پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود (شاهنامه فردوسی)

بخش ۱۵

پس آگاهی آمد به اسفندیار

که کشته شد آن شاه نیزه گزار

پدرت از غم او بکاهد همی

کنون کین او خواست خواهد همی

همی گوید آنکس کجاکین اوی

بخواهد نهد پیش دشمنش روی

مر او را دهم دخترم را همای

وکرد ایزدش را برین بر گوای

کی نامور دست بر دست زد

بنالید ازان روزگاران بد

همه ساله زین روز ترسیدمی

چو او را به رزم اندرون دیدمی

دریغا سوارا گوا مهترا

که بختش جدا کرد تاج از سرا

که کشت آن سیه پیل نستوه را

که کند از زمین آهنین کوه را

درفش و سرلشکر و جای خویش

برادرش را داد و خود رفت پیش

به قلب اندر آمد به جای زریر

به صف اندر استاد چون نره شیر

به پیش اندر آمد میان را ببست

گرفت آن درفش همایون به دست

برادرش بد پنج دانسته راه

همه از در تاج و همتای شاه

همه ایستادند در پیش اوی

که لشکر شکستن بدی کیش اوی

به آزادگان گفت پیش سپاه

که ای نامداران و گردان شاه

نگر تا چه گویم یکی بشنوید

به دین خدای جهان بگروید

نگر تا نترسید از مرگ و چیز

که کس بی‌زمانه نمردست نیز

کرا کشت خواهد همی روزگار

چه نیکوتر از مرگ در کارزار

بدانید یکسر که روزیست این

که کافر پدید آید از پاک دین

شما از پس پشتها منگرید

مجویید فریاد و سر مشمرید

نگر تا نبینید بگریختن

نگر تا نترسید ز آویختن

سر نیزه‌ها را به رزم افگنید

زمانی بکوشید و مردی کنید

بدین اندرون بود اسفندیار

که بانگ پدرش آمد از کوهسار

که این نامداران و گردان من

همه مر مرا چون تن و جان من

مترسید از نیزه و گرز و تیغ

که از بخش‌مان نیست روی گریغ

به دین خدا ای گو اسفندیار

به جان زریر آن نبرده سوار

که آید فرود او کنون در بهشت

که من سوی لهراسپ نامه نوشت

پذیرفتم اندرز آن شاه پیر

که گر بخت نیکم بود دستگیر

که چون بازگردم ازین رزمگاه

به اسفندیارم دهم تاج و گاه

سپه را همه پیش رفتن دهم

ورا خسروی تاج بر سر نهم

چنانچون پدر داد شاهی مرا

دهم همچنان پادشاهی ورا

...

