر او را سپرد

یکی کاروان بد که کس پیش ازان

نراند و نبد خواسته بیش ازان

بیامد ز قنوج بوزرجمهر

برافراخته سر بگردان سپهر

دلی شاد با نامه شاه هند

نبشته به هندی خطی بر پرند

که رای و بزرگان گوایی دهند

نه از بیم کزنیک رایی دهند

که چون شاه نوشین‌روان کس ندید

نه از موبد سالخورده شنید

نه کس دانشی تر ز دستور اوی

ز دانش سپهرست گنجور اوی

فرستاده شد باژ یک ساله پیش

اگر بیش باید فرستیم بیش

ز باژی که پیمان نهادیم نیز

فرستاده شد هرچ بایست چیز

چو آگاهی آمد ز دانا به شاه

که با کام و با خوبی آمد ز راه

ازان آگهی شاد شد شهریار

بفرمود تاهرک بد نامدار

ز شهر و ز لشکر خبیره شدند

همه نامداران پذیره شدند

به شهر اندر آمد چنان ارجمند

به پیروزی شهریار بلند

به ایوان چو آمد به نزدیک تخت

برو شهریار آفرین کرد سخت

ببر در گرفتش جهاندار شاه

بپرسیدش از رای وز رنج راه

بگفت آنک جا رفت بوزرجمهر

ازان بخت بیدار و مهر سپهر

پس آن نامه رای پیروزبخت

بیاورد و بنهاد در پیش تخت

بفرمود تا یزدگرد دبیر

بیامد بر شاه دانش‌پذیر

چو آن نامه رای هندی بخواند

یکی انجمن درشگفتی بماند

هم از دانش و رای بوزرجمهر

ازان بخت سالار خورشید چهر

چنین گفت کسری که یزدان سپاس

که هستم خردمند و نیکی‌شناس

مهان تاج وتخت مرا بنده‌اند

دل وجان به مهر من آگنده‌اند

شگفتی‌تر از کار بوزرجمهر

که دانش بدو داد چندین سپهر

سپاس از خداوند خورشید وماه

کزویست پیروزی و دستگاه

برین داستان برسخن ساختم

به طلخند و شطرنج پرداختم

...

0
پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۷ – داستان طلخند و گو

چنین گفت شاهوی بیداردل

که ای پیر دانای و بسیار دل

ایا مرد فرزانه و تیز ویر

ز شاهوی پیر این سخن یادگیر

که درهند مردی سرافراز بود

که با لشکر و خیل و با ساز بود

خنیده بهر جای جمهور نام

به مردی بهر جای گسترده گام

چنان پادشا گشته برهندوان

خردمند و بیدار و روشن‌روان

ورا بود کشمیر تا مرز چین

برو خواندندی به داد آفرین

به مردی جهانی گرفته بدست

ورا سندلی بود جای نشست

همیدون بدش تاج و گنج و سپاه

همیدون نگین وهمیدون کلاه

هنرمند جمهور فرهنگ جوی

سرافراز با دانش و آبروی

بدو شادمان زیردستان اوی

چه شهری چه از در پرستان اوی

زنی بود هم گوهرش هوشمند

هنرمند و با دانش و بی‌گزند

پسر زاد زان شاه نیکو یکی

که پیدا نبود از پدر اندکی

پدر چون بدید آن جهاندار نو

هم اندر زمان نام کردند گو

برین برنیامد بسی روزگار

که بیمار شد ناگهان شهریار

به کدبانو اندرز کرد و به مرد

جهانی پر از دادگو را سپرد

ز خردی نشایست گو بخت را

نه تاج و کمر بستن و تخت را

سران راهمه سر پر از گرد بود

ز جمهورشان دل پر از درد بود

ز بخشیدن و خوردن و داد اوی

جهان بود یک سر پر از یاد اوی

سپاهی و شهری همه انجمن

زن و کودک و مرد شد رای زن

که این خرد کودک نداند سپاه

نه داد و نه خشم و نه تخت و کلاه

همه پادشاهی شود پرگزند

اگر شهریاری نباشد بلند

به دنبر برادر بد آن شاه را

خردمند وشایستهٔ گاه را

کجا نام آن نامور مای بود

به دنبر نشسته دلارای بود

جهاندیدگان یک به یک شاه‌جوی

ز سندل به دنبر نهادند روی

بزرگان کشمیر تا مرز چین

به شاهی بدو خواندند آفرین

ز دنبر بیامد سرافراز مای

به تخت کیان اندر آورد پای

همان تاج جمهور بر سر نهاد

بداد و ببخشش در اندر گشاد

چو با سازشد مام گو را بخواست

بپرورد و با جان همی‌داشت راست

پری چهره آبستن آمد ز مای

پسر زاد ازین نامور کدخدای

ورا پادشا نام طلخند کرد

روان را پر از مهر فرزند کرد

دوساله شد این خرد و گو هفت سال

دلاور گوی بود با فر و یال

پس از چند گه مای بیمار شد

دل زن برو پر ز تیمار شد

دوهفته برآمد به زاری بمرد

برفت وجهان دیگری را سپرد

همه سندلی زار و گریان شدند

ز درد دل مای بریان شدند

نشستند یک ماه باسوگ شاه

سرماه یک سر بیامد سپاه

همه نامداران وگردان شهر

هرآنکس که او را خرد بود بهر

سخن رفت هرگونه بر انجمن

چنین گفت فرزانه‌ای رای‌زن

که این زن که از تخم جمهور بود

همیشه ز کردار بد دور بود

همه راستی خواستی نزد شوی

نبود ایچ تابود جز دادجوی

نژادیست این ساخته داد را

همه راستی را و بنیاد را

همان به که این زن بود شهریار

که او ماند زین مهتران یادگار

زگفتار او رام گشت انجمن

فرستاده شد نزد آن پاک تن

که تخت دو فرزند را خود بگیر

فزاینده کاریست این ناگزیر

چوفرزند گردد سزاوار گاه

بدو ده بزرگی و گنج و سپاه

ازان پس هم آموزگارش تو باش

دلارام و دستور و رایش تو باش

به گفتار ایشان زن نیک بخت

بیفراخت تاج و بیاراست تخت

فزونی وخوبی وفرهنگ وداد

همه پادشاهی بدو گشت شاد

دوموبد گزین کرد پاکیزه‌رای

هنرمند و گیتی سپرده به پای

بدیشان سپرد آن دو فرزند را

دو مهتر نژاد خردمند را

نبودند ز ایشان جدا یک زمان

بدیدار ایشان شده شادمان

چو نیرو گرفتند و دانا شدند

بهر دانشی بر توانا شدند

زمان تا زمان یک ز دیگر جدا

شدندی برمادر پارسا

که ازماکدامست شایسته‌تر

به دل برتر و نیز بایسته‌تر

چنین گفت مادر به هر دو پسر

که تا از شما باکه یابم هنر

خردمندی ورای و پرهیز و دین

زبان چرب و گوینده و بفرین

چودارید هر دو ز شاهی نژاد

خرد باید و شرم و پرهیز وداد

چوتنها شدی سوی مادر یکی

چنین هم سخن راندی اندکی

که از ما دو فرزند کشور کراست

به شاهی و این تخت و افسرکراست

بدو مام گفتی که تخت آن تست

هنرمندی و رای و بخت آن تست

به دیگر پسرهم ازینسان سخن

همی‌راندی تا سخن شد کهن

دل هرد وان شاد کردی به تخت

به گنج وسپاه وبنام و به بخت

رسیدند هر دو به مردی به جای

بدآموز شد هر دو را رهنمای

زرشک اوفتادند هردو به رنج

برآشوفتند ازپی تاج وگنج

همه شهرزایشان بدونیم گشت

دل نیک مردان پرازبیم گشت

زگفت بدآموز جوشان شدند

به نزدیک مادرخروشان شدند

بگفتند کزماکه زیباترست

که برنیک وبد برشکیباترست

چنین پاسخ آورد فرزانه زن

که باموبدی یکدل ورای زن

شمارابباید نشستن نخست

برام وباکام فرجام جست

ازان پس خنیده بزرگان شهر

هرآنکس که اودارد از رای بهر

یکایک بگوییم با رهنمون

نه خوبست گرمی به کاراندرون

کسی کو بجوید همی تاج وگاه

خردباید ورای وگنج وسپاه

چو بیدادگر پادشاهی کند

جهان پر ز گرم وتباهی کند

به مادر چنین گفت پرمایه گو

کزین پرسش اندر زمانه مرو

اگر کشور ازمن نگیرد فروغ

به کژی مکن هیچ رای دروغ

به طلخند بسپار گنج وسپاه

من او را یکی کهترم نیکخواه

وگر من به سال وخرد مهترم

هم از پشت جمهور کنداورم

بدو گوی تا از پی تاج و تخت

نگیرد به بی‌دانشی کارسخت

بدو گفت مادر که تندی مکن

براندیشه باید که رانی سخن

هرآنکس که برتخت شاهی نشست

میان بسته باید گشاده دو دست

نگه داشتن جان پاک از بدی

بدانش سپردن ره بخردی

هم از دشمن آژیر بودن به جنگ

نگه داشتن بهرهٔ نام و ننگ

ز داد و ز بیداد شهر و سپاه

بپرسد خداوند خورشید و ماه

اگر پشه از شاه یابد ستم

روانش به دوزخ بماند دژم

جهان از شب تیره تاریک‌تر

دلی باید ازموی باریک‌تر

که از بد کند جان و تن را رها

بداند که کژی نیارد بها

چو بر سرنهد تاج بر تخت داد

جهانی ازان داد باشند شاد

سرانجام بستر ز خشتست وخاک

وگر سوخته گردد اندر مغاک

ازین دودمان شاه جمهور بود

که رایش ز کردار بد دور بود

نه هنگام بد مردن او را بمرد

جهان را به کهتر برادر سپرد

زد نبر بیامد سرافراز مای

جوان بود و بینا دل وپاک رای

همه سندلی پیش اوآمدند

پر از خون دل و شاه جو آمدند

بیامد به تخت مهی برنشست

میان تنگ بسته گشاده دو دست

مرا خواست انباز گشتیم وجفت

بدان تا نماند سخن درنهفت

اگر زانک مهتر برادر تویی

به هوش وخرد نیز برتر تویی

همان کن که جان را نداری به رنج

ز بهر سرافرازی و تاج وگنج

یکی ازشما گرکنم من گزین

دل دیگری گردد از من بکین

مریزید خون از پی تاج وگنج

که برکس نماند سرای سپنج

ز مادر چو بشنید طلخند پند

نیامدش گفتار او سودمند

بمارد چنین گفت کز مهتری

همی از پی گو کنی داوری

به سال ار برادر ز من مهترست

نه هرکس که او مهتر او بهترست

بدین لشکر من فروان کسست

که همسال او به آسمان کرکسست

که هرگز نجویند گاه وسپاه

نه تخت و نه افسر نه گنج و کلاه

پدر گر به روز جوانی بمرد

نه تخت بزرگی کسی راسپرد

دلت جفت بینم همی سوی گو

برآنی که او را کنی پیشرو

من ازگل برین گونه مردم کنم

مبادا که نام پدر گم کنم

یکی مادرش سخت سوگند خورد

که بیزارم از گنبد لاژورد

اگرهرگز این آرزو خواستم

ز یزدان وبردل بیاراستم

مبر زین سن جز به نیکی گمان

مشو تیز باگردش آسمان

که آن راکه خواهد دهد نیکوی

نگر جز به یزدان به کس نگروی

من انداختم هرچ آمد ز پند

اگر نیست پند منت سودمند

نگر تاچه بهتر ز کارآن کنید

وزین پند من توشهٔ جان کنید

وزان پس همه بخردان را بخواند

همه پندها پیش ایشان براند

کلید درگنج دو پادشا

که بودند بادانش و پارسا

بیاورد وکرد آشکارا نهان

به پیش جهاندیدگان ومهان

سراسر بر ایشان ببخشید راست

همه کام آن هر دو فرزند خواست

چنین گفت زان پس به طلخند گو

که ای نیک دل نامور یار نو

شنیدم که جمهور چندی ز مای

سرافرازتر بد به سال و برای

پدرت آن گرانمایه نیکخوی

نکرد ایچ ازان پیش تخت آرزوی

نه ننگ آمدش هرگز از کهتری

نجست ایچ بر مهتران مهتری

نگر تا پسندد چنین دادگر

که من پیش کهتر ببندم کمر

نگفت مادر سخن جز به داد

تو را دل چرا شد ز بیداد شاد

ز لشکر بخوانیم چندی مهان

خردمند و برگشته گرد جهان

ز فرزانگان چون سخن بشنویم

برای و به گفتارشان بگرویم

ز ایوان مادر بدین گفت‌وگوی

برفتند ودلشان پر از جست‌وجوی

برین برنهادند هر دو جوان

کزان پس ز گردان وز پهلوان

ز دانا وپاکان سخن بشنویم

بران سان که باشد بدان بگرویم

کز ایشان همی دانش آموختیم

به فرهنگ دلها برافروختیم

بیامد دو فرزانه رهنمای

میانشان همی‌رفت هر گونه رای

همی‌خواست فرزانه گو که گو

بود شاه درسندلی پیشرو

هم آنکس که استاد طلخند بود

به فرزانگی هم خردمند بود

همی این بران بر زد وآن برین

چنین تا دو مهتر گرفتند کین

نهاده بدند اندر ایوان دو تخت

نشسته به تخت آن دو پیروز بخت

دلاور دو فرزانه بردست راست

همی هریکی ازجهان بهرخواست

گرانمایگان را همه خواندند

بایوان چپ و راست بنشاندند

زبان برگشادند فرزانگان

که ای سرفرازان ومردانگان

ازین نامداران فرخ‌نژاد

که دارید رسم پدرشان به یاد

که خواهید برخویشتن پادشا

که دانید زین دوجوان پارسا

فروماندند اندران موبدان

بزرگان و بیدار دل بخردان

نشسته همی دوجوان بر دو تخت

بگفت دو فرزانه نیکبخت

بدانست شهری و هم لشکری

کزان کارجنگ آید و داوری

همه پادشاهی شود بر دو نیم

خردمند ماند به رنج وبه بیم

یکی ز انجمن سر برآورد راست

به آوا سخن گفت و برپای خاست

که ما از دو دستور دو شهریار

چه یاریم گفتن که آید به کار

بسازیم فردا یکی انجمن

بگوییم با یکدگر تن به تن

وزان پس فرستیم یک یک پیام

مگر شهریاران بیابند کام

برفتند ز ایوان ژکان و دژم

لبان پر ز باد و روان پر ز غم

بگفتند کین کار با رنج گشت

ز دست جهاندیده اندر گذشت

برادر ندیدیم هرگز دو شاه

دو دستور بدخواه در پیشگاه

ببودند یک شب پرآژنگ چهر

بدانگه که برزد سر از کوه مهر

برفتند یک سر بزرگان شهر

هرآنکس که شان بود زان کار بهر

پر آواز شد سندلی چار سوی

سخن رفت هرگونه بی‌آرزوی

یکی راز ز گردان بگو بود رای

یکی سوی طلخند بد رهنمای

زبانها ز گفتارشان شد ستوه

نگشتند همرای و با هم گروه

پراگنده گشت آن بزرگ انجمن

سپاهی وشهری همه تن به تن

یکی سوی طلخند پیغام کرد

زبان را زگو پر ز دشنام کرد

دگر سوی گر رفت با گرز و تیغ

که از شاه جان را ندارم دریغ

پرآشوب شد کشور سندلی

بدان نیکخواهی و آن یک دلی

خردمند گوید که در یک سرای

چوفرمان دوگردد نماند به جای

پس آگاهی آمد به طلخند و گو

که هر بر زنی بایکی پیشرو

همه شهر ویران کنند از هوا

نباید که دارند شاهان روا

ببودند زان آگهی پر هراس

همی‌داشتندی شب و روز پاس

چنان بد که روزی دو شاه جوان

برفتند بی‌لشکر و پهلوان

زبان برگشادند یک با دگر

پرآژنگ روی و پراز جنگ سر

به طلخند گفت ای برادر مکن

کز اندازه بگذشت ما را سخن

بتا روی بر خیره چیزی مجوی

که فرزانگان آن نبینند روی

شنیدی که جمهور تا زنده بود

برادر ورا چون یکی بنده بود

بمرد او و من ماندم خوار و خرد

یکی خرد را گاه نتوان سپرد

جهان پر ز خوبی بد از رای اوی

نیارست جستن کسی جای اوی

برادر ورا همچو جان بود و تن

بشاهی ورا خواندند انجمن

اگر بودمی من سزاوار گاه

نکردی به مای اندرون کس نگاه

بر آیین شاهان گیتی رویم

ز فرزانگان نیک و بد بشنویم

من ازتو به سال وخرد مهترم

توگویی که من کهترم بهترم

مکن ناسزا تخت شاهی مجوی

مکن روی کشور پر از گفت‌وگوی

چنین پاسخ آورد طلخند پس

به افسون بزرگی نجستست کس

من این تاج و تخت از پدر یافتم

ز تخمی که او کشت بریافتم

همه پادشاهی و گنج و سپاه

ازین پس به شمشیر دارم نگاه

ز جمهور وز مای چندین مگوی

اگر آمنی تخت را رزم جوی

سرانشان پر از جنگ باز آمدند

به شهر اندرون رزمساز آمدند

سپاهی وشهری همه جنگجوی

بدرگاه شاهان نهادند روی

گروهی به طلخند کردند رای

دگر را بگو بود دل رهنمای

برآمد خروش از در هر دو شاه

یکی را نبود اندر آن شهر راه

نخستین بیاراست طلخند جنگ

نبودش به جنگ دلیران درنگ

سرگنجهای پدر بر گشاد

سپه راهمه ترگ وجوشن بداد

همه شهر یکسر پر از بیم شد

دل مرد بخرد بدو نیم شد

که تا چون بود گردش آسمان

کرا برکشد زین دومهتر زمان

همه کشور آگاه شد زین دو شاه

دمادم بیامد زهر سو سپاه

بپوشید طلخند جوشن نخست

به خون ریختن چنگها را بشست

بیاورد گو نیز خفتان وخود

همی‌داد جان پدر را درود

بدان تندی ازجای برخاستند

همی پشت پیلان بیاراستند

نهادند برکوهه پیل زین

توگفتی همی راه جوید زمین

همه دشت پر زنگ وهندی درای

همه گوش پر ناله کرنای

به لشکر گه آمد دوشاه جوان

همه بهر بیشی نهاده روان

سپهر اندران رزمگه خیره شد

ز گرد سپه چشمها تیره شد

بر آمد خروشیدن گاو دم

ز دو رویه آواز رویینه خم

بیاراست با میمنه میسره

تو گفتی زمین کوه شد یکسره

دولشکر کشیدند صف بر دو میل

دو شاه سرافراز بر پشت پیل

درفشی درفشان به سر بر به پای

یکی پیکرش ببر و دیگر همای

پیاده به پیش اندرون نیزه‌دار

سپردار و شایستهٔ کار زار

نگه کرد گو اندران دشت جنگ

هوا دید چون پشت جنگی پلنگ

همه کام خاک وهمه دشت خون

بگرد اندرون نیزه بد رهنمون

به طلخند هرچند جانش بسوخت

ز خشم او دو چشم خرد رابدوخت

گزین کرد مردی سخنگوی گو

کزان مهتران او بدی پیشرو

که رو پیش طلخند و او را بگوی

که بیداد جنگ برادر مجوی

که هر خون که باشد برین ریخته

تو باشی بدان گیتی آویخته

یکی گوش بگشای بر پندگو

به گفتار بدگوی غره مشو

نباید که از ما بدین کارزار

نکوهش بود در جهان یادگار

که این کشور هند ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

بپرهیز ازین جنگ و آویختن

به بیداد بر خیره خون ریختن

دل من بدین آشتی شاد کن

ز فام خرد گردن آزاد کن

ازین مرز تا پیش دریای چین

تو راباد چندانک خواهی زمین

همه مهر با جان برابر کنیم

تو را بر سرخویش افسر کنیم

ببخشیم شاهی به کردار گنج

که این تخت و افسر نیرزد به رنج

وگر چند بیداد جویی همه

پراگندن گرد کرده رمه

بدین گیتی اندر نکوهش بود

همین رابدان سر پژوهش بود

مکن ای برادر به بیداد رای

که بیداد را نیست با داد پای

فرستاده چون پیش طلخند شد

به پیغام شاه از در پند شد

چنین داد پاسخ که او را بگوی

که درجنگ چندین بهانه مجوی

برادر نخوانم تو را من نه دوست

نه مغز تو از دودهٔ ما نه پوست

همه پادشاهی تو ویران کنی

چوآهنگ جنگ دلیران کنی

همه بدسگالان به نزد تواند

به بهرام روز اورمزد تواند

گنهکار هم پیش یزدان تویی

که بد نام و بد گوهر و بد خویی

ز خونی که ریزند زین پس به کین

تو باشی به نفرین و من به آفرین

و دیگر که گفتی ببخشیم تاج

هم این مرزبانی و این تخت عاج

هر آنگه که تو شهریاری کنی

مرا مرز بخشی و یاری کنی

نخواهم که جان باشد اندر تنم

وگر چشم برتاج شاه افگنم

کنون جنگ را بر کشیدم رده

هوا شد چو دیبا به زر آژده

ز تیر و ز ژوپین و نوک سنان

نداند کنون گورکیب ازعنان

برآورد گه بر سرافشان کنم

همه لشکرش را خروشان کنم

بران سان سپاه اندر آرم به جنگ

که سیرآید ازجنگ جنگی پلنگ

بیارند گو را کنون بسته دست

سپاهش ببینند هر سو شکست

که ازبندگان نیز با شهریار

نپوشد کسی جوشن کارزار

چو پاسخ شنید آن خردمند مرد

بیامد همه یک به یک یاد کرد

غمی شد دل گوچو پاسخ شنید

که طلخند را رای پاسخ ندید

پر اندیشه فرزانه را پیش خواند

ز پاسخ فراوان سخنها براند

بدو گفت کای مرد فرهنگ جوی

یکی چارهٔ کار با من بگوی

همه دشت خونست و بی تن سرست

روان را گذر بر جهانداورست

نباید کزین جنگ فرجام کار

به ما بازماند بد روزگار

بدو گفت فرزانه کای شهریار

نباید تو را پندآموزگار

گر از من همی بازجویی سخن

به جنگ برادر درشتی مکن

فرستاده‌ای تیز نزدیک اوی

سرافراز با دانش و نرم گوی

بباید فرستاد و دادن پیام

بگردد مگر او ازین جنگ رام

بدو ده همه گنج نابرده رنج

تو جان برادر گزین کن ز گنج

چو باشد تو را تاج و انگشتری

به دینار با او مکن داوری

نگه کردم از گردش آسمان

بدین زودی او را سرآید زمان

ز گردنده هفت اختر اندر سپهر

یکی را ندیدم بدو رای ومهر

تبه گردد او هم بدین دشت جنگ

نباید گرفتن خود این کار تنگ

مگر مهر شاهی و تخت و کلاه

بدان تات بد دل نخواند سپاه

دگر هرچ خواهد ز اسب و ز گنج

بده تا نباشد روانش به رنج

تو گر شهریاری و نیک‌اختری

به کار سپهری تواناتری

ز فرزانه بشنید شاه این سخن

دگر باره رای نوافگند بن

ز درد برادر پر از آب روی

گزین کرد نیک اختری چرب‌گوی

بدوگفت گو پیش طلخند شو

بگویش که پر درد و رنجست گو

ازین گردش رزم و این کارزار

همی‌خواهد از داور کردگار

که گرداند اندر دلت هوش ومهر

به تابی ز جنگ برادر توچهر

به فرزانه‌ای کو به نزدیک تست

فروزندهٔ جان تاریک تست

بپرس از شمار ده و دو و هفت

که چون خواهد این کار بیداد رفت

اگر چند تندی و کنداوری

هم از گردش چرخ برنگذری

همه گرد بر گرد ما دشمنست

جهانی پر از مردم ریمنست

همان شاه کشمیر وفغفور چین

که تنگست از ایشان به ما بر زمین

نکوهیده باشیم ازین هر دو روی

هم از نامداران پرخاشجوی

که گویند کز بهر تخت وکلاه

چرا ساخت طلخند و گو رزمگاه

به گوهر مگر هم نژاده نیند

همان از گهر پاکزاده نیند

ز لشکر گر آیی به نزدیک من

درفشان کنی جان تاریک من

ز دینار و دیبا و از اسب و گنج

ببخشم نمانم که مانی به رنج

هم از دست من کشور و مهر و تاج

بیابی همان یاره و تخت عاج

زمهر برادر تو را ننگ نیست

مگر آرزویت جز از جنگ نیست

اگر پند من سر به سر نشنوی

به فرجام زین بد پشیمان شوی

فرستاده آمد چو باد دمان

به نزدیک طلخند تیره روان

بگفت آنچ بشنید و بفزود نیز

ز شاهی و ز گنج و دینار و چیز

چو بشنید طلخند گفتار اوی

خردمندی و رای و دیدار اوی

ازان کآسمان را دگر بود راز

بگفت برادر نیامد فراز

چنین داد پاسخ که گو رابگوی

که هرگز مبادی جزا ز چاره جوی

بریده زوانت بشمشیر بد

تنت سوخته ز آتش هیربد

شنیدم همه خام گفتار تو

نبینم جزا ز چاره بازار تو

چگونه دهی گنج و شاهی بمن

توخود کیستی زین بزرگ انجمن

توانایی و گنج و شاهی مراست

ز خورشید تا آب و ماهی مراست

همانا زمانت فراز آمدست

کت اندیشه‌های دراز آمدست

سپاه ایستاده چنین بر دومیل

ز آورد مردان و پیکار پیل

بیارای لشکر فراز آر جنگ

به رزم آمدی چیست رای درنگ

چنان بینی اکنون ز من دستبرد

که روزت ستاره بباید شمرد

ندانی جز افسون و بند و فریب

چودیدی که آمد بپیشت نشیب

ازاندیشه‌ای دور و ز تاج و تخت

نخواند تو را دانشی نیکبخت

فرستاده آمد سری پر ز باد

همه پاسخ پادشا کرد یاد

چنین تا شب تیره بنمود روی

فرستاده آمد همی زین بدوی

فرود آمدند اندران رزمگاه

یکی کنده کندند پیش سپاه

طلایه همی‌گشت بر گرد دشت

بدین گونه تارامش اندر گذشت

چوبرزد سر از برج شیرآفتاب

زمین شد بکردار دریای آب

یکی چادر آورد خورشید زرد

بگسترد برکشور لاژورد

برآمد خروشیدن کرنای

هم آواز کوس از دو پرده سرای

درفش دو شاه نوآمد به دید

سپه میمنه میسره برکشید

دو شاه سرافراز در قلبگاه

دو دستور فرزانه درپیش شاه

به فرزانهٔ خویش فرمود گو

که گوید به آواز با پیشرو

که بر پای دارید یکسر درفش

کشیده همه تیغهای بنفش

یکی ازیلان پیش منهید پای

نباید که جنبد پیاده ز جای

که هرکس تندی کند روز جنگ

نباشد خردمند یا مرد سنگ

ببینم که طلخند با این سپاه

چگونه خرامد به آوردگاه

نباشد جز از رای یزدان پاک

ز رخشنده خورشید تا تیره خاک

ز پند آزمودیم وز مهر چند

نبود ایچ ازین پندها سودمند

گر ایدون که پیروز گردد سپاه

مرا بردهد گردش هور و ماه

مریزید خون از پی خواسته

که یابید خود گنج آراسته

وگر نامداری بود زین سپاه

که اسب افگند تیز برقلبگاه

چو طلخند را یابد اندر نبرد

نباید که بر وی فشانند گرد

نیایش کنان پیش پیل ژیان

بباید شدن تنگ بسته میان

خروشی برآمد که فرمان کنیم

ز رای توآرایش جان کنیم

وزان روی طلخند پیش سپاه

چنین گفت با پاسبانان گاه

گر ایدون که باشیم پیروزگر

دهد گردش اختر نیک بر

همه تیغها کینه رابر کشیم

به یزدان پناهیم و دم در کشیم

چو یابید گو را نبایدش کشت

نه با اوسخن نیز گفتن درشت

بگیریدش از پشت آن پیل مست

به پیش من آرید بسته دو دست

همانگه خروشیدن کرنای

برآمد زدهلیز پرده‌سرای

همه کوه و دریا پر آواز گشت

توگفتی سپهر روان بازگشت

ز بس نعره و چاک چاک تبر

ندانست کس پای گیتی ز سر

ز رخشنده پیکان و پر عقاب

همی دامن اندر کشید آفتاب

زمین شد به کردار دریای خون

در ودشت بد زیرخون اندرون

دو پیل ژیان شاهزاده دو شاه

براندند هر دو ز قلب سپاه

برآمد خروشی ز طلخند وگو

که از باد ژوپین من دور شو

به جنگ برادر مکن دست پیش

نگه دار ز آواز من جای خویش

همی این بدان گفت وآن هم بدین

چودریای خون شد سراسر زمین

یلانی که بودند خنجر گزار

بگشتند پیرامن کارزار

ز زخم دوشاه آن دو پرخاشجوی

همی خون و مغز اندر آمد به جوی

برین گونه تا خور ز گنبد بگشت

وز اندازه آویزش اندرگذشت

خروش آمد از دشت و آواز گو

که ای جنگسازان و گردان نو

هرآنکس که خواهد زما زینهار

مدارید ازو کینه در کارزدار

بدان تا برادر بترسد ز جنگ

چوتنها بماند نسازد درنگ

بسی خواستند از یلان زینهار

بسی کشته شد در دم کار زار

چو طلخند بر پیل تنها بماند

گو او را به آواز چندی بخواند

که رو ای برادر به ایوان خویش

نگه کن به ایوان و دیوان خویش

نیابی همانا بسی زنده تن

از آن تیغزن نامدار انجمن

همه خوب کاری ز یزدان شاس

وزو دار تا زنده باشی سپاس

که زنده برفتی توازپیش جنگ

نه هنگام رایست و روز درنگ

چوبشنید طلخند آواز اوی

شد از ننگ پیچان و پر آب روی

به مرغ آمد از دشت آوردگاه

فراز آمدندش زهر سو سپاه

در گنج بگشاد و روزی بداد

سپاهش شد آباد و با کام وشاد

سزاوار خلعت هر آنکس که دید

بیاراست او را چنانچون سزید

به دینار چون لشکر آباد گشت

دل جنگجوی از غم آزادگشت

پیامی فرستاد نزدیک گو

که ای تخت را چون بپالیز خو

برآنی که از من شدی بی‌گزند

دلت را به زنار افسون مبند

به آتش شوی ناگهان سوخته

روان آژده چشمها دوخته

چو بشنید گو آن پیام درشت

دلش راز مهر برادر بشست

دلش زان سخن گشت اندوهگین

به فرزانه گفت این شگفتی ببین

بدوگفت فرزانه کای شهریار

تویی از پدر تخت را یادگار

ز دانش پژوهان تو داناتری

هم از تاجداران تواناتری

مرا این درستست و گفتم بشاه

ز گردنده خورشید و تابنده ماه

که این نامور تا نگردد هلاک

بگردد چو مار اندرین تیره خاک

به پاسخ تو با او درشتی مگوی

بپیوند و آزرم او را بجوی

اگر جنگ سازد بسازیم جنگ

که او با شتابست و ما با درنگ

سپهبد فرستاده را پیش خواند

به خوبی فراوان سخنها براند

بدوگفت رو با برادر بگوی

که چندین درشتی و تندی مجوی

درشتی نه زیباست با شهریار

پدرنامور بود و تو نامدار

مرا این درستست کز پند من

تو دوری نجویی ز پیوند من

ولیکن مرا ز آنک هست آرزوی

که تو نامور باشی و نامجوی

بگویم همه آنچ اندر دلست

سخنها که جانم برو مایلست

تو را سر بپیچد ز دستور بد

زآسانی و رای وراه خرد

مگوی ای برادر سخن جز بداد

که گیتی سراسر فسونست و باد

سوی راستی یاز تا هرچ هست

ز گنج ومردان خسروپرست

فرستم همه سر به سر پیش تو

ببیند روان بداندیش تو

که اندر دل من جز از داد نیست

مباد آنک از جان تو شاد نیست

برینست رایم که دادم پیام

اگر بشنود مهتر خویش کام

ور ایدون که رایت جز از جنگ نیست

به خوبی و پیوندت آهنگ نیست

بسازم کنون جنگ را لشکری

که باید سپاه مرا کشوری

ازین مرز آباد ما بگذریم

سپه را همه پیش دریا بریم

یکی کنده سازیم گرد سپاه

برین جنگجویان ببندیم راه

ز دریا بکنده در آب افگنیم

سراسر سر اندر شتاب افگنیم

بدان تا هرآنکس که بیند شکست

ز کنده نباشد ورا راه جست

ز ماهرک پیروز گردد به جنگ

بریزیم خون اندرین جای تنگ

سپه را همه دستگیر آوریم

مبادا که شمشیر و تیر آوریم

فرستاده برگشت و آمد چو باد

بروبر سخنهای گو کرد یاد

چوطلخند بشنید گفتار گو

ز لشکر هرآنکس که بد پیشرو

بفرمود تا پیش او خواندند

سزاوار هر جای بنشاندند

همه پاسخ گو بدیشان بگفت

همه رازها برگشاد از نهفت

به لشکر چنین گفت کین جنگ نو

به دریا که اندیشه کردست گو

چه بینید واین را چه رای آوریم

که اندیشه او به جای آوریم

اگر بود خواهید با من یکی

نپیچید سر را ز داد اندکی

اگر جنگ جویم چه دریا چه کوه

چو در جنگ لشکر بود هم گروه

اگر یار باشید با من به جنگ

از آواز روبه نترسد پلنگ

هر آنکس که جویند نام بزرگ

ز گیتی بیابند کام بزرگ

جهانجوی اگر کشته گردد به نام

به از زنده دشمن بدو شادکام

هر آنکس که درجنگ تندی کند

همی از پی سودمندی کند

بیابید چندان ز من خواسته

پرستنده و اسب آراسته

ز کشمیر تا پیش دریای چین

به هر شهر برماکنند آفرین

ببخشم همه شهرها بر سپاه

چوفرمان مرا گردد و تاج و گاه

بپاسخ همه مهتران پیش اوی

یکایک نهادند برخاک روی

که ما نام جوییم و تو شهریار

ببینی کنون گردش روزگار

ز درگاه طلخند برشد خروش

ز لشکر همه کشور آمد بجوش

سپه را همه سوی دریا کشید

وزان پس سپاه گوآمد پدید

برابر فرود آمدند آن دو شاه

که بوند با یکدگر کینه خواه

بگرد اندرون کنده‌ای ساختند

چوشد ژرف آب اندر انداختند

دو لشکر برابر کشیدند صف

سواران همه بر لب آورده کف

بیاراست با میسره میمنه

کشیدند نزدیک دریا بنه

دو شاه گرانمایه پر درد و کین

نهادند برپشت پیلان دو زین

به قلب اندرون ساخته جای خویش

شده هر یکی لشکر آرای خویش

زمین قار شد آسمان شد بنفش

ز بس نیزه و پرنیانی درفش

هوا شد ز گرد سپاه آبنوس

ز نالیدن بوق وآوای کوس

تو گفتی که دریا بجوشد همی

نهنگ اندرو خون خروشد همی

ز زخم تبرزین و گوپال و تیغ

ز دریا برآمد یکی تیره میغ

چو بر چرخ خورشید دامن کشید

چنان شد که کس نیز کس را ندید

توگفتی هوا تیغ بارد همی

بخاک اندرون لاله کارد همی

ز افگنده گیتی بران گونه گشت

که کرکس نیارست برسرگذشت

گروهی بکنده درون پر ز خون

دگر سر بریده فگنده نگون

ز دریا همی‌خاست از باد موج

سپاه اندر آمد همی فوج فوج

همه دشت مغز و جگر بود و دل

همه نعل اسبان ز خون پر ز گل

نگه کرد طلخند از پشت پیل

زمین دید برسان دریای نیل

همه باد بر سوی طلخند گشت

به راه و به آب آرزومند گشت

ز باد و ز خورشید و شمشیر تیز

نه آرام دید و نه راه گریز

بران زین زرین بخفت و بمرد

همه کشور هند گو راسپرد

ببیشی نهادست مردم دو چشم

ز کمی بود دل پر از درد وخشم

نه آن ماند ای مرد دانا نه این

ز گیتی همه شادمانی گزین

اگر چند بفزاید از رنج گنج

همان گنج گیتی نیرزد به رنج

زقلب سپه چون نگه کرد گو

ندید آن درفش سپهدار نو

سواری فرستاد تا پشت پیل

بگردد بجوید همه میل میل

ببیند که آن لعل رخشان درفش

کزو بود روی سواران بنفش

کجاشد که بنشست جوش نبرد

مگر چشم من تیره گون شد ز گرد

سوار آمد و سر به سر بنگرید

درفش سرنامداران ندید

همه قلب گه دید پر گفت و گوی

سواران کشور همه شاه جوی

فرستاده برگشت و آمد چو باد

سخنها همه پیش او کرد یاد

سپهبد فرود آمد از پشت پیل

پیاده همی‌رفت گریان دو میل

بیامد چوطلخند را مرده دید

دل لشکر از درد پژمرده دید

سراپای او سر به سر بنگرید

به جایی برو پوست خسته ندید

خروشان همه گوشت بازو بکند

نشست از برش سوگوار و نژند

همی‌گفت زار ای نبرده جوان

برفتی پر از درد و خسته روان

تو راگردش اختر بد بکشت

وگرنه نزد بر تو بادی درشت

بپیچید ز آموزگاران سرت

تو رفتی ومسکین دل مادرت

بخوبی بسی راندم با تو پند

نیامد تو را پند من سودمند

چو فرزانه گو بد آنجا رسید

جهان جوی طلخند را مرده دید

برادرش گریان و پر درد گشت

خروش سواران بران پهن دشت

خروشان بغلتید در پیش گو

همی‌گفت زار ای جهان‌دار نو

ازان پس بیاراست فرزانه پند

بگو گفت کای شهریار بلند

ازین زاری و سوگواری چه سود

چنین رفت و این بودنی کار بود

سپاس از جهان آفرینت یکیست

که طلخند بر دست تو کشته نیست

همه بودنی گفته بودم به شاه

ز کیوان و بهرام و خورشید و ماه

که چندان به پیچید برزم این جوان

که برخویشتن بر سر آرد زمان

کنون کار طلخند چون بادگشت

بنادانی و تیزی اندر گذشت

سپاهست چندان پر از درد و خشم

سراسر همه برتو دارند چشم

بیارام و ما را تو آرام ده

خرد را به آرام دل کام ده

که چون پادشا را ببیند سپاه

پر از درد و گریان پیاده به راه

بکاهدش نزد سپاه آبروی

فرومایه گستاخ گردد بروی

به کردار جام گلابست شاه

که از گرد یکباره گردد تباه

ز دانا خردمند بشنید پند

خروشی ز لشکر برآمد بلند

که آن لشکر اکنون جدا نیست زین

همه آفرین باد بر آن و این

همه پاک در زینهار منید

وزین بر منش یادگار منید

ازان پس چو دانندگان را بخواند

به مژگان بسی خون دل برفشاند

ز پند آنچ طلخند را داده بود

بدیاشن بگفت آنچ ازو هم شنود

یکی تخت تابوت کردش ز عاج

ز زر و ز پیروزه و خوب ساج

بپوشید رویش به چینی پرند

شد آن نامور نامبردار هند

بدبق و بقیر و بکافور و مشک

سرتنگ تابوت کردند خشک

وزان جایگه تیز لشکر براند

به راه و به منزل فراوان نماند

چو شاهان گزیدند جای نبرد

بشد مادر از خواب و آرام و خورد

همیشه بره دیدبان داشتی

به تلخی همی روز بگذاشتی

چوازراه برخاست گرد سپاه

نگه کرد بینادل از دیده‌گاه

همی دیده‌بان بنگرید از دو میل

که بیند مگر تاج طلخند و پیل

ز بالا درفش گو آمد پدید

همه روی کشور سپه گسترید

نیامد پدید از میان سپاه

سواری برافگند از دیده‌گاه

که لشکر گذر کرد زین روی کوه

گو وهرک بودند با او گروه

نه طلخند پیدا نه پیل و درفش

نه آن نامداران زرینه کفش

ز مژگان فروریخت خون مادرش

فراوان به دیوار بر زد سرش

ازان پس چوآمد به مام آگهی

که تیره شد آن فر شاهنشهی

جهاندار طلخند بر زین بمرد

سرگاه شاهی بگو در سپرد

همی جامه زد چاک و رخ را بکند

به گنجور گنج آتش اندر فگند

به ایوان او شد دمان مادرش

به خون اندرون غرقه گشته سرش

همه کاخ وتاج بزرگی بسوخت

ازان پس بلند آتشی برفروخت

که سوزد تن خویش به آیین هند

ازان سوگ پیداکند دین هند

چو از مادر آگاهی آمد بگو

برانگیخت آن بارهٔ تیزرو

بیامد ورا تنگ در بر گرفت

پر از خون مژه خواهش اندر گرفت

بدو گفت کای مهربان گوش دار

که ما بیگناهیم زین کارزار

نه من کشتم او را نه یاران من

نه گردی گمان برد زین انجمن

که خود پیش او دم توان زد درشت

ورا گردش اختر بد بکشت

بدو گفت مادر که ای بدکنش

ز چرخ بلند آیدت سرزنش

برادر کشی از پی تاج و تخت

نخواند تو را نیکدل نیکبخت

چنین داد پاسخ که ای مهربان

نشاید که برمن شوی بدگمان

بیارام تا گردش روزمگاه

نمایم تو را کار شاه و سپاه

که یارست شد پیش او رزمجوی

کرا بود در سر خود این گفت وگوی

به دادار کو داد ومهر آفرید

شب و روز و گردان سپهر آفرید

کزین پس نبیند مرا مهر و گاه

نه اسب و نه گرز و نه تخت و کلاه

مگر کین سخن آشکارا کنم

ز تندی دلت پرمداراکنم

که او را بدست کسی بد زمان

که مردم رهایی نیابد ازان

که یابد به گیتی رهایی ز مرگ

وگر جان بپوشد به پولاد ترگ

چنان شمع رخشان فرو پژمرد

بگیت کسی یک نفس نشمرد

وگر چون نمایم نگردی تو رام

به دادار دارنده کوراست کام

که پیشت به آتش بر خویش را

بسوزم ز بهر بداندیش را

چو بشنید مادر سخنهای گو

دریغ آمدش برز و بالای گو

بدو گفت مادر که بنمای راه

که چون مرد بر پیل طلخند شاه

مگر بر من این آشکارا شود

پر آتش دلم پرمدارا شود

پر از در شد گو بایوان خویش

جهاندیده فرزانه را خواند پیش

بگفت آنچ با مادرش رفته بود

ز مادر که برآتش آشفته بود

نشستند هر دو بهم رای زن

گو و مرد فرزانه بی‌انجمن

بدو گفت فرزانه کای نیکخوی

نگردد بما راست این آرزوی

ز هر سو بخوانیم برنا و پیر

کجا نامداری بود تیزویر

ز کشمیر وز دنبر و مرغ و مای

وزان تیزویران جوینده رای

ز دریا و از کنده وزرمگاه

بگوییم با مرد جوینده راه

سواران بهر سو پراگند گو

بجایی که بد موبدی پیشرو

سراسر بدرگاه شاه آمدند

بدان نامور بارگاه آمدند

جهاندار بنشست با موبدان

بزرگان دانادل و بخردان

صفت کرد فرزانه آن رزمگاه

که چون رفت پیکار جنگ وسپاه

ز دریا و از کنده و آبگیر

یکایک بگفتند با تیزویر

نخفتند زایشان یکی تیره شب

نه بر یکدگر برگشادند لب

ز میدان چو برخاست آواز کوس

جهاندیدگان خواستند آبنوس

یکی تخت کردند از چارسوی

دومرد گرانمایه و نیکخوی

همانند آن کنده و رزمگاه

بروی اندر آورده روی سپاه

بران تخت صدخانه کرده نگار

صفی کرد او لشکر کارزار

پس آنگه دولشکر زساج و زعاج

دو شاه سرافراز با پیل وتاج

پیاده بدید اندرو با سوار

همه کرده آرایش کارزار

ز اسبان و پیلان و دستور شاه

مبارز که اسب افگند بر سپاه

همه کرده پیکر به آیین جنگ

یک تیز وجنبان یکی با درنگ

بیاراسته شاه قلب سپاه

ز یک دست فرزانهٔ نیک‌خواه

ابر دست شاه از دو رویه دو پیل

ز پیلان شده گرد همرنگ نیل

دو اشتر بر پیل کرده به پای

نشانده برایشان دو پاکیزه رای

به زیر شتر در دو اسب و دو مرد

که پرخاش جویند روز نبرد

مبارز دو رخ بر دو روی دوصف

ز خون جگر بر لب آورده کف

پیاده برفتی ز پیش و ز پس

کجا بود در جنگ فریادرس

چو بگذاشتی تا سر آوردگاه

نشستی چو فرزانه بر دست شاه

همان نیزه فرزانه یک خانه بیش

نرفتی نبودی ازین شاه پیش

سه خانه برفتی سرافراز پیل

بدیدی همه رزم گه از دو میل

سه خانه برفتی شتر همچنان

برآورد گه بر دمان و دنان

نرفتی کسی پیش رخ کینه‌خواه

همی‌تاختی او همه رزمگاه

همی‌راند هر یک به میدان خویش

برفتن نکردی کسی کم و بیش

چو دیدی کسی شاه را در نبرد

به آواز گفتی که شاها بگرد

ازان پس ببستند بر شاه راه

رخ و اسب و فرزین و پیل و سپاه

نگه کرد شاه اندران چارسوی

سپه دید افگنده چین در بروی

ز اسب و ز کنده بر و بسته راه

چپ و راست و پیش و پس اندر سپاه

شد از رنج وز تشنگی شاه مات

چنین یافت از چرخ گردان برات

ز شطرنج طلخند بد آرزوی

گوآن شاه آزاده و نیکخوی

همی‌کرد مادر ببازی نگاه

پر از خون دل از بهر طلخند شاه

نشسته شب و روز پر درد وخشم

ببازی شطرنج داده دو چشم

همه کام و رایش به شطرنج بود

ز طلخند جانش پر از رنج بود

همیشه همی‌ریخت خونین سرشک

بران درد شطرنج بودش پزشک

بدین گونه بد تاچمان و چران

چنین تا سر آمد بروبر زمان

سرآمد کنون برمن این داستان

چنان هم که بشنیدم ازباستان

...

0
پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۸ – داستان کلیله ودمنه

نگه کن که شادان برزین چه گفت

بدانگه که بگشاد راز ازنهفت

بدرگه شهنشاه نوشین روان

که نامش بماناد تا جاودان

زهردانشی موبدی خواستی

که درگه بدیشان بیاراستی

پزشک سخنگوی وکنداوران

بزرگان وکارآزموده سران

ابرهردری نامور مهتری

کجا هرسری رابدی افسری

پزشک سراینده برزوی بود

بنیرو رسیده سخنگوی بود

زهردانشی داشتی بهره‌ای

بهربهره‌ای درجهان شهره‌ای

چنان بد که روزی بهنگام بار

بیامد برنامور شهریار

چنین گفت کای شاه دانش‌پذیر

پژوهنده ویافته یادگیر

من امروز دردفتر هندوان

همی‌بنگریدم بروشن روان

چنین بدنبشته که برکوه هند

گیاییست چینی چورومی پرند

که آن را چو گردآورد رهنمای

بیامیزد ودانش آرد بجای

چو بر مرده بپراگند بی‌گمان

سخنگوی گرددهم اندر زمان

کنون من بدستوری شهریار

بپیمایم این راه دشوار خوار

بسی دانشی رهنمای آورم

مگر کین شگفتی بجای آورم

تن مرده گرزنده گردد رواست

که نوشین روان برجهان پادشاست

بدو گفت شاه این نشاید بدن

مگر آزموده رابباید شدن

ببر نامهٔ من بر رای هند

نگر تاکه باشد بت آرای هند

بدین کارباخویشتن یارخواه

همه یاری ازبخت بیدار خواه

اگر نوشگفتی شود درجهان

که این گفته رمزی بود درنهان

ببر هرچ باید به نزدیک رای

کزو بایدت بی‌گمان رهنمای

درگنج بگشاد نوشین روان

زچیزی که بد درخور خسروان

ز دینار و دیبا و خز و حریر

ز مهر و ز افسر ز مشک و عبیر

شتروار سیصد بیاراست شاه

فرستاده برداشت آمد به راه

بیامد بر رای ونامه بداد

سربارها پیش اوبرگشاد

چو برخواند آن نامهٔ شاه رای

بدو گفت کای مرد پاکیزه رای

زکسری مرا گنج بخشیده نیست

همه لشکر وپادشاهی یکیست

ز داد و ز فر و ز اورند شاه

وزان روشنی بخت وآن دستگاه

نباشد شگفت ازجهاندار پاک

که گر مردگان را برآرد زخاک

برهمن بکوه اندرون هرک هست

یکی دارد این رای رابا تودست

بت آرای وفرخنده دستور من

هم آن گنج وپرمایه گنجور من

بدونیک هندوستان پیش تست

بزرگی مرا درکم وبیش تست

بیاراستندش به نزدیک رای

یکی نامور چون ببایست جای

خورشگر فرستاد هم خوردنی

همان پوشش نغز وگستردنی

برفت آن شب ورای زد با ردان

بزرگان قنوج با بخردان

چوبرزد سر از کوه رخشنده روز

پدید آمد آن شمع گیتی فروز

پزشکان فرزانه را خواند رای

کسی کو بدانش بدی رهنمای

چو برزوی بنهاد سرسوی کوه

برفتند بااو پزشکان گروه

پیاده همه کوهساران بپای

بپیمود با دانشی رهنمای

گیاها ز خشک و ز تر برگزید

ز پژمرده و آنچ رخشنده دید

ز هرگونه دارو ز خشک و ز تر

همی بر پراگند بر مرده بر

یکی مرده زنده نگشت ازگیا

همانا که سست آمد آن کیمیا

همه کوه بسپرد یک یک بپای

ابر رنج اوبرنیامد بجای

بدانست کان کار آن پادشا ست

که زنده است جاوید و فرمانرواست

دلش گشت سوزان ز تشویر شاه

هم ازنامداران هم از رنج راه

وزان خواسته نیز کورده بود

زگفتار بیهوده آزرده بود

زکارنبشته ببد تنگدل

که آن مرد بیدانش و سنگدل

چرا خیره بر باد چیزی نبشت

که بد بار آن رنج گفتار زشت

چنین گفت زان پس بران بخردان

که‌ای کاردیده ستوده ردان

که دانید داناتر از خویشتن

کجا سرفرازد بدین انجمن

به پاسخ شدند انجمن همسخن

که داننده پیرست ایدر کهن

به سال و خرد او ز ما مهترست

به دانش ز هر مهتری بهترست

چنین گفت برزوی با هندوان

که ای نامداران روشن روان

برین رنجها برفزونی کنید

مرا سوی او رهنمونی کنید

مگر کان سخنگوی دانای پیر

بدین کار باشد مرا دستگیر

ببردند برزوی رانزد اوی

پراندیشه دل سرپرازگفت وگوی

چونزدیک اوشد سخنگوی مرد

همه رنجها پیش او یاد کرد

زکار نبشته که آمد پدید

سخنها که ازکاردانان شنید

بدو پیر دانا زبان برگشاد

ز هر دانشی پیش اوک رد یاد

که من در نبشته چنین یافتم

بدان آرزو تیز بشتافتم

چو زان رنجها برنیامد پدید

ببایست ناچار دیگر شنید

گیا چون سخن دان و دانش چو کوه

که همواره باشد مر او راشکوه

تن مرده چون مرد بیدانشست

که دانا بهرجای با رامشست

بدانش بود بی‌گمان زنده مرد

چودانش نباشد بگردش مگرد

چومردم زدانایی آید ستوه

گیاچوکلیله ست ودانش چوکوه

کتابی بدانش نماینده راه

بیابی چوجویی توازگنج شاه

چو بشنید برزوی زو شاد شد

همه رنج برچشم اوبادشد

بروآفرین کرد وشد نزد شاه

بکردار آتش بپیمود راه

بیامد نیایش کنان پیش رای

که تا جای باشد توبادی بجای

کتابیست ای شاه گسترده کام

که آن را بهندی کلیله ست نام

به مهرست تا درج درگنج شاه

برای وبدانش نماینده راه

به گنج‌ور فرمان دهد تا زگنج

سپارد بمن گر ندارد به رنج

دژم گشت زان آرزو جان شاه

بپیچید برخویشتن چندگاه

ببرزوی گفت این کس از ما نجست

نه اکنون نه از روزگار نخست

ولیکن جهاندار نوشین روان

اگر تن بخواهد ز ما یا روان

نداریم ازو باز چیزی که هست

اگر سرفرازست اگر زیردست

ولیکن بخوانی مگر پیش ما

بدان تا روان بداندیش ما

نگوید به دل کان نبشتست کس

بخوان و بدان و ببین پیش و پس

بدو گفت برزوی کای شهریار

ندارم فزون ز آنچ گویی مدار

کلیله بیاورد گنجور شاه

همی‌بود او را نماینده راه

هران در که ازنامه بو خواندی

همه روز بر دل همی‌راندی

ز نامه فزون ز آنک بودیش یاد

ز برخواندی نیز تا بامداد

همی‌بود شادان دل و تن درست

بدانش همی جان روشن بشست

چو زو نامه رفتی بشاه جهان

دری از کلیله نبشتی نهان

بدین چاره تا نامهٔ هندوان

فرستاد نزدیک نوشین روان

بدین گونه تا پاسخ نامه دید

که دریای دانش برما رسید

ز ایوان بیامد به نزدیک رای

بدستوری بازگشتن به جای

چو بگشاد دل رای بنواختش

یکی خلعت هندویی ساختش

دو یاره بهاگیر و دو گوشوار

یکی طوق پرگوهر شاهوار

هم از شارهٔ هندی و تیغ هند

همه روی آهن سراسر پرند

بیامد ز قنوج برزوی شاد

بسی دانش نوگرفته بیاد

ز ره چون رسید اندر آن بارگاه

نیایش کنان رفت نزدیک شاه

بگفت آنچ از رای دید و شنید

بجای گیا دانش آمد پدید

بدو گفت شاه‌ای پسندیده مرد

کلیله روان مرا زنده کرد

تواکنون ز گنجور بستان کلید

ز چیزی که باید بباید گزید

بیامد خرد یافته سوی گنج

به گنج‌ور بسیار ننمود رنج

درم بود و گوهر چپ و دست راست

جز از جامهٔ شاه چیزی نخواست

گرانمایه دستی بپوشید و رفت

بر گاه کسری خرامید تفت

چو آمد به نزدیک تختش فراز

برو آفرین کرد و بردش نماز

بدو گفت پس نامور شهریار

که بی بدره و گوهر شاهوار

چرا رفتی ای رنج دیده ز گنج

کسی را سزد گنج کو دید رنج

چنین پاسخ آورد برزو بشاه

که ای تاج تو برتر از چرخ ماه

هرآنکس که او پوشش شاه یافت

ببخت و بتخت مهی راه یافت

دگر آنک با جامهٔ شهریار

ببیند مرا مرد ناسازگار

دل بدسگالان شود تار و تنگ

بماند رخ دوست با آب و رنگ

یکی آرزو خواهم از شهریار

که ماند ز من در جهان یادگار

چو بنویسد این نامه بوزرجمهر

گشاید برین رنج برزوی چهر

نخستین در از من کند یادگار

به فرمان پیروزگر شهریار

بدان تا پس از مرگ من در جهان

ز داننده رنجم نگردد نهان

بدو گفت شاه این بزرگ آروزست

بر اندازهٔ مرد آزاده خوست

ولیکن به رنج تو اندر خورست

سخن گرچه از پایگه برترست

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت

که این آرزو را نشاید نهفت

نویسنده از کلک چون خامه کرد

ز بر زوی یک در سرنامه کرد

نبشت او بران نامهٔ خسروی

نبود آن زمان خط جز پهلوی

همی‌بود با ارج در گنج شاه

بدو ناسزا کس نکردی نگاه

چنین تا بتازی سخن راندند

ورا پهلوانی همی‌خواندند

چو مامون روشن روان تازه کرد

خور روز بر دیگر اندازه کرد

دل موبدان داشت و رای کیان

ببسته بهر دانشی بر میان

کلیله به تازی شد از پهلوی

بدین سان که اکنون همی‌بشنوی

بتازی همی‌بود تا گاه نصر

بدانگه که شد در جهان شاه نصر

گرانمایه بوالفضل دستور اوی

که اندر سخن بود گنجور اوی

بفرمود تا پارسی و دری

نبشتند و کوتاه شد داوری

وزان پس چو پیوسته رای آمدش

بدانش خرد رهنمای آمدش

همی‌خواست تا آشکار و نهان

ازو یادگاری بود درجهان

گزارنده را پیش بنشاندند

همه نامه بر رودکی خواندند

بپیوست گویا پراگنده را

بسفت اینچنین در آگنده را

بدان کو سخن راند آرایشست

چو ابله بود جای بخشایشست

حدیث پراگنده بپراگند

چوپیوسته شد جان و مغزآگند

جهاندار تا جاودان زنده باد

زمان و زمین پیش او بنده باد

از اندیشه دل را مدار ایچ تنگ

که دوری تو از روزگار درنگ

گهی برفراز و گهی بر نشیب

گهی با مراد و گهی با نهیب

ازین دو یکی نیز جاوید نیست

ببودن تو را راه امید نیست

نگه کن کنون کار بوزرجمهر

که از خاک برشد به گردان سپهر

فراز آوریدش بخاک نژند

همان کس که بردش با بر بلند

...