0
پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳۱

چو شب شد چو آهرمن کینه‌خواه

خروش جرس خاست از بارگاه

بران بارهٔ پهلوی برنشست

یکی تیغ هندی گرفته به دست

چو نوشاذر و بهمن و مهرنوش

برفتند یکسر پر از جنگ و جوش

ورا راهبر پیش جاماسپ بود

که دستور فرخنده گشتاسپ بود

ازان بارهٔ دژ چو بیرون شدند

سواران جنگی به هامون شدند

سپهبد سوی آسمان کرد روی

چنین گفت کای داور راست‌گوی

توی آفریننده و کامگار

فروزندهٔ جان اسفندیار

تو دانی که از خون فرشیدورد

دلم گشت پر درد و رخساره زرد

گر ایدونک پیروز گردم به جنگ

کنم روی گیتی بر ارجاسپ تنگ

بخواهیم ازو کین لهراسپ شاه

همان کین چندین سر بیگناه

برادر جهان بین من سی و هشت

که از خونشان لعل شد خاک دشت

پذیرفتم از داور دادگر

که کینه نگیرم ز بند پدر

به گیتی صد آتشکده نو کنم

جهان از ستمگاره بی‌خو کنم

نبیند کسی پای من بر بساط

مگر در بیابان کنم صد رباط

به شاخی که کرگس برو نگذرد

بدو گور و نخچیر پی نسپرد

کنم چاه آب اندرو صدهزار

توانگر کنم مردم خیش کار

همه بی‌رهان را بدین آورم

سر جادوان بر زمین آورم

بگفت این و برگاشت اسپ نبرد

بیامد به نزدیک فرشیدورد

ورا از بر جامه بر خفته دید

تن خسته در جامه بنهفته دید

ز دیده ببارید چندان سرشک

که با درد او آشنا شد پزشک

بدو گفت کای شاه پرخاشجوی

ترا این گزند از که آمد به روی

کزو کین تو باز خواهم به جنگ

اگر شیر جنگیست او گر پلنگ

چنین داد پاسخ که ای پهلوان

ز گشتاسپم من خلیده‌روان

چو پای ترا او نکردی به بند

ز ترکان بما نامدی این گزند

همان شاه لهراسپ با پیر سر

همه بلخ ازو گشت زیر و زبر

ز گفت گرزم آنچ بر ما رسید

ندیدست هرگز کسی نه شنید

بدرد من اکنون تو خرسند باش

به گیتی درخت برومند باش

که من رفتنی‌ام به دیگر سرای

تو باید که باشی همیشه به جای

چو رفتم ز گیتی مرا یاددار

به ببخش روان مرا شاددار

تو پدرود باش ای جهان پهلوان

که جاوید بادی و روشن‌روان

بگفت این و رخسارگان کرد زرد

شد آن نامور شاه فرشیدورد

بزد دست بر جامه اسفندیار

همه پرنیان بر تنش گشت خار

همی گفت کای پاک برتر خدای

به نیکی تو باشی مرا رهنمای

که پیش آورم کین فرشیدورد

برانگیزم از رود وز کوه گرد

بریزم ز تن خون ارجاسپ را

شکیبا کنم جان لهراسپ را

برادرش را مرده بر زین نهاد

دلی پر ز کینه لبی پر ز باد

ز هامون بیامد به کوه بلند

برادرش بسته بر اسپ سمند

همی گفت کاکنون چه سازم ترا

یکی دخمه چون برفرازم ترا

نه چیزست با من نه سیم و نه زر

نه خشت و نه آب و نه دیوارگر

به زیر درختی که بد سایه‌دار

نهادش بدان جایگه نامدار

برآهیخت خفتان جنگ از تنش

کفن کرد دستار و پیراهنش

وزانجا بیامد بدان جایگاه

کجا شاه گشتاسپ گم کرد راه

بسی مرد ز ایرانیان کشته دید

شده خاک و ریگ از جهان ناپدید

همی زار بگریست بر کشتگان

پر از درد دل شد ازان خستگان

به جایی کجا کرده بودند رزم

به چشم آمدش زرد روی گرزم

به نزدیک او اسپش افگنده بود

برو خاک چندی پراگنده بود

چنین گفت با کشته اسفندیار

که ای مرد نادان بد روزگار

نگه کن که دانای ایران چه گفت

بدانگه که بگشاد راز از نهفت

که دشمن که دانا بود به ز دوست

ابا دشمن و دوست دانش نکوست

براندیشد آنکس که دانا بود

به کاری که بر وی توانا بود

ز چیزی که افتد بران ناتوان

به جستنش رنجه ندارد روان

از ایران همی جای من خواستی

برافگندی اندر جهان کاستی

ببردی ازین پادشاهی فروغ

همی چاره جستی بگفت دروغ

بدین رزم خونی که شد ریخته

تو باشی بدان گیتی آویخته

وزان دشت گریان سراندر کشید

به انبوه گردان ترکان رسید

سپه دید بر هفت فرسنگ دشت

کزیشان همی آسمان تیره گشت

یکی کنده کرده به گرد اندرون

به پهنای پرتاب تیری فزون

ز کنده به صد چاره اندر گذشت

عنان را نهاده بران سوی دشت

طلایه ز ترکان چو هشتاد مرد

همی گشت بر گرد دشت نبرد

برآهیخت شمشیر و اندر نهاد

همی کرد از رزم گشتاسپ یاد

بیفگند زیشان فراوان به راه

وزان جایگه رفت نزدیک شاه

...