0
پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۹ – داستان کسری با بوزرجمهر

چنان بد که کسری بدان روزگار

برفت از مداین ز بهر شکار

همی‌تاخت با غرم و آهو به دشت

پراگند شد غرم و او مانده گشت

ز هامون بر مرغزاری رسید

درخت و گیا دید و هم سایه دید

همی‌راند با شاه بوزرجمهر

ز بهر پرستش هم از بهر مهر

فرود آمد از بارگی شاه نرم

بدان تاکند برگیا چشم گرم

ندید از پرستندگان هیچکس

یکی خوب رخ ماند با شاه بس

بغلتید چندی بران مرغزار

نهاده سرش مهربان برکنار

همیشه ببازوی آن شاه بر

یکی بند بازو بدی پرگهر

برهنه شد از جامه بازوی او

یکی مرغ رفت از هوا سوی او

فرودآمد از ابر مرغ سیاه

ز پرواز شد تا ببالین شاه

ببازو نگه کرد وگوهر بدید

کسی رابه نزدیک او برندید

همه لشکرش گرد آن مرغزار

همی‌گشت هرکس ز بهر شکار

همان شاه تنها بخواب اندرون

نه بر گرد او برکسی رهنمون

چومرغ سیه بند بازوی بدید

سر در ز آن گوهران بردرید

چوبدرید گوهر یکایک بخورد

همان در خوشاب و یاقوت زرد

بخورد و ز بالین او بر پرید

همانگه ز دیدار شد ناپدید

دژم گشت زان کار بوزرجمهر

فروماند از کارگردان سپهر

بدانست کآمد بتنگی نشیب

زمانه بگیرد فریب و نهیب

چوبیدارشد شاه و او را بدید

کزان سان همی لب بدندان گزید

گمانی چنان برد کو را بخواب

خورش کرد بر پرورش برشتاب

بدو گفت کای سگ تو را این که گفت

که پالایش طبع بتوان نهفت

نه من اورمزدم و گر بهمنم

ز خاکست وز باد و آتش تنم

جهاندار چندی زبان رنجه کرد

ندید ایچ پاسخ جز ار باد سرد

بپژمرد بر جای بوزرجمهر

ز شاه و ز کردار گردان سپهر

که بس زود دید آن نشان نشیب

خردمند خامش بماند از نهیب

همه گرد بر گرد آن مرغزار

سپه بود و اندر میان شهریار

نشست از بر اسب کسری بخشم

ز ره تا در کاخ نگشاد چشم

همه ره ز دانا همی لب گزید

فرود آمد از باره چندی ژکید

بفرمود تا روی سندان کنند

بداننده بر کاخ زندان کنند

دران کاخ بنشست بوزرجمهر

ازو برگسسته جهاندار مهر

یکی خویش بودش دلیر وجوان

پرستندهٔ شاه نوشین‌روان

بهرجای با شاه در کاخ بود

به گفتار با شاه گستاخ بود

بپرسید یک روز بوزرجمهر

ز پروردهٔ شاه خورشید چهر

که او را پرستش همی چون کنی

بیاموز تا کوشش افزون کنی

پرستنده گفت ای سر موبدان

چنان دان که امروز شاه ردان

چو از خوان برفت آب بگساردم

زمین ز آبدستان مگر یافت نم

نگه سوی من بنده زان گونه کرد

که گفتم سرآمد مرا خواب وخورد

جهاندار چون گشت بامن درشت

مراسست شد آبدستان بمشت

بدو دانشی گفت آب آر خیز

چنان چون که بر دست شاه آب ریز

بیاورد مرد جوان آب گرم

همی‌ریخت بر دست او نرم نرم

بدو گفت کین بار بر دستشوی

تو با آب جو هیچ تندی مجوی

چولب را ببالاید از بوی خوش

تو از ریخت آبدستان نکش

چو روز دگر شاه نوشین‌روان

بهنگام خوردن بیاورد خوان

پرستنده را دل پراندیشه گشت

بدان تا دگر بار بنهاد تشت

چنان هم چو داناش فرموده بود

نه کم کرد ازان نیز و نه برفزود

به گفتار دانا فرو ریخت آب

نه نرم ونه از ریختن برشتاب

بدو گفت شاه ای فزاینده مهر

که گفت این تو راگفت بوزرجمهر

مرا اندرین دانش او داد راه

که بیند همی این جهاندار شاه

بدو گفت رو پیش دانا بگوی

کزان نامور جاه و آن آبروی

چراجستی از برتری کمتری

ببد گوهر و ناسزا داوری

پرستنده بشنید و آمد دوان

برخال شد تند وخسته روان

ز شاه آنچ بشیند با او بگفت

چین یافت زو پاسخ اندر نهفت

که حال من از حال شاه جهان

فراوان بهست آشکار و نهان

پرستنده برگشت و پاسخ ببرد

سخنها یکایک برو برشمرد

فراوان ز پاسخ برآشفت شاه

ورا بند فرمود و تاریک چاه

دگر باره پرسید زان پیشکار

که چون دارد آن کم خرد روزگار

پرستنده آمد پر از آب چهر

بگفت آن سخنها به بوزرجمهر

چنین داد پاسخ بدو نیکخواه

که روز من آسانتر از روز شاه

فرستاده برگشت وآمد چو باد

همه پاسخش کرد بر شاه یاد

ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ

ز آهن تنوری بفرمود تنگ

ز پیکان وز میخ گرد اندرش

هم از بند آهن نهفته سرش

بدو اندرون جای دانا گزید

دل از مهر دانا بیکسو کشید

نبد روزش آرام و شب جای خواب

تنش پر ز سختی دلش پرشتاب

چهارم چنین گفت شاه جهان

ابا پیشکارش سخن درنهان

که یک بار نزدیک دانا گذار

ببر زود پیغام و پاسخ بیار

بگویش که چون‌بینی اکنون تنت

که از میخ تیزست پیراهنت

پرستنده آمد بداد آن پیام

که بشنید زان مهر خویش کام

چنین داد پاسخ بمرد جوان

که روزم به از روز نوشین‌روان

چو برگشت و پاسخ بیاورد مرد

ز گفتار شد شاه را روی زرد

ز ایوان یکی راستگوی گزید

که گفتار دانا بداند شنید

ابا او یکی مرد شمشیر زن

که دژخیم بود اندران انجمن

که رو تو بدین بد نهان را بگوی

که گر پاسخت را بود رنگ و بوی

و گرنه که دژخیم با تیغ تیز

نماید تو را گردش رستخیز

که گفتی که زندان به از تخت شاه

تنوری پر از میخ با بند و چاه

بیامد بگفت آنچ بشنید مرد

شد از درد دانا دلش پر ز درد

بدان پاکدل گفت بوزرجمهر

که ننمود هرگز بمابخت چهر

چه با گنج و تختی چه با رنج سخت

ببندیم هر دو بناکام رخت

نه این پای دارد بگیتی نه آن

سرآید همی نیک و بد بی‌گمان

ز سختی گذر کردن آسان بود

دل تاجداران هراسان بود

خردمند ودژخیم باز آمدند

بر شاه گردن فراز آمدند

شنیده بگفتند با شهریار

دلش گشت زان پاسخ او فگار

به ایوانش بردند زان تنگ جای

به دستوری پاکدل رهنمای

برین نیز بگذشت چندی سپهر

پر آژنگ شد روی بوزرجمهر

دلش تنگتر گشت و باریک شد

دوچمش ز اندیشه تاریک شد

چو با گنج رنجش برابر نبود

بفرسود ازان درد و در غم بسود

چنان بد که قیصر بدان چندگاه

رسولی فرستاد نزدیک شاه

ابا نامه و هدیه و با نثار

یکی درج و قفلی برو استوار

که با شاه کنداوران وردان

فراوان بود پاکدل موبدان

بدین قفل و این درج نابرده دست

نهفته بگویند چیزی که هست

فرستیم باژ ار بگویند راست

جز از باژ چیزی که آیین ماست

گرای دون که زین دانش ناگزیر

بماند دل موبد تیزویر

نباید که خواهد ز ما باژ شاه

نراند بدین پادشاهی سپاه

برین گونه دارم ز قیصر پیام

تو پاسخ گزار آنچ آیدت کام

فرستاده راگفت شاه جهان

که این هم نباشد ز یزدان نهان

من از فر او این بجای آورم

همان مرد پاکیزه رای آورم

یکی هفته ایدر ز می شاد باش

برامش دل آرای وآزاد باش

ازان پس بران داستان خیره ماند

بزرگان و فرزانگانرا بخواند

نگه کرد هریک زهر باره‌ای

که سازد مر آن بند را چاره‌ای

بدان درج و قفلی چنان بی‌کلید

نگه کرد و هر موبدی بنگرید

ز دانش سراسر بیکسو شدند

بنادانی خویش خستو شدند

چو گشتند یک انجمن ناتوان

غمی شد دل شاه نوشین‌روان

همی‌گفت کین راز گردان سپهر

بیارد باندیشه بوزرجمهر

شد از درد دانا دلش پر ز درد

برو پر ز چین کرد و رخساره زرد

شهنشاه چون دید ز اندیشه رنج

بفرمود تا جامه دستی ز گنج

بیاورد گنجور و اسبی گزین

نشست شهنشاه کردند زین

به نزدیک دانا فرستاد و گفت

که رنجی که دیدی نشاید نهفت

چنین راند بر سر سپهر بلند

که آید ز ما بر تو چندی گزند

زیان تو مغز مرا کرد تیز

همی با تن خویش کردی ستیز

یکی کار پیش آمدم ناگزیر

کزان بسته آمد دل تیزویر

یکی درج زرین سرش بسته خشک

نهاده برو قفل و مهری ز مشک

فرستاد قیصر برما ز روم

یکی موبدی نامبردار بوم

فرستاده گوید که سالار گفت

که این راز پیدا کنید از نهفت

که این درج را چیست اندر نهان

بگویند فرزانگان جهان

به دل گفتم این راز پوشیده چهر

ببیند مگر جان بوزرجمهر

چوبشنید بوزرجمهر این سخن

دلش پرشد از رنج و درد کهن

ز زندان بیامد سرو تن بشست

به پیش جهانداور آمد نخست

همی‌بود ترسان ز آزار شاه

جهاندار پر خشم و او بیگناه

شب تیره و روز پیدا نبود

بدان سان که پیغام خسرو شنود

چو خورشید بنمود تاج از فراز

بپوشید روی شب تیره باز

باختر نگه کرد بوزرجمهر

چوخورشید رخشنده بد بر سپهر

به آب خرد چشم دل را بشست

ز دانندگان استواری بجست

بدو گفت بازار من خیره گشت

چو چشمم ازین رنجها تیره گشت

نگه کن که پیشت که آید به راه

ز حالش بپرس ایچ نامش مخواه

به راه آمد از خانه بوزرجمهر

همی‌رفت پویان زنی خوب چهر

خردمند بینا بدانا بگفت

سخن هرچ بر چشم او بد نهفت

چنین گفت پرسنده را راه جوی

که بپژوه تا دارد این ماه شوی

زن پاکدامن بپرسنده گفت

که شویست و هم کودک اندر نهفت

چوبشنید داننده گفتار زن

بخندید بر بارهٔ گامزن

همانگه زنی دیگر آمد پدید

بپرسید چون ترجمانش بدید

که‌ای زن تو را بچه وشوی هست

وگر یک تنی باد داری بدست

بدو گفت شویست اگر بچه نیست

چو پاسخ شنیدی بر من مه ایست

همانگه سدیگر زن آمد پدید

بیامد بر او بگفت و شنید

که ای خوب رخ کیست انباز تو

برین کش خرامیدن و ناز تو

مرا گفت هرگز نبودست شوی

نخواهم که پیداکنم نیز روی

چو بشنید بوزرجمهر این سخن

نگر تا چه اندیشه افگند بن

بیامد دژم روی تازان به راه

چو بردند جوینده را نزد شاه

بفرمود تا رفت نزدیک تخت

دل شاه کسری غمی گشت سخت

که داننده را چشم بینا ندید

بسی باد سرد از جگر بر کشید

همی‌کرد پوزش ازان کار شاه

کزو داشت آزار بر بیگناه

پس از روم و قیصر زبان برگشاد

همی‌کرد زان قفل و زان درج یاد

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

که تابان بدی تا بتابد سپهر

یکی انجمن درج در پیش شاه

به پیش بزرگان جوینده راه

بنیروی یزدان که اندیشه داد

روان مرا راستی پیشه داد

بگویم بدرج اندرون هرچ هست

نسایم بران قفل وآن درج دست

اگر تیره شد چشم دل روشنست

روان راز دانش همی‌جوشنست

ز گفتار او شاد شد شهریار

دلش تازه شد چون گل اندر بهار

ز اندیشه شد شاه را پشت راست

فرستاده و درج را پیش خواست

همه موبدان وردان را بخواند

بسی دانشی پیش دانا نشاند

ازان پس فرستاده را گفت شاه

که پیغام بگزار و پاسخ بخواه

چو بشنید رومی زبان برگشاد

سخنهای قیصر همه کرد یاد

که گفت از جهاندار پیروز جنگ

خرد باید و دانش و نام و ننگ

تو را فر و بر ز جهاندار هست

بزرگی و دانایی و زور دست

همان بخرد و موبد راه جوی

گو بر منش کو بود شاه جوی

همه پاک در بارگاه تواند

وگر در جهان نیکخواه تواند

همین درج با قفل و مهر و نشان

ببینند بیدار دل سرکشان

بگویند روشن که زیرنهفت

چه چیزست وآن با خرد هست جفت

فرستیم زین پس بتو باژ و ساو

که این مرز دارند با باژ تاو

وگر باز مانند ازین مایه چیز

نخواهند ازین مرزها باژ نیز

چودانا ز گوینده پاسخ شنید

زبان برگشاد آفرین گسترید

که همواره شاه جهان شاد باد

سخن دان و با بخت و با داد باد

سپاس از خداوند خورشید و ماه

روان را بدانش نماینده راه

نداند جز او آشکارا و راز

بدانش مرا آز و او بی نیاز

سه درست رخشان بدرج اندرون

غلافش بود ز آنچ گفتم برون

یکی سفته و دیگری نیم سفت

دگر آنک آهن ندیدست جفت

چو بشنید دانای رومی کلید

بیاورد و نوشین‌روان بنگرید

نهفته یکی حقه بد در میان

بحقه درون پردهٔ پرنیان

سه گوهر بدان حقه اندر نهفت

چنان هم که دانای ایران بگفت

نخستین ز گوهر یکی سفته بود

دوم نیم سفت و سیم نابسود

همه موبدان آفرین خواندند

بدان دانشی گوهر افشاندند

شهنشاه رخساره بی‌تاب کرد

دهانش پر از در خوشاب کرد

ز کار گذشته دلش تنگ شد

بپیچید و رویش پر آژنگ شد

که با او چراکرد چندان جفا

ازان پس کزو دید مهر و وفا

چو دانا رخ شاه پژمرده یافت

روانش بدرد اندر آزرده یافت

برآورد گوینده راز از نهفت

گذشته همه پیش کسری بگفت

ازان بند بازوی و مرغ سیاه

از اندیشه گوهر و خواب شاه

بدو گفت کین بودنی کار بود

ندارد پشیمانی و درد سود

چو آرد بد و نیک رای سپهر

چه شاه وچه موبد چه بوزرجمهر

ز تخمی که یزدان باختر بکشت

ببایدش برتارک ما نبشت

دل شاه نوشین روان شادباد

همیشه ز درد وغم آزاد باد

اگر چند باشد سرافراز شاه

بدستور گردد دلارای گاه

شکارست کار شهنشاه و رزم

می و شادی و بخشش و داد و بزم

بداند که شاهان چه کردند پیش

بورزد بدان همنشان رای خویش

ز آگندن گنج و رنج سپاه

ز آزرم گفتار وز دادخواه

دل وجان دستورباشد به رنج

ز اندیشهٔ کدخدایی و گنج

چنین بود تا گاه نوشین‌روان

همو بود شاه و همو پهلوان

همو بود جنگی و موبد همو

سپهبد همو بود و بخرد همو

بهرجای کارآگهان داشتی

جهان را بدستور نگذاشتی

ز بسیار و اندک ز کار جهان

بدو نیک زو کس نکردی نهان

ز کار آگهان موبدی نیکخواه

چنان بد که برخاست بر پیش گاه

که گاهی گنه بگذرانی همی

ببد نام آنکس نخوانی همی

هم این را دگر باره آویز شست

گنهکار اگر چند با پوزشست

بپاسخ چنین بود توقیع شاه

که آنکس که خستو شود بر گناه

چو بیمار زارست و ما چون پزشک

ز دارو گریزان و ریزان سرشک

بیک دارو ار او نگردد درست

زوان از پزشکی نخواهیم شست

دگر موبدی گفت انوشه بدی

بداد و دهش نیز توشه بدی

سپهدار گرگان برفت از نهفت

ببیشه درآمد زمانی بخفت

بنه برد ار گیل و او برهنه

همی‌بازگردد ز بهر بنه

بتوقیع پاسخ چنین داد باز

که هستیم ازان لشکری بی‌نیاز

کجا پاسپانی کند بر سپاه

ز بد خویشتن راندارد نگاه

دگر گفت انوشه بدی جاودان

نشست و خور و خواب با موبدان

یکی نامور مایه دار ایدرست

که گنجش ز گنج تو افزونترست

چنین داد پاسخ که آری رواست

که از فره پادشاهی ماست

دگر گفت کای شهریار بلند

انوشه بدی وز بدی بی‌گزند

اسیران رومی که آورده‌اند

بسی شیرخواره درو برده‌اند

به توقیع گفت آنچه هستند خرد

ز دست اسیران نباید شمرد

سوی مادرانشان فرستید باز

به دل شاد وز خواسته بی‌نیاز

نبشتند کز روم صدمایه‌ور

همی بازخرند خویشان به زر

اگر باز خرند گفت از هراس

بهر مایه داری یک مایه کاس

فروشید و افزون مجویید نیز

که ما بی‌نیازیم ز ایشان بچیز

بشمشیر خواهیم ز ایشان گهر

همان بدره و برده و سیم و زر

بگفتند کز مایه داران شهر

دو بازارگانند کز شب دو بهر

یکی را نیاید سراندر بخواب

از آواز مستان وچنگ ور باب

چنین داد پاسخ کزین نیست رنج

جز ایشان هرآنکس که دارند گنج

همه همچنان شاد وخرم زیند

که‌آزاد باشند و بی‌غم زیند

نوشتند خطی کانوشه بدی

همیشه ز تو دور دست بدی

به ایوان چنین گفت شاه یمن

که نوشین‌روان چون گشاید دهن

همه مردگان را کند بیش یاد

پر از غم شود زنده را جان شاد

چنین داد پاسخ که از مرده یاد

کند هرک دارد خرد با نژاد

هرآنکس که از مردگان دل بشست

نباشد ورا نیکویها درست

یکی گفت کای شاه کهتر پسر

نگردد همی گرد داد پدر

بریزد همی بر زمین بر درم

که باشد فروشندهٔ او دژم

چنین داد پاسخ که این نارواست

بهای زمین هم فروشنده راست

دگر گفت کای شاه برترمنش

که دوری ز بیغاره و سرزنش

دلی داشتی پیش ازین پر ز شرم

چرا شد برین سان بی‌آزرم و گرم

چنین داد پاسخ که دندان نبود

مکیدن جز از شیر پستان نبود

چودندان برآمد ببالید پشت

همی گوشت جویم چو گشتم درشت

یکی گفت گیرم کنون مهتری

برای و بدانش ز ما مهتری

چرا برگذشتی ز شاهنشهان

دو دیده برای تو دارد جهان

چنین داد پاسخ که ما را خرد

ز دیدار ایشان همی‌بگذرد

هش و دانش و رای دستور ماست

زمین گنج و اندیشه گنجور ماست

دگر گفت باز تو ای شهریار

عقابی گرفتست روز شکار

چنین گفت کو را بکوبید پشت

که با مهتر خود چرا شد درشت

بیاویز پایش ز دار بلند

بدان تا بدو بازگردد گزند

که از کهتران نیز در کارزار

فزونی نجویند با شهریار

دگر نامداری ز کارآگهان

چنین گفت کای شهریار جهان

به شبگیر برزین بشد با سپاه

ستاره‌شناسی بیامد ز راه

چنین گفت کای مرد گردن فراز

چنین لشکری گشن وزین گونه ساز

چو برگاشت او پشت بر شهریار

نبیند کس او را بدین روزگار

بتوقیع گفت آنک گردان سپهر

گشادست با رای او چهر و مهر

ببرزین سالار و گنج و سپاه

نگردد تباه اختر هور و ماه

دگر موبدی گفت کز شهریار

چنین بود پیمان بیک روزگار

که مردی گزینند فرخ نژاد

که در پادشاهی بگردد بداد

رساند بدین بارگاه آگهی

ز بسیار واندک بدی گر بهی

گشسب سرافراز مردیست پیر

سزد گر بود داد را دستگیر

چنین داد پاسخ که او را ز آز

کمر برمیانست دور از نیاز

کسی را گزینید کز رنج خویش

بپرهیز وباشدش گنج خویش

جهاندیده مردی درشت و درست

که او رای درویش سازد نخست

یکی گفت سالار خوالیگران

همی‌نالد از شاه وز مهتران

که آن چیز کو خود کند آرزوی

سپارد همه کاسه بر چار سوی

نبوید نیازد بدو نیز دست

بلرزد دل مرد خسروپرست

چنین داد پاسخ که از بیش خورد

مگر آرزو بازگردد بدرد

دگر گفت هرکس نکوهش کند

شهنشاه را چون پژوهش کند

که بی‌لشکر گشن بیرون شود

دل دوستداران پر از خون شود

مگر دشمنی بد سگالد بدوی

بیاید به چاره بنالد بدوی

چنین داد پاسخ که داد وخرد

تن پادشا راهمی‌پرورد

اگر دادگر چند بی‌کس بود

ورا پاسبان راستی بس بود

دگر گفت کای با خرد گشته جفت

به میدان خراسان سالار گفت

که گرزاسب را بازکرد او ز کار

چه گفت اندرین کار او شهریار

چنین داد پاسخ که فرمان ما

نورزید و بنهفت پیمان ما

بفرمودمش تا به ارزانیان

گشاید در گنج سود و زیان

کسی کودهش کاست باشد به کار

بپوشد همه فره شهریار

دگر گفت باهرکسی پادشا

بزرگست وبخشنده و پارسا

پرستار دیرینه مهرک چه کرد

که روزیش اندک شد و روی زرد

چنین داد پاسخ که او شد درشت

بران کردهٔ خویش بنهاد پشت

بیامد بدرگاه و بنشست مست

همیشه جز از می‌ندارد بدست

ز کارآگهان موبدی گفت شاه

چو راند سوی جنگ قیصر سپاه

نخواهد جز ایرانیان را به جنگ

جهان شد به ایران بر از روم تنگ

چنین داد پاسخ که آن دشمنی

به طبعست و پرخاش آهرمنی

دگر باره پرسید موبد که شاه

ز شاهان دگرگونه خواهد سپاه

کدامست وچون بایدت مرد جنگ

ز مردان شیرافگن تیز چنگ

چنین داد پاسخ که جنگی سوار

نباید که سیر آید از کارزار

همان بزمش آید همان رزمگاه

برخشنده روز و شبان سیاه

نگردد بهنگام نیروش کم

ز بسیار واندک نباشد دژم

دگر گفت کای شاه نوشین‌روان

همیشه بزی شاد و روشن‌روان

بدر بر یکی مرد بد از نسا

پرستنده و کاردار بسا

درم ماند بر وی سیصد هزار

بدیوان چوکردند با او شمار

بنالد همی کین درم خورده شد

برو مهتر وکهتر آزرده شد

چو آگاه شد زان سخن شهریار

که موبد درم خواست ازکاردار

چنین گفت کز خورده منمای رنج

ببخشید چیزی مر او را ز گنج

دگر گفت جنگی سواری بخست

بدان خستگی دیرماند و برست

به پیش صف رومیان حمله برد

بمرد او وزو کودکان ماند خرد

چه فرمان دهد شهریار جهان

ز کار چنان خرد کودک نوان

بفرمود کان کودکانرا چهار

ز گنج درم داد باید هزار

هرآنکس که شد کشته در کارزار

کزو خرد کودک بود یادگار

چونامش ز دفتر بخواند دبیر

برد پیش کودک درم ناگزیر

چنین هم بسال اندرون چار بار

مبادا که باشد ازین کارخوار

دگر گفت انوشه بدی سال و ماه

به مرو اندرون پهلوان سپاه

فراوان درم گرد کرد و بخورد

پراگنده گشتند زان مرز مرد

چنین داد پاسخ که آن خواسته

که از شهر مردم کند کاسته

چرا باید از خون درویش گنج

که او شاد باشد تن وجان به رنج

ازان کس که بستد بدو بازده

ازان پس به مرو اندر آواز ده

بفرمای داری زدن بر درش

ببیداری کشور و لشکرش

ستمکاره را زنده بر دار کن

دو پایش ز بر سرنگونسار کن

بدان تا کس از پهلوانان ما

نپیچد دل و جان ز پیمان ما

دگر گفت کای شاه یزدان پرست

بدر بر بسی مردم زیردست

همی داد او را ستایش کنند

جهان آفرین را نیایش کنند

چنین داد پاسخ که یزدان سپاس

که از ما کسی نیست اندر هراس

فزون کرد باید بدیشان نگاه

اگر با گناهند و گر بیگناه

دگر گفت کای شاه با فر و هوش

جهان شد پرآواز خنیا و نوش

توانگر و گر مردم زیردست

شب آید شود پر ز آوای مست

چنین داد پاسخ که اندر جهان

بما شاد بادا کهان و مهان

دگر گفت کای شاه برترمنش

همی زشتگویت کند سرزنش

که چندین گزافه ببخشید گنج

ز گرد آوریدن ندیدست رنج

چنین داد پاسخ که آن خواسته

کزو گنج ما باشد آراسته

اگر بازگیریم ز ارزانیان

همه سود فرجام گردد زیان

دگر گفت مای شهریار بلند

که هرگز مبادا به جانت گزند

جهودان و ترسا تو را دشمنند

دو رویند و با کیش آهرمنند

چنین داد پاسخ که شاه سترگ

ابی زینهاری نباشد بزرگ

دگر گفت کای نامور شهریار

ز گنج توافزون ز سیصد هزار

درم داده‌ای مرد درویش را

بسی پروریده تن خویش را

چنین گفت کاین هم بفرمان ماست

به ارزانیان چیز بخشی رواست

دگر گفت کای شاه نادیده رنج

ز بخشش فراوان تهی ماند گنج

چنین داد پاسخ که دست فراخ

همی مرد را نو کند یال وشاخ

جهاندار چون گشت یزدان‌پرست

نیازد ببد درجهان نیز دست

جهان تنگ دیدیم بر تنگخوی

مرا آز و زفتی نبد آرزوی

چنین گفت موبد که ای شهریار

فراخان سالار سیصد هزار

درم بستد از بلخ بامی به رنج

سپرده نهادند یکسر به گنج

چنین داد پاسخ که ما را درم

نباید که باشد کسی زو دژم

که رنج آید از بیشی گنج ما

نه چونین بود داد از پادشا

از آنکس که بستد بدو هم دهید

ز گنج آنچ خواهد بران سر نهید

که درد دل مردم زیردست

نخواهد جهاندار یزدان‌پرست

پی کاخ آباد را بر کنید

بگل بام او را توانگر کنید

شود کاخ ویران تو را ز هرچ بود

بماند پس از مرگ نفرین و دود

ز دیوان ما نام او بسترید

بدر بر چنو را بکس مشمرید

دگر گفت کای شاه فرخ نژاد

بسی‌گیری از جم و کاوس یاد

بدان گفت تا از پس مرگ من

نگردد نهان افسر و ترگ من

دگر گفت کز بهمن سرفراز

چرا شاه ایران بپوشید راز

چنین داد پاسخ که او را خرد

بپیچد همی وز هوا برخورد

یکی گفت کای شاه کهتر نواز

چرا گشتی اکنون چنین دیر یاز

چنین داد پاسخ که با بخردان

همانم همان نیز با موبدان

چوآواز آهرمن آید بگوش

نماند به دل رای و با مغزهوش

بپرسید موبد ز شاه زمین

سخن راند از پادشاهی و دین

که بی دین جهان به که بی پادشا

خردمند باشد برین بر گوا

چنین داد پاسخ که گفتم همین

شنید این سخن مردم پاکدین

جهاندار بی‌دین جهان را ندید

مگر هرکسی دین دگیر گزید

یکی بت پرست و یکی پاکدین

یکی گفت نفرین به از آفرین

ز گفتار ویران نگردد جهان

بگو آنچ رایت بود در نهان

هرآنگه که شد تخت بی‌پادشا

خردمندی ودین نیارد بها

یکی گفت کای شاه خرم نهان

سخن راندی چند پیش مهان

یکی آنکه گفتی زمانه منم

بد و نیک او را بهانه منم

کسی کو کند آفرین بر جهان

بما بازگردد درودش نهان

چنین داد پاسخ که آری رواست

که تاج زمانه سر پادشاست

جهان را چنین شهریاران سرند

ازیرا چنین بر سران افسرند

گذشتم ز توقیع نوشین‌روان

جهان پیر و اندیشه من جوان

مرا طبع نشگفت اگر تیز گشت

به پیری چنین آتش‌آمیز گشت

ز منبر چومحمود گوید خطیب

بدین محمد گراید صلیب

همی‌گفتم این نامه را چند گاه

نهان بد ز خورشید و کیوان و ماه

چو تاج سخن نام محمود گشت

ستایش به آفاق موجود گشت

زمانه بنام وی آباد باد

سپهر ازسرتاج او شاد باد

جهان بستد از بت پرستان هند

به تیغی که دارد چو رومی پرند

...