0
پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۶

چو اسفندیار آن گو تهمتن

خداوند اورنگ با سهم و تن

ازان کوه بشنید بانگ پدر

به زاری به پیش اندر افگند سر

خرامیده نیزه به چنگ اندرون

ز پیش پدر سر فگنده نگون

یکی دیزه‌ای بر نشسته بلند

بسان یکی دیو جسته ز بند

بدان لشکر دشمن اندر فتاد

چنان چون در افتد به گلبرگ باد

همی کشت ازیشان و سر می‌برید

ز بیمش همی مرد هرکش بدید

چو بستور پور زریر سوار

ز خیمه خرامید زی اسپ‌دار

یکی اسپ آسودهٔ تیزرو

جهنده یکی بود آگنده خو

طلب کرد از اسپ‌دار پدر

نهاد از بر او یکی زین زر

بیاراست و برگستوران برفگند

به فتراک بر بست پیچان کمند

بپوشید جوشن بدو بر نشست

ز پنهان خرامید نیزه به دست

ازین سان خرامید تا رزمگاه

سوی باب کشته بپیمود راه

همی تاخت آن بارهٔ تیزگرد

همی آخت کینه همی کشت مرد

از آزادگان هرک دیدی به راه

بپرسیدی از نامدار سپاه

کجا اوفتادست گفتی زریر

پدر آن نبرده سوار دلیر

یکی مرد بد نام او اردشیر

سواری گرانمایه گردی دلیر

بپرسید ازو راه فرزند خرد

سوی بابکش راه بنمود گرد

فگندست گفتا میان سپاه

به نزدیکی آن درفش سیاه

برو زود کانجا فتادست اوی

مگر باز بینیش یک بار روی

پس آن شاهزاده برانگیخت بور

همی کشت گرد و همی کرد شور

بدان تاختن تا بر او رسید

چو او را بدان خاک کشته بدید

بدیدش مر او را چو نزدیک شد

جهان فروزانش تاریک شد

برفتش دل و هوش وز پشت زین

فگند از برش خویشتن بر زمین

همی گفت کای ماه تابان من

چراغ دل و دیده و جان من

بران رنج و سختی بپروردیم

کنون چون برفتی بکه اسپردیم

ترا تا سپه داد لهراسپ شاه

و گشتاسپ را داد تخت و کلاه

همی لشکر و کشور آراستی

همی رزم را به آرزو خواستی

کنون کت به گیتی برافروخت نام

شدی کشته و نارسیده به کام

شوم زی برادرت فرخنده شاه

فرود آی گویمش از خوب گاه

که از تو نه این بد سزاوار اوی

برو کینش از دشمنان بازجوی

زمانی برین سان همی بود دیر

پس آن باره را اندر آورد زیر

همی رفت با بانگ تا نزد شاه

که بنشسته بود از بر رزمگاه

شه خسروان گفت کای جان باب

چرا کردی این دیدگان پر ز آب

کیان زاده گفت ای جهانگیر شاه

نبینی که بابم شد اکنون تباه

پس آنگاه گفت ای جهانگیر شاه

برو کینهٔ باب من بازخواه

بماندست بابم بران خاک خشک

سیه ریش او پروریده به مشک

چواز پور بشنید شاه این سخن

سیاهش ببد روز روشن ز بن

جهان بر جهانجوی تاریک شد

تن پیل واریش باریک شد

بیارید گفتا سیاه مرا

نبردی قبا و کلاه مرا

که امروز من از پی کین اوی

برانم ازین دشمنان خون به جوی

یکی آتش انگیزم اندر جهان

کزانجا به کیوان رسد دود آن

چو گردان بدیدند کز رزمگاه

ازان تیره آوردگاه سپاه

که خسرو بسیچید آراستن

همی رفت خواهد به کین خواستن

نباشیم گفتند همداستان

که شاهنشه آن کدخدای جهان

به رزم اندر آید به کین خواستن

چرا باید این لشکر آراستن

گرانمایه دستور گفتش به شاه

نبایدت رفتن بدان رزمگاه

به بستور ده بارهٔ برنشست

مر او را سوی رزم دشمن فرست

که او آورد باز کین پدر

ازان کش تو باز آوری خوب‌تر

...