0
پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۰ – نامه کسری به هرمزد

شنیدم کجا کسری شهریار

به هرمز یکی نامه کرد استوار

ز شاه جهاندار خورشید دهر

مهست و سرافراز و گیرنده شهر

جهاندار بیدار و نیکو کنش

فشاننده گنج بی سرزنش

فزاینده نام و تخت قباد

گراینه تاج و شمشیر و داد

که با فر و برزست و فرهنگ و نام

ز تاج بزرگی رسیده بکام

سوی پاک هرمزد فرزند ما

پذیرفته از دل همی پند ما

ز یزدان بدی شاد و پیروز بخت

همیشه جهاندار با تاج و تخت

به ماه خجسته به خرداد روز

به نیک اختر و فال گیتی فروز

نهادیم برسر تو را تاج زر

چنان هم که ما یافتیم از پدر

همان آفرین نیز کردیم یاد

که برتاج ماکرد فرخ قباد

تو بیدارباش و جهاندار باش

خردمند و راد و بی آزار باش

بدانش فزای و به یزدان گرای

که اویست جان تو را رهنمای

بپرسیدم از مرد نیکوسخن

کسی کو بسال و خرد بد کهن

که از ما به یزدان که نزدیکتر

کرا نزد او راه باریکتر

چنین داد پاسخ که دانش گزین

چوخواهی ز پروردگار آفرین

که نادان فزونی ندارد ز خاک

بدانش بسنده کند جان پاک

بدانش بود شاه زیبای تخت

که داننده بادی و پیروزبخت

مبادا که گردی تو پیمان شکن

که خاکست پیمان شکن را کفن

ببادا فره بیگناهان مکوش

به گفتار بدگوی مسپارگوش

بهر کار فرمان مکن جز بداد

که از داد باشد روان تو شاد

زبان را مگردان بگرد دروغ

چوخواهی که تخت تو گیرد فروغ

وگر زیردستی بود گنج‌دار

تو او را ازان گنج بی‌رنج دار

که چیز کسان دشمن گنج تست

بدان گنج شو شاد کز رنج تست

وگر زیردستی شود مایه دار

همان شهریارش بود سایه دار

همی در پناه تو باید نشست

اگر زیردستست اگر در پرست

چو نیکی کند با تو پاداش کن

ابا دشمن دوست پرخاش کن

وگر گردی اندر جهان ارجمند

ز درد تن اندیش و درد گزند

سرای سپنجست هرچون که هست

بدو اندر ایمن نشاید نشستت

هنر جوی با دین و دانش گزین

چوخواهی که یابی ز بخت آفرین

گرامی کن او را که درپیش تو

سپر کرده جان بر بداندیش تو

بدانش دو دست ستیزه ببند

چو خواهی که از بد نیابی گزند

چو بر سر نهی تاج شاهنشهی

ره برتری بازجوی از بهی

همیشه یکی دانشی پیش دار

ورا چون روان و تن خویش دار

بزرگان وبازارگانان شهر

همی داد باید که یابند بهر

کسی کو ندارد هنر بانژاد

مکن زو به نیز از کم و بیش یاد

مده مرد بی‌نام را ساز جنگ

که چون بازجویی نیاید به چنگ

به دشمن دهد مر تو را دوستدار

دو کار آیدت پیش دشوار و خوار

سلیح تو درکارزار آورد

همان بر تو روزی به کار آورد

ببخشای برمردم مستمند

ز بد دور باش و بترس از گزند

همیشه نهان دل خویش جوی

مکن رادی و داد هرگز بروی

همان نیز نیکی باندازه کن

ز مرد جهاندیده بشنو سخن

بدنیی گرای و بدین دار چشم

که از دین بود مرد را رشک وخشم

هزینه باندازهٔ گنج کن

دل از بیشی گنج بی‌رنج کن

بکردار شاهان پیشین نگر

نباید که باشی مگر دادگر

که نفرین بود بهر بیداد شاه

تو جز داد مپسند و نفرین مخواه

کجا آن سر و تاج شاهنشهان

کجا آن بزرگان و فرخ مهان

ازایشان سخن یادگارست و بس

سرای سپنجی نماند بکس

گزافه مفرمانی خون ریختن

وگر جنگ را لشکر انگیختن

نگه کن بدین نامه پندمند

دل اندر سرای سپنجی مبند

بدین من تو را نیکویی خواستم

بدانش دلت را بیاراستم

به راه خداوند خورشید و ماه

ز بن دور کن دیو را دستگاه

به روز و شب این نامه را پیش دار

خرد را به دل داور خویش دار

اگر یادگاری کنی درجهان

که نام بزرگی نگردد نهان

خداوند گیتی پناه تو باد

زمان و زمین نیکخواه تو باد

بکام تو گردنده چرخ بلند

ز کردار بد دور و دور از گزند

شهنشاه کو داد دارد خرد

بکوشد که با شرم گرد آورد

دلیری به رزم اندرون زور دست

بود پاکدینی و یزدان پرست

به گیتی نگر کین هنرها کراست

چو دیدی ستایش مر او را سزاست

مجوی آنک چون مشتری روشنست

جهانجوی و با تیغ و با جوشنست

جهان بستد از مردم بت پرست

ز دیبای دین بر دل آیین ببست

کنو لاجرم جود موجود گشت

چو شاه جهان شاه محمود گشت

اگر بزم جوید همی گر نبرد

جهان‌بخش را این بود کار کرد

ابوالقاسم آن شاه پیروز و داد

زمانه بدیدار او شاد باد

...

0
پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱ – آغاز داستان

چو کسری نشست از بر تخت عاج

به سر برنهاد آن دل‌افروز تاج

بزرگان گیتی شدند انجمن

چو بنشست سالار با رای‌زن

سر نامداران زبان برگشاد

ز دادار نیکی دهش کرد یاد

چنین گفت کز کردگار سپهر

دل ما پر از آفرین باد و مهر

کزویست نیک و بدویست کام

ازو مستمندیم وزو شادکام

ازویست فرمان و زویست مهر

به فرمان اویست بر چرخ مهر

ز رای وز تیمار او نگذریم

نفس جز به فرمان او نشمریم

به تخت مهی بر هر آنکس که داد

کند در دل او باشد از داد شاد

هر آنکس که اندیشهٔ بد کند

به فرجام بد با تن خود کند

ز ما هرچ خواهند پاسخ دهیم

بخواهش گران روز فرخ نهیم

از اندیشهٔ دل کس آگاه نیست

به تنگی دل اندر مرا راه نیست

اگر پادشا را بود پیشه داد

بود بی‌گمان هر کس از داد شاد

از امروز کاری به فردا ممان

که داند که فردا چه گردد زمان

گلستان که امروز باشد به بار

تو فردا چنی گل نیاید به کار

بدانگه که یابی تن زورمند

ز بیماری اندیش و درد و گزند

پس زندگی یاد کن روز مرگ

چنانیم با مرگ چون باد و برگ

هر آنگه که در کار سستی کنی

همه رای ناتندرستی کنی

چو چیره شود بر دل مرد رشک

یکی دردمندی بود بی‌پزشک

دل مرد بیکار و بسیار گوی

ندارد به نزد کسان آبروی

وگر بر خرد چیره گردد هوا

نخواهد به دیوانگی بر گوا

بکژی تو را راه نزدیکتر

سوی راستی راه باریکتر

به کاری کزو پیشدستی کنی

به آید که کندی و سستی کنی

اگر جفت گردد زبان بر دروغ

نگیرد ز بخت سپهری فروغ

سخن گفتن کژ ز بیچارگیست

به بیچارگان بربباید گریست

چو برخیزد از خواب شاه از نخست

ز دشمن بود ایمن و تندرست

خردمند وز خوردنی بی‌نیاز

فزونی برین رنج و دردست و آز

وگر شاه با داد و بخشایشست

جهان پر ز خوبی و آسایشست

وگر کژی آرد بداد اندرون

کبستش بود خوردن و آب خون

هر آنکس که هست اندرین انجمن

شنید این برآورده آواز من

بدانید و سرتاسر آگاه بید

همه ساله با بخت همراه بید

که ما تاجداری به سر برده‌ایم

بداد و خرد رای پرورده‌ایم

ولیکن ز دستور باید شنید

بد و نیک بی‌او نیاید پدید

هر آنکس که آید بدین بارگاه

ببایست کاری نیابند راه

نباشم ز دستور همداستان

که بر من بپوشد چنین داستان

بدرگاه بر کارداران من

ز لشکر نبرده سواران من

چو روزی بدیشان نداریم تنگ

نگه کرد باید بنام و به ننگ

همه مردمی باید و راستی

نباید به کار اندرون کاستی

هر آنکس که باشد از ایرانیان

ببندد بدین بارگه برمیان

بیابد ز ما گنج و گفتار نرم

چو باشد پرستنده با رای و شرم

چو بیداد جوید یکی زیردست

نباشد خردمند و خسروپرست

مکافات باید بدان بد که کرد

نباید غم ناجوانمرد خورد

شما دل به فرمان یزدان پاک

بدارید وز ما مدارید باک

که اویست بر پادشا پادشا

جهاندار و پیروز و فرمانروا

فروزندهٔ تاج و خورشید و ماه

نماینده ما را سوی داد راه

جهاندار بر داوران داورست

ز اندیشهٔ هر کسی برترست

مکان و زمان آفرید و سپهر

بیاراست جان و دل ما به مهر

شما را دل از مهر ما برفروخت

دل و چشم دشمن به ما بربدوخت

شما رای و فرمان یزدان کنید

به چیزی که پیمان دهد آن کنید

نگهدار تا جست و تخت بلند

تو را بر پرستش بود یارمند

همه تندرستی به فرمان اوست

همه نیکویی زیر پیمان اوست

ز خاشاک تا هفت چرخ بلند

همان آتش و آب و خاک نژند

به هستی یزدان گوایی دهند

روان تو را آشنایی دهند

ستایش همه زیر فرمان اوست

پرستش همه زیر پیمان اوست

چو نوشین‌روان این سخن برگرفت

جهانی ازو مانده اندر شگفت

همه یک سر از جای برخاستند

برو آفرین نو آراستند

شهنشاه دانندگان را بخواند

سخنهای گیتی سراسر براند

جهان را ببخشید بر چار بهر

وزو نامزد کرد آبادشهر

نخستین خراسان ازو یاد کرد

دل نامداران بدو شاد کرد

دگر بهره زان بد قم و اصفهان

نهاد بزرگان و جای مهان

وزین بهره بود آذرابادگان

که بخشش نهادند آزادگان

وز ارمینیه تا در اردبیل

بپیمود بینادل و بوم گیل

سیوم پارس و اهواز و مرز خزر

ز خاور ورا بود تا باختر

چهارم عراق آمد و بوم روم

چنین پادشاهی و آباد بوم

وزین مرزها هرک درویش بود

نیازش به رنج تن خویش بود

ببخشید آگنده گنجی برین

جهانی برو خواندند آفرین

ز شاهان هرآنکس که بد پیش ازوی

اگر کم بدش گاه اگر بیش ازوی

بجستند بهره ز کشت و درود

نرستست کس پیش ازین نابسود

سه یک بود یا چار یک بهر شاه

قباد آمد و ده یک آورد راه

زده یک بر آن بد که کمتر کند

بکوشد که کهتر چو مهتر کند

زمانه ندادش بران بر درنگ

به دریا بس ایمن مشو بر نهنگ

به کسری رسید آن سزاوار تاج

ببخشید بر جای ده یک خراج

شدند انجمن بخردان و ردان

بزرگان و بیداردل موبدان

همه پادشاهان شدند انجمن

زمین را ببخشید و برزد رسن

گزیتی نهادند بر یک درم

گر ای دون که دهقان نباشد دژم

کسی را کجا تخم گر چارپای

به هنگام ورزش نبودی بجای

ز گنج شهنشاه برداشتی

وگرنه زمین خوار بگذاشتی

بنا کشته اندر نبودی سخن

پراگنده شد رسمهای کهن

گزیت رز بارور شش درم

به خرما ستان بر همین بد رقم

ز زیتون و جوز و ز هر میوه‌دار

که در مهرگان شاخ بودی ببار

ز ده بن درمی رسیدی به گنج

نبوید جزین تا سر سال رنج

وزین خوردنیهای خردادماه

نکردی به کار اندرون کس نگاه

کسی کش درم بود و دهقان نبود

ندیدی غم رنج و کشت و درود

بر اندازه از ده درم تا چهار

بسالی ازو بستدی کاردار

کسی بر کدیور نکردی ستم

به سالی به سه بهره بود این درم

گزارنده بودی به دیوان شاه

ازین باژ بهری به هر چار ماه

دبیر و پرستندهٔ شهریار

نبودی به دیوان کسی زین شمار

گزیت و خراج آنچ بد نام برد

بسه روزنامه به موبد سپرد

یکی آنک بر دست گنجور بود

نگهبان آن نامه دستور بود

دگر تا فرستد به هر کشوری

به هر نامداری و هر مهتری

سه دیگر که نزدیک موبد برند

گزیت و سر باژها بشمرند

به فرمان او بود کاری که بود

ز باژ و خراج و ز کشت و درود

پراگنده کاراگهان در جهان

که تا نیک و بد زو نماند نهان

همه روی گیتی پر از داد کرد

بهرجای ویرانی آباد کرد

بخفتند بر دشت خرد و بزرگ

به آبشخور آمد همی میش و گرگ

یکی نامه فرمود بر پهلوی

پسند آیدت چون ز من بشنوی

نخستین سر نامه کرد از مهست

شهنشاه کسری یزدان‌پرست

به بهرام روز و بخرداد شهر

که یزدانش داد از جهان تاج بهر

برومند شاخ از درخت قباد

که تاج بزرگی به سر برنهاد

سوی کارداران باژ و خراج

پرستنده شایستهٔ فر و تاج

بی‌اندازه از ما شما را درود

هنر با نژاد این بود با فزود

نخستین سخن چون گشایش کنیم

جهان‌آفرین را ستایش کنیم

خردمند و بینادل آنرا شناس

که دارد ز دادار کیهان سپاس

بداند که هست او ز ما بی‌نیاز

به نزدیک او آشکارست راز

کسی را کجا سرفرازی دهد

نخستین ورا بی‌نیازی دهد

مرا داد فرمان و خود داورست

ز هر برتری جاودان برترست

به یزدان سزد ملک و مهتر یکیست

کسی را جز از بندگی کار نیست

ز مغز زمین تا به چرخ بلند

ز افلاک تا تیره خاک نژند

پی مور بر خویشتن برگواست

که ما بندگانیم و او پادشاست

نفرمود ما را جز از راستی

که دیو آورد کژی و کاستی

اگر بهر من زین سرای سپنج

نبودی جز از باغ و ایوان و گنج

نجستی دل من به جز داد و مهر

گشادن بهر کار بیدار چهر

کنون روی بوم زمین سر به سر

ز خاور برو تا در باختر

به شاهی مرا داد یزدان پاک

ز خورشید تابنده تا تیره خاک

نباید که جز داد و مهر آوریم

وگر چین به کاری بچهر آوریم

شبان بداندیش و دشت بزرگ

همی گوسفندان بماند بگرگ

نباید که بر زیردستان ما

ز دهقان وز دین‌پرستان ما

به خشکی به خاک و بکشتی برآب

برخشنده روز و به هنگام خواب

ز بازارگانان تر و ز خشک

درم دارد و در خوشاب و مشک

که تابنده خور جز بداد و به مهر

نتابد بریشان ز خم سپهر

برین‌گونه رفت از نژاد و گهر

پسر تاج یابد همی از پدر

به جز داد و خوبی نبد در جهان

یکی بود با آشکارا نهان

نهادیم بر روی گیتی خراج

درخت گزیت از پی تخت عاج

چو این نامه آرند نزد شما

که فرخنده باد اورمزد شما

کسی کو برین یک درم بگذرد

ببیداد بر یک نفس بشمرد

به یزدان که او داد دیهیم و فر

که من خود میانش ببرم به ار

برین نیز بادافرهٔ کردگار

نباید که چشم بد آید به کار

همین نامه و رسم بنهید پیش

مگردید ازین فرخ آیین خویش

به هر چار ماهی یکی بهر ازین

بخواهید با داد و با آفرین

به جایی که باشد زیان ملخ

وگر تف خورشید تابد به شخ

دگر تف باد سپهر بلند

بدان کشتمندان رساند گزند

همان گر نبارد به نوروز نم

ز خشکی شود دشت خرم دژم

مخواهید با ژاندران بوم و رست

که ابر بهاران به باران نشست

ز تخم پراگنده و مزد رنج

ببخشید کارندگانرا ز گنج

زمینی که آن را خداوند نیست

به مرد و ورا خویش و پیوند نیست

نباید که آن بوم ویران بود

که در سایهٔ شاه ایران بود

که بدگو برین کار ننگ آورد

که چونین بهانه بچنگ آورد

ز گنج آنچ باید مدارید باز

که کردست یزدان مرا بی‌نیاز

چو ویران بود بوم در بر من

نتابد درو سایهٔ فر من

کسی را که باشد برین مایه کار

اگر گیرد این کار دشوار خوار

کنم زنده بر دار جایی که هست

اگر سرفرازست و گر زیردست

بزرگان که شاهان پیشین بدند

ازین کار بر دیگر آیین بدند

بد و نیک با کارداران بدی

جهان پیش اسب‌سواران بدی

خرد را همه خیره بفریفتند

بافزونی گنج نشکیفتند

مرا گنج دادست و دهقان سپاه

نخواهیم بدینار کردن نگاه

شما را جهان بازجستن بداد

نگه داشتن ارج مرد نژاد

گرامی‌تر از جان بدخواه من

که جوید همی کشور و گاه من

سپهبد که مردم فروشد به زر

نباید بدین بارگه برگذر

کسی را کند ارج این بارگاه

که با داد و مهرست و با رسم و راه

چو بیداردل کارداران من

به دیوان موبد شدند انجمن

پدید آید از گفت یک تن دروغ

ازان پس نگیرد بر ما فروغ

به بیدادگر بر مرا مهر نیست

پلنگ و جفاپیشه مردم یکیست

هر آنکس که او راه یزدان بجست

بب خرد جان تیره بشست

بدین بارگاهش بلندی بود

بر موبدان ارجمندی بود

به نزدیک یزدان ز تخمی که کشت

به باید بپاداش خرم بهشت

که ما بی‌نیازیم ازین خواسته

که گردد به نفرین روان کاسته

گر از پوست درویش باشد خورش

ز چرمش بود بی‌گمان پرورش

پلنگی به از شهریاری چنین

که نه شرم دارد نه آیین نه دین

گشادست بر ما در راستی

چه کوبیم خیره در کاستی

نهانی بدو داد دادن بروی

بدان تا رسد نزد ما گفت و گوی

به نزدیک یزدان بود ناپسند

نباشد بدین بارگه ارجمند

ز یزدان وز ما بدان کس درود

که از داد و مهرش بود تاروپود

اگر دادگر باشدی شهریار

بماند به گیتی بسی پایدار

که جاوید هر کس کنند آفرین

بران شاه کباد دارد زمین

ز شاهان که با تخت و افسر بدند

به گنج و به لشکر توانگر بدند

نبد دادگرتر ز نوشین‌روان

که بادا همیشه روانش جوان

نه زو پرهنرتر به فرزانگی

به تخت و بداد و به مردانگی

ورا موبدی بود بابک بنام

هشیوار و دانادل و شادکام

بدو داد دیوان عرض و سپاه

بفرمود تا پیش درگاه شاه

بیاراست جایی فراخ و بلند

سرش برتر از تیغ کوه پرند

بگسترد فرشی برو شاهوار

نشستند هرکس که بود او به کار

ز دیوان بابک برآمد خروش

نهادند یک سر برآواز گوش

که ای نامداران جنگ آزمای

سراسر به اسب اندر آرید پای

خرامید یک‌یک به درگاه شاه

به سر برنهاده ز آهن کلاه

زره‌دار با گرزهٔ گاوسار

کسی کو درم خواهد از شهریار

بیامد به ایوان بابک سپاه

هوا شد ز گرد سواران سیاه

چو بابک سپه را همه بنگرید

درفش و سر تاج کسری ندید

ز ایوان باسب اندر آورد پای

بفرمودشان بازگشتن ز جای

برین نیز بگذشت گردان سپهر

چو خورشید تابنده بنمود چهر

خروشی برآمد ز درگاه شاه

که ای گرزداران ایران سپاه

همه با سلیح و کمان و کمند

بدیوان بابک شوید ارجمند

برفتند با نیزه و خود و کبر

همی گرد لشکر برآمد به ابر

نگه کرد بابک به گرد سپاه

چو پیدا نبد فر و اورند شاه

چنین گفت کامروز با مهر و داد

همه بازگردید پیروز و شاد

به روز سه دیگر برآمد خروش

که ای نامداران با فر و هوش

مبادا که از لشکری یک سوار

نه با ترگ و با جوشن کارزار

بیاید برین بارگه بگذرد

عرض گاه و ایوان او بنگرد

هر آنکس که باشد به تاج ارجمند

به فر و بزرگی و تخت بلند

بداند که بر عرض آزرم نیست

سخن با محابا و با شرم نیست

شهنشاه کسری چو بگشاد گوش

ز دیوان بابک برآمد خروش

بخندید کسری و مغفر بخواست

درفش بزرگی برافراشت راست

به دیوان بابک خرامید شاه

نهاده ز آهن به سر بر کلاه

فروهشت از ترگ رومی زره

زده بر زره بر فراوان گره

یکی گرزهٔ گاوپیکر به چنگ

زده بر کمرگاه تیر خدنگ

به بازو کمان و بزین بر کمند

میان را بزرین کمر کرده بند

برانگیخت اسب و بیفشارد ران

به گردن برآورد گرز گران

عنان را چپ و راست لختی بسود

سلیح سواری به بابک نمود

نگه کرد بابک پسند آمدش

شهنشاه را فرمند آمدش

بدو گفت شاها انوشه بدی

روان را به فرهنگ توشه بدی

بیاراستی روی کشور بداد

ازین گونه داد از تو داریم یاد

دلیری بد از بنده این گفت و گوی

سزد گر نپیچی تو از داد روی

عنان را یکی بازپیچی براست

چنان کز هنرمندی تو سزاست

دگرباره کسری برانگیخت اسب

چپ و راست برسان آذرگشسب

نگه کرد بابک ازو خیره ماند

جهان‌آفرین را فراوان بخواند

سواری هزار و گوی دوهزار

نبودی کسی را گذر بر چهار

درمی فزون کرد روزی شاه

به دیوان خروش آمد از بارگاه

که اسب سر جنگجویان بیار

سوار جهان نامور شهریار

فراوان بخندید نوشین روان

که دولت جوان بود و خسرو جوان

چو برخاست بابک ز دیوان شاه

بیامد بر نامور پیشگاه

بدو گفت کای شهریار بزرگ

گر امروز من بنده گشتم سترگ

همه در دلم راستی بود و داد

درشتی نگیرد ز من شاه یاد

درشتی نمایم چو باشم درست

انوشه کسی کو درشتی نجست

بدو گفت شاه ای هشیوار مرد

تو هرگز ز راه درستی مگرد

تن خویش را چون محابا کنی

دل راستی را همی‌بشکنی

بدین ارز تو نزد من بیش گشت

دلم سوی اندیشه خویش گشت

که ما در صف کار ننگ و نبرد

چگونه برآریم ز آورد گرد

چنین داد پاسخ به پرمایه شاه

که چون نو نبیند نگین و کلاه

چو دست و عنان تو ای شهریار

به ایوان ندیدست پیکرنگار

به کام تو گردد سپهر بلند

دلت شاد بادا تنت بی‌گزند

به موبد چنین گفت نوشین‌روان

که با داد ما پیر گردد جوان

به گیتی نباید که از شهریار

بماند جز از راستی یادگار

چرا باید این گنج و این روز رنج

روان بستن اندر سرای سپنج

چو ایدر نخواهی همی‌آرمید

بباید چرید و بباید چمید

پراندیشه بودم ز کار جهان

سخن را همی‌داشتم در نهان

که تا تاج شاهی مرا دشمنست

همه گرد بر گرد آهرمنست

به دل گفتم آرم ز هر سو سپاه

بخواهم ز هر کشوری رزمخواه

نگردد سپاه انجمن جز به گنج

به بی مردی آید هم از گنج رنج

اگر بد به درویش خواهد رسید

ازین آرزو دل بباید برید

همی‌راندم با دل خویش راز

چو اندیشه پیش خرد شد فراز

سوی پهلوانان و سوی ردان

هم از پند بیداردل بخردان

نبشتم بخ هر کشوری نامه‌ای

به هر نامداری و خودکامه‌ای

که هر کس که دارید هوش و خرد

همی کهتری را پسر پرورد

به میدان فرستید با ساز جنگ

بجویند نزدیک ما نام و ننگ

نباید که اندر فراز و نشیب

ندانند چنگ و عنان و رکیب

به گرز و به شمشیر و تیر و کمان

بدانند پیچید با بدگمان

جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود

اگر چند فرزند آرش بود

عرض شد ز در سوی هر کشوری

درم برد نزدیک هر مهتری

چهل روز بودی درم را درنگ

برفتند از شهر با ساز جنگ

ز دیوان چو دینار برداشتند

بدان خرمی روز بگذاشتند

کنون لاجرم روی گیتی بمرد

بیاراستم تا کی آید نبرد

مرا ساز و لشکر ز شاهان پیش

فزونست و هم دولت و رای بیش

سخنها چو بشنید موبد ز شاه

بسی آفرین خواند بر تاج و گاه

چو خورشید بنمود تابنده چهر

در باغ بگشاد گردان سپهر

پدید آمد آن تودهٔ شنبلید

دو زلف شب تیره شد ناپدید

نشست از بر تخت نوشین روان

خجسته دلفروز شاه جوان

جهانی به درگاه بنهاد روی

هر آنکس که بد بر زمین راه‌جوی

خروشی برآمد ز درگاه شاه

که هر کس که جوید سوی داد راه

بیاید بدرگاه نوشین روان

لب شاه خندان و دولت جوان

به آواز گفت آن زمان شهریار

که جز پاک یزدان مجویید یار

که دارنده اویست و هم رهنمای

همو دست گیرد به هر دوسرای

مترسید هرگز ز تخت و کلاه

گشادست بر هر کس این بارگاه

هر آنکس که آید به روز و به شب

ز گفتار بسته مدارید لب

اگر می گساریم با انجمن

گر آهسته باشیم با رای‌زن

به چوگان و بر دشت نخچیرگاه

بر ما شما را گشادست راه

به خواب و به بیداری و رنج و ناز

ازین بارگه کس مگردید باز

مخسبید یک تن ز من تافته

مگر آرزوها همه یافته

بدان گه شود شاد و روشن دلم

که رنج ستم دیده‌گان بگسلم

مبادا که از کارداران من

گر از لشکر و پیشکاران من

نخسبد کسی با دلی دردمند

که از درد او بر من آید گزند

سخنها اگرچه بود در نهان

بپرسد ز من کردگار جهان

ز باژ و خراج آن کجا مانده است

که موبد به دیوان ما رانده است

نخواهند نیز از شما زر و سیم

مخسبید زین پس ز من دل ببیم

برآمد ز ایوان یکی آفرین

بجوشید تابنده روی زمین

که نوشین روان باد با فرهی

همه ساله با تخت شاهنشهی

مبادا ز تو تخت پردخت و گاه

مه این نامور خسروانی کلاه

برفتند با شادی و خرمی

چو باغ ارم گشت روی زمی

ز گیتی ندیدی کسی را دژم

ز ابر اندر آمد به هنگام نم

جهان شد به کردار خرم بهشت

ز باران هوا بر زمین لاله کشت

در و دشت و پالیز شد چون چراغ

چو خورشید شد باغ و چون ماه راغ

پس آگاهی آمد به روم و به هند

که شد روی ایران چو رومی پرند

زمین را به کردار تابنده ماه

به داد و به لشکر بیاراست شاه

کسی آن سپه را نداند شمار

به گیتی مگر نامور شهریار

همه با دل شاد و با ساز جنگ

همه گیتی افروز با نام و ننگ

دل شاه هر کشوری خیره گشت

ز نوشین‌روان رایشان تیره گشت

فرستاده آمد ز هند و ز چین

همه شاه را خواندند آفرین

ندیدند با خویشتن تاو او

سبک شد به دل باژ با ساو او

همه کهتری را بیاراستند

بسی بدره و برده‌ها خواستند

به زرین عمود و به زرین کلاه

فرستادگان برگرفتند راه

به درگاه شاه جهان آمدند

چه با ساو و باژ مهان آمدند

بهشتی بد آراسته بارگاه

ز بس برده و بدره و بارخواه

برین نیز بگذشت چندی سپهر

همی‌رفت با شاه ایران به مهر

خردمند کسری چنان کرد رای

کزان مرز لختی بجنبد ز جای

بگردد یکی گرد خرم جهان

گشاده کند رازهای نهان

بزد کوس وز جای لشکر براند

همی ماه و خورشید زو خیره ماند

ز بس پیکر و لشکر و سیم و زر

کمرهای زرین و زرین سپر

تو گفتی بکان اندرون زر نماند

همان در خوشاب و گوهر نماند

تن آسان بسوی خراسان کشید

سپه را به آیین ساسان کشید

به هر بوم آباد کو بربگذشت

سراپرده و خیمه‌ها زد به دشت

چو برخاستی نالهٔ کرنای

منادیگری پیش کردی به پای

که ای زیردستان شاه جهان

که دارد گزندی ز ما در نهان

مخسبید ناایمن از شهریار

مدارید ز اندیشه دل نابکار

ازین گونه لشکر بگرگان کشید

همی تاج و تخت بزرگان کشید

چنان دان که کمی نباشد ز داد

هنر باید از شاه و رای و نژاد

ز گرگان بخ ساری و آمل شدند

به هنگام آواز بلبل شدند

در و دشت یه کسر همه بیشه بود

دل شاه ایران پراندیشه بود

ز هامون به کوهی برآمد بلند

یکی تازیی برنشسته سمند

سر کوه و آن بیشه‌ها بنگرید

گل و سنبل و آب و نخچیر دید

چنین گفت کای روشن کردگار

جهاندار و پیروز و پروردگار

تویی آفرینندهٔ هور و ماه

گشاینده و هم نماینده راه

جهان آفریدی بدین خرمی

که از آسمان نیست پیدا زمی

کسی کو جز از تو پرستد همی

روان را به دوزخ فرستد همی

ازیرا فریدون یزدان‌پرست

بدین بیشه برساخت جای نشست

بدو گفت گوینده کای دادگر

گر ایدر ز ترکان نبودی گذر

ازین مایه‌ور جا بدین فرهی

دل ما ز رامش نبودی تهی

نیاریم گردن برافراختن

ز بس کشتن و غارت و تاختن

نماند ز بسیار و اندک به جای

ز پرنده و مردم و چارپای

گزندی که آید به ایران سپاه

ز کشور به کشور جزین نیست راه

بسی پیش ازین کوشش و رزم بود

گذر ترک را راه خوارزم بود

کنون چون ز دهقان و آزادگان

برین بوم و بر پارسازادگان

نکاهد همی رنج کافزایشست

به ما برکنون جای بخشایست

نباشد به گیتی چنین جای شهر

گر از داد تو ما بیابیم بهر

همان آفریدون یزدان‌پرست

به بد بر سوی ما نیازید دست

اگر شاه بیند به رای بلند

به ما برکند راه دشمن ببند

سرشک از دو دیده ببارید شاه

چو بشنید گفتار فریادخواه

به دستور گفت آن زمان شهریار

که پیش آمد این کار دشوار خوار

نشاید کزین پس چمیم و چریم

وگر تاج را خویشتن پروریم

جهاندار نپسندد از ما ستم

که باشیم شادان و دهقان دژم

چنین کوه و این دشتهای فراخ

همه از در باغ و میدان و کاخ

پر از گاو و نخچیر و آب روان

ز دیدن همی خیره گردد روان

نمانیم کین بوم ویران کنند

همی غارت از شهر ایران کنند

ز شاهی وز روی فرزانگی

نشاید چنین هم ز مردانگی

نخوانند بر ما کسی آفرین

چو ویران بود بوم ایران زمین

به دستور فرمود کز هند و روم

کجا نام باشد به آباد بوم

ز هر کشوری مردم بیش بین

که استاد بینی برین برگزین

یکی باره از آب برکش بلند

برش پهن و بالای او ده کمند

به سنگ و به گچ باید از قعر آب

برآورده تا چشمهٔ آفتاب

هر آنگه که سازیم زین گونه بند

ز دشمن به ایران نیاید گزند

نباید که آید یکی زین به رنج

بده هرچ خواهند و بگشای گنج

کشاورز و دهقان و مرد نژاد

نباید که آزار یابد ز داد

یکی پیر موبد بران کار کرد

بیابان همه پیش دیوار کرد

دری برنهادند ز آهن بزرگ

رمه یک سر ایمن شد از بیم گرگ

همه روی کشور نگهبان نشاند

چو ایمن شد از دشت لشکر براند

ز دریا به راه الانان کشید

یکی مرز ویران و بیکار دید

به آزادگان گفت ننگست این

که ویران بود بوم ایران زمین

نشاید که باشیم همداستان

که دشمن زند زین نشان داستان

ز لشکر فرستاده‌ای برگزید

سخن‌گوی و دانا چنان چون سزید

بدو گفت شبگیر ز ایدر بپوی

بدین مرزبانان لشکر بگوی

شنیدم ز گفتار کارآگهان

سخن هرچ رفت آشکار و نهان

که گفتید ما را ز کسری چه باک

چه ایران بر ما چه یک مشت خاک

بیابان فراخست و کوهش بلند

سپاه از در تیر و گرز و کمند

همه جنگجویان بیگانه‌ایم

سپاه و سپهبد نه زین خانه‌ایم

کنون ما به نزد شما آمدیم

سراپرده و گاه و خیمه زدیم

در و غار جای کمین شماست

بر و بوم و کوه و زمین شماست

فرستاده آمد بگفت این سخن

که سالار ایران چه افگند بن

سپاه الانی شدند انجمن

بزرگان فرزانه و رای زن

سپاهی که شان تاختن پیشه بود

وز آزادمردی کم‌اندیشه بود

از ایشان بدی شهر ایران ببیم

نماندی بکس جامه و زر و سیم

زن و مرد با کودک و چارپای

به هامون رسیدی نماندی بجای

فرستاده پیغام شاه جهان

بدیشان بگفت آشکار و نهان

رخ نامداران ازان تیره گشت

دل از نام نوشین‌روان خیره گشت

بزرگان آن مرز و کنداوران

برفتند با باژ و ساو گران

همه جامه و برده و سیم و زر

گرانمایه اسبان بسیار مر

از ایشان هر آنکس که پیران بدند

سخن‌گوی و دانش‌پذیران بدند

همه پیش نوشین‌روان آمدند

ز کار گذشته نوان آمدند

چو پیش سراپردهٔ شهریار

رسیدند با هدیه و با نثار

خروشان و غلتان به خاک اندرون

همه دیده پر خاک و دل پر ز خون

خرد چون بود با دلاور به راز

به شرم و به پوزش نیاید نیاز

بر ایشان ببخشود بیدار شاه

ببخشید یک سر گذشته گناه

بفرمود تا هرچ ویران شدست

کنام پلنگان و شیران شدست

یکی شارستانی برآرند زود

بدو اندرون جای کشت و درود

یکی باره‌ای گردش اندر بلند

بدان تا ز دشمن نیابد گزند

بگفتند با نامور شهریار

که ما بندگانیم با گوشوار

برآریم ازین سان که فرمود شاه

یکی باره و نامور جایگاه

وزان جایگه شاه لشکر براند

به هندوستان رفت و چندی بماند

به فرمان همه پیش او آمدند

به جان هر کسی چاره‌جو آمدند

ز دریای هندوستان تا دو میل

درم بود با هدیه و اسب و پیل

بزرگان همه پیش شاه آمدند

ز دوده دل و نیک‌خواه آمدند