0
پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳۲

برآمد بران تند بالا فراز

چو روی پدر دید بردش نماز

پدر داغ دل بود بر پای جست

ببوسید و بسترد رویش به دست

بدو گفت یزدان سپاس ای جوان

که دیدم ترا شاد و روشن‌روان

ز من در دل آزار و تندی مدار

به کین خواستن هیچ کندی مدار

گرزم آن بداندیش بدخواه مرد

دل من ز فرزند خود تیره کرد

بد آید به مردم ز کردار بد

بد آید به روی بد از کار بد

پذیرفتم از کردگار جهان

شناسندهٔ آشکار و نهان

که چون من شوم شاد و پیروزبخت

سپارم ترا کشور و تاج و تخت

پرستش بهی برکنم زین جهان

سپارم ترا تاج و تخت مهان

چنین پاسخش داد اسفندیار

که خشنود بادا ز من شهریار

مرا آن بود تخت و تاج و سپاه

که خشنود باشد جهاندار شاه

جهاندار داند که بر دشت رزم

چو من دیدم افگنده روی گرزم

بدان مرد بد گوی گریان شدم

ز درد دل شاه بریان شدم

کنون آنچ بد بود از ما گذشت

غم رفته نزدیک ما بادگشت

ازین پس چو من تیغ را برکشم

وزین کوه‌پایه سراندر کشم

نه ارجاسپ مانم نه خاقان چین

نه کهرم نه خلخ نه توران زمین

چو لشکر بدانست کاسفندیار

ز بند گران رست و بد روزگار

برفتند یکسر گروها گروه

به پیش جهاندار بر تیغ کوه

بزرگان فزرانه و خویش اوی

نهادند سر بر زمین پیش اوی

چنین گفت نیک‌اختر اسفندیار

که ای نامداران خنجرگزار

همه تیغ زهرآبگون برکشید

یکایک درآیید و دشمن کشید

بزرگان برو خواندند آفرین

که ما را توی افسر و تیغ کین

همه پیش تو جان گروگان کنیم

به دیدار تو رامش جان کنیم

همه شب همی لشکر آراستند

همی جوشن و تیغ پیراستند

پدر نیز با فرخ اسفندیار

همی راز گفت از بد روزگار

ز خون جوانان پرخاشجوی

به رخ بر نهاد از دو دیده دو جوی

که بودند کشته بران رزمگاه

به سر بر ز خون و ز آهن کلاه

همان شب خبر نزد ارجاسپ شد

که فرزند نزدیک گشتاسپ شد

به ره بر فراوان طلایه بکشت

کسی کو نشد کشته بنمود پشت

غمی گشت و پرمایگان را بخواند

بسی پیش کهرم سخنها براند

که ما را جزین بود در جنگ رای

بدانگه که لشکر بیامد ز جای

همی گفتم آن دیو را گر به بند

بیابیم گیتی شود بی‌گزند

بگیرم سر گاه ایران زمین

به هر مرز بر ما کنند آفرین

کنون چون گشاده شد آن دیوزاد

به چنگست ما را غم و سرد باد

ز ترکان کسی نیست همتای اوی

که گیرد به رزم اندرون جای اوی

کنون با دلی شاد و پیروز بخت

به توران خرامیم با تاج و تخت

بفرمود تا هرچ بد خواسته

ز گنج و ز اسپان آراسته

ز چیزی که از بلخ بامی ببرد

بیاورد یکسر به کهرم سپرد

ز کهرمش کهتر پسر بد چهار

بنه بر نهادند و شد پیش بار

برفتند بر هر سوی صد هیون

نشسته برو نیز صد رهنمون

دلش بود پربیم و سر پر شتاب

ازو دور بد خورد و آرام و خواب

یکی ترک بد نام اون گرگسار

ز لشکر بیامد بر شهریار

بدو گفت کای شاه ترکان چین

به یک تن مزن خویشتن بر زمین

سپاهی همه خسته و کوفته

گریزان و بخت اندر آشوفته

پسر کوفته سوخته شهریار

بیاری که آمد جز اسفندیار

هم‌آورد او گر بیاید منم

تن مرد جنگی به خاک افگنم

سپه را همی دل شکسته کنی

به گفتار بی‌جنگ خسته کنی

چون ارجاسپ نشنید گفتار اوی

باید آن دل و رای هشیار اوی

بدو گفت کای شیر پرخاشخر

ترا هست نام و نژاد و هنر

گر این را که گفتی بجای آوری

هنر بر زبان رهنمای آوری

ز توران زمین تا به دریای چین

ترا بخشم و بوم ایران زمین

سپهبد تو باشی به هر کشورم

ز فرمان تو یک زمان نگذرم

هم اندر زمان لشکر او را سپرد

کسانی که بودند هشیار و گرد

همه شب همی خلعت آراستند

همی بارهٔ پهلوان خواستند

چو خورشید زرین سپر برگرفت

شب تیره زو دست بر سر گرفت

بینداخت پیراهن مشک رنگ

چو یاقوت شد مهر چهرش به رنگ

ز کوه اندر آمد سپاه بزرگ

جهانگیر اسفندیار سترگ

چو لشکر بیاراست اسفندیار

جهان شد به کردار دریای قار

بشد گرد بستور پور زریر

که بگذاشتی بیشه زو نره شیر

بیاراست بر میمنه جای خویش

سپهبد بد و لشکر آرای خویش

چو گردوی جنگی بر میسره

بیامد چو خور پیش برج بره

به پیش سپاه آمد اسفندیار

به زین اندرون گرزهٔ گاوسار

به قلب اندرون شاه گشتاسپ بود

روانش پر از کین لهراسپ بود

وزان روی ارجاسپ صف برکشید

ستاره همی روی دریا ندید

ز بس نیزه و تیغهای بنفش

هوا گشته پر پرنیانی درفش

بشد قلب ارجاسپ چون آبنوس

سوی راستش کهرم و بوق و کوس

سوی میسره نام شاه چگل

که در جنگ ازو خواستی شیر دل

برآمد ز هر دو سپه گیر و دار

به پیش اندر آمد گو اسفندیار

چو ارجاسپ دید آن سپاه گران

گزیده سواران نیزه‌روان

بیامد یکی تند بالا گزید

به هر سوی لشکر همی بنگرید

ازان پس بفرمود تا ساروان

هیون آورد پیش ده کاروان

چنین گفت با نامداران براز

که این کار گردد به مابر دراز

نیاید پدیدار پیروزئی

نکو رفتنی گر دل افروزئی

خود و ویژگان بر هیونان مست

بسازیم باهستگی راه جست

چو اسفندیار از میان دو صف

چو پیل ژیان بر لب آورده کف

همی گشت برسان گردان سپهر

به چنگ اندرون گرزهٔ گاو چهر

تو گفتی همه دشت بالای اوست

روانش همی در نگنجد به پوست

خروش آمد و نالهٔ کرنای

برفتند گردان لشکر ز جای

تو گفتی ز خون بوم دریا شدست

ز خنجر هوا چون ثریا شدست

گران شد رکیب یل اسفندیار

بغرید با گرزهٔ گاوسار

بیفشارد بر گرز پولاد مشت

ز قلب سپه گرد سیصد بکشت

چنین گفت کز کین فرشیدورد

ز دریا برانگیزم امروز گرد

ازان پس سوی میمنه حمله برد

عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد

صد و شست گرد از دلیران بکشت

چو کهرم چنان دید بنمود پشت

چنین گفت کاین کین خون نیاست

کزو شاه را دل پر از کیمیاست

عنان را بپیچید بر میسره

زمین شد چو دریای خون یکسره

بکشت از دلیران صد و شصت و پنج

همه نامداران با تاج و گنج

چنین گفت کاین کین آن سی و هشت

گرامی برادر که اندر گذشت

چو ارجاسپ آن دید با گرگسار

چنین گفت کز لشکر بی‌شمار

همه کشته شد هرک جنگی بدند

به پیش صف‌اندر درنگی بدند

ندانم تو خامش چرا مانده‌ای

چنین داستانها چرا رانده‌ای

ز گفتار او تیز شد گرگسار

بیامد به پیش صف کارزار

گرفته کمان کیانی به چنگ

یکی تیر پولاد پیکان خدنگ

چو نزدیک شد راند اندر کمان

بزد بر بر و سینهٔ پهلوان

ز زین اندر آویخت اسفندیار

بدان تا گمانی برد گرگسار

که آن تیر بگذشت بر جوشنش

بخست آن کیانی بر روشنش

یکی تیغ الماس گون برکشید

همی خواست از تن سرش را برید

بترسید اسفندیار از گزند

ز فتراک بگشاد پیچان کمند

به نام جهان‌آفرین کردگار

بینداخت بر گردن گرگسار

به بند اندر آمد سر و گردنش

بخاک اندر افگند لرزان تنش

دو دست از پس پشت بستش چو سنگ

گره زد به گردن برش پالهنگ

به لشکرگه آوردش از پیش صف

کشان و ز خون بر لب آورده کف

فرستاد بدخواه را نزد شاه

به دست همایون زرین کلاه

چنین گفت کاین را به پرده سرای

ببند و به کشتن مکن هیچ رای

کنون تا کرا بد دهد کردگار

که پیروز گردد ازین کارزار

وزان جایگه شد به آوردگاه

به جنگ اندر آورد یکسر سپاه

برانگیختند آتش کارزار

هوا تیره گون شد ز گرد سوار

چو ارجاسپ پیکار زان‌گونه دید

ز غم پست گشت و دلش بردمید

به جنگاوران گفت کهرم کجاست

درفشش نه پیداست بر دست راست

همان تیغ‌زن کندر شیرگیر

که بگذاشتی نیزه بر کوه و تیر

به ارجاسپ گفتند کاسفندیار

به رزم اندرون بود با گرگسار

ز تیغ دلیران هوا شد بنفش

نه پیداست آن گرگ پیکر درفش

غمی شد در ارجاسپ را زان شگفت

هیون خواست و راه بیابان گرفت

خود و ویژگان بر هیونان مست

برفتند و اسپان گرفته به دست

سپه را بران رزمگه بر بماند

خود و مهتران سوی خلج براند

خروشی برآمد ز اسفندیار

بلرزید ز آواز او کوه و غار

به ایرانیان گفت شمشیر جنگ

مدارید خیره گرفته به چنگ

نیام از دل و خون دشمن کنید

ز تورانیان کوه قارن کنید

بیفشارد ران لشکر کینه‌خواه

سپاه اندر آمد به پیش سپاه

به خون غرقه شد خاک و سنگ و گیا

بگشتس بخون گر بدی آسیا

همه دشت پا و بر و پشت بود

بریده سر و تیغ در مشت بود

سواران جنگی همی تاختند

به کالا گرفتن نپرداختند

چو ترکان شنیدند کارجاسپ رفت

همی پوستشان بر تن از غم بکفت

کسی را که بد باره بگریختند

دگر تیغ و جوشن فرو ریختند

به زنهار اسفندیار آمدند

همه دیده چون جویبار آمدند

بریشان ببخشود زورآزمای

ازان پس نیفگند کس را ز پای

ز خون نیا دل بی‌آزار کرد

سری را بریشان نگهدار کرد

خود و لشکر آمد به نزدیک شاه

پر از خون بر و تیغ و رومی کلاه

ز خون در کفش خنجر افسرده بود

بر و کتفش از جوش آزرده بود

بشستند شمشیر و کفش به شیر

کشیدند بیرون ز خفتانش تیر

به آب اندر آمد سر و تن بشست

جهانجوی شادان دل و تن درست

یکی جامهٔ سوکواران بخواست

بیامد بر داور داد و راست

نیایش همی کرد خود با پدر

بران آفرینندهٔ دادگر

یکی هفته بر پیش یزدان پاک

همی بود گشتاسپ با درد و باک

به هشتم به جا آمد اسفندیار

بیامد به درگاه او گرگسار

ز شیرین روان دل شده ناامید

تن از بیم لرزان چو از باد بید

بدو گفت شاها تو از خون من

ستایش نیابی به هر انجمن

یکی بنده باشم بپیشت بپای

همیشه به نیکی ترا رهنمای

به هر بد که آید زبونی کنم

به رویین دژت رهنمونی کنم

بفرمود تا بند بر دست و پای

ببردند بازش به پرده سرای

به لشکر گه آمد که ارجاسپ بود

که ریزندها خون لهراسپ بود

ببحشید زان رزمگه خواسته

سوار و پیاده شد آراسته

سران و اسیران که آورده بود

بکشت آن کزو لشکر آزرده بود

...