بپرسید کسری و بنواختشان

براندازه بر پایگه ساختشان

به دل شاد برگشت ز آن جایگاه

جهانی پر از اسب و پیل و سپاه

به راه اندر آگاهی آمد به شاه

که گشت از بلوجی جهانی سیاه

ز بس کشتن و غارت و تاختن

زمین را به آب اندر انداختن

ز گیلان تباهی فزونست ازین

ز نفرین پراگنده شد آفرین

دل شاه نوشین روان شد غمی

برآمیخت اندوه با خرمی

به ایرانیان گفت الانان و هند

شد از بیم شمشیر ما چون پرند

بسنده نباشیم با شهر خویش

همی شیر جوییم پیچان ز میش

بدو گفت گوینده کای شهریار

به پالیز گل نیست بی‌زخم خار

همان مرز تا بود با رنج بود

ز بهر پراگندن گنج بود

ز کار بلوج ارجمند اردشیر

بکوشید با کاردانان پیر

نبد سودمندی به افسون و رنگ

نه از بند وز رنج و پیکار و جنگ

اگرچند بد این سخن ناگزیر

بپوشید بر خویشتن اردشیر

ز گفتار دهقان برآشفت شاه

به سوی بلوج اندر آمد ز راه

چو آمد به نزدیک آن مرز و کوه

بگردید گرد اندرش با گروه

برآنگونه گرد اندر آمد سپاه

که بستند ز انبوه بر باد راه

همه دامن کوه تا روی شخ

سپه بود برسان مور و ملخ

منادیگری گرد لشکر بگشت

خروش آمد از غار وز کوه و دشت

که از کوچگه هرک یابید خرد

وگر تیغ دارند مردان گرد

وگر انجمن باشد از اندکی

نباید که یابد رهایی یکی

چو آگاه شد لشکر از خشم شاه

سوار و پیاده ببستند راه

از ایشان فراوان و اندک نماند

زن و مرد جنگی و کودک نماند

سراسر به شمشیر بگذاشتند

ستم کردن و رنج برداشتند

ببود ایمن از رنج شاه جهان

بلوجی نماند آشکار و نهان

چنان بد که بر کوه ایشان گله

بدی بی‌نگهبان و کرده یله

شبان هم نبودی پس گوسفند

به هامون و بر تیغ کوه بلند

همه رختها خوار بگذاشتند

در و کوه را خانه پنداشتند

وزان جایگه سوی گیلان کشید

چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید

ز دریا سپه بود تا تیغ کوه

هوا پر درفش و زمین پر گروه

پراگنده بر گرد گیلان سپاه

بشد روشنایی ز خورشید و ماه

چنین گفت کایدر ز خرد و بزرگ

نیاید که ماند یکی میش و گرگ

چنان شد ز کشته همه کوه و دشت

که خون در همه روی کشور بگشت

ز بس کشتن و غارت و سوختن

خروش آمد و نالهٔ مرد و زن

ز کشته به هر سو یکی توده بود

گیاها به مغز سر آلوده بود

ز گیلان هر آنکس که جنگی بدند

هشیوار و بارای و سنگی بدند

ببستند یک سر همه دست خویش

زنان از پس و کودک خرد پیش

خروشان بر شهریار آمدند

دریده‌بر و خاکسار آمدند

شدند اندران بارگاه انجمن

همه دستها بسته و خسته تن

که ما بازگشتیم زین بدکنش

مگر شاه گردد ز ما خوش منش

اگر شاه را دل ز گیلان بخست

ببریم سرها ز تنها بدست

دل شاه خشنود گردد مگر

چو بیند بریده یکی توده سر

چو چندان خروش آمد از بارگاه

وزان گونه آوار بشنید شاه

برایشان ببخشود شاه جهان

گذشته شد اندر دل او نهان

نوا خواست از گیل و دیلم دوصد

کزان پس نگیرد یکی راه بد

یکی پهلوان نزد ایشان بماند

چو بایسته شد کار لشکر براند

ز گیلان به راه مداین کشید

شمار و کران سپه را ندید

به ره بر یکی لشکر بی‌کران

پدید آمد از دور نیزه‌وران

سواری بیامد به کردار گرد

که در لشکر گشن بد پای مرد

پیاده شد از اسب و بگشاد لب

چنین گفت کاین منذرست از عرب

بیامد که بیند مگر شاه را

ببوسد همی خاک درگاه را

شهنشاه گفتا گر آید رواست

چنان دان که این خانهٔ ما وراست

فرستاده آمد زمین بوس داد

برفت و شنیده همه کرد یاد

چو بشنید منذر که خسرو چه گفت

برخساره خاک زمین را برفت

همانگه بیامد به نزدیک شاه

همه مهتران برگشادند راه

بپرسید زو شاه و شادی نمود

ز دیدار او روشنایی فزود

جهاندیده منذر زبان برگشاد

ز روم وز قیصر همی‌کرد یاد

بدو گفت اگر شاه ایران تویی

نگهدار پشت دلیران تویی

چرا رومیان شهریاری کنند

به دشت سواران سواری کنند

اگر شاه برتخت قیصر بود

سزد کو سرافراز و مهتر بود

چه دستور باشد گرانمایه شاه

نبیند ز ما نیز فریادخواه

سواران دشتی چو رومی سوار

بیابند جوشن نیاید به کار

ز گفتار منذر برآشفت شاه

که قیصر همی‌برفرازد کلاه

ز لشکر زبان‌آوری برگزید

که گفتار ایشان بداند شنید

بدو گفت ز ایدر برو تا بروم

میاسای هیچ اندر آباد بوم

به قیصر بگو گر نداری خرد

ز رای تو مغز تو کیفر برد

اگر شیر جنگی بتازد بگور

کنامش کند گور و هم آب شور

ز منذر تو گر دادیابی بسست

که او را نشست از بر هر کسست

چپ خویش پیدا کن از دست راست

چو پیدا کنی مرز جویی رواست

چو بخشندهٔ بوم و کشور منم

به گیتی سرافراز و مهتر منم

همه آن کنم کار کز من سزد

نمانم که بادی بدو بروزد

تو با تازیان دست یازی بکین

یکی در نهان خویشتن را ببین

و دیگر که آن پادشاهی مراست

در گاو تا پشت ماهی مراست

اگر من سپاهی فرستم بروم

تو را تیغ پولاد گردد چو موم

فرستاده از نزد نوشین‌روان

بیامد به کردار باد دمان

بر قیصر آمد پیامش بداد

بپیچید بی‌مایه قیصر ز داد

نداد ایچ پاسخ ورا جز فریب

همی دور دید از بلندی نشیب

چنین گفت کز منذر کم خرد

سخن باور آن کن که اندر خورد

اگر خیره منذر بنالد همی

برین‌گونه رنجش ببالد همی

ور ای دون که از دشت نیزه‌وران

نبالد کسی از کران تا کران

زمین آنک بالاست پهنا کنیم

وزان دشت بی‌آب دریا کنیم

فرستاده بشنید و آمد چو گرد

شنیده سخنها همه یاد کرد

برآشفت کسری بدستور گفت

که با مغز قیصر خرد نیست جفت

من او را نمایم که فرمان کراست

جهان جستن و جنگ و پیمان کراست

ز بیشی وز گردن افراختن

وزین کشتن و غارت و تاختن

پشیمانی آنگه خورد مرد مست

که شب زیر آتش کند هر دو دست

بفرمود تا برکشیدند نای

سپاه اندر آمد ز هر سو ز جای

ز درگاه برخاست آوای کوس

زمین قیرگون شد هوا آبنوس

گزین کرد زان لشکر نامدار

سواران شمشیرزن سی‌هزار

به منذر سپرد آن سپاه گران

بفرمود کز دشت نیزه‌وران

سپاهی بر از جنگجویان بروم

که آتش برآرند زان مرز و بوم

که گر چند من شهریار توام

برین کینه بر مایه‌دار توام

فرستاده‌ای ما کنون چرب‌گوی

فرستیم با نامه‌ای نزد اوی

مگر خود نیاید تو را زان گزند

به روم و به قیصر تو ما را پسند

نویسنده‌ای خواست از بارگاه

به قیصر یکی نامه فرمود شاه

ز نوشین‌روان شاه فرخ‌نژاد

جهانگیر وزنده کن کیقباد

به نزدیک قیصر سرافراز روم

نگهبان آن مرز و آباد بوم

سر نامه کرد آفرین از نخست

گرانمایگی جز به یزدان نجست

خداوند گردنده خورشید و ماه

کزویست پیروزی و دستگاه

که بیرون شد از راه گردان سپهر

اگر جنگ جوید وگر داد و مهر

تو گر قیصری روم را مهتری

مکن بیش با تازیان داوری

وگر میش جویی ز چنگال گرگ

گمانی بود کژ و رنجی بزرگ

وگر سوی منذر فرستی سپاه

نمانم به تو لشکر و تاج و گاه

وگر زیردستی بود بر منش

به شمشیر یابد ز من سرزنش

تو زان مرز یک رش مپیمای پای

چو خواهی که پیمان بماند بجای

وگر بگذری زین سخن بگذرم

سر و گاه تو زیر پی بسپرم

درود خداوند دیهیم و زور

بدان کو نجوید ببیداد شور

نهادند بر نامه بر مهر شاه

سواری گزیدند زان بارگاه

چنانچون ببایست چیره‌زبان

جهاندیده و گرد و روشن‌روان

فرستاده با نامهٔ شهریار

بیامد بر قیصر نامدار

برو آفرین کرد و نامه بداد

همان رای کسری برو کرد یاد

سخنهاش بشنید و نامه بخواند

بپیچید و اندر شگفتی بماند

ز گفتار کسری سرافزار مرد

برو پر ز چین کرد و رخساره زرد

نویسنده را خواند و پاسخ نوشت

پدیدار کرد اندرو خوب و زشت

سر خامه چون کرد رنگین بقار

نخست آفرین کرد بر کردگار

نگارندهٔ برکشیده سپهر

کزویست پرخاش و آرام و مهر

به گیتی یکی را کند تاجور

وزو به یکی پیش او با کمر

اگر خود سپهر روان زان تست

سر مشتری زیر فرمان تست

به دیوان نگه کن که رومی‌نژاد

به تخم کیان باژ هرگز نداد

تو گر شهریاری نه من کهترم

همان با سر و افسر و لشکرم

چه بایست پذرفت چندین فسوس

ز بیم پی پیل و آوای کوس

بخواهم کنون از شما باژ و ساو

که دارد به پرخاش با روم تاو

به تاراج بردند یک چند چیز

گذشت آن ستم برنگیریم نیز

ز دشت سواران نیزه‌وران

برآریم گرد از کران تا کران

نه خورشید نوشین‌روان آفرید

وگر بستد از چرخ گردان کلید

که کس را نخواند همی از مهان

همه کام او یابد اندر جهان

فرستاده را هیچ پاسخ نداد

به تندی ز کسری نیامدش یاد

چو مهر از بر نامه بنهاد گفت

که با تو صلیب و مسیحست جفت

فرستاده با او نزد هیچ دم

دژم دید پاسخ بیامد دژم

بیامد بر شهر ایران چو گرد

سخنهای قیصر همه یاد کرد

چو برخواند آن نامه را شهریار

برآشفت با گردش روزگار

همه موبدان و ردان را بخواند

ازان نامه چندی سخنها براند

سه روز اندران بود با رای‌زن

چه با پهلوانان لشکر شکن

چهارم بران راست شد رای شاه

که راند سوی جنگ قیصر سپاه

برآمد ز در نالهٔ گاودم

خروشیدن نای و روینیه خم

به آرام اندر نبودش درنگ

همی از پی راستی جست جنگ

سپه برگرفت و بنه برنهاد

ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

یکی گرد برشد که گفتی سپهر

به دریای قیر اندر اندود چهر

بپوشید روی زمین را به نعل

هوا یک سر از پرنیان گشت لعل

نبد بر زمین پشه را جایگاه

نه اندر هوا باد را ماند راه

ز جوشن سواران وز گرد پیل

زمین شد به کردار دریای نیل

جهاندار با کاویانی درفش

همی‌رفت با تاج و زرینه کفش

همی برشد آوازشان بر دو میل

به پیش سپاه اندرون کوس و پیل

پس پشت و پیش اندر آزادگان

همی‌رفته تا آذرابادگان

چو چشمش برآمد بذرگشسب

پیاده شد از دور و بگذاشت اسب

ز دستور پاکیزه برسم بجست

دو رخ را به آب دو دیده بشست

به باژ اندر آمد به آتشکده

نهاده به درگاه جشن سده

بفرمود تا نامهٔ زند و است

بواز برخواند موبد درست

رد و هیربد پیش غلتان به خاک

همه دامن قرطها کرده چاک

بزرگان برو گوهر افشاندند

به زمزم همی آفرین خواندند

چو نزدیکتر شد نیایش گرفت

جهان‌آفرین را ستایش گرفت

ازو خواست پیروزی و دستگاه

نمودن دلش را سوی داد راه

پرستندگان را ببخشید چیز

به جایی که درویش دیدند نیز

یکی خیمه زد پیش آتشکده

کشیدند لشکر ز هر سو رده

دبیر خردمند را پیش خواند

سخنهای بایسته با او براند

یکی نامه فرمود با آفرین

سوی مرزبانان ایران زمین

که ترسنده باشید و بیدار بید

سپه را ز دشمن نگهدار بید

کنارنگ با پهلوان هرک هست

همه داد جویید با زیردست

بدارید چندانک باید سپاه

بدان تا نیابد بداندیش راه

درفش مرا تا نبیند کسی

نباید که ایمن بخسبد بسی

از آتشکده چون بشد سوی روم

پراگنده شد زو خبر گرد بوم

به پیش آمد آنکس که فرمان گزید

دگر زان بر و بوم شد ناپدید

جهاندیده با هدیه و با نثار

فراوان بیامد بر شهریار

به هر بوم و بر کو فرود آمدی

ز هر سو پیام و درود آمدی

ز گیتی به هر سو که لشکر کشید

جز از بزم و شادی نیامد پدید

چنان بد که هر شب ز گردان هزار

به بزم آمدندی بر شهریار

چو نزدیک شد رزم را ساز کرد

سپه را درم دادن آغاز کرد

سپهدار شیروی بهرام بود

که در جنگ با رای و آرام بود

چپ لشکرش را به فرهاد داد

بسی پندها بر برو کرد یاد

چو استاد پیروز بر میمنه

گشسب جهانجوی پیش بنه

به قلب اندر اورند مهران به پای

که در کینه گه داشتی دل به جای

طلایه به هرمزد خراد داد

بسی گفت با او ز بیداد و داد

به هر سوی رفتند کارآگهان

بدان تا نماند سخن در نهان

ز لشکر جهاندیدگان را بخواند

بسی پند و اندرز نیکو براند

چنین گفت کین لشکر بی‌کران

ز بی‌مایگان وز پرمایگان

اگر یک تن از راه من بگذرند

دم خویش بی‌رای من بشمرند

بدرویش مردم رسانند رنج

وگر بر بزرگان که دارند گنج

وگر کشتمندی بکوبد به پای

وگر پیش لشکر بجنبد ز جای

ور آهنگ بر میوه‌داری کند

وگر ناپسندیده کاری کند

به یزدان که او داد دیهیم و زور

خداوند کیوان و بهرام و هور

که در پی میانش ببرم به تیغ

وگر داستان را برآید به میغ

به پیش سپه در طلایه منم

جهانجوی و در قلب مایه منم

نگهبان پیل و سپاه و بنه

گهی بر میان گاه برمیمنه

به خشکی روم گر بدریای آب

نجویم برزم اندر آرام و خواب

منادیگری نام او رشنواد

گرفت آن سخنهای کسری به یاد

بیامد دوان گرد لشکر بگشت

به هر خیمه و خرگهی برگذشت

خروشید کای بی‌کرانه سپاه

چنینست فرمان بیدار شاه

که گر جز به داد و به مهر و خرد

کسی سوی خاک سیه بنگرد

بران تیره خاکش بریزند خون

چو آید ز فرمان یزدان برون

به بانگ منادی نشد شاه رام

به روز سپید و شب تیره‌فام

همی گرد لشکر بگشتی به راه

همی‌داشتی نیک و بد را نگاه

ز کار جهان آگهی داشتی

بد و نیک را خوار نگذاشتی

ز لشکر کسی کو به مردی به راه

ورا دخمه کردی بران جایگاه

اگر بازماندی ازو سیم و زر

کلاه و کمان و کمند و کمر

بد و نیک با مرده بودی به خاک

نبودی به از مردم اندر مغاک

جهانی بدو مانده اندر شگفت

که نوشین روان آن بزرگی گرفت

به هر جایگاهی که جنگ آمدی

ورارای و هوش و درنگ آمدی

فرستاده‌ای خواستی راستگوی

که رفتی بر دشمن چاره‌جوی

اگر یافتندی سوی داد راه

نکردی ستم خود خردمند شاه

اگر جنگ جستی به جنگ آمدی

به خشم دلاور نهنگ آمدی

به تاراج دادی همه بوم و رست

جهان را به داد و به شمشیر جست

به کردار خورشید بد رای شاه

که بر تر و خشکی بتابد به راه

ندارد ز کس روشنایی دریغ

چو بگذارد از چرخ گردنده میغ

همش خاک و هم ریگ و هم رنگ و بوی

همش در خوشاب و هم آب جوی

فروغ و بلندی نبودش ز کس

دلفروز و بخشنده او بود و بس

شهنشاه را مایه این بود و فر

جهان را همی‌داشت در زیر پر

ورا جنگ و بخشش چو بازی بدی

ازیران چنان بی‌نیازی بدی

اگر شیر و پیل آمدندیش پیش

نه برداشتی جنگ یک روز بیش

سپاهی که با خود و خفتان جنگ

به پیش سپاه آمدی به یدرنگ

اگر کشته بودی و گر بسته زار

بزاندان پیروزگر شهریار

چنین تا بیامد بران شارستان

که شوراب بد نام آن کارستان

برآورده‌ای دید سر بر هوا

پر از مردم و ساز جنگ و نوا

ز خارا پی افگنده در قعر آب

کشیده سر باره اندر سحاب

بگرد حصار اندر آمد سپاه

ندیدند جایی به درگاه راه

برو ساخت از چار سو منجنیق

به پای آمد آن بارهٔ جاثلیق

برآمد ز هر سوی دز رستخیز

ندیدند جایی گذار و گریز

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

شد آن بارهٔ دز به کردار دشت

خروش سواران و گرد سپاه

ابا دود و آتش برآمد به ماه

همه حصن بی‌تن سر و پای بود

تن بی‌سرانشان دگر جای بود

غو زینهاری و جوش زنان

برآمد چو زخم تبیره‌زنان

از ایشان هر آنکس که پرمایه بود

به گنج و به مردی گرانپایه بود

ببستند بر پیل و کردند بار

خروش آمد و نالهٔ زینهار

نبخشود بر کس به هنگام رزم

نه بر گنج دینار برگاه بزم

وزان جایگاه لشکر اندر کشید

بره بر دزی دیگر آمد پدید

که در بند او گنج قیصر بدی

نگهدار آن دز توانگر بدی

که آرایش روم بد نام اوی

ز کسری برآمد به فرجام اوی

بدان دز نگه کرد بیدار شاه

هنوز اندرو نارسیده سپاه

بفرمود تا تیرباران کنند

هوا چون تگرگ بهاران کنند

یکی تاجور خود به لشکر نماند

بران بوم و بر خار و خاور بماند

همه گنج قیصر به تاراج داد

سپه را همه بدره و تاج داد

برآورد زان شارستان رستخیز

همه برگرفتند راه گریز

خروش آمد از کودک و مرد و زن

همه پیر و برنا شدند انجمن

به پیش گرانمایه شاه آمدند

غریوان و فریادخواه آمدند

که دستور و فرمان و گنج آن تست

بروم اندرون رزم و رنج آن تست

به جان ویژه زنهار خواه توایم

پرستار فر کلاه توایم

بفرمود پس تا نکشتند نیز

برایشان ببخشود بسیار چیز

وزان جایگه لشکر اندر کشید

از آرایش روم برتر کشید

نوندی ز گفتار کارآگهان

بیامد به نزدیک شاه جهان

که قیصر سپاهی فرستاد پیش

ازان نامداران و گردان خویش

به پیش اندرون پهلوانی سترگ

به جنگ اندرون هر یکی همچو گرگ

به رومیش خوانند فرفوریوس

سواری سرافراز با بوق و کوس

چو این گفته شد پیش بیدار شاه

پدید آمد از دور گرد سپاه

بخندید زان شهریار جهان

بدو گفت کین نیست از ما نهان

کجا جنگ را پیش ازین ساختیم

ز اندیشه هرگونه پرداختیم

کی تاجور بر لب آورد کف

بفرمود تا برکشیدند صف

سپاهی بیامد به پیش سپاه

بشد بسته بر گرد و بر باد راه

شده، نامور لشکری انجمن

یلان سرافراز شمشیرزن

همه جنگ را تنگ بسته میان

بزرگان و فرزانگان و کیان

به خون آب داده همه تیغ را

بدان تیغ برنده مر میغ را

سپه را نبد بیشتر زان درنگ

که نخچیر گیرد ز بالا پلنگ

به هر سو ز رومی تلی کشته بود

دگر خسته از جنگ برگشته بود

بشد خسته از جنگ فرفوریوس

دریده درفش و نگونسار کوس

سواران ایران بسان پلنگ

به هامون کجا غرمش آید بچنگ

پس رومیان در همی‌تاختند

در و دشت ازیشان بپرداختند

چنان هم همی‌رفت با ساز جنگ

همه نیزه و گرز و خنجر به چنگ

سپه را بهامونی اندر کشید

برآوردهٔ دیگر آمد پدید

دزی بود با لشکر و بوق و کوس

کجا خواندندیش قالینیوس

سر باره برتر ز پر عقاب

یکی کنده‌ای گردش اندر پر آب

یکی شارستان گردش اندر فراخ

پر ایوان و پالیز و میدان و کاخ

ز رومی سپاهی بزرگ اندروی

همه نامداران پرخاشجوی

دو فرسنگ پیش اندرون بود شاه

سیه گشت گیتی ز گرد سپاه

خروشی برآمد ز قالینیوس

کزان نعره اندک شد آواز کوس

بدان شارستان در نگه کرد شاه

همی هر زمانی فزون شد سپاه

ز دروازها جنگ برساختند

همه تیر و قاروره انداختند

چو خورشید تابنده برگشت زرد

ز گردنده یک بهره شد لاژورد

ازان بارهٔ دز نماند اندکی

همه شارستان با زمی شد یکی

خروشی برآمد ز درگاه شاه

که ای نامداران ایران سپاه

همه پاک زین شهر بیرون شوید

به تاریکی اندر به هامون شوید

اگر هیچ بانگ زن و مرد پیر

وگر غارت و شورش و داروگیر

به گوش من آید بتاریک شب

که بگشاید از رنج یک مردلب

هم اندر زمان آنک فریاد ازوست

پر از کاه بینند آگنده پوست

چو برزد ز خرچنگ تیغ آفتاب

بفرسود رنج و بپالود خواب

تبیره برآمد ز درگاه شاه

گرانمایگان برگرفتند راه

ازان دز و آن شارستان مرد و زن

به درگاه کسری شدند انجمن

که ایدر ز جنگی سواری نماند

بدین شارستان نامداری نماند

همه کشته و خسته شد بی‌گناه

گه آمد که بخشایش آید ز شاه

زن و کودک خرد و برنا و پیر

نه خوب آید از داد یزدان اسیر

چنان شد دز و باره و شارستان

کزان پس ندیدند جز خارستان

چو قیصر گنهکار شد ما که‌ایم

بقالینیوس اندرون بر چه‌ایم

بران رومیان بر ببخشود شاه

گنهکار شد رسته و بیگناه

بسی خواسته پیش ایشان بماند

وزان جایگه نیز لشکر براند

هران کس که بود از در کارزار

ببستند بر پیل و کردند بار

به انطاکیه در خبر شد ز شاه

که با پیل و لشکر بیامد به راه

سپاهی بران شهر شد بی‌کران

دلیران رومی و کنداوران

سه روز اندران شاه را شد درنگ

بدان تا نباشد به بیداد جنگ

چهارم سپاه اندر آمد چو کوه

دلیران ایران گروها گروه

برفتند یک سر سواران روم

ز بهر زن و کودک و گنج و بوم

به شهر اندر آمد سراسر سپاه

پیی را نبد بر زمین نیز راه

سه جنگ گران کرده شد در سه روز

چهارم چو بفروخت گیتی‌فروز

گشاده شد آن مرز آباد بوم

سواری ندیدند جنگی بروم

بزرگان که با تخت و افسر بدند

هم آنکس که گنجور قیصر بدند

به شاه جهاندار دادند گنج

به چنگ آمدش گنج چون دید رنج

اسیران و آن گنج قیصر به راه

به سوی مداین فرستاد شاه

وزیشان هران کس که جنگی بدند

نهادند بر پشت پیلان ببند

زمین دید رخشان‌تر از چرخ ماه

بگردید بر گرد آن شهر شاه

ز بس باغ و میدان و آب روان

همی تازه شد پیر گشته جهان

چنین گفت با موبدان شهریار

که انطاکیه است این اگر نوبهار

کسی کو ندیدست خرم بهشت

ز مشک اندرو خاک وز زر خشت

درختش ز یاقوت و آبش گلاب

زمینش سپهر آسمان آفتاب

نگه کرد باید بدین تازه بوم

که آباد بادا همه مرز روم

یکی شهر فرمود نوشین روان

بدو اندرون آبهای روان

به کردار انطاکیه چون چراغ

پر از گلشن و کاخ و میدان و باغ

بزرگان روشن‌دل و شادکام

ورا زیب خسرو نهادند نام

شد آن زیب خسرو چو خرم بهار

بهشتی پر از رنگ و بوی و نگار

اسیران کزان شهرها بسته بود

ببند گران دست و پا خسته بود

بفرمود تا بند برداشتند

بدان شهرها خوار بگذاشتند

چنین گفت کاین نوبر آورده جای

همش گلشن و بوستان و سرای

بکردیم تا هر کسی را به کام

یکی جای باشد سزاوار نام

ببخشید بر هر کسی خواسته

زمین چون بهشتی شد آراسته

ز بس بر زن و کوی و بازارگاه

تو گفتی نماندست بر خاک راه

بیامد یکی پرسخن کفشگر

چنین گفت کای شاه بیدادگر

بقالینیوس اندرون خان من

یکی تود بد پیش پالان من

ازین زیب خسرو مرا سود نیست

که بر پیش درگاه من تود نیست

بفرمود تا بر در شوربخت

بکشتند شاداب چندی درخت

یکی مرد ترسا گزین کرد شاه

بدو داد فرمان و گنج و کلاه

بدو گفت کاین زیب خسرو تو راست

غریبان و این خانه نو تو راست

به سان درخت برومند باش

پدر باش گاهی چو فرزند باش

ببخشش بیارای و زفتی مکن

بر اندازه باید ز هر در سخن

ز انطاکیه شاه لشکر براند

جهاندیده ترسا نگهبان نشاند

پس آگاهی آمد ز فرفوریوس

بگفت آنچ آمد بقالینیوس

به قیصر چنین گفت کآمد سپاه

جهاندار کسری ابا پیل و گاه

سپاهست چندانک دریا و کوه

همی‌گردد از گرد اسبان ستوه

بگردید قیصر ز گفتار خویش

بزرگان فرزانه را خواند پیش

ز نوشین‌روان شد دلش پر هراس

همی رای زد روز و شب در سه‌پاس

بدو گفت موبد که این رای نیست

که با رزم کسری تو را پای نیست

برآرند ازین مرز آباد خاک

شود کردهٔ قیصر اندر مغاک

زوان سراینده و رای سست

جز از رنج بر پادشاهی نجست

چو بشنید قیصر دلش خیره گشت

ز نوشین‌روان رای او تیره گشت

گزین کرد زان فیلسوفان روم

سخن‌گوی با دانش و پاک بوم

به جای آمد از موبدان شست مرد

به کسری شدن نامزدشان بکرد

پیامی فرستاد نزدیک شاه

گرانمایگان برگرفتند راه

چو مهراس داننده‌شان پیش رو

گوی در خرد پیر و سالار نو

ز هر چیز گنجی به پیش اندرون

شمارش گذر کرده بر چند و چون

بسی لابه و پند و نیکو سخن

پشیمان ز گفتارهای کهن

فرستاد با باژ و ساو گران

گروگان ز خویشان و کنداوران

چو مهراس گفتار قیصر شنید

پدید آمد آن بند بد را کلید

رسیدند نزدیک نوشین‌روان

چو الماس کرده زبان با روان

چو مهراس نزدیک کسری رسید

برومی یکی آفرین گسترید

تو گفتی ز تیزی وز راستی

ستاره برآرد همی زآستی

به کسری چنین گفت کای شهریار

جهان را بدین ارجمندی مدار

برومی تو اکنون و ایران تهیست

همه مرز بی‌ارز و بی‌فرهیست

هران گه که قیصر نباشد بروم

نسنجد به یک پشه این مرز و بوم

همه سودمندی ز مردم بود

چو او گم شود مردمی گم بود

گر این رستخیز از پی خواستست

که آزرم و دانش بدو کاستست

بیاوردم اکنون همه گنج روم

که روشن‌روان بهتر از گنج و بوم

چو بشنید زو این سخن شهریار

دلش گشت خرم چو باغ بهار

پذیرفت زو هرچ آورده بود

اگر بدرهٔ زر و گر برده بود

فرستادگان را ستایش گرفت

بران نیکویها فزایش گرفت

بدو گفت کای مرد روشن خرد

نبرده کسی کو خرد پرورد

اگر زر گردد همه خاک روم

تو سنگی‌تری زان سرافزار بوم

نهادند بر روم بر باژ و ساو

پراگنده دینار ده چرم گاو

وزان جایگه نالهٔ گاودم

شنیدند و آواز رویینه خم

جهاندار بیدار لشکر براند

به شام آمد و روزگاری بماند

بیاورد چندان سلیح و سپاه

همان برده و بدره و تاج و گاه

که پشت زمی را همی‌داد خم

ز پیلان وز گنجهای درم

ازان مرز چون رفتن آمدش رای

به شیروی بهرام بسپرد جای

بدو گفت کاین باژ قیصر بخواه

مکن هیچ سستی به روز و به ماه

ببوسید شیروی روی زمین

همی‌خواند بر شهریار آفرین

که بیدار دل باش و پیروزبخت

مگر داد زرد این کیانی درخت

تبیره برآمد ز درگاه شاه

سوی اردن آمد درفش سپاه

جهاندار کسری چو خورشید بود

جهان را ازو بیم و امید بود

برین سان رود آفتاب سپهر

به یک دست شمشیر و یک دست مهر

نه بخشایش آرد به هنگام خشم

نه خشم آیدش روز بخشش به چشم

چنین بود آن شاه خسرونژاد

بیاراسته بد جهان را بداد

...

0
پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲ – داستان نوش‌زاد با کسری