0
پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۷

بدو داد پس شاه بهزاد را

سپه جوشن و خود پولاد را

پس شاه کشته میان را ببست

سیه رنگ بهزاد را برنشست

خرامید تا رزمگاه سپاه

نشسته بران خوب رنگ سیاه

به پیش صف دشمنان ایستاد

همی برکشید از جگر سرد باد

منم گفت بستور پور زریر

پذیره نیاید مرا نره شیر

کجا باشد آن جادوی بیدرفش

که بردست آن جمشیدی درفش

چو پاسخ ندادند آزاد را

برانگیخت شبرنگ بهزاد را

بکشت از تگینان لشکر بسی

پذیره نیامد مر او را کسی

وزان سوی دیگر گو اسفندیار

همی کشتشان بی‌مر و بی‌شمار

چو سالار چین دید بستور را

کیان زاده آن پهلوان پور را

به لشکر بگفت این که شاید بدن

کزین سان همی نیزه داند زدن

بکشت از تگینان من بی‌شمار

مگر گشت زنده زریر سوار

که نزد من آمد زریر از نخست

برین سان همی تاخت باره درست

کجا رفت آن بیدرفش گزین

هم‌اکنون سوی منش خوانید هین

بخواندند و آمد دمان بیدرفش

گرفته به دست آن درفش بنفش

نشسته بران بارهٔ خسروی

بپوشیده آن جوشن پهلوی

خرامید تا پیش لشکر ز شاه

نگهبان مرز و نگهبان گاه

گرفته همان تیغ زهر آبدار

که افگنده بد آن زریر سوار

بگشتند هر دو به ژوپین و تیر

سر جاودان ترک و پور زریر

پس آگاه کردند زان کارزار

پس شاه را فرخ اسفندیار

همی تاختش تا بدیشان رسید

سر جاودان چون مر او را بدید

برافگند اسپ از میان نبرد

بدانست کش بر سر افتاد مرد

بینداخت آن زهر خورده به روی

مگر کس کند زشت رخشنده روی

نیامد برو تیغ زهر آبدار

گرفتش همان تیغ شاه استوار

زدش پهلوانی یکی بر جگر

چنان کز دگر سو برون کرد سر

چو آهو ز باره در افتاد و مرد

بدید از کیان زادگان دستبرد

فرود آمد از باره اسفندیار

سلیح زریر آن گزیده سوار

ازان جادوی پیر بیرون کشید

سرش را ز نیمه‌تن اندر برید

نکو رنگ بارهٔ زریر و درفش

ببرد و سر بی‌هنر بیدرفش

سپاه کیان بانگ برداشتند

همی نعره از ابر بگذاشتند

که پیروز شد شاه و دشمن فگند

بشد بازآورد اسپ سمند

شد آن شاهزاده سوار دلیر

سوی شاه برد آن سمند زریر

سر پیر جادوش بنهاد پیش

کشنده بکشت اینت آیین و کیش

...

0
پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳۳

ازان پس بیامد به پرده‌سرای

ز هرگونه انداخت با شاه رای

ز لهراسپ وز کین فرشیدورد

ازان نامداران روز نبرد

بدو گفت گشتاسپ کای زورمند

تو شادانی و خواهرانت به بند

خنک آنک بر کینه گه کشته شد

نه در چنگ ترکان سرگشته شد

چو بر تخت بینند ما را نشست

چه گوید کسی کو بود زیر دست

بگریم برین ننگ تا زنده‌ام

به مغز اندرون آتش افگنده‌ام

پذیرفتم از کردگار بلند

که گر تو به توران شوی بی‌گزند

به مردی شوی در دم اژدها

کنی خواهران را ز ترکان رها

سپارم ترا تاج شاهنشهی

همان گنج بی‌رنج و تخت مهی

مرا جایگاه پرستش بس است

نه فرزند من نزد دیگر کس است

چنین پاسخ آورد اسفندیار

که بی‌تو مبیناد کس روزگار

به پیش پدر من یکی بنده‌ام

روان را به فرمانش آگنده‌ام

فدای تو دارم تن و جان خویش

نخواهم سر و تخت و فرمان خویش

شوم باز خواهم ز ارجاسپ کین

نمانم بر و بوم توران زمین

به تخت آورم خواهران را ز بند

به بخت جهاندار شاه بلند

برو آفرین کرد گشتاسپ و گفت

که با تو روان و خرد باد جفت

برفتنت یزدان پناه تو باد

به باز آمدن تخت گاه تو باد

بخواند آن زمان لشگر از هر سوی

به جایی که بد موبدی گر گوی

ازیشان گزیده ده و دو هزار

سواران مرد افگن و کینه‌دار

بر ایشان ببخشید گنج درم

نکرد ایچ کس را به بخشش دژم

ببخشید گنجی بر اسفندیار

یکی تاج پر گوهر شاهوار

خروشی برآمد ز درگاه شاه

شد از گرد خورشید تابان سیاه

ز ایوان به دشت آمد اسفندیار

سپاهی گزید از در کارزار

...

0
پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۸

چو بازآورید آن گرانمایه کین

بر اسپ زریری برافگند زین

خرامید تازان به آوردگاه

به سه بهره کرد آن کیانی سپاه

ازان سه یکی را به بستور داد

دگر آن سپهدار فرخ‌نژاد

دگر بهره را بر برادر سپرد

بزرگان ایران و مردان گرد

سیم بهره را سوی خود بازداشت

که چون ابر غرنده آواز داشت

چو بستور فرخنده و پاک تن

دگر فرش آورد شمشیر زن

بهم ایستادند از پیش اوی

که لشکر شکستن بدی کیش اوی

همیدون ببستند پیمان برین

که گر تیغ دشمن بدرد زمین

نگردیم یک تن ازین جنگ باز

نداریم زین بدکنان چنگ باز

بر اسپان بکردند تنگ استوار

برفتند یکدل سوی کارزار

چو ایشان فگندند اسپ از میان

گوان و جوانان ایرانیان

همه یکسر از جای برخاستند

جهان را به جوشن بیاراستند

ازیشان بکشتند چندان سپاه

کزان تنگ شد جای آوردگاه

چنان خون همی رفت بر کوه و دشت

کزان آسیاها به خون بربگشت

چو ارجاسپ آن دید کامدش پیش

ابا نامداران و مردان خویش

گو گردکش نیزه اندر نهاد

بران گردگیران یبغو نژاد

همی دوختشان سینه‌ها باز پشت

چنان تا همه سرکشان را بکشت

چو دانست خاقان که ماندند بس

نیارد شدن پیش او هیچ‌کس

سپه جنب جنبان شد و کار گشت

همی بود تا روز اندر گدشت

همانگاه اندر گریغ اوفتاد

بشد رویش اندر بیابان نهاد

پس اندر نهادند ایرانیان

بدان بی‌مره لشکر چینیان

بکشتند زیشان به هر سو بسی

نبخشودشان ای شگفتی کسی

...

0
پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۹

چو ترکان بدیدند کارجاسپ رفت

همی آید از هر سوی تیغ تفت

همه سرکشانشان پیاده شدند

به پیش گو اسفندیار آمدند

کمانچای چاچی بینداختند

قبای نبردی برون آختند

به زاریش گفتند گر شهریار

دهد بندگان را به جان زینهار

بدین اندر آییم و خواهش کنیم

همه آذران را نیایش کنیم

ازیشان چو بشنید اسفندیار

به جان و به تن دادشان زینهار

بران لشگر گشن آواز داد

گو نامبردار فرخ‌نژاد

که این نامداران ایرانیان

بگردید زین لشکر چینیان

کنون کاین سپاه عدو گشت پست

ازین سهم و کشتن بدارید دست

که بس زاروارند و بیچاره‌وار

دهدی این سگان را به جان زینهار

بدارید دست از گرفتن کنون

مبندید کس را مریزید خون

متازید و این کشتگان مسپرید

بگردید و این خستگان بشمرید

مگیریدشان بهر جان زریر

بر اسپان جنگی مپایید دیر

چو لشکر شنیدند آواز اوی

شدند از بر خستگان بارزوی

به لشکرگه خود فرود آمدند

به پیروز گشتن تبیره زدند

همه شب نخفتند زان خرمی

که پیروزی بودشان رستمی

چو اندر شکست آن شب تیره‌گون

به دشت و بیابان فرو خورد خون

کی نامور با سران سپاه

بیامد به دیدار آن رزمگاه

همی گرد آن کشتگان بر بگشت

کرا دید بگریست و اندر گذشت

برادرش را دید کشته به زار

به آوردگاهی برافگنده خوار

چو او را چنان زار و کشته بدید

همه جامهٔ خسروی بردرید

فرود آمد از شولک خوب رنگ

به ریش خود اندر زده هر دو چنگ

همی گفت کی شاه گردان بلخ

همه زندگانی ما کرده تلخ

دریغا سوارا شها خسروا

نبرده دلیرا گزیده گوا

ستون منا پردهٔ کشورا

چراغ جهان افشر لشکرا

فرود آمد و برگرفتش ز خاک

به دست خودش روی بسترد پاک

به تابوت زرینش اندر نهاد

تو گفتی زریر از بنه خود نزاد

کیان زادگان و جوانان خویش

به تابوتها در نهادند پیش

بفرمود تا کشتگان بشمرند

کسی را که خستست بیرون برند

بگردید بر گرد آن رزمگاه

به کوه و بیابان و بر دشت و راه

از ایرانیان کشته بد سی‌هزار

ازان هفتصد سرکش و نامدار

هزار چل از نامور خسته بود

که از پای پیلان به در جسته بود

وزان دیگران کشته بد صد هزار

هزار و صد و شست و سه نامدار

ز خسته بدی سه هزار و دویست

برین جای بر تا توانی مه ایست

...