اگر شاه دیدی وگر زیردست

وگر پاکدل مرد یزدان‌پرست

چنان دان که چاره نباشد ز جفت

ز پوشیدن و خورد و جای نهفت

اگر پارسا باشد و رای‌زن

یکی گنج باشد براگنده زن

بویژه که باشد به بالا بلند

فروهشته تا پای مشکین کمند

خردمند و هشیار و با رای و شرم

سخن گفتنش خوب و آوای نرم

برین سان زنی داشت پرمایه شاه

به بالای سرو و به دیدار ماه

بدین مسیحا بد این ماه‌روی

ز دیدار او شهر پر گفت و گوی

یکی کودک آمدش خورشید چهر

ز ناهید تابنده‌تر بر سپهر

ورا نامور خواندی نوش‌زاد

نجستی ز ناز از برش تندباد

ببالید برسان سرو سهی

هنرمند و زیبای شاهنشهی

چو دوزخ بدانست و راه بهشت

عزیز و مسیح و ره زردهشت

نیامد همی‌زند و استش درست

دو رخ را به آب مسیحا بشست

ز دین پدر کیش مادر گرفت

زمانه بدو مانده اندر شگفت

چنان تنگدل گشته زو شهریار

که از گل نیامد جز از خار بار

در کاخ و فرخنده ایوان او

ببستند و کردند زندان او

نشستنگهش جند شاپور بود

از ایران وز باختر دور بود

بسی بسته و پر گزندان بدند

برین بهره با او به زندان بدند

بدان گه که باز آمد از روم شاه

بنالید زان جنبش و رنج راه

چنان شد ز سستی که از تن بماند

ز ناتندرستی باردن بماند

کسی برد زی نوش‌زاد آگهی

که تیره شد آن فر شاهنشهی

جهانی پر آشوب گردد کنون

بیارند هر سو به بد رهنمون

جهاندار بیدار کسری بمرد

زمان و زمین دیگری را سپرد

ز مرگ پدر شاد شد نوش‌زاد

که هرگز ورا نام نوشین مباد

برین داستان زد یکی مرد پیر

که گر شادی از مرگ هرگز ممیر

پسر کو ز راه پدر بگذرد

ستم‌کاره خوانیمش ار بی‌خرد

اگر بیخ حنظل بود تر و خشک

نشاید که بار آورد شاخ مشک

چرا گشت باید همی زان سرشت

که پالیزبانش ز اول بکشت

اگر میل یابد همی سوی خاک

ببرد ز خورشید وز باد و خاک

نه زو بار باید که یابد نه برگ

ز خاکش بود زندگانی و مرگ

یکی داستان کردم از نوش‌زاد

نگه کن مگر سر نپیچی ز داد

اگر چرخ را کوش صدری بدی

همانا که صدریش کسری بدی

پسر سر چرا پیچد از راه اوی

نشست که جوید ابر گاه اوی

ز من بشنو این داستان سر به سر

بگویم تو را ای پسر در بدر

چو گفتار دهقان بیاراستم

بدین خویشتن را نشان خواستم

که ماند ز من یادگاری چنین

بدان آفرین کو کند آفرین

پس از مرگ بر من که گوینده‌ام

بدین نام جاوید جوینده‌ام

چنین گفت گویندهٔ پارسی

که بگذشت سال از برش چار سی

که هر کس که بر دادگر دشمنست

نه مردم نژادست که آهرمنست

هم از نوش‌زاد آمد این داستان

که یاد آمد از گفته باستان

چو بشنید فرزند کسری که تخت

بپردخت زان خسروانی درخت

در کاخ بگشاد فرزند شاه

برو انجمن شد فراوان سپاه

کسی کو ز بند خرد جسته بود

به زندان نوشین‌روان بسته بود

ز زندانها بندها برگرفت

همه شهر ازو دست بر سر گرفت

به شهر اندرون هرک ترسا بدند

اگر جاثلیق ار سکوبا بدند

بسی انجمن کرد بر خویشتن

سواران گردنکش و تیغ‌زن

فراز آمدندش تنی سی‌هزار

همه نیزه‌داران خنجرگزار

یکی نامه بنوشت نزدیک خویش

ز قیصر چو آیین تاریک خویش

که بر جندشاپور مهتر تویی

هم‌آواز و هم‌کیش قیصر تویی

همه شهر ازو پرگنهکار شد

سر بخت برگشته بیدار شد

خبر زین به شهر مداین رسید

ازان که آمد از پور کسری پدید

نگهبان مرز مداین ز راه

سواری برافگند نزدیک شاه

سخن هرچ بشنید با او بگفت

چنین آگهی کی بود در نهفت

فرستاده برسان آب روان

بیامد به نزدیک نوشین‌روان

بگفت آنچ بشنید و نامه بداد

سخنها که پیدا شد از نوش‌زاد

ازو شاه بشنید و نامه بخواند

غمی گشت زان کار و تیره بماند

جهاندار با موبد سرفراز

نشست و سخن رفت چندی به راز

چو گشت آن سخن بر دلش جای گیر

بفمود تا نزد او شد دبیر

یکی نامه بنوشت با داغ و درد

پرآژنگ رخ لب پر از باد سرد

نخستین بران آفرین گسترید

که چرخ و زمان و زمین آفرید

نگارندهٔ هور و کیوان و ماه

فروزندهٔ فر و دیهیم و گاه

ز خاشاک ناچیز تا شیر و پیل

ز گرد پی مور تا رود نیل

همه زیر فرمان یزدان بود

وگر در دم سنگ و سندان بود

نه فرمان او را کرانه پدید

نه زو پادشاهی بخواهد برید

بدانستم این نامهٔ ناپسند

که آمد ز فرزند چندین گزند

وزان پرگناهان زندان‌شکن

که گشتند با نوش‌زاد انجمن

چنین روز اگر چشم دارد کسی

سزد گر نماند به گیتی بسی

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

ز کسری بر آغاز تا نوش‌زاد

رها نیست از چنگ و منقار مرگ

پی پشه و مور با پیل و کرگ

زمین گر گشاده کند راز خویش

بپیماید آغاز و انجام خویش

کنارش پر از تاجداران بود

برش پر ز خون سواران بود

پر از مرد دانا بود دامنش

پر از خوب رخ جیب پیراهنش

چه افسر نهی بر سرت بر چه ترگ

بدو بگذرد زخم پیکان مرگ

گروهی که یارند با نوش‌زاد

که جز مرگ کسری ندارند یاد

اگر خود گذر یابی از روز بد

به مرگ کسی شاه باشی سزد

و دیگر که از مرگ شاهان داد

نگیرد کسی یاد جز بدنژاد

سر نوش‌زاد از خرد بازگشت

چنین دیو با او هم‌آواز گشت

نباشد برو پایدار این سخن

برافراخت چون خواست آمد ببن

نبایست کو نزد ما دستگاه

بدین آگهی خیره کردی تباه

اگر تخت گشتی ز خسرو تهی

همو بود زیبای شاهنشهی

چنین بود خود در خور کیش اوی

سزاوار جان بداندیش اوی

ازین بر دل اندیشه و باک نیست

اگر کیش فرزند ما پاک نیست

وزین کس که با او بهم ساختند

وز آزرم ما دل بپرداختند

وزان خواسته کو تبه کرد نیز

همی بر دل ما نسنجد به چیز

بداندیش و بیکار و بدگوهرند

بدین زیردستی نه اندر خورند

ازین دست خوارست بر ما سخن

ز کردار ایشان تو دل بد مکن

مرا بیم و باک از جهانداورست

که از دانش برتو ران برترست

نباید که شد جان ما بی‌سپاس

به نزدیک یزدان نیکی‌شناس

مرا داد پیروزی و فرهی

فزونی و دیهیم شاهنشهی

سزای دهش گر نیایش بدی

مرا بر فزونی فزایش بدی

گر از پشت من رفت یک قطره آب

به جای دگر یافته جای خواب

چو بیدار شد دشمن آمد مرا

بترسم که رنج از من آمد مرا

وگر گاه خشم جهاندار نیست

مرا از چنین کار تیمار نیست

وزان کس که با او شدند انجمن

همه زار و خوارند بر چشم من

وزان نامه کز قیصر آمد بدوی

همی آب تیره درآمد به جوی

ازان کو هم‌آواز و هم کیش اوست

گمانند قیصر بتن خویش اوست

کسی را که کوتاه باشد خرد

بدین نیاکان خود ننگرد

گران بی‌خرد سر بپیچد ز داد

به دشنام او لب نباید گشاد

که دشنام او ویژه دشنام ماست

کجا از پی و خون و اندام ماست

تو لشکر بیارای و بر ساز جنگ

مدارا کن اندر میان با درنگ

ور ای دون که تنگ اندر آید سخن

به جنگ اندرون هیچ تندی مکن

گرفتنش بهتر ز کشتن بود

مگرش از گنه بازگشتن بود

از آبی کزو سرو آزاد رست

سزد گر نباید بدو خاک شست

وگر خوار گیرد تن ارجمند

به پستی نهد روی سرو بلند

سرش برگراید ز بالین ناز

مدار ایچ ازو گرز و شمشیر باز

گرامی که خواری کند آرزوی

نشاید جدا کرد او را ز خوی

یکی ارجمندی بود کشته خوار

چو با شاه گیتی کند کارزار

تواز کشتن او مدار ایچ باک

چوخون سرخویش گیرد به خاک

سوی کیش قیصر گراید همی

ز دیهیم ما سر بتابدهمی

عزیزی بود زار و خوار و نژند

گزیده به شاهی ز چرخ بلند

بدین داستان زد یکی مهرنوش

پرستار با هوش و پشمینه پوش

که هرکو به مرگ پدر گشت شاد

ورا رامش و زندگانی مباد

تو از تیرگی روشنایی مجوی

که با آتش آب اندر آید به جوی

نه آسانیی دید بی رنج کس

که روشن زمانه برینست و بس

تو با چرخ گردان مکن دوستی

که‌گه مغز اویی و گه پوستی

چه جویی زکردار او رنگ و بوی

بخواهد ربودن چو به نمود روی

بدان گه بود بیم رنج و گزند

که گردون گردان برآرد بلند

سپاهی که هستند با نوش زاد

کجا سر به پیچند چندین ز داد

تو آن را جز از باد و بازی مدان

گزاف زنان بود و رای بدان

هران کس که ترساست از لشکرش

همی از پی کیش پیچد سرش

چنینست کیش مسیحا که دم

زنی تیز و گردد کسی زو دژم

نه پروای رای مسیحابود

به فرجام خصمش چلیپا بود

دگر هرکه هست از پراگندگان

بدآموز و بدخواه و از بندگان

از ایشان یکی برتری رای نیست

دم باد با رای ایشان یکیست

به جنگ ار گرفته شود نوش‌زاد

برو زین سخنها مکن هیچ یاد

که پوشیده رویان او در نهان

سرآرند برخویشتن بر زمان

هم ایوان او ساز زندان اوی

ابا آنک بردند فرمان اوی

در گنج یک سر بدو برمبند

وگر چه چنین خوار شد ارجمند

ز پوشیده رویان و از خوردنی

ز افگندنی هم ز گستردنی

برو هیچ تنگی نباید به چیز

نباید که چیزی نیابد به نیز

وزین مرزبانان ایرانیان

هران کس که بستند با او میان

چو پیروز گردی مپیچان سخن

میانشان به خنجر به دو نیم کن

هران کس که او دشمن پادشاست

به کام نهنگش سپاری رواست

جزان هرک ما را به دل دشمنست

ز تخم جفا پیشه آهرمنست

ز ما نیکوییها نگیرند یاد

تو را آزمایش بس ازنوش زاد

ز نظاره هرکس که دشنام داد

زبانش بجنبید بر نوش زاد

بران ویژه دشنام ما خواستند

به هنگام بدگفتن آراستند

مباش اندرین نیزهمداستان

که بدخواه راند چنین داستان

گراو بی هنرشد هم ازپشت ماست

دل ما برین راستی برگواست

زبان کسی کو ببد کرد یاد

وزو بود بیداد برنوش زاد

همه داغ کن برسر انجمن

مبادش زبان ومبادش دهن

کسی کو بجوید همی روزگار

که تا سست گردد تن شهریار

به کار آورد کژی و دشمنی

بداندیشی و کیش آهرمنی

بدین پادشاهی نباشد رواست

که فر و سر و افسر و چهر ماست

نهادند برنامه بر مهر شاه

فرستاده برگشت پویان به راه

چو از ره سوی رام برزین رسید

بگفت آنچ از شاه کسری شنید

چو آن گفته شد نامه او بداد

به فرمان که فرمود با نوش زاد

سپه کردن و جنگ را ساختن

وز آزرم او مغز پرداختن

چوآن نامه برخواند مرد کهن

شنید از فرستاده چندی سخن

بدانگه که خیزد خروش خروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

سپاهی بزرگ از مداین برفت

بشد رام برزین سوی جنگ تفت

پس آگاهی آمد سوی نوش‌زاد

سپاه انجمن کرد و روزی بداد

همه جاثلیقان و به طریق روم

که بودند زان مرز آبادبوم

سپهدار شماس پیش اندرون

سپاهی همه دست شسته به خون

برآمد خروش از در نوش‌زاد

بجنبید لشکر چو دریا ز باد

به هامون کشیدند یکسر ز شهر

پر از جنگ سر دل پر از کین و زهر

چو گرد سپه رام برزین بدید

بزد نای رویین وصف بر کشید

ز گرد سواران جوشنوران

گراییدن گرزهای گران

دل سنگ خارا همی‌بردرید

کسی روی خورشید تابان ندید

به قلب سپاه اندرون نوش‌زاد

یکی ترگ رومی به سر برنهاد

سپاهی بد از جاثلقیان روم

که پیدا نبد از پی نعل بوم

تو گفتی مگر خاک جوشان شدست

هوا بر سر او خروشان شدست

زره دار گردی بیامد دلیر

کجا نام اوبود پیروز شیر

خروشید کای نامور نوش‌زاد

سرت را که پیچید چونین ز داد

بگشتی ز دین کیومرثی

هم از راه هوشنگ و طهمورثی

مسیح فریبنده خود کشته شد

چو از دین یزدان سرش گشته شد

ز دین آوران کین آنکس مجوی

کجا کارخود را ندانست روی

اگر فر یزدان برو تافتی

جهود اندرو راه کی یافتی

پدرت آن جهاندار آزادمرد

شنیدی که با روم و قیصر چه کرد

تو با او کنون جنگ سازی همی

سرت به آسمان برفرازی همی

بدین چهرچون ماه و این فرو برز

برین یال و کتف و برین دست و گرز

نبینم خرد هیچ نزدیک تو

چنین خیره شد جان تاریک تو

دریغ آن سرو تاج و نام و نژاد

که اکنون همی‌داد خواهی به باد

تو با شاه کسری بسنده نه‌ای

وگر پیل و شیر دمنده نه‌ای

چو دست و عنان توای شهریار

بایوان شاهان ندیدم نگار

چو پای و رکیب تو و یال تو

چنین شورش و دست و کوپال تو

نگارندهٔ چین نگاری ندید

زمانه چو تو شهریاری ندید

جوانی دل شاه کسری مسوز

مکن تیره این آب گیتی‌فروز

پیاده شو از باره زنهار خواه

به خاک افگن این گرز و رومی کلاه

اگر دور از ایدر یکی باد سرد

نشاند بروی تو بر تیره گرد

دل شهریار از تو بریان شود

ز روی تو خورشید گریان شود

به گیتی همه تخم زفتی مکار

ستیزه نه خوب آید از شهریار

گر از رای من سر به یک سو بری

بلندی گزینی و کنداوری

بسی پند پیروز یاد آیدت

سخن هی ابد گوی یاد آیدت

چنین داد پاسخ ورانوش‌زاد

که‌ای پیر فرتوت سر پر ز باد

ز لشکر مرا زینهاری مخواه

سرافراز گردان و فرزند شاه

مرا دین کسری نباید همی

دلم سوی مادر گراید همی

که دین مسیحاست آیین اوی

نگردم من از فره و دین اوی

مسیحای دین دار اگرکشته شد

نه فر جهاندار ازو گشته شد

سوی پاک یزدان شد آن رای پاک

بلندی ندید اندرین تیره خاک

اگرمن شوم کشته زان باک نیست

کجا زهر مرگست و تریاک نیست

بگفت این سخن پیش پیروز پیر

بپوشید روی هوا را بتیر

برفتند گردان لشکر ز جای

خروش آمد از کوس وز کرنای

سپهبد چوآتش برانگیخت اسب

بیامد بکردار آذر گشسب

چپ لشکر شاه ایران ببرد

به پیش سپه در نماند ایچ گرد

فراوان ز مردان لشکر بکشت

ازان کار شد رام برزین درشت

بفرمود تا تیرباران کنند

هوا چون تگرگ بهاران کنند

بگرد اندرون خسته شد نوش‌زاد

بسی کرد از پند پیروز یاد

بیامد به قلب سپه پر ز درد

تن از تیر خسته رخ از درد زرد

چنین گفت پیش دلیران روم

که جنگ پدر زار و خوارست و شوم

بنالید و گریان سقف را بخواند

سخن هرچ بودش به دل در براند

بدو گفت کین روزگارم دژم

ز من بر من آورد چندین ستم

کنون چون به خاک اندر آید سرم

سواری برافگن بر مادرم

بگویش که شد زین جهان نوش‌زاد

سرآمدبدو روز بیداد و داد

تو از من مگر دل نداری به رنج

که اینست رسم سرای سپنج

مرا بهره اینست زین تیره روز

دلم چون بدی شاد و گیتی‌فروز

نزاید جز از مرگ را جانور

اگر مرگ دانی غم من مخور

سر من ز کشتن پر از دود نیست

پدر بتر از من که خشنود نیست

مکن دخمه و تخت و رنج دراز

به رسم مسیحا یکی گور ساز

نه کافور باید نه مشک و عبیر

که من زین جهان کشته گشتم بتیر

بگفت این و لب را بهم برنهاد

شد آن نامور شیردل نوش‌زاد

چو آگاه شد لشکر از مرگ شاه

پراگنده گشتند زان رزمگاه

چو بشنید کو کشته شد پهلوان

غریوان به بالین او شد دوان

ازان رزمگه کس نکشتند نیز

نبودند شاد و نبردند چیز

و را کشته دیدند و افگنده خوار

سکوبای رومی سرش بر کنار

همه رزمگه گشت زو پر خروش

دل رام برزین پر از درد و جوش

زاسقف بپرسید کزنوش زاد

از اندرز شاهی چه داری به یاد

چنین داد پاسخ که جز مادرش

برهنه نباید که بیند برش

تن خویش چون دید خسته به تیر

ستودان نفرمود و مشک و عبیر

نه افسر نه دیبای رومی نه تخت

چو از بندگان دید تاریک بخت

برسم مسیحا کنون مادرش

کفن سازد و گور و هم چادرش

کنون جان او با مسیحا یکیست

همانست کاین خسته بردار نیست

مسیحی بشهر اندرون هرک بود

نبد هیچ ترسای رخ ناشخود

خروش آمد از شهروز مرد و زن

که بودند یک سر شدند انجمن

تن شهریار دلیر و جوان

دل و دیده شاه نوشین‌روان

به تابوتش از جای برداشتند

سه فرسنگ بر دست بگذاشتند

چوآگاه شد زان سخن مادرش

به خاک اندرآمد سر و افسرش

ز پرده برهنه بیامد به راه

برو انجمن گشته بازارگاه

سراپرده‌ای گردش اندر زدند

جهانی همه خاک بر سر زدند

به خاکش سپردند و شد نوش‌زاد

ز باد آمد و ناگهان شد به باد

همه جند شاپور گریان شدند

ز درد دل شاه بریان شدند

چه پیچی همی خیره در بند آز

چودانی که ایدر نمانی دراز

گذرجوی و چندین جهان را مجوی

گلش زهر دارد به سیری مبوی

مگردان سرازدین وز راستی

که خشم خدای آورد کاستی

چو این بشنوی دل زغم بازکش

مزن بر لبت بر ز تیمار تش

گرت هست جام می‌زرد خواه

به دل خرمی را مدان از گناه

نشاط وطرب جوی وسستی مکن

گزافه مپرداز مغزسخن

اگر در دلت هیچ حب علیست

تو را روز محشر به خواهش ولیست

...