0
پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۰

کی نامبردار فرخنده شاه

سوی گاه باز آمد از رزمگاه

به بستور گفتا که فردا پکاه

سوی کشور نامور کش سپاه

بیامد سپهبد هم از بامداد

بزد کوس و لشکر بنه برنهاد

به ایران زمین باز کردند روی

همه خیره دل گشته و جنگجوی

همه خستگان را ببردند نیز

نماندند از خواسته نیز چیز

به ایران زمین باز بردندشان

به دانا پزشکان سپردندشان

چو شاه جهان باز شد بازجای

به پور مهین داد فرخ همای

سپه را به بستور فرخنده داد

عجم را چنین بود آیین و داد

بدادش از آزادگان ده هزار

سواران جنگی و نیزه گزار

بفرمود و گفت ای گو رزمسار

یکی بر پی شاه توران بتاز

به ایتاش و خلج ستان برگذر

بکش هرک یابی به کین پدر

ز هرچیز بایست بردش به کار

بدادش همه بی‌مر و بی‌شمار

هم‌آنگاه بستور برد آن سپاه

و شاه جهان از بر تخت و گاه

نشست و کیی تاج بر سر نهاد

سپه را همه یکسره بار داد

در گنج بگشاد وز خواسته

سپه را همه کرد آراسته

سران را همه شهرها داد نیز

سکی را نماند ایچ ناداده چیز

کرا پادشاهی سزا بد بداد

کرا پایه بایست پایه نهاد

چو اندر خور کارشان داد ساز

سوی خانهاشان فرستاد باز

خرامید بر گاه و باره ببست

به کاخ شهنشاهی اندر نشست

بفرمود تا آذر افروختند

برو عود و عنبر همی سوختند

زمینش بکردند از زر پاک

همه هیزمش عود و عنبرش خاک

همه کاخ را کار اندام کرد

پسش خان گشتاسپیان نام کرد

بفرمود تا بر در گنبدش

بدادند جاماسپ را موبدش

سوی مرزدارانش نامه نوشت

که ما را خداوند یافه نهشت

شبان شده تیره‌مان روز کرد

کیان را به هر جای پیروز کرد

به نفرین شد ارجاسپ ناآفرین

چنین است کار جهان آفرین

چو پیروزی شاهتان بشنوید

گزیتی به آذر پرستان دهید

چو آگاه شد قیصر آن شاه روم

که فرخ شد آن شاه و ارجاسپ شوم

فرسته فرستاد با خواسته

غلامان و اسپان آراسته

شه بت‌پرستان و رایان هند

گزیتش بدادند شاهان سند

...

0
پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲۱

کی نامبردار زان روزگار

نشست از بر گاه آن شهریار

گزینان لشکرش را بار داد

بزرگان و شاهان مهترنژاد

ز پیش اندر آمد گو اسفندیار

به دست اندرون گرزهٔ گاوسار

نهاده به سر بر کیانی کلاه

به زیر کلاهش همی تافت ماه

به استاد در پیش او شیرفش

سرافگنده و دست کرده به کش

چو شاه جهان روی او را بدید

ز جان و جهانش به دل برگزید

بدو گفت شاه ای یل اسفندیار

همی آرزو بایدت کارزار

یل تیغ‌زن گفت فرمان تراست

که تو شهریاری و گیهان تراست

کی نامور تاج زرینش داد

در گنجها را برو برگشاد

همه کار ایران مر او را سپرد

که او را بدی پهلوی دستبرد

درفشان بدو داد و گنج و سپاه

هنوزت نبد گفت هنگام گاه

برو گفت و پا را به زین اندر آر

همه کشورت را به دین اندر آر

بشد تیغ زن گردکش پور شاه

بگردید بر کشورش با سپاه

به روم و به هندوستان برگذشت

ز دریا و تاریکی اندر گذشت

شه روم و هندوستان و یمن

همه نام کردند بر تهمتن

وزو دین گزارش همی خواستند

مرین دین به را بیاراستند

گزارش همی کرد اسفندیار

به فرمان یزدان همی بست کار

چو آگاه شدند از نکو دین اوی

گرفتند آن راه و آیین اوی

بتان از سر کوه میسوختند

بجای بت آذر برافروختند

همه نامه کردند زی شهریار

که ما دین گرفتیم ز اسفندیار

ببستیم کشتی و بگرفت باژ

کنونت نشاید ز ما خاست باژ

که ما راست گشتیم و ایزدپرست

کنون زند و استا سوی ما فرست

چو شه نامهٔ شهریاران بخواند

نشست از برگاه و یاران بخواند

فرستاد زندی به هر کشوری

به هر نامداری و هر مهتری

بفرمود تا نامور پهلوان

همی گشت هر سو به گرد جهان

به هرجا که آن شاه بنهاد روی

بیامد پذیره کسی پیش اوی

همه کس مر او را به فرمان شدند

بدان در جهان پاک پنهان شدند

چو گیتی همه راست شد بر پدرش

گشاد از میان باز زرین کمرش

به شادی نشست از بر تخت و گاه

بیاسود یک چند گه با سپاه

برادرش را خواند فرشیدورد

سپاهی برون کرد مردان مرد

بدو داد و دینار دادش بسی

خراسان بدو داد و کردش گسی

چو یک چند گاهی برآمد برین

جهان ویژه گشت از بد و پاک دین

فرسته فرستاد سوی پدر

که ای نامور شاه پیروزگر

جهان ویژه کردنم به دین خدای

به کشور برافگنده سایهٔ همای

کسی را بنیز از کسی بیم نه

به گیتی کسی بی‌زر و سیم نه

فروزندهٔ گیتی بسان بهشت

جهان گشته آباد و هر جای کشت

سواران جهان را همی داشتند

چو برزیگران تخم می‌کاشتند

بدین سان ببوده سراسر جهان

به گیتی شده گم بد بدگمان

...

0
پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...