0
پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳ – داستان بوزرجمهر

نگر خواب را بیهده نشمری

یکی بهره دانی ز پیغمبری

به ویژه که شاه جهان بیندش

روان درخشنده بگزیندش

ستاره زند رای با چرخ و ماه

سخنها پراگنده کرده به راه

روانهای روشن ببیند به خواب

همه بودنیها چوآتش برآب

شبی خفته بد شاه نوشین روان

خردمند و بیدار و دولت جوان

چنان دید درخواب کز پیش تخت

برستی یکی خسروانی درخت

شهنشاه را دل بیاراستی

می‌و رود و رامشگران خواستی

بر او بران گاه آرام و ناز

نشستی یکی تیزدندان گراز

چو بنشست می خوردن آراستی

وزان جام نوشین‌روان خواستی

چوخورشید برزد سر از برج گاو

ز هر سو برآمد خروش چگاو

نشست از بر تخت کسری دژم

ازان دیده گشته دلش پر ز غم

گزارندهٔ خواب را خواندند

ردان را ابر گاه بنشاندند

بگفت آن کجا دید در خواب شاه

بدان موبدان نماینده راه

گزارندهٔ خواب پاسخ نداد

کزان دانش او را نبد هیچ یاد

به نادانی آنکس که خستو شود

ز فام نکوهنده یک سو شود

ز داننده چون شاه پاسخ نیافت

پراندیشه دل را سوی چاره تافت

فرستاد بر هر سویی مهتری

که تا باز جوید ز هر کشوری

یکی بدره با هر یکی یار کرد

به برگشتن امید بسیار کرد

به هر بدره‌ای بد درم ده هزار

بدان تاکند در جهان خواستار

گزارنده خواب دانا کسی

به هر دانشی راه جسته بسی

که بگزارد این خواب شاه جهان

نهفته بر آرد ز بند نهان

یکی بدره آگنده او را دهند

سپاسی به شاه جهان برنهند

به هر سو بشد موبدی کاردان

سواری هشیوار بسیار دان

یکی از ردان نامش آزادسرو

ز درگاه کسری بیامد به مرو

بیامد همه گرد مرو او بجست

یکی موبدی دید بازند و است

همی کودکان را بیاموخت زند

به تندی و خشم و ببانگ بلند

یکی کودکی مهتر ایدر برش

پژوهنده زند وا ستا سرش

همی‌خواندندیش بوزرجمهر

نهاده بران دفتر از مهر چهر

عنانرا بپیچید موبد ز راه

بیامد بپرسید زو خواب شاه

نویسنده گفت این نه کارمنست

زهر دانشی زند یارمنست

ز موبد چو بشنید بوزرجمهر

بدو داد گوش و بر افروخت چهر

باستاد گفت این شکارمنست

گزاریدن خواب کارمنست

یکی بانگ برزد برو مرد است

که تو دفتر خویش کردی درست

فرستاده گفت ای خردمند مرد

مگر داند او گرد دانا مگرد

غمی شد ز بوزرجمهر اوستاد

بگوی آنچ داری بدو گفت یاد

نگویم من این گفت جز پیش شاه

بدانگه که بنشاندم پیش گاه

بدادش فرستاده اسب و درم

دگر هرچ بایستش از بیش و کم

برفتند هر دو برابر ز مرو

خرامان چو زیر گل اندر تذرو

چنان هم گرازان و گویان ز شاه

ز فرمان وز فر وز تاج و گاه

رسیدند جایی کجا آب بود

چو هنگامه خوردن و خواب بود

به زیر درختی فرود آمدند

چوچیزی بخوردند و دم بر زدند

بخفت اندران سایه بوزرجمهر

یکی چادر اندرکشیده به چهر

هنوز این گرانمایه بیدار بود

که با او به راه اندرون یار بود

نگه کرد و پیسه یکی مار دید

که آن چادر از خفته اندر کشید

ز سر تا به پایش ببویید سخت

شد ازپیش اونرم سوی درخت

چو مار سیه بر سر دار شد

سر کودک از خواب بیدار شد

چو آن اژدها شورش او شنید

بران شاخ باریک شد ناپدید

فرستاده اندر شگفتی بماند

فراوان برو نام یزدان بخواند

به دل گفت کین کودک هوشمند

بجایی رسد در بزرگی بلند

وزان بیشه پویان به راه آمدند

خرامان به نزدیک شاه آمدند

فرستاده از پیش کودک برفت

برتخت کسری خرامید تفت

بدو گفت کای شاه نوشین‌روان

تویی خفته بیدار و دولت جوان

برفتم ز درگاه شاها به مرو

بگشتم چو اندر گلستان تذرو

ز فرهنگیان کودکی یافتم

بیاوردم و تیز بشتافتم

بگفت آن سخن کزلب او شنید

ز مار سیاه آن شگفتی که دید

جهاندار کسری ورا پیش خواند

وزان خواب چندی سخنها براند

چوبشنید دانا ز نوشین روان

سرش پرسخن گشت و گویا زبان

چنین داد پاسخ که در خان تو

میان بتان شبستان تو

یکی مرد برناست کز خویشتن

به آرایش جامه کردست زن

ز بیگانه پردخته کن جایگاه

برین رای ما تا نیابند راه

بفرمای تا پیش تو بگذرند

پی خویشتن بر زمین بسپرند

بپرسیم زان ناسزای دلیر

که چون اندر آمد به بالین شیر

ز بیگانه ایوانش پردخت کرد

درکاخ شاهنشهی سخت کرد

بتان شبستان آن شهریار

برفتند پر بوی و رنگ و نگار

سمن بوی خوبان با ناز و شرم

همه پیش کسری برفتند نرم

ندیدند ازین سان کسی در میان

برآشفت کسری چو شیر ژیان

گزارنده گفت این نه اندر خورست

غلامی میان زنان اندرست

شمن گفت رفتن بافزون کنید

رخ از چادر شرم بیرون کنید

دگر باره بر پیش بگذاشتند

همه خواب را خیره پنداشتند

غلامی پدید آمد اندر میان

به بالای سرو و بچهر کیان

تنش لرز لرزان به کردار بید

دل از جان شیرین شده نا امید

کنیزک بدان حجره هفتاد بود

که هر یک به تن سرو آزاد بود

یکی دختری مهتر چاج بود

به بالای سرو و ببر عاج بود

غلامی سمن پیکر و مشک‌بوی

به خان پدر مهربان بد بدوی

بسان یکی بنده در پیش اوی

به هر جا که رفتی بدی خویش اوی

بپرسید ز و گفت کین مرد کیست

کسی کو چنین بنده پرورد کیست

چنین برگزیدی دلیر و جوان

میان شبستان نوشین‌روان

چنین گفت زن کین ز من کهترست

جوانست و با من ز یک مادرست

چنین جامه پوشید کز شرم شاه

نیارست کردن به رویش نگاه

برادر گر از تو بپوشید روی

ز شرم توبود آن بهانه مجوی

چو بشنید این گفته نوشین‌روان

شگفت آمدش کار هر دو جوان

برآشفت زان پس به دژخیم گفت

که این هر دو در خاک باید نهفت

کشنده ببرد آن دو تن را دوان

پس پردهٔ شاه نوشین‌روان

برآویختشان درشبستان شاه

نگونسار پرخون و تن پر گناه

گزارندهٔ خواب را بدره داد

ز اسب وز پوشیدنی بهره داد

فرومانده از دانش او شگفت

ز گفتارش اندازه‌ها برگرفت

نوشتند نامش به دیوان شاه

بر موبدان نماینده راه

فروزنده شد نام بوزرجمهر

بدو روی بنمود گردان سپهر

همی روز روزش فزون بود بخت

بدو شادمان بد دل شاه سخت

دل شاه کسری پر از داد بود

به دانش دل ومغزش آباد بود

بدرگاه بر موبدان داشتی

ز هر دانشی بخردان داشتی

همیشه سخن گوی هفتاد مرد

به درگاه بودی بخواب و بخورد

هرانگه که پردخته گشتی ز کار

ز داد و دهش وز می و میگسار

زهر موبدی نوسخن خواستی

دلش را بدانش بیاراستی

بدانگاه نو بود بوزرجمهر

سراینده وزیرک وخوب چهر

چنان بدکزان موبدان و ردان

ستاره شناسان و هم بخردان

همی دانش آموخت و اندر گذشت

و زان فیلسوفان سرش برگذشت

چنان بد که بنشست روزی بخوان

بفرمود کاین موبدان را بخوان

که باشند دانا و دانش پذیر

سراینده و باهش و یاد گیر

برفتند بیداردل موبدان

زهر دانشی راز جسته ردان

چو نان خورده شد جام می‌خواستند

به می جان روشن بیاراستند

بدانندگان شاه بیدار گفت

که دانش گشاده کنید از نهفت

هران کس که دارد به دل دانشی

بگوید مرا زو بود رامشی

ازیشان هران کس که دانا بدند

بگفتن دلیر و توانا بدند

زبان برگشادند برشهریار

کجا بود داننده را خواستار

چو بوزرجمهر آن سخنها شنید

بدانش نگه کردن شاه دید

یکی آفرین کرد و بر پای خاست

چنین گفت کای داور داد و راست

زمین بنده تاج وتخت تو باد

فلک روشن از روی و بخت تو باد

گر ای دون که فرمان دهی بنده را

که بگشاید از بند گوینده را

بگویم و گر چند بی‌مایه‌ام

بدانش در از کمترین پایه‌ام

نکوهش نباشد که دانا زبان

گشاده کند نزد نوشین‌روان

نگه کرد کسری بداننده گفت

که دانش چرا باید اندر نهفت

چوان برزبان پادشاهی نمود

ز گفتار او روشنایی فزود

بدو گفت روشن روان آنکسی

که کوتاه گوید به معنی بسی

کسی را که مغزش بود پرشتاب

فراوان سخن باشد و دیر یاب

چو گفتار بیهوده بسیار گشت

سخن گوی در مردمی خوارگشت

هنرجوی و تیمار بیشی مخور

که گیتی سپنجست و ما بر گذر

همه روشنیهای تو راستیست

ز تاری وکژی بباید گریست

دل هرکسی بندهٔ آرزوست

وزو هر یکی را دگرگونه خوست

سر راستی دانش ایزدست

چو دانستیش زو نترسی بدست

خردمند ودانا و روشن روان

تنش زین جهانست وجان زان جهان

هران کس که در کار پیشی کند

همه رای وآهنگ بیشی کند

بنایافت رنجه مکن خویشتن

که تیمارجان باشد و رنج تن

ز نیرو بود مرد را راستی

ز سستی دروغ آید وکاستی

ز دانش چوجان تو را مایه نیست

به از خامشی هیچ پیرایه نیست

چو بردانش خویش مهرآوری

خرد را ز تو بگسلد داوری

توانگر بود هر کرا آز نیست

خنک بنده کش آز انباز نیست

مدارا خرد را برادر بود

خرد بر سر جان چو افسر بود

چو دانا تو را دشمن جان بود

به از دوست مردی که نادان بود

توانگر شد آنکس که خشنود گشت

بدو آز و تیمار او سود گشت

بموختن گر فروتر شوی

سخن را ز دانندگان بشنوی

به گفتار گرخیره شد رای مرد

نگردد کسی خیره همتای مرد

هران کس که دانش فرامش کند

زبان را به گفتار خامش کند

چوداری بدست اندرون خواسته

زر و سیم و اسبان آراسته

هزینه چنان کن که بایدت کرد

نشاید گشاد و نباید فشرد

خردمند کز دشمنان دور گشت

تن دشمن او را چو مزدور گشت

چو داد تن خویشتن داد مرد

چنان دان که پیروز شد در نبرد

مگو آن سخن کاندرو سود نیست

کزان آتشت بهره جز دود نیست

میندیش ازان کان نشاید بدن

نداند کس آهن به آب آژدن

فروتن بود شه که دانا بود

به دانش بزرگ و توانا بود

هر آنکس که او کردهٔ کردگار

بداند گذشت از بد روزگار

پرستیدن داور افزون کند

ز دل کاوش دیو بیرون کند

بپرهیزد از هرچ ناکردنیست

نیازارد آن را که نازردنیست

به یزدان گراییم فرجام کار

که روزی ده اویست و پروردگار

ازان خوب گفتار بوزرجمهر

حکیمان همه تازه کردند چهر

یکی انجمن ماند اندر شگفت

که مرد جوان آن بزرگی گرفت

جهاندار کسری درو خیره ماند

سرافراز روزی دهان را بخواند

بفرمود تا نام او سر کنند

بدانگه که آغاز دفتر کنند

میان مهان بخت بوزرجمهر

چو خورشید تابنده شد بر سپهر

ز پیش شهنشاه برخاستند

برو آفرینی نو آراستند

بپرسش گرفتند زو آنچ گفت

که مغز ودلش باخرد بود جفت

زبان تیز بگشاد مرد جوان

که پاکیزه دل بود و روشن‌روان

چنین گفت کز خسرو دادگر

نپیچید باید به اندیشه سر

کجا چون شبانست ما گوسفند

و گر ما زمین او سپهر بلند

نشاید گذشتن ز پیمان اوی

نه پیچیدن از رای و فرمان اوی

بشادیش باید که باشیم شاد

چو داد زمانه بخواهیم داد

هنرهاش گسترده اندرجهان

همه راز او داشتن درنهان

مشو با گرامیش کردن دلیر

کزآتش بترسد دل نره شیر

اگر کوه فرمانش دارد سبک

دلش خیره خوانیم و مغزش تنک

همه بد ز شاهست و نیکی زشاه

کزو بند و چاهست و هم تاج و گاه

سرتاجور فر یزدان بود

خردمند ازو شاد وخندان بود

ازآهرمنست آن کزو شاد نیست

دل و مغزش از دانش آباد نیست

شنیدند گفتار مرد جوان

فروبست فرتوت را زو زبان

پراگنده گشتند زان انجمن

پر از آفرین روز و شبشان دهن

دگر هفته روشن دل شهریار

همی‌بود داننده را خواستار

دل از کار گیتی به یکسو کشید

کجا خواست گفتار دانا شنید

کسی کو سرافراز درگاه بود

به دانندگی درخور شاه بود

برفتند گویندگان سخن

جوان و جهاندیده مرد کهن

سرافراز بوزرجمهرجوان

بشد باحکیمان روشن‌روان

حکیمان داننده و هوشمند

رسیدند نزدیک تخت بلند

نهادند رخ سوی بوزرجمهر

که کسری همی زو برافروخت چهر

ازیشان یکی بود فرزانه‌تر

بپرسید ازو از قضا و قدر

که انجام و فرجام چونین سخن

چه گونه‌است و این برچه آید ببن

چنین داد پاسخ که جوینده مرد

دوان وشب و روز با کار کرد

بود راه روزی برو تارو تنگ

بجوی اندرون آب او با درنگ

یکی بی هنر خفته بر تخت بخت

همی گل فشاند برو بر درخت

چنینست رسم قضا و قدر

ز بخشش نیابی به کوشش گذر

جهاندار دانا و پروردگار

چنین آفرید اختر روزگار

دگرگفت کان چیز کافزون ترست

کدامست و بیشی که را در خورست

چنین گفت کان کس که داننده تر

به نیکی کرا دانش آید ببر

دگرگفت کز ما چه نیکوترست

ز گیتی کرانیکویی درخورست

چنین داد پاسخ که آهستگی

کریمی وخوبی وشایستگی

فزونتر بکردن سرخویش پست

ببخشد نه از بهر پاداش دست

بکوشد بجوید بگرد جهان

خرامد به هنگام با همرهان

دگر گفت کاندر خردمند مرد

هنرچیست هنگام ننگ و نبرد

چنین گفت کان کس که آهوی خویش

ببیند بگرداند آیین وکیش

بپرسید دیگر که در زیستن

چه سازی که کمتر بود رنج تن

چنین داد پاسخ که گر با خرد

دلش بردبارست رامش برد

بداد وستد در کند راستی

ببندد در کژی و کاستی

ببخشد گنه چون شود کامکار

نباشد سرش تیز و نا بردبار

بپرسید دیگر که از انجمن

نگهبان کدامست برخویشتن

چنین گفت کان کو پس آرزوی

نرفت از کریمی وز نیک خوی

دگر کو بسستی نشد پیش کار

چو دید او فزونی بدروزگار

دگرگفت کزبخشش نیک‌خوی

کدامست نیکوتر از هر دو سوی

کجا در دو گیتیش بارآورد

بسالی دو بارش بهارآورد

چنین گفت کان کس که با خواسته

ببخشش کند جانش آراسته

وگر بر ستاننده آرد سپاس

ز بخشنده بازارگانی شناس

دگر گفت کز مرد پیرایه چیست

وزان نیکوییها گرانمایه چیست

چنین داد پاسخ که بخشنده مرد

کجا نیکویی با سزاوار کرد

ببالد به کردار سرو بلند

چو بالید هرگز نباشد نژند

وگر ناسزا را بسایی به مشک

نبوید نروید گل از خار خشک

سخن پرسی از گنگ گر مرد کر

به بار آید ورای ناید ببر

یکی گفت کاندر سرای سپنج

نباشد خردمند بی‌درد و رنج

چه سازیم تا نام نیک آوریم

درآغاز فرجام نیک آوریم

بدو گفت شو دور باش از گناه

جهان را همه چون تن خویش خواه

هران چیزکانت نیاید پسند

تن دوست و دشمن دران برمبند

دگرگفت کوشش ز اندازه بیش

چن گویی کزین دوکدامست پیش

چنین داد پاسخ که اندر خرد

جز اندیشه چیزی نه اندر خورد

بکوشی چو در پیش کار آیدت

چوخواهی که رنجی به بار آیدت

سزای ستایش دگر گفت کیست

اگر برنکوهیده باید گریست

چنین گفت کان کو به یزدان پاک

فزون دارد امید و هم بیم و باک

دگر گفت کای مرد روشن‌خرد

ز گردون چه بر سر همی‌بگذرد

کدامست خوشتر مرا روزگار

ازین برشده چرخ ناپایدار

سخن گوی پاسخ چنین داد باز

که هرکس که گشت ایمن و بی‌نیاز

به خوبی زمانه ورا داد داد

سزد گر نگیری جز از داد یاد

بپرسید دیگر که دانش کدام

به گیتی که باشیم زو شادکام

چنین گفت کان کو بود بردبار

به نزدیک اومرد بی‌شرم خوار

دگر گفت کان کو نجوید گزند

ز خوها کدامش بود سودمند

بگفت آنک مغزش نجوشد زخشم

بخوابد بخشم از گنهکار چشم

دگر گفت کان چیست ای هوشمند

که آید خردمند را آن پسند

چنین گفت کان کو بود پر خرد

ندارد غم آن کزو بگذرد

وگر ارجمندی سپارد به خاک

نبندد دل اندر غم و درد پاک

دگر کو ز نادیدنیها امید

چنان بگسلد دل چو از باد بید

دگر گفت بد چیست بر پادشای

کزو تیره گردد دل پارسای

چنین داد پاسخ که بر شهریار

خردمند گوید که آهو چهار

یکی آنک ترسد ز دشمن به جنگ

و دیگر که دارد دل از بخش تنگ

دگر آنک رای خردمند مرد

به یک سو نهد روز ننگ و نبرد

چهارم که باشد سرش پرشتاب

نجوید به کار اندر آرام و خواب

بپرسید دیگر که بی عیب کیست

نکوهیدن آزادگان را بچیست

چنین گفت کین رابه بخشیم راست

که جان وخرد درسخن پادشاست

گرانمایگان را فسون ودروغ

به کژی و بیداد جستن فروغ

میانه بو د مرد کنداوری

نکوهشگر و سر پر از داوری

منش پستی وکام برپادشا

به بیهوده خستن دل پارسا

زبان راندن و دیده بی‌آب شرم

گزیدن خروش اندر آواز نرم

خردمند مردم که دارد روا

خرد دور کردن ز بهر هوا

بپرسید دیگر یکی هوشمند

که اندرجهان چیست آن بی‌گزند

چنین داد پاسخ او کز نخست

درپاک یزدان بدانست وجست

کزویت سپاس و بدویت پناه

خداوند روز و شب و هور و ماه

دل خویش راآشکار و نهان

سپردن به فرمان شاه جهان

تن خویشتن پروریدن به ناز

برو سخت بستن در رنج وآز

نگه داشتن مردم خویش را

گسستن تن از رنج درویش را

سپردن به فرهنگ فرزند خرد

که گیتی بنادان نشاید سپرد

چوفرمان پذیرنده باشد پسر

نوازنده باید که باشد پدر

بپرسید دیگر که فرزند راست

به نزد پدر جایگاهش کجاست

چنین داد پاسخ که نزد پدر

گرامی چوجانست فرخ پسر

پس ازمرگ نامش بماند به جای

ازیرا پسرخواندش رهنمای

بپرسید دیگر که ازخواسته

که دانی که دارد دل آراسته

چنین داد پاسخ که مردم به چیز

گرامیست وز چیز خوارست نیز

نخست آنکه یابی بدو آرزوی

ز هستیش پیدا کنی نیک‌خوی

وگر چون بباید نیاری به کار

همان سنگ وهم گوهر شاهوار

دگر گفت با تاج و نام بلند

کرا خوانی از خسروان سودمند

چنین داد پاسخ کزان شهریار

که ایمن بود مرد پرهیزکار

وز آواز او بدهراسان بود

زمین زیر تختش تن آسان بود

دگر گفت مردم توانگر بچیست

به گیتی پر از رنج و درویش کیست

چنین گفت آنکس که هستش بسند

ببخش خداوند چرخ بلند

کسی را کجا بخت انباز نیست

بدی در جهان بتر از آز نیست

ازو نامداران فروماندند

همه همزبان آفرین خواندند

چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه

نشست از بر تخت پیروز شاه

بخواند آنکسی راکه دانا بدند

به گفتار ودانش توانا بدند

بگفتند هرگونه‌ای هرکسی

همانا پسندش نیامد بسی

چنین گفت کسری به بوزرجمهر

که از چادر شرم بگشای چهر

سخن گوی دانا زبان برگشاد

ز هرگونه دانش همی‌کرد یاد

نخست آفرین کرد بر شهریار

که پیروز بادا سر تاجدار

دگر گفت مردم نگردد بلند

مگر سر بپیچد ز راه گزند

چو باید که دانش بیفزایدت

سخن یافتن را خرد بایدت

در نام جستن دلیری بود

زمانه ز بد دل به سیری بود

وگر تخت جویی هنر بایدت

چوسبزی بود شاخ و بر بایدت

چوپرسند پرسندگان از هنر

نشاید که پاسخ دهیم ازگهر

گهر بی‌هنر ناپسندست وخوار

برین داستان زد یکی هوشیار

که گر گل نبوید به رنگش مجوی

کز آتش بروید مگر آب جوی

توانگر به بخشش بود شهریار

به گنج نهفته نه‌ای پایدار

به گفتار خوب ار هنر خواستی

به کردار پیدا کند راستی

فروتر بود هرک دارد خرد

سپهرش همی درخرد پرورد

چنین هم بود مردم شاد دل

ز کژیش خون گردد آزاد دل

خرد درجهان چون درخت وفاست

وزو بار جستن دل پادشاست

چوخرسند باشی تن آسان شوی

چو آز آوری زو هراسان شوی

مکن نیک مردی به جان کسی

که پاداش نیکی نیابی بسی

گشاده دلانرا بود بخت یار

انوشه کسی کو بود بردبار

هران کس که جوید همی برتری

هنرها بباید بدین داوری

یکی رای وفرهنگ باید نخست

دوم آزمایش بباید درست

سیوم یار باید بهنگام کار

ز نیک وز بد برگرفتن شمار

چهارم که مانی بجا کام را

ببینی ز آغاز فرجام را

به پنجم اگر زورمندی بود

به تن کوشش آری بلندی بود

وزین هر دری جفت گردد سخن

هنرخیره بی‌آزمایش مکن

ازان پس چو یارت بود نیکساز

بروبر به هنگامت آید نیاز

چو کوشش نباشد تن زورمند

نیارد سر آرزوها ببند

چو کوشش ز اندازه اندر گذشت

چنان دان که کوشنده نومید گشت

خوی مرد دانا بگوییم پنج

کزان عادت او خود نباشد به رنج

چونادان عادت کند هفت چیز

ز وان هفت چیز به رنج‌ست نیز

نخست آنک هرکس که دارد خرد

ندارد غم آن کزو بگذرد

نه شادان کند دل بنایافته

نه گر بگذرد زو شود تافته

چو از رنج وز بد تن آسان شود

ز نابودنیها هراسان شود

چو سختیش پیش آید از هر شمار

شود پیش و سستی نیارد به کار

ز نادان که گفتیم هفتست راه

یکی آنک خشم آورد بی‌گناه

گشاده کند گنج بر ناسزای

نه زو مزد یابد بهر دو سرای

سه دیگر به یزدان بود ناسپاس

تن خویش را در نهان ناشناس

چهارم که با هر کسی راز خویش

بگوید برافرازد آواز خویش

به پنجم به گفتار ناسودمند

تن خویش دارد بدرد و گزند

ششم گردد ایمن ز نا استوار

همی پرنیان جوید از خار بار

به هفتم که بستیهد اندر دروغ

به بی‌شرمی اندر بجوید فروغ

چنان دان توای شهریار بلند

که از وی نبیند کسی جز گزند

چو بر انجمن مرد خامش بود

ازان خامشی دل به رامش بود

سپردن به دانای داننده گوش

به تن توشه یابد به دل رای وهوش

شنیده سخنها فرامش مکن

که تاجست برتخت شاهی سخن

چوخواهی که دانسته آید به بر

به گفتار بگشای بند از هنر

چوگسترد خواهی به هر جای نام

زبان برکشی همچو تیغ از نیام

چو بامرد دانات باشد نشست

زبردست گردد سر زیر دست

ز دانش بود جان و دل را فروغ

نگر تا نگردی به گرد دروغ

سخنگوی چون بر گشاید سخن

بمان تا بگوید تو تندی مکن

زبان را چو با دل بود راستی

ببندد ز هر سو درکاستی

ز بیکار گویان تو دانا شوی

نگویی ازان سان کزو بشنوی

ز دانش دربی‌نیازی مجوی

و گر چند ازو سخنی آید بروی

همیشه دل شاه نوشین‌روان

مبادا ز آموختن ناتوان

بپرسید پس موبد تیز مغز

که اندر جهان چیست کردار نغز

کجا مرد را روشنایی دهد

ز رنج زمانه رهایی دهد

چنین داد پاسخ که هر کو خرد

بیابد ز هر دو جهان بر خورد

بدو گفت گرنیستش بخردی

خرد خلعتی روشنست ایزدی

چنین داد پاسخ که دانش بهست

چو دانا بود برمهان برمهست

بدو گفت گر راه دانش نجست

بدین آب هرگز روان را نشست

چنین داد پاسخ که از مرد گرد

سرخویش را خوار باید شمرد

اگر تاو دارد به روز نبرد

سر بدسگال اندر آرد بگرد

گرامی بود بر دل پادشا

بود جاودان شاد و فرمانروا

بدو گفت گرنیستش بهره زین

ندارد پژوهیدن آیین و دین

چنین داد پاسخ که آن به که مرگ

نهد بر سر او یکی تیره ترگ

دگر گفت کزبار آن میوه دار

که دانا بکارد به باغ بهار

چه سازیم تاهرکسی برخوریم

وگر سایهٔ او به پی بسپریم

چنین داد پاسخ که هر کو زبان

ز بد بسته دارد نرنجد روان

کسی را ندرد به گفتار پوست

بود بر دل انجمن نیز دوست

همه کار دشوارش آسان شود

ورا دشمن ودوست یکسان شود

دگر گفت کان کو ز راه گزند

بگردد بزرگست و هم ارجمند

چنین داد پاسخ که کردار بد

بسان درختیست با بار بد

اگر نرم گوید زبان کسی

درشتی به گوشش نیاید بسی

بدان کز زبانست گوشش به رنج

چو رنجش نجویی سخن را بسنج

همان کم سخن مرد خسروپرست

جز از پیش گاهش نشاید نشست

دگر از بدیهای نا آمده

گریزد چو از دام مرغ و دده

سه دیگر که بر بد توانا بود

بپرهیزد ار ویژه دانا بود

نیازد به کاری که ناکردنیست

نیازارد آن را که نازردنیست

نماند که نیکی برو بگذرد

پی روز نا آمده نشمرد

بدشمن ز نخچیر آژیرتر

برو دوست همواره چون تیر و پر

ز شادی که فرجام او غم بود

خردمند را ارز وی کم بود

تن آسانی و کاهلی دور کن

بکوش وز رنج تنت سور کن

که ایدر تو را سود بی‌رنج نیست

چنان هم که بی‌پاسبان گنج نیست

ازین باره گفتار بسیار گشت

دل مردم خفته بیدار گشت

جهان زنده باد به نوشین‌روان

همیشه جهاندار و دولت جوان

برو خواندند آفرین موبدان

کنارنگ و بیداردل بخردان

ستودند شاه جهان را بسی

برفتند با خرمی هرکسی

دوهفته برین نیز بگذشت شاه

بپردخت روزی ز کاری سپاه

بفرمود تا موبدان و ردان

به ایوان خرامند با بخردان

بپرسید شاه ازبن و از نژاد

ز تیزی و آرام و فرهنگ و داد

ز شاهی وز داد کنداوران

ز آغاز وفرجام نیک اختران

سخن کرد زین موبدان خواستار

به پرسش گرفت آنچ آید به کار

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت

که رخشنده گوهر برآر از نهفت

یکی آفرین کرد بوزرجمهر

که‌ای شاه روشن‌دل و خوب‌چهر

چنان دان که اندر جهان نیز شاه

یکی چون تو ننهاد برسرکلاه

به داد و به دانش به تاج و به تخت

به فر و به چهر و برای و به بخت

چوپرهیزکاری کند شهریار

چه نیکوست پرهیز با تاجدار

ز یزدان بترسد گه داوری

نگردد به میل و بکنداوری

خرد راکند پادشا بر هوا

بدانگه که خشم آورد پادشا

نباید که اندیشهٔ شهریار

بود جز پسندیدهٔ کردگار

ز یزدان شناسد همه خوب و زشت

به پاداش نیکی بجوید بهشت

زبان راست گوی و دل آزرم‌جوی

همیشه جهان را بدو آبروی

هران کس که باشد ورا رای‌زن

سبک باشد اندر دل انجمن

سخن گوی وروشن دل و دادده

کهان را بکه دارد و مه به مه

کسی کو بود شاه را زیر دست

نباید که یابد به جائی شکست

بدانگه شد تاج خسرو بلند

که دانا بود نزد او ارجمند

نگه داشتن کار درگاه را

به زهر آژدن کام بدخواه را

چو دارد ز هر دانشی آگهی

بماند جهاندار با فرهی

نباید که خسبد کسی دردمند

که آید مگر شاه را زو گزند

کسی کو به بادافره اندرخورست

کجا بدنژادست و بد گوهرست

کند شاه دور از میان گروه

بی‌آزار تا زو نگردد ستوه

هران کس که باشد به زندان شاه

گنهکار گر مردم بیگناه

به فرمان یزدان بباید گشاد

بزند و باست آنچ کردست یاد

سپهبد به فرهنگ دارد سپاه

براساید از درد فریادخواه

چو آژیر باشی ز دشمن برای

بداندیش را دل برآید ز جای

همه رخنهٔ پادشاهی بمرد

بداری به هنگام پیش از نبرد

به چیزی که گردد نکوهیده شاه

نکوهش بود نیز با فر و گاه

ازو دور گشتن به رغم هوا

خرد را بران رای کردن گوا

فزودن به فرزند برمهر خویش

چو در آب دیدن بود چهر خویش

ز فرهنگ وز دانش آموختن

سزد گر دلت یابد افروختن

گشادن برو بر در گنج خویش

نباید که یادآورد رنج خویش

هرانگه که یازد ببد کار دست

دل شاه بچه نباید شکست

چو بر بد کنش دست گردد دراز

به خون جز به فرمان یزدان میاز

و گر دشمنی یابی اندر دلش

چو خوباشد از بوستان بگسلش

که گر دیر ماند بنیرو شود

وزو باغ شاهی پرآهو شود

چوباشد جهانجوی با فر و هوش

نباید که دارد به بدگوی گوش

ز دستور بد گوهر و گفت بد

تباهی به دیهیم شاهی رسد

نباید شنیدن ز نادان سخن

چو بد گوید از داد فرمان مکن

همه راستی باید آراستن

نباید که دیو آورد کاستن

چواین گفتها بشنود پارسا

خرد راکند بر دلش پادشا

کند آفرین تاج برشهریار

شود تخت شاهی برو پایدار

بنازد بدو تاج شاهی و تخت

بداندیش نومید گردد زبخت

چو برگردد این چرخ ناپایدار

ازو نام نیکو بود یادگار

بماناد تا روز باشد جوان

هنر یافته جان نوشین‌روان

ز گفتار او انجمن خیره شد

همه رای دانندگان تیره شد

چو نوشین‌روان آن سخنها شنود

به روزیش چندانک بد برفزود

وزان پندها دیده پر آب کرد

دهانش پر از در خوشاب کرد

یکی انجمن لب پر از آفرین

برفتند ز ایوان شاه زمین

برین نیز بگذشت یک هفته روز

بهشتم چو بفروخت گیتی‌فروز

بیانداخت آن چادر لاژورد

بیاراست گیتی به دیبای زرد

شهنشاه بنشست با موبدان

جهاندیده و کار کرده ردان

سرموبد موبدان اردشیر

چو شاپور وچون یزدگرد دبیر

ستاره شناسان و جویندگان

خردمند و بیدار گویندگان

سراینده بوزرجمهر جوان

بیامد برشاه نوشین‌روان

بدانندگان گفت شاه جهان

که باکیست این دانش اندر نهان

کزو دین یزدان به نیرو شود

همان تخت شاهی بی‌آهو شود

چوبشنید زو موبد موبدان

زبان برگشاد از میان ردان

چنین داد پاسخ که از داد شاه

درفشان شود فر دیهیم و گاه

چو با داد بگشاید از گنج بند

بماند پس از مرگ نامش بلند

دگر کو بشوید زبان از دروغ

نجوید به کژی ز گیتی فروغ

سپهبد چو با داد و بخشایشست

ز تاجش زمانه پرآسایشست

و دیگر که از کهتر پرگناه

چو پوزش کند باز بخشدش شاه

به پنجم جهاندار نیکوسخن

که نامش نگردد به گیتی کهن

همه راست گوید سخن کم وبیش

نگردد بهر کار ز آیین خویش

ششم بر پرستندهٔ تخت خویش

چنان مهر دارد که بر بخت خویش

به هفتم سخن هرک دانا بود

زبانش بگفتن توانا بود

نگردد دلش سیر ز آموختن

از اندیشگان مغز را سوختن

به آزادیست ازخرد هرکسی

چنانچون ببالد ز اختر بسی

دلت مگسل ای شاه راد از خرد

خرد نام و فرجام را پرورد

منش پست وکم دانش آنکس که گفت

کنم کم ز گیتی کسی نیست جفت

چنین گفت پس یزدگرد دبیر

که ای شاه دانا و دانش‌پذیر

ابرشاه زشتست خون ریختن

به اندک سخن دل برآهیختن

همان چون سبک سر بود شهریار

بداندیش دست اندآرد به کار

همان با خردمند گیرد ستیز

کند دل ز نادانی خویش تیز

دل شاه گیتی چو پر آز گشت

روان ورا دیو انباز گشت

و رایدون که حاکم بود تیزمغز

نیاید ز گفتار او کار نغز

دگر کارزاری که هنگام جنگ

بترسد ز جان و نترسد ز ننگ

توانگر که باشد دلش تنگ و زفت

شکم زمین بهتر او را نهفت

چو بر مرد درویش کنداوری

نه کهتر نه زیبندهٔ مهتری

چوکژی کند پیر ناخوش بود

پس ازمرگ جانش پرآتش بود

چو کاهل بود مرد برنا به کار

ازو سیر گردد دل روزگار

نماند ز نا تندرستی جوان

مبادش توان و مبادش روان

چو بوزرجمهر این سخنهای نغز

شنید و بدانش بیاراست مغز

چنین گفت باشاه خورشید چهر

که بادا به کام تو روشن سپهر

چنان دان که هرکس که دارد خرد

بدانش روان را همی‌پرورد

نکوهیده ده کار بر ده گروه

نکوهیده‌تر نزد دانش پژوه

یکی آنک حاکم بود با دروغ

نگیرد بر مرد دانا فروغ

سپهبد که باشد نگهبان گنج

سپاهی که او سر بپیچد ز رنج

دگر دانشومند کو از بزه

نترسد چو چیزی بود بامزه

پزشکی که باشد به تن دردمند

ز بیمار چون باز دارد گزند

چو درویش مردم که نازد به چیز

که آن چیز گفتن نیرزد به نیز

همان سفله کز هر کس آرام و خواب

ز دریا دریغ آیدش روشن آب

وگرباد نوشین بتو برجهد

سپاسی ازان برسرت برنهد

بهفتم خردمند کاید به خشم

به چیز کسان برگمارد دو چشم

بهشتم به نادان نماینده راه

سپردن به کاهل کسی کارگاه

همان بیخرد کو نیابد خرد

پشیمان شود هم ز گفتار بد

دل مردم بیخرد به آرزوی

برین گونه آویزد ای نیک‌خوی

چوآتش که گوگرد یابد خورش

گرش درنیستان بود پرورش

دل شاه نوشین‌روان زنده باد

سران جهان پیش او بنده باد

برین نیزبگذشت یک هفته ماه

نشست از بر تخت پیروز شاه

به یک دست موبد که بودش وزیر

بدست دگر یزدگرد دبیر

همان گرد بر گرد او موبدان

سخن گو چو بوزرجمهر جوان

به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه

که‌ای مرد پر دانش و نیک‌خواه

سخنها که جان را بود سودمند

همی مرد بی‌ارز گردد بلند

ازو گنج گویا نگیرد کمی

شنودن بود مرد را خرمی

چنین گفت موبد به بوزرجمهر

که‌ای نامورتر ز گردان سپهر

چه دانی که بیشیش بگزایدت

چوکمی بود روز بفزایدت

چنین داد پاسخ که کمتر خوری

تن آسان شوی هم روان پروری

ز کردار نیکی چو بیشی کنی

همی برهماورد پیشی کنی

چنین گفت پس یزدگرد دبیر

که‌ای مرد گوینده و یاد گیر

سه آهو کدامند با دل به راز

که دارند وهستند زان بی‌نیاز

چنین داد پاسخ که باری نخست

دل از عیب جستن ببایدت شست

بی‌آهو کسی نیست اندر جهان

چه در آشکار و چه اندر نهان

چومهتر بود بر تو رشک آوری

چوکهتر بود زو سرشک آوری

سه دیگر سخن چین و دوروی مرد

بران تا برانگیزد از آب گرد

چو گوینده‌ای کو نه برجایگاه

سخن گفت و زو دور شد فر و جاه

همان کو سخن سر به سر نشنود

نداند به گفتار و هم نگرود

به چیزی ندارد خردمند چشم

کزو بازماند بپیچد ز خشم

بپرسید پس موبد موبدان

که این برتر از دانش بخردان

کسی نیست بی‌آرزو درجهان

اگر آشکارست و گر در نهان

همان آرزو را پدیدست راه

که پیدا کند مرد را دستگاه

کدامین ره آید تو را سودمند

کدامست با درد و رنج و گزند

چنین داد پاسخ که راه از دو سوست

گذشتن تو را تا کدام آرزوست

ز گیتی یکی بازگشتن به خاک

که راهی درازست با بیم و باک

خرد باشدت زین سخن رهنمون

بدین پرسش اندر چرایی و چون

خرد مرد راخلعت ایزدیست

سزاوار خلعت نگه کن که کیست

تنومند را کو خرد یار نیست

به گیتی کس او را خریدار نیست

نباشد خرد جان نباشد رواست

خرد جان پاکست و ایزد گو است

چوبنیاد مردی بیاموخت مرد

سرافراز گردد به ننگ و نبرد

ز دانش نخستین به یزدان گرای

که او هست و باشد همیشه به جای

بدو بگروی کام دل یافتی

رسیدی به جایی که بشتافتی

دگر دانش آنست کز خوردنی

فراز آوری روی آوردنی

بخورد و بپوشش به یزدان گرای

بدین دار فرمان یزدان به جای

گر آیدت روزی به چیزی نیاز

به دشت و به گنج و به پیلان مناز

هم از پیشه‌ها آن گزین کاندروی

ز نامش نگردد نهان آبروی

همان دوستی باکسی کن بلند

که باشد بسختی تو را سودمند

تو در انجمن خامشی برگزین

چوخواهی که یک سر کنند آفرین

چو گویی همان گوی کموختی

به آموختن درجگر سوختی

سخن سنج و دینار گنجی مسنج

که در دانشی مرد خوارست گنج

روان در سخن گفتن آژیرکن

کمان کن خرد را سخن تیرکن

چو رزم آیدت پیش هشیار باش

تنت را ز دشمن نگهدار باش

چو بدخواه پیش توصف برکشید

تو را رای وآرام باید گزید

برابر چو بینی کسی هم نبرد

نباید که گردد تو را روی زرد

تو پیروزی ار پیشدستی کنی

سرت پست گردد چوسستی کنی

بدانگه که اسب افگنی هوش دار

سلیح هم آورد را گوش دار

گرو تیز گردد تو زو برمگرد

هشیوار یاران گزین در نبرد

چودانی که با او نتابی مکوش

ببرگشتن از رزم باز آر هوش

چنین هم نگه دار تن در خورش

نباید که بگزایدت پرورش

بخور آن چنان کان بنگزایدت

ببیشی خورش تن بنفزایدت

مکن درخورش خویش را چار سوی

چنان خور که نیزت کند آرزوی

ز می نیزهم شادمانی گزین

که مست ازکسی نشنود آفرین

چو یزدان پسندی پسندیده‌ای

جهان چون تنست و تو چون دیده‌ای

بسی از جهان آفرین یاد کن

پرستش برین یاد بنیاد کن

بشر رفی نگه دار هنگام را

به روز و به شب گاه آرام را

چودانی که هستی سرشته ز خاک

فرامش مکن راه یزدان پاک

پرستش ز خورد ایچ کمتر مکن

تو نو باش گرهست گیتی کهن

به نیکی گرای و غنیمت شناس

همه ز آفریننده دار این سپاس

مگرد ایچ گونه به گرد بدی

به نیکی گر ای اگر بخردی

ستوده‌ترآنکس بود در جهان

که نیکش بود آشکار و نهان

هوا را مبر پیش رای وخرد

کزان پس خرد سوی تو ننگرد

چوخواهی که رنج تو آید به بر

ز آموزگاران مپرتاب سر

دبیری بیاموز فرزند را

چوهستی بود خویش و پیوند را

دبیری رساند جوان را به تخت

کند نا سزا را سزاوار بخت

دبیریست از پیشه‌ها ارجمند

کزو مرد افگنده گردد بلند

چو با آلت و رای باشد دبیر

نشیند بر پادشا ناگزیر

تن خویش آژیر دارد ز رنج

بیابد بی‌اندازه از شاه گنج

بلاغت چو با خط گرد آیدش

براندیشه معنی بیفزایدش

ز لفظ آن گزیند که کوتاه‌تر

بخط آن نماید که دلخواه‌تر

خردمند باید که باشد دبیر

همان بردبار و سخن یادگیر

هشیوار و سازیدهٔ پادشا

زبان خامش از بد به تن پارسا

شکیبا و با دانش و راست‌گوی

وفادار و پاکیزه و تازه‌روی

چو با این هنرها شود نزد شاه

نشاید نشستن مگر پیش گاه

سخنها چوبشنید از و شهریار

دلش تازه شد چون گل اندر بهار

چنین گفت کسری به موبد که رو

ورا پایگاهی بیارای نو

درم خواه وخلعت سزاوار اوی

که در دل نشستست گفتار اوی

دگر هفته چون هور بفراخت تاج

بیامد نشست از بر تخت عاج

ابا نامور موبدان و ردان

جهاندار و بیدار دل بخردان

همی‌خواست ز ایشان جهاندارشاه

همان نیز فرخ دبیر سپاه

هم از فیلسوفان وز مهتران

ز هر کشوری کار دیده سران

همان ساوه و یزدگرد دبیر

به پیش اندرون بهمن تیزویر

به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه

که دل را بیارای و بنمای راه

زمن راستی هرچ دانی بگوی

به کژی مجو ازجهان آبروی

پرستش چگونه است فرمان من

نگه داشتن رای و پیمان من

ز گیتی چو آگه شوند این مهان

شنیده بگویند با همرهان

چنین گفت با شاه بیدار مرد

که ای برتر از گنبد لاژورد

پرستیدن شهریار زمین

نجوید خردمند جز راه دین

نباید به فرمان شاهان درنگ

نباید که باشد دل شاه تنگ

هرآنکس که برپادشا دشمنست

روانش پرستار آهرمنست

دلی کو ندارد تن شاه دوست

نباید که باشد ورا مغز و پوست

چنان دان که آرام گیتیست شاه

چونیکی کنیم او دهد دستگاه

به نیک و بد او را بود دست رس

نیازد بکین و بزرم کس

تو مپسند فرزند را جای اوی

چوجان دار در دل همه رای اوی

به شهری که هست اندرو مهرشاه

نیابد نیاز اندران بوم راه

بدی را تو از فر او بگذرد

که بختش همه نیکویی پرورد

جهان را دل ازشاه خندان بود

که بر چهر او فر یزدان بود

چو از نعمتش بهرهٔابی بکوش

که داری همیشه به فرمانش گوش

به اندیشه گر سربپیچی ازوی

نبیند به نیکی تو را بخت روی

چو نزدیک دارد مشو برمنش

وگر دور گردی مشو بدکنش

پرستنده گر یابد از شاه رنج

نگه کن که با رنج نامست و گنج

نباید که سیر آید از کارکرد

همان تیز گردد ز گفتار سرد

اگر گشن شد بنده را دستگاه

به فر و به نام جهاندار نه شاه

گر از ده یکی باژ خواهد رواست

چنان رفت باید که او را هواست

گرامی‌تر آنکس بود نزد شاه

که چون گشن بیند ورا دستگاه

ز بهری که اورا سراید ز گنج

نماند که باشد بدو درد و رنج

ز یزدان بود آنک ماند سپاس

کند آفرین مرد یزدان‌شناس

و دیگر که اندر دلش راز شاه

بدارد نگوید به خورشید وماه

به فرمان شاه آنک سستی کند

همی از تن خویش مستی کند

نکوهیده باشد گل آن درخت

که نپراگند بار بر تاج وتخت

ز کسهای او پیش او بدمگوی

که کمتر کنی نزد او آبروی

و گر پرسدت هرچ دانی نگوی

به بسیار گفتن مبر آبروی

هرآنکس که بسیار گوید دروغ

به نزدیک شاهان نگیرد فروغ

سخن کان نه اندر خورد با خرد

بکوشد که بر پادشا نشمرد

فزونست زان دانش اندر جهان

که بشنید گوش آشکار و نهان

کسی را که شاه جهان خوار کرد

بماند همیشه روان پر ز درد

همان در جهان ارجمند آن بود

که با او لب شاه خندان بود

چو بنوازدت شاه کشی مکن

اگر چه پرستنده باشی کهن

که هرچند گردد پرستش دراز

چنان دان که هست او ز تو بی‌نیاز

اگر با تو گردد ز چیزی دژم

به پوزش گرای و مزن هیچ دم

اگر پرورد دیگری را همان

پرستار باشد چو تو بی گمان

و گر نیستت آگهی زان گناه

برهنه دلت را ببر نزد شاه

وگر نه هیچ تاب اندر آری به دل

بدو روی منمای و پی برگسل

به فرش ببیند نهان تو را

دل کژ و تیره روان تو را

ازان پس نیابی تو زو نیکوی

همان گرم گفتار او نشنوی

در پادشا همچو دریا شمر

پرستنده ملاح وکشتی هنر

سخن لنگر و بادبانش خرد

به دریا خردمند چون بگذرد

همان بادبان را کند سایه دار

که هم سایه‌دارست و هم مایه دار

کسی کو ندارد روانش خرد

سزد گر در پادشا نسپرد

اگر پادشا کوه آتش بدی

پرستنده را زیستن خوش بدی

چو آتش گه خشم سوزان بود

چوخشنود باشد فروزان بود

ازو یک زمان شیروشهدست بهر

به دیگر زمان چون گزاینده زهر

به کردار دریا بود کارشاه

به فرمان او تابد از چرخ ماه

ز دریا یکی ریگ دارد به کف

دگر دربیابد میان صدف

جهان زنده بادا بنوشین‌روان

همیشه به فرمانش کیوان روان

نگه کرد کسری بگفتا راوی

دلش گشت خرم به دیدار اوی

چو گفتی که زه بدره بودی چهار

بدین گونه بد بخشش شهریار

چو با زه بگفتی زهازه بهم

چهل بدره بودی ز گنجش درم

چو گنجور باشاه کردی شمار

به هربدره بودی درم ده هزار

شهنشاه با زه زهازه بگفت

که گفتار او با درم بود جفت

بیاورد گنجور خورشید چهر

درم بدره‌ها پیش بوزرجمهر

برین داستان برسخن ساختم

به مهبود دستور پرداختم

میاسای ز آموختن یک زمان

ز دانش میفگن دل اندرگمان

چوگویی که فام خرد توختم

همه هرچ بایستم آموختم

یکی نغز بازی کند روزگار

که بنشاندت پیش آموزگار

ز دهقان کنون بشنو این داستان

که برخواند از گفتهٔ باستان

...

0
پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